یاریم وفالی اولــــــسا

 

آپــــــــــــارار تاتار منـی

قول ائدیب ساتار منی

یاریم وفالی اولــــــسا

آختاریب تاپار منـــــــی

چطور بود؟ خوشتون اومد ؟!

 امروز رفته بودم به یکی از کتابفروشی های بسیار قدیمی شهر! چند سال قبل گاهی برای خریدن دفتر و قلم به آن کتابخانه می رفتم، صاحبش، آدم بد قلق و بنظر می اومد . اصلا قیافش جوری بود که انگار  آدم اگر زود نرود، بیرون می کنه و یا حتی با  مشت و لگد هم بجونش می افته!

بعضی کتابهائی را که در اون دوران از اونجا خریده بودم را هنوزدارم. همین چند روز پش یه لغت نامه ای را که از اون کتابفروشی خریده بودم پاره شده بود، دوباره ترمیمش کردم و جلدش گرفتم!  آخه ما از صحافی هم سر رشته دارم!

 ما کتابها مون رو خودمون اگر نیاز باشه و خراب بشن درست می کنیم و در بافتن شیرازه تا نداریم! حالا شما میخوای باور کن و یا نکن!

قضیه از اونجا شروع شد که ما به هر تکه کاغذی که روش چیزی نوشته شده بود حرمت قائل بودیم! دوست نداشتیم حتی یه صفحه ناقابل روزنامه زیر پا بیفته و اگر می دیدیم تو روز نامه سبزی پیچیدند، بدمان می آمد. و حالا هم اگر جائی یه صفحه روز نامه و یا مجله ببینیم، بر می دارم و نگاه بهش می اندازم  چون فکر می کنیم  شاید یک مطلبی توش باشه که بدرد ما بخوره!

خب، مجلاتی که کم کم جمع شده بود، تعداشون خیلی شد. موندیم که با اونا چه بکنیم؟!

فکر کردیم و فکر کردیم تا اینکه یه راهی پیدا کردیم. یعنی اون راهی رو که ما پیدا کردیم قبل از ما بابای دوست ما پیدا کرده بود. به این ترتیب که اون مجله های پیک رو با میخ های کت و کلفت بهم وصل کرده بود و ما هم گفتیم همین کار رو می کنیم و خیلی افتضاح شد! بعد کم کم بفکر مان افتاد که بدوزیم. چند تا رو کنار هم قرار دادیم و با هزار زحمت دوختیم و با سریشم براش یک جلد ناز هم درست کردیم، دیدیم نشد! بدمان اومد و با اینکه  اونا رو ما بسیار زحمت کشیده بودیم و جمع کرده بودیم، بعد از اینکه بدمان اومد،انداختیم دور!مجله

بعد کم کم یاد گرفتیم و دونستیم که اصلا این کار هنری است که هر قدر بیشتر زحمت بکشی بیشتر یاد می گیری و کار  قشنگتر از آب در میاد!

شروع کردیم به سرک کشیدن به اینجا و اونجا و آموختن. تا اینکه  شدیم صحاف. اگه بگم که از چند نفر چیز یاد گرفتم تعجب می کنین.

اول از خودم خیلی چیزها یاد گرفتم. فکر می کردم و هر روز یک چیز تازه ای پیدا می کردم!

دوم از میرزا جعفر که همدرس ما بود و ایشان با نخهای مرینوس شیرازه می بافت ولی من از وسایل گلدوزی فروشها نخهای قرمز و سبز که کار را قشنگ نشون می داد می خریدم.

احد آقا یکی دیگه بود که وقتی دید من با سریشم جلد درست می کنم گفت که چسب بل خیلی خوبه و یک بار طوری این چسب سمج ما را سر کار گذاشت کلافمون کرد که نگو و نپرس. دیگر از او نخواستیم چیز یاد ما بدهد و از چسب چوب استفاده کردم!

