(بو دونیا بیر یول کیمی دیر ، بیـز آخرت مســـــــــــافیری) «شهر یار»
امروز هم یک روز بهاری بود و بعد از ظهر،
طبق معمول بعد از یک استراحت مختصر راه افتادیم و بعد از نیم ساعت رسیدیم در هوای ابری، بعد از آهسنه رانی در خاکیِ کمی بالاتر از پلیس راه که میره تا اون ته میشو!
خلاصه می خواستم بگم رفتیم میشو! هوا ابری بود. اما ابرای سیاه بالای سرما با اینکه کمی دل گیر بود، اما امید وار بودم که بعد از اینکه هوا دق دلش خالی کرد، آفتاب از لای ابرا خودش رو نشون میده و بعدبا حیال راحت یواش یواش میریم بالا و ضمن ورزش و کوهنوردی، از سبزیجات وحشی هم مقداری جمع می کنیم! کاکوتی... تا یادم نرفته بهتون توصیه بکنم هر چی زودتر از کاکوتی های میشو مخصوصا کاکوتی سفید حتما جمع کنین! آخه وقتی موسمش بگذره، وقتی نیاز بشه با داروهای گیاخی مثلا ناراحتی هاتون رو برطرف کنین، اگر در در همسایه پیدا نشد، باید از عطاری ها به قیمت گزاف تهیه کنین!
پارسال یا پیار سال، کاکوتی روگفتن چون طبع گرم داره، چند تا از آشنا ها تجویز کردند که دم کرده اش رو میل کنیم. تو خونه نداشتیم و رفتیم به یکی از عطاری ها و دیدیم تو دکانش جز چند نوع گیاه از قبیل کاکوتی(ککلیک اوتی) و (توکلوجه) و (اُستغددوس) و غیره چیز دیگه ای نیست! گفتیم سرما خورده ایم و بهمون کاکوتی بده، ایشون در یک پاکت پلاستیکی کوچک که خوب بسته بندیش کرده بود، داد و گفت:« پونصد تومن!»
گفتم:« این که حتی باندازه یک بار دم کردن هم نیست!... گرون نیست؟!»
گفت:« فلانی پانصد تومن چیه که شما چونه می زنی؟!»
گفتم:« اگه ناراحتتون کردم، می بخشی... درسته پونصد تون که پولی نیست!»
بعد چقدر خودمان را سر زنش کردیم که: چرا اعتراض کردی؟! خجالت نکشیدی بخاطر یه ذره کاکوتی آبروی خودت رو بردی؟! دیگه یادت باشه اعتراض نکن! با بقال و چقال یکی بدو نکن و هر قیمتی گفتن شَتَرَق پول بکش و بده و خلاص! ... دیگه گدا بازی از این به بعد موقوف!!!
او راست می گفت و من هم خودم رو سرزنش کردم و حساب خودم رو رسیدم و آمدم خونه و خانم نگاهی به بسته کاکوتی کرد و گفت:« این زیاد نیس؟! بئلیوه گوج دوشمه دی؟! ... » دیدم حق با ایشونه! باید حد اقل ده بیست بسته می خریدم تا بمرور وقتی دم کردش رو میل می کنم تأثیر خودش رو بذاره!
اینجا بود که دیدم بی خود خودم رو سرزنش کرد ام و پیش خودم شرمنده ام! آخه حساب کردم دیدم اگر ده بیست بسته می خریدم، ناقابل ده بیست تومن بالای کاکوتی که در بهار و تابستان زیر پا می ریزه و کسی محل سگ بهش نمی گذاره می دادم، ضرر می کردم!
خب اینه که بهتون پیش نهاد می کنم، مخصوصا به همشهری ها که غفلت موجب پشیمانی است!
در آن هوای ابری از کمر کش کوه اُریب بالا رفتم، و بچه ها داشتند کاکوتی می چیدند و خیلی مواظب بودند که علفهای دیگه قاتیشون نباشه و خیلی حوصله خرج می دادند. گاهی آسمان غرنبه در میان زوزه باد و عو عو سگها در درو دست، من رو کاملا از حال و هوای شهر دور کرد کرده بود و آنقدر بالا رفتم که پرنده ها، مخصوصا پرواز کلاغ های سیاه را پائین تر از خودم تماشا کنم! کمی نشتم روی صخره و به دور دستها نگاه کردم! دونفر در آنسوی رودخانه که برای چیدن اوشگون بالا می رفتند، برای دیده شدن دیگه باید خیلی دقت می کردی!
وقتی خستگی در کردم، آرام آرام، طوریکه پام نلغزه،پائین آمدم!
دوباره راه افتادیم بطرف خانه! باز یک جائی کنار کشیدم کمی قدم بزنیم. بچه ها از ماشین پیاده شده بودند، اما من هنوز در کنار ماشین بودم و همینکه در ماشین رو بستم، ماشینه خود بخود راه افتاد. تا بهش برسم سرعت گرفت! وای دده! دنبالش دویدم و یک جوری درش رو باز کردم و فوری فرمان را بطرف بالا چرخاندم و ماشینه راهش را کج کرد و به طرف سر بالا ئی و متوقف شد! پریدم پشت فرمان و کنترلش رو در دست گرفتم. یک موضوعی برام خیلی تعجب آور بود، آنهم اینکه، چرا فرمان قفل نکرد و با اینکه ماشین خاموش بود و خیلی هم از جائی که خاموشش کرده بودم دور شده بود!؟
در هر حال اگر بموقع به ماشین نمی رسیدم،و اگر به یکی از دره های نمی افتاد و برخورد به خاک ریزها نمی کرد شاید تا خود مرند بکوب بدون سر نشین می رفت، !
خلاصه این تجربه ای شد برای ما که دیگه حواسمون باشه وقتی پیاده میشیم، حتما ترمز دستی رو بکشیم!
اما چند دقیقه پیش نشسته بودیم سر سفره و داشتیم شبکه سهند رو تماشا می کردیم، گوینده گفت که در آرشیو گشته اند وپیدا کرده اند یک شعر ترکی از استاد شهر یار را که با زنش بگو مگو داشته و بزبان ترکی آن بگو مگو را به نظم کشیده و گوش کردیم با صدای خود استاد و لذت بردیم و گفتیم ما هم این شعر را برای دوستان ترک زبان تقدیم کنیم:
بلالی باش
یار گونومی گؤی اسگییه توتدو کی دور منــــی بوشــا!
جوتچو گؤروبسه ن اؤکوزه اؤکوز قویوب بیزوو قـــــوشا ؟
سن اللینی کئچیب یاشـین ، من بیر اوتوز یاشیــندا قیز
سؤیله گؤروم اوتوز یاشین نه نیســـــــبتی اللی یاشا ؟
سن یئره قویدون باشیوی من باشیما نه داش سالیم ؟
بلکه من آرتیق یاشادیم نئیله مــــــه لی ؟ دئدیم یاشـا
بیرده بلالی باش نـچون یانینا سـوپورگه باغلاســـــــین؟
بؤرکو باشـــــــا قــــــویان گرک بؤرکـــونه ده بیر یاراشـــا
بیرده کبین کسیلمه میش سن منه بیر سؤز دئمه دین
یوخســـا جهــــازیمدا گرک گلئیدی بیر حــــوققا ماشـــا
دئدیم : قضا گلیب تاپیب ، بیر ایشیدی اولوب کئچــــیب
قوربانام اول آلا گـــــــؤزه ، حئیــــرانان اول قلم قاشــــا
منکی اؤزومده بیــــــــر گوناه گؤرمه ییرم ، چـاره ندیـر ؟
پیس بشرین قایداسی دیریاخشی نی گؤرسه دولاشا
دوســـــتا مروت ائتمــه لی دوشمه نیله کئچــینمه لی
قایدا بودیر ، حئیف دئگیل بشر یولون آشیب چاشـــــا ؟
من ده سنین دای اوغلونام سن ده منیم بی بیم قیزی
گؤنول باخیرسا گونه شه ، گؤزده گرک بیر قاماشــــــــا
ایندی بیزیم مارال کیمی ، اوچ بالامیـــــــز واردی، گرک
آتا – آنا ساواشــــــسادا ، بونلارا خـــــــــاطیر باریشــــا
هر کیشی یه عیالی دا ، اؤز جانی تک هؤروکلــــــنیب
هدیه ده اولماز ائله سین عیالی قـارداش قارداشـــــــا
بو دونیا بیر یول کیمی دیر ، بیـز آخرت مســـــــــــافیری
کجاوه ده هامــــــاش گرک اؤز هاماشــــــــــینان یاناشا
آخیرتی اولانلارین ، دونیاسـی غم سیز اولمــــــــــویوب
سئل دی گله ر آخار کئچر ، آمما گرک آشـــیب – داشا
مثل دی :«یئر کی برک اولور ، اؤکوز اؤکوزدن اینجییور »
هی دارتیلیر ایپیــــــن قیرا ، یولداشـــــــیلا بیر ساواشا
بیزیم ده روزیگاریمـــیز یامـان دی ، بیزده عــــــــیب یوخ
بلکه وظیفـــــــــه دیر بشـر قونشـــــــــولاریلان قونوشـا
حق حـــــــــــیات یوخ داها بیــزلره ، چوخ بؤیوک باشـی
زندانیمیزدا حققیمیز ، بیر باجا تاپساق ، تاماشــــــــــــا
آمما اونون شمـــــــــــــــــاتتی آللاها خـــــوش گلمیوبن
گئتدی منیم حیاتیـمی ووردی داشا چیخــــــــــدی باشا
سری دیگر از عکسها یکوهنوردا.



قلعه بابک

بازهم قلعه بابک: محمد و فرزندش میلاد!

وقتی به خانه برگشتم، دیدم کیوان آمده و گویا منتظر من بودند تا عکسهای محمد را باهم ببینیم!
محمد چند وقت پیش از دنیا رفت و از او عکسهای زیادی مانده است در جاهای مختلف!
عکسهائی که با گروه و یا با دوستان در کوهای ایران و خارج از کشور دارند دیدنی است و سری اول را برای دوستانی که احتمالا بخواهند آنها را داشته باشند در وب می گذارم!

مرحوم محمد و حسین سلطانپور/ سر کند دیزج شبستر

حسین دلدار و محمد

سعود به قله کمتال!
واقع در آذربایجان شرقی کنار رود ارس! نزدیک شهر خاروانا.

ترکیه/ قله آرارات. در کنار کوهنوردان خارجی
Türkiye / Ağrı Dağı. Yabancı dağcılar yanında

آرارات!

سعود کوهنوردان شرکت تبریز کف مرند به قله آرارات (آغری داغ)

(آغری داغ)
Agri Dag

بعد از باز گشت از ترکیه و تجلیل از سعود کنندگان به قله آرارات

بایرام یئلی چارداخــــــــــــــــلاری یئخاندا
نوروز گولی،قار چیــــــــــــــچکی چئخاندا
آغ بولودلار کوینــــــــــــــــکلرین سئخاندا
بیزده ن ده بیر یاد ائلـیه ن ساغ اولسون
دردلریمیز قوی دیککل سون داغ اولسون

خواهشا این پست را تا آخر بدقت بخونید، اگر متوجه شدین که هیچ، والااشکال نظرم رو گوش زد کنین!
همین چند دقیقه پیش در مغازه یکی از دوستان بودم. از جلو مغازه عبور می کردم با خود گفتم با ایشان سلام و علیکی بکنم و بعد به خانه مراجعت کنم .
نمی دانم ایشان چرا دوست دارد روی میز که پشت آن می نشیند و به کار خودش مشغول می شود، میز بلند دیگری بگذارد و وقتی مشتری وارد مغازه شد،ابتدا او را نمی بیند تا وقتی که باید بلند بشود.
باری بارها به ایشان گفته ام که اون میز کت کلفت اضافی را بردارد، اما به خرجش نمی رود که نمی رود! حالا ما که نمی توانیم در سلیقه دیگران دخل تصرف کنیم، فقط در کارهائی که انجام می دهند اگر مشورت خواستند فقط می توانیم بعنوان مشاور نظرمان را بگوئیم و دیگر نمیتوانیم او را مجبور کنیم که هرچه ما دوست داریم انجام بدهد! مخیر است که نظر و پیش نهاد مارا بپذیرد یا نپذیرد!
باری وقتی وارد مغازه شدم، سلام کردم و او از پشت میزش بلند شد و میخواستم زود خدا حافظی کنم ولی او بزور گفت که دو دقیقه بنشینم تا حالم جا بیاید!
آحه در آن چند لحظه به او گفتم که حالم خوش نیست و سر گیجه و معده ام ناراحت بود و او گفت الا و بالا باید یکی دو دقیقه بنشینی و با اینکه اصلا حال نداشتم و دوست داشتم به خانه برگردم، اما نمی شد خواهش دوستی را زمین انداخت!
تا نشستم باز شروع کرد تعریف خواب هائی که دیده بود و خواب و رویا هایش تمامی نداشت و هر بار مرا می بیند، شروع می کند به تعریف خواب و رویا و خیال می کند چون عمامه بسر دارم، پس در این مورد اطلاعاتمم خوب و زیاد است!
اما خودمانیم ایشان با طرح سئوالات خودش گاهی مرا وادار به تفکر و مطالعه می کند و همانجا بعضی چیزها به ذهنم می رسد و می گویم می بینم هرچند تراوشات ذهن خودم است انصافا به شنیدن اش می ارزد!
مثلا امرو در آن دودقیقه ای که بقدر نیم ساعت بود پرسید: این خواب و رویا چیه می آید سراغ ادم و اینکه برخی خوابهایش چرا طولانی اند و برخی آدمها ، مخصوصا اموات را زیاد می بینیم و غیره و ذلک!
البته برای هر قسمت از پرسهایش توجیهی داشتم و از پیش خود مطالبی گفتم!
ابتدا با یک مقدمه حرفم را شروع کردم. ایجوری:« البته انسان چند تا حس داره مثل حس باصره و لامسه و شامه و غیره. آدم وقتی خواب بهش غلبه می کنه این حسها تقریبا کار آئی شون کم و کم میشه بسته به شدت و عمق خوابی که داریم. مثلا اگر خواب ما سبک باشه، ممکن است صداهای پیرامون خودمان را بشنویم و بیدارمون کنه ولی اگر خواب خیلی عمیق شد دیگه ما متوجه سرو صداهای جزئی نیستیم! اگر خواب ما عمیق باشه و یا خسته شده باشیم در رختخواب خواب راحتی خواهیم داشت بدون اینکه صدای گفتگوی کسانی که نزدیک ما نشسته اند ما را بیدار و یا اذیت کند، حتی می تواند انسان موقع خوابش که برسد، در هر جائی و در هر حالی که هست، خود را با شرایط وفق داده و خواب را به چشمان خود دعوت نماید. مثلا در قطار و یا اتوبوس با ان سرعتی که دارد در جاده پیش می ورد و ان تکانها را به هیچ انگاشته و بخوابد!
حتی یادم است در جبهه صدای توب بیارمان نمی کرد!
حالا بین پارانتز(()) بگویم که چند ماهی پراکنده در جبهه حضور داشتم. نه تنها من، بلکه همزمان دو تا از برادرام، یعنی حسین و مرحوم محمد در جبهه بودیم و من بعنوان تخریبچی و حسین در زرهی و محمد نیز در نزدیکهای کرند غرب بود. البته دوستان مثلا مرا در اسلام اباد دیده بودند و به حسین خبر داده بودند که داداشت رو مثلا در خیابان دیدیم و محد هم خبر شده بود و بالاخره این خاطره رو دارم که یک روز در هوای پائیزی در کاسه گران در یک هوای ابری جمع شدیم یکجا. کمی در چادر حسین نشستیم شنیر و کنیر چائی خوردیم!
میگید شنیر و کنیر چیه؟ در هیچ فرهنگ لغتی نمی تونید شنیر رو پیدا کنید که معنیش همونی باشد که ما قبولش داشتیم! شنیر چائی شیرین و نان و پنیر بود و کنیر کره و پنیر بود که بفور در چادر آنها پیدا می شد!
باری این دیدار بیش از چند دقیقه طول نکشید و ما مجبور بودیم برویم در مقرهای خودمان.
بعد من بخاطر اینکه مادر شنیده بود که از مدرسه اعزام شده ام، و پدر هم از من خواسته بود که برگردم، نماندم و برگشتم. البته سه بار به جبهه رفتم و در هر بار بخاطر امر پدر بیش از یکی دوماه نماند! برخی از دوستان ایراد می گرفتند اما چاره ای نبود و نمی توانستم به خواست پدر بی اعتنا باشم!
در هر صورت محمد حدود شش سال جبهه بود و از خود رشادتها نشان داد و هیچ وقت خودش در باره کارهایش چیزی نگفت و یا برای من تعریف نکرد . خلاصه محمد جزو رزمنده های با جربزه در حبهه بود. حالا اگر خودش بود ، من جرأت نمی کردم اینها را بنویسم، چون الان چند روزی است که به رحمت ایزدی پیوسته، اینها را می نویسم!
باری، اگر خواب سنگین باشد و یا اگر انسان خود را با محیط بتواند سازش بدهد و باورش بیاید و قبول کند که در هر حال باید بخوابد تا خستگی از تنش بیرون برود، در هر جائی می تواند بخواب برود! حتی گفتیم که در جبهه در زیر بارش تیر و توپ خمپاره رزمنده ها در مواقع استراحت می خوابیدند!
غرض انسان اگر خوابش سبک بود، سرو صدا ها را می شنود اما اگر خیلی عمیق خوابش برد، دیگر سرو صداها را نمی شنود، اما با این حال حواسش بکار خواهند بود بدون اینکه خود انسان متوجه باشد! مثلا شما در جائی خوابیده اید، فکر می کنید که متوجه محیط اطراف نیستید، ولی این را باید دانست که کل اندام شما چشم می شود! کل اعضاء و جوارح شما گوش می شود! این گوش بودن به آن معنا نیست که بطریق عادی هر چیزی را اندام شما ببیند و یا بشنود، این شنیدن و دیدن برای مواقع خاص است!
مثلا: یک عقربی در نزدیکی شما دم کج خودش را علم کرده و بسرعت دارد بشما نزدیک می شود و یا میخواهد از بالای سر شما رد شود و یا اینکه اصلا بروی شما خواهد رفت. شما در خواب می بینید که اژدهائی بشما حمله می کند!
منتهی همه چیز در عالم خواب مبدل و دست خوش تغییر می گردد: همان عقرب تبدیل به اژدها می شود و با رها تفاق افتاده است قبل از اینکه لیوانی بیفتد و درست لحظه ای که برزمین می رسد و صدای شکستنش بلند می شود، شما مثلا در خواب می بینید که بمبی منفجر شدو از خواب می پرید!
پس در عالم خواب ما مثل این است که در تاریکی قرار داریم و در آنجا اشیائی وجود دارد و ما به هر چیزی دست می زنیم و در ذهن خودمان به آن شکلی و یا رنگ دلخواه خود را می دهیم و آنرا زبر و یا خشن می یابیم و آنرا باز در ذهنمان به روشنائی آورده می بینیم مسلا درِ قابلمه است ولی وقتی هوا در آن تاریکی روشن شد، می بنیم آن در قابلمه نبوده بلکه چیز دیگری بوده ما آنرا در قابلمه فرض کرده بودیم!
در عالم خواب هم عینا قضیه این طوری اتفاق می افتد! ما در عالم خواب مسائل را درک می کنیم، اما نه بصورت شفاف، بلکه چیزهائی را دریافت می کنیم بعد مغز ما شروع به فعالیت می کند و شباهت هائی از عالم واقع می گیرد، مثلا در قوری می شود در قابلمه!
حالا این نظر را تعمیم می دهیم به کل چیزها.
در خواب می بینیم ما در مقابل تلویزیون خیلی بزرگ نشسته ایم ، و داریم با قلم بزرگ چیزی می نویسیم و این در عالم واقع اتفاق افتاده یا خواهد افتاد منتها تلویزیون تبدیل می شود به مانیتور و قلم هم کیبورد است....
با زبان الکن خود اینها را نوشتم و مشابه این مطالب را در هیچ کتابی نخوانده ام و همه اش نظر خودم است!
بسمه تعالی
یاد آرم بار دیگر قصــــــــه را
قصه تشویش و مرگ و غــصه را
یاد آن روزی که بس جانکاه بود
دل غریــــق و بر لب ما آه بود
انا لله و انا الیه راجعون
بدینوسیله از کلیه دوستان و آشنایانی که از شهرهای، خرم اباد- تهران- تبریز- خاروانا – بناب جدید و هچنین از اهالی شهرستان مرند و ازدارات و ارگانهایی که در مراسم تشیع و تدفین و در مجالس ترحیم و تذکر برادر اینجان ( محمد سلطانپور)حضور یافته و موجب تسلی خاطر خانواده و اقوام آنمرحوم شدند، صمیمانه مراتب تشکر خویش را اعلام و به اطلاع می رساند، مراسم شب هفتم مرحوم، روز پنجشنبه مورخه31/1/91 از ساعت 16تا 18در مسجد یالدورمرندبرگزار می گردد!
***
وحشی بافقی: در سوگ برادر
ای فلک ز دست تو و جور اخترت
کردی چو خاک پست مرا، خاک بر سرت
جز عکس مدعا ز تو کس صورتی ندید
تاریک باد آینهٔ مهر انورت
مشمار برق آه جگر سوز من به هیچ
با خاک تیره گر ننمایم برابرت
اشتر بمرد از لاغری از بس پـیه بسیار داشت!
نه در زمین نه در هوا وقت سحر نزدیک شـام
این بیت را یکی از کسانیکه ادعا می کرد شعر را خودش گفته امروز صبح برای من نوشت. گفتم: مثل اینکه من این بیت را زمانی از کسی دیگر شنیده ام و او گفت که گویندش خوش است و وقتی اعتراض کردم که شمای ترک زبان چطور تونستی هم به فارسی شعر بسرائی و هم «تاپماجا» گونه باشد و هر کس هم نتونه معنی آن را بسادگی درک کنه! در جوابم گفت: در میان ترکهاد شعرائی داریم که دست صد تا فارس رو از پشت می بنده!
البته به دل نگیرین که گفت: دست صد تا فارس را ... این مثلی است در میان ترکها وقتی یک در امری کار کشته باشه معمولا در مقام مقایسه با شخص دیگر، شخص ثالث می گوید: فلانی آنقدر مثلا در فلان امری کار دان و خبره است که دست فلانی رو از پشت می بنده و باز منظورش اینه که، بقول فارسها به گرد پایش هم نمی رسه!
در هر صورت او می گفت شعر را خودش سروده و من مجبور بودم قبول کنم . آخر سر گفتم که این بیته باندازه یک وعده غذای لذیذ چسبید!
بعد بمن گفت: می دونی منظور بیت چیه!
لاز بود دوباره بخوانم و یک چیزهائی دست گیرم داشت می شد ولی ایشان پیش دستی کرد و گفت:...
بهتره بذاریم باشه برای بعد و از دوستان نظرشان را در باره بیت بپرسیم که چیه؟ البته جایزه مایزه در کار نیست و فقط یه امتیاز صد آفرین خدمتشان تقدیم می شود!
بعد، در میان حیوانات اهلی و حلال گوشت، شتر حیوانی است که ویژ گی های و امتیازات خاصی دارد. از جمله آنها:
اولا، این حیوان معروف است به کشتی بیابانها. یعنی این حیوان در بیابانها کار آئی دارد و می تواند روزهای متوالی بدون اینکه نیاز جدی به اب داشته باشد راه بسپارد!
دوم، می تواند از خارها و علفها ئی که دیگر حیوانات اهلی نمی توانند بخورند شکم خود را سیر کند!
سوم این حیوان در صحرا و بیابانهای طوفانی از پیش روی باز نمی ماند. بینی این حیوان بهم می اید و مانع ورود گرد و خاک به حلقش می شود.
از گردن دراز خود بعنوان اهرم استفاده می کند: اولا کوهان شتر خودش باری است که همیشه بر پشت حیوان قرار دارد و در ثانی اگر صاحبش باری بر ان سوار کرد، می تواند هر قدر هم سنگین باشد براحتی از زمین بلند کند!
در قران آیه در باره شتر هست: قال الله الحکیم فی کتابه الکریم: أَ فَلا یَنظرُونَ إِلی الابِلِ کیْف خُلِقَت...
خلاصه این حیوان بقدری آرام است که حتی یک بچه می تواند آن را هر جائی خواست جلوش بگیرد وببرد!
و واحد شمارش شتر نفر است!
این حیوان معروف است که کینه جوست و اگر اذیت شد از یاد نمی برد و در فرصت مناسب تلافی می کند!
انواع گوناگونی دارد .
حتی بول شتر از شیرش ارزشمند تر است!....
ضرب المثل:
شتر سواری دولا دولا نمی شود!
بعد از اینکه همایش به آخر رسید آمدیم بیرون از سالن، ایستاده بودیم به رئیس گفتم: نگاه کن! اینا وقتی داخل سالن بودند هی ورجه وورجه می کردند و می گفتند دیرمان شد و باید به کارای دیگمون برسیم و آرزو می کردند برنامه زود تمام بشه برن خونه هاشون ولی الان یک نفر میخواد اینها را بریزه بیرون!
رئیس خندید و گفت: درسته، جالب اینجاست که فلانی ( بلحاظ امنیتی و حفاظتی از بردن نام ایشان معذوریم) می گفت کاش برنامه زود تموم بشه بریم به نماز جماعت برسیم!
بعد پوز خند زد.
اومدم بیرون و ماشین را از قبل در جای مطمئنی گذاشته بودم. جائی پارکش کرده بودم که راحت می تونستم سوارشم برم پی کارام! اما وقتی بیرون آمدم در میدان مادر چشمم افتاد به جمعتی که مزاحم عبور و مروربودند. نزدیک که رفتم، دیدم یه مازدا چپه کرده و یک سواری نیز سپر جلو دربداغان شده بود! سئوال کردیم، گفتند: کسی چیزیش نشده و خدا رو شکر کردیم!
یکدفعه یادمان آمد که داریم پیاده میریم! باز برگشتیم و رفتیم بطرف ساختمان کانون پرورش فکری. آخه کانون پرورش فکری دور و برش بازه و ما فکر نمی کردیم وقتی ماشین را به نرده های او بچسبانیم و پیاده بشیم، کس دیگه ای در آن نزدیکی ها ماشینش را پارک کنه! اما وقتی رسیدیم دیدیم، چند تا بی انصاف، ماشین های خودشان را حتی توی پیاده روهم گذاشته و رفته اند شاید از بازار جن خرید عید کنند!
در باره بازار جن پیار سال نوشتم و وجه تسمیه آنرا نیز بیان کردم. بازار جن هر سال بمدت چند روز در داخل مصلی دایر می شود تا مردم دم عیدی هرچیزی لازم دارند از انجا بخرند...
خلاصه وقتمان کم بود میخواستیم خیلی زود سوار شیم و بریم!
اما چکار کنم که صاحبان شریف ماشینها رفته بودند و هر کاری کردم دیدم کار من نیست از داخل کوچه بیام بیرون و چند بار عقب و جلو کردم و آخر سر عصبانی و نا امید پائین امد و چند تائی جلو بنگاه ایستاده بودند و گفتم: بگید صاحب این ماشینها بیان بکشند کنار ما رد شیم بریم پی کارمون!
شونه هاشون رو بالا انداختند. در این هیر و ویر خانم جوانی آمد ونشست داخل پرایدی که کنار خیابان طوری متوقف بود که قسمتی از پل رو هم گرفته بود، رو به آ خانم گفتم: خانم! شما اگر ماشینتان را اونجا پارک نمی کردید این همه وقت ما گرفته نمی شد...
بعد رفتم به سواری سیاه رنگی که کنار بقیه در پیاده رو پارک شده بود، دست زدم که اگر دزد گیر داشته باشد جیغ و داد راه بیاندازد...
یک نفر از بنگاه بیرون پرید و گفت: چرا ماشین ما را زدی؟!
گفتم: مرد حسابی اینجا ما گرفتار شده ایم و دادمان بجائی نمی رسده و این ماشینها براشون صاحب پیدا نمی شود، اما همینکه دست بهشون می زنیم صد نفر داد بیداد راه می اندازند؟
گفت: تو حق نداشتی دست به ماشین مردم بزنی!
گفتم: رو رو برم! ببین کجا پارکش کرده اید؟!... باید یه کم لا اقل کوتاه بیای!
گفت من کوتاه بیام؟!... هر کی به ماشین ما دست بزنه چشمش را در می آورم؟[1]
گفتم: باشه!... حالا تماشا کن ببین من چکار می کنم!
اتفاقا گوشی دستم بود و خواستم عکس بگیرم. یکی در اومد: فلانی ... هم دیگه رو ببخشین! طرف هم هارت و پورتش کمی آروم شد و لحن التماس گونه به خود گرفت!
یک نفر گفت: شما ناراحت نشو! بذار من ماشین رو ببرم تو خیابون...
پرید داخل ماشین و گفتم: پشت سرت ماشینه و اگه بهش بزنی مقصری خودتی ها!
چند نفر رفتند از پشت مواظب بودند وقتی ماشین را از حالت خلاصی به دنده می دهد به ماشین پشت سری نخورد. خلاصه این طوری بود که آن آدم به هر نحوی بود ماشین ما را از آن تنگنا بیرون اورد...
هر کاری کردم دیدم نمیشه آروم بگیرم و هی می گفتم پاشم برم و یه چیزی در باره برنامه امشب شبکه پنج بنویسم و خطاب به دلدار[1] بگم : آخه مرد حسابی ما خونمون در پای قلعه است و هر روز چندین بار این قلعه خاکی که تو عمر شش هفت هزار ساله بهش دادی چی داره که اینقدر تو رو ذوق زده کرده که بری آل هاشم رو از تلویزیون برداری بیاری و یا او بیاد تو رو در این شهر نوح پیغمبر پیدا کنه و برین دوتائی در کنار قلعه واستین در سرما و باهم گفتگو کنین و شما در باره حاشیه قلعه واستی و دغدغه این را داشته باشی که چند وقت دیگه ساخت و
ساز در آن جا شروع می شود و معلوم نیست اون قطعات ریخته شده از قلعه به دست کیا خواهد افتاد!
مرد حسابی ما چندین سال است در این شهر می بینیم بی برنامگی ها رو و می ترسیم دم بر بیاوریم. شما گفتی که نمی دانی اون خیابان چی بود که از وسط قلعه عبور کرده و اگر شما با بنده که از قدیم الایام دوستیم تماس می گرفتی و مرا در جریان می گذاشتی به شما می گفتم که دست امثال نسخه ثانی ابن ملجم و غیره در کار بود که در گام اول مسجد را خراب کردند و تونستند اون خیابانی را که می بایست به تپه بپیوندد، راه خودش را کج کرد و از کنار قلعه عبور نمود و برای من همیشه این سئوال بوده که این خیابان واقعا با وجود کوچه عریض و طویل که باز به تپه می رسد لازم بود زده شود؟!
در هر صورت این آخرین بارت باشه که کاری رو سر خود انجام می دهی و اگر خواستی در باره قلعه افضات و گفتار داشته باشی خواهشا اول بیا باهم بنشینیم و باهم تصمیم بگیریم که چه باید گفته شود؟!
[1] . حسین دلدار محقق، نویسنده ، شاعر و بالاخره کسی که چندین بار در وبلاگ خودمان در باره ایشان نوشته ایم ، اما ایشان انگار نه انگار...
ما چون ز دری پای کشـــــیدیم ، کشیدیم
امـــــــــید ز هر کس که بریدیــــــم، بریدیم
دل نیست کبوتر، که چو برخاست، نشیند
از گوشه بامــــــــــــــی که پریدیم، پریدیـم
سر تا به قدم، تیغ دعایـــــــــیم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیـــــــدیم ، رسیدیم [1]
در روزهای اخیر بکلی داغون شدم و کسانی که مرا می شناسند می دانند از چه صحبت می کنم
البته برای خودم هیچ مشکلی پیش نیامد بلکه به اطرافیان و اقوامم مشکلاتی درست شد و من می ترسیدم ، اما ترسم ریخت و فهمیدم که الخیر فی ما وقع!
در این چند روز که همه اش استرس داشتم به خیلی جاها رفتم و با آدمهای جور واجوری آشنا شدم و دیدم کسانی را که روی پیشانیشان نوشته شده بود فهیم یا بد ذات و دو بهم زن و متکبر و ...
نمی دانم چه خبر شده چرا همه برای خود سینه می زنند و چرا دیگری و یا طرف مقابل را در نظر نمی گیریم! همه فکر می کنیم ما بر حقیم و باید دیگران به هر آنچه دلخواه ماست گردن بنهند و الا از عفو و اغماض خبری نیست و پدر کسانی را که با ما خوب تا نکنن، در می آوریم.
اینها همه نشإت گرفته از بی اعتقادی ماست! چرا وقتی برای ما مشکلی پیش می آید نمی خواهیم درست فکر کنیم.
چرا ارزش خودمان را میخواهیم آنقدر تنزل بدهیم که به هیچ نیارزیم....
...اصلا یکی نیست بمن بگوید که چه شده چرا اینهمه سر پوشیده و در لفافه حرف می زنی!
آخه من نمی تونم همه چیز را راستا حسینی در میان بنهم و بگم که شاهد دعوای دو نفر بود که شخص سوم آنرا بوجود آورده بود و در عین حال که از یک طرف جانبداری می کرد و طرف مقابل را با تمام قوا می کوبید تا ضرب شست خودش را نشان بدهد و ابدا فکر نمی کرد ممکن است طرف مقابل که امروز اینقدر او را در تنگنا قرار داده و پیروز مندانه وقتی می بیند که دسبند به دستش زده اند فردا ورق بر گردد و خودش را دست بسته ببرند در آنجا که معمولا آب خنک می دن!
*
بمن زنگ زد و گفت: بیا ضامن میخوان ولم کنند!
گفتم آخه برای چی من تا جائی که می دانم شما نباید آنقدرها مشکل داشته باشین که به بازداشت گاه ببرنتون!
گفت: شما حالا وقت داری پاشو بیا اینجا خودت متوجه می شی!
پاشدیم و گفتیم بریم اون بنده خدا رو نجات بدیم اگر شد میانجی گری کنیم و آشتیشون بدیم برن پی کارشون! همین که از در دادگستری وارد شده دیدم در نیمکت رو بروئی او را با یکی دیگه دستبند زده اند و قتی رسیدم کنارشون، گفتتم: یعنی چه؟! مگر شما چکار کرده ای که دست بند به دستت زده اند؟!
گفت: من هم متحیرم! اومدند در خونم و من رو ریختن زدند و حالا می برنم زندان بخاطر اینکه ادعا کرده اند که من جاقو زده ام دست طرف زخمی شده!
گفتم: مگر جای زخم چاقو و چیز دیگر را نمی شناسند!
گفت: حالا!!!!
گفتم: صبر کن الان سعی خودم رو می کنم... طرفها کجا رفته اند؟
-ببین دارن می رن!
برگشتم و پشت سرم را که نگاه کردم، دیدم یکی از در بیرون رفت!
گفت: نبودی ببینی چه ادا و اطوار می آمدند. مثل آدمهای بی سرو پا انگشت شستشون رو بام نشون می دادند و از اینکه تونسته اند من را به زندان بدن، خوشحال بودند!
رفتم شعبه دو و در زدم و داخل شدم! دونفر بودند آقا و خانوم گویا حرفشون شده بودو اجازه خواستم و گفتم: می بخشین مثل اینکه برای فلانی ضامن خواسته بودین من در خدمتم!
گفت: برو سند و چیزی بیار و ببر شون!
گفتم : دیروقته!... نمی رسم شما لطفی بکنید و ایشون رو نبرن من هر طوری شده یه کاری می کنم!
گفت: پس زود باشین!
آمدم بیرون و تمام مساعی خودم را بکار بردم تا تونستم در عرض نیم ساعت دست بند از دست او باز کرده و سوار ماشین کنم و بر گردونم!
اما فردای آنروز ورق بر گشت و ایشون شاکی بود و هر دو نشستند مقابل دادستان! من هم بودم! دستش درد نکند اجازه خواستم و ایشان اجازه داد شاهد ماجرا باشم و گفتم: من هدفی جز این ندارم که بین این دوتا آشتی بدم!
قاضی حرفهای هردو شون رو شنید و آخر سر به شاکی دیروز که امروز متهم بود گفت پاشه بره جلو. بعد گفت انگشت به استامپ قرمز بزنه و پای ورقه ای را که انگشت زد، معلوم شد اینبار ایشون باید دنبال کسی بگرده که بیاد و اورا از مخمصه بیاره بیرون!
تا این جور دید، دست و پاچه شد و کمی صدایش را بلند کرد و من گفتم: اگه میشه من ضمانت ایشون رو هم بکنم برن و هر وقت خواستین بیان!
داستان چیزی نگفت ولی متهم در آمد که شما دخالت نکنین!
گفتم من ضمانت شما را نیز می کنم و دلم میخواهد هردو رضایت هم را جلب بکنید و برید خونه هاتون!
آمده بودیم در سالن باهم صحبت می کردیم! اما متهم گفت که ابدا رضایت نمی دهد و از ما خواست که کارمان تمام شده و بروید!
گفتم تا آخر صبر می کنم تا نذارم دست بند به دست شما بزنند!
گفت: بشما مربوط نیست!
گفتم درسته از نظر شما به من مربوط نیست و من می دانم که به من مربوط می شود و تمام سعی خودم را می کنم.
به دو سه جا زنگ زد و لی کسی حاضر نشذ
بیاید و ضمانت او را بکند و ما بیرون آمدیم و فردای آنروز شنیدم بیست و چهار ساعت تو هلفدونی بوده است!
اما در دیدار های بعدی دیدم این بازداشتگاه و یا زندان چه جای عجیبی است و چقدر آنهائی را که هارت و پورت می کنند را آرام می کند!
سلام علیکم
هذَا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونِی مَاذَا خَلَقَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ بَلِ الظَّالِمُونَ فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ) < لقمان 11>
این خلق خداست [اینک] به من نشان دهید کسانى که غیر از اویند چه آفریدهاند [هیچ] بلکه ستمگران در گمراهى آشکارند (11/سوره لقمان)
نمی دانم شما هم شنیده اید که بعضی درختان عکس برداری می کنند از محیط اطراف یا نه؟!
من چند بار این موضوع رو از بزرگتر ها شنیده بودم و حتی یکبار می گفتند از کشور های خارجی مثل روسیه آمده بودند و در باغ گردو گردش می کردند و یک در میان درختهانی را انتخاب و علامت گذاری می کرده اند به این دلیل که اینها درختان خاصی هستند که از هر چیزی که از کنارشان رد شده عکس برداری کرده اند!
این موضوع بسیار برام جالب و جذاب بود و مرا به فکر وا می داشت.
اما این عکس را در یکی از مجلات چند سال پیش که دیشب ورق می زدم دیدم و در گوشه آن صفحه ای که عکس درش بود نوشته بود تصویر برگزیده و متاسفانه هرچه گشتم در باره تصویر توضیح نیافتم!
با دقت نگاه کنید و در صورت دخیل بودن دست انسانی در بوجود آمدن این اشکال در تنه آن، مرا نیز قانع کنید!

