معما و ....

 

آن چیست که  پایش در سر است و رویش در پا؟

ممکنه بعضی ها جواب این معما رو بدونن ولی من نمی گم تا این پست رو تا ته بخونین و بعد از این که تموم شد بنشینین و فکر کنین و فکر کنین، شاید یه فرجی بشه و از دل پست روده ش ... (ببخشید)  جوابش را بیرون بکشید.

چند وقتیه زمستون شروع شده و یادمه پار سال نوشتم که خیلی زود زمستون شروع شد ...

راستش دیگه نمی خوام پار سال یادم بیفته. آخه پار سال اتفاقاتی افتاد که برای هفت پشتم بسه! نمیشه که همه چیز رو گفت!

یادمه پار سال خیلی ناراحتی کشیدیم. هنوز پس لرزه هاش گاهی می لرزدمان! می گید چی شده؟ نخواهم گفت! یه اشاراتی کردم و بخاطر اینکه بد خواه ها خوش حال نشن، بهتره همین جوری بمونه.

یک بار گفتم که هر درد و مرضی دارین باهاش بسازین و بر ملا نکنین؟ ناراحتی هاتون رو هر طوری شده نذارین دیگرون بفهمن! آخه هیچ کی نیست که بهتون کمک کنه! حتی نزدیکترین آدما براتون آستین بالا نخواهند زد که هیچ، شایدم خوشحال هم بشن. میگن دیدید؟ آه ما بود که گریبانش را گرفت؟...  حقشه!...

حتی سعی نکنین شادیاتون رو تو بوق کرنا کنین! هر چند شادیاتون غم تو دلشون میی افکنه، اما راضی نشین کسی غمگین بشه!

آدمیزاد اینطوریه! نگین  خودت هم این اخلاق رو داری! چه بگم والله!  من که تافته جدا بافته نیستم! منم آدمم! منم ممکنه حسودی بکنم! منم ممکنه چشم دیدن شادی های دیگرون را نداشته باشم! اما من یه مرضی رو که اکثرا دارند رو ندارم. می دونید اون مرض چیه؟ مرض سرک کشیدن تو زندگی دیگرون و اینکه بخوام بدونم دیگرون چکار می کننن و چی دارن و یاندارن.

باور کنین اصلا تمایل ندارم بدونم دیگرون چه امتیازاتی دارن و یا من چی ام از او کمتره.  برای همین است که کسی نمیتونه من رو  متهم کنه به حسود بودن.

بگذریم من پار سال همین موقع ها خیلی بد گذشت. و اخرش منجر شد به یک فاجعه! باز نگین چه اتفاقی افتاد!

الان با اینکه کم کم داره یک سال از آن روز ها میگذره، و آن موقع بسیار  سختی کشیدم غیر قابل تحمل بود، الان گاهی خدا را شکر می کنم و میگم بر حکمت تو شکر خدا!! اگر اون وضع ادامه پیدا می کرد؟

خب امسال تا چند روز پیش در مرند برف سرما نبود! تا اینکه اواخر هفته باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و بعد برف شروع به باریدن کرد. روز پنجشنبه دوستی ازم خواسته بود به دیدنش برم و تو را باز گشت در جاده خوی گرفتار برف بوران شدم. ماشینا مثل خر تو گل ماندند! گاز می خواستم بدم، عوض اینکه پیش بره پیچ می خورد. خدا رو شکر به هیچ جا نزدم ولی خیلی دیر به خانه باز گشتم.

پارو مون شکسته بود، با بیلچه برفها رو پارو کردم. هوا خیلی سرد بود و دستهام کرخ شد. اومدم کنار بخاری کز کردم، تلویزیون سیاه سفیدم شبکه یک رو نشان نداد تا یلدا رو ببینم! ...  

/ 0 نظر / 9 بازدید