آدمهای خیلی بزرگ کوچک

جمعیت زیادی از اقشار مختلف در آنجا جمع شده بودند از اطراف و اکناف. خیلی های دیگر آمده و رفته بودند. چهره های شاخص ادبی و دانشمندان و مسئولینی  موقر که برای سر سلامتی دادن به معزی روی صندلی های تعبیه شده در کنار دیوار و یا روی زمین نشسته بودند.

جای چند نفر را تنگ کرده بودم. معذرت خواستم. کسی که طرف چپم نشسته بود گفت: عیب نداره، دوستان باید این طوری رابطه شون تنگ باشه!

بعد نمی دانم چرا شخصی که طرف راستم نشسته بود گفت: تزویر ... تزویر....!

گفتم: تزویر حسد، حب جاه و مقام و...

گفت: درسته اینها از آدم جدا نمی شوند. همیشه این طور بوده.

شخص دست چپی گفت: اگر تزویر نبود، خیلی اینها اینجا نبودند!

نگاه معنی دار به شخص دست راستی باعث شد بگوید: با این حرف دیگه جای صحبت زیادی نمی مونه! ... گوش بده به عُشر خوان! با صدایی که برای خودش خوش بود  مسجد را روی سرش گذاشته بود! انگار می گفت: ببینید! این منم ها به مجلس شور و حال می دم!

خیلی خیلی می خواست به آدمهائی که حضور داشتند خوش (!!) بگذره و به به و احسنت بگن.

کسی که یکی دونفر آنطرفتر نشسته بود، رو کرد بمن و گفت: این اقا چی میگه؟!» اشاره کرد به عشر خوان که پشت میکرفون خودشت را می کشت!

گفتم: داره هنر خودش رو به رخ من و شما می کشه!

- کدوم هنر!» بعد رویش را بر گرداند!

این حرفها بین من و اون سه نفر رد و بدل می شد و سعی می کردیم از چشم دیگران مخی باشد.

بعد ما هم دیگه حرف نزدیم و ساکت نشستسم و وانمود کردیم داریم گوش می کنیم!

همین طور که نشسته بودم، چشم در مجلس گرداندم: رند و اون یکی دوستمان را میان جمعیت ندیدم. با خود گفتم شاید پاشده و رفته اند. ما باهم آمده بودیم، وقتی به مسجد داخل می رفتیم، گفتم: شما در جائی که می نشینم، ممکنه دور بنشینید، یه تک زنگ بزن اگر پاشدم شما هم پا شوید...

دست کردم تو جیب دیدم گوشیم تو ماشین جا مونده. باز در میان جمعیت دنبالشان گشتم. ندیدمشان! 

چون قرار بود تا آخر مجلس حضور داشته باشم، بهتر دیدم برم از ماشین گوشی را بیارم. به بغل دستی ام گفتم: من بر می گردم.» و پاشدم. وقتی از کنار صاحب مجلس عبور می کردم، گفتم: بر می گردم!»

باز آمدم و دو باره سر جای اولم نشستم.

یکی از در وارد شد. چه جور اومد تو؟! آخه خیلی بزرگ بود. اونقدر بزرگ بود که فکر نمی کردم بتونه بیاد توی مسجد! اما اومد. گفتم: فلانی اومد!» دست چپی ام گفت: کیه ایشون؟»

- ایشون خیلی خیلی بزرگ و معروفه... اونقدر معروفه که متعجبم  شما چرا تا حالا نشناختی؟!

عکسهای مرحوم در حالتهای مختف گوشه ای از مسجد را اشغال کرده بود. هم عکسهای جوانی اش هم عکسهای دوران باز نشستگی! حضور اون شخص بزرگ، بقیه ما جرا را در حاشیه می گذاشت. حواسم همه اش به او  معطوف بود و انگار کل مسجد رو اشغال کرده بود و هیچ چیز دیگر به چشم نمی آمد!

عشر خوان اعلام کرد که وقت منبر رسیده. یک بار دیگر موزع حزب صدا به« فاتحه!» بلند کرد. حضار مشغول خواندن فاتحه شدند!

دست راستی: کی میره منبر!

- اگر شما ها نبودیدن، شاید من می رفتم!

دو نفر از افراد مبرزی را که یکی کمی پائینتر و دیگری بالاتر نشسته بودند، نشان دادم و گفتم: یکی از این دو مجلس رو به آخر می رسونن!»

- معلومه که اونی که پائیتر نشسته مسن تر است!... راستی فلانی ده سال پیش پیرتر بود! ما شا الله جونتر شده!