تصویر چند حیوان را در این تنه می بینید؟ من خیلی به این تصویر نگاه کردم و برخی از حیوانات را می شناسم مثل ماهی، لاکپشت، شیر، مورچه، مار، آهو، و برخی دیگر را با دقت مضاعف یافتم و شاید شما تعداد بیشتری را ببینید!

نام این حیوان چیست؟

این هم یک حیوان شاخداردیگر

این هم یک پرنده بزرگ جثه است با منقار بسیار بزرگ

این هم یکی از چندین ماری که در تنه درخت دیده می شود!

این هم لاکپشتی است!

گوریل اخمو ی عصبانی!

دوتا پرنده در حال اوج گرفتن و از زمین برخاستن!
ای کاش در کنار درخت بودیم و یک دور دور تنه اش می زدیم و می دیدم دیگه چه چیزهائی رو تنه اش نقش بسته!
راستی در این دنیا چقدر چیزهای عجیب و غریب هست و ما ازشون بی خبریم و ندیده ایم.
من یک کتاب عربی دارم که توش مطالب عجیبی هست و یک موردش رو نقل کردم دوستی گفت: یه کارتونی بود در تلویزیون قصه اش شبیه حکایتی است که تو تعریف کردی!
حالا اون چه رو نویسنده خودش دیده بود براتون نقل می کنم که خودش با چشم خودش شاهد بوده:
می نویسد، در کنار دجله و یا یک رود پرآبی دیگه نشسته بودم ، دیدم یک مرغ ماهیخوار خودش رو به آب زد و یک ماهی گرفت و آورد رو تخته سنگی بخوره، اما یک کلاغی آمد و ماهی رو از چنگ ماهی خوار در آورد!
بار دوم نیز ماهی خوار خودش را به آب زد و یک ماهی دیگر صید نمود و بیرون آمد باز آن کلاغ از دستش گرفت و این بار دوباره ماهی خوار خودش را به آب زد و ماهی ای را شکار کرد و این بار وقتی کلاغ ماهی صید شده را از او گرفت، ماهیخوار کنار رفت و منتظر ماند و در یک فرصت مناسب حمله کرد و از پای کلاغ گرفت و او را به زیر آب کشید و آنقدرنگهداشت که کلاغ خفه شد، وقتی مطمئن شد که کلاغ مرد، ولش کرد!
شاد باشید!
کشف ، کرامت، معجزه ، امداد غیبی و کلی حرفهای دیگر!
قبلا در باره پر حرفی و اینا نوشتم و یکی از دردها و بدبختی های اکثر آدامها اینه که معمولا دوست دارند چونشون بکار باشه و هر چی دوست دارن بگن و دیگرون رو به ریش خودشون بخندونن. اصلا پر حرفی
موضوعیه که من نمی تونم بهش بی اعتنا بشم و میخوام کشفش بکنم که آیا درسته ما اینهمه این تکه گوشت رو این ور و اونور می چرخونیم و کلی خودمان را به درد سر می اندازیم و بعدش تبعاتش میاد و بال گردنمون میشه.
- باز چی شده... یه مثلیه میگن سنگ مفت و گنجشک مفت!... زبان که خرج مخارج نداره و شنیدنم هم ارزونتر و بی بهاتر از اون! بذار بچرخه و صوت ایجاد کنه سوتی! ... خدا رو هم در نظر نگرفتی بی خیال! دروغ و تهمت و "مالا یعنی"(بیهوده گوئی) کارت به این نباشه که وقتی در قیامت ریش زبان را می چسبند و به اشد عذابات گرفتارش می کنند، رو میکه به طرف خدا و میگه خدایا، چرا من رو این جوری میچلونی و عذاب میکنی، ندا میاد که: از تو چیزی پرید و آبروی یه عده رفت و خونها ریخته شد و آبرو ها برباد رفت و حرمتها هتک شد! واسه همین تو رو طوری عذاب می کنم که هیچ عضوی را به آن نوع عذاب نکرده ام. ای زبان از تو چیزی در آمد و به مشرق و مغرب رفت و خونها ریخته شد!
- خب، تو که این رو می دونی و می دونی خدا این زبان رو به اشد غذابها مجازات میکنه چرا به ام اعتراض می کنی... اصلا بیا یک طور دیگه صحبتمون رو پی بگیریم!... من تنها مقصودم این نبود که زبان تنها گناه میکنه! ممکنه آدم اصلا نه غیبت بکنه و نه دروغ وغیره بگه، اما با یه صحبتهائی که میکنه در همین دنیا دچار عذاب میشه و شاید در آخرت باهاش کاری نداشته باشن و فقط در این دنیا انگ سفاهت میخوره رو پیشونیش بسشه، با اینکه فی الواق نه ابله است و نه سفیه! فقط جرمش اینه که چرا اون مطلب غنی و پربار رو در نزد کسی یا کسانی ابراز می کنه که با انگشت نشونش بدن، طوری که انگار شاخ داره و یا مثلا عضوی از اعضای صورتش تغییر کرده مثل حیوانی شده که معروف به بلاهته!
- خب بنال بینیم چی مخوای بگی!
- تو از کشف و کرامت چی میدونی!... اصلا اعتقاد به کرامت داری ؟ یا تو به مدد غیبی معتقد هستی یانه... در مواقعی که واقعا احتیاج مبرم به کمک داری بهت کمک شده از غیب ... یا اینکه اسبابی درست شده که در پی ان مشکلت معجزه آسا رفع و برطرف بشه... اصلا به معجزه اعتقاد داری... اصلا برای کشف و کرامت افراد خاصی نیاز است که ازشون کرامتی دید بشه و یا اینکه اگر در مورد خودت یک اتفاق تقریبا غیر عادی و عجیبا غریبا افتاد که حس میکنی از جای دیگری بهت توجه شده شک بکنند و شک بکنی!
من به همه چیز در این باره اعتقاد دارم. هم معجزات پیامبران را یقین بهشان دارم و هم می دانم که هر چند ذهن ما نمی تواند جمع جور کند اما این معجرات رخ داده است و نظر خواصی در باره اعجاز دارم که برخی محققین هم سر پوشیده آنرا بیان کرده اند و من اینجا اینطور میتونم واضح بکنم که معجرات پیامبران تقریبا رمز گونه است! یعنی به آنصورت ممکن است اتفاق نیافتاده باشد که نقل شده در قران و غیره از کتب. من نمی خواهم منکر بشم اما یک طور دیگری قبول دارم! من نمی توانم خوب بیان بکنم آما آنطور که دیگران تلقی دارند، طرز تلقی من طور دیگر است. یک جور دیگر بگویم: من معجرات را ، البته اکثر معجزات رو آنی نمی دانم یعنی اکثرا معجرات انبیا زمان بر بوده مثال زنده اش همین معجزه بودن قران است، قران معجزه است در بیست و چند سال تکوین یافته! خب نخند!... چرا می خندی؟!
- آخه این مثالت رو قبلا و پیش از تو گفته ن! اگر عقیده تو در باره معجزه اینه دیگر نزاعی در بین نیست معجزاتی بوده مثل قران و معجراتی بوده که لازم بوده که فی الفور انجام بشه!
- دیدی چقدر سخته من این نظر خودم رو چقدر سخته بیان کنم می ترسم من رو شما متهم بکنین به رد و انکار یک ضروری دین و بعد مرتدم کنین! بابا من در باره اکثر معجزات نظرم اینه که...
اصلا میشه این بحث رو اینجا خاتمش بدیم و بریم سر صحبت دیگه!؟
بگو مگوی ما امروز در باره این بود که مردم دیگه آن مرام و مردانگی قدیما رو ول کرده اند و هرکی چسبیده به این که خودش رو از ورطه بیاره بیرون و کمک به هم نمی کنند.
یک نفر تازه وارد در جمعی که بودیم آمد و تا نشست، از روبرو یک نفر گفت: این آقا (تازه وارد را نشان داد) چند سال پیش ، ده دوازده سال پیش، ما رو دید و گفت فلانی ده تومان داری به ام بدی تا چند وقت دیگر بهت برش گردونم! من داشتم آ، اما نمی دونم چرا گفتم ندارم! بعد که ایشون رفت ما بخودمون گفتیم تو کار خوبی نکردی!.. حالا برو پی اش و خونش رو پیدا کن و پول رو بهش بده... ما رفتیم و کلیبعد از این درو اون در زدن از یکی سئوال کردیم خونه ایشون کجاست و یک نفر نشون دارد و در زدیم اود بیرون و پولهامون رو در آوردیم از جیب بغل و گفتیم: وردار... هر چی احتیاج داری وردار!... ایشون ده تومن برداشت... ده تومن در اون ایام خیلی بود!
اونکه تازه اومده بود و هنوز داشت دستاش رو بهم می مالید تا سرمای بیرون رو نشون بده که چقدر هوا سرده( این رو هم بگم امثال تابستان چند روزی خیلی گرم بود و الان زمستان هم خیلی سرمای شدید داره...) و او هم بخش دیگر ماجرا رو شروع کرد به تعریف کردن و گفت که راستش بچه ها وضع حمل کرده بودند من اون موقع دست و بالم تنگ بود...
خلاصه صُرصُحبتها منجر شد به این قسمت که خدا کریمه و بنده اش را در تنگنا قرار نمی دهد.
دقیقا جنگ و دعواها از اینجا شروع شد و یکی گفت: کارهای خدا عجیبه! من در مسافرتی که برایم پیش آمده بود و پولهایم تمام شده بود، نمی دانستم چکار کنم رفتم وضو گرفتم و در نماز خانه ترمینال قبل از اینکه نماز بخوانم، رفتم از قفسه قرانی برداشتم چند آیه بخوانم، همین که لای قران را باز کردم دیدم مقداری اسکناس ذاخل قران است...من خیلی تعجب کردم. نمی دانستم چکار کنم و از آنطرف شدیدا به این پول نیاز داشتم...
بعد ماجرائی هم ما تعریف کردیم، که به ماجرای من و آن یکی دست خندیدند و گفتند آره دیگه شما دارای کشف و کرامت هسین و از مقربان درگاه! من بدم آمد و با او کلی بحث کردیم تا اینکه بدون اینکه نتیجه بگیرم و کسی منقاد بشه و قبول کنه همه متفرق شدیم.
اول میگم قصه چی بود و شاید قبلا هم این ماجرا رو تعریف کرده ام و دوستان ازم شنیده باشن ولی جاشه وتکراش عیب نداره!
در دل زمستان در مدرسه ولیعصر نشسته بدیم دور هم ودرسها را مرور می کردیم. بعد از ساعت ده کسی حق نداشت از مدرسه بره بیرون و یا اینکه اگر کسی بیرون می ماند اگر مراجعت می کرد باید کلی پشت در می ماند و کلی قربان صدقه می رفت تا خادم رو به دم در می کشاند و قول اکیدِ اکید می داد که دیگه تکرار نمیشه و زود برمیگرده، می تونست بیاد تو!
خلاصه دورهم داشتیم درس مرور می کردیم. ساعت یازده شب بود و مدرسه تقریبا با بازار فاصله داشت و از آن طرف چون زمان جنگ بود مردم بخاطر برنامه خاموشی و اینکه امینیت آنوقتها کم بود زودتر مغازه ها رو می بستن و می رفتن به سر خانه و زندگیشون و با این حساب نه می شد برای خریدن چیزی بیرون رفت و نه در صورت پا بیرون گذاشت چیزی می توانست بخرد.
نمی دانم چطور شد که خُرما به دل ما افتاد و تو دلمان گفتیم کاش اینجا یه کم خرما بود می خوردیم!
بعدش فکر خرما از یادم رفت و مشغول جر وبحث شدیم.
یکدفعه در اتاق را زدند. به دوستان گفتم: آها... حالا بیا و عذر بخواه و طرف رو آروم کن... چقدر بهتون گفتم بلند نخدین بابا! گوش نکردین که...
دوباره دو تا ضربه انگشت خورد به در و بلند گفتم: بفرمائید!
یک از دوستان اهل میانه بود. در را باز کرد و اشاره کرد برم نزدش. تو دستش یه قوطی خرمای درجه یک بی هسته بود و در حالیکه بدستم می داد گفت: بفرماید با دوستان میل کنید!
من هیچ وقت این ماجرا که از همین قبیل ماجرا ها در زندگی ام بکرات اتفاق افتاده، فراموش نمی کنم.
بعد از نقل این ماجرا بود که اون دوست ما در آمد که: نخیر!! اینها همگی صاحب کشف و کرامتند.
من به ایشان گفتم چقدر در زندگی تو از این جور اتقاقا بوده ولی تو یا متوجه نبودی ویا نخواسته ای اهمیت بدی.
گفت: اصلا از این نوع ماجرا ها در زندگی من نبوده!
من تعجب کردم. آخر مگه میشه آدم در این دنیا اینقدر بی تامل در باره مسائلی باشه که در بارهش کتابها پرکرده اند؟... میخوائین در این باره باز هم بگم؟
خلاصه چند تا شاهد آوردیم و موارد جالبی نقل کردیم و خلاصه این طوری نتیجه گرفتم که اگر این جور اتفاقات در زندگی فردی پیدا می شود، نه این است که طرف لایق است و از خودش کراماتی نشون میده، بلکه این ماجراها و اتفاقات بیانگر این مسئله است که ای انسان حواست باشد که نیازهایت را خدا می داند و تو را تنها نمی گذارد!
کل حرفم در باره معجزه و کرامت، جملات آخرین این پسته و نمی دونم برای اینکه این پست از زمختی و خشکی در آد دیگه باید چکار کنم.
گاهی عکس مناسب یا خودم دارم و یا اینکه عکسای پستام تزیینی یه!
برا این پست هم حتما یک چیزی پیدا می کنم امروز نشد فردا اما باز میخوام یه جمع بندی داشته باشم در باره معجزه و کرامت و کشف وشهود و امدادهای غیبی و مددهائی که نمی دانیم از کجا می رسند ... آها! یادم آمد! بهترین دلیلی که برای آن دوستمان اقامه کردم خواستم یکجوری واش بدارم لااقل سکوت کنه و وانمود کنه که لا اقل قانع شده این بود که گفتم. چرا استبعا می کنی و می خندی به پیشامد های معجزه گون، تمام بزگان و اهالی حال، کرامات را قبوا دارندواستادی داشتیم که می گفت شخصی بوده ( گویا خودش حضور داشته) وقتی یک ماری پیدا شد و او فقط گفت: (مِت باذن الله[1]) اون ماره بی حرکت سرجاش مونده بوده! نکنه یادت رفته یک حمالی بوده در تبریز و یا جای دیگر که این حمال میبینه یه بچه داره از پشت بام می افته، داد می زنه: نگهدار! و بچه وسط راه بین زمین و آسمون می مونه و جماعت دورش را می گیرند و بهش میگن: یه کار خارق الهاده کردی و او گفته بود که من نکردم خدا کرد و در ثانی من یک عمر حرف خدا رو گوش کردم و یکبار هم خدا حرف مرا شنید!
خلاصه این خوارق عادات اولا عقیده میخواد آنهم کامل و کامل، از آن گذشته علی علیه السلام مگر نفرموده اند که عرفته اله... یکی هم بحل العقود[2]! من خدا را شناختم از چند راه یکی هم به باز شدن گره از کارها.
وقتی یک مشکلی معجزه آسا رفع میشه از این قسمت باید یقینت بیشتر شه نه اینکه بخندی و بزنی تو ذوق طرف.
[1] . باذن خدا بمیر!
[2] . قال علی علیه السلام: عرفه الله بفسخ العزائم و حل العقود... نهج البلاغه، کلمات قصار
چقدر ما برای اینکه بچشم بیائیم و دیده بشیم، حضور دیگران را مزاحم می دانیم و برامون آزار دهنده است!
بهتره امروز دیگه تنبلی و بلی تن را بذارم کنار و یه کم بنویسم. هر چند دیگه چندان حال و حوصله واسم نمونده مثل قبلا ها بیام هر شب بنویسم شاید یک علتش سرما و زمستان باشه. بهر حال چند وقتیه انگیزه واسم نمونده. خودم تو ذهنم که می گردم می بینم خیلی عامل داره که نمی تونم رو راست باشم و الا منو آدمی بدی می دونید و من نمی خوام شما ازم دلخور باشین. آخه گاهی از این آدما که دور برمونن آ، خیلی رو دست می خوریم. خدائیش شما نمی خورین؟ از دستشون عقم می گیره! من می دونم چقدر از دست برخی ها دلتون خونه.
آخه چطوری بگم، من یه جائی با عده ای هستم که آب واسشون خیلی لازمه. می دونم... آب برا همه خیلی لازم و یه چیزیه که بدون اون نمیشه زندگی کرد آما آنحا اون عده ای که صحبتشو می کنم واسشون خلی آب لازمه و بدون آب نمی تونن کار بکنن و اگر کار هم بکنن، کارشون خراب میشه!
خلاصخه باید آب باشه. آخه باید یه چیزائی رو مدام با آب بشورن و بعد عرضه بشه و اگر آب نباشه عرضه اون کالا با شکست مواجه میشه.
وقتی رسیدیم اونجا و میخواستیم کارمون رو شروع کنیم دیدیم مثل دو روز گذشته از آب خبری نیست!
ما روز قبلش گفته بودیم که اگر آب نباشه و پمپ درس نشه که بایدرئیس از هر طریقی یه اب بیاره و روز قبلش گفته بودیم که اگه آب نباشه، آب از آب تکون نمی خوره و کسی دست به سیاه و سفید نمی زنه و هر کی هم بخواد تمرد کنه و همراهی نکنه سرش داد می کشیم، خلاصه مانعش میشن.
صب که رسیدیم دیدیم نه خیر، هنوز پمپ درست نشده کف کارگاه کثیفه و دو تا از کارگر ها کارشون رو شروع کرده بودند. مابهشون گفتیم که دیگه دست نگردارن وبیان کنار بخاری واستن و گرم شن تا مشکل آب حل نشده کار نکنن!
خدائیش چیزی نگفتن و اومدن مثل ما پشتشون رو کردن به بخاری خیلی بزرگ و داشتن گرم می شدن که ذی نفع ها هم از راهای دور و نزدیک یکی یکی اومدن و خلاصه دور بر بخاری خیلی ازدهام شد و از هر دهنی چیزی شنیده می شد و رو کردن به ما و گفتن: نا سلامتی شما باید مشکل ب رو حل کنین.
گفتم: مشکل رو یک کسی دیگه حل می کنه و من اگه آب نباشه، می تونم مانع کار شما بشم.
باز اون اقا و یا دیگر و شاید چند تا یه کم بلند تر گفتند: چرا باید آب نباشه، اونی که مسئول آبه، ما باباش رو میاریم پیش چشمش!... باید هر طوری شده آب بده به ما و الا کلشو می کنیم تو بخاری و خلاصه این هارت و پورتها بود و من می دانستم که هیچ کس در این میان مقصر نیست و اگر تقصیر هم داره، زیاد نیست اما او تقصیر کوچلو را اگر نداشت الان این طور قشقرق بپا نمی شد. من اگر به جای او بودم، یه تانکر آب می اوردم و همه سر و صداها می خوابید اما متاسفانه سهل انگاریش باعث در آمد صدا شده بود و حالا چندتا مریض احوال از نظر روحی با هیا هو می خواستند جو رو متشنج کنند. ما گفتیم به دوستان بالاتر زنگ بزیم و بگیم آقا این مشکل رو چی جوری حل کنیم و او آقا گفت که با فلانی تماس بگیر و ما با اون فلانی که گاهی در میان ما هستش زنگ زدم و داشتم شرح می دادم که اینجا اوضاع قاراشمیش شده بیا، دیدم در حالیه با گوشی با من داشت مکالمه می کرد از در وارد شد و در کنار من هنوز از گوشی دست برنداشته و قبل از اینکه گوشی رو خامش کنم رو کردم بهش و گفتم حالا چکار کنند؟ گفت: که کار نکنند! تعطیل کنن!
از آن میان یکی که مثل خودش صدای کت کلفتی داره بلند بلند به او توپید که پس اون وخ ضرر ما رو کی جبرا می کنه!... من پدرت را در میا رم و اله و بله می کنم و چند تای دیگر خواستند به این اتش دامن بزنند که ما مداخله کردیم و انصافا در مقابل ما چیزی نگفتند و گفتم حالا این وضع پیش اومده و بیائید یه فکر بکنیم و ایشون رو گفتم یواشکی بره بیرون.
خلاصه آنی که از همه بیشتر سر و صدا راه انداخته بود من او را آدم با وقاری می دانستم و برایش از پدر بیشتر احترام قائل بودم دیدم چقدر در اشتباه بودم!
خلاصه مشکل را موقتا حل کردیم و آب آمد و کار لنگ لنگان شروع شد....
خوب حالا شما خودتون از ماجرای بالا یه چیزی استنباط بکنین من هم از ما جرا این رو برداشت می کنم که: اولا در هر جائی مشکل بوجود میاد! خیلی به ندرت پیش میاد خراب کاری، خرابی به وجود بیاره. وقتی مشکل پیش میاد اونی که مسئوله نباس اهمال و سهل انگاری کنه. و در این جور مواقع جوهره انسانها بروز و ظهور پیدا میکنه...
اینها پیامهای ماجرای فوق است.
و در آخر معذورم صراحتا از آن کار گاه نام نبردم و شما هم در پی کشفش نباشین، چون ره بجائی نمی برین فقط دوستانی که با من قرابت دارند می توانند حدث بزنند مادر در باره کجا و چه کسانی صحبت می کردیم.
ماجرای دوم هم این است که ما در اداره فلان بر خوردیم در آستانه دوازده بهمن به یکی از دوستان که می گفت دلش گرومپ گرومپ در حال زدنه و خیلی عصبانی بود. البته خودش گفت که داره دیونه می شه و هیچ وقت خودش رو نمی بخشه ما خیال کردیم نکنه یه وخ آسمون بزمین اومده و ما خبر نداریم. با اینکه وقت نبود و می بایست از آن اداره فلان بیرون می آمدیم بهش گفتیم خب حالا بگو چی شده؟
گفت: یه کم بیائین اینورتر مراجعین راحت بتونن رد شن، تا بهتون بگم!
ما شستمون خبردار شد که حد اقل نیم ساعت در خدمت این دوستمان باید باشیم تا درد دلش رو بگه و عقدش خالی بشه و آن ضربان قلبش کمی آرام تر بشه.
گفت فلانی تو می دونی من زیاد در مجامع و جاهائی که اونجا ها اخلاص کمه و یا احیانا نیست، زیاد خودم را به چشم نمی دم و سعیم بر اینه که سرم تو لاک خودم باشه و اصلا خیلی کم وقت دارم. کاری کرده ام که بیکار نباشم و از صبح خروسخون تا شب کارهای مختلف دارم! وقتم کم کمه!
گفتم این را می انم....
گفت: یک جائی افتتاح بود و میخواستند در آستانه دهه فجر برای قشر فرهنگی نمایشگاهی رو افتتاح کنند و من هم کارم ایجاب میکنه آنجا باشم. وقتی وارد محوطه شدم دیدم یه پارچه نوشته ای را زده اند به این مضمون: قدم فرماندار و رییس ... گرامی می داریم. ما گفتیم چه خبر اینجا؟
گفتند: افتتاحه، میخوان نمایشگاه رو افتتاح کنند!
در اینجا ما حرفش رو قطع کردیم و گفتیم: خوب، شما چرا نارات می شین بذارین افتتاح کنن کار خوبیه برای فرهنگ این مردم کار بشه!؟
گفت: تو نمی ذاری من حرفم رو تمام کنم.... کی گفته من مخالف نمایشگاه هستم ... من از یک چیز دیگه ناراحتم!
- خب بگو!
- خلاصه ما اون پلاگارد رو خوندیم و اولش گفتیم چون رنگ روی پارچه نوشته کدره ، پس خیلی وقت اونجاست و ما تازه متوجه اش شده ایم!
بعد دیدیم نه این پارچه نوشته طوری که تارخ مصرف نداره و هر وقت یه برنامه ای داشته باشن و از یه عده ای دعوت کنن، ازش استفاده می کنن! ما روفتیم بین همکارا نشستیم و صحبت این شد که فرماندار میاد و فلانی و بهمان میاد...
ما کارمان که تمام شد، گفتیم بریم، کسی که از ما دعوت نکرده و با اینکه می دانستم بچه ها زحمت میشکند و کتارهای نمایشگاه راست و ریس می کنن، اما از ما چون نخواسته اند حضور داشته باشیم پس بهتره ما بریم. اما یکی از دوستان گفت فلانی میری؟
گفتم: آره دیگه!
گفت: مهمانها توراهند و میخوان بیان، نمیخوای باشی؟
گفتم: باید مدیر بهم می گفت که نگفته ...
در این موقع آقای مدیر خواست از کنار ما رد بشود( در سالن بودیم) گفتم: بسلامتی افتتاح میشه دیگه؟
گفت: بلی الان مهمانها تو راهند!
دیدم از چهرش خونده میشه: شما تشریف می بری برو!
باز ما از این درک و فهممونخواستیم تشکر کنیم که بموقع ما رو مطلع میکنه که فلانی جائی که برات جائی باز نکرده اند برو! نایست! اما باز موندیم و قرار شد بنشینیم در دفتر فرعی.
چند دقیقه بعد آقای مدیر، تشریف آوردند و آرام به بنده اطلاع دادند که: آقای فرماندار و فلان نمیان!
ما تجاهل کردیم و بهشون گفتیم خب نیان! اگر نیان، افتتاح نمی کنین.
بعد چون دیدم توی این حرف، حرف دیگه ای هست و بهشون گفتیم: خب میفرمائید ما بریم!؟ ... نمی خواستیم بمونیم و فلانی و فلانی گفتنند باش!...
خب حالا من ناراحت اینم که چرا منی که ریشم تعداد تارهای سیاهش از انگشتان دو دستم ممکنه بیشتر نباشه، می موندم اونجا که عذرم را بخوان!؟
چقدر ما برای اینکه بچشم بیائیم و دیده بشیم، حضور دیگران را مزاحم می دانیم و برامون آزار دهنده است!
روز عاشورا

کنار استایدوم قدیمی ورزشی / محله چهلگز!

