.... و عالم و عابد

خب... اندکی از مشکلات بر طرف شد. یعنی همین یکی دوساعت پیش بود که به خانه بر گشتم و تصمیم گرفتم که بعد از نهار بجای  خواب قیلوله، بنشینم و کاری را که دوست دارم انجام بدم.  

اما کمی ناخوشم. وقتی میخوام غذا بخورم و آب را قورت بدم، گلوم درد می گیره. بهتره بگم گلو درد دارم و خانم میگن سرما خورده ای و دوستان هر کدام یک پیش نهاد دادند و من خودم آمدم خانه و بجای اینکه به حرف این و اون گوش بدم دوتا قرص چرک خوردم و یک قرص سرما خوردگی. قرصها نمی دانم از کی مانده بود.  راستش هیچ اعتنا نکردم  به اینکه ممکن است اون قرصها عوض اینکه قاتق نانم بشوند قاتل جانم می شوند. توکلت علی الله خوردم و امیدوارم هیچ عوارضی بر جای ننهند.تصمیم دارم اگرخوب نشدم در آینده حتما دفترچه درمانی را بزنم زیر بغلم و برم به یکی از این در مانگاهها و یا مطب دکترهای عمومی و می دانم  پنی سلین بی خاصیت و شاید هم شوک بده تجویز می کنن. می دونین، اخیرا این آمپولهای پنی سلین چینی اصلا خاصیت ندارند و حتی چند تا تلفات بخاطر تزریقش گزارش شده! علی عهده الراوی!

بگذریم... انشا الله همه چیز درست می شه! در نا امیدی بسی امید است.

امروز چند تا داستان و حکایت جالب شنیده ام که میخوام دوتاش رو نقل کنم.

کیا زود گول می خورن؟ معلومه کسانیکه صاف و ساده اند و زود باور. یا صداقت ذاتی دارند و یا حماقت ارثی! و از آن طرف ممکن است از همین تحصیل کرده ها هم گول بخورند. نمی دونید گاهی آدمهائی میان سراغ آدم و زبان چرب خودشان را چنان بکار می اندازند و آنقدر با زبان بازی سر آدم را گرم می کنند و غفلتا پالان می گذارند پشتش و سوارش می شن و دیگه پائین بیا نیستن. حد اقل چند سالی نمی شه کاریش کرد و بعد از آن هی باید دست بدامن ادعیه و طلسمات شد و فریاد زد: خدا جان تورا به ذات اقدست این روزا رو تمومش کن. آخه سقط شدیم زیر این بار گران!

رفته بودم به یکی از شهرهای کوچک و بعد از سخنرانی یکی آمد و ما را تنگ در بر گرفت و ماچ مالیمان کرد و گفت که دلش برا ما تنگ شده بود و ما اصلا بجاش نیاوردیم. کم کم یادمان آمد در زمانهای نه چندان دور باهم یک گفتگوی کوتاهی داشته ایم و ایسان الان میخوان با دست آویز قرار دادن دوستی دیرینه(!) بنده را بیشتر بسوی خدشان بکشند. اصلا مدام در این فکر و اندیشه بودم که چرا ایشان تا این حد پسر خاله شده است و چه نیتی دارد که یکدفعه تمام ابهامها بر طرف کرد. گفت که چندین سال است در آن منطقه باعث و بانی کارهای بزرگ و پسندیده ی عام المنفعه است و الان دوباره به میدان آمده است...

شستم خبر دار شد که  این خوش اخلاقی ها و تواضعها نشانه ی چیست!

بریم سراغ حکایت. میگویند شیطان میخواست عالم و عابدی را بیازماید تا ببیند کدام زودتر به دام می افتند و گول می خورند. ابتدا رفت پشت بام خانه عابد و در درل شب نگاه کرد و دید آقای عابد سجاده خویش را گسترده و دارد تند تند نماز می خواند و راز و نیاز می کند. از آنجا بصدا در آمد و با لحنی مؤثر و آهنگین گفت: آی عابد! من جبرئیلم و از طرف خدا تو را بشارتی آورده ام. تو پیامبر شده ای. خوشا بحالت و منتظر باش آیات خدا را برای تو خواهم آوردو...

ابتدا این عابد فکر کرد که خیالاتی شده است و اعتنا نکرد. بار دوم و سوم نیز شیطان گفته اش را تکرار کرد، تا اینکه امر بر عابد مشتبه شد و فکر کرد نکند واقعا من پیامبر شده ام. با خود گفت: ای وای که مسئولیت من سنگین شد و باید خود را آمده کنم...

شیطان به ریش این عابد متنسک خندید و بشکنی زد و دور شد.

 از آنجا گذشت و رفت سراغ عالم. یواشکی نگاه کرد از روزنه پشت بام و دید عالم دارد مطالعه می کند و گاهی یاداشت بر می دارد و این کتاب را می گذارد و آن یکی را بر می دارد و به فکر فرو می رود آنقدر تو بحر مطالعه و نگارش است که زمین و زمان را فراموش نموده است و گاهی دست بر ریش انبوهش می کشد و...

باز با همان لحن و صوت عابد را خطاب قرار داده بود، ندا در داد که: ای عالم! تو را بشارت باد که من جبرئیلم و بر تو نازل گردیده ام که مژده دهم که مبعوث شده ای بر اینکه خلایق را از طلمت جهل و کفر برهانی و آنها را به وادی روشنائی و نور رهنمود گردی!

عالم گوشهایش را تیز کرده بود و وقتی سخنان شیطان تمام شد با خود اندیشید: یعنی چه؟!... کیست پشت بام این وفت شب؟!

