دست رو چشمتون بذارین

بسم الله الرحمن الرحیم     ویرایش شد

چند وقت پیش در یک گوشه ای از این دنیای بزرگ مثل هر قتلی دیگر قتلی اتفاق افتاد.

یعنی یک نفر زد و دیگری را کشت!

-         چه بد!

-         بله خیلی  خیلی بد!

-         این دونفر باهم دوست بودند. هر دو جوان بودند زور  بازو داشتند. خیلی از اوقات باهم دیده می شدند...

اما یکی زد و دیگری رو کشت و باز داستان هابیل و قابیل تکرار شد.

- دعواشان سر چی بود! 

- هیچ!...  یکی به دیگری کمی پول بدهکار بوده، ولی وقتی طلبکار بهش گوش زد میکنه که بدهی ات رو بده، بدهکار حاشا میکنه! چند بار تذکر میده و میگه شوخی نکن و بدهی من رو بده... ولی او جدی جدی میخواسته تو روز روشن حقش رو بخورده! خلاصه می دونید که گاهی آدم میلیارد رو می تونه ببخشه ولی در مقابل زور گیری و دغلی ممکنه سر دو زار عقب ننشینه! من فکر می کنم شما هم حق به اونائی بدین که نمی خوان پول زور به کسی بدن حتی باندازه دینار باشه! خلاصه بگو مگو بینشون در می گیره و اونی که طلب داشته با چاقو می زنه و دوست دیرینشو می کشه.

اونی که جونش رو میذاره پای چندر غاز، شاید با  ملایمت  و زبان خوش و اینکه عفو کنه، می تونست مانع این اتفاق بشه اما نشد و کشته شد! و فاتل رو هم بعد از چند وقت اعدام کردند!

حالا بعد از  تمهید این مقدمه عرضم اینه که شما امروز عیدی تون رو گرفتین و یا شاید بعدا می گیرید. نوش جون! اما این عیدی که به تعبیردولت بسته کمکی ممکنه بجای اینکه تو خونواده شما باعث خوشحالی بشه، ممکنه بدبختی رو به ارمغان بیاره! ممکنه بین زن و شوهر و یا هر عضو دیگر خانواده بانی در گیری بشه! یعنی به این نحو که سر پرست خانواده این پول رو بگیره، مادر خانواده بخواد از چنگ شوهر در آره به بهانه اینکه مال خودش است و پدر خانواده هم  تصمیم داشته باشه با مدیریت خودش این پول را مصرف بکنه و اینجاست که  بگو مگو پدید میاد و مکش یقه م پاره شد میشه!

اینجا شما بخاطر اینکه کانون خانواده به سردی نگرایه بهتره دو دستی تقدیم کنید اون مبلغ رو به خانم تا هر خاکی میخواد تو سرش بکنه. در این صورت شما جلو گیری کرده اید از بگو مگو و لشکر کشی خانوم و آبروت هم تو جیبتون محفوظ می مونه!

یک حکایت

می گویند مردی از سر بی کاری در دل زمستون رفت گشتی تو باغش بزنه و به درختاش سرکشی بکنه! با این تصمیم از خونه بیرون اومد و سلانه سلانه در حالیکه دستاش رو به پشت زده بود و تسبیحی هم از لای انگشتاش آویزان بود بطرف باغش راه افتاد. وقتی قدم تو باغش نهاد، دید رو شاخه ها برف نشسته و انگار همه درختا زیر لحاف سپید تو خواب ناز فرو رفته اند!

اما در گوشه ای از باغ متوجه درخت اجیری شد که برگهای سبزی داشت و چند دانه انجیر نیز روی یکی از شاخه ها خود نمائی می کرد!

خیلی تعجب کرد اما بعد بخود آمد و با خود فکر کرد آنها را از شاخه بچینه و به خانه ببره و بده به بچه هاش، ولی بعد با خود اندیشید: این چند دانه انجیر بچه ها می خورند و تمام می شود، اما این ها را اگر به پادشاه تحفه ببرم، او خوشش آمده و بمن هدیه و پاداش خوبی میده که بدردم بخوره.

از همان جا راه افتاد و آن چند دانه انجیر را به دربار برد و خیلی اصرار کرد تا او را راه دادند داخل قصر و به دیدار شاه نائل آمد. آن چند دانه انجیر را به شاه هدیه کرد و شاه بعد از اینکه خورد به به گفت و به درباریان گفت: ما عازم شکاریم! این مرد بماند تا از شکار برگردیم!