جلو مسجد میری

همانجا


خیابان شریعتی شرقی به طرف امام زاده یالدور

کوچه بالاتر از امامزاده یالدور / بالاتر از چشمه ای که حالا دیگر نیست!

و بالاخره ، مراسم شبیه خوانی محله سیدلر ( پای قلعه باستانی )


تاسوعا
شمر بن ذى الجوشن نامه شدید اللحن عبیدالله را در روز نهم ماه محرم به دست عمر بن سعد رسانید و او را از منظور عبیدالله (بیعت با یزید و یا نبرد) باخبر گردانید.
عمر ابن سعد راه گریزى براى خود نیافت. او على رغم میلش یا با امام حسین علیه السلام باید نبرد مىکرد و یا فرماندهى را از دست مىداد و از دستیابى به حکومت رى محروم میشد. هواى نفس، چنان بر وى غلبه یافته بود که بدون در نظر گرفتن آخرت وقرابت امام حسین(ع) با پیامبر(ص)، راه نخست را با این نیت که مىتوان امام حسین(ع) را به شهادت رسانید و پس از آن، توبه کرد و در پیشگاه جدش محمد مصطفى(ص) درخواست بخشش نمود؛ ولى اگر حکومت رى را از دست بدهد، هرگز به آن نخواهد رسید، تصمیم گرفت که فرمان عبیدالله را اجرا کند و با امام حسین(ع) به نبرد بپردازد. به همین جهت سپاهیانش را آرایش داد و آنان را آماده حمله نمود.
امان نامه براى ابوالفضل « علیه السلام»
شمر، که فرمانده پیادگان قشون عمر بن سعد بود، در عصر روز تاسوعا، امان نامه اى از عمر بن سعد براى چهار فرزند رشید و دلاور ام البنین علیهاالسلام یعنى عباس، عبدالله، جعفر و عثمان از برادران پدرى امام حسین (ع) آورد تا آنان را از سپاه خداجوى و حقیقت طلب امام حسین(ع) جدا سازد.
حضرت عباس(ع) که بزرگترین آنان است، و وى به خاطر جمال زیبا، قامت موزون، دلاورى، غیرت و شجاعت بىمانندش، به «قمر بنى هاشم» معروف شده بود. امام حسین(ع) که منظور شمر را دانسته بود، به برادران خود فرمود: پاسخ شمر را بدهید. اگر چه او فاسق است و لیکن با شما قرابت و خویشى دارد. حضرت عباس علیه السلام به همراه سه برادر خود، در نزد شمر حاضر شدند و از او پرسیدند: حاجت تو چیست؟ شمر گفت : شما خواهرزادگان منید. بدانید تا ساعتى دیگر شعله هاى جنگ برافروخته مى گردد و حسین بن على زنده نمى ماند. من براى شما امان نامه اى از عمر بن سعد آوردم. شما از این ساعت در امان هستید، دست از یارى برادرتان حسین بردارید! حضرت عباس بر او بانگ زد: بریده باد دستهاى تو و لعنت خدا بر تو و امان. اى دشمن خدا، ما را دستور مىدهى که از یاران برادر و مولایمان حسین علیه السلام دست برداریم. آیا ما را امان مى دهى ولى براى فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله امانى نیست؟
شمر از پاسخ دندان شکن فرزندان ام البنین، خشمناک شد و به خیمه گاه خویش برگشت. همچنین روایت شده است: در میان سپاه عمر بن سعد، فردى بود به نام«عبدالله بن ابى محل بن حزام » که برادرزاده ام البنین علیهاالسلام بود. وى هنگامى که با خبر شد عمه زادگانش (عباس ، عبدالله ، جعفر، عثمان ) در میان سپاهیان امام حسین علیه السلام هستند، امان نامه اى از عمر بن سعد براى آنان گرفت و به غلامش «کزمان» داد تا به برساند. او، فرزندان ام البنین علیهاالسلام را صدا زد و آنان را امان نامه پسر دایى شان باخبر گردانید. حضرت عباس(ع) و برادرانشان به وى گفتند: به پسر دایى ما سلام برسان و بگو که ما نیازى به امان نامه شما نیست. امان خدا، بهتر است از امان شما.
فرمان حمله
عمر بن سعد، پس از دریافت نامه عبیدالله بن زیاد، احساس کرد، اگر در مبارزه با امام حسین(ع) تعلل بورزد، موقعیت خویش را از دست خواهد داد و شمر به جاى او به فرماندهى سپاه خواهد رسید. بدین جهت در عصر تاسوعا بدون هیچ گونه اخطار قبلى و با دست پاچگى تمام فرمان حمله عمومى به سوى خیمه هاى امام حسین علیه السلام را صادر کرد. وى با گفتن «یا خیل الله ارکبى و بالجنة ابشرى» تلاش نمود تا کردار خویش را بایسته جلوه دهد و روحیات متزلزل سپاهیان خویش را تقویت کند، تا مبادا در نبرد با فرزند زاده رسول خدا صلى الله علیه و آله دچار سردرگمى و سستى و پراکندگى گردند. سپاه کفر پیشه عمر بن سعد، یک پارچه به حرکت درآمده و به سوى خیمه هاى امام حسین علیه السلام هجوم آوردند. امام حسین علیه السلام در این هنگام خیل عظیم سپاهیان دشمن را در روبروى خیمه هاى خود مشاهده نمود. آن حضرت، بلادرنگ برادرش عباس بن على علیه السلام را طلبید و وى را به همراه بیست تن از یاران فداکارش چون زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر به سوى سپاه دشمن فرستاد، تا عمر بن سعد را ملاقات کرده و علت آتش افروزى هاى بى حاصل آنان را جویا گردند.
یک شب مهلت برای عبادت و راز و نیاز
حضرت عباس علیه السلام به همراه یاران امام حسین علیه السلام به سپاهیان دشمن نزدیک شد و از سرکردگان آنان پرسید: منظور شما از این حرکت بى جا و غوغاها چیست؟ آنان پاسخ دادند: از امیر عبیدالله بن زیاد فرمان آمده است که یا در طاعت او درآیید و با وى بیعت کنید و یا آماده نبرد سرنوشت ساز باشید! حضرت عباس علیه السلام فرمود: پس قدرى تامل کنید تا من این گزارش را به سرورم حسین علیه السلام برسانم. حضرت عباس علیه السلام، پیام دشمن را به امام علیه السلام رسانید. امام حسین علیه السلام به وى فرمود: به سوى ایشان برو و از آنان مهلت بخواه که امشب را صبر کنند و کار نبرد را به فردا واگذار کنند. چون دوست دارم در شب آخر عمرم مقدارى بیشتر به نماز و عبادت بپردازم و خدا مىداند که من به راز و نیاز با وى و نیایش در درگاهش چه قدر علاقهمندم! حضرت عباس علیه السلام مجددا پیام امام حسین علیه السلام را به دشمن رسانید. عمر بن سعد که مظنون به مسامحه کارى شده بود و شمر را رقیب خود مىدید، از درخواست امام حسین علیه السلام سرباز زد و گفت: براى حسین، دیگر مهلتى نیست! لیکن برخى از فرماندهان سپاه، از جمله قیس بن اشعث و عمر بن حجاج بر او اعتراض کرده و گفتند: اگر سپاهیان کفر و شرک از ما مهلت مىخواستند، ما دریغ نمىکردیم ولى مهلت دادن به فرزند زاده رسول خدا صلى الله علیه و آله دریغ مىورزیم؟ لازم است او را مهلت دهید. عمر بن سعد، ناگزیر درخواست امام حسین علیه السلام را پذیرفت و پیام داد که یک شب را به شما مهلت دادم ولى بامدادان فردا اگر بر فرمان امیر، سر طاعت فرود نیاورید، فیصله کار را به شمشیر مىسپاریم. در این هنگام، آرامش نسبى حاکم شد و هر دو سپاه به خیمهگاه خویش برگشته و منتظر فرارسیدن روز بعد شدند.

عاشورا
قبل از شهادت:
آرایش لشکر
امام حسین علیه السلام پس از نماز صبح ، لشکر خود را به سه دسته تقسیم و دسته اول را در بخش میمنه به فرماندهى ((زهیر بن قین )) ، دسته دوم را در بخش میسره به فرماندهى ((حبیب بن مظاهر)) و دسته اى را میان آن دو قرار داد و بیرق سپاه را به برادرش عباس سپرد و خیمه ها را در پشت سر قرار داد.
عمر بن سعد نیز سپاهیان خود را به چند گروه تقسیم کرد. فرماندهى بخش میمنه را به عمر بن حجاج ، فرماندهى بخش میسره را به شمر بن ذى الجوشن ، فرماندهى سواره نظام را به عروه بن قیس و فرماندهى پیاده نظام را به شبث بن ربعى واگذار کرد.
دو سپاه در برابر یک دیگر صف آرایى کرده و براى آغاز نبرد آماده بودند.
خطبه امام
امام حسین علیه السلام برخى از یاران خود را به نزد سپاه ابن سعد فرستاد تا با آنان گفت و گو کرده و با بیان حقایق و واقعیت ها، آنان را از جنگ و خونریزی منصرف کنند. آن حضرت ، خود نیز بارها براى اندرز سپاه کفر پیشه دشمن ، پا پیش نهاد و با بیان خطبه هایى روشن گر، آنان را به حفظ آرامش و عدم خون ریزى دعوت کرد و از جنگ و مبارزه بازداشت . [1]ولى جز تعدادى اندک بیدار نشدند.
پشیمانى حر
حر بن یزید تمیمى که از فرماندهان جنگاور و دلیر عمر بن سعد بود ، از خواب غفلت بیدار شد و در وى دگرگونى شگفتى به وجود آمد. به طورى که یکباره سپاه کفر پیشه عمر بن سعد را ترک و به سوى خیمه گاه امام حسین علیه السلام رهسپار شد.
حر به نزد امام حسین علیه السلام رفت و از آن حضرت در خواست عفو و بخشش نمود و از اعمال پیشین خود اظهارندامت نمود. امام حسین علیه السلام با مهربانى تمام حر را پذیرفت و از وى استقبال کرد و با رفتار خود موجب تقویت ایمان حر گردید. حر براى روشن گرى سپاه دشمن به سوى آنان برگشت و با معرفى خود و چگونگى هدایت یافتنش ، آنان را به راه خیر و سعادت و پیوستن به سپاه حقیقت جوى امام حسین علیه السلام دعوت کرد. [2]
دشمنان که از ملحق شدن حر به امام حسین علیه السلام بسیار نگران و ملتهب شده بودند، وى را سنگباران و تیر باران کرده و از نزدیک شدنش به نیروهاى خود بازداشتند. حر به ناچار به سوى خیمه گاه امام حسین علیه السلام برگشت . پیوستن حر به سپاه امام حسین علیه السلام و سخنرانى وى براى سپاه عمر بن سعد در دفاع از امام حسین علیه السلام ، براى عمر بن سعد و دیگر جنگ افروزان دشمن بسیار گران و نگران کننده بود و تاثیر زیادى در نیروهاى دشمن به وجود آورد.
هجوم
سپاه دشمن که از پیوستن حر و چند نفر دیگر به سپاه امام حسین علیه السلام احساس خطر و ریزش نیرو کرده و ادامه این وضعیت را به زیان خود مى دید، فرمان حمله را صادر کرد. عمر بن سعد با رها کردن تیرى به سوى سپاهیان امام حسین علیه السلام جنگ را به طور رسمى آغاز و سپاهیان نگون بخت خود را به نبرد و تهاجم ترغیب و تشویق کرد. در اندک مدتى دو سپاه به یکدیگر نزدیک شده و با ابزارهاى جنگى آن روز به نبرد پرداختند. تصور دشمن در آغاز بر این بود که سپاه کم عده امام حسین علیه السلام در لحظات نخستین هجوم سراسرى ، نابود کربلا به راحتى پایان مى پذیرد، ولى پس از درگیر شدن با آنان ، تازه فهمیدند که با کوهى استوار از ایمان و عقیده روبرو شدند و از میان بردن آنان، کار آسانى نیست. یاران امام حسین علیه السلام از بامداد تا عصر عاشورا نبرد را ادامه داده و تا آخرین قطره هاى خون خود از قیام امام حسین علیه السلام پاسدارى کردند. در این نبرد، پنجاه تن از یاران امام حسین علیه السلام به شهادت رسیدند.[3]
نبرد انفرادى
دشمن که از نبرد سراسرى و تهاجمى، نتیجه اى نگرفته بود، به تدریج به سوى نبرد انفرادى روى آورد. همین امر باعث طولانى تر شدن مبارزات گردید. یاران امام حسین علیه السلام یکى پس از دیگرى از آن حضرت اجازه رزم گرفته و به میدان می رفتند و سرانجام شرافتمندانه جام شهادت را سر مى کشیدند. تعدادى از یاران امام علیه السلام تا پیش از ظهر عاشورا به همین نحو به شهادت رسیدند.
نماز ظهر عاشورا
به هنگام ظهر، یکى از یاران امام علیه السلام به نام ابوثمامه صیداوى ، آن حضرت را متوجه وقت نماز ظهر کرد. امام حسین علیه السلام که به نماز اهمیت ویژه اى مى داد، دستور داد که جنگ را متوقف کرده و همگى به نماز پردازند.پیشنهاد امام حسین علیه السلام مورد موافقت دشمن قرار نگرفت و آنان هم چنان به نبرد خود ادامه مى دادند. امام حسین به ناچار، یکطرفه جنگ را متوقف کرد و با یاران اندک خود نماز ظهر را به صورت نماز خوف (نماز ویژه زمان جنگ ) به جاى آورد. یاران آن حضرت دو دسته شده ، دسته اى به نماز امام علیه السلام اقتدا کرده و دسته اى دفاع مى نمودند.
اما دشمنان هیچ گونه ترحمى به امام علیه السلام و نمازگزاران نکرده و با رها کردن تیر، آنان را هدف قرار مى دادند. برخى از مدافعان امام حسین علیه السلام ، دشمن را از اطراف نماز گزاران پراکنده کرده و برخى دیگر خود را سپر تیرها قرار داده و مانع رسیدن آنها به وجود امام حسین علیه السلام مى شدند. سعید بن عبدالله حنفى ، از جمله آنانى بود که خود را سپر امام علیه السلام قرار داد. وى هر تیرى که به جانب امام حسین علیه السلام مى آمد، خود را سپر آن مى کرد و آن قدر در این راه ایستادگى کرد تا نماز امام علیه السلام به پایان رسید. در آن هنگام به زمین افتاد و به شرف شهادت نایل آمد. علاوه بر زخم شمشیر و نیزه ، از بدن این شهید دلاور، تعداد سیزده چوبه تیر یافتند.[4]
شهادت سایر یاران
پس از نماز، یاران امام حسین علیه السلام روحیه رزمى تازه اى یافته و به سوى دشمن هجوم آوردند. تمام یاران امام علیه السلام ، از جمله جوانان برومند بنى هاشم و فرزندان، برادران، برادرزادگان، خواهر زادگان و عموزادگان آن حضرت به جهاد و دفاع پرداخته و به شهادت رسیدند. نبرد دلاور مردانى چون زهیر بن قین، نافع بن هلال، مسلم بن عوسجه، حبیب بن مظاهر، حر بن یزید و بریر بن خضیر از میان یاران امام حسین علیه السلام و شیرمردانى چون على اکبر علیه السلام، عباس بن على علیه السلام، قاسم بن حسین علیه السلام و عبدالله بن مسلم علیه السلام از جوانان بنى هاشم به یاد ماندنى و فراموش نشدنى است
مبارزه و شهادت امام حسین علیه السلام
امام حسین علیه السلام پس از آن که همه یاران خود را از دست داد، بانوان عصمت پناه را در خیمه اى گرد آورد و آنان را تسلى و دلدارى داد و به صبر و شکیبایى سفارش نمود و با قلبى شکسته از آنان خداحافظى کرد.
آن حضرت، فرزندش امام زین العابدین علیه السلام را که در بیمارى سختى به سر مى برد، جانشین خویش قرار داد و با او نیز وداع کرد و آماده نبرد با دشمن گردید. امام حسین علیه السلام به تنهایى، ساعاتى چند با دشمن مبارزه کرد و به هر طرف حمله مى کرد گروهى را به هلاکت مى رسانید.هرگاه براى آن حضرت فرصتى به دست مى آمد، به خیمه ها بر مى گشت و با حضور خود، کودکان و زنان بى پناه را تسلى مى داد و بار دیگر با آنان خداحافظى مى کرد. شاید مقصود آن حضرت از تردد میان خیمه و میدان نبرد، براى آمادگى بیشتر بازماندگانش براى پذیرش شهادت آن حضرت بود. در یکى از خداحافظى ها، فرزند شیرخوار خود را جهت سیراب کردنش به سوى دشمن آورد و از آنها تقاضاى آب براى فرزند شیرخوار خود کرد، ولى سپاه سنگ دل عمر بن سعد به فرزند شش ماهه او رحم نکرد و با هدف تیر قرار دادنش ، وى را در آغوش پدر غرقه به خون کرد. امام حسین علیه السلام بدن غرقه به خون على اصغر علیه السلام را به خیمه برگرداند و بار دیگر به مبارزه پرداخت. آن حضرت، زخم هاى فراوانى را در میدان مبارزه متحمل شد، تا آن که بر اثر کثرت جراحات به زمین افتاد. در آن حال نیز دشمنان رهایش نکرده و با ابزارهاى گوناگون، از جمله تیر، نیزه، شمشیر و سنگ بر بدنش ضرباتى وارد آوردند. سرانجام ، آن حضرت تاب و توان از کف داد و بر خاک گرم کربلا بر زمین افتاد و آماده مهمانى خدا گردید. شمر بن ذى الجوشن، با قساوت تمام به سوى بدن خونین آن حضرت رفت، در حالى که رمقى در بدن شریفش بود، سر مبارکش را از قفا جدا کرد و سر بریده را به خولى اصبحى تحویل داد تا به نزد عمر بن سعد منتقل کند.
غارت خیمه ها
سپاه عمر بن سعد، به ویژه دسته نابکار شمر، پس از شهادت امام حسین علیه السلام به خیمه هاى آن حضرت یورش برده و خیمه ها را غارت کردند و چهارپایان، لباس ها، صندوق ها، اسلحه ها و خوراکى ها را به یغما بردند. آنان، حتى حریم اهل بیت علیه السلام را مراعات نکردند و زیور و لباس هاى زنان را از آن ها ستاندند، به طورى که زنان اهل بیت علیه السلام به عمر بن سعد پناهنده شده و از شدت جنایت کارى شمر و گروه نابکارش شکایت کردند و عمر بن سعد به ظاهر، دستور داد که از غارت خیمه ها دست بردارند.[5]
از حمید بن مسلم روایت شد: به اتفاق شمر بن ذى الجوشن و گروهى از پیادگان، از خیمه ها گذشتیم تا به على بن الحسین علیه السلام رسیدیم که از شدت بیمارى از هوش رفته بود. همراهان شمر گفتند: که این بیمار را هم بکشیم؟
من گفتم : سبحان الله چه بى رحم مردمید شما. آیا این کودک ناتوان را هم مى خواهید بکشید؟ همین بیمارى که بر او عارض شده ، او را کافى است.
به هر طریقى بود آنان را از کشتن على بن الحسین علیه السلام بازداشتم، ولى آن بى رحم ها پوستى را که آن حضرت بر آن خفته بود بکشیدند و به یغما بردند.[6]
آتش زدن خیمه ها
آن نامردمان پس از غارت خیمه ها، خیمه ها را به آتش کشیدند. در این هنگام ، کودکان و زنان بى سرپرست، از خیمه ها بیرون آمده و به بیابان هاى اطراف گریختند. راوى گفت: پس از غارت خیمه ها، آن ها را آتش زدند و بانوان مکرمات با سر و پاى برهنه در حالى که لباس هاى ایشان را ربوده بودند، از خیمه ها بیرون ریختند و صدا به شیون و گریه بلند نمودند و در حال خوارى به اسیرى
رفتند.[7]
تاختن اسب بر پیکر شهیدان
عمر بن سعد خطاب به سپاه خود گفت: چه کسانى آمادگى تاختن اسب بر کشتگان را دارند؟ ده نفر از آنان اعلام آمادگى. بر پیکر شهیدان کربلا، از جمله اباعبدالله الحسین علیه السلام اسب تاختند و پیکرهاى پر از جراحت و بى سر شهیدان را در هم شکستند.[8]
این گروه نابکار وقتى برگشتند، در نزد عبیدالله بن زیاد براى گرفتن جایزه خیانت و جنایت خویش، از کار خود چنین تعریف کردند: نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکل یعبوب شدید الاسر= ما کسانی هستیم که بر بدن حسین و یارانش اسب راندیم به حدى که استخوانهاى سینه آنان را در زیر سم ستوران چون آرد نرم کردیم !
عبیدالله بن زیاد، اعتنایى به آن ها نکرد و دستور داد که جایزه اندکى به آنها بدهند. این عده پس از قیام مختار بن ابى عبیده ثقفى (در سال 66 ه .ق در کوفه به سزاى اعمالشان رسیدند. به دستور مختار دست و پاى آنان را با میخ هاى آهنین بر زمین کوبیدند و بر بدنشان آن قدر اسب دوانیدند که پیش از هلاکت شدنشان اعضا و اجزاى بدنشان از هم جدا شد.[9]
ارسال سر مقدس به کوفه
عمر بن سعد در عصر عاشورا براى خوش خدمتى بیش تر و اعلام وفادارى به عبیدالله بن زیاد و خاندان بنى امیه، دستور داد سر بریده امام حسین علیه السلام را با شتاب به کوفه ببرند و عبیدالله بن زیاد را از پایان یافتن غائله کربلا با خبر گردانند.
ماموریت رساندن سر مقدس اباعبدالله الحسین علیه السلام با خولى بن یزید اصبحى و حمید بن مسلم بود. آنان شب به کوفه رسیدند. در آن هنگام دارالاماره نیز بسته بود. به همین جهت شب را در خانه خویش گذرانده و بامداد روز یازدهم سر مقدس امام حسین علیه السلام را نزد عبید الله بردند.
سرهاى دیگر شهیدان را پس از بریدن و شست و شو دادن، میان سرکردگان جنایت کار تقسیم کردند تا نزد عبیدالله برده و پاداش بگیرند و بدین وسیله به وى نزدیک شوند.[10]
وقایع روز دوازدهم محرم:
مرحوم «شیخ مفید» در صفحه 258 ارشاد مى فرماید: جماعتى از بنى اسد که در اراضى غاضریه منزل داشتند، به مقتل آن حضرت (ابا عبد الله) آمدند و بر اجساد شهداء نماز خواندند و حضرت را در همان موضعى که معروف است دفن کردند و حضرت على ابن الحسین(علی اکبر)(علیه السلام) را در پایین پاى حضرت دفن نمودند و براى سایر شهدا حفره اى در پایین پاى حضرت کندند و آنها را در آن دفن کردند. اما شیعه براین عقیده است که حضرت زین العابدین(علیه السلام) به کربلاء آمد و نماز خواند و آنها را دفن نمود. در ضمن حدیثى از امام صادق(علیه السلام) استفاده مى شود که در مواقع دفن سرور شهیدان امام حسین(علیه السلام)پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)و حضرت على(علیه السلام) و امام حسن(علیه السلام) و امام سجاد(علیه السلام) و ملائکه حضور داشتند و یارى مى نمودند.
ورود اهل بیت(علیهم السلام) به کوفه
چون به ابن زیاد خبر رسید که اهل بیت(علیهم السلام) به کوفه نزدیک شده اند امر کرد سرهاى شهداء را که عمر بن سعد از پیش فرستاده بود خارج کرده و نزد اهل بیت(علیهم السلام) برند و در کوچه و بازار بگردانند تا سلطنت یزید بر مردم معلوم شود. مردم کوفه چون از ورود اهل بیت(علیهم السلام) خبردار شدند از کوفه بیرون آمدند و اهل بیت(علیهم السلام) را سوار بر شتران وارد کوفه نمودند در حالى که زنان کوفه براى تماشا بالاى بامها رفته بودند. زنى از بام صدا زد: من اىّ الاسارى انتنّ شما از کدام مملکت و قبیله هستید؟
گفتند: نحن اسارى آل محمد(صلى الله علیه وآله).
چون آن زن این را شنید هر چه چادر و مقنعه داشت درآورد و بر ایشان پخش نمود. مخدّرات گرفتند و خود را با آنها پوشانیدند.
به روایت مسلم گچکار قریب به چهل محمل روى چهل شتر قرار داشت که زنان و اطفال بر آن سوار بودند و امام سجّاد(علیه السلام) در حالى که مریض بودند و خون از رگهاى گردنشان جارى بود، بر شترى برهنه سوار بودند.
سهل گوید: چون وارد کوفه شدم، دیدم بوق مى زدند و پرچمها را افراشته بودند که ناگاه لشکر وارد شد، و سرهاى شهداء را که بر فراز نیزه نصب کرده بودند، آوردند.
امام در نوک نیزه آیه مبارکه را تلاوت مى نمود:(اَمْ حَسِبْتَ أَنّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الْرَقیمِ کانُوا مِنْ ایاتِنا عَجَباً) سهل گوید: گریه کنان گفتم: یا ابن رسول اللّه رأسک اعجب یعنى تکلّم رأس شریف تو از قصه اصحاب کهف و رقیم عجیب تر است. سپس
[1] . لهوف سید طاووس ، ص 114.
[2] . الارشاد، ص 451.
[3] . منتهى الامال ، ج 1، ص 349.
[4] . همان ، ص 362.
[5] . الارشاد، ص 468.
[6] منتهى الامال ، ج 1، ص 399.
[7] . لهوف سید بن طاووس ، ص 150.
[8] . الارشاد، ص 469 و معالم المدرستین ، ج 3، ص 169.
[9] . ماهیت قیام مختار، ص 456.
[10] . الارشاد، ص 470 ؛ معالم المدرستین ، ج 3، ص 173 و منتهى الامال ، ج 1، ص 401.
12/9/90
بعد از ظهر. مرکز نگهداری معلولین ذهنی و جسمی
از صبح سگ دو زده بودم و اعصاب برام نمانده بود.
چند تا برنامه برای بعد از ظهر داشتم و نمی دانستم چطور به همه آنها می رسم و یکی از آن برنامه ها این بود که اقا موسی دعوت کرده بود بمناسبت روز معلول به مرکز!
نمی دانم چرا یک دفعه احساس کردم عصبی هستم و حتی با خودم هم دعوا داشتم و کم مانده بود شیطونه غالب بیاد و سر بچه ها داد بزنم و با یکی هم بگو مگو کردم و کم مونده بود برای مدتی باهاش قهر کنم!
دیگه داشت قضیه رفتن به مرکز، بوقوع نپیونده بخاطر اینکه حالم گرفته بود. اما یکدفعه به بچه ها گفتم آماده بشین و اونا آماده شدن و منم کمی حالم جا اومده بود!
چرا هرجا میرم لیوان قسمت خالی داره؟
خوب همه چیز رو که نباس گفت و نوشت. من سعی می کنم قسمت پر رو ببینم و از هر چیز تعریف کردنی و خوب بنویسم.
و یک مطلب کاملا خصوصی:اگر این طور پیش بره احتمالا در آینده نزدیک به هیچ برنامه و مراسمی نه راهم میدن و نه دعوتم می کنن!
نشتیم و به حرفهای آقا فرماندار گوش کردیم و لذت بردیم.
به دوتا مطلب خوب اشاره کرد ند که اصلا از اولِ اول در دل من نهادینه شده:
اول عاق والدین نبودن که قبول دارم عقوق والدین ثمر و نتیجش حرمان و ناکامیه و بعدیش انفاقه که در این دنیا قبل از آخرت جزاش داده می شه!


استمالت آقای فرماندار از یک معلول

اینها برای ما دست تکان می دادند و به شیوه خودشون و با سر و صدا و هیا هو به ما خوش آمد گفتند!

این با ما دوست شد!
Bu bizim arkadaş oldu!