بعد در قم از کنار یک صحافی می گذشتم دیدم او یک وسیله ای دارد که دوختن عطف کتاب را آسان می کند و بعد از سلام و علیک، از ایشان خواستم طرز کارش بمن هم یاد بدهد و ایشان گفت که این دستگاه اسمش کار گاه است...

به مرند که بر گشتیم با آقا حسینی آشنا شدیم و ایشان  چاپخانه داشت و ما گاهی برای خریدن گالینگور به  چاپخانه ش می رفتیم و او ما را که شناخت، از ما خواست چند روزی در دوختن دفتر هایش به او کمک کنیم و هم روشی را که خودش مبدعش بود به ما یاد داد دستش در نکند.

خلاصه بعد ها شروع کردیم به صحافی مجلات و روزنامه های جمع شده خودمان....

                                          داشتم می گفتم، همین چند روز پیش ما کتابی رو که از اون کتابفروش قدیمی خریده بودیم ترمیم کردیم.

رفته بودیم  کاغذ بخریم و بعد از خوش و بش نشستیم و ایشان در باره حکمت کارهای خدا برای ما صحبت کرد. تقریبا شبیه همان چیزی را گفت که هنگام بیرون آمدن از خانه از یک آقائی که در تلویزیون صحبت می کرد شنیدم. گفتم که شبیه  این را یکی داشت تو تلویزیون تعریف می کرد. خلاصه ی حرفش این بود که خداوند در هر پیش آمدی حکمتی نهاده. یادم رفت چه ماجرائی تعریف کرد و بعد یادمه که من همان قصه را که از تلویزیون شنیده بودم برایش تعریف کردم وبعلاوه آن ماجرائی را که یکی از دوستان تعریف کرده بود:

می گفت من از عرض خیابان می خواستم بگذرم پیر مردی را دیدم که او نیز می خواست عبور کنه اما مثل اینکه  غیر از راه رفتن مشکل بینائی هم داشت. من گفتم اجازه بدهد بازویش را گرفته باهم به آن طرف برویم و او تشکر کرد و من دستش را گرفتم و آرام از لای ماشینها او را به آنطرف بردم وقتی رسیدیم به آن سوی خیابان سئوال کرد اسمت چیه؟ گفتم فلان و بعد از ایل و تبار من نیز پرسش نمود و تا اینکه دیدم پدر و پدر بزرگ مرا می شناسد و یکدفعه صدا به تکبیر بلند کرد. گفتم عمو جان این تکبیر برای چه بود: گفت: در ست جائی که اومدی و دست مرا گرفتی و مرا به این طرف خیابان آوردی، من نیز پدر شما را از همان جا که حال روز مرا داشت دستش را گرفتم و به این سو آوردم!

بعد رو این عبارت بسیار تاکید داشتیم که خداوند در هر پیش آمدی که برای ما تدارک می بینه حکمتی نهاده و او این جمله را طور دیگر ادا کرد و خلاصه از بی وفائی دنیا و اینکه ....

بگذریم... ممکنه  به عقائد ما بخدین...

نه! بگذارید این مطلب به آخر برسه و اون بایاتی موجه باشه بودنشون در این پست.

اون دوست ما یعنی همان کتاب فروش گفت که زمانی تاتار ها که حمله کرده بودند و می کشتند و غارت می کردند، زنها و مردان  را با خودشان باسارت می بردند. یک نفر از دو پا فلج بود، در آن حمله و هجمه این را نمی برند و بقیه را می برند و این آدم حکمت چلاق بودن خودش را می فهمه.

گفتم: در باره حمله تاتار ها چیزهائی شنیده ام و حتی یه بایاتی هست که وقایع آن روزها رو باز گو میکنه:

آپارار تاتار منی

قول ائدیب ساتار منی

یاریم وفالی اولسا

آختاریب تاپار منی

 

/ 1 نظر / 64 بازدید
ندا

لینک دانلودشو دارین؟