مرد بیچاره بعد از رفتن پادشاه در گوشه قصر دلگیر ماند و انتظار کشید. فردای آن روز و یا یکی دو روز بعد شاه از شکار دست خالی برگشت و چون نتوانسته بود چیزی شکار کنه، مثل برج زهر مار شده بود و نمی شد باهاش حرفی زد! ناچار مرد باغدار به مأموران و فراشان گفت بابا لا اقل بذارین من برم پی کارم!

گفتند:« صدا ت رو تو قصر بلند می کنی!»

- یعنی چه که "صدات رو تو قصر بلند می کینی؟!" من هیچی از شاه نمی خوام فقط بذارین برم خونه ام!

مإمورا از حرکات باغدار خوششان نیامد و او را به زندان انداختند! تو زندان چند روز ی بود تا اینکه کفرش در آمد و پاهاش رو زمین می زد و داد و فریاد راه انداخته بود و می خواست رهایش کنند برود سر خانه و زندگی اش!

مأمورا باز این رفتارها رو ازش دیدند، بدشان آمد و او را از آنجا یکراست روانه اش کردند در یکی از دارلمجانین های کشور پهناور پادشاه عدل گستر! آن بد بخت در دار المجانین بود تا اینکه یک روز پادشاه فیلش یاد هندوستان کرد و تصمیم گرفت سری به دار المجانین بزند و ببیند دیوانه ها چه شیرین کاری هائی دارن!

همین طور که دیوانه ها را می دید و از دور با آنها حرف می زد و به رویشان لبخند می زد، یکی از دیوانه ها پا پیش گذاشت. شاه ترسید ولی دیوانه ما که همان باغدار بخت برگشته باشه، به شاه اطمینان داد که دیوانه نیست و فقط یک اشتباهی رخ داده است!

شاه گفت:« بگو چه میخواهی از ما!»

-     «قربان من دیوانه نیستم! اگر بخاطر داشته باشید، من همان کسی  هستم که برای پادشاه بزرگ انجیر آوردم و شما میل فرمودید و عازم شکار شدید...»

خلاصه باغدار بد بخت ماجرا را از سیر تا پیاز تعریف کرد و علت بودنش در تیمارستا را گفت. شاه خیلی ناراحت شد و دستور داد او را رها کنند و باز دستور اکید داد که او را در خزانه شاهی رها کنند و هرچه میخواهد از طلا و جوارهرات بردارد و برود!

او را به خزانه بردند و دیدند عوض اینکه از طلا و جواهرات هر چه میخواهد بردارد، این طرف آنطرف را نگاه می کند و مثل اینکه دنبال چیزی می گردد.

خزانه دار کفت: چرا معطلی!... دنبال چه می گردی؟!

-         دنبال تبری می گردم و یک جلد قران!

-         چی؟!

-         گفتم که قرانی میخواه و تبری!

خزینه دار غش غش خندید و گفت: «ابله اینها طلا و جواهرند بردار برو!»

گفت: همینکه گفتم! من تبری میخواهم و یک جلد قران!

به شاه رساندند که این مرد واقعا دیوانه است! داخل خزانه دارد دنبال قران و تبر می گتصویرردد!شاه دستور داد او را به نزدش ببرند! وقتی مرد را به حضور شاه بردند، سئوال کرد: مردک! تبر و قران را برای چه میخواهی؟!

- قربان!  قران را میخواهم برای اینکه وقتی به خانه رسیدم، بچه هایم را به قران قسم بدهم که گرد طمع نگردند و تبر را میخواستم برای اینکه همینکه پایم به باغ که رسید، درختی را که بی موقع میوه می دهد را قطع کنم!

*

داستان ما تمام شد. غرض، باید متوجه بود که گاهی طمع انسان را بیچاره می کند و ممکن ا ست انسان جانش را سر آن بگذارد. حالا که عیدیتون رو گرفته اید، آنقدر طماع نباشید که بخواهید آنرا به تنهائی هپلی هپو کنید. وقتی بچه هاتون میگن حق ما رو بده، دست رو چشمتون بذارین! مهم نیست رو کدو چشم، ولی از من میشنوید دست رو چشمتون بذارین!

/ 2 نظر / 10 بازدید
دلدار بناب

سلام ملای عزیز؛باغ می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو! در ثانی سری به مطالب طنز روز تازه ام بزن اما مواظب باش سرت نشکند چون حافظ فرموده ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری با خبر باش که سر می شکند دیوارش!

نادر

سلام حاج آقا سر فراز و پایدار باشید مثل همیشه دست به قلم باشین خدا قوت.طمع چیز خوبی نیست اگر اون ابوالبشر اولیه طمع نمی کرد کار ما شاید امروز به اینجا ها نمی کشید اما چه می شود کرد بعد خاکی است و انسان فیلسوف و چون وچرای او...اما حد الامکان باید از طمع ورزی دوری جست در همه جوانب ...خدا توفیق دهد