مورچه های بالدار

در زندگی به آدمهای جور وا جوری بر خورد می کنیم  که هر کدام خصوصیات  ویژه خودشان را دارند و یا آن ویژگی های بالقوه را روزی بروز خواهند داد.

آدمها هر روز متفاوت تر از روز پیشند.  مطمئنا آن آدمی که دیروز باهاش روبرو بودید، امروز آن آدم،آدم دیگری است و اگر ظاهرش هم کمی تغییر می کرد، ابدا بجا نمی آوردید.

متاسفانه این تغییرات اکثرا به سمت منفی آدمیت آدم است. جالب است به این نکته دقت بفرمائید که تا زمانی که آدمها بچه و یا نوجوانند و بعد جوان می شوند، بسیار مستعدند که خوب تربیت بشوند  و اکثرا دلشان بقدری قابلیت دارد که هر چیز خوب را پذیرا می شوند. 

می گید:« این را از کجا می گویی و اینقدر مطمئنی؟» کاری ندارد که! چند تا از نوجوانهائی را که دور برتان هستند به حرف بکشید و فقط گوش به حرفاشان بدید، خواهید دید که چقدر روحیات لطیفی دارند و چقدر ایمان در دلهاشان انباشته است! اما کم کم که بزرگ می شوند همان نوجوان «ایدالی» یک وقت می بینی چقدر بد طینت و زشت خوشده است: گرفتار حطام دنیوی گشته  و ابدا حاضر نیست کوتاه بیاید. با اینکه همه چیز دارد و آنقدر دارد که برای هفت پشتش بس باشد، باز با حرص و ولع مشغول جمع مال و ثروت اندوزی است.

یا می بینی نمی توانست تحمل کند که حق کسی ضایع بشود و جوش می آورد و داد فریاد راه می انداخت بخاطر اینکه می دید جائی ظلمی واقع شده است، اما بعد از اینکه از دوره جوانی می گذشت و پا در مر حله میان سالی  گذشت، از له شدن مظلوم ککش هم نمی گزد!

یا می بینی در جوانی مرتب و منظم بود، خیلی معتقد و مبادی آداب، نماز خوان، اما بعدا دیگر از آن نزاکت و پاکی و ایمان خبری نیست!

یا می بینی تا دیروز «خدا خدا» می کرد و مدام همه چیز را از ناحیه خدا می دانست، اما حالا بخاطر اینکه چند تا اسکناس برای روز مبادایش جمع کرده، «قدرت ظاهری» را جایگزین خدا می کند و می گوید من قدرت دارم... ما قدرتمندیم!

نمی دانم این حدیث را شنیده اید یا نه که امام معصوم فرمود: خداوند هنگامی که بخواهد مورچه را هلاک کند دو بال بدو می دهد تا پرواز کند وقتی به پرواز در آمد، پرندگان در هوا آنها را دانه دانه صید می کنند...

کاش خودمان را نبازیم و مثل بچه ها فکر کنیم و همیشه بچه بمانیم و ای کاش  توفیق داشتیم که برگردیم به حال و هوای جوانی و نوجانی و همان پاک اندیشی و صفای دوران نوجوانی را باز می یافتیم. اما حیف...!!!

 

/ 7 نظر / 112 بازدید
رند

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام /نی گرت زخمی رسد اندر خروش ایی چو چنگ

مریم عبدی

سلام مجموعه شعر « ثبت احوال باران» چاپ شد. این مجموعه را در اینجا بیابید: مصلی ـ نمایشگاه کتاب ـ سالن شبستان ـ راهرو ۲۱ – غرفه ۳۱ – نشر روزگار ۱۱ ــ ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

دلداربناب

سلام این همان مطلبی است که روان شناسان امروزی با عنوان کودک درون از آن یاد می کنند... در انجیل هم آمده است؛ تا به سادگی کودکانه بازگشت نکنید درهای ملکوت به رویتان گشوده نخواهد شد... از این ها گذشته عزیزم این فرهنگ احترام به پو لدار را شماها ایجاد کردید! منظورم نه شخص شما که شمای نوعی و آن هایی که پا منبری دارند می باشد... ایاک نعبد و ایاک نستعین می گوییم اما می چسبیم به غیر،خودت بهتر می دانی این یعنی شرک خفی. کاش قبل از آن که از این هم دیرتر بشود مسئو لین و متولیان امور به فکر باز سازی و باز خوانی این عادت زشت بیفتند برو ای شیخ که در صومعه بازم بینی/ کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد(حضرت حافظ)[گل] ضمنا خیلی وقت است رد پایت را در وبلاگ هایم نمی بینم!!!

عمو کیوان

آروغی میزنم و میگم خوشت نمیاد ؟ دمت رو بذار رو کولت و برو ! واقعا خودم رو دوست داشتم واقعا خود کثافتم رو دوست داشتم ظاهرا اونا هم دوست داشتند چون همیشه ترکم می کردند و تقریبا همیشه بر می گشتند چارلز بوکفسکی

عمو کیوان

الان این جواب من بود یا بوکوفسکی ؟

عمو کیوان

ایول من اون وسط "من" رو نخونده بودم کار درستی دیگه بوکفسکی دا ژخ ییب دانیشماز

عمو کیوان

دخترم هنر قبل از اینکه به تو بال پرواز دهد پاهای تو را می شکند. چارلز چاپلین