در هر حال شاکر باش

الغیبه ادام کلاب اهل النار

غیبت خورش سگان جهنم است!

:::::::::::::::::::::::::::::

در هر حال شاکر باش

بعد از اینکه چند کلمه بعنوان مقدمه نوشتم، یک جوکی که  در میان مردم مَثَل هم هست تعریف خواهم کرد!

در باره شکر گزاری آیات و روایات زیادی هست. با اینکه انسان نمی تواند کاملا شکر نعمات خدا را ادا کند، اما اینکه کسی شکر نکند به این بهانه که نمی تواند همه شکر رابجا آورد، کار نا شایستی است.

آن مقدار که از عهده اش بر می اید و توانائی دارد، باید شاکر باشد!

یک روز به داود علیه السلام ندا رسید که:« ای داوود! شکر نعمات مرا بجای آر!»

داود عرض کرد:« خدایا! من چگونه می توانم شکر گزار همه نعمات تو باشم؟!»

ندا رسید:« ای داوود! حال که دانستی توانائی بجا آورد شکر نعمات مرا نداری شکر گزار واقعی هستی!»

آری انسان نمی تواند شکر گزار همه نعمات خداوند باشد چون نعمت های خداوند یکی دوتا نیست! بقول سعدی علیه الرحه:

از دســـت زبان که بر اید

کز عهده شکرش بدر اید!

چون:

«هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می اید مفرح ذات! پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب!»

در هر حال انسان نمی تواند حقیقتا و بطور کامل شکر گزار باشد و باید مثل داود - علیه السلام- مقرّ به این معنا باشد که خدایا من توانائی اش را ندارم! آنوقت است که خداوند به بنده اش می گوید: ای بنده من! از تو همین را می خواستم که مقر به عجزت گردی! من شکر های ناقص تورا قبول دارم!

و هنگام نزول بلا و مواقعی که انسان با ناملایمت های زندگی مواجه می شود، شکر لازمتر!

مثلا ممکن است انسان مریض شود یا عضوی از اعضایش دچار ناراحتی بشود و یا فقر گریبانش را بگیرد، انسان اگر عقل خود را بکار اندازد خواهد دید که باید اولا شکر گزار باشد در مقابل نعمات بیشمار دیگری که در اختیار دارد و در ثانی برای اینکه ازبد، بدتر نشود!