حدسمان درست بورد. اونی که مسنتر بود و اسمی در کرده در اقصی نقاط کشور، حد اقل در میان قشر خودش، پاشد! باید از مقابل ما رد می شد! به احترامش پا شدیدیم! یه نگاهی به ما چند نفر کرد. تعارف کرد؟! نمی دانم! بهر جهت خوشحال بودم و با خود می گفتم امروز پای یک منبر دبش خواهیم نشست و حرفهای تازه خواهیم شنید!

آللهم صل علی محمد و آل محمد...

***

سریال تموم شده بود و روی تیتراژ خواننده ها داشتند می خواندند!

آخ دلم پی دلته.... جیمه نارنجی!

آخ کجا منزلته؟!... جیمه نارنجـی 

یادم آمد از رند تشکر کنم. گوشی دم دست بود! زنگ زدم .فوری برداشت! رسمش اینه که معمولا اول میگه: سلام آقای...!»

- خیلی دقیقی. خوشمم اومد... راستی می دونستی عکسها همشون تار و بی کیفیت بودند!»

خندید و گفت: کار خدا بوده!... وقتی تو زنگ زدی و گفتی پیش اون آدم بزرگی، و دارن میرن، راستیتش نمی خواستم بیام پیشتون...!»

رند و اون یکی دوست ما تا خر نشسته بوده اند ولی من فکر می کردم رفته اند.  بعد ازینکه از مسجد بیرون آمدیم،  مردم به رسم همیشگی صف کشیدند و اون آقای واعظ هم آمد و  دعای آخر را خواند و باز  نمی دانم تعارف کرد یا نه یک وقت دیدم مردم دارن پراکنده می شوند. آخه حواسم شش دانگ به او ن آدمی بود که خیلی بزرگ بود و معروف!

دیدم اون آدم بزرگ رو چند نفری که باهاش بودند کشان کشان می برن سمت  ماشین  تا برن.   قبلا باهاش دیداری داشتم ولی اخیرا می گفتند بخاطر کهولت گاهی فراموش کار میشه! پیش رفتم و باهاش دست دادم خم شدم! تعارف کردم بیاد منزل ما و مهمان ما بشه! گفت: دیگه بعد از مرحوم... نمی خواد در مرند توقف کنه!

- دنیا اینجوریه استاد!»

به کنار ماشین که رسیدیم، قرار شد عکس یادگاری باندازیم. می دونستم اگر گوشیم رو بدم دست دیگری، هیچ کدام از عکسها قابل استفاده نخواهند بود و از آن طرف هم نمی تونستم خودم عکس بگیرم!

رند زنگ زد. گفتم: پس شما نرفته اید؟.... من دم مسجد با آون آقا بزرگ هستیم و میخوان برن... بیایین آینجا منتظرم.

مِنّ مِنّ کرد! میخواست تمرد بکنه. اما آمدند! هر کاری کردم نیومدن کنار ما واستن! خلاصه عکسها رو که تو خونه دیدم، بخاطر بی کیفیتیشان خوشحال بودم!

آخ دلم پی دلته... جیمه نارنجی

آخ کجا منزلته.... جیمه نارنجی!

صدای تلویزیون رو کم کردم تا مزاحم مکالمه ما نباشه!

- می دونی خیلی آدم  رند و تیزی هستی!... اون نباس اون حرکت ازش سر می زد. تو راست میگی.»

بعد یکدفعه انتقاد کرد:... فلانی اون آقاهه چرا اونطور از این شاخه به آن شاخه پرید و آلوچه ترش قاطی زرد آلو شیرین شد! معلوم نشد موضو چی بود چی میخواست بگه؟!... 

گفتم: درسته از ایشون بعید بود! اسمش رو تریلر نمی بره،اونطوری ...

از اون گذشته چرا اینا اینطور بی تواجه اند به رفتارهاشون...»

گفت:  فلانی رفتارا و سلوکشون هر چی باشه بر می گرده بخودشون! اون همه جمعیت و اون اشخاص معروف و شاخص برا چی اومده بودند؟!... همش به احترام فلانی بود. ایشون با اخلاق خوب و رفتارهای سنجیده و بخاطر مردمی بودنش اینکه خیلی اخلاقات خوب رو داره، همه مریدشن و دوستش دارند!

نکته اینجاست که آدم به هر مقام و مرتبتی نایل بشه، اگه با مردم رفتار متکبرانه داشته باشه و هر قدر بزرگ هم باشد، باز در انظار بسیار کوچک خواهد بود!

/ 1 نظر / 15 بازدید
دلداربناب

آخ دلم پی دلته... جیمه نارنجی آخ کجا منزلته.... جیمه نارنجی! [سوال][بغل][گل] نمی دانم چی شده اما از متن درهم بر همت خوشم آمد. عین خودت که نمی دانم از چه چیزت خوشم می آید!!