آقا موسی در بخش بیماران آموزش پذیر گفت که این یکی با من دوسته! گفتم: دوست دوستم دوست من هم هست، و باید با این یکی که دوست دوست من است، دوست بشم و یک عکس دوستانه و یادگاری باهم باندازیم
موضوع این پست... بهتر نگم و خودتون زحمت بکشین و پیدا بکنین چون اگرمن قبلا بگم موضوع این پست چیه از همان اول دبه در میارین و میگین: باز میخواد چند جمله ی کج و کوله بنویسه بعد چند تا شعر و مثل میاره و در کنار نثر دست و پا شکسته خودش میذاره و آخرش هم نمی فهمیم اصلا هدف از منظورش چه بود! (خدائیش تا حالا اینجور جمله من در آوردی دیده بودین: هدف از منظور...)
خلاصه میخوام چند دقیقه مهمون من باشین و برای همین نمی خوام فعلا موضوع رو بگم. قبلا نمی دانم پارسال بود و یا پیار سال یکی اومده بود و در باره اینکه نوشتن خاطرات روزانه به چه درد میخوره تو باید از غرب بنویسی که چرا این ظلمها رو میکنه و چرا این غرب نمیخواد آدم بشه و بنویس تا تمام استثمار گرا و استعمار چی های دنیا سر جاشون بشینن و اینقدر ملتها رو در زیر یوغ ستمهای خویششون(!)
قرار ندن!
ایشون حق داره و در دنیا ظلمهای بسیاری هست آنقدر این ظلمها تودل پنهان کاری ها نفخ کرده بالاخره زده بیرون و عاقبت من و شما هم داریم کم کم میگیم بابا این دیگه خیلی ظلمه! این خیلی ظلمه... این خیلی ظلمه... اینم خئلی ظلمه یکی از اون سر دنیا بیاد و هرجا دلش خواست پرچمش رو بزنه و بگه قلعه شاه مال منه!....
... بچه ها رو باید از اول از او زمانی که راه می افتن میرن مکتب (مکتب قدیم بود می دونم!) باید بهشون آموخت و یاد شون داد که بابا جان! برو آدم بشو. فردا پس فردا میری دانشگاه و از اونجا فارغ
میشی و یا میری هر جای دیگر درس میخونی باید بدونی که دنیا داره رو عشق گردش و چرخش میکنه! باید به انسانها عشق بورزی! سعی کن دردی از روی دردهاش برداری. نه اینکه دست به ظلم بزنی و بچه ها رو یتیم و انسانها رو آواره کنی و انا رجل بزنی! در دنیا همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه! عبرت بگیر داداش! ببین چه به حال و روز صدام اومد.
من در زمان جنگ یه روباعی رو از خیام تحریف کرده بودم و آرزو داشتم روز گرفتاری صدام رو ببینم و از آون شعر پرده برداری کنم. خوب، دیدیم صدام به چه حال و روزی افتاد و سربازی وقتی داشت دندوناشو وار رسی میکرد و گرفته بود تو دستش او لحیه رو زیر لب اون رباعی رو زمزمه می کردم که سالها قبل دست کاریش کرده بود:
صدام که دام می نهادی همه عــمر
دیدی که چگونه دام صــــدام گرفت!
اصل رباعی اینه:
آن قــــــــصر که بهرام درو جام گرفت
روبه بچــــــــه کرد و شــیر آرام گرفت
بهرام که گور می گرفــــتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهـــــــرام گرفت!
در هر صورت باید از اول و از همان ابتدا و از زمانی که بچه به تاتی پاتی می افته بهش تعلیم داد و تربیتش کرد و بهش آموخت خلاصه که بچه جان تو این دنیا چند وقت بیشتر مقیم و مهمان نیستی! آدم باش! ظلم نکن و از جور بیزاری جوی و خوبی آدمها رو بخواه ...
بچه جان اگر بجائی رسیدی و شدی مثلا رئیس و رئوس، بلائی نشو نازل شی بر سر مردمان! مردمان خودشان بلایا و آفات طبیعی و آهات غیر طبیعی و و هزار ان درد و مرض میگیرن. تو دیگه درد رو درداشون نذاری یه وخ!
زلزله اخیر رو دیدی در ترکیه چه کرد! زلزله وان رو میگم. و قبلش جنگ و دعوا ها رو در گوشه و کنار دنیا. سونامی رو چرا نمی گی! ...
اینها رو اگر به بچه بگن و بچه رو آماده کنن، اگر اون بچه بره و در گوشه ای از این دنیا قدرتی پیدا بکنه کُلاش رو قاضی میکنه و بعدش دیگه این ظلمها صورت نمیگیره....
رشته کلام از دست ما خارج شد! میخواستیم در باره یه موضوعی صحبت کنیم حالا می بینم چه حرفها که نزده ایم. در هر صورت من امروز موضوع رو مشخص نمی کنم شما خودتون پیدا کنین چه میخواستم بگم!خوب ما هم اینجوری سر میکنیم و دیگه بالاخره اون کتابچه به اتمام رسید و ما بعد از اینکه کلی تنبلی کردیم، خلاصه کاری رو که باید در عرض دوماه تموم می کردیم، بعد از چهار ماه و اندی تموم کردیم. میخواستیم خودمون براش یه جلدی دست و پا بکنیم که دیدیم ما در گرافیک سرشته نداریم و کمیتمون لنگه. فقط چند تا مقاله خونده ایم و گفتیم چه کنیم و چه نکنیم که یاد یکی از برو بچک های این کاره افتادیم و گفتیم ای داد و بیداد! برو پیشش. چاره دردت پیش اونه و تو این شهر آدم متخصص و متفنن در هر کاری بگی پیدا میشه. باید تا هر قدر که جان در بدن داری بگردی پیدا بکنی متخصص را:
سالها پرم بپــــــــــــــر و بالها
سالها چه بود هزاران سالها !
در هر کاری باید رفت دنبال کاردان و دستش رو بوسید و در برابرش کرنش کرد درد و دلت رو بهش گفت. آقا وقتی یکی زحمت کشیده حرفه و پیشه ای آموخته باید دستش رو ببوسی.
ما هی در این فکرا بودیم چکار کنیم و کجا بریم. نمیگم نیست ولی در جاهای دیگر و در دور دستها مثلا در تبریز و جاهای دیگر پیدا می شوند گرافیست های خوب و تعدادشون هم کم نیست اما تا بیای بشناسی و وقت بذاری برای اینکه بری محضرش کلی باید وقت داشته باشی حیفه آدم دم دستش کسی رو نداشته باشه که در چیزائی که بدان نیاز پیدا میکنه، استا باشه!
باری ما رفتیم پیش
ایشون برای یه کار دیگه، که کار دیگه یادمون افتاد و بهش گفتیم تو رو خدا بیا و این کار ما رو راه بانداز. خیلی دردسر برات نمیشیم و مواد خامش رو داریم و یکی نیم ساعت وقت بما بده ما کنارت میشینیم و تو اون عکسا رو در هم تلفیق بکن و در اندازه فلان برای ما یه جلد طراحی کن!
بعد ما رفتیم تو دبیرستان و دیدیم بابا ما از قافله خیلی عقبیم و ایشون استا ان و شاگردای زیادی دارن و تو کلاس کلی کامپیوتره و نوجونا که زیر دسشون دارن آموزش میبینن!
پاشدن. ما نشستیم و اونا نشستن. و شاید با خودشون گفتن: ا هه! این آقا چه میخواد اینجا و شاید تو دلشون این معما بود که این هم یعنی میفهمه گرافیک و هنر یعنی چه؟ خلاصه این سوء ظن بود از جانب ما! و خدا از سر تقصیرات ما بگذره و ما رو بیامرزه ...
داشتم وقت کلاس رو می گرفتم و ایشون طرحها رو دید و من آنچه میخواستم بهشون دستور می دادم و الحق در عرض چند دقیقه یه کارائی کرد که ما به اوستائیش تو دلمون اقرار کردیم هر چند جوونتر از ما است!....
گر حکم شود که مست گیرند!
امروز هوا ابری بود و باران می آمد. در پست قبلی نوشتم که اصلا توجه نکردم هوا ابری و یا آفتابی بود..
. اما امروز بعد از اینکه از محل کارم بیرون آمدم و در دور دست و در افق یه سرخی دلچسب بود تو دل ابرهای سیاه! بعدش زیر پام خیس بود و نم نم بارون می اومد و هوا جان می داد برای قدم زدن در هر جای این شهر!
خوب ما از این فرصتها برای خودمان ایجاد نکرده ایم و کارا و علائق مختص بخودمون ما رو از گردش و تفریح با ایستانده...
...به اتفاقا و مسائل دیروز و پریروز می اندیشیدم و با خود می گفتم عیب نداره پیش میاد. و بعد گفتم ما خودمان پیش می آوریم و این پیش آوردن مسائل متاسفانه دست خودمان نیست. اصلا این سرّیه و یکی اگر در این
باره شروع کنه به تحقیق و تفحص ممکنه یه کشفیاتی بکنه و و بعد راه چاره رو نشون بده اما قطعا توجه نخواهیم کرد به دستور العملها و باز همان راهی را خواهیم رفت که فطرت و یا بهتره بگم شاکله ما نشون میده. (من هرچی گشتم بجای شاکله یک اصطلاح دیگری بگذارم نشد!)
همون طوری که از زمان انبیا برای دردهای بشر درمانهائی ارائه شده و بشر با اینکه هزاران سال است می داند حسد و کینه ورزی و سایر رزائل انسان را به ورطه هلاک میکشونه، باز از این عادت ها دست بر نداشته، در آن موضوعی که قبلا اشاره کردم باز اگر کشف جدیدی بشود و بگن آقا، اگر این دستور العملها را عمل بکنید به حضرت عباس(ع) زندگی بدون دغدغه و آرامی خواهید داشت، باز بشر و شاکله اش مانع میشه و همون راهای پر پیچ و خم و خطر ناک رو طی میکنه و آخرش دردسر برای خودش و دیگرون درس میکنه!
آنوقتی که در اثر حسادت هابیل قابیل را کشت، بعدش اگر این شاکله نبود، دیگه می بایست آدم کشی بوجود نیاد! مگر نیامد؟ آدم کشی تعطیل شد؟ نه ادامه داره و باز ادامه خواهد داشت و تا زمانی که بشر با این ساختمان جسمی و روحی و غیره داره باز جنگ و دعوا ها خواهد بود همانطور که الی یومنا هذا بوده!
خوب در این باره بیش از این نمی تونم ادامه بدم !
برگردیم به زمان حال. داشتیم در باره خوبی هوا و نم نم بارون صحبت می کردیم.
یکی از بچه ها می گفت: چقدر می چسبه آدم در هوای بارانی بشینه پشت رل و یه موزیک ملایم از پخش، پخش بشه و در جائی پر از دار و درخت برونه و گاهی برف پاکن رو بکار بانداره ...
خوب اونم دنیای اینجوری رو دوست داره!
...داشتم به مسائل و اتفاقات چند روز گذشته فکر می کردم. چرا ما اینقدر راحت هرچی بر زبان ما می آید بیرون می ریزیم، و بعدش ادعا هم داریم ما اصول رو رعایت کرده ایم: «تو میخواهی دیگران را تخریب کنی چون خودت نمی توانی مثل او ن بشی!»
آدم که فکر میکنه، میگه آخه من چرا باید دیگری رو با علائقی که داره و در اثر زحماتی که کشیده و بجائی رسیده تخریب بکنم. اگر او در حرفه و رشته ای موفق شده همه رشته ها که نیست! یکیش است و در دنیا هر کسی رو بهر کاری ساخته اند! مگر من می خواستم مثل او باشم. اگر میخواستم مثل او باشم و مثل سر وضع برای خودم درست می کردم. من دوست ندارم مثل او باشم نه از نظر ظاهر و نه از جهت باطن. پس من اگر لحظاتی به حال روز شما غبطه می خورم، موسمی و آنی آست و بعدش میرم دنبال علایق خودم! من چکار به کار شما دارم. لکم دینکم و لی دین! ...
...
تو مدرسه بشوخی از همکاری ایراد گرفتند!
یکی از ابیاتنی که من خیلی بکارم میاد: «گرحکم شود که مست گیرند» است. من آن بیت را آنجا خواندم و در توضیحش عرض کردم: متاسفانه ما اکثرا این ایراد را داریم که دیگران را نصیحت می کنیم و لی خودمان عمل نمی کنیم!
استاد از این بیت خوشش آمد و از ما خواست دوباره بخوانیم:
گر حک شود که مسـت گیرند
در شهر هر آنکه هست گیرند!
گفت یک بار دیگر بخوان!
- گر حک شود که مسـت گیرند
در شهر هر آنکه هست گیرند!
بعد صحبت این شد که کاغذ و قلم حاضر کنند و با خط خوش این بیت نوشته شود! کاغذ و قلم آماده شد! قلم ماژیک اولی زیاد مناسب نبود. دومی هم نوکش آنقدرها تیز نبود تا خط خوش بشود نوشت و این موضوع رو دست آویز قرار دادیم تا بعدا اگر خوب قلمی نشد نگن چرا بد خط شد و یکی گوشه زد که: اتاق کجه[1]!
اما علی رغم این حرفها و بد بودن خط، یکی از آن خوشش آمد و گفت: اگر من این خط رو داشتم آ، الان برای خودم همه چی داشتم!
ولی یکی از دوستان این طور نظرش را بیان کرد: مگر همه چی به پوله؟! من این معلمی خشک خالی را با دنیا عوض نمی کنم و حاج آقا فقط غیر از عنوان روحانی نداشته باشه، بس اش است!
بعد من یادم آمد که یک نفر خاطره ای از علامه جعفری نقل کرده بود و می گفت: در جمعی یکنفر تاجر هی خودش را به استاد جعفری می چسباند و موی دماغش بود، تا اینکه صریحا او را طرد کرد. به او گفتند: آقا می دانستی ایشان که بود، او فلان تاجر بزرگ بود!
ایشان گفته: بود هرکی میخواهد باشد:
حالا با این توصیف، اگر یک طلبه و یا یک معلم نزد ایشان بود، طرد می شد!؟
*
یک سئوال فقهی و جواب آن!
حیوانات حلال گوشت در اندام خود اجزائی دارند که نمی شود آنها را خورد و باید دور ریخته شود و یکی هم چشم حیوان است.
حالا اگر کلّه حیوانی را در قابلمه قرار دادند که چشمش توی حدقه بود، آیا غذا نجس می شود؟
ظاهر این است که گرچه خوردن آن حرام است ولی، غذا را نجس نمی کند و می شود بعد از اینکه چشم را جدا کردند، بقیه را بخورند!
برخی چیزها خوردنش حرام است ولی خودش نجس نیست مثل ماهیی که داخل آب مرده و یا انگوری که داخل غذا افتاده است، هر چند خورده نمی شود و باید دور انداخت، غذا را نجس نمی کند
[1] - این مثل را جائی بکار می برند که کسی کاری را نتواند درست آنجام دهد و داستان این مثا اینطور است که عروسی رقصیدن بلد نبود، بهانه آورد که اتاق کج است!
شاه داغیم... چال پاپاغیم!
در باره عنوان این پست زیاد حساس نباشید که این بیت و یا دو مصراع اولیه شعر سهندیه شهریار امروز بعد از ظهر رفت تو جلدم و مدام در مخیله ام در حال جست و خیز بود و ورجه وورجه می کرد و نمی گم آزارم می داد ولی دست از سرم بر نمی داشت.
بعد از ظهر به پیشنهاد یک عزیزی شال کلاه کردیم و راه افتادیم بسوی بناب و مثل هر پنچشنبه دیگر ثواب زیارت اهل قبور را نمی خواستیم از دست بدهیم.
نمی دانم هوا ابری بود و یا یا آفتابی. چون برای کسی که درگیری های ذهنی اش بی حد و حصر است، اصلا محیط خارج از ذهن برایش مفهوم ندارد و نمی تواند از مناظر و چشم اندازهای بیرون از خودش لذت ببرد و یا دقت به گرمی و یا سردی هوا بکند. نمی دانم شاید هوا خوب بود و احتمالا ابری هم بود و اگر اشتباه می کنم، دوستان بدادم برسند.
در هر صورت همه اش در این فکر و خیالات بودم که چه می شد این جشنواره مثلا فردا جمعه تمام می شد و من این همه عجله نمی کردم که حد اقل به گوشه ای از برنامه برسم.
مثل برق و باد خودمان را رسوندیم به بناب و بعد از فاتحه خوانی، باصرار یکی از اهالی برای چائی در خانه آنها دعوت شدیم...
وقتی به مرند برگشتیم، به همراهانم گفتم: من شما را نزدیک خونه پیاده می کنم، شما برید ... میخوام برم جائی.
انصافا هیچ اعتراض نکردند و من باز چهار نعل فاصله پل قلعه تا اداره ارشاد را پیمودم و وقتی رسیدم که یکی داشت سخنرانی می کرد.
همینکه وارد شدم، همان عقب در میان جوانهائی که میشناختنم نشستم و یکی گفت:
فلانی چرا اینجوری!
من را در لباس شخصی کم دیده بودند. انگار سخنرانی طولانی شده بود و اور علی زاده می گفت: سخنرانی کوتاهش خوبه! ... کم صحبت کنن...
.....
واقعا امروز اگر با تهدید و ارعاب بچه ها طبق معمول برای فاتحه خوانی سر قبر شهید نوروز رزقی و سایر اموات نمی رفتم، فیلم خانم پوران درخشنده را می دیدم و از بیاناتشون مستفیض می شدم.
فیلمساز ، تهیه کننده ، محقق و نویسنده فعال ایران زمین در سال 1330 در شهر کرمانشاه به دنیا آمد، او تحصیل تکمیلی خود را در مدرسه عالی تلویزیون و سینما گذراند و در سال 1354 در سازمان صدا و سیما شروع بکار کرد و در همان زمان فیلم طاعون که درباره طاعون در کردستان به سال 1328 است را تهیه کرد. سال بعد نیز 1355 درباره چهارشنبه سوری و نیز فیلمی درباره مراسم سنتی نواحی مختلف ایران موسیقی نواحی ایران را سال 1356 تولید کرد. موج، جانماز، سجاده، تحقیقی درباره زنان، اشتغال و صنایع دستی در کردستان در سال 1357 فیلم های مستند "چشمه های آب معدنی راه هراز" ، به تصویر کشید و همان سال مستندهای سه گانه صنایع دستی را در کردستان تولید کرد....

از چپ به راست: پورزارعیان. دوست دوران نوجوانی ما که قبلا عکسی از ایشان در وبلاگ قرار دادم و مدتها بود ایشان را ندیده بودم تا اینکه، نمی دانم مجری چی گفت که یک نفر به عقب برگشت و من دیدم ایشانند که در ردیف جلو نشسته اند. برایش دست تکان دادم؟..
آواخر برنامه بود. بعد که پا شدیم، یعنی همه پاشدند و در آن بلبشوئی آخر برنامه با خانم فیلم ساز چند کلمه صحبت کرد و بعد آمد با ما هم معانقه نمود.
همراه سیل جمعیت بیرون آمدیم و کاری بکار هم نداشتیم تا اینکه خانم درخشنده در حالیکه خانمها بقول معروف ایشان را چون نگین انگشتری در میان گرفته بودند بیرون آمدند.
سعدی علیه الرحمه در گلستان گفته: هنرمند هرجا رود قدر بیند و صدر نشیند.
راستی چقدر این خانم را احترام بهش می کردند. همه در آنجا مثل شمع دور وجودش پروانه وار می گشتند و سئوال می کردند و شاید بعضی ها فکر می کردند جون ایشان را می شناسند، ایشان هم باید آنها را بشناسد و خیلی خودمانی شده بودند. دفتر نشونش می دادند تا امضا بگیرند و یا درخشانی ( مدیر نایس ) گویا دنبال فرصتی بود تا از ایشان سئوالاتی بکند و در سایتش طوفان بپا نماید. خودمانیم، دستش درد نکند او و دوستش اگر یاریم نمی کردند من الان این عکسها را نداشتم.
بگذریم... من مثل کسی که حق ندارد زیاد نزدیک بیاید بفاصله در کنار جمعیت بودم، تا اینکه موسی احمدی( شخص دوم از چپ براست) من را نشان داد و گفت: ایشون نویسنده اند و فیلمنامه هم نوشته اند، خودشان هم روحانی هستند و الان بخاطر اینکه در این برنامه شرکت کنند لباس نپوشیده اند!
نمی دانم چرا ایشان من را معرفی کرد. قطع دارم خانم ابدا متوجه نشد چی گفته شد و اصلا چه لزومی داشت اعتنا بکنند. ما بخاطر ایشان که مهمان بودند و در آنجا حضور داشتیم. در هر حال ممنون از آقا موسی!
نمی دانم بعد از عکسهای یادگار ی بود و قبلش، آقا ناصر پور زارعیان گفتند: شما از اول اول معلم ما بوده اید...
من گاهی در مقابل تعریف و تمجید ها گنگ می شوم. انگار که افسونم کرده باشند، کلا از حس و حال می افتم و قادر به تکلم نیستم. بانگاه خود، اعتراض می کردم که ادامه ندهد.
باید اعترافی بکنم: ناصر برای من دوست خوبی بود و من هروقت از چیزی ناراحت بودم، با خود می گفتم ای کاش او در کنارم بود و من درد ودل می کردم و ایشان چون خوب گوش می کرد، من نیز امان نمی دادم. و خیلی چیزها از ایشان آموختم. درست است که اهل مطالعه و تحقیق است و در هنر تئاتر و سایر رشته ها سر شته دارد ولی مثل بسیاری از دوستانی که خودشان را می کشند تا جائی برای خود باز کنند نبوده ونیست. دید تیزی دارد و گاهی چنان بموقع حرف می زند که مجبوری متقاع دشوی.
در راه بازگشت، گفت: در خوشیها یادتو می افتم!
گفتم: دلیل!
گفت: یادت می آید؟... زمانی، در کارگاه صحافی من ناراحت نشسته بودم و داشتم سیگار می کشیدم و تو نگاه کردی و گفتی: از چی ناراحتی؟ وضع شما از همه بهتر خواهد بود.... الان در مواقعی بعد از بیست سال یاد آن لحظه می افتم!
گفتم: من یادم نیست ولی من اگر چنین حرفی زده ام، تعمدی درکار بوده تا امیدوارت کنم! الان هم این طوری است که اگر حس کنم کسی ناراحته بهش امید میدم!....
... آقا موسی هنر پیشه تئاتر است و اخیرا کمی کم کار شده و دوستانی که در مغازه اش جمع می شدند هر کدام جائی رفته مشغول شده اند و الان بیشتر در نشریات و روزنامه ها سعی می کند بایاتی هایش را بنویسد:
عزیزینم چولوم یوخ
نوکریم یوخ قولوم یوخ
یارانه نی داغیتدیم
جیبده قیران پولوم یوخ
***
یارانه نی آلاندا
بانک صفینده قالاندا
چوخ اوتوروب آغلادیم
پوللاریمی چالاندا
***
سو گئدیری چیمنه
آشیر قارا چیمنه
یارانه نین پولون آل
باخما قره چی ، منه
***
یار بانه ده قالماسا
خالام گلمز سالماسا
یارانه دن کوسه رم
قول بوینوما سالماسا
***
یارانه لر توکولدو
خودپرداز لار سوکولدو
میللت کی چوخ پول گوتدو
بانکین بئلی بوکولدو
***



و خدا حافظ شما
هُش... آقا خبر دار!
یه پیر مردی تو ده ما بود که ایشون رو الاغ که جلوس می فرمود- پیر مردی بود- می رفت سر زمینش و یا وقتی بر می گشت، هر کی جلو راهش سبز می شد، با ظرافت تام و تمام، و رندانه داد می زد: هُش... آقا خبر دار!
... خب چند وقتیه من نتونستم مثل خودم بنویسم و امروز باز عاملی باعث شده مثل قبل ها بنویسم.
یه آقائیه آومده بود و بعد از کلی حرفهای ناجور و بی ربط زدن، متوجه شده بود من اونی نیستم که واقعا او میخواسته اون تهمتها رو بهش بزنه، و بعد متوجه شده بود که خیط کاشته و کلی عذر خواهی کرده بد و ما جوابش را دادیم و بعد تأئید کردیم، اما نمی دانم چرا تأئید نشد، مجبور شدیم اینجا از اون آقائی که خودش را «علی هکر» نامیده بود بخوائیم قبل از اینکه لب به سخن بگشای، اول مطمئن بشو حرفهایت را به کی میخوای بزنی بعد هرچی خواستی بگو، تا مجبور نشی از صورتک استفاده کنی و عذر بخوای.
تا یادم نرفته بگم، تهدید کرده بود که اگر بخاطر اون پستی که خوشش نیومده بود عذر نخوام هکم میکنه.
خلاصه با چند خطی که نوشته بود، خودش رو خئلی خوب معرفی کرده بود. میدونید گاهی لازم نیست آدم در معرفی خودش زیاد حرف بزنه و همینکه دست به یه کاری میزنه ویا لب بسخن باز میکنه، تمام پته هاش می ریزه رو آب.
در هر صورت این هم از عادات زشت ماست که تبدیل شده به فرهنگ که بعد از اینکه سخنی رو پروندیم در بارش فکر می کنیم! اینجاست که اون بیت معروف سعدی میان جلو دیدگانم که میگه:
مزن بی تأمل به گفــــــــــتار دم
نکو گوی گر دیر گوئی چه غم!
مطلب بعدی
امروز باز رفتیم فیلمهای کوتاه رو در اداره ارشاد ببینیم. اگر از من بپرسن که فیلم سازای اینجا که این همه گرد خاک بپا کرده اند چه شکلی اند، میگم همین
چند تائی که دارن مثلا فیلم میسازند، چند دسته اند! همین چندتا ها! همین چند تا، چند دسته اند!
یه عدشون مثلا دو الی سه نفر که بازیگر تیاتر بودند و رو سن هی داد و هوار می کردند و الان رو آورده اند به بازیگری و ایفای نقش در جلو دوربین، یادشون میره باباجان جلو دوربین که نباس مثل تیاتر داد و فریاد کرد و بالا و پائین پرید و ادا و اطوار اومد!...
می بینید... دستی دستی خودم رو در معرض خطر قرار میدم. فردا میان کامنت میدن که تو چکاره ای!؟ اما من هر نقدی که اینجا بنویسم، قصد سوئی ندارم! اگر دوستان به کار خودشان علاقه داشته باشند، گوشاشون رو تیز می کنن تا ببینند مخاطبشون چه ایرادی بکارشون میگیره! نه اینکه مثل اون دوست عزیمان که وقتی از سالن بیرون آمدو در راهرو ایشون رو دیدیم گفتم: فیلمها موفق نمیشن، چرا؟ بخاطر اینکه خودتون نیستین ...
نه گذاشت و نه برداشت و فکر کرد من از روی بد ذاتی میگم، گفت: بزگتر از سایز خودت حرف زدی. تو اله ای و بله ای و احترامت محفوظ ولی بزگتر از سایز خودت حرف زدی!
قبل از اینکه ادامه بدم میخوام یه توضیح مختصری بدم بعد:
من گاهی خطر می کنم و این خطر کردن عمدی است ولی هیچ وقت خبث سریره نداشته ام. در هر حال قصدم این بوده که با حرفام بتونم اگر قبول کردند کمک کنم! حرفی رو میزنم، بعد طرف اگر جنم داشت بهمراه جنبه، ناراحت نمیشه و ماگر فاقد این هردو بود، قبلا پیه اش را بتنم مالیده ام تا بشنوم آنچه را که می گوید و با خودم قرار میگذارم که حالا آماده باش! زدی ضربتی ضربتی نوش کن. بعد هرچی گفتند تحمل می کنم.
من تو راهرو بدون هیچ قصدی گفتم: تا زمانی که مثل خودتون نشین، کاراتون باسمه ای خواهد بود و کم مشتری!
ایشون گفت که تو بزرگتر از سایز خودت حرف زدی و من ابدا واکنشی نشان ندادم بخاطر اینکه می دانستم در ادامه چه پیش خواهد آمد. در این حین یکی در دفتر را باز کرد و در حالیکه «بذار ببینم فلانی هست» رو واگویه می کرد، نگاهی بدرون دفتر انداخت و بعد هر چهار پنج نفر رفتیم داخل وایشون هم از پشت میز بیرون آمدند و دور هم خواستیم بنشینیم، اما اون آقای محترمی که نقد کلی ما رو بر نتابیده بود، در حالیکه داشت دستهایش را بهم می سائید، همن جمله را تکرارکنان خواست بیرون برود.
ایشون( همونی که داخل دفتر تشریف داشتند) بلند شد و رفت دنبالش و او را آورد تا بعد از اینکه یک چائی خوردیم بشه «فانتشروا فی الارض»! نمی دانم چه حسنی داشت باز اومد کنار ما نشست و دستمان را که گذاشته بودیم روی بازوی صندلی با ملاطفت تو دستش گرفت و بعد از اینکه خوب نوازشمان کرد گفت: حرفهامان را میگذاریم برای بعد!... برگشتم یک چائی بخوریم و بریم بقیه فیلمها رو ببینیم.
داشت دیرم می شد و می بایست پا می شدم. اما جالب اینجا بود که «ایشون» ( همونی که داخل دفتر تشریف داشتند قبل از ما) جمله ای افاضه فرمودند که دقیقا منظور من از انتقاد همون بود گفت: در یکی از جشنواره ها شرکت کرده بودم، وقتی فیلمهای اکران شدشونو دیدم، گفتم ما کجا و انها کجا... ما خیلی عقبیم!! کات!
در را که باز کردم برم بیرون، اور علی زاده گفت باز با فلانی مثل اینکه بگو مگوتون شده بود.
- باز؟!... مگه من با ایشون چند بار در گیری پیدا کرده ام؟
- میدونید... ایشون اخلاق خاصی دارن......
- .....
- ....
گوله گوله!
امروز این دومین پستیه که میذارم. میگید بیکاری؟ نه بیکار نیستم، اما هرکی یه تفریحی داره، تفریح من هم ورق زدن کتاب و وب گردیه در اوقات فراغت و بیکاری!
امروز رفتم در کتابخانه تازه تأسیس و از کتابدار بسیار جوان کتابخانه خواستم بذاره در مخزن گشتی بزنم و ایشان شاید خجالت کسید اجازه نده و من چون عادت ندارم خودکتاب را ندیده، کتابدار را به زحمت بیاندازم، توجه نکردم که شاید مایل نیست و رفتم در لای کتابها مشغول تماشا و «این رو وردار و اون رو بذار» شدم!
خلاصه بعد از چند دقیقه دوتا (می بخشین سه تا) کتاب ورداشتم و گفتم اینا رو فردا پس میارم. شاید بگید: ما شا الله به تو! چقدر زود دوسه کتاب رو میخونی؟!
یادتون باشه من کتابا رو ابدا تا آخر نمی خوانم و فقط...
به خونه که اومدم، بعد از نماز بود، نشستم اولی یه کتاب کم حجمی بود که فقط دوسه دقیقه دستم بود و دومی کتاب خوبی بود، اما مشابه اش رو داشتم و اما سومی!... وما ادراک ما سومی؟
دو سه تا بایاتی (قالبی در ادبیات ترکی آذری است) دبش توش دیدم حیفم اومد براتون اینجا نخونم!
خالخا نه وار
سو گـــــــلیر آرخا نه وار
دولانـــــــیر چارخا نه وار
ائوز یاریم مندن کوسوب
بیلــــــمیرم خالخا نه وار؟
بعدی هم از صمد وورغون است!
باخدی اوزاخدان
او جــــیران باخشلی باخدی اوزاقدان
کونلومی یاندیردی یاخدی ناحاخدان
یوز ایلده دولانیب گئچسه او واخدان
انودماز بو اوبا بو مـــــــــــاحال منی!
گوله گوله
مارال چیخدی داغ دوشـونه
سحر واخــــــتی گوله گوله
سول الیـــــــله ساغ دوشونه
بیر گول تاخدی گوله گوله!
«صمد وورغون»

فیلم نامه
معمولا بعد از اینکه مدتی از ماجرائی گذشت و در ذهنم
شکل مناسب خود را گرفت، روی کاغذ می آورم ویا تایپ می کنم.
دیروز اتفاق عجیبی برای من افتاد حالم گرفته شد:ما جرا از این قرار است که گفتند جلسات آموزش فیلم منامه نویسی در اداره ارشاد برگزار می شود و استاد از تبریز میاد.
از آقا حسینی سئوال کردم این آقائی که قراره فیلم نامه نویسی یاد بده چه جور ادمیه و منظورم از این سئوال این بود که بدانم آیا در کار خودش وارده، اگر استاد خوبی بود، ما هم در کلاس ایشان شرکت کنیم.
خلاصه دومین و سومین نفر بودم که اسمم را نوشت و بعد گفت که ده تومان حق ثبت نام است. البته این را هم گفت که چهل هزار تومن بود و لکن اداره سی تومن تخفیف قائل شده و از هرکس که بخواد در این کلاسها ثبت نام کنه ده تومن بیشتر نمی گیرند! و گفت که در صورت تشکیل کلاسها که قطعا از تاریخ فلان شروع خواهد شد به شما زنگ می زنیم.
گفتم دستم بدامنت من اخیرا گرفتاری هام زیاد شده لطف کن یه زنگکی یک زنگی بزن من یادم میره!
بعد که بیرون اومدم، دوسه روز بعد یکی زنگ زده بود. چرا از کار واژه زنگ زده بود استفاده کردم؟ چون من معمولا گوشی ام رو ویبره است و هرکی بهم زنگ بزنه متوجه نمیشم الا اینکه بخوام جائی زنگ بزنم و آنوقت میفهمم یکی بهم زنگ زده بوده! بلی، گوشی را برداشت و میخواستم جائی زنگ بزنم دیدم یکی بهم زنگ زده. به همان شماره ثبت شده زنگ زدم از آن طرف یکی از هنرمندای شهر برداشت و بلافاصله گفت: فلانی فردا بعد از ظهر ساعت سه استاد از تبریز تشریف میارن.
به بچه ها گفتم: از فردا بمدت چند روز از ساعت سه بعد از ظهر کلاس دارم و یا آوری بکنید، میخوام شرکت کنم!
روز بعد وقتی به خوانه آمدم، یادم بود و میخواستم بعد از اینکه نهار خوردم، چرتی بزنم و پاشم برم اداره ارشاد که زیاد از خونه ما فاصله نداره.
ولی باز فراموشم شد و یک دفعه ساعت چهار یادم آمد و سریع خودم را رساندم. نمی دانستم کلاس تو کدام یک از اتاقهاست. ولی آقا حسینی به دادم رسید و نشونم داد.کات!
روز- داخلی- کلاس آموزش فیلم نامه نویسی (ادامه)
دستم بطرف دست گیره می رود. آنرا می چراخانم و در را هل داره و وارد می شوم. بلا فاصله چشمم به صندلی خالی می افتد. سلام می دهم و بدون اعتنا به قیام استاد و حضار، یکراست بطرف صندلی خالی می روم. حین نشستن تعظیم کرده و می نشینم.
بعد از اینکه همه می نشینند، استاد مرا مخاطب قرار داده و می گوید:
استاد: حاج آقا بفرما شما تدریس کن ما گوش کنیم.
استاد، میانسال و موهای سرش جو گندمی است و کت شلوار بتن دارد. با لهجه غلیظ تبریزی ها صحبت می کند.
من: لطف دارید... بفرمائید، سرا پا گوشیم!
استاد دنباله بحث را پی می گیرد. من فعلا انگار بزبان دیگری صحبت می کند، چیزی حالیم نیست، چون وسط بحث وارد کلاس شده ام. ( این موضوع را می توان با نمایش صامت به مخاطب قبولاند)
استاد حرف می زند. صدایش را نمی شنویم! زوم به دهان استاد که مدام غنچه و پهن می شدو. فقط صدای سرفه های گه گاه او سکوت را می شکند. بعد از هر بار صرفه، دوباره هیچ صدائی شنیده نمی شود. من چهره تک تک حضار را از نظر می گذرانم.
کسی که در کنارم نشسته است، کلاه کشی سیاهی برسر دارد و تا روی ابرو های کم پشت پائین کشیده است. من از این نوع کلاه بیزارم و مرا یاد ماجرائی می اندازد! دیزالو!
روز – خارجی – خیابان ( چند سال قبل، در ذهم من)
برگهای زرد درختان پیاده رو، یکی پس از دیگری فرود می آیند. هوا ابری است. من ده دوازده - سیزده سالم است و درکنار پدر، روی برگهای زرد راه می سپارم!
صدای تک سرفه پدر.
روز - داخلی - کلاس- باز گشت بزمان حال.
وقتی پدر صرفه کرد، به کلاس که باز می گردیم صدای صرفه استاد نیز شنیده می شود.
باز استاد حرف می زند. بلند می شود و روی تابلو وایت برد چیزی می نویسد. بطرف جمع بر می. توضیحاتش را از سر می گیرد!
روز- خیابان- خارجی (در ذهن من)
من لباس مناسبی بر تن ندارم و سردم است. برای اینکه دستهایم گرم شود، زیر بغلم زده ام. می لرزم. پدر کنار بساطی از همان نوع کلاهها برای می خرد و بر سرم می گذارد!
فروشنده: اندازه اندازه است!
پدر پاسخی بهتر از یک خنده طولانی ندارد.
پدر خطاب بمن: برگرد برو خونه!... داری می لرزی!
بر می گردم و راه می افتم و صدای پدر را می شت که می گوید: بگو ننه سارفینت(1) را در آره و تنت کنه!... هوا سرده می چای!
دیزیزالو.
چند لحظه بعد. بطرف خانه می روم. دستی کلاه را از سرم بر می دارد. سعیم در همان لحظه برای پس گرفتن کلاه نا کام است. جوانی کلاه را از سرم برداشته است.
من(زر می زنم): کلامو بده!...
بطرفش هجوم می برم. او به جوان دیگری پرت می کند. برمی گردم از دست آن یکی کلاهم را بگیرم. او دوباره به یکی دیگر می دهد. و می خندند.
از باز پس گرفتن کلاه مایوس می شوم و گریه کنان بطرف خانه راه می افتم!
تصویری از کلاه سیاه کشی جا مانده در زیر پای مردم.
ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــ
سارا فین: روسی/ نوعی بلوز دست باف کاموائی یا پشمی.
نمایشگاه کتاب تبریز/ سالن استاد شهریار غرفه غرفه دوازده

