نازک طبع، حلاج گرگ، ماهی فروش دور گرد واللهم اشغل الظالم بالظالم

 گاهی آدم دلش در د می گیرد برای اینکه  می بیند برخی افراد بی ادب را و من اخیرا نمی دانم شاید یا مثل بچه ها شده ام که هر چیزی من رو ناراحت میکنه و قهر می کنم  و یا اینکه واقعا برخی افراد مخصوصا جوانهای این دور زمونه آن معرفت را ندارند که ملاحظه  مسن تر ها را بکنند و نکنند کاری که دلشان بشکند!

باز لابد می پرسین باز چی شده!

اولا عرض کنم که یکی از دوستان که با روحیات ما آشنائی دارد ( اصلا چرا اسمشان را نگویم!) جلال  سلّمه الله را می گویم که مدتی برای نشریه ای که سر دبیری اش را بر عهده داشت، مطلب می دام و او هم انصافا چاپ می کرد و گاهی در دفترش می نشستیم و نهار می خوردیم و از اینجا و از آنجا باهم گپ می زدیم و گفتگو می کردیم، ایشان یکبار رو بمن گفت:

«من چه گویم که ترا نازکی طبـــع لطیف

تا بحدیست که آهسته دعا نتوان کرد!»

ایشان تقریبا متوجه شده بود که اینجانب، یکی از نویسندگان مقالات نشریه اش نازک نارنجی تشریف دارم!

خوب در آن ایام نمی دانم چه مرضی گرفته بودم که واقعا خیلی به ام بر می خورد! بالای سرم پرنده ای کمی تند بال می زد، بدم می آمد!

خوب بگذریم. خلاصه یه عده از دوستان مرا این طوری شناخته بودند  فکر می کردند که من زود رنجم و قیافه های اخم آلود را بر نمی تابم!

چون در این اخلاق و رفتار اسم در کرده بودم، بر خود فرض و واجب کردم دیگه هر طوری است جلو خودم رو بگیرم و در مقابل حماقت ها اصلا اعتنا نکنم و وقار و متانت ظاهریم را لا اقل حفظ کنم!

اما امرو ز و دیروز و پریروز و چند روز قبل و یک هفته قبل و یک ماقبل، بالاخره در ایام و لیالی گذشته هم بسیار بوده اند افرادی که رفتارهاشان من را بور کرد!

خلاصه، به روز ها و هفته ها و ماهای قبل کاری ندارم و ماجرای امروز را تعریف می کنم و تمام!

اولا امروز اینترنتم تا بعد از ظهر قطع بود. این یک مژده براتون چون عوض اینکه وب گردی بکنم، نشستم خواندم استراحت کردم و اس ام اس ها را خواندم.

سر ظهر در زدند. رفتم به در و دیدم یک جوان لاغر اندامی جلو در روی موتور نشسته و دارد برگهائی را زیر و رو می کند و از لایشان یک اخطاری را در آورد و پرسید فلانی. گفتم:« من نیستم ولی بدستشون می رسانم!»

بعد گفتم:« موضوع چیه؟ چرا ایشون رو به داد سرا خواسته اند؟!»

 خم شدم  نوشته های ورقه را بخوانم که ایشان با تغیر و تندی گفت:« برو کنار آقا!»

بعد قیافه اش را ترشوند و صدای از خودش در آورد که انگار من فحش خواهر و مادر بهش داده ام!

گفتم:« مگر من چه کار کردم! چی بشما گفتم؟!»

یادم آمد چون من سابق بر این با چند تا بگو مگو داشته ام ، این بار نیز اگر با این جوان بخواهم بحث کنم، خواهند گفت:« کارش اینه دیگه، هی در گیر میشود!»

چیزی نگفتم! اما ایشان در ادامه گفت:« اگر بخواهم با هر کی یه ساعت صحبت کنم  بکار های  دیگه ام نمی رسم!»

خواستم بگم:« مثل آدم...!»

چیزی نگفتم. باز ایشان گفت:« می دونی به در چند تا خونه  دیگه باید برم!»

