دفتر چهارم/ 324....
گناه کردی استغفار کن


از پدر آموز کآدم در گناه
خوش فرود آمد به سوی پایگاه
چون بدید آن عالم الاسرار را
بر دو پا استاد استغفار را
بر سر خاکستر انده نشسست
از بهانه شاخ را شاخی نجست
ربنا انا ظلمنا گفت و بس
چون که جانداران بدید از پیش و پس
دید جانداران پنهان همچو جان
دور باش هر یکی تا آسمان
()()()()()()()()()
بهشت مخلوق اعمال صالحه است


زانکه جنت را نه ز آلت بسته اند
بلکه از اعمال و نیت بسته اند
این بنا ز آب و گل مرده بده ست
وان بنا از طاعت زنده شده ست
این به اصل خویش ماند پر خلل
وان  به اصل خود که علم است و عمل
هم سریر و قصر و هم تاج و ثیاب
با بهشتی در سئوال و در جواب
فرش بی فراش پیچیده شود
خانه بی مکناس روبیده شود؟
475/ مثنوی / دفتر چهارم
()()()()()()


482/ مثنوی/ دفتر چهارم
پند فعلی خلق را جذابتر
چون سلیمان در شدی در بامداد
مسجد اندر بهر ارشاد عباد
پند دادی، گه بگفت و لحن و ساز
گه به فعل، اعنی رکوعی یا نماز
پند فعلی خلق را جذابتر
که رسد با جان هر با گوش و کر
اندر آن وهمی امیری کم بود
در حشم تأثیر آن محکم بود!
()()()()()()


513/ مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
نا امید مشو
هین مشو نومید نور از آسمان
حق چو خواهد می رسد در یک زمان
صد اثر در کانها از اختران
می رساند قدرتش در هر زمان
()()()()()()


645/مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
چشم چرانی


گر ز نای چشم حظی می بری
نه کباب از پهلوی خود می خوری؟
این نظر از دوز چون تیرست و سمّ
عشقت افزون می شود صبر تو کم
()()()()()()


646/ مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
مال دنیا


مال دنیا دام مرغان ضعیف
ملک عقبی دام مرغان شریف
تا بدین ملکی که او دامی است ژرف
در شکار آرند مغان شگرف
()()()()()()


771/ مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
ادب چیست؟


ای مسلمان! خود ادب اندر طلب
نیست الا حمل از هز بی ادب
()()()()()


772/ مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
از بد خوئی دیگران گفتن بد خوئی است


هر که را بینی شکایت می کند
که فلان کس راست  طبع و خوی بد
این شکایت گو بدان که بد خوَست
که مر آن بد خوی را او بد گوَست
()()()()()


779/ مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
مدارا کن


ای سلیمان در میان زاغ و باغ
حلم حق شو با همه مرغان بساز
()()()()()


783/ مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
همه ذرات لشکر خدایند


جمله ذرات زمین و آسمان
لشگر حقند گاه امتحان
باد را دیدی که با عادان چه کرد
آب را دیدی که در طوفان چه کرد؟
آنچه بر فرعون زد آن بحر کین
وانچه با قارون نمودست این زمین
وانچه آن بابیل با آن پیل کرد
وانچه پشه کله نمرود خورد
وانکه سنگ انداخت داوودی بدست
گشت ششصد پاره و لشکر شکست
سنگ می بارید بر اعدای لوط
تا که در آب سیه خوردند غوط
()()()()()()


792/ مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
جزء جزء وجود تو لشکر خداست


ای نموده ضد حق در فعل درس
درمیان لشکر اوئی بترس
جزو جزوت لشکر او در وفاق
مر تو را اکنون مطیع اند از نفاق
گر بگوید چشم را کو را فشار
درد چشم از تو بر آرد صد دمار
ور به دندان گوید او را بنما وبال
پس ببینی تو ز دندان گوش مال
باز کن طب را بخوان باب العلل
تا ببینی لشکر تن را عمل 
)()()()()(


819/مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
پاک و ناپاک در کوره آتش دنیا


لیک شهوت بنده پاکان بود
زر نسوزد زانکه نقد کان بود
کافران قلبند پاکان همچو زر
اندرین بوتته درند این دو نفر
قلب چون آمد سیه شد در زمان
زر در آمد شد زریّ او عیان
دست و پا انداخت در بوته خوش
در رخ آتش همی خندد رگش!
()()()()()()()


1194/ مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
طبع انسان مدح را می پسندد


خلق ما بر صورت خود کرد حق
وصف ما از وصف او گیرد سبق
چون که آن خلاّق شکر و حمد جوست
آدمی را مدح جوئی نیز خوست!
()()()()()()


1203/ مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
دین و احسان خرد نیست


گفت پیغمبر خنک آنرا که او
شد ز دنیا ماند از او فعل نکو
مُرد محسن لیک احسانش نمرد
نزد یزدان دین و احسان نیست خرد


()()()()()()
1263/ مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
لزوم مشورت


ورچه عقلت هست با عقل دگر
یار باش و مشورت کن ای پدر
با دو عقل از بس بلاها وا رهی
پای خود بر اوج گردونها نهی
()()()()()()


1435/ مثنوی معنوی/ دفتر چهارم
علم در دست شریران

 

بد گهر را علم و فن آموختن
دادن تیغ است بدست راهزن
تیغ دادن در کف زنگی مست
به که آید علم ناکس را بدست
علم و مال و منصب و جاه و قران
فتنه آمد در کف بد گوهران
پس غزا زین فرض شد بر مؤمنان
تا ستانند از کف مجنون سنان
خان او مجنون تنش شمشیر او
وا ستان شمشیر را زان زشت خو
()()()()()






/ 0 نظر / 37 بازدید