دو باره مشغول کار خودش شد. اما دوباره شیطان حواسش را با حرفهای دروغش پرت کرد. بار سوم عالم  سر بلند کرد و گفت: هرکی هستی برو گم شو! و الا می آیم بالا و این عصا را...

 تمام شد این حکایت و حوصله ندارم آن یکی را تعریف کنم و شاید شب باز گردم و خکایت دوم را نقل نمایم.

 

 *

یک چیز دیگر انسانها همیشه نگران آینده فرزندان خود بوده اند و اصلا اگر انسان اولاد نداشته باشد خودش را اینقدر از تک و تا نمی اندازد. آدم یک نان سنگکی صبح می گیرد با مفداری پنیر و روز ش را با آن سر می کند و بعد آزاد است و هر جا بخواهد می رود و هر کاری دوست داشت می کند...

 

اما ... اما وقتی ازدواج کرد و خودش را توی درد سر انداخت، مصداق شعر سعدی را پیدا می کند که فرمود: ای گرفتار پایبند عیال/ دگر آسوده مبند خیال! از خروس خوان تا بوق سگ باید سگ دو بزند و خودش را بکشد تا اهل و عیال غبار رو دامنشان ننشیند. باید در فکر این بچه باشد تا مریض نشود و آن دیگری را بپاید تا از راه بدر نشود و آن یکی جهیزیه می خواهد و این یکی می گوید نمی خواهید «خر را بفروشید[1]»!...

 

شاه و گدا فقیر و عنی شاعر و ماعر همه نگران آینده فرزندانشان هستند.  گویا خدا به میزا معجز یک بچه ای داده بوده که اینطوری نگران بوده که شعر ترکی زیر را سروده است:

 

یا رب!

 

یارب گوره سن تابع قــــــــــــرآن اولاجاق بو؟

 

باشین یاراجاق قانینه غلـــــطان اولاجاق بو؟

 

خیرنَک بوغاجاق بو اوشاقی یا کـی قیزیلجا؟

 

یا خود بویویوب بیر یئکه اوغلان اولاجـــاق بو؟

 

آرخاسینی زنجیریله صد چاک ائده جـــک بو؟

 

باباسی کیمی کهنه مسلمان اولاجــــاق بو؟

 

زیر و زیر و پش دو زَبَر اورگنــــــــــه جاق یا!!

 

جیغ بیغ اوخویوب داخل نیران اولاجــــــاق بو؟

 

ابواب جنانی باساجاخ باغـــــــــــــرینه یا یوخ؟

 

یا رب گوره ســـــــــن قائل قرآن اولاجاق بو؟

 

معلوم دگیل ایندی بونون مذهبـــــــــی دینی

 

بلکه بویویندن سورا بیر خـــــــان اولاجاق بو؟

 

ئولدور منی یا رب او گونی گورمیوم ای کاش

 

امنیه و نظـــــــــــــــمیه و آژدان اولاجـاق بو؟

 

وئرّم قسم آللهـــــــه سنی ای ملک الموت

 

آل جانین اگر عــــــــــامل دیوان اولاجـاق بو

 

ساققال قویاجاق قیخدیراجاق باشــینی یا رب؟

 

معجز کیمی بیر صاحب ایمـــــان اولاجاق بو.

 

 در فطعه بعد می گوید دیشب  به مسجد رفتم و دیدم فرشی ندارد و چند تا حصیر پاره پوره کف مسجد فرش شده . گفتم خدا یا با این افتضاح که هست چگونه به بندگان خود قصرها عطا خواهی کرد!.... در آخر می گوید: خدایا مرا در این کار مؤاخده ام مکن عفم کن بخاطر اینکه از سر شوخی و لجبازی این حرفها را می زنم!  

 

 

 

آلله ایله شوخلوق!

 

دولتـــــــــــــــسرای ربّیمه گئتدیم گئچن گئجه

 

گوردوم که فرشی یوخ نئجه ییرتیخ جیریخ کچه

 

عرض ایلدیم بو فقریله بو افتــــــــــــــــضاحیله

 

مین قصر لر عطاء ائده جـــــــــــکسن بیزه نئجه

 

شمعی گَتـــــور، چراغی گتور باتدی سینه میز

 

عشــــــــــــــقون نه دور سنون بو چراغ معوّجه

 

بیر گون اکیل یاواشجا کلــــــــیسایه باخ گینین

 

سیر ائیله عرشه، فرشه، جلاله، بیــــجه بیجه

 

سنده مرمت ایله گیلـــــــــــــــن بو خرابه وی

 

معمار باشی غفاره دینه تا چـــــــــــــکه ریحه

 

گوردوم الین ووروب بئلــــــینه گولدی قاه قاه

 

"من عاقیلم" دئدی پولی وئرمم گئجـــــه مجه

 

یا رب منـــــــــــــــــــی مؤاخذه ائتمه بو امرده

 

معجز سنیله شوخـــلوخ ائدوبدور دوشوب لَجه

 

 

 


[1] . اشاره به حکایت زن و مردی که در فکر زن گرفتن برای پسرشان بودند و پسر خوابیده بود و می شنید که پدر و مادر دارند در این باره صحبت می کنند و گوشهایش را تیز کرد و خودش را بخواب زد و شنید که پدر می گوید: چاره ای نیست باید خر را بفروشیم !

از آن پس پسر مدام مترصد و منتظر بود پدر خر را بفروشد و خرج عروسیش درست شود ولی انگار ماجرا فراموش پدر شده بود. یک شب طاقتش طاق شد و خودش پا پیش نهاد و حرف خر را پیش کشید و گفت: در باره فروختن خر صحبت بکنید!

 

 

/ 1 نظر / 25 بازدید
عمو کیوان

خیلی حال کردم ولی آخرش نفهمیدم اون عصا چی شد !؟