ابیاتی از مثنوی معنوی

چرا باید دعای بدان را کرد
آن یکی واعظ چو بر تخت آمدی
قاطـــــعان راه را داعـــی شـــدی
دست برمی‌داشت یا رب رحم ران
بر بدان و مفــــسدان و طاغــــیان
بر همــــه تســـخرکنان اهل خیر
برهـــــــمه کافردلان و اهـــل دیر
می‌نکردی او دعا بر اصـــــــفیا
می‌نکــــردی جز خبیثان را دعا
مر ورا گفتند کین معهود نیست
دعوت اهل ضلالت جود نیست
گفت نیکــــــویی ازینها دیده‌ام
من دعاشان زین سبب بگزیده‌ام
خبث و ظلم و جور چنــدان ساختند
که مرا از شـــر به خیر انداختند
هر گهی که رو به دنیا کـــردمی
من ازیشان زخم و ضربت خــوردمی
کردمی از زخم آن جانــب پناه
باز آوردندمی گرگــــان به راه
چون سبب‌ساز صلاح من شدند
پس دعاشان بر منست ای هوشمند
*
دوستانت دشمنند
بنده می‌نالد به حـــق از درد و نیش
صد شکایت می‌کند از رنج خویش
حق همی گوید که آخر رنج و درد
مر ترا لابه کــــــــنان و راست کرد
این گله زان نعـــــمتی کن کت زند
از در ما دور و مـــطرودت کنــــــد
در حــــقیقت هر عدو داروی تست
کیمیـــــا و نافع و دلــــــجوی تست
که ازو اندر گـــــریزی در خــــــلا
استعــــــــــانت جویی از لطف خدا
در حقیــــــــقت دوستانت دشمن‌اند
که ز حضرت دور و مشــغولت کنند
*
از همه صعبتر و سخت تر
گفت عیــــسی را یکی هشیار سر
چیست در هستی ز جمله صعب‌تر
گفتش ای جان صعب‌تر خشم خدا
که از آن دوزخ هـــمی لرزد چو ما
گفت ازین خـــشم خدا چه بود امان
گفت ترک خشم خویش اندر زمان
پس عوان که معدن این خشم گشت
خشم زشتش از سبـع هم در گذشت
چه امیدستش به رحمت جز مگر
باز گردد زان صفــت آن بی‌هنر
گرچه عالم را ازیشان چاره نیست
این سخن اندر ضلال افکندنیست
چاره نبود هم جهان را از چمین
لیک نبود آن چمیــن ماء معین
*
انواع بادها و نسبی بودن امور
باد را دیدی که می‌جنبد بدان
بادجنبانیـــــست اینجا بادران
جزو بادی که به حکم ما درست
بادبیزن تا نجـــــنبانی نجــــست
جنبش این جزو باد ای ساده مرد
بی‌تو و بی‌بادبیزن سر نـــــکرد
جنبش باد نفس کاندر لبست
تابع تصریف جان و قالبست
گاه دم را مدح و پیــغامی کنی
گاه دم را هجو و دشنامی کنی
پس بدان احــوال دیگر بادها
که ز جز وی کل می‌بیند نهی
باد را حـــــــق گه بهاری می‌کند
در دیش زین لطف عاری می‌کند
بر گروه عاد صرصر می‌کند
باز بر هودش معطــر می‌کند
می‌کند یک باد را زهر سموم
مر صبا را می‌کــند خرم‌قدوم
باد دم را بر تو بنهاد او اساس
تا کنی هر باد را بر وی قیاس
دم نمی‌گردد سخن بی‌لطف و قهر
بر گروهی شهد و بر قومیست زهر
مروحه جنبان پی انــعام کس
وز برای قهر هر پشه و مگس
مروحه تقــدیر ربانی چرا
پر نباشد ز امتحان و ابتلا
چونک جزو باد دم یا مروحه
نیست الا مفســـده یا مصلحه
*
همه امور مستند است بر اراده حق تعالی
بر سر خـــــرمن به وقت انتقاد
نه که فلاحان ز حق جویند باد
تا جدا گردد ز گندم کاهها
تا به انباری رود یا چاههـــا
چون بمــاند دیر آن باد وزان
جمله را بینی به حق لابه‌کنان
همچنین در طلـــق آن باد ولاد
گر نیاید بانگ درد آید که داد
گر نمی‌دانند کــــش راننده اوست
باد را پس کردن زاری چه خوست
اهل کشتی همــچنین جویای باد
جمله خواهانش از آن رب العباد
همچنین در درد دندانهــــا ز باد
دفع می‌خواهی بسوز و اعتقاد
از خدا لابه‌کنان آن جندیان
که بده باد ظفر ای کامــران
رقعه تعویذ می‌خواهنــــــد نیز
در شکنجه طلق زن از هر عزیز
پس همه دانسته‌اند آن را یقین
که فرستد باد رب‌العـــــالمین
*
از اصرار بر گناه بترس و ایمن مباش
چونک بد کردی بترس آمن مباش
زانک تخمست و برویاند خــداش
چند گاهی او بپوشـاند که تا
آیدت زان بد پشیمان و حیا
عهد عمـــــر آن امیر مؤمنان
داد دزدی را به جلاد و عوان
بانگ زد آن دزد کای میر دیار
اولین بارست جرمم زینـــــهار
گفت عمر حاش لله که خدا
بار اول قـــــهر بارد در جزا
بارها پوشد پی اظهار فضل
باز گیرد از پی اظهار عدل
تا که این هر دو صفت ظاهر شود
آن مبـــــشر گردد این منذر شود
*
 تفسیر سمیع و علیم بودن خداوند
از پی آن گفت حق خود را بصیر
که بود دید ویت هــــــر دم نذیر
از پی آن گفت حق خود را سمیع
تا ببندی لب ز گفتـــــــــار شنیع
از پی آن گفت حق خود را علیم
تا نیندیشی فســــــــادی تو ز بیم
نیست اینها بر خدا اسم علم
که سیه کـافور دارد نام هم
اسم مشتقست و اوصاف قدیم
نه مثال علت اولی سقـــــــیم
ورنه تسخر باشد و طنز و دها
کر را سامع ضریران را ضــیا
یا علم باشد حیی نام وقیح
یا سیاه زشت را نام صبـــیح
طفلک نوزاده را حاجی لقب
یا لقب غازی نهی بهر نســب
گر بگویند این لقبــها در مدیح
تا ندارد آن صفت نبود صحیح
تسخر و طنزی بود آن یا جنون
پاک حق عما یقول الظــالمون

مثنوی معنوی/ دفتر چهارم

/ 0 نظر / 71 بازدید