نمی دانم شاید ایشان جلو در خانه را با صحن دادسرا عوضی گرفته بود و مثل دادستان که با عتاب و خطاب با مجرم غیر مجرم رفتار می کنند، رفتار می کرد!  بماند....

بعد ش، میخواهم دوتا مطلب بی ربط در ادامه بنویسم.

اول ماجرای آن حلاج (1)گرگ را  تعریف کنم  که در زمستان از خانه اش خارج شده بود برود در روستای مجاور پنبه های مردم را بزند، توی راه گرفتار گرگی می شود و گرگ میخواهد اورا بخورد و او چنین تدبیر می اندیشد که مشته را بر زه کمان حلاجی می زند مثل زمانی که دارد پنبه می زند! گرگ چون این صدای نا آشنا را  می شنود دور می شود. مرد به راه می افتد ولی باز گرگ میخواهد از پشت سر به او نزدیک شده او را بگیرد که باز مرد می نشیند و چک به زه می زند و باز صدا درینگ درینگ گرگ را فراری می دهد.

تا شب هی مرد برای اینکه گرگ را از خود دور کند این کار را می کند. وقتی خسته کوفته به خانه بر می گرد، زن می پرسد:« کار کردی؟»

مرد می گوید:«خیلی!» زن می گوید:« پس چرا با خودت آذوقه نیاورده ای؟»

 می گوید:« آخه امروز حلاج گرگ شده بود!»

دومی ماجرای ماهی فروش دور گردی است که صدای یش را شاه از داخل قصر شنید و به زنش گفت:« میخواهیم از این مرد ماهی بخریم!»

 و زنش گفت:« احمق نشو!... مملکت مال تو است و می توانی هر جور ماهی خواستی برایت بیاورند! ... میخواهی پول به این مرد بد ترکیب  بدهی برای ماهی گندیده؟

 شاه از ندیمانش فرستاد و ماهی فروش را بداخل قصر آورد. زن برای اینکه مانع شود که شاه از او ماهی بخرد از ماهی فروش سئوال کرد:« ماهی تو نر است یا ماده؟»

قصدش این بود که اگر گفت نر است، بگوید ما ماده می خواستیم و اگر گفت ماده است، بگوید نر می خواستیم! اما از آنجا که ماهی فروش از آن زبل ها بود، گفت:« ماهی من نه ماده است و نه نر نر!»

شاه از این جواب خوشش آمد غیر از پول ماهی، چند سکه جایزه هم داد. وقتی میخواست از قصر بیرون برود یکی از سکه ها از دستش افتاد و قل خورد و دور شد و دور خودش چرخید و روی زمین قرار گرفت. مرد ماهی فروش فوری دوید و آنرا برداشت!

زن شاه گفت:« دیدی؟ دیدی!؟ این مرد با اینکه سکه های زیادی گرفت، اما آنقدر طمّاع است که برای یک سکه حضور شاه را فراموش کرد و آنطور بی ادبانه دنبال سکه دوید!»

شاه گفت:« راست گفتنی! خیلی بی ادب است!»

 از ماهی فروش سئوال کرد:« آیا خجالت نکشیدی در حضور ما دنبال سکه دویدی وخم شدی و آنرا برداشتی!؟»

ماهی فروش باز جوابی داد که شاه را خوشش آمد:« من برای سکه ندویدم، بلکه در یک طرف سکه نام پادشاه  حک بود و نخواستم بی احترامی به نام شاه بشود.»

شاه از این جواب متین بسیار خوشش آمد و دستور داد یک کیسه زر دوباره به او صله و جایزه دهند.

زن خواست باز چیزی بگوید، شاه گفت:« هیس! دیگر چیزی نگو که هر چه می کشم از دست تو می کشم!» 

یکی دیگه تعریف بکنم؟! مثل اللهم اشغل الظالم بالظالم را می گویم!

مردی روستائی گاوش را به خانه اش می برد. هوا هم داشت کم کم تاریک می شد و مرد روستائی داشت با قدمهای تند پیش می رفت و  افسار گاورا  محکم در دست داشت و بدنبال خودش می کشید!