حسن علیزاده مدیر انتشارات (رندان قلم)

استاد بامدادی که خیلی وقت بودن زیارتشون نکرده بودم و یک لحظه فکر کردم استاد پاشائی اند.
بعدکه گشتی در نمایشگاه زدم و از نزدیک غرفه حسن می گذشتم دیدم نشسته اند باهم صحبت می کنند.
به غرفه احرار سر زدم متاسفانه از کتابهای من فقط یکی اش را به نمایش گذاشته بود و علت را پرسیدم گفتند کتابهائی که چهار پنج سال پیش منتشر شده را به نمایش نگذاشته ایم.
خانه مشروطیت
چند وقت پیش با پ در تبریز برای یافتن محل مناسب جهت پارک ماشین آنقدر گشتیم که بالاخره تصمیم گرفتیم داخل یکی از کوچه ها شده ماشین را گوشه ای قراردهیم و پیاده داخل بازار برویم و بعد اگر چیزی خریدیم، با وسیله ی دیگری کنار ماشین بیاوریم. اتفاقا در کوچه ای که وارد شدیم، یکنفر با دست در بزرگی را نشان داد و گفت: اور
ا پارکینگدی!... از داخل حمام حاجی علی اکبر را بگید بیاد بیرون، ماشین رو ببرید داخل پارکینگ!
خلاصه این طوری بود که ما در کوچه ای از کوچه های قدیمی تبریز آدرس پارکینیگی را یاد گرفتیم که بیشتر شبیه خرابه بودو در گوشه ای نیز سگی کز کرده بود و بمحض اینکه ما از ماشین پیاده شدیم مؤدبانه بپا خاست و با پارس به ما خوش آمد گفت و بعد دوباره سرجای خود نشست و بعد که داخل رفتم برای حساب و کتاب، عکسی را نشانم داد و گفت این را می شناسی. تا دیدم گفتم: بلی این فلانی است و مدتی در نزد ایشان تبصره می خوانیدیم و ایشان استاد برجسته ای بو د و پدر ایشان نیز در مدرسه می آمد و پشت سر ایشان نماز می خواندیم و کتاب والشمس و الضحی را تألیف کرده و خودش نیز چندین جلد کتاب داره... راستی ایشان الان کجان؟!
-چند سال پیش فوت کردند!
عکس را از دستش گرفته و در حالیکه متأسف بودم گفتم خدا رحمتشون کنه...
- میخوای عکس را ببر... اما یادتون باشه زیر دست و پا نندازین!
- نه مطمئن باشید مواظبش میشم. این عکس برای من یاد آور خاطرات زیادی است.
... یادمه یکبار که عجله داشتم و میخواستم به خانه بر گردم، ایشان گفت بروم از سنگکی برای ایشان سنگک خشخاشی بگیرم، نه نمی توانستم بگویم و با خود گفتم، از مدرسه تا سامان میدانی راهی نیست و میرم از آنجا نان می گیرم و بر می گردم.
با عجله خودم را رساندم به نانوائی. چند نفر آنجا بودند و باید صبر می کردم نوبت من بشود. اما خیلی عجله داشتم. آخه باید تا ظهر به خانه بر می گشتم.
یک دفعه آقا شاتر پاروی دراز خود را به دیوار تکیه داد و با اخم گفت: هرکی عجله داره بره و بذاره ما کارمون رو بکنیم!
بعد نشست و خمیری را که از روی پارو سر خورده و افتاده بود را جمع کرد و کنار گذاشت. معلومم شد که عجله واقعا در پخت نان سنگگ مؤثره! شما شاید بگوئید که پدر آمرزیده چرا خرافاتی هستی. اصلا چه ربطی داره؟ این تصادفی بوده که خمیر بیفته!
اما باور کنید من خیلی عجله داشتم و وقتی خمیر افتاد وشاطر جدی برگشت و گفت هرکی عجله داره وانایسته، کاملا اعتقاد به این موضوعی که شاید در نظر شما خرافات محضه، راسخ شد!
باری هر طوری بود من نان را برای ایشان آوردم و در دفتر نشسته بودند ( ایشان هم مدیر مدرسه بود و هم استاد) نانها را گرفت و چند جای نانها سوخته بود، دیدم خوشش نیامد...
... خوب اینها را گفتم تا بگم امروز نیز با بچه ها رفتیم بگردیم در تبریز و اصلا از این سفر هدف خاصی نداشتیم الا اینکه اگر چیز لازمی یادمان آمد و دیدیم، میخریم و بر می گردیم!
.... بعد از اینکه از موزه کاری کاتور دیدن کردیم، بنا گذاشتیم بریم بازار. بازار دور نبود و باز سوار شدیم و آمدیم در همان کوچه رفتم و باز میخواستم گوشه ای پارک کنم که حمامی بیرون آمد و دیدم من را نشناخت و لی من یادم بود و به ایشان گفتم در پارکینگ را باز کند تا ماشین را دوسه ساعت آنجا بگذاریم. بعد که دور می شدم گفتم: حاجی آقا من آن عکس را نگهداشته ام آ!
یکدفعه گفت: تو همونی نیستی که با یک پسر جوان آمده بودی؟!
- بله!
تبسمی کرد و گفت کی بر می گردید؟
گفتم:دوساعت دیگه!
...
در بازار گشتیم و بعضی چیزهای لازم را خریداری کرده و وقتی میخواستیم بیائیم و ماشین را بر داریم، به بچه ها گفتم اگر دوست داشت سری به خانه مشروطه بزنیم!
ایشون خیلی خوشش میاد که جا هائی را که ندیده ببینه. باهم رفتیم داخل خانه مشروطیت و تندیس و عکسها را نگاه کردیم.
وقتی کنار تندیس زینب پاشا رسیدیم، سئوال کرد: این خانم کیه؟
گفتم زینب پاشا ست؟
گفت چکار کرده؟
گفتم: مثل زنهای این دوره، بلا نسبت نبوده، ایشون مبارزه کرد...
بعد وقتی بیرون آمدیم و وقتی رسیدیم به جلو در پارکینگ، چشممان افتاد به قفل بزرگی که در را بسته بود!
از عابری سئوال کردیم خونه ایشون کجاست، ما ماشین را گذاشته ایم اینجا و میخوائیم بریم!
گفت: شاید دیگه بر نگرده!
وای دده!... خیلی نگران شدم و چاره ای نبود و به بچه ها گفتم آب را از میان چیزهائی که خریده بودیم بدهد بخورم که گفت: اون پاکت بزرگی که توش فلان چیزها بود نیست.
-اک هی! باید برگردیم. احتمالا انجا که جوراب خریدیم، گذاشتم رو زمین واحتمالا بساطی ور داره بریم تا دیر نشده پس بگیریم...
وقتی به کنار بساطی رسیدیم، تا ما را دید، گفت: پاکتتون رو جا گذاشتین؟!
پاکت را گرفتیم و درست لحظه ای به کوچه رسیدیم که از آنطرف نیز حاج علی اکبر تلو تلو خوران پیدایش شد!
گعده
ادامه
ابتدا باید توضیح بدم در باره گعده و بنظرم این کلمه فارسی شده قعده است و بعد که از عربی به فارسی آمده چون در اکثر جاها (گ) را قاف و بالعکس تلفظ می کنن، کاهی قعده را گعده و بالعکس نوشته اند و این جوری شده که قعده گعده شده و معلوم است که معنی نشستن در جائی و روی چیزی را می دهد و چون ما دیروز قول دادیم تفصیل گفتگوی دیروز مان را که در روی چمنها نشستیم را بنویسیم و بگوئیم که چطور دوستما نطقش باز شده بود و داشت مطالب مفید می گفت و از سفر ترکیه مطالب را سوغاتی آورده بود که صد بار ترجیح داشت مثلا به «فندق ازمسی»!
مثلا چیزی که برای من جالب بود، این بود که گفت داخل اوتوبس که می نشینی در پشتی صندلی نفر جلوئی یک مانیتوری تعبیه شده می تونی از اینتر نت استفاده کنی و گفتیم اگر در همه جا اونطور که شما توصیف می کنید باشه، خیلی خوبه!
گفت نه این وضع بیشتر در جاهائی که نزدیک مرکزه هست والا در حواشی اوضاع بهتر از جاهای دیگه نیست!
بعد صحبت شاهکار و ادبیات شد و ایشان می گفت: با با طاهر وخیام کل اشعارش و ترجیع بند محتشم را اگر جمع کنی بیش از چند صفحه a4 نمیشه ولی ببینید چه غوغائی بپا کرده! یکی هم شاهنشاه نامه نوشته که حجمش دوسه برابر شاهنامه فردوسیه دوسه بیت با معنی نمیشه از توش در آورد و گویا از شاعری بنام قا آنی هم نام بر و نقد کرد اشعارش را و خلاصه نظر شریف ایشان این بود که آدم بیش از دو سه صفحه ننویسه، اما شاهکار باشه...
- بیشتر آثاری که شاهکار محسوب میبشن همان دو سه صفحه آن آثر را شاهکار می کنه. یادم روی یک کتابی نوشته بود شاهکار فلان و وقتی شروع بخواندنش کردم، دیدم همون مطالب تکرای و
توصیفاتیه که صد بار بشیوه های دیگر از دیگران که شاید بهتر از او از عهده بر امده، نیست، اما اواخر کتاب کاری کرده بود که آدم از این دنیا بکلی کنده می شد، اونجا بود که معنی شاهکار را فهمیدم و دانستم، نویسنده گاهی مثل پهلوانی است که ابتدا با هرکی کشتی بگیره، ممکنه همان زور و بازو رو از خودش نشون بده که طرف نشون میده اما در لحظه ای با کاری که می کنه و پشت حریف رو طوری بخاک میاره که همه انگشت حیرت بدندان می گزند و صدا به تشویق بلند میی کنن!
چرا موضوع صحبت با این درجه چرخش، قرار گرفته بود در باره آثار و شاهکار ها و غیره، چون من گفته بودم که شما مطنطن می نویسید و در توضیح شیوه خودش مطالب بالا را گفته بود که خیلی خیلی زیبا تر و بهتر از چیزی است که من آوردم و بیشتر از این معانی بود و لکن قصور از بنده است و ناتوانیم از بیان دوباره.
و نظرشون در باره مطالب من این بود که شما در نوشته هاتون صداقتی دیده میشه و این حسنه!
و بعد از یک لبخند معنی دار هم تو راه گفت: خوشم میاد که شما می نویسید مطالب من غلط داره، خوب می کنم غلط می نویسم!
وقتی مشکلات سگ بشن
امروز هم روزی بود از روزهای خدا! خدا رو شکر!...
اما راستی هیچ فکر کردین که اگر بخوائین اتفاقاتی رو که در روز برای شما می افته، دقیق بنویسین، چقدر باید کاغذ نفله کنین؟
خوب اگر بخوام بنویسم امروز چه کار ها کردم با کیا نشت و بر خواست داشتم و چه صحبتهائی باهم داشتیم،اووووَه!...
یکی بود وقتی میخواست از کثرت و عظمت موضوعی حرف بزنه، دستش رو تا جائی که می تونست بالا می برد و همزمان «اووووَه...» را چنان از ته دل سر می داد که در دل می نشت. من هم از او تقلید کردم. واقعا صحبت ها و اتفاقای امروز او-وِهِ،او-وه بود!
اول اومدیم خونه و دلمون گرفته بود! ( همه صبا از خونشون میرن بیرون، اما من تازه صبا به خونه بر می گردم.) هم خسته بودیم و هم دلمون گرفته بود! از اون طرف هم می با یست کمی می خوابیدیم تا کسر خوابمون جبران بشه. کمی خوابیدیم. بعد که پاشدیم چند تا مشکل که همیشه هست افکارمون رو مغشوش نموده بود. باکی نیست! باید باهاشون یک جوری کنار اومد و دست بسرشون کشید وخرشون کرد و الا سگت می کنن! والله! مشکلات رو باید خرشون کرد! این کلمه قصار رو از من داشته باشین. نخوائین با مشکلات دست و پنجه نرم کنین و از من میشنفین سعی کنین مشکلات رو خرکنین و سوارش بشین و الا با سگ شدن کاری از پیش نمی برین! در این باره می تونستم کمی صریحتر و راحتر بنویسم ولی امروز آقا دلدار در اوجا که نشسته بودیم خیلی باهم صحبت کردیم و از جلال آل احمد حرفی زد و گفت که جلا آقا در جائی نوشته و شاید خسی در میقات باشه که نوشته که چشمش می افته به پا های اون زنه و بعد حسین اقا دلدار گفت که جلال این را راحت نوشته که چه حالی اون موقع پیدا میکنه ولی ما خود سانسوری دارینم و این جور بار اومده ایم که سعی می کنیم حتی در بر زبان آوردن حرفهائی که عادی اند مشکل داریم و زیر فشاریم.
من که اینجا در باره خر و سگ صحبت می کنم خیلی عرضه و جسارت خرج میدم و الا وقتی میخائیم نام حیونی رو ببریم، حتما لازمه که چندین بار معذرت خواهی بکنیم و بعد هم دوباره معذرت خواهی بکنیم که چرا ما نام حیوانی و یا عضوی از اعضای بدن را صریح بر زبان راندیم!
در باره مشکلات صحبت می کردم و گفتم نباس به مشکلات حمله کرد! باید حواست رو جمع کنی و بعد آرام آرام بری نزدیک و دست بسر مشکل بکشی و بعد خرش کنی! اونوقت سواری بهت میده. والا باز هم تکرار می کنم بخوای زور بازو نشون بدی، لت و پار میشی! راهکار همینه آرام و تسلیم باش و حواست رو جمع کن، بالاخره یک طوری میشه دیگه!توکل به خدا کن!
...خب، ما راه خودمون رو می رفتیم و تنها گناه ما این بود که تیتر روزنامه ها رو دید زدیم. شنیدیم یکی صدامون زد. برگشتیم دیدیم آن سفر کرده به دیار اتراک و خورده شیر پاک و در علم و هنر چالاک، «جناب میزرا میر حسین الدلدار بناب آباد» می باشند. چه جور هم متبسم بود!!!
خواستیم جائی بشینیم، اکبر آقا برامون پتوئی رو که رو جعبه میزاره میشینه رو آورد و پهن کرد رو چمنا و ازش تشکر کردیم. همون اکبر آقائی که آقا دالدار میگن وجودشون خیر و برکته بخاطر اینکه علم تو شهر پخش می کنه بوسیله کتاب فروختن!
این هم عکسا!
و شب میام و در ادامش خواهم نوشت که ایشون باندازه یک کتاب مفید برای ما مطالب خوب گفت و من به آخرین نفری که در
جمع آمده بود، و از وقفه ای که بخاطر جواب دادنش به تلفن حاصل شد، گفتم: ایشون اینهمه مطالب مفید گفتند، ای کاش اینها را جائی می نوشتند....
از همه مهمتر ایشون از دوستان قدیم بنده است
امسال ماه مبارک روزهای جمعه برنامه هایم را تعطیل می کنم و بعضی برنامه هم، معلوم است که خود بخود تعطل میشن.
...تمام مسیر ها به طرف مرکز شهر مسدود بود. با نوار های زرد رنگ و یا قرار دادن اتوبوسهای شرکت واحد در عرض خیابان راهها را بسته بودند.
بالاخره خیلی گشتیم تا یک راهی پیدا کردیم در نزدیکی مرکز تا پیاده بشیم بریم در راهپیمائی شرکت کنیم.
راستش یه کم بفهمی نفهی کسل بودم. حال نداشتم. مردم جمع شده بودند و آخرای برناه راهپیمائی بود. رفتم و جلو یکی از مغازه ها نشستم و به قطع نامه گوش کردم.
معمولا وقتی پیاده ام، با عده زیادی روبرو میشم که یا از دوستان قدیمند و یا آشنا اند. با هرکدوم بخوام دودقیقه صحبت کنم، کلی وقتم گرفته میشه و این را دوست دارم، بخاطر اینکه دوستان را دیدن و کیف احوال نمودن با آنها در فرهنگ دینی ما بسیار اهمیت داره و از امام صادق روایت شده، قریب به این مضمون که فرمودند وقتی دو تا مومن کنار هم راه می روند و لحظاتی درختی میان آنها فاصله شد خوبه با هم مصافحه کنند.
وقتی با دوستانی که خیلی وقته ندیدیشون و باهاشون رو برو میشی چقدر دوست داری کاش وقت بود و با هاشون بیشتر گپ می زدی و احیانا چند قدم باهم راه می رفتین و بعد از: «چه خبر». سر صحبت باز می شد و یکی دوساعت در باره موضوعات مختلف صحبت می کردین!
اتفاقا وقتی مردم داشتند پراکنده می شدند، همانطور که گفتم حال نداشتم و نشستم جائی که الان طرح هادی شامل حالش شده و دیواره شهر داری سابق را برداشته اند و گویا میخوان انور دیوار که چمنزاره و دار ودرخت دارد، چند تا نیمکت بذارن برای کسانیکه میخوان دقایقی بشینن!
با یکی که اول اسمش س است وخیلی وقته تو فرمانداریه گفتم: من نمی دانم میخوان اینجا راچکار کنن، ولی بهتره نیمکت بذارن، پشت به خیابان!
گفت: نه اونوقت، یه عده برای رد و بدل بعضی چیزا راحتن و همون بهتره که رو به خیابان باشه!
خلاصه دیدم تعدامون خیلی شده و پیاده رو را برای عابرین بسته ایم و آز آن طرف آقا قاسمی هم با آن دوربین معروفش از راه رسید و با همه دست داد و گفت: تو چرا در مسابقه شرکت نمی کنی؟
گفتم: کدام مسابقه؟
گفت: موسسه قرض الحسنه جوانان خیر جشنواره وبلاگ نویسی داره و تو هم شرکت کن!
«موسسه جوانان خیر» خیلی کارا اخیرا کرده و به تعدادی دختر جهیزیه تهیه کرد و به خیلی از کسانیکه خونه نداشتن وام داده تا خونه بخرن و بالاخره در این چند سال خیلی زحمت کشیدند و بیشتر کسانیکه احتیاج به وام فوری داشتند مشکلشون رو حل کرد.
آقا قاسمی هم با اینکه روزنامه نگار و عکاسه و چند تا وبلاگ و و نشریه داره در بخشی از بخشهای جوانان خیر کار میکنه و از همه مهمتر یکی از دوستان قدیمی بنده است ....
وقتی این خبر را داد و خدا حافظی می کردیم، گفتم یواش بره تا از دور شدنش یک عکس هنری با دوربین فکسنی م بگیرم.
آقای فرماندار برای نماز گزار ها صحبت می کردند: ... الان جعیت یهود به سه دلیل کم می شود و جمعیت آنه به یازده میلیونفر رسیده و چند سال دیگه به هفت میلیون نفر میرسه، چرا برای اینکه به ازدواج تربیت فرزند اهمیت نمی دهند و اقتصاد را از هر چیز بالاتر می دانند....
(برای این پست 45 دقیقه وقت صرف کردم)

مقبره منسوب شمس تبریزی در شهر خوی
شهر رمضان الذی انزل فیه القران
در بیان وخامت چرب و شیرین و مانع شدن او از طعام الله چنانکه فرمود: الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع طعام الله و قوله ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی قوله یرزقون فرحین
شکم بارگی
وا رهی زین روزی ریزهی کثیف /در فتی در لوت و در قوت شریف
طعام معنوی
گر هزاران رطل لوتش میخوری / میروی پاک و سبک همچون پری
که نه حبس باد و قولنجت کند /چارمیخ معده آهنجت کند
طعام های مادی
گر خوری کم گرسنه مانی چو زاغ / ور خوری پر گیرد آروغت دماغ
کم خوری خوی بد و خشکی و دق/ پر خوری شد تخمه را تن مستحق
روح به چه چالاک می شود؟
از طعام الله و قوت خوشگوار/ بر چنان دریا چو کشتی شو سوار
روزه بدار
باش در روزه شکیبا و مصر / دم به دم قوت خدا را منتظر
که آن خدای خوبکار بردبار / هدیهها را میدهد در انتظار
انتظار نان ندارد مرد سیر/ که سبک آید وظیفه یا که دیر
بینوا هر دم همی گوید که کو/در مجاعت منتظر در جست و جو
الانتظار الانتظار
چون نباشی منتظر ناید به تو/آن نوالهی دولت هفتاد تو
ای پدر الانتظار الانتظار/از برای خوان بالا مردوار
هر گرسنه عاقبت قوتی بیافت/ آفتاب دولتی بر وی بتافت
ضیف با همت چو ز آشی کم خورد /صاحب خوان آش بهتر آورد
جز که صاحب خوان درویشی لئیم/ظن بد کم بر به رزاق کریم
سر برآور همچو کوهی ای سند /تا نخستین نور خور بر تو زند
که آن سر کوه بلند مستقر /هست خورشید سحر را منتظر
تمام شد! ابیات خود گویا اند. من در این قطعه و یا این ابیات به چند تا بیت خیلی امید وارم. اون بیتها رو قرمز کردم. خیلی بهم چسبید.
قبل از اینکه این ابیات رو از مثنوی بنویسم یک پست در باره امام حسن و اینکه علم امام با علمی که ما کسب می کنیم در طول سالیان دراز و زحمت می کشیم آخرش هم بجائی نمی رسه، اما امام قدرت و علمش را خدا ئیه و علم و قدرت ائمه لا یتناهی است.
آخه قضیه ای را نقل کرده بودم و یکی سئوال کرده بود چطور یک نوجوان می تواند پاسخ سئوالات پادشاه روم را بده؟ جواب دادم که علم امام علم امامت است و امام از ناحیه خداوند مؤید! بحث در این باره خیلی دور و درازه.
ماها دنبال علم میریم و سالها زحمت می کشیم و آخرش ول معطلیم و میشیم بالاخره کاسب. هی میخوائیم مریض بیاد و هرچی تو جیب داره بده بما و یا مهندسیم و یا آخوندیم میخوائیم از علممون هرچه بیشتر پول در آریم.
زمانی از هرکی می پرسیدی در آینده چکاره میخوای بشی می گفت میخواد دکتر بشه. ما با خودمون می گفتیم طرف داره چه جر گنده میده. بعد فهمیدیم نه بابا این برا خودش هرچند بچه بوده ولی مرام داره و سرش تو حساب و کتابه!
غرض علم ما ها آخرش منجر میشه به اینکه بیائیم راحت پول در آریم و خوب بچریم و بگردیم و خوش باشیم. اما علم امام فقط برای اینه که گمراهها رو براه بیاره و برای همین موضوع خدا بهشون کمک میکنه در هر جائی که بخوان از علم و قدرت خودشون استفاده می کنند ...
باقی همه بی حاصلـــی و بی خبری بود
فردا مبعث رسول زیبائی ها و خوبی هاست!ابتدا این عید را به همه تبریک میگم! در باره بعثت رسول گرامی است مطالب زیادی گفته شده . در آن روزگار رسول گرامی اسلام در جزیره العرب مبعوث گردیدند و دین اسلام را برای جهانیان معرفی کردند و کتابی که بتدریج نازل شد و دنیا را تغییر داد...
* تلفن یک دوست
بعد از ظهر داشتم خوشان خوشان برای خودم می نوشتم، یعنی قراره دیگه بیش از این طولش ندم و کتاب سید را اعم از تایپ و ویراستاری و صفحه آرائی تموم کنم و تحویل بدم. یکی زنگ زد. هرقدر فکر کردم شماره آشنا نبود.
- الو... سلام!... من جنس بافم از تهران.... نشناختینم؟!
- چرا آقا تقی خودمان هستی دیگه! فکر نکن مثلا بیست ساله ندید مت، فراموش شدی؟!... فقط یه کمی لهجه ترکی ت قاراشمش شده اونم دست خودت نیست می دونم!...
- اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد
باقی همه بی حاصلـــی و بی خبری بود ...
می دونی روزهای خوش همونا بودند که باهم بودیم ... کلاسهای رزمی با درس نهج البلاغه شروع می شد ... شخصیت ما در آن ایام تکوین یافت!... چه روزهائی داشتیم!! شمارتون رو علی رضا تاری وردی زاده بهم داد... خیلی خوشحالم که در فضای مجازی فعالیتت چشم گیره!...
- در باره شما هم نوشته ام... ماجرائی سلمان رشدی را که شما آنوقتها در تهران دانشجو بودی و سر کلاس قبل از رسانه ها در باره رمان آیات شیطانی رشدی صحبت کرده بودی و گفته بودی باید مسلمانها علیه او یه کاری بکنن و اینا نوشته ام...
-راستی...؟!
-آره! منتهی اسمت رو فاش نکرده ام... حیف شد! چه روزهائی بود آن روزها.
حدود نیم ساعت با آقا تقی صحبت کردیم و ایشان دیدم اصلا مایا نیست، قطع کند گفتم:
- ببین شما قطع کن من دوباره بشما زنگ بزنم!
- نه بابا بی خیال، من میخوام تا فردا صبح همینطوری صحبت کنم. تازه شمارت رو پیدا کرده ام. اسم شما رو سرچ کردم، اوووو ه ه ه! چقدر فعالی... من هم ... مطالب من برای همه جذاب نیستن. اخیرا در باره اکراد فلان تحقیقات دارم...
- می دونم. مقالاتت رو قبلا در کیهان هوائی می خوندم...
- راستی میتونی فردا در تهران باشی و در انجمن فلانیان مقیم مرکز هم دیگه رو ببینیم؟
- نه اصلا برام مقدور نیست. حتی الان آماده بشم و برم ترمینال و بخوام با اتوبوس بیام تهران، فردا ظهر همین بتونم پیداتون کنم! اما در آینده اگر تشریف آوردین، حتما من رو خبر کنین!
- باشه... چقدر دلم میخواد سه چهار ساعت درد و دل کنیم!
راستی به انجمن ... مقیم مرکز قبلا هم دعوت شده بودم. خیلی تعریفش را می کنند...
....
......
.....
چقدر خوبه که آدم یک دفعه یادی از دوستی بکنه و حالی ازش بپرسه. ازش پرسیدم علیرضا کجاست؟ گفت: حد اقل هفته ای سه بار تلفنی از حال هم باخبر می شویم!
این دو از من کوچکتر بودند. بابای هردوشون مرده بود و دوستان خوبی برای هم بودند و کمتر قاطی بچه های دیگر محله می شدند، تا اینکه باهم آشنا شدیم. من برای آن دو خیلی مهم بودم!
هرچی می گفتم با خنده هاشون نشون می دادند که قبول دارن!
خیلی هم درس خوان و فعال بودند. الان شاید پانزده ساله که جنس باف را ندیده ام ...
در نا امیدی بسی امید است
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز در ماهنامه محراب حدیثی خوندم دلم خنک شد.
قبل از اینکه آن حدیث را اینجا برای شما بخوانم میخواهم اعترافاتی بکنم. چند تاست و اول
ش این است که چقدر گاهی کم ظرفیتیم . دوستی می گفت: آدم بزرگها مثل دریا هستند! یعنی دریا حالا و حالا ها متلاطم نمیشه! باید یه طوفان جانانه ای برپا بشه بعدش موجها ی کوه پیکر درست بشن و بعد کشتی های غول پیکر را غرق کنن.
اما آدمهای کوچک برای هیچ و پوچ می بینی چنان آشوب بپا کردند که آن سرش نا پیدا!
یعنی آدم کوچلوها مثل برکه و یا یک گودال کوچکی هستند که با یک قلوه سنگ توشون سونامی بوجود میاد.
خب اولین عیبی که خیلی ها دارن اینه که زود جوش میارن.
دومین عیب اکثر ما ها اینه که یقین ما کمه. فکر می کنیم اگر فلان اقدام را نکنیم و به سوی فلان نریم از گشنگی می میریم! یعنی میخوام بگم ما عیب بزرگمون اینه که فکر می کنیم خودمان اگه بپا خواستیم می توانیم مشکلات را از پیش پا بر داریم و یا اگر مشکلی بروز کرد خودمان باید مث سپند هی بجهیم و پرت بشیم این ور و اونور تا مشکل حل بشه در صورتی که اگر این طور فکر کردیم باید بدانیم که مشکلات نه تنها حل نمیشه، بلکه احتمالا چند برابر هم میشه. میگید پس باید چکار کنیم. دست روی دست بگذاریم و هیچ کاری نکنیم! من نمیگم این کار درستیه، بلکه منظورم اینه که ما به تنهائی نمی توانیم مسائل و مشکلات خودمان را بر طرف کنیم. گاهی لازم میشه که انسان بخدا توکل کنه. مسلما کسی که متوکل باشد مسلما مدد می شود.
بعد یک عیب دیگری که به مطالب قبل شاید مقداری مربوط باشد این است که فراموش می کنیم که مشکل که بروز کرد، اینطور نیست که هیچ راه چاره ای نداشته باشه! مشکل امتحان است و گاهی برای این بروز می کند که انسان تقویت بشه.
دیروز یکی از دوستان یک تمثیل عالی آورد در جمع. یک لحظه به قیافشون نگاه کردم دیدم گاهی وجناتش منقبض و منبسطه. انگار داشت با یکی، یکی به دو می کر. بدون اینکه متوجه باشد گاهی دستش را مشت می کرد و طوری ادا و اطوار می آمد که نشان می داد با خودش در گیری داره. من چون او را زیر نظر داشتم، گفتم : فلانی چه شده؟ چرا با خودت در گیری؟... در گیر نیستی؟!
گفت: چرا همین طوره.
میخواستم بگم: نذار مشکلات...چیزه...
دیگه بقیشو پیدا نکردم چی میخوام بگم و از دستم کمک گرفتم و مثل کسی که توپی رو تو دست گرفته از راست حرکت دادم یعنی: نذار تو چنگ مشکلات خرد بشی!
گفت مشکلات هست، و تو هم خوب متوجه شدی! آدم گل سفالگری و کوزه گری رو ماننده است، تا تو کوره نره، اگه توش آب کنن، وا میره، اما وقتی خوب تو کوره پخت، آنوقت میارن توش آب زلال می ریزند که مایه حیاته!
گفتم به به! عالیه! چقدر زیبا مثل زدی!
بهر تقدیر دیروز این صحبتها بدون اینکه مزاحم دیگر دوستانی که بودند و گفتگو می کردند باشیم، بین من و او رد و بدل شد.
خوب حالا میخوام حدیث رو براتون بخونم: حدیث انما یجیء الفرج علی الیاس = گشایش بعد از نو میدی است! خداوند بنده اش رو تنها نمیذاره. مشکلی بروز می کنه، آدم گرفتار میشه کم کم میخواد نا امید بشه، یه وخ میبینی خود بخود ناراحتی مرتفع وحل شد.
حالا خودتون به جمع بندی برسید!
*
منتظر سید بودم بیاد پرینت کتابش رو ببینه و نظرش رو بگه. زنگ زدم و گفتم در دفترم. گفت تا نیم ساعت دیگر میاد. باخود گفتم پاشم برم یه کاریه انجام بدم و برگردم و او هم تا من برگردم میاد.
اما وقتی کنار ماشین رسیدم، هرچه گشتم، سویچ ماشین رو پیدا نکردم و معلوم بود که در دفتر جا گذاشته ام!
بدون اینکه خم به ابرو بیارم، آنهمه راه رو طی کردم به دفتر برگشتم و نشستم و خود را با کتابی مشغول کردم. به آبدارچی سپردم که اگر سید آمد نذاه به اتاق دیگه بره.
بعداطلاع داد که سید اومد. صفحات پرینت شده را به او دادم. ذوق کرد و به وجد اومد و شاید با خوشحال نشان دادن خود مرا میخواست تشویق کند!
گفت که بسیار عالی است! گفتم چند روز هم کار داره عجله نکنه. و پاشدم از پله های دفتر پائین اومدم و راهم را کشیدم از کوچه صمصامی برم به زمینلر و سوار بشم برم پی کارم.
یکی صدام زد.
برگشتم. یک موتور سواری جوانی می آمد و فکر کردم اوست. اما دیدم از طبقه اول سید نا راحت نگاه می کند. معلوم شد او صدایم زده است. گفت: کجا میری؟!برگشتم و در حالیکه او از پنجره سرش را بیرون آورده بود و من از پائین گفتم: یک کاری دارم باید بروم.
دیدم دوتا اسکناس پنجاه تومانی ول کرد هردو چرخ زنان آمدند پائین!
با لخند گفتم سید: اسکناس می باره. ممنون از شما! من پول نمی خواستم!!...
......
نوجوانان سی و چند سال پیش

نشناختم!
( شاید حسین عمو!)

