بحق چیزهای نشنیده

 

می دانید گاهی کنجکاوی زیاد هم بدک نیست؟!

من در این کنجکاوی چیزها دیده ام که مپرس. راستش دوسه روز پیش ماشین ما یه هوئی ازش سر و صداهای مثل بهم خوردن کاسه بشقاب شنیده شد.  البته یه هوئیِ یه هوئی هم نبود. چند بار به یه جائی رفتم پر از گل و لا و جالب این بود که وقتی می رفتم حسابی ماشینه گل مالی می شد در بر گشتنی از زیر گذر که می خواستیم بیائیم حسابی در آب جمع شده در زیر پل حمام می کرد و هیچ چی از گل و خل نه در تایراش باقی می ماند نه در بدنه و من شکر خدا می کردم و با خود می گفتم:« خدا! حکمت تو رو شکر! ... راههای پر از دست انداز رو گلی آفریدی و بعد این دریاچه رو قرار دادی در زیر این پل تا کارا درست بشه آفریدگان تو زیاد تو زحمت نیفتن!»

باری بعد از دو سه بار رفت آمد ما، روز جمعه ای دیدیم که یواش یواش داره از زیر ماشین صدای کاسه بشقاب میاد و ما بی خی شدیم و گفتیم فردا که شنبه اس، میدیم دست  مکانیک و از خوابوندن در دم در ابا کردیم. اما بگم که خودما گاهی با خودمان می گفتیم که بهتره یه گوشه ای بذاری باشه، والا برات گرون تموم میشه ها!

ولی خودمان به هشدارهامون اعتنا نکردیم و روز بعد راه افتادیم بریم سر کار همینکه رسیدیم به محل کار، مثل خر تو گل گیر کرد و دیگه جنب نخورد!

همونجا گذاشتیم و به دوست و آشنا گفتیم که چه بلائی سر ماشینمون اومده و بهمون خبر دادن که یا بلبرینگ خراب کرده و یا شفت بریده!

ما سئوال کردیم:« حالا چقدر خرج برا ما تراشیده؟»

گفتند:« کم ِ کم اش دویست!»

یکی دیگه که تماشا می کرد گفت:« فوق فوقش، صد!»

راستش دلمون هُری ریخت پائین و در حالیکه آب دهنمون رو قورت می دادیم گفتیم:« حالا از کجا بیاریم!»

گفتند:« یدکی خیلی گرون شده! برو خدا رو شکر کن که ماشینت از او مدل بالا ها نیست!بعضی ماشینا تنها شبکشون پنج میلیونه! الان بعض معتادا میرن یواشکی یه شبکه باز می کنن و خرج یه سالشون  درست میشه!»

گفتم: یعنی باندازه قیمت همین ماشینی که ما سوار میشیم!؟»

- «آره دیگه... مردم می بینی چه ماشینائی سوار می شن!»

بعد گفتیم هر طوری شده باید امروز بدیم دست مکانیک. خودم حوصله این جور کارا رو ندارم، سویچ  رو دادم دادم دست پرویز و او در این جور مواقع واقعا سنگ تمام میذاره.

بعد روز شنبه تا عصر با هاش در تماس بودم و هی ازش می پرسیدم چکار کرده. و او می گفت فلان چیز را خریدم... مکانیک رو بردم  پهلوش.... حالا داره کار می کنه.... راه افتاده ایم و داریم میائیم...

خیلی خوشحال شدم و گفتم عیب نداره! حالا هر قدر خرج کردیم عیب نداره! خوبه که درست شد!

اما باز زنگ زد و گفت که در فلان جا باز ایستاد و خرابه!

- «آخه چرا؟»

- «شفت اون یکی تایر نیز همن بد بختی رو پیدا کرده!»

خلاصه خیلی ناراحت و نگران شدیم. گفتیم چطور فردا بریم سر کار؟ ولی باز زنگ زد و گفت:« نگران نباش اوستا قول داد که تا لواز فروشا ببندند، درست میکنه!»