داستان غلام و تاجر گرفتار بلاها

تاجری به مال و جاه و مکنت معروف بود. وقتی بر اثر حوادث روزگار، مالش از کف رفت و جز اندکی نماند. تاجر بنای گریه و زاری و بی‌قراری گذاشت. غلامی بسیار باهوش و خردمند داشت که به تاجر اندرز می‌داد و هر دم می‌گفت: «رو شکر کن مبادا که از بد بدتر شود!» تاجر برآشفت و گفت: ای غلام! از این بدتر چه می‌شود که صدها هزار تومان ثروت داشتم و همه در فاصله اندکی بر باد رفت و اینک جز چند صد تومان و این خانه چیزی برایم به جا نمانده است. غلام گفت: باز هم شکر کن که از بد بدتر هم هست. تاجر با تغیّر گفت: مگر دیوانه شده‌ای، از این بدتر چه می‌شود؟ دیگر با من از این مقوله سخن مران و از در پند و اندرز درون میا! غلام لب به سکوت بر بست و تاجر باز بنای بی‌قراری گذاشت. روزی چند بیش نگذشت که زن تاجر، بستری شد و پس از آنکه صدها تومان خرج دوا و علاج او شد، درمان نیافت و جان سپرد. خواجه از نو بنای گریه و زاری گذاشت. باز غلام از در نصیحت درآمد و در نصایح خود همی تکرار کرد: رو شکر کن مباد که از بد بدتر شود. تاجر باز برآشفت و گفت: ای غلام! از این بد ثانوی که دیدم چه بدی بدتر خواهد بود. باز چندی نگذشت که پسر یگانه خواجه ناخوش شد و او نیز پس از آنکه باقیمانده ثروت پدرش صرف درمانش شد، جان داد و تاجر را سخت در دریای مواج غم و اندوه و اظهار عجز و بی‌قراری غوطه‌ور ساخت. غلام به حکم رقت دل از نو به پند و موعظت وی پرداخت و هر دم به او یادآور می‌شد: رو شکر کن مباد که از بد بدتر شود. تاجر همان پاسخ پیشینه به وی بداد و از تکرار نصیحتش ملامت کرد و غلام خاموش گشت. چندی گذشت. بارانی سیلابی با کمال شدت و سرعت فرو بارید، سیل جاری شد، خانه تاجر را از بنیان خراب کرد و خود تاجر را نیز آب برد و او بر روی آب می‌زارید و می‌نالید. غلام باز به وی گفت: ای خواجه! بارها به تو گفتم، نشنیدی، بار دیگر هم می‌گویم: رو شکر کن مبادا که از بد بدتر شود! تاجر برآشفت و گفت: ای دیوانه! از این بد، بدتر چه شود که با مرگ دست به گریبانم و بر روی آب جان می‌دهم؟ غلام گفت: هنوز هم جای شکرش باقی است. رو شکر کن مباد که از بد بدتر شود. سرانجام تاجر از شدت جریان سیل جان داد. جسد بی‌روح او به قدرت خداوندی به زبان آمد و گفت: ای غلام! مگر از این بدتر هم می‌شود. غلام گفت: باز هم می‌گویم: رو شکر کن مباد که از بد، بدتر شود! هنوز سخن غلام به پایان نرسیده بود که جسد تاجر به آسیابی رسید و به طرف چرخ آسیاب روان شد و اعضای بدنش در زیر پره‌های آن که با سرعت می‌چرخید، خرد و خمیر و مغزش پریشان شد و هر تکه بدنش به سویی رفت. آن‌گاه غلام به سر پریشان او خطاب کرد و گفت: نگفتم شکر کن مبادا که از بد بدتر شود؟!

شعر

 به هر حال مر بنده را شـــکر بهْ 

 که بسیـــار بد باشد از بد، بدتر    (مسعود سعد)

خَسی افتدت به دیده منـــــــــال 

 سوی آن کس نگر که نابیناست

آری برای این که بد ابد بدتر نشود باید شاکر بود!

حال نوبت می رسد به تعریف قضیه ی خنده آور و یا همان مثلی که قولش را دادم:

مرد روستائی و شکر او در زیر ضربات پیاز

مردی روستائی خواست تا کدخدا را تحفه ای برد! مردد بود چغندر ببرد یا پیاز!

همسرش می گفت:« چغندر ببر!»

ولی خودش می خواست پیااز ببرد. بالاخره کیسه ای پیاز بدوش کشید و آنرا به خانه کد خدا آورد. قضا را کد خدا را اوقات خوش نبود، نوکران را گفت تا پیازها را بر سر او زنند. آن بیچاره بهر پیازی که بر سرش نواخته می شد، خدا را شکر می کرد!

یکی از نو کران کد خدا پرسید:« چه جای شکر است؟!»

روستائی گفت:« خیلی هم جای شکر دارد! اگر حرف عیال ناقص العقل خود را گوش می کردم و چغندر می آوردم، با همان ضربه اول فاتحه ام خوانده بود!»

حاشیه: در این ما جرا که نقل شد دو نکته قابل تا مل است: اول آنکه آنچه بر سرش می خورد چغندر نبود، دوم اینکه...

اگر یک وقتی تو خونه با بچه ها در گیری پیدا کردین، و داداشتون مشت را نهاد تو گیجگاهتون عوض اینکه فحش بدین و یا لگد بپرانید، خدا را شکر کنین که خواهرتون به کمک او نیامده و یا اینکه بعد از رسیدن به حساب شما اشک تمساح نریخته که بابا و ننه هم بیفتند جان شما! 

 

/ 0 نظر / 41 بازدید