احمد آقا! ایشون عکس را برای من آوردند همین امروز بعد از اینکه خیلی ازشون خواهش کردم.
البته من از وجود چنین عکسی کلا بی اطلاع بودم. رفته بودم به کار گاه جوشکاری. ایشون آنجا کار می کنند. قبلا به من گفته بود که ما باهم عکس یادگاری داریم ؛ و این بار گفتم هر طور شده برایم بفرستد و بعد از چند روز، انتظار به سر رسید و عکس را پسر م آورد و گفت که دوست حسین عمو این عکس را داد.

این کیه؟!

خودمم!!

اولی مرحوم.... کوهنوردی بود
راست می گفت طفلک!
بعد از نماز ق... را دیدم. زبان عربی را فوله. اصلا رشته اش زبان عربی بوده و خیلی علاقه داره همه جا باهاش عربی صحبت کنند. جلو مسجد متوجه شدم که این زبان اصلا عشق شه! گفت هرجا هم دیگر را دیدیم عربی صحبت کنیم.
البته ایشان به من لطف دارند. همانطور که ننه ما فارسی می داند و اخبار تلویزیونرا گوش می کند و می فهمد، ولی نمی تواند وقتی ازش سوال بزبان فارسی کردند جواب بدهد، بنده هم این خصیصه را از ننه محترم به ارث برده ام و می توانم اشعار فلان شاعر قبل از اسلام را به فارسی ترجمه کنم و مثل بلبل کتابهای عربی را می توانم بخوانم اما پای مکالمه که میاد وسط کمیتم لنگه! گفت که اگر بخوام می تونم این نقیصه را هم برطرف کنم با تمرین و ممارست...
از دست ایشان کاملا خلاص نشده بودم که یکی از داخل ماشین صدام زد و بعد تا من بیام از عرض خیابان عبور کنم، کنار کشید. ... بود و فوری پریدم بالا و قبل از اینکه حرکت کنه، تذکر دادم که ماشینم را در کوچه زمینلر پارک کرده ام.
خیلی وقته که رفته. فقط گاهگداری دیده می شود مثل ستاره سهیل. زمانی برو بیا داشت و صاحب روزنامه بود و مطالبی گفت که من یاد داستانی از گلستان افتادم:
بازرگانی را دیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتگار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش برد. همه شب دیده بر هم نبست از سخنان پریشان گفتن که فلان انبارم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قباله فلان زمین است و فلا
ن مال را فلان کس ضمین.گاه گفتی:خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است.باز گفتی:نه،[که] دریا[ی] مشوّش است. سعدیا، سفری دیگر[م] در پیش است،اگر کرده شود،بقیّت عمر به گوشه ای بنشینم. گفتم:آن کدام سفر است؟
گفت:گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم عظیم قیمتی دارد و از آن جا کاسه چینی به روم [آورم] و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و بُرد یَمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.
از این ماخولیا چندان فروگفت که بیش طاقت گفتنش نماند.گفت: تو هم سخنی بگوی از [آنها که] دیده ای و شنیده ای...[1]
سئوال کردم حالا به چه کاری مشغوله، گفت که پرژه ای در تبریز گرفته وبه کار ساخت و ساز مشغول است.
گفتم: اهل دنیا از کهین و از مهین
لعنت الله علیه اجمــــــــــــــــعین[2]
ول کن گِل و گِل بازی رو بچفس به قلم و کاغذ! تو ناسلامتی روزگاری صاحب روزنامه بودی.
گفت: ببین فلانی در این دنیا هر قدر هم کم قدر و ارزش باشی اگه پول داشته باشی؛ همه چی حله والا کلاهت پس معرکه است. میخوام بعد از اینکه وضعم خوب شد برگردم وکارهای فرهنگی عمده بکنم، می دونی اگر روزنامه را ادامه می دادم الان من را به چه جرمهائی متهمم می کردند.
راست می گفت طفلک: مقبول نگردد سخن مرد فقیر گیرم که براستی ابی ذر باشد![3]
گوشیش زنگ زد و نماینده ای از دوره های سابق مجلس بود. قرار و مدار بود و در باره دیدار و غیره صحبت کردند. دیدم دست بردار نیست و خوش دارد در مسائل سیاسی قاطی باشد!
طرح یک فیلم نامه
داستان مردی میان سال مکانیکی است که با کارها و اعمال بد خود مزاحم همسایگان است. هیچ کدام بحرمت همسایگی اعتراض نمی کنند ولی او بر سر هیچ و پوچ، قشقرق بپا می کند و دعوا و مرافعه راه می اندازد و چنان رندی است که در دادگاه حاکم می شود. تا اینکه...
======
بعد از نماز مغرب و عشا به دفتر مهرفیلم رفتم. صبح هم رفته بودم اما وقتی شب به آنجا سر زدم، دیدم می خواهند ببندند.
رحیم یک سی دی داد وقتی نگاه کردم، رویش نوشته بود افترا. گفت فردا میخواهد ببرد تبریز، اگر خوششان آمد از شبکه استانی پخش می کنند.
توی خانه فیلم را دیدیم و از بچه ها نظرشون را خواستم، گفتتند: خیلی کوتاه شده! ...
زالو ویرایش شد
...برخی از برنامه های تلویزیونی نه تنها دیدنی است بلکه می شود خیلی چیزهای دیگر نیز آموخت.
در باره کرمها برنامه داشت و در زیر دریا ها انواع و اقسام کرمها را نشان می داد و د ر باره زالو که نرم و راحت میان اب شنا می کرد، گوینده می گفت: این کرم یعنی زالو خون خوار است و وقتی به پوست یک موجود دیگر چسبید، برای مکیدن خون صاحب پوست، این طوری نیست که وقتی نیش ز
د متوجه بشود و دردش بیاید و آنوقت زالو را از خود دور کند و یا بکشد، این زالو اول موضعی که میخواهد خون از آنجا بمکد، بی حس می کند و بعد بدون اینکه آن حیوان دردش بیاید مشغول مکیدن خونش می شود، و بعد از اینکه مثل بادکنک شد خود بخود می افتد و تا مدتها این حیوان دیگر نیاز به غذا نخواد داشت.
در باره کار زالو فکر می کردم دیدم انسان در خیلی از اوقات متوجه نیست اما دارند خونش را می مکند.
حالا کار دنیا این است که مثل زالو خونت را بمکد اما آنقدر ماده بی حسی به اندام تو تزریق می کند که ابدا متوجه نمی شوی!...
تواضع
......ما در این روز گار چه متواضع باشیم و یا نباشیم، جواب صریح نمی گیریم! باز متاسفانه در این زمانه ما با انسانهای زیادی سر و کار داریم که تخیلاتشون باعث شده و یا تواضع بی جای محترمین و موجهین باعث شده این آدم فکرکنه چون احترامش کردند و همه جا حق داره و منتظره که در برابرش کرنش کن
ن و به دست و پاش بیفتن. اصلا این قضیه دقیق روان شناسیه ما آدمها در رفتار هامون عدالت رو رعایت نمی کنیم: آنجا که باید واقعا متواضع باشیم و کرنش کنیم گردن فرازی و کردنکشی می کنیم و اسمش را می گذاریم شجاعت که جدا بی ادبی بوده، جائی هم که نباید حریمها شکسته شود تواضع داریم و نتیجه این می شود که یکدفعه کسی که کوچکتر و محلی از اعراب نداره، چنان تو ذوق ما بزنه که تا دنیا دنیاست درسی باشه فراموش نشدنی!....
کاملش را در:http://shalmshoba.persianblog.ir/ بخوانید!
انفاق وبخشش به نیازمندان
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. وَلَا یَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَالسَّعَةِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَىٰ وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ۖ وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا ۗ أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ ۗ وَاللَّهُ
غَفُورٌ رَحِیمٌ =و از میان شما کسانى که دارندگان ثروت و گشایش مالى هستند ، نباید سوگند یاد کنند که از انفاق مال به خویشاوندان و تهىدستان و مهاجرانِ در راه خدا دریغ ورزند ، و باید [بدى آنان را که براى شما مؤمنان توانگر سبب خوددارى از انفاق شده] عفو کنند و از مجازات درگذرند ؛ آیا دوست نمىدارید خدا شما را بیامرزد ؟ [اگر دوست دارید ، پس شما هم دیگران را مورد عفو و گذشت قرار دهید] ؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است . « سوره نور /22»
من (نگارنده) به هیچ چیز باندازه گفتار خداوند در قران اعتماد ندارم. هرچیزی هم که ریشه قرانی داشته باشد اعم از شعر و داستانی که آموزه های قرانی از آن استشمام گردد، مورد قبول من بوده، حتی اگرضمن داستانی از یک نویسنده ملحد که نا خود آگاه بدان پرداخته است، نزد من ارجمند است،چون آموزه های قرانی، بدور از فطرت سلیم بشری نیست!
این مقدمه بود تا اشاره کنم به این موضوع که در همایش زکاه شرکت کردیم و وقتی رسیدم که حاج اقا داشت سخنرانی میکرد.
حاج آقا در باره زکاه انفاق و دست گیری نیازمند ها صحبت می کرد و مطلبی از ایشان خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد:
زمان طلبگی ما در یک حجره با چند نفر می ماندیم و یکی از هم حجره ای های ما بسیار قلدر بود و رعایت حال ما را نمی کرد. ما هر قدر از ایشان خواهش می کردیم که فلانی ما میخواهیم درس بخوانیم ، تو با اعمال و کردارت باعث ناراحتی ما و مزاحم ما هستی. از جمله کارهائی که مارا نا راحت می کرد این بود که دوست داشت بخواند و ما نمی توانستیم تمرکز حواس پیدا کنیم هنگام مطالعه!
یک روز دیدیم این آدم این دوست ما کمی عوض شده و بسیار آرام گشته و به ما گفت: اگر نا راحتتان کردم مرا عفو بفرمائید میخواهم از این به بعد شما را نا راحت نکنم! هر روز صبح می رفت نان می خرید و چائی را آماده می کرد و حتی صبح اگر قبل از ما به نماز بر می خاست، در را خیلی آرام باز می کرد تا کسی بیدار نشود و کفشهایش را آرام می پوشید و می رفت...
ما بسیار از این تحول او حوشحال بودیم و در بین ما احترام و عزت خو بی یافت. اما بعد یکدفعه از کارهای سابقش را از سر گرفت.
ما به او می گفتیم پدر آمرزیده باز چه شد؟ گفت: بیست روز پیش دکتر گفته بود من ده روز دیگر می میرم و می ترسیدم پیش بینی دکتر درست باشه واقعا مرگم نزدیک شده، می ترسیدم و آدم شده بودم ولی حالا می بینم حرف دکتره کشک بوده، دیدم لازم نیست دیگه خودم رو عذاب بدم!
بعد از این قصه نتیجه گرفت: وقتی یک نفر انسان برای ما یک خبری می دهد که این قدر قبول داریم و متحول میشویم، چرا سخن خدا رو پشت گوش می اندازیم! بابا خداوند در قران فرموده اگر از درماندگان دستگیری نکنید، من خیر و برکت را از میان شما بر می دارم!
پارسال چطور شد؟ باران خوب بارید اما محصول با آن بارندگی خوب، آنطور که از مزارع باید برداشت شود، نشد. اینها بخاطر این است که درماندگان و فقرا را فراموش می کنیم.
بعد درخت توت را مثال زد و گفت که:
در شهر ما درخت توت زیاد است. آیا دیده اید که درختان توت بدون بار باشند؟ علتش این است که همه براحتی از آن استفاده می کنند و هیچ وقت هم آفت نمی زند!
پس اگر از داشته های خودمان انفاق کردیم و زکات دادیم خداوند هم برکت خود را از ما دریغ نخواهد کرد.
اگر حرفه ای نیست، جسارت که داره!
دیروز در جلسه روحانیت اعلام شد که آقای استاندار تشریف میان و حاج اقا تاکید کرد که همین جا و اشاره کرد به محلی که جلسات ماهنه آقایان در آنجا تشکیل می شود.
ساعت آن را هم اعلام کرد، برخی گفتند آخه اکثر آقایون ساعت هفت معمولا خوابن! و این اشکال بعد از تصحیح معلوم شد منظور از هفت، هفت بعد از ظهره نه هفت صبح!
*
بعد از ظهر کم مونده بود فراموشم بشه اما تا یادم اومد، راندم بسوی مسجد قیام.
محرمانه اینم به اطلاع شما برسونم که معمولا ازدهامه وقتی در مدرسه جلسه است و جا برای پارک ماشین پیدا نمیشه، ولی من میرم به کوچه بعدی که از نظرها دور میمونه و آنجا با خیال راحت پارک می کنم و اونوقت راهمم نزدیکه به مدرسه! آخه یه راهیه دوتا کوچه رو بهم وصل میکنه!
*
عده کم بود. کم کم اومدن و بالاخره جا تنگ شد و برخی جاشون رو دادن به مکرمتر ها و مسن تر ها و بلاخره آقایان تشریف آوردند و ابتدا تاکید شد که مشکلات شخصی رو بی خیال شیم و بچسبیم به پیشنهاد هائی که به دردکشور عموم مردم میخوره و نشه یه وخ خدای نا کرده مسائل غیر ضروری مطرح و مهمتر ها فراموش شن.
*
ابتدا امام جمعه گزارشی از وضعیت شهرستان دادند و در خواستها و آنچه نیاز واقعی شهر بود و در اینکه معضلات فرهنگی بی حجابی ووو بیداد میکنه صحبت کرد و در آخر در باره اینکه قران مجید، در باره حکومت های فعلی چه می گوید، گفت: خدای نکرده نباید فراموش بشه که خداوند حاکمان و والیان فعلی را جایگزین قبلی ها کرده و امتحان است و همانطور که آنها را برده و شما رو جای اونا آورده باز می بره و عده دیگه رو میاره.
*
آقای استاندار هم در آخر صحبتهایش جواب دادکه: اولا ما نگران تهاجم فرهنگی هستیم و این یه طرف قضیه است و ما می تونیم از بیرون نگاهی یه خودمان و به قضایا باندازیم، غرب هیچ کاری نمی تونه بکنه و بخاطر اینکه انفلاب رو صادر کرده ایم و الان فرعونهائی چون بن علی و قزافی... می بینید چه بروزشون اومده و مردم قیام کردند...
راستی باید بعد از چند روز سر بزنم به وبلاگها و سایتهای دیگه و ببینم چی از هم رو نویسی کرده اند تا من هم از اونا یک چیزهائی پاتک بزنم!
*
قرار بود بعد مشکلات مطرح بشه و پیشنهاد بدن اما نمی دونم سخنرانی ها چرا آنقدر طولانی شد و تا به اذان مغرب کشید. همه پاشدن برن مسجد قیام و اونجا نماز جاعت شرکت کنن.
*
خبر نگارا و عکاسا بودند. کاری گفت سلام حاجی! قربون وبت برم من!...
در جواب کاری من چیزی نمی گم، شما در جوابش بگید: فلانی بدون امکانات و بدون دوربین های کذائی و بالاخره دست خالی یه وبی رو راه انداخته و هر روز یه چیز تازه توش میذاره و شاید هم دوتا مطلب.
اگر حرفه ای نیست جرئت و جسارت که داره.

تو روح نداری!!!
وقتی نوجوان بودم، به کتاب مجله علاقمند بودم...
- یه مژدگانی طلبت!... هی این علاقه به کتاب رو به رخ ما بکش!... خوبه سواد درست حسابی هم نداری آ، و الا معلوم نبود اونوخ چه بروزگار مردم می آوردی؟!
- چرا ناراحت میشی من نه حرف بدی زدم و نه قصد خدای نکرده بدی دارم! فقط میخواستم حرفم رو با یه مقدمه شروع کنم!
- خب بنال بینیم!
چند روز پیش رفتم مسافرت. تو خیابون داشتم می رفتم و یکی که سنی ازش گذشته بود و پیشا پیش ما عصا بدست راه می رفت و هیکل گنده ای هم داشت و فقط یه پیرهن آستین کوتاه بتن کرده بود، زنی که از رو برو می آمد، وکمی از موهاش بیرون بود، راهش را گرفت و بعد از سلام و علیک صورتش رو نزدیک صورت خانم برد و گفت: خانم! حجابت رو حفظ کن!
زنه ضمن اینکه روسریش را کمی بطرف پیشانیش کشید که موهای رنگ کردش بره زیر لچک، قیافش نشون داد خیلی بهش بر خورد.
اون مرده هم راهش را کشید و لنگان وتلو تلو خوران پیش می رفت و چون یواش می رفت، بهش رسیدم و مثل هرجای دیگر که بعضا خویشتن داری رو از کف میدم، گفتم: حاجی آقا! زنه نا راحت شد ...
گفت: خوب بشه!... باید امر به معروف کرد!
- آخه این راهش نیس ...
نگذاشت حرفم تموم بشه و عصا شو کمی بالا آورد، شاید بخاطر اینکه حرفش مؤثر واقع بشه ، گفت: تو روح نداری!...
باز به یه زن دیگه در میان ازدهام تذکر داد موهایش را بپوشاند و من هم رفتم پی کارم و این موضوع مرا مقداری به فکر وا داشت و در این باره اندیشه می کردم که در میان آن همه مردم ، بالاخص روحانیانیانی که در رفت و آمد بودند، چطور شده بود که تنها ایشان احساس مسئولیت کرده بود و با آنکه لازم بود به خودش تذکر داده شود، مثلا امربه معروف می کرد.
من نمی دانم اعتراضم صحیح بوده و یا نه، اما من از این نا راحت شدم که چرا ایشان حین تذکر آنقدر صورت خود را نزدیک صورت زنها می برد و مورد خطابشان قرار می داد!؟...
آیا اگر غیر مستقیم تذکر داده شود و آنهم نه آقا بلکه خانمهائی مسئول و مآمور و به طریقه خودش تذکر بدهند بهتر نیست؟
بجای اینکه مردم عادی که شرایط لازم را دارا نیستند،و گاه ممکن است تذکر آنها تأثیر نا مناسب در پی داشته باشد، پیش قدم بشوند، لازم است تدبیری دقیق اندیشیده شود تا ضمن عمل به دستور شرع مقدس، جلو اقدامات غیر مسئولانه که منجر به تنش می گردد،گرفته شود!
- خوب این موضوع چه ربطی داشت به کتاب و مجله دوستی تو؟!
- تو هی می پری وسط حرفم و من یاد یه چیز دیگه می افتم و اون رو اول میگم و حالا اگه میخوای بدونی چی میخواستم بعدش بگم، بهتره، کمی حوصله بخرج بدی!
یه آقای بزازی بود بنام دانشور که دیگه خدا رحمتش کنه! پشت شیشه مغازش ماهنامه مکتب اسلام رو قرار می داد. دیروز از آقای فرج اللهی شنیدم که جزو اولین نماینده های مکتب اسلام در شهر ما بوده اند.
در باره شماره های قدیمی مکتب اسلام صحبت می کردیم با ایشان در دفترش که چند سالیه سردبیری مکتب اسلام رو به عهده دارن. ایشان می گفتندشماره های خیلی قدیمی کم یابند و در موسسه موجود نیست. یادم آمد که زمانی همین آقای دانشور خدا بیامرز تو خونش خیلی کتاب داشت. من از ایشان خواستم شماره سالهای قبل را بدهد مرور کنم و ایشان مرا به کتابخانه خودش دعوت کرد و رفتم دوسه سال از شماره های خیلی خیلی قبلِ مکتب اسلام را برای خودم برداشتم...
بعد در باره دورانی که واقعا مکتب اسلام از نظر تیراژ به صد و دوازده هزار رسیده بود صحبت کردیم و در باره اینکه تا سال هفتاد حروف چینی مجله دستی بود و بعد از آن کامپیوتری شد و خلاصه خیلی در این باره صحبت کردیم که باید یه وقت دیگه بشینم و بنویسم.

آقای فرج اللهی/ سر دبیرماهنامه خیلی قدیمی مکتب اسلام.


یه وخ دیدی بهت گفتن...
زمانی ملکی بود آن را فروختیم و آنهم نه اینکه من به میل خودم آن را بفروشم، چون عده ای در آن ملک سهم داشتند وضعیتی پیش آمد که مجبورم کردند انرا پیش قدم بشم و بفروشم.
چه می شد کرد! من در روز موعود برای معامله در محل تعین شده حاضر شدم در حالیکه تنها و جوان بودم خام و خریداران کار کشته و باتجربه و خودم را در میان انها آنقدر تنها احساس کردم که نگو. هی در آن قهوه خانه که دورم را لاشخوارها گرفته بودند، چشم بدر بود و منتظر بودم یکی از شرکا نیز بیاید و مرا از آن حال و روز نجات دهد، ولی کسی نیامد و من مجبور بودم در میان آن جمع طوری رفتار کنم که نشان بدهد بارها و بارها دست به معاملات بزرگ زده ام و اصلا نگران نیستم و این فکر و اندیشه باعث شده بود مدام از خودم تعریف کنم و طرفهای مقابل هم چون فکر می کردند در مقابل سخنان من حق یا ناحق خم به ابرو بیاورند مرغ از قفس خواهد پرید برای همیت مدام مزاح و شوخی بود و حتی نگذاشتند من دست به جیب ببرم و خودشان پول چائی را حساب کردند.
چه آدمهای نازنینی بودن!
اینها را برای چی میگم!؟
کمی صبر کنید! بعد از آنکه من آن زمین را فروختم، و قول نامه تنظیم شد و مقداری پول دادند و ما بقی نیز وعده سر خرمن بود و چک و قوله، برگشتم! و اول سهم دیگران را دادم . بعد می شنیدم که همه می گفتند سر من کلاه رفته و نگران شدم که بخاطر این موضوع همیشه سرکوفتم بزنن که حدسم درست بود.
و وقتی نشستیم پای حساب و کتاب، یکی از شرکا گفت: فلانی!
گفتم: بله!
- شما زمین را فروختی دستت درد نکنه و از شما ممنون!
-خواهش می کنم و ظیفم بود... اما شما آنروز نباس من رو تنها می گذاشتید در میان خریدار ا، آخه همه یه طرف بودند و من تک وتنها!... خوب حالا مثل اینکه میخواستی چیزی بگی ؟!
- حرفم اینه که، شما لطف کن و هرچه چک مکه تحویل بده ... دستت درد نکنه!خیلی زحمت کشیدی و ممنون از شما..
- منظورت را نمی فهمم... اولا قبل از اینکه سهم خودم را جدا کنم سهم بعضیاتون را دادم و از آن گذشته، مگه من بلد نیستم تا موعدش بشه، از چند تکه کاغذ محافظت کنم!... یا هالو گیرم آورده ای...
بعد برای من معلوم شد که نقشه اینه و از قبل هم همین بوده است که بنحوی آن ملک فروخته بشه و دوسه نفر که چشم طمع به آن دوخته بودند، با مقدماتی که چیده بودند، پول را تصاحب کنند. و تا این مطلب را فهمیدم، سفت و سخت گفتم: پس شما لطف کنید دیگه در این باره ابدا مزاحم نشوید تا اینکه وقتی همه پول بدستم رسید، سهم هرکدوم را بی کم و کاست میدم و می دانید که به هرکی هر قدر بدم طبیعیه که رسید دریافت خواهم کرد!
بعد از ان از هر طرف رل های مختلف بازی کردند، آن دو- سه تا و تهدید و ارعاب و گریه و زاری و من می دانستم که اگر عقب بشینم ،حق ضعیفتر پایما خواهد شد، برای همین، کم نمی آوردم و جدی در مقابل آنها ایستادم و گریه شان را در آوردم و بعد سهم هرکس را بعد از گرفتن رسید دادم. و حالا از این قصه سالها گذشته و دیشب لای کاغذ پاره ها نگاه می کردم دیدم هرچه رسید و قولنامه و غیره هست باقی مانده و خدا را شکر کردم. بخاطر اینکه دوسه روز قبلش باز یکی از آن شرکاء می گفت که بهش ظلم شده و من جوابش را دام که باز اگر تکه کاغذی، هر کاغذی حتی روی کاغذ سگارت اشنو ویژه هم نوشته شده باشه که نشون بده سهم او بیشتر بوده و یا قبلا آنرا از کسی یا کسانی خریداری کرده بوده من در بست در خدمتشان خواهم بود و هرچه بخواد میدم....
*
حالا گاهی با خودم فکر می کنم تو چکاره ای؟ آیا فیلم سازی، کارگردانی و یا در امور ساخت فیلم سر و یا ته پیازی؟!
یه فیلم نامه نوشتی ( البته چند تا نوشتی می دونم و همه می دونن) و دست دوستان درد نکنه آنرا می سازند و به صورت کتاب هم چاپ شده و فروش هم داشته، بالاخره در کار نامه ات چند تا کتاب داشتی و آنهم بان علاوه شد، آنهم مدیون دوستانی که مشوقت بودند. دیگه چه میخوای! اصلا بتو چه که فیلمی فلان فلان که از بچگی می دونی دوربین از دستش نیفتاده و فیلم برداری کرده و گفتی که پلانا زود زود عوض میشن و در مقابل این حرفت بهت بگن الان دیگه پلانا به یه ثانیه هم نرسیده باید عوض بشن تا بیننده خسته نشه و نصفه نیمه داستان رو رها نکنه!
...انگار باید برای اینکه بیننده و یا خواننده را سر جای خودش نشاند، پشتک وارو زد و هر کاری کرد!
آنوقتها که در مملکت ما برخی تصاویر منافی اخلاق و عفت زیاد زشت شمرده نمی شد، رمانهای مملو از صحنه های ... منتشر شد و الان هم حیا نمی کنند و بعضی آنها را در بعضی جا ها میشه فتو کپی اش را پیدا کرد.
این قبلا اصلی بود برای اینکه خواننده و یا بیننده را حالت تخدیری بهش بدن، صحنه های آنچنانی در ابتدا و یا در روی جلد کتاب و یا روی پوستر فیلم قرار می داند. فورملی بود که همه بکارش می بردند و...
کی گفته که باید حرف حق را باید از راه غیر اخلاقی زد.
- داری دری وری میگی!؟... حرف حسابت چیه؟!
-هیچ من فقط و فقط نا راحت می شوم از این شیوه های اجق وجق و یا بصورت صحیحش یاجوج و ماجوجی در کارهای هنری مثل ادبیات و فیلم... اما حق را بشما میدم که بهم بگید برو دنبال کار خودت و بذار مردم کارشان را بکنند.
برو مسائل شرعی بگو و از وضوء و طهارت صحبت کن و قران را فراموش نکن. یه وخ یبینی بهت گفتن....
باشه بقیه اش برای بعد
پوستر فیلم افترا

باروری و بار بری
بعد از ظهر هوا منقلب شد و بارندگی شروع گردید, عادی نبود. وقتی از پنجره با نگرانی نگاه می کردیم،دانه های درشت تگرگ برگ درخت زرد آلو را می ریخت. در مدت زمان خیلی کوتاه, انگار در های آسمان باز شده بود و باد بوران و جوشش آب از زمین و از همه جا، انگار میخواست طوفان نوح تکرار کنه!
خوب بود که زود بند آمد و آبی رو که در حیاط جمع شده بود با چمچه و کاسه بشقاب بیرون ریختیم.
یکی دوساعت بعد باز دوباره ابرهای سیاه آمدند. مترصد بودیم باز بارندگی شروع شه. اما چند تا دونه تگرگ بودو بعد خلاص.
هوا ابری بود و آسمان غرنبه و فکر نمی کردم دوباره بباره آخه آسمون فکر می کردیم سبک شده. همینکه بیرون آمدم برای کاری، باز تگرگ شروع شد و چنان به شیشه ماشین می زد که خیال کردم شیشه ماشین میشکنه و کشیدم زیر درخت توت و پائین آمدم.
صحنه جالبی بود واستادم زیر درخت توت. یکی از خانمها دیدم از داخل مغازه آهنی (چاقوی کهنه) به کوچه پرت کرد! می دونین چرا! نمیگم خرافاتی بود ولی یه اعتقادیه که فکر می کنن اگه بارندگی شدید باشه و یا قطع نشه, همین عمل باعث حد اقل کاهشش میشه
خوب داشتم بر خورد باران قاطی تگرگ رو می دیدم که ذرات قطراتش، به هوا شتک می زد و صحنه جالبی بوجود آورده بود!
به خونه که برگشتم، دیدم ابی هم یک چیزی گفت که من رو به خنده واداشت! گفت این باراندگی چی میگه؟
- گفتم همیشه می باره . تعجب نداره!
- میگن ابرا رو بارور کردن!
- قبلا مگه «بار برش» کرده بودن که الان «بارورش» کنند، و تو هم باور میکنی این حرفها رو! این همه بارون و برف می باریده پس بخاطر باروری و اینا بوده


چایکنار یالدور/ نزدیک قلعه باستانی
سالگرد ارتحا امام خمینی ره تسلیت باد
دستگیری فرما!
اى پیـــرطـــــــریق، دستگیرى فرما!
طفلیم در این طـــــــــریق پیرى فرما
فرسوده شدیم و ره به جایى نرسید
یارا، تو درین راه امـــــــــیرى فــــرما!
ازدیوان اما خمینی

عکس سمت چپ: جوانی حضرت امام خمینی ره
عکس و خاطره

١- روز . خارجی . خیابان امیر خیز تبریز
اسبه سرش را یه وری گرفته بود و داشت از پس منگوله های آویخته از پیشانیش که شاید مانع دیدش بودند،با چشمان ور گلنبیده ش می نگریست و در صدای زنگوله های متعددی که از یال کوپالش آویزان بود و بر صدای موتور خودروهای بی وقفه در حال تردد می چربید ، گاری را با بار ش بدنبال خود می کشید و به یورتمه پیش می آمد.
نزدیک که شد، این دوتا عکس را گرفتم. دید!
-انداختم آ
تبسم کرد و شانه بالا انداخت و بی اعتنا باصدای بر خورد نعلهای سائیده بر اسفالت خیابان دور شد!