ناگهان دزدی مرد روستائی را با گاوش دید و یواش یواش خودش رو رسوند نزدیک مرد و زاغ سیاهش را چوب زد و قصد داشت گاوش رو بدزدد!

مرد روستائی داشت به خانه اش می رفت، گاو و دزد هم بدنبالش. ناگهان دزد دید یکنفر دیگر هم دارد در کنار او  با او می آید! دزد سئوال کرد:« تو دیگه کی هستی؟!»

آن مرد گفت:« دیو هستم و خودم را به شکل آدمیزاد در آورده ام و قصد کشتن این مرد را دارم! تو کی هستی!؟»

- من؟!... من دزدم و میخواهم گاوش را بدزدم!

 - در این صورت می توانیم با هم همکاری بکنیم!

در این وقت مرد روستائی به خانه اش رسیده بود. گاو را داخل طویله برد و زیرش را تمیز کرد و علف  جلو اش ریخت و در را بست و به داخل خانه نزد زن و بچه هایش رفت. دزد و دیو هم منتظر بودند  بمحض اینکه چراغها را خاموش کردند، هر کدام مشغول کار خود شود.

دزد با خود فکر کرد: اگر من منتظر بشوم تا دیوکارش را بکند، اولا دیرم می شود و در ثانی ممکن است اصلا نتواند مرد را بکشد، آنوقت نمی توانم گاو را تصاحب بکنم! بهتر است اول من گاو را ببرم!

دیو هم در این فکر بود که: اگر این مرد اول بخواهد گاو را بدزد، ممکن است سر و صدا ها باعث شوند مرد از خواب بیدار شود، بهتر او اول برود و مرد را بکشد!

بدنبال این فکر دیو خواست جلو بیفتد، دزد مانع شد و گفت:« من اول مرد را دیدم. باید اول من گاو را ببرم بعد تو هر کاری خواستی بکن!»

دیو هم گفت:« نخیر من دیوم باید اول من برم مرد را بکشم!»

به این ترتیب بگو مگوی آنها بلند شد و کارشان داشت به زد و خورد ختم می شد که مرد از خواب پرید و چراغ را روشن کرد و دیو و دزد را در صحن خانه دید و چوب را که برداشت دیو و دزد در رفتند!

به سرو صدای مرد همسایه ها از خواب بیدار شدند و آمدند.  همسایگان از مرد روستائی سئوال کردند:« چطور فهمیدی که آنها می خواستند گاوت را بدزدند و خودت را بکشند!؟»

مرد گفت: من خبر نداشتم! آنها با دعوا و سر و صدا مرا مطلع کردند! 

------

1- حلّاج ، کسى که الیاف پشم یا پنبه را از هم باز و زوائد را از آنها جدا می‌کند. واژه عربى حلّاج به معناى پنبه‌زن، در فارسى و ترکى و اردو نیز به همین معنا رایج است. از این حرفه با عنوان نَدّافى نیز یاد می‌شود. واژه‌هاى متروک فَلْخَنده به معناى حلّاج، و فَلخیدن/ فَلَخمیدن به معناى پنبه‌زدن، نیز در فارسى به کار می‌رفته است. جداکردن و تصفیه پنبه‌دانه از پنبه یا وَش‌کشى، گاه شغل مستقلى است که پیش از مرحله حلاجى انجام می‌شود، اما در عمل این کار با پنبه‌زنى همراه بوده است. حلاجان معمولاً کار لحاف‌دوزى را نیز برعهده داشتند و بدین ترتیب، مجموع این سه کار را باید در ذیل حرفه حلاجى مندرج دانست.

/ 2 نظر / 11 بازدید
هوشنگ شاهنده

سلام برمولایم حسین واباءالحسین وانصار الحسین واصحاب الحسین ودرود برشمااحمد عزیز دلنوشته هایت که با صداقت و سادگی تمام نوشته ای خواندم.بهره مند شدم. موفقیتت را ارزو مندم.