شد شد نشد نشد

ای دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد

دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد

این دختر زمانه که هر دم به دامنی ست

یکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد

این سکه ی بزرگی و اقبال و سروری

یک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد

چون کار روزگار به تقدیر یا قضاست

تقدیر بر مرام تو شد شد نشد نشد

روز ازل چو قسمت هر چیز کرده اند

عیشی اگر سهام تو شد شد نشد نشد

چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر

آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد

زان می که تر کنند دماغی به روز غم

یک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد

دامی به شاهراه مرادی بگستران

این صید اگر به دام تو شد شد نشد نشد

یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش

صبح امید شام تو شد شد نشد نشد

در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم

بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد.

/ 4 نظر / 10 بازدید
عمو کیوان

شد شد نشد به درک

عمو کیوان

عموجان با اجازه شعر رو گذاشتم رو فیس بوک

عمو کیوان

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی گفتم منم غریبی از شهر آشنائی گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری گفتم بر آستانت دارم سر گدائی گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند گفتم حدیث مستان سری بود خدائی

رند

سلام و عرض ادب تلفن همراهتان قطع است سه بار در سه روز مختلف با منزل تماس گرفتم و پیام گذاشتم ظاهرا پیامها نرسیده و یا 0000 لطفا با من تماس بگیرید متشکر