مشتری آدمیت

بر مال و جمال خویشتن غره مشو

آن را به شبی برند و این را به تـبی

خواجه عبدالله انصاری: روزه ی تطوع، صرفه ی نان است، نمازِ تهجّد، کارِ پیرزنان است، حج کردن، تماشای ِجهان است، نان دادن، کار ِجوانمردان است، دلی به دست آر؛ که کار آن است! اگر بر روی آب روی، خسی باشی، و اگر به هوا پری، مگسی باشی، دلی به دست آر تا کسی باشی.

دوست: «پول داری، مال خودت! هنرمندی ارزانی خودت باد! عالم دهری باز ما بی طمعیم! تفت عین گوله می ره باشه! مقامت و درجه ات چی؟ بلنده خدا از اونهم بلندتر و بالاتر کنه!  ما مشتری و خریدار آدمیتتیم! داری؟... بسم الله، در خدمتیم! بی چشم داشت و الا هرّی... گورت رو گم کن!»

عید با مهماناش از راه رسید. چهره هائی را در سطح شر کوچکمان دیدیم که سالها بود ندیده بودیم. و اکثر آنهائی را که قبلا دیده بودیم و امسال بمدت چند روز برگشته بودند و باز رفتند و یا میرن، اون شکل و شمایل و قیافه های سابق رو نداشتن. یا چاق شده بودند و یا لاغر و یا پیرتر نشان می دادند. گذر زمان نو را کهنه و جوان را پیر می کنه و این رسمیه بی اغماض! حالا خوشت بیاد یا نیاد. روزگار کار خودش رو می کنه و کاریش هم نمی شود کرد!

راستی می دونید در این دو روز گذشته چه اتفاقاتی افتاده! خیلیل مردن و خیلیای دیگه زنده شدن. منظورم اینکه متولد شدن! دیروز مطلع شدم یکی از کسائی که اصلا احتمال ذره ای مرگش رو نمی دادم از دنیا رفت! برادر دوست گرامی ما اقای...

تو کوچه بودیم که اس ام دریافت کردم. نوشته بود: تشییع جنازه آقای.... برادر آقای.... فردا ساعت فلان از مقابل مسجد فلان!

یکه خوردم! یعنی چه؟! ایشون رو چند روز پیش در بانک دیدم و باهاش صحبت کردم. او که سالم بود!

بعد فکر کردم: سالم و غیر سالم نداره که! اذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعه و لا یستقدمون! وقتی مرگ بیاد نمیشه کاریش کرد. بعد خیلیا مردن و باز هم میمیرن و آنها که باید بمونن می مونن حتی اگر مریض و مریضه باشن! نشنیدین که گفتن: یاتان ائولمز، یئتن اوئلر! یعنی اونی که تو بستر افتاده که نمی میره، اونی که وقتش رسیده میمیره!

بگذریم. خیلی پکر شدیم و حالمان بد شد بخاطر اینکه این خبر ناخوش آیند رو شنیدیم! هر کی باشه، بهش خبر بد رو که بدن بد حال میشه!

خیلی خوب...! داشتیم می گفتیم که مهمان ها با بهار اومدن و میخوان بعد از تعطیلات برن! آلله راست گتیرسین! گئدرلر یوللاری، قالار لار ائولری!

ولی پریروز  یکی از اینادر جمع بود که خودش رو خیلی گرفته بود. مثل یه خیک که تلنگر بهش بزنی نمی تونه خودش رو نگر داره یه ذره می لغزه. نشسته بود و سر به زیر انداخته بود و  گویا قصد زبان باز کردن رو نداشت و همون طور که سرش را زیر اداخته بود با گوشیش  ور می رفت. انگار بودن در جمع براش خیلی سخت و گران بود و خودش رو تافته جدا بافته می دونست! یک هوئی گوشیش زنگ زد. نمی دانم شاید خودش دست کاری کرد زنگ بزنه پاشه بره بیرون به بهانه مکالمه و بعد باز نگرده! شاید! ان بعض الظن اثم! استغفر الله. پا شد و رفت.

بعد میزبان ما و یا صاحب پاتوق گفت که: چون فلانی آمد ایشون پاشد رفت!

صحبت کشید به سمت این که برخی ها نمی تونن لو نرن. بابا اگر با کسی میونتون شکر ابه و یا اصلا ازش خوشت نمیاد، ظاهر رو حفظ کن لا اقل!

یکی بود که یه جمله تاریخی گفت. اون حرفش لازمه با آب طلا نوشته بشه! گفت:

پول داری، مال خودت! هنرمندی ارزانی خودت باد! عالم دهری باز ما بی طمعیم! تفت عین گوله می ره باشه! مقامت و درجه ات چی؟ بلنده خدا از اونهم بلندتر و بالاتر کنه! اما ما مشتری و خریدار آدمیتتیم! داری... بسم الله، در خدمتیم! بی چشم داشت و الا فلا! 

/ 1 نظر / 11 بازدید
رند

انگار این مطلب را برای امروز نوشتید کاش او هم می دید راستی چرا چنین کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اکسیر ادبیات مس وجود را طلا کند اما با او چنین نکرده پس ادیب نیست اگر بود می فهمید که 0000