یک بعد از ظهر زمستانی!

در توضیح این تصاویر چه بنویسم؟

وقتی لنز دوربین را بطرفشان گرفتم، علیزاده گفت: مواظب باشین! ... این عکسائی که فلانی می گیره میذاره تو وبلاگش و هر چی از دهنتون در آد، بی کم و کاست می نویسه!

پشت بندش خندید.

گفتم: راس میگه! ... اما یه جوری می نویسم که هیچ کی شاکی نمی شه! تا بحال که ازم گله نکرده اند و گاهی خودش شعر حافظ رو کامنت می کنه...

قبل از اینکه  بیت رو بخونم، پیش دستی کرد: جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد!

و من هم یاد اون  اون ماجرائی می افتم که بین هویدا و دشتی اتفاق افتاده، می گویند

یکبار هویدا به دشتی می گوید .... ( نتونستم بی رو در بایستی بنویسم!)  دشتی در جواب می گوید: آنوقت هویدا می شود! 

بنظرم درختان لخت دو طرف راه زیبا آمدند و انصافا در آن بعد از ظهر ابری این نقطه زیبا بود!

اولین عکس را خواستم طبیعتِ خالی از هر شئی که حواس آدم را پرت می کنه باشه!

از راست به چپ: آقایان اکبر قاسمی، چند تا از شعراش رو برایمون خوند و خیلی التماس کردند تا یک دهن غزلی رو با آوای خوشش بخونه!

دومی، آقای زالی نژاد، جوان مؤدبی که می گفت دانشجوست. نمی دانم چرا خیلی کم حرف زد. در واقع فرماندار ما بود تا بریم و برگردیمنیشخند پشت رل خیلی آقا بنظر می آمد!

سومی همان قلمدار رندی است که رندان قلم را می چرخاند و می گرداند!

چهارمی منم که در این عکسها پیر بنظر میام! بزنم به تخته نگا به سفیدی موهامون نکنین که خیلی دل جونی داریم و هنوز روحیه مون را با این همه گرفتاری های کمر شکن نباخته ایم!  

g2754__1.jpg

اول کاری که کردند، این بود که او تخت رو آوردند پائین تا در آن سرما بنشینند روش در کنار آتش!

اما این آلونک تو ذوق می زد و من پیش نهاد کردم الان اگر میخواهید یک کار مفید انجام بدین، پاشین همگی دست تو دست هم بدیم و این آلونک رو خراب کنیم.

- سلام عععلیکم و رحمه الله!

 

آتش رو که روشن کردیم، ابتدا نمی خواستیم کنار بریم!

اونی که لم داده رو تخت علیزاده است. می گوید: عند الاحباب تسقط الاداب!

- ما که چیزی نگفتیم تو این طوری برا ما عذر آوردی اخی!

قاسمی در کنارشان منتظر و مترصد فرصت است که شعرش را بخواند و لی دیگران با گفتگو های گوناگون فرصت را ازش می گیرند!

- آقای زالی نژاد یک عکس دیگه بگیر!

 

واونی که راحت در اونور شعله ها دراز کشیده، میزبان ماست و اسمش آقا غنی است!

نمی دونید چه جانفشانی ها کرد تا بهمون خوش بگذره! خلاصه از اول تا آخر شاید بیش از چند دقیقه فرصت این چنینی پیدا نکرد و همش دوندگی کرد!

نهار خوردیم البته شاید ساعت چهار. چائی خوردیم و بعد خدا حافظ شما!

آقای علیزاده! باز ننویسی: جرمش آن بود که هوایدا می کرد!!!!

/ 3 نظر / 26 بازدید

بیا تا شرح حال خود بگوییم چو مرغان شاد از صنوبر/که چون رفتیم از این گلشن کس نداند قصه ما را نکوتر

عجب اخوند رندی هستی

پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم