گره گشای

 

پیرمردی، مفلس و برگـــشته بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت...

رفت سوی آسیا هـــــــــــنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گنـــــدم، فقیر

شد روان و گفت:« کای حی قـدیر...

بس گره بگشوده‌ای، از هـــر قبیل

این گره را نیز بگشا، ای جلیـــل!»

این دعا میکرد و می‌پیمـــــود راه

ناگه افتادش به پیـــــــش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیــــــــخته

وان گره بگشوده، گندم ریـــخته...

من ترا کی گفــــتم، ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز...

من خداوندی ندیدم زین نمــــط

یک گره بگشودی و آنهم غلــط

الغرض، برگشت مســــکین دردنـاک

تا مگر برچیند آن گــــــندم ز خـاک

چون برای جستـجو خم کـــــــرد سر

دید افـتاده یکی همـــــــــــــــیان زر

سجده کرد و گفت:« کای رب ودود

من چه دانستم ترا حکمــت چـه بود!»

هر بلائی کز تو آید، رحــــمتی است

هر که را فقری دهی، آن دولتی است...

در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش

ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش[1]

*

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباسش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره  گره از  دامنش گشوده شد و گندم ها بر زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین کره بگشای و گندم را بریز!؟

آن گره را چون نیارستی گشود، این گره بگشودنت دیگر چه بود؟!

پیر مرد نشست تا گندم های بر زمین ریخته را جمع کند، ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی کیسه ای از طلا ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.


[1] . مثنوی گره گشای پروین اعتصامی

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
دلدار بناب

[گل]سلام بر ملای عزیز عزیز دل برادر فکر نمی کنی توضیحات ذیل شعر کمی بی التفاتی و کم لطفی به خوانندگان وبلاگ باشد. بابا جان/ایهام دارد/ کمی فتامل[قهقهه]