قُد قُد قُدا ای وای خدا!!!

ابتدا میخوام یک بیتی بخوانم و بعد باهم بنشینیم به گفتگو و در باره این بیت هرچی نظر دارین و می دونین بگین، تا ببینیم به کجا می رسیم:

دارد هزار در صــــــدف دم نمی زند

یک بیضه مرغ دارد و فریاد می زند!

نظرتون چیه؟ بیت خوبیه؟! بلی بیت بسیار با معنی یی است و آدم خوشش میاد. بار دیگر بخونیمش :

دارد هزار در صـــــــدف دم نمی زند

یک بیضه مرغ دارد و فریاد می زند!

خیلی جالبه! من که ازش خوشم اومده و میخوام مدادم این بیته  رو ورد زبانم بکنم!

واقعا ابیاتی هستند که آدم رو از این رو به اون رو می کنه. آدم وقتی اول بار میشنودشون، یه تکونی میخوره! منظورم اینه که آدم وقتی معنی شو یه کم می فهمه به فکر فرو میره. اصلا غرق تو فکر میشه!  بله، بهترین شعر اینه که حد اقل لحظاتی آدم رو ببره اون بالابالا ها! آدم رو دوباره بیادش بیاره که آدمه آخه!!

*

... من هر جا میرم با خودم یه کتابخانه می برم! باور نمی کنید از دوسانی که باهاشون معمولا بیرون می رم بپرسین! مثلا حسین آقا رو اگر گیر آوردین ازش بپرسین امروز جمعه که  باهم رفتین زیارت سید حسن بابا، فلانی چند تا کتاب همراش داشت؟! میگه!

من امروز دوتا بوستان با خودم برده بودم که یکیش رو از حسن آقا دوست من و حسین آقا امانت گرفته بودم و یک بوستان جیبی که پارسال خریده بودم و یک قران کیف دار و چند تا جزوه  و کتابچه کوچک تو جیبم بود!

میخواستم اگر همراهانم قصد اقامه کردندنیشخند، برم تو امامزاده بشینم و سر گرم بشم فارغ از دنگ فنگ باهم بودن!

اینم بگم که  وقت نمی کنم کتابهائی رو کتا حماله الحطبشونم لاشون رو باز کنم! اما امروز بعد از اینکه نهار خوردیم، در گوشه ای اون بوستان کوچلو رو باز کردم و انصافا سعد از ورای سهالها و قرون اعصار اومد واستاد مقابل چشام و شروع کرد به دلداری دادنم! تا اون لحظه  خودم رو خیلی بد بخت می دونستم و بعضی حرفای نگران کننده هم زده بودند سر سفره و دلم گرفته بود. همین آقای سعدی خوش سخنِ خوش بیان و خوش کلام  با اون شکل و شمایلی که رو جلد کتابا میکشنش اومد، واستاد روبروم گفت: 

سعادت به بخــــــــــشایش داورست
نه در چنــــــــگ و بازوی زور آورست
چو دولت نبخـــــــــــــشد سپهر بلند
نیاید به مردانگــــــــــــــــــی در کمند
نه سختی رســید از ضعیفی به مور
نه شیران به سرپنجه خوردند و زور
چو نتوان بر افلاک دست آخـــــــــتن
ضروری است با گردشــــش ساختن
گرت زندگانی نبشــــــــــــته‌ست دیر
نه مارت گزاید نه شمــــــشیر و شیر

راستش همین چند بیت من رو امیدوار کرد. قبل از اینکه این بیت ها رو از بوستان بخونم، یه جای بلندی می جستم خودم رو پرت کنم پائین و خلاصنیشخند! اما این چند بیت آدمم کرد!

احساس کردم دیگه هیچ مشکلی نموند! همه مشکلا بر طرف شد!

راستی اگر با کس دیگه ای مثل خودم می نشستم که اونم مثل من زوار در رفته بود، چه حالی پیدا می کردم بعدش؟!

                              عکس مرغ نبود خروس بجاش گذاشتیم

بعد از این ابیات بود که گفتیم:« پاشیم یه دوری بزنیم تا حال و هوائی کنیم!»

*

اما اون بیته که اول خوندم:  "دارد هزار در صدف..." و اینا رو می گم!  معنی بیته روشنه و هر که بشنفه میگه درسته ها! چقدر این مرغه خودنما است. یه دونه تخم می کنه و بعد شروع می کنه به داد و هوار!

قد قد قوووود.... قد قد قوووود قداااا و ای وای خدا!!!! خیلی بی حیائی میخواد  آدم یه بیضه داشته باشه و بعدش فیگور هم بگیره!

اما...

 اگه خواننده بیت منظورش شما باشین و با این بیت بخواد به شما طعنه بزنه و خودش رو از شما بالا تر بدونه و تلویحا بهتون حالی کنه که خودت رو نباز و مثل او مرغه داد و هوار راه ننداز، شما جوابش  رو چه جوری میدین؟!

من الان یادتان می دهم! بگین شاید یه بیضه نباشه و دوتاست! در سانی اون مرغه و من آدمم! سیُّما (همان سوما خودمان) در این بیت که خوندی "نوعی از خبث درجه"!

/ 1 نظر / 150 بازدید
AvInna

سلام ... شما خیلی جالب مینویسید ... از خوندن متنون واقعا لذت بردم ...