میخواهم جنبه دیگری از شخصیت خودم را رو کنم البته این رو کردن برای دوستان دوترم است و برای کسانیکه شاید دورا دور مرا بشناسند اما بعللی امکان نزدیک شدن بمن را نیافته اند و یا نمی خواهند نزدیکتر بشوند.

البته خیلی طول می کشد که آدم خودش را بشناسد و امتحان الهی هم یکی برای این است که آدمی خودش خودش را بشناسد.  این سئوال برای عده ای پیش می آید که من چنین و چنانم و فلان فضیلت را دارم و خداوند برای او امتحاناتی پیش می آورد تا انسان خودش را بشناسد و بداند که آنطور که در باره خودش فکر می کرد هست یانه.

 یکبار نوشتم که من در مقابل تعارفات و و تعریف و تمجید ها کم می آورم و هر عکس العملی ازم سلب می شود. و امروز برای خودم روشن شد که یک ایراد و یا بهتر بگویم ضعفی دارم که در نزد  دوستان و آشنا ها ارجم را پائین می آورد.

اولا میخواهم در باره یک موضوع اجتماعی و یا بهتر بگویم یک فضیلت فردی حدیثی بخوانم. شاید از علی علیه السلام در غرر الحکم است که فرمودند تهادو تحابوا بهم دیگر هدیه بدهید تا همدیگر را دوست بدارید!

دومین حدیث در باره عیادت مریض است. می فرماید خداوند می فرماید  ای فرزند آدم ! من مریض شدم چرا به عیادت من نیامدی؟ عرضه می دارد: خدایا تو عظیم تر از آن هستی که به ساحت تو مریضی و یا دیگر عوارض راه یابد. ندا می رسد ای فرزند آدم تو اگر به عیادت فلان مریض می رفتی مرا در کنار او می دیدی!

خب دو تا حدیث شد! اولی در باره هدیه دادن و دومی در باره عیادت مریض!

*

چند روز پیش در امتحان سبک شناسی اولین سئوال را که خواندم بکلی مایوس شدم چون  هیچ چی بلد نبودم و سئوال سوم و چهارم تا ششم همین حال را داشت و کم مانده بود منصرف بشم و پا شوم و از جلسه بزنم بیرون، اما از سئوال ششم تا نوزدهم را دیدم می توانم جوابشان را بنویسم و نشستم بالاخره فکر نمی کنم نمره را نگیرم، بالاخص که استاد می دانم که هوایم را نگه خواهد داشت چون در کلاس از همه فعالتر بودم و اردات به حقیر پیدا کرده بودند.

و امروز باز وقتی در جلسه ورقه توزیع شد، ابتدا تا ته همه موارد را خواندم، دیدم نه تنها همه را می دانم بلکه می توانم زیادتر از مقدار جوابی که خواسته شده بنویسم و شروع کردم  تند تند به نوشتن جوابها و دومین نفر بودم که جلسه را ترک کردم و آنکسی که قبل از من ورقه را بر گردانده بود، باعث شد من متعجب بشوم که من با این تند نویسی که داشتم چطور زود تر از من برخاست و ورقه را داد! با خود گفتم دست بالای دست بسیار است!

در پوست خود نمی گنجیدم و شادمان بیرون آمدم و راه خانه را در پیش گرفتم. فکر می کردم در خانه تها خواهم بود بخاطر اینکه همه به عیادت مریض به تبریز می روند که در یکی از بیمارستانه بستری  است، اما دیدم نه تنها به عیادت نرفته اند بلکه همراه مریض نیز باز گشته است و می گفت بخاطر اینکه دوشب نخوابیده ام برگشتم استراحت کنم.

خانم گفتند با مریض تماس گرفته اند و مریض اظهار داشته است که دلش میوه خواصی را می خواسته!

نا راحت شدم و گفتم نمی دانم اگر الان حرکت کنم، می توانم تا ساعت چهار که وقت عیادت تمام می شود به بیمارستان برسم یا نه. مردد بودم و نمی دانستم چکار کنم که یکدفعه یادم آمد که دوستی در تبریز دارم که اگر از او بخواهم حتما برای مریض میوه می برد.

به او زنگ زدم و گفتم: فلانی الان کجائی؟

 گفت: در تبریز هستم!

گفتم: میخواهم از دوستیمان سوء استفاده کنم.

گفت: بگو چه می خواهید!

گفتم: راستش مشکلی پیش آمد و مریضی در تبریز بستری است و میخواهم دو کیلو از فلان میوه برای ایشان ببرید!

گفت: مرا نمی شناسند، هماهنگی کن تا بیایند و تحویل بگیرند!....

بعد از حدود نیم ساعت زنگ زد و گفت: زنگ بزن ببین تحویل گرفته اند!

بلی میوه بدست مریض رسیده بود. نمی دانستم از ایشان چطور تشکر بکنم! با خود می اندیشیدم جبران کنم. چشم در قفسه گرداندم و دوسه جلد کتاب کمیاب بیرون کشیدم و گفتم آنها را به او بدهم چون خودم آن دوسه جلد کتاب را دوست داشتم، گفتم به او هدیه کنم و توضیح بدهم که تنها جبران زحمت او نیست و چون بزرگواری کرده است و من هم اینهارا را تقدیمش می کنم. و می دانستم محال زیر بار برود!

بعد از ظهر می دانستم بر خواهد گشت. زنگ زدم گفت الان رسیدم به مرند.

گفتم: کار مهمی که نداری؟

 گفت: نه!... از ساعت دو به بعد وقت برای خودم است.

گفتم: میام دنبالت بریم کمی باهم گپ بزنیم!

*

حدود دو ساعت باهم بودیم و با ماشین خیلی جاها رو زیر پا گذاشتیم و بالاخره کنار دَلِی چشمه ملا یوسف کمی صحبت کردیم و در مرکز میخواست خدا حافظی کند  که پاکت پر کتاب را بهش دادم و گفتم:  اینها برای شماست و میخوام بعنوان یادگاری از من داشته باشی.

شروع کرد به موعظه کردن من که: آقا اینها چه کاری است و باید بداد دوستان رسید ...  

 

خلاصه نتونستم پیروز بشم و کتابهائی که میخواستم به ایشان هدیه کنم را زیر بغلم گذاشت و در حالی که بسیار پکر بودم، به خانه باز گشتم. می دانم چندین فکر میاد به مغز خواننده و میگوید که او حق داشته اون ساعت نگیره بخاطر اینکه او کاری رو برای شما کرده بوده و شما می خواستید اجرتش را بدین که اجرش زایل می شد. من میگم آخه بار و سنگینی کاری را که او انجام داد برای من آنقدر زیاد بود که میخواستم اگر هم شده کمی تخفیف یابد!

 

/ 0 نظر / 11 بازدید