ومن می دیدم سی پنج سال پیش را که چگونه دور می شد.
٢- روز . خارجی . خیابان استادیوم (تختی مرند).( دیزالو= در ذهن نویسنده)
در شهر ما زمانی از این گاری ها زیاد بود. کنار خیابان می دیدیم گاهی نعلبند را که نعل نو به زیر پای اسبها می کوبید و ما فکر می کردیم اسبه چقدر خوشحاله از اینکه نعل نو براق زیر پاش میخ کردند! اما مو بر انداممون راست می شد وقتی می دیدیم بعد با گزن قسمت اضافی ناخنها را می برید و بداخل جو می ریخت.
کار باید روح داشته باشه
هر شب که پشت کامپیوتر میام یادم می افته یه چیزی تو روز نظرم رو جلب کرده و ازش عکس گرفتم! چکار کنم این هم مرضیه که من دارم و هیچ کارش هم نمیشه کرد. کلی کار ای عقب افتاده دارم آ! مثلا هر روز میگم ویراستاری و صفحه آرائی کتاب س را باید هرچه زودتر تموم کنم و همیشه دغدغه ش عذابم میده ولی نمی دونم چرا دستم بکار نمیره. از تنبلیه؟ شاید! ولی من میگم تنبلی یه یه جهتشه آدم وقتی کار نتونه براش جذاب باشه، همیشه تعلل و دست دست می کنه!
٢
نمی دونم باز این عادتی شده برای ما که بعد از ظهرا حتما اگه بیرون میرم، راهم رو کج کنم بطرف پاتوقی که هنرمندا و بازیگرا درش جمع میشن!
گاهی در گفتگوی اونا شرکت می کنم و گاهی نه! چرا گاهی شرکت نمی کنم؟ واسه اینکه در برخی موضوعات مطروحه ساده انگاری و کم توجهی حتی کم اطلاعی احساس می کنم و میگم همون بهتر که یا گوش کنم و یا فلنگ رو ببندم!
آخه می دونین، قدیما مثلا حتی فتو رمان ا هم اقل روح داشتن و آدم احساس می کرد زنده ان و حیات دارن ولی هالیودی ها هم حتی با آن همه دبدبه و کبکبه شون، فیلمای ظاهر خوشگل تولید می کنن فقط!
- اوهوو! صبر کن صبر کن...! داری کم کم گلیمت رو از پات درازتر می کنی ها
اصلا کی بتو گفته وارد این جور مقولات بشی!
برو پی کار خودت و بزار مردم راحت باشن و هر جوری دوس دارن زندگی کنن!
- آخه خیلی دارن زندگی می کنن! در ژانری که حس میکنم این ژانر میبر دشون به هیچ و پوچ! آخه بابا یه قالب هست در کار و یه شکل و بعد روح و حیات و تعهد! میخوایین دادبزنم!
اگر کتابی مثلا خیلی خیلی ادبی نوشته بشه طوری که مو لای درز عباراتاش نره، اما چیزی نداشته باشه این میشه هنر برای هنر.
این به چه درد میخوره که یکی نقشش رو خلی خوب بره اما فیلم و یا داستان چیزی برا گفتن نداشته باشه. همش که جملات وغبارات شیک و زیبا نیس و ...
باز هم میگم تا کاری روح و حیاط نداشته باشه میاد و میره، مثل کف روی آبه!
- دیگه بسه فهمیدیم!
- الحمد لله
- این گلها چیه اینجا با کیفیت اینقده پائین!
- ها! دیدی... دیدی این عکسا رو امروز بعد از ظهر گرفتم. تو کارت نباشه که کیفیت پائینه. ببین و کیف کن! روح دارن، با عشق گرفته شدن! من حینی که دیدمشون تو باغچه حیاط تنها گل ندیدم، یک چیزی ورای این رنگا دیدم توصیف ناپذیر، اگه دقت کنی تو هم شاید ببینی! از ظاهر عبور کن ببین آنچه رو که دیگرون می بینن!




آموختن
-گاهی آدم با صاحبان صنایع و حرف که حشر و نشر داره، چیزای مفید ازشون یاد میگیره! در میان اهل علم هم شایعه که خذ العلم من افواه الرجال= علم را از زبان مردمان بگیرید.
وقتی آدم با یکی که در کاری وارده، حرف بزنه مسلما چیزای تازه ازش یاد میگیره!
من که هروقت با آدمای اهل فن و کاردان نشست و بر خاست و حشر و نشر داشته ام، بوفور مطالب ارزنده یاد گرفته ام.
-درسته !... حالا برای چی این ها رو میگی؟!...
-امروز بعد از ظهر بچه ها گفتن ببرمشون به خونه یکی از آشنا ها و من معمولا بعد از ظهرها، تا دمدمای غروب بیرون نمیام، مخصوصا از اواخر بهار تا اواخر پائیز اگر کار مهمی نداشته باشم! اما امروز بچه ها وا ام داشتن اونا رو ببرم به خونه یکی از آشنا ها در یکی از محلات پرت. مگه ممکنه آدم بهونه بیاد! گاهی بیش ازحد حرف گوش کن میشم البته این (گاهی) مواقعییه که یه چیزی بخوان و یا بخوان برن خونه برخی اقوام...
بعد سر راهم به استودیوی عباسی رفتم و باز صحبت های حرفه ای شروع شد. باز صحبت فیلم و سینما بود و اینکه چقدر کار شاقیه بازیگری و فیلم ساختن.
زمانی از مرحوم استاد قبه زرین [1]شنیده بودم در آنوقتها که در جهاد سازندگی بودم، و آموزش روستائی از ایشان خواسته بود بیاید و به بچه های علاقمند تئاتر بگه و من هم شرکت می کردم، در یکی از جلسات شنیدم که می گفت تو دنیابرسی کرده اند دوتا کار شاق هست: یکی بازیگریه و اون یکی کار در معدن!
همانجا خواستم ایراد از استاد بگیرم ولی روم نشد.آخه بنظر م قائل این قول خیلی تند رفته! چون آدم کوچکی نبود.
ایشان یادمه دوسه بار بدعوت ارشاد و جهاد، بازیگری تدریس کرد و در میان جمع به حقیر لطف خاصی داشت و بعد از اینکه نمایشنامه ذکر خیر مرا خواندند، گفتند: در دل این نمایشنامه یه شمش طلا مخفیه برو اون رو در آر! بعد من آن نمایشنامه را دادم به بچه های ارشاد که روی صحنه ببرن که به سرنوشت افترا در دوازده سال پیش مبتلا شد: اعنی افتقد فی دائره الارشادیه فی مدینه المرند و انا سئلت کرارا من رئیس وقتها و هو لفظ کتفها المبارک الی السماء و قال: یمکن او عسی انهم لم یحسنوا اسکرین پلی المسمات بافترا. عنی بذلک الکلام، المقامات و الرئسا فی تبریز او طهران،!
(خوب بید؟!!)
درهر صورت ایشان مرا تشویق می کردند و این در حالی بود که اصلا به روی سن رفتن خوشم نمی آمد و وحشت داشتم. نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای از ایشان خواسته بود ببیند من جرئتش را دارم، تاوا ام بداره برم روی سن و من رک و راست به ایشان گفتم: من از بازی( بترکی «اویناماق» گفتم که به رقص هم اطلاق می شود) خوشم نمیاد و فقط دوست دارم مسائل تئوری یاد بگیرم...
با بقیه کار ندارم ولی هروقت من چیزی می گفتم، خوب گوش می کردند. یکبار من بعد از خواندن مکافات کافکا[2] بمناسبت به ایشان گفتم: استاد! در ابتدای رمان اشاره به مردی می کند در خیابان و بعد ولش می کنه، من یادمه از بروجرد تا قم که مشغول خواندن کتاب بودم، همه اش باخود می گفتم آن شخصیت کی به داستان بر خواهد گشت...
راستش تا این را گفتم: ایشان کاغذ قلم داشتن و فوری این مورد را یاداشت کردن. 
در هر صورت با دوستانی که بودیم الان هر کدام بالاخره برای اینکه رضایت خودشون رو از زندگی بدست بیارن هدفی رو که دنبال می کردند جزئی و یا کلی بهش رسیدند، اما من با هیچ کدام نتوانستم همدل و همراه بشم و شاید خودم رو بافته جدا تافته می دانستم ویا غرور بیش از حد ایشان بود که اجازه به آنها نمی داد تا با یک طلبه ای که به مقولاتی چون تئاتر و قصه نویسی هم علاقه داشت دوستی کنند و من هم بحد کافی انزوا طلب بودم و بطرف آنها نمی رفتم...![]()
اتفاقا دو روز قبل با یکی دوتا از اینها باز اتفاقی برخورد کردم. یک نفر دیگر نیز که بخاطر خاکی بودن و افتادگی، دوستش دارم در کنارشان بود و چون می خواستم مطلبی را از او جویا شوم، بطرف جمع رفتیم و خیلی سرد با آن دوتای دیگر دست دام و کاملا متوجه شدم که خودشان را در میان باصطلاح هنرمندا، یک سر و گردن بالاتر می دانند و من با خود گفتم ای کاش آن شخص را با ایما و اشاره می خواندم ، می آمد تا حرفم را بزنم! چون آنها را با این اخلاقی که گفتم یافتم، وقتی دور می شدم، خطاب بان شخص محترم تکه آمدم که: یه کم متواضع باش!... تا کی میخوای خودت رو بگیری مثل اون طاووس...
خلاصه، اینها را برای چی نوشتم؟ قصدم این بود که بگم ما در هر حالی که باشیم و هر قدر هم بدانیم باز کسانی هستند که از ما بیشتر سرشان بشود و اگر بخواهیم با مردم بصورت صحیح حشر و نشر داشته باشیم چیزهای زیادی خواهیم آموخت.
در استودیو دو تائی کمی نشستیم و در باره سختی کار و غیره حرف زدیم.
گفت: اخیرا چند تائی رو آورده اند به کار فیلم سازی، من بهشون میگم کی از شما بهتر و آگاهتر در امر فیلم سازی! می دونی، من نمی خوام تو ذوفشون بزنم میخوام اینها وارد گود بشن و خودشان را از تک و تا بیاندازد و سختی کار رو ببینن، وقتی پول خرج کردند و خسته شدند میرن و دیگه پشت سرشان را هم نمی نگرن.
- از اون گذشته:
نه هر که چهره برافروخت دلـــــــبری داند
نه هر که آینه سازد سکـــــــــــــندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین ســــــــــــــــــروری دانـــد
برای ورود در هرکاری لازم آدم مجهز بشه. وقتی آدم بخواد درّّ و جواهر صید کنه باید با آمادگی و تجهیزات کامل، خود رو بزنه به دل اقیانوس، والا در برکه جز شیشه ای که پای آدم رو زخمی کنه چیزی گیر نمیاد!
باشه بقیه اش برای بعد!
[1] . استاد 'محمود قبه زرین' پیشکسوت تئاتر و سینمای آذربایجان ' محمود قبه زرین ' از پیشکسوتان تئاتر آذربایجان، تهیه کننده رادیو، دوبلور و بازیگر. وی، متولد 1319 تبریز بود و در سال 1347 گروه هنری 'آریا' را در تبریز تاسیس و از سال 1342 در رادیو و تلویزیون تبریز استخدام شد. قبه زرین همچنین عضو انجمن صنفی گویندگان جوان تهران و از بنیانگذاران گروه نمایش رادیو تبریز بود. وی در نمایشنامههایی نظیر ' پهلوان اکبر میمیرد ' ، ' بهترین بابای دنیا ' ، ' تراژدی رستم و سهراب ' ، ' یاغیها ' ، 'چوب به دسته ای ورزیل' ایفای نقش کرده است. وی همچنین در سال 81 در فیلم ' بانوی من ' و در سال 82 در فیلم ' شهر زیبا' و ' مارمولک ' نقشآفرینی کرد. قبه زرین در سریال ' اغما ' و همچنین در قسمت اول انیمیشن ' شرک ' نیز در نقش حاکم (پدرفیونا) گویندگی کرده است.
[2] - فرانتس کافکا (۳ ژوئیه، ۱۸۸۳ - ۳ ژوئن، ۱۹۲۴) یکی از بزرگترین نویسندگان آلمانیزبان در قرن بیستم بود.آثار کافکا ـ که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همهٔ آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند ـ در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار میآیند. [۱] مشهورترین آثار کافکا داستان کوتاه مسخ (Die Verwandlung) و رمان محاکمه و رمان ناتمام قصر (Das Schloß) هستند. به فضاهای داستانی که موقعیتهای پیش پا افتاده را به شکلی نامعقول و فراواقعگرایانه توصیف میکنند ـ فضاهایی که در داستانهای کافکا زیاد پیش میآیند ـ کافکایی میگویند.
گوشی هاتان را ببندید...حرکت!
آقا رحیم عین کارگردانهای حرفه ای سینما یه کلاه سایه بان دار، یا بقول خودمانی نک دار بر سرش گذاشته بود و شش دانگ حواسش به فیلم بردار و بازیگرا بود و یک ریز و خیلی جدی دستور به این می داد و آن را راهنمائی می کرد و گوشه ی حیاط چند نفر زن و مرد دیگر نشسته بودند و داشتند عملیات اینها رو تماشا می کردند.
چند بر داشت از بازی پسر گرفته شد ولی خوشش نیامد. به اورعلیزاده کوچک[1] گفت: نشد دوباره برو!
باز آن پلان از نو فیلم برداری شد و این بار چون بزغاله بع بع کرد، همه خندیدند، باز بقول معروف کات داد واجرای نقش تکرار ش.
این بارگوشی یکی از حضار زنگ زد و چون در هر بار این صداهای اضافی هم حین ضبط لطمه به کار می زد، عباسی تشر به اون کسی که صدا از گوشیش بلند شده بود گفت:
چرا گوشیت را نمی بندی!...
بعد بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشه، گفت: انگار رئیس شرکته که هی بهش زنگ می زنن!
دوباره حطاب به اوگفت: ببند!... چرا به من کسی زنگ نمیزنه؟! من گوشیم رو بستم، تو هم ببند!..
بعد سر گرم کار شد. همه ساکت شدند.
*
دیشب رحیم زنگ زد و گفت که هنرپیشه از تبریز میاد و ادامه فیلم افترا رو میخواد در کوهناب بسازه و گفت که حضور داشته باشی خوبه!
گفتم: میام ولی زیاد نمی مونم، باید زود برگردم .
و شب به بچه ها گفتم اگر بخواد میتونه بامن به کوهناب بره و شاهد ساخت فیلم از نزدیک باشه! او هم از خدا خواسته قبول کرد و فرداش، زنگ زدند، حرکت کردیم.
بازیگر خانم که از تبریز آمده بود، بسیار از سن واقعی خودش کوچکتر نشان می داد، اما بعد از چند دقیقه که در ماشین نشست و سر صحبت باز شد، فهمیدیم پشت این چهره جوان نما، خانمی میان سال قرار دارد که کاملا سر د و گرم چشیده است! خانم بهبود را میگم که نقش مادر جواد را در فیلم کوتاه افترا ایفا می کرد و مسلط بود.
تا برسیم به کوهنام، چند بار از پشت فرمان برای انجام کاری پائین آمده بودم، و هر بار نیز او تذکر داده بود کمر بند را ببندم، آخه معمولا کمربند رو فراموش می کنم ببندم
عباسی در کار خودش جدی است و اکیب خودش را یه کوهناب برده بود و در خانه دائی اش که فضای مناسبی بود برا فیلمبرداری افترا.
من بعنوان نویسنده فیلم نامه حدود دوساعت، آنجا حضور داشتم و از دور تماشا می کردم و میخواستم ببینم، اینقدر جدی اند، در کار خودشان وارد هم هستند؟!
خب، چه می شد کرد؟ سر فیلمنامه بلائی می آورند که هرکس غیر از من بود، نمی توانست تحمل بکند، اما چون من از روند ساخت فیلم کم اطلاع بودم، دم بر نمی آوردم و فقط گاهی تائید و یا ایراد از بازی می گرفتم.
عباسی می گفت:
بازیگر حرفه ای یه جویر گرفتاری و دنگ فنگ داره و نا بازیگر بد بختی دیگر! نا بازیگر آدم رو خسته می کنه و حرفه ای، توقعات و زیاده خواهی های بی مورد داره!
آنها موندند و ما برگشتیم. شب وقتی برای گرفتن عکسا به استودیوش رفتم، دلم براش سوخت! آخه خیلی خسته بود. از بس فریاد زده بود...

رحیم عباسی در حین کارگردانی فیلم افترا
-نظر شما چیه!!
_ خوبه! همنطور که شما میگید، بهتره یه کم ملایمتر و عاطفی تر بگه!

صحنه ای دیگر از فیلم افترا/ ساخته رحیم عباسی.
در حاشیه

خیلی از خونه ها خالی از سکنه هستند بخاطر مهاجرت اهالی به شهر ها و کله این بز از پس دیوار در شرف خرابی این خانه متروکه موضوع خوبی بود برای عکاسی!

وقتی گله ها به ده برگشتند، کوچه ها پر شد از بع بع بزغاله ها و بره ها. و عکاس ما بدنبال شکار لحظه های ناب بود: مثل این لحظه شاخ و شونه کشیدن این دوتا بز!

چقدر کرم شکار کرده برای جوجه هایش!
در ایوان نشسته بودیم و این پرنده (سغیر چین/ چغرچین/ صغیر چین... متاسفانه نه نام عرفی و نه نام علمی«CZN»فارسی اش را می دانم
) را می دیدیم که هی می رفت و طعمه برای جوجه هائی که درلانه زیر سقف چوبی داشت می آورد و همانطور که ما مواظبش بودیم او هم هر بار که بر می گشت و ما رو نشسته در آنجا می دید، سعی می کرد زمان مناسبی را برای ورود به لانه بیابد. اما عکاس ما هم دنبال زمان مناسبی بود عکس هنری از او بگیرد.

نظرتون در باره این عکس چیه؟! این رو خودم گرفتم با گوشی همراهم نزدیک «گونوو».
جبرئیل امین می آمد خدمتایشان(حضرت زهرا)
من راجع به حضرت صدیقه (س) خودم را قاصر می دانم ذکری بکنم، فقط اکتفا می کنم به یک روایت که در کافی شریفه است و با سند معتبر نقل شده و آن روایت این است که حضرت صادق (ع) می فرماید: فاطمه (س) بعد از پدرش 75 روز زنده بودند، در این دنیا بودند و حزن و شدت بر ایشان غلبه داشت و جبرئیل امین می آمد خدمت ایشان و به
ایشان تعزیت عرض می کرد و مسائلی از آینده نقل می کرد. ظاهر روایت این است که در این 75 روز ، مراوده ای بوده است یعنی رفت و آمد جبرئیل زیاد بوده است و گمان ندارم که غیر از طبقه اول از انبیاء عظام درباره کسی اینطور وارد شده باشد... مساله آمدن جبرئیل برای کسی یک مساله ساده نیست ، خیال نشود که جبرئیل برای هر کسی می آید و امکان دارد بیاید، این یک تناسب لازم است بین روح آن کسی که جبرئیل می خواهد بیاید و مقام جبرئیل که روح اعظم است، چه ما قائل بشویم به این که قضیه تنزل جبرئیل ، به واسطه روح اعظم خود این ولی است یا پیغمبر است، او تنزیل می دهد او را و وارد می کند تا مرتبه پایین، یا بگوییم که خیر، حق تعالی او را مامور می کند که برو و این مسایل را بگو... تا تناسب مابین روح این کسی که جبرئیل می آید پیش او و بین جبرئیل که روح اعظم است نباشد، امکان ندارد این معنا، و این تناسب بین جبرئیل که روح اعظم است و انبیاء درجه اول بوده است مثل رسول خدا و موسی و عیسی و ابراهیم و امثال اینها، بین همه کس نبوده است... در هر صورت من این شرافت و فضیلت را از همه فضایلی که برای حضرت زهرا ذکر کرده اند، با این که آنها هم فضایل بزرگی است، این فضیلت را من بالاتر از همه می دانم... و این از فضایلی است که مختص حضرت صدیقه (س) است.[1]
لقب پرفسور گرفته بودم
بابای خدا بیامرز ما دوست نداشت مجلات و کتابهای مصور آن دوره رو بخونیم. نمی دونم علتش چی بود ولی همون طور که گفتم نمی گذاشت نزدیک کتاب بریم. شاید در آن دوره تبلیغات شده بود که در نشریات و و کتابها عکس فرح رو بی حجاب چاپ می کنن و یا علل دیگری داشت، برای من هنوز هم که هنوزه معلوم نشده.
در آن دوره من تازه راه افتاده بودم. یعنی تازه با کتاب و مجله آشنا شده بودم. اصلا همینکه با الفبا آشنا شدم، با کتاب و مجله اخت شدم. کتابهای بزرگتر از سن خودم رو دوست داشتم بخونم و با اینکه یادمه مفهوم چیزهائی رو که می خواندم متوجه نمی شدم، اما می خواندم. نمی دانم این سماجتم برای چه بود انگار یکیمدام بهم میگفت: بخون بخون بخون. من هم اطاعت می کردم و دائم چیزهائی را که معنی اش برایم ثقیل و بقول معروف هضمش دشوار بود می خواندم ومی خواندم.
یکی هم مثل من بود که باباش ظاهرا نمی گذاشت کتابهای امیر عشیری و قاضی سعید را بخواند. او یک راهی پیدا کرده بود و هر صفحه راکه تمام می کرد، آن را می کند و دور می انداخت و من هم چون پدر مانع می شد همین کار رو بعد ها می کردم یعنی کتابهای جنائی رو میخوندم تا بیام به آخر برسم دیگه از کتاب چیزی نمی موند.
در آن روزگار یعنی دهه پنجاه برای ما دوران عشق کتاب بود البته برای برخی از دوستان مثل اسی و ن و...
ما هر هفته کیهان بچه ها می خریدیم و داستانهای مصورش را مدام پی گیر بودیم مثلا می خواستیم بدانیم آخر و عاقبت رابینسون کروزو بکجا می انجامد و یا تارزان در میان زنان وحشی چکار خواهد کرد ووو
من دوستان خودم را با کتابخانه عمومی که نزدیک محلمان بود آشنا کردم. اما چون کم سن و سال بودیم، کتابدار زیاد به ما رو نمی داد و گاهی نمی گذاشت از در بریم تو و بعد کم کم که بزرگ شدیم تنها کسی که پایش را از آن کتابخانه که الان به جای دیگر منتقل شده نکشید من بوده و هستم!
نمی دانم شاید مرض من از نوع حاد بوده که از ان زمان تا بحال افاقه حاصل نشده و شاید تا آخر عمر هم دست از سرم بر ندارد و با این درد بی درمان دنیا رو وداع کنم...
در آن دوره تلویزیون کم بود. شاید در هر ده خانه یکی پیدا نمی شد. و از تلویزون رنگی هم خبری نبود. برخی قهوه خانه ها برای جلب مشتری بیشتر تلویزیون گذاشته بودند. عصر ها با دوستان می رفتیم و از پشت شیشه تلویزیون نگاه می کردیم. چه کارتونهائی بودو چه سریالهائی! سریال امریکائی مرد شش میلیون دلاری تماشاچی زیاد داشت.
ما توی خانه برق هم نداشتیم چه برسد به رادیو و تلویزیون! شبها مخصوصا در شبهای زمستان روی کرسی یک عدد چراغ لامپا (١)گذاشته می شد و پدر مدام بما ما تشر می زد مواظب باشیم چراغ بر نگردد. در آن دوره انبری که ملازم بخاری چوبی بود لقب میر غضب گرفته بود و یادمه که پدر وقتی در شیطنت افراط می کردیم از مادر میر غضب را می خواست، ما شستمان خبر دار می شد که نزدیک است تنبیه شویم و می خزیدیم زیر کرسی تا آبها از آسیا بیفتد، جیکما در نمی آمد.
گاهی شبها همسایه ها برای شب نشینی و خوردن شبچره به خانه ما می آمدند و پدر برای آنها مختار نامه ترکی تعریف می کرد و بعدها یک جلد مختار نامه در بازار شیشه گر خانه چاپ شده بود، آورد و از دائی مرحومم میخواست شبها بیاید و برای اهل خانه و مهمانها بخواند.
در هر صورت ما در فضائی اینچنینی نشو نما کردیم...
با کتابخانه عمومی که آشنا شدم دیگر پایم را از آنجا بیرون نکشیدم و بخاطر اینکه زیاد کتاب زیر بغلم دیده می شد لقب پرفسور را گرفتم. دوست نداشتم درس بخوانم ولی به خواندن رمانهای جنائی علاقمند بودم و مجلات مصور را دوست داشتم. در کتابخانه با آثار هرژه آشنا شدم. کتابدار آنها را می داد به خانه بیاورم و در خواند و نگاه کردن عکسها و تصاویر آن کتابها افراط داشتم و این موضوع برای پدر اصلا خوش آیند نبودو ولی من عیبی در خواندن آن مجموعه نمی دیدم و دوست داشتم تمام اوقات خود را با آن کتابها سپری کنم.
اما گویا بزرگترها فقط چشم و گوش بسته هرچه را که افراد فهیم و تحصیل کرده و علما می گفتند می پذیرفتند و در بند این نبودند که بدانند چرا نباید مثلا این مجموعه که برخی عادات و رفتارهای غلط مثل شراب خواری و یا توهین به نماز و عبادات را تعلیم می داد و نا خود آگاه تأثیر منفی بر روح و روان میگذارد، نباید خوانده شود!
من نمی دانم شاید عده ای مرا تخطئه کنند و بگویند تو چرا این حرف را می زنی؟ اما من بعدها از همین نشریات آموختم که این مجوعه و تهیه کنندگان آنها چه کسانمی بودندو هدف آنها از آوردن آنها در میان نوجوانان این مرز و بوم چه بود؟
نمی شد کتب ضاله شناخته شده را بیاورند، اما می شد از راه دیگر وارد شوند و کتابهائی که برای نوجوانان جذابیت دارد و تصاویر چشم نواز آنها نو جوانان را مسحور میکرد، مثل دانه ای که برای پرندگان جهت شکار ریخته می شود، استفاده کنند!
کاش حوصله داشتم و در این باره زیاده از این می نوشتم اما....
----
١- لامپا/ ماخوذازفرانسه, چراغیکهبانفتمیسوزد ( اسم )نوعی چراغ که دارای مخزنی است جهت مایع قابل احتراق ( نفت روغن و غیره ) و فتیله ای در مخزن آن فرو برده و همچنین لوله ای شیشه یی دارد که فتیله را احاطه
کند. حباب چراغ برق .
جمعه30/2/90
میشو(میدان تیر)
عکسها: پرویز سلطانپور





ریواس[1](اوشگون)
گیاهان مفید در میشو:
ریواس، کاکوتی (ککلیک اوتی) شنگه، ترشک، سیر وحشی، پیاوا، غاز ایاغی، گوش اببیی، یاغلجا، دره دابانی و انواع گیاهان خود روی دیگر که برخی کوهنوردها می شناسند!
حیوانات وحشی دیده شده: مار ، خرگوش، گرگ، خوک و انواع مارمولک...
[1]ریواس یا ریباس، گیاهی است از تیره ی ترشک ها ( هفت بندها ) مورد استفاده ی خوراکی قرار می گیرد.
ریواس هنگام بهار در نواحی گوناگون ایران، دامنه ی کوه ها، کنار رودخانه ها و مناطق برخوردار از آب های راکد می روید و برگ ضخیم و گوشت دار این گیاه مصرف غذایی دارد. ریواس طبیعت سرد دارد و دارای ویتامین ها و املاح معدنی گوناگونی است. برای تمامی اعضای بدن، ماده ی غذایی بسیار ممتازی شمرده می شود و اثر شگفت انگیز و معجزه آسایی دارد. قابض است و برای تقویت معده و کبد مفید می باشد. خوردن ریواس برای بیماران تب دار و بی اشتها مفید بوده و یرقان ، وسواس ، سستی را درمان می نماید. در این گونه موارد می توان 100 گرم از آب ریواس یا رب ریواس را میل کرد. صفرا و دل به هم خوردگی را رفع می کند و برای حصبه و اسها ل گرم صفراوی مفید بوده و کرم کُش است. خوردن ریواس را نباید در برنامه ی غذایی از یاد بُرد. ریواس را برای تهیه ی خورش، کمپوت، مربا و شربت مورد استفاده قرار می دهند. مفیدترین طریقه مصرف آن، مصرف آب ریواس همراه با آب هویج ، کرفس ، خیار و سیب می باشد که یک سوم آب ریواس و دو سوم بقیه مواد است. ریواس اثر ملین داشته و اشتها آور است و برای افزایش اشتها و یبوست مفید می باشد. مصرف ریواس برای مبتلایان به سنگ کلیه و ناراحتی های مثانه خطرناک است. شیر مادرانی که ریواس می خورند، در نوزادان تولید اسهال می کند. ریواس، مقوی قلب و اعصاب بوده و برای درمان بواسیر مفید است. ریواس به عنوان فعال کننده ی عملکرد دستگاه گوارش، ناقل نمک های صفراوی و محرک ترشح کبد شناخته شده است. نخستین کار کرد آن در دهان این است که با تحریک جوانه های چشایی به واسطه ی مزه ی تلخ خوشایندش، موجب پاک شدن حفره ی دهان شده و دهان را برای چشیدن غذای بعدی آماده می سازد. این گیاه در معده سبب افزایش ترشح معدی و تحریک آن می شود. در نتیجه به طور کلی باعث بهبود عملکرد معده می گردد.علاوه بر این با تحریک ترشح نمک های صفراوی از کبد، به تنظیم جذب چربی از روده کمک می کند. ریواس خاصیت مسهلی، ضد التهابی و متعادل کننده ی عملکرد روده ها (درمان یبوست و اسهال) را داشته و در درمان یرقان، خونریزی معدی- روده ای، اختلال قاعدگی، ورم ملتحمه ی چشم، جراحات ناشی از ضربات و صدمات جسمانی، زخم های چرکی سطحی و سوختگی های حاصل از حرارت کاربرد دارد.
من می خورم و تو میکنی بدمستی
هدایت یکی از کسانی است که در باره عمر خیام و و رباعیاتش کتاب نوشته وماجرائی را به خیام نسبت می دهند که در اوایل کتابش آورده و من تا جائی که بتوانم، آنر
ا بیاری حافظه ام تعریف می کنم. البته سعی می کنم همان چیزی باشد که خوانده ام، وگرنه بخاطر زلقاتش پیشا پیش عذر می طلبم:
گویند روزی خیام نشسته بود و داشت شراب می خورد و این میخواری خویش را به گردن جبر می انداخت و می گفت:
ناکرده گنه در این جهان کیســــــت بگو
آن کس که گنه نکرد چون زیســــت بگو
من بد کــــــــــــنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چــــــیست بگو
در این هنگام سیلی بصورت خیام زده شد و جامی که در دست داشت پرت شد و شکست!
و سرود که:
ابریق مــــــــــــی مرا شکستی،ربی
بر من در عیش را ببســــــــتی،ربی
من می خورم و تو میکنی بدمستی
خاکم به دهن مگر که مــــستی،ربی
(بمناسبت زاد روز خیام)
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ ( سور انبیاء/105)
و در حقیقت در زبور پس از تورات نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به ارث خواهند برد!
جلسه درس و تفسیر قرآن، مسجد چهارده معصوم علیهم السلام.
هر شب بعد از نماز مغرب و عشاء
حدود یک سال از تشکیل اولین جلسه درس و تفسیر سپری شده است و امشب آخرین صفحه سوره انبیا در جزء هفده ترجمه و توضیح داده شد!
عکاس: ع توفیقی



یکشنبه ٢۵/2/90 ساعت 12 / میدان امام خمینی ره
تجمع علما و دانشگاهیان بر ضد کشتار مسلمانان حق طلب در ممالک اسلامی: یمن و بحرین...
امام جمعه :
آنها(مردم یمن ...) با الگو پذیری از ایران اسلامی بپا خاسته اند!