راه افتادیم رفتیم جائی که ماشینه مونده بود. دیدیم کنار حیابان تایرش را در آورده اند و چند جور آچار و پیچ گوشتی و غیره رو زمین ریخته! یه جونی اونجا ایستاده بود. گفت:« اوستا رفته لوازم بیاره من اینجا مواظبم!»

چشممون افتاد در مغازه روبروئی به آکواریومهای بزرگ و کوچیک! توشون ماهی های زیادی داشتند شنا می کردند. یه کم رفتم جلو تر و  و باز هم جلو تر. چقدر داشتند راحت و نرم  میان آب شنا می کردند.

برای اینکه برای ورود تو مغازه بهانه ای داشته باشم، پرسیدن قیمت ماهیها و آکواریوم دس آویز خوبی بود.  رفتم تو! چقدر هوای داخل گرم بود! قیمت آکواریومها رو پرسیدم. بزگ و کوچیک داشت و قیمتهاشون متفاوت بود! بعد نوبت ماهی ها شد. ماهی هائی که قیافه های مضحکی داشتند و انگار  عمدا دهن کجی می کردند تا کفر آدم رو در بیارن! انگار پز آب زی بودن خودشون رو می دادن و با زبان حال می گفتند: آی آدما! برین کشکتون رو بسابید!  همش تو رنج و مشقتین و راه هم بجائی نمی تونین ببرین! همش باید سگ دو بزنین و برا یه لقمه نون هزار جور معلق بزنین! ما رو ببینین! ما داریم راحت زندگی می کنیم. برا ما دریا و این جای تنگ زیاد توفیر نمی کنه! ...

یاد آن داستانی افتادم که در یکی از جلد های یکصدو ده حکایت خوانده بودم.  نویسندش یک حکایتی آورده بود بسیار جالب! نوشته بود هر چی در خشکی باشه، مشابهش تو دریا ها هست! مثلا اسب هم برّیش است و هم بحریش! آدم ها هم برّی و بحری دارند. یکبار یک نفر از این آدمهای بحری را در تور می اندازد می آورد.  بعد از اینکه مدتی در خشکی زدگی می کند و با صاحبش خو می گیرد و حرف زدن یاد می می دهد، صاحبش از او می پرسد:« زندگی در دریا خوبه یا در خشکی!؟»

 میگه:« ما تو دریا زندگی راحتی داریم! برای اینکه مثل شما ها اسیر خانه و خانواده نیسنیم. همینکه بچه ای به دنیا می آید، ولش می کنیم می رویم پی کارمان ولی آدما در روی زمین باید مدام بچه را تر و خشک کنند و نانش را آماده کنند و از آنطرف باید شب و روز زحمت بکشند و  وقتی به خانه می آیند زن اصلا متوجه نیست که چقدر شوهرش در مشقت بوده و سرش داد هم بزند و نمی دانم چرا وقتی صبح از خانه که بیرون می رود، چرا باز دوباره برمی گرده!؟»

خوب واقعا غیر از انسان  همه موجودات بی خیال اند! فقط انسان است که همیشه دل واپس زندگی خود و اطرافیان و دیگران است!

به ماهی ها نگاه می کردم و غرق در این افکار بودم و گاهی هم  نام ماهی ها رو می پرسیدم و او جواب می داد. خلاصه کلی چیز یاد گرفتم:

برام جالب ود که برخی ماهی ها رو رنگ آمیزی می کنند!

برام جالب بود که برخی از انواع ماهی ها تکثیر نمی شوند

برخی دیگر تا سی متر بالا می پرند تا در هوا ملخی را شکار کنند.

حتی فهمیدم که می شود رو تن ماهی، هر شکلی را خالکوبی کرد!

*

یک وقت مکانیکه داد زد:« درست شد! بیایئد ماشینتون رو تحویل بگیرید!»

 

/ 0 نظر / 9 بازدید