درد بی درمان

-الو

-الو... سلام ... منزل...

-بله خودمم

- از بانک زنگ میزنم... دوتا قسطتتون عقب افتاده کی میخواین تسویه کننین؟

-دیروز یکیشو دادم، یکی دیگه رو انشا الا در اولین فرصت در خدمتتونم.... آقا چقدر زنگ میزنین! دفعه قبل گفتم اونقدر در فکر پرداخت قسطامم که بعضی شبا بد خوابی میاد سراغم!... کابوس می بینم!! خدا رو خوش نمیاد اینقدر زنگ نزنین..

در ضمن مگه جریمه نمیاد روش.... میاد دیگه! پس چرا هی زنگ می زنین؟

- ماموریم و معذور... بازرس ایراد می گیره؟ به ما میگن به همه کسائی که معوقه دارن زنگ بزنین!

- ... ما که نمی خوائیم ندیم اما شمام آدمو رسوا میکنین... به ضامنش زنگ می زنین نا مه می فرستین... به خونه ش زنگ می زنین خلاصه پاک آبروشو می برین. آخه خدا رو خوش میاد؟!

- ماموریم و معذور!

-چی چی رو ماموریم و معذور! توی این مملکت یکی داره تا خرخره میخوره و میخواد بترکه و یکی هم واسه پونصد تومن وامی که برداشته آبروش میره... بازم بگو ماموریم و معذور!...

-ببین ما نمی خوائیم جلو حسابتونو ببندیم. اونوخ خودتون میان اینجا  التماس می کنین!به دست و پامون میفتین

- باشه هرکاری میخواین بکنین...اما ایکاش.....

ببین حاجی دوتا دخترام تو دانشگاه آزادن پسرم سربازه و خودمم دست تنهام. یه غلطی کردم و یه تومن وام گرفتیم. همه درد و غمم یه طرف غم و غصه وام یه طرف. میگی چکار کنم؟ 

 -وام با چن درصد گرفتی

- نیاز داشتم اون موقع سئوال نکردم!

/ 1 نظر / 2 بازدید
ستایش

سلام ممنون از اینکه به وبلاگم سر زید یه هفته ای نبودم چند تا پستو خوندم حکایت عبید زاکانی جالب بود به قول خلیل جوادی "متاسفانه ما آدما همینیم اون ور میزیو خدا میبینیم" و همین باعث می شه خود طرفم تا زمانیکه اون ور میز باشه باورش بشه که خداست