دانه اگر در زمین افتد و بمیرد
زمانی به خواندن رمان رو آورده بودم و آثار رمان نویسان بزگی چون داستا یوسکی و هرمان هسه و خیلیهای دیگر را که الان نامشان از خاطرم محوشده، علاقمند بودم و بالاخره از اربابای آقچا ساز یاشار کمال خوشم می آمد و بارها برای
خواندن، آن رمان دو جلدی را بدست گرفت بودم ولی هر بار محو و مات تصویرهای قشنگی که بکمک جملات کوتاه توسط نویسنده خلق شده بود و انصافا مترجم هم خوب توانسته بود از عهده بر اید، می شدم و بالاخره گمان نمی کنم جلد اول را تا ته توانستم بخوانم و همین طو ر تو قفسه گرد می خورد و هی در اثر جابجائی کتابخانه نخ نما می شد و بعد از چند سال دیدم اگر اینطور پیش برود، ارزشی جز ب دور ریختن نخواهند داشت و آنها را در چند گونی ریختم و دادم به یک بساطی.
بعد از چند سال امروز میان کتابای همان بساطی دیدم برخی آن کتابها باز م هست و در سلیقه و ذوق خودم به شک و گمان افتادم که نکند من بیچاره کتابهای خوب را نمی شناخته ام و دیگران بهتر از من می دانند چه کتابهائی را بخوانند.
در این هنگام یکی از اساتید فلسفه آمدند. او هم جزو افرادی است که نمی تواند از کنار کتاب باسانی و بی تفاوت بگذرد!
سر صحبت باز شد و ایشان از برادران کارا مازوف نام برد و از من سئوال کرد بخش فلان آن کتاب را یادم است که مفهومش چیه؟
گفتم والله من دیگر خواندن رمان برایم ارمغان و حاصلی جز سر گیجه ندارد و همه رمانهایم را بجز خانه ی قانون زده ی دیکنز که یک زمانی نسخه روسی اش را ( خلدینی دام) داشتم و الان ترجمه فارسی اش را دارم و مو خوره از عزیز نسین و چند تای دیگر ندارم و چرا آن چند جلد را نگهداشته ام؟ علتش این است که مو خوره مرا زمانی خیلی خنداند و خانه قانون زده هم رتمی کند دارد و هی تصمیم می گیرم بخوانم و نمی شود...
و برادران کارامازوف( بقول دوستی قره مازوفون کارداشلاری) من آنرا سالها قبل خواندم و در اول کتاب آیه ای از انجیل بود که خیلی بهم چسبید:
« آمین ، آمین ، به شما می گویم که اگر دانه ی گندم که در زمین افتد نمیرد ، تنها ماند : اما اگر دانه بمیرد ، ثمر بسیار آرد »
و اینکه می دانم این که آخرین تلاش نویسنده بوده و باصطلاح در مثل آخرین آواز قو ماند که سر می دهد!
خلاصه ایشان گفتند که من فلسفه خوانده ام و فلاسفه معمولا در دل موضوع رسوخ می کنند و میخوان لب مطلب را بگیرند( با عرض معذرت ابتدا فکر کردم گفت: ربّ مطلب
... )
بعد آن دست فروش محترم رفتند و یک کارامازوف زوار در رفته آوردند و مشغول تورق شدند تا آن بخشی را که آن استاد خوشش آمده بود برای من نشان بدهد و ای بسا نظرش این بود که نویسنده هرچه میخواسته در آن بخش گفته و خلاصه نقد و برسی محتوائی و شکلی کتاب گل کرده بود و من اظهار کردم. امثال یوسکی با نشریات قرار داد می بستند و برای اینکه مثلا در چند ماه یک رمان به فلان روزنامه بعنوان پاورقی بنویسند، مجبور بودند هرچه دوست دارند بطریقه جریان سیال ذهن بنویسند و قسم می خورم مطمئن نیستم آنچه از باب فضل فروشی گفته بودم، تا چه اندازه مطابق با واقع بود.
بعد در بار اینکه کدام نویسنده خوبه و چه نوع کتابهائی خواننده زیاد داره به بحث و گفتگو پرداختیم. گفتند: کتابهای داستانی مشتری زیاد دارند و کتابای کم حجم شیک ارزان قیمت هم خریدار دارند و خلاصه در جمع بندی به این نتیجه رسیدیم که: کتابها نیز مثل نشریات عمر مفید دارند مثلا نشریات در در میان مردم این طور شای است که یک هفته یا یک ماه عمر دارند و روز نام بیش از یک روز جذابیت برای علاقمندانش ندارد، کتابها هم تعدادی یک دهه و تعدادی ممکن است در برهه ای از زمان دست بدست بگردند و بعد از آن خود بخود کنار گذاشته می شوند و برخی همیشه مشتری دارند و مثل دیوان شاهکار ای ادبی شعرا و رمان نویسان بزرگ...
و به این نتیجه نیز رسیدیم که کتابخوان کم شده و عوامل زیادی در این امر دخیل است، از جمله گرانی کتاب و قوانین منع کننده حاکم بر کتابخانه های عمومی...
دوستی گفت: رفتم کتابخانه و فلان و میخواستم کتاب امانی را پس بدم، جوانکی که آنجا بود در آمد ک یک هفته دیر آورده اید باید دیر کرد بدید. کتابخانه خالی بود و سر میز ها فقط دو نفر دیده می شدند که آنها هم کاب درسی مشغول بودند.
گفتم : عیب نداره! چکار باید بکنم؟
گفت: خود بخود کامپیوتر شما رو حذف کرده باید تعهد بیدید دیگه دیر نمیارید، ما هم به شما کتاب بدیم!
رفته بودم رو صندلی و داشتم در میان کتابهائی که از روی اصول من در آوردی خودشان چیده شده بود و نظم و درستی نداشتند، از میان قفسه ها خم شدم تا گوینده را بهتر ببینم گفتم: چی فرمودین؟! خب یک کمی هم بفکر این کتابهای بخت برگشته باید بود، کسائی که کتاب می برن ممکن حتی تا یک ماه نتونن کتاب روتموم کنن، کتاب چیزی نیست ک هر وقت و هر ساعت حال بهره برداری از آن را داشت. باید مقداری اغماض کرد! والا ببینین، این اوضاع کتابخانه هاست! مگس توش پر نمیزنه و از آنطرف بخشنامه می کنند که فلان کتابها رو وجین کنید، چرا به فلان و بهمان دلیل و اخیرا کسی آنرا به امانت نبرده، در حالیکه آن کتاب یکی از بهترین کتابها بوده.
من زمانی کتابی را بخاطر اینکه مرجع بود نمیدادند ولی از رو نرفتم و با الحاح و اصرار گرفتم و آنقدر گرد روش نشسته بود که مجبور شدم برای اینکه گردش بپرد، کتاب را باز کردم و محکم بستم که صدا داد و چنان گردی ازش بلند شد که پیف طرف در آمد، گفتم: مرد حسابی، بنام مرجع بودن به کسی نمی دین بخونه و اونوقت میذارینش کنار که خواننده نداره!
ویکی از دانش آموزان در مدر سه در باره رجعت سئوال کرد. من در آن وقت محدود نمی توانستم پاسخ کافی و وافی بدهم واز آن طرف مورد نیاز به مطالعه داشت تا شبهه کاملا از سئوال کننده برطرف شود. بعد از اینکه دلیلهای خودم را در عدم پاسخ دادن بر شمردم، در آخر خطاب به آن دانشجو که دیگران نیز می شنیدندگفتم: جواب سئوالهای شما، آنها که اینجا می پرسید و آن سئوالاتی هم که یادتون رفته، همش تو کتاب ایقاظ من الهجعه است. کتابخانه هم دور نیست همین بغل مدرسه گوشه پارکه، برید از آنجا بگیرید و بخونید و جواب سئولات عقیدتی خودتون رو بگیرید. من چند سال پیش این کتاب رو خوندم . از آنجا گرفته بودم، هر چند کارم درست نبوده ولی یه نشونه ای داره و آنهم اینه که گوشه بعضی صفحات رو تا کرده بودم و خطی گوشه برخی صفحات هست نشون بده تا خورده بوده!
بعد چند روز یادم آمد و از همان دانش آموز سئوال کردم چی شد؟ کتاب رو گرفتی بخونی؟
گفت: اول گفتند، به امانت رفت و بعد گفتند وجین[1] شده!
جمعه 23/2/89
شهر بناب جدید، مسیل بطرف (پَئیه دره)
عکسها: پرویز سلطانپور


ابی مار گیر



وقتی سنگ را بر گرداند ، پنج مار بچه خوشگل سراسیمه می خواستند در بروند ولی ابی یکیش رو گرفت و بعد گفتم ول کند برود!
مار ها سمی بودند. گفت اگر از گردنش بگیری هیچ کاری نمی تواند بکند!
بعد از آن پرویز مدام توی راه حرف مار و اژدها رو پیش می کشید و اطلاعات خود را در باره اژدها در اختیارم گذاشت و گفت: مارها اگر مدت زمان معینی را زنده بمانند تبدیل به اژدها می شوند و این که آتش از دهان اژدها بیرون می زند بخاطر آن است که در گلوی اژدها غده هائی است که باز دمش با هوا ترکیب شده بصورت زبانه آتش از دهانش بیرون می زند.

سر راهمان رسیدیم به این نقطه زیبا.
منتظر بقیه بودیم، نیامدند. دریافتیم که برگشته اند، ما هم از اینجا بیشتر پیش نرفتیم.





تو آقای خوبی هستی
وقتی ساکم را روی تسمه قرار می دادم مطمئن بودم، مثل سایرین بدون درد سر راهم میدن میرم اونور، ولی...
همه رفتند ولی مرا نگه داشتد. گفتم شاید بخاطر قیافمه. آخه در بعضی جاها خیلی تبلیغات سوء هست.
اون مأمور گفت: گَل گَل!...
وارد یک تاق کوچک شدیم. یه جوری نگاه می کرد! گفت: هاردان گلیرسن؟!... = از کجا میای؟!
از اینجا به بعد رو فارسی می نویسم. گفت: اهل کجائی؟
بعد سئوال کرد: تو کیفت چی داری؟
کیف رو به طرفش هل دادم و گفتم خدمت شما، ببین چی توشه؟
یه جوری ریز با پاش رو مزائیک سیقلی ضرب گرفته بود و نگاهم میکرد که هیچ شکی برام نموند که من یه چیزیم هست. بهتر دیدم بحودم بیام و کمی جدی باشم و ببینم چه خطائی ازم سر زده این مأمور (سر حد خدمتی) این جوری نگاه میکنه و سئوالاتش آزار دهتده است!
گفت: کیف رو باز کن!
مثل بچه آدم هرچی تو کیف بود، ریختم روی میز.
ماژیکها رو برداشت و در حالیکه میخواست به اونا تو دستش نظم ترتیب بده، گفت: اینا چیه؟
ماژیکن،... باهاشون می نویسند!
یکی آبی می نویسه و یکی سیاه و...
بعد قرآن مترجم را که همیشه همرامه برداشت و باز کرد گفت: بخون!
گفتم: چشم! بسم الله الرحمن الرحیم الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلَائِکَةِ رُسُلًا أُولِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاء إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
ازم ایراد گرفت:... أُولِی نه اولا..
شما جای من بودید، وقتی یک نظامی به قرائت شما ایراد می گرفت، می تونستین بحث کنین؟!
وقتی تعجبم شدن گرفت که دیدم فارسی خونیش بدک نیست!
قرآن رو گذاشت. تو پلاستیک چند جور قرص سرما خوردگی بود. دو زاریم افتاد!!! سعی کردم لبختدم ملیح(!) باشه و گفتم: ... خسته دیم... بولار باش آورسی حبی دیلر!= سرما خورده بودم... اینها قرص مسکن و سر دردند!
اینطوری بود که فهمیدم وقتی مسافرت حارج میری، قرص مسکن همراهت باشه، کامپیوتر مثبت نشون میده و نگرت میدارن
دستش درد نکنه بعد از اینکه دید در گفتارم صادقم، گفت:
سن یاخجی آغا سان! خوش گلدبن.
(این رو دیگه ترجمه نمی کنم!)
ا
اول: مسحدی با مؤمنین اتدک زن ومرد. دوم: پارکی زیبا و خلوت، اصلا شهر خیلی خلوت یود. سوم: رود ارس از روی پلی که این طرف . آنطرف رو بهم متصل می کته
ـسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسـ
السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا سَیِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ
فاطمه فاطمه است
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است.
*********
دعا کنیم
طراوت سحر از اشک دیده ی زهرا(س)ست
و اشک دیــده ی ما آفریده ی زهرا(س)ست
به خط خـــون بروی درب خانه اش بنوشت
فدای یار شدن اصل ایده ی زهرا(س)ست
دعا کنیم بیاید یگانه منتقـــــــــــــــــــــمش
دعا برای ظهورش عقیده ی زهرا(س)ست .
ممنون از سارا خانم بخاطر شعر زیبا
باید بقیه را در دیدن زیبائی ها، یاری رسوند
امشب دیگه میخوام قال قضیه رو بکنم و قصه تصادف و گربه رو تموم کنم . آخه این دوستانی که میان وقتی با یه پست طولانی روبرو میشن، عطاش رو به لقاش می بخشن!
اما قبلش میخوام بگم این سیزده رو امسال در آلادر بودیم. آلادر یه دره ایه با صفا در اونطرف بناب جدید. یه رود کم آبی هم جاریه. بنظر من «میشو» از همه جا با صفا تره! اما نمی دونم چرا بچه ها همیشه وقتی پیشنهاد گردش میدن این مسیر رو انتخاب می کنن!
هر جا برم کتاب همراه خودم بر می دارم. گفتم تو خونه هم باشم کارم مطالعه است و حالا که میریم بیرون من میشینم تو چادر کتاب میخونم و اونها هم هر کاری دوس داشتند می کنن!
هوا خیلی خوب بود. یه کم ابری بود، اما خوب بود! با چند تا سنگ یه اجاق ساختم و بعدش غذا رو بار گذاشتند و سماور هم کوشه ای چنان از کوله اش دود بیرون می زد که بقول پرویز، انگار یه آتش سوزی عظیمی شده بود.
دور بر مون پر بود از خانواده هائی که باهر وسیله ممکن خودشون رو رسونده بودند آنجا تا دور هم بگویند و بخندند!
راستی امسال من خیلی کم سروصدای برخی خواننده های انکر الاصوات صد تا یه غاز رو از پخش صوتها می شنیدم. آخه قبلا هرجا می رفتیم عده ای بودند که صدای حبس صوت رو زیاد می کردند و آلودگی صوتی اینا اعصاب برامون نمی گذاشت! اما عوضش، بالای تپه یه عده جوون کنار یه چادری که رنگش بیش از حد شاد بود و تو ذق می زد، خودشون می خوندند و می رقصیدند. ابی نگاه می کرد و حرص میخورد، در حالیکه رو بر می گرداند با عصبانیت گفت: کاش یکی از ادا و اطواراشون فیلم بگیره و بعد بهشون نشون بده و بگه شما این کارا رو می کردین ها!
گفتم: ابی چقدر از این قرتی بازیها بدت میاد؟!... سعی کن هر کاری می کنی، آبرو ریزی توش نباشه! 
غذا آماده شده بود و دور هم جاتون خالی یه نهار عالی خوردیم و بعدش آونها رفتن بگردن و من در جادر نشستم به مطالعه.
شاید ایراد بگیرین ولی من اینجوری راحت ترم. بعد که بر گشتند، تا دوباره چائی درست کنند، رفتم کنار آب نشستم رو پاهام و اون بیت حافظ که میگه بشین بر لب جو و نگاه کن ببین گذر عمر و اینا یادم اومد!
آدما کاش گاهی زیر پاشون رو خوب نگاه بکنند. نه اینکه نگاه نمی کنند، کاش خوب ببینن، خیلی کم توجهیم به قشنگی های زیر پامون. داشتم به آب رودخونه نگاه می کردم و بعدش سنگها و سنگ ریزه ها نظرم رو جلب کرد بطرف خودشون!
چقدر طلا و جواهر زیر پامون ریخته و ما سرمون هواست! سنهای سیقلی رنگوارنگ و خوشگل! من یه دونه ریگ ندیدم که شباهت به بقیه داشته باشه. بگو میلیونها میلیون سنگ ریزه پیدا می شد اما من قول می دهم که حتی یه دونش شبیه هم نبود. من این را در جائی به دوستی تعریف کردم و گفتم چیزهائی رو که آدمها می سازند آنوقت کامله که همه یه شکل و یه اندازه باشن ولی مخلوقات خدا از جاندار بگیرتا شجر و حجر و مدر حتی یه دونه شبیه هم نیستند! شما می تونی پیدا بکنی؟ محاله!شروع کردم به جمع آوری سنگهائی که ازشون خوشم آمد، تا وقتی که مشتم پر شد و پاشدم آمدم دیدم جمع کرده رفته انداند.
می دانستم که انور رود خونه منتظرم اند. تو راه سنگها رو نشونشون دادم گفتند چقدر قشنگند!
نتیجه اخلاقی این خاطره: باید زیبائی ها رو نشون داد! باید کمک کرد مردم قشنگیهای اطرافشون رو ببینند!
...بعد از اینکه راننده چشم آبی وانت قبول نکرد من خرج تعمیرش را بدهم و پافشاری می کرد که باید در بیمه تکلیفمون روشن بشه، با قاطعیت گفتم: پس بریم! چند دقیقه بعد در دفتر بیمه بودیم. من عذز آوردم و به اون آقائی که قبلا دیده بودم و می دانستم که مدیرش است گفتم: والله من نمی خواستم بیام اینجا، دوست داشتم همون جا که تصادف کردم، قال قضیه کنده بشه، ایشون قبول نکرد... گفت: چه زود راهتون از اینورا افتاد! گفتم: من اگر بدون بیمه این ماشین رو می روندم، صدی نود این اتفاق برام نمی افتاد، برای اینکه بدون بیمه بامید خدا رانندگی می کردم ولی بعد از اینکه بیمه کردم، مشرک شدم نعوذ بالله و این اتفاق افتاد! - پس شما میگید بیمه کشکه و کسی ماشینشو بیمه بیمه نکنه؟!
- نه عزیز دلم! شما متوجه منظور من نشدی! من میگم آدم غیر از خدا به هر کی و هرچی امید وار باشه، امیدش تبدیل به یاس و حرمان میشه! مگه قصه حضرت یوسف رو نشنیدی؟ داشتند او را تو چاه می انداختند، خندش گرفت. برادرا گفتند: چرا می خندی؟ گفت: من فکر می کردم با وجود برادرانی قدرتمندی چون شما کسی نمیتونه به ام بگه بالای چشمت ابروست، اما حالا با دست شما به چاه می افتم؟...
رو کرد به وانتیه و گفت: شما چی میگید؟!
گفت: یا باید صد هزار تون بده یا اینکه ... !
گفت: باشه صبر کنین کار این آقا رو راه باندازم بعد، مثل اینکه نمیخوائین به توافق برسین!
.... من برای کپی گرفتن از خرت و پرتا اومدم بیرون. نمی دونم چه افسونی تو گوش وانتیه خوندند که وقتی دوباره برگشتم، قبول کرد هفتاد پنج هزار تومن بگیره و بره.
آدرس دادم و گفتم دنبالم بیاد تا از خونه پول بردارم و بهش بدم. آمدم خونه. همینکه کشو میزم را باز کردم یه پنجاه تونی شق قوقولی خروس نشنیده خودش رو انداخت جلو. عجب!!! من همه پولام دو تومنی بودند! تمام پولهای درشت رو قبلا برداشته بودم و چندین بار هم سراغ کشو آمده بودم ولی این پنجاه تومنی اصلا نبود!
اون پنجاه تومنی رو برداشتم و مقداری نیز گذاشتم روش و بیرون آمدم. دیدم سر کوچه تکیه داده به ماشین فکسنیش. تا مرا دید پیش آمد و در حالیکه پول را به دستش می دادم ، گفتم: ببین دوست عزیز! این پول رو بگیر، اما یه قران راضی نیستم اگر از خرج تعمراتش اضافه اومد، بر نگردونی ، خود دانی!
او هم در حالیکه ته اسکناسها رو گرفته بود، قاطع نزدیک صورتم آورد و گفت: ببین حاج آقا! من این پول رو اصلا خرج تعمیر ماشین نمی کنم! این رو می برم بدم به صاحب خونه تا نیاندازدم بیرون! خیالت آسوده باشه!
...در باره گربه ها مطلب خیلیه اول یادتون باشه هیچ وقت سبیلاش رو نچینین، آخه حیونی وقتی میخواد رو دیوار راه بره سبیلاش کمک بزرگی بهش میکنه و خیلی به دردش میخوره. به کمک اون چند تا تار درازبی قواره رو دیوار تعادلش رو حفظ می کنه اگه شما سبیلهاشو قیچی کنین چطوری رو دیوار راه بره...
....فلانی چقدر خوب متوجه میشه !/با پیشته پیشته پیش میاد!
باز هم یک خواب و رویای صادقه. من هر بار که خواب میبینم باید خیلی در بارش به تأمل و تفحص بپردازم و خیلی مواظب خودم باشم. شما نمی دونین که من چقدر در این باره گاهی به زحمت می افتم. 
- باز چی شده حتما باز هم خواب دیدی، خیر باشه!خوابه دیگه همه می بینن! ... اصلا چرا اینقدر روی این موضوع زوم میکنی! مثل همه صب پاشو بار و بندیلت رو ببند برو پی کسب و کارت و این قدر نرو تو نخ خواب و رویا!
- آخه چکار کنم دست خودم نیس والله! تا میام سرم رو بزارم رو بالش میگم امشب باز چه خوابی می بینم؟! گاهی یادم میره و هروخ یادم می افته میگم امشب نوبت خواب دیدن ماست و آنهم خوابی که ممکنه تو درد سرمون باندازه و گاهی هم خوابام رو خودم تعبیر می کنم و گاهی هم میگم بابا! بی خی! اتفاقی نمی افته انشالله!... پامشم میرم پی کارم و گاهی هم میگم، این خواب نتیجه فلان صحبت دیشب و یا فبل از اونه!
- خب ، حالا چی دیدی؟
- دیدم تو خیابون و یا جاده دارم میام منتها یکی جلوم سبز شد و حمله ور شد، هرچه کردم از دستش در رم نشد و از خواب بیدار شدم. سعی کردم فراموش کنم. و فراموش کردم. خیلی خواب وجشتناکی بود! کابوس بود. بعد که از خواب پاشدم طبق معمول رفتم پی کارام! مثل بقیه مردم که هرکی یه کاری داره.
*
باید می رفتم به .... یه راهیه تا اونحا نسبتا طولانی. رفتم اونجا نامه رو که دادم، گفتم یه کپی به ام بدن. یه آقائی بود که گفت کپی ندارن. گفتم اداره به این عریض طویلی کپی نداره؟
گفت: چرا داشت اخیرا خراب شده انداختیم تو انباری!
- اسکن کن بعد ازش یه پرینت بده....
خلاصه دست خالی برگشتیم بی آنکه رئیس رو ببینیم. اگر ایشون تشریف داشتن، ازش خواهش می کردم از دستگاه فاکس برام از اون نامه یه کپی در بیاره لا اقل.
اومدم بیرون . یکی زنگ زد. همون که قبلش زنگ زده بود و گفته بود کارم داره و من گفته بودم صبر کنه تا کاری که رو دستمه تموم بشه برم خدمتش. باز همون بود که زنگ زد! گفتم الان از فلان اداره بیرون آمدم، دارم چهار نعل بسوی او می تازم و او گفت که تا ده دقیقه دیگر در بانک منتظرمه اگر نرم میذاره میره دنبال کارش و دیگه نمی بینیمش!
گفتم هر طور شده خودم رو می رسونم. داشتم یه کم با سرعت دربلوار سه بانده یکان به طرف امام زاده احمد می راندم. رسیدم به میدان ورودی یکان از طرف امام زاده. اما یه وانتی دور زده بود میخواست از مقابل رد بشه که: یا ابولفضل!!!
حالا خر بیار و باقالا بار کن. هر دو پائین اومدیم. راهنمای طرف راننده ماشینم شکسته بود. دست به سپرش کشیدم و میون دوتا ماشین تکه های راهنماقاطی خاک وخل رو زمین ریخته بود! و یه فرو رفتگی کنار چرخ وانت بود که من فکر کردم این بلا فبلا بر سرش او مده.
من از یه چیزی خیلی تعجب می کنم و شما هم تعحب بکنید! در آن برهوت ( برهوت که میگم، آونائی که از آن مسیر عبور کرده اند می دانند که کسی پیاده اونجا دیده نمی شه) یه دفعه دور ما پر شد از آدمهائی که هر کس نظری داشت. می گفتن وانتی مقصره ولی وانتی پاشو کرده بود تو یه کفش و ( متوجهین... دیشب چه خواب دیده بودم؟!) که الا و بلا باید افسر بیاد و خودش هم زنگ زد و آدرس رو به کمک اشارات و حرکات سر و دست داد.
یک نفر از آن میان گفت: فلانی قبلا قانون اینجوری بود که هرکی در میدان دور می زد باید منتظر می موند اونی که مستقیم میره رد شه، ولی این قانون منسوخ شده و الان شما مقصری؟؟
وای دده!
گاومون زائید! نوبت که به ما رسید آسمان تپید!
خلاصه! بعد از چند دقیقه دو تا گشت سر رسیدند و مأمور محترم یه جوری که من مقداری دلتنگ شدم، رو به من گفت: فلانی ( تقریبا در اینجا همه می شناسنم) سر کیسه رو شل کن!
این هم بگم که معمولا وقتی بلا بر سر یکی آوار میشه بقیه با حرفای دو پهلو و نیش دارشون رو درد نمک می پاشن. باور نمی کنین؟ خوب خدای نکرده یه وخ دچار نمی شین، اگر دچار ناراحتی شدین این حرف من اونجا یادتون می افته، میگین فلانی چقدر خوب متوجه میشه بعض وقتا!
اونجا افسره هم طوری من رو مخاطب ساخت و گفت : سر کیسه رو شل کن، که از صد تا فحش بد تر بود....
مدارک من رو گرفت داد دست راننده چشم آبی که بریم بیمه.
گفتم: باور کن من سه روز پیش بیمه شو تمدید کرده ام، بریم من خرجش رو بدم درستش کنن.
قبول کرد. من از پیش رو و ایشان از پشت سر راندیم بسوی یکی از صافکاری ها و اوستا یه نگاهی کرد و گفت: فوقش بیست تومن خرج صافکاریشه!
گفتم: باشه شما درستش کن !
میخواستم از کیف پول در آرم اما وانتییه در آمد که: پس نقاشی چی میشه؟
در حال گفتن این حرف، خم شده بود و پیروز مندانه به فرو رفتگی می زد.
- اونم بدین همین بغل یه نقاشه ببینه بگه چقدر خرجشه.
نخیر! ایشون گفت قبول نمی کنه باید بریم بیمه تکلیفمون روشن بشه و خلاصه حرفش این بود که گفت تا هفتاد تومن از من نگیره راضی نمیشه و هر قدر به او گفتند: چه خبرته به خرجش نرفت و خلا صه من قاطع گفتم: باشه بریم بیمه.
(تا اینجا دیشب نوشتم)
ادامه داره....
قول میدم بقیش خوشتون بیاد... در باره اون گربه هم مینویسم ، آخه...
(این قسمت رو بعد از نماز صبح نوشتم) با پیشته پیشته پیش میاد! قول دادم باز هم در باره خواب و تصادف دیروز بنویسم و در باره اون گربه هم می نویسم. در باره گربه ها مطلب خیلیه اول یادتون باشه هیچ وقت سبیلاش رو نچینین، آخه حیونی وقتی میخواد رو دیوار راه بره سبیلاش کمک بزرگی بهش میکنه و خیلی به دردش میخوره. به کمک اون چند تا تار دراز رو دیوار تعادلش رو حفظ می کنه اگه شما سبیلهاشو قیچی کنین چطوری رو دیوار راه بره. بعد زیاد سر به سر این موجود مرموز نذارین که عجیب کارها داره! من چند چشمه از کارای این موجودات ملوس نقل می کنم، تا حساب کار بیاد دستتون. شاید بنظر شما برسه که این حیون خیلی ترسوه! درسته اگر پیشته کنین در رفته و با پیشته پیشته پیش میاد! تند بگی پیشته در میره ملایم بگی پیشی پیشی میاد نزدیکتون و خودش رو می ماله به پر و پاچتون. این موجود خیلی هم زرنگه اگه ازتون بترسه، وقتی نزدیکش برین گردنش رو کج میکنه و چنان میاو سوزناکی میاد که دلتون بهش می سوزه، و اگر زیاد رو بهش بدین واویلاست... گر به رو از پشت بام باندازین روپا زمین میاد و خیلی هم فرزه و می تونه در مقابل کوچکترین خطر سریع از خودش واکنش نشون بده. یکی تو خونش چند تا کفتر داشت یک روز اومد دید گربه داره یکی شو میخوره و چند روز زاغ سیاهش رو چوب زد و بالاخره گرفتش و چون قسم خورده بود قصاص کنه، گربهه رو انداخت داخل گونی و برد در یک جای زنده بگورش کرد و بر گشت. می گفت نشسته بودن دیدم یک دفعه در دیوار من رو صدام می زنن. خیلی ترس برم داشت و پا شدم فوری خودم رو رسوندم به جائی که اون رو چال کرده بودم و از زیر خاک درش آوردم، صدا ها قطع شد. بازم ادامه داره....
عکس یادگاری
خیلی کم پیش میاد این جوری، در هوای ابری و یا گرگ میش طرف غروب تو حیاط دور هم بشنیم چائی بخوریم و منتظر آوای خوش و دلنشین اذان مغرب بشیم و بعدش همینکه صدای اذان از بلندگوی مسجد بگوش رسید، پاشیم و وضو بگیریم و آماده شیم بریم مسجد.
ما همین طور نشسته بودیم و مثل هرکس غرق درخودمان افکار و آمالمون.
بچه ها چند تا پشت سر هم عکس گرفتند و هیچ کدوم باندازه این عکس در من ناستالوژی ایجاد نکرد. (اگه این ناستالوژیه رو در جای خودش بکار گرفته باشم خیلی خوبه آ) من این عکس رو باصرار عکاسش اینجا گذاشتم. خب ! ایراد نگیرین نخواستم دلش بشکنه.از اون گذشته، این خونه متعلق بمنه و هر جور دوس داشتم رفتار می کنم. البته این حرف به این معنی هم نیس که من خدای ناکرده میخوام افاده بیام آ. میخوائین بردارم؟!
کاش دیشب شام نی خوردم و ...
خدا از سر تقصیرات من بگذره که من اینقدر آدم یه جوری هستم! باور کنید آدمای موفق همشون سر بزیر و مواظب حرف زدنشون هستند و به ما لا یعنی تکلم نمی کنن! اصلا امثال من زیادند و امثال شما زیادتر. وقتی جائی میرن بعد از صجبت های عادی میرن پی کارشون اما امثال من خیلی دری وری میگن و آخرش هم ...
راستش زنگ زدند و گفتند نهار فلان جا تلپّیم و نرو خونه که برهوته! روندیم بسوی آدرس داده شده و بعععععله! درست موقعی رسیدیم که غذا رو می کشیدند در بشقابهای چینی و بحث بر سر این بود که چلو مرغ چنگ به دل نمی زنه و برای همین دوتا خورش تهیه کرده بودند تاهرکی از هر کدوم رو دوست داشت بخوره.
گفتم: کاش دیشب شام نمی خوردم و صبحانه هم فراموشم می شد...
بعد از نهار یکدفعه بچه ها فیلشون یاد هندستون کرد و گفتند: پاشید بریم چائی رو در یک جای با صفا در بیرون بخوریم.
هرچه گفتیم :بابا! نگا به آفتابی بودن هوا نکنید هرجای با صفا بریم باز سوز و سرما دکمون می کنه!
هیشکی قبول نکرد و حتی بعضیا پافشاری هم کردند.
جونم براتون بگه، لازم نبود کتری برداریم چون خانم اخیرا یه سماور زغالی برنجی ابتیاع نموده اند و شاید برایشان اتحاف شده، آمدیم از خانه آنرا برداشتیم راندیم بسوی یوموری تپه.
هوا خیلی ناجور بود، ابدا توجه نکردیم به جزع و فزع ضعیفه ها که مدام متذکر می شدند : وای! چقدر هوا سرده.
و بالاخره گفتیم: تا یه چائی از این سماور برنجی نخوریم بر نمی گردیم!...
***
... راستش می خواستم در باره عکس اون منظره چند کلمه بنویسم ولی مطالب دیگر پیش آمد .
خب، خوب به درختها ی موجود در گوشه تابلو بنگرید. این تابلو اگر در خارج از ایران کشیده می شد، بی برو بر گرد جزو شاهکارهای هنر های تجسمی(١) بود.
درخت اولی از سمت راست بهش دقیق بشین! البته این قسمتی از یک تابلوئی است که در دیوار خانه دوستمان که نهار را آنجا نوش جان کردیم، توسط استاد مسلم هنر شهر ما که مثل آفتاب می درخشه کشیده شده. درخت اولی از سمت راست رو شاخه هاش برف نشسته و دومی خیلی سر حاله و سومی پائیزیه و چهارمی...
من میگم از خوش ذوقی استاد است و الا خوب می دانند که چهار فصل هم زمان در یک نقطه از محالات است که جمع بشود
-------------------------------------
١- هنرهای تجسمی که به آن گاهی هنرهای بصری یا دیداری نیز گفته میشود، آن گروه از هنرهای مبتنی بر طرح است که مشخصاً حس بینایی را مخاطب قرار میدهند. هنرهایی چون نقاشی،خوشنویسی، مجسمهسازی، طراحی، عکاسی، گرافیک، طراحی صنعتی، معماری و طراحی داخلی و همچنین هنرهای مشتق از آنها از این دستهاند. هنرهای تجسمی با هنرهای نمایشی، شنیداری و کلامی و دیگر انواع هنر متفاوت است، هر چند این تقسیمبندی چندان محکم نیست. در حال حاضر و در کاربرد کنونی، هنرهای تجسمی شامل هنرهای زیبا و هنرهای کاربردی است، هنرمند تجسمی بهشخصی اطلاق میگردد که در زمینه هنرهای زیبا، هنرهای دستی و هنرهای کاربردی فعالیت میکند.
ختم چهل یس و...
می دونین که امسال بعد از نصف شب، درست زمانی که خواب خیلی می چسبه، سال تحویل شد.
قبلش گفته بودن که در مسجد می نشینیم و ختم چهل یس می گیریم.
با اینکه من مخالفت کردم اول، ولی بعد گفتم خیلی خوبه حالا بجای اینکه تو خونه بشینیم و غیبت این و اون رو بکنیم میائیم در مسجد قران می خونیم، چی از این بهتر!
ساعت دوازده راه افتادم. در مسجد چندتا از آنهائی بودند که همیشه میان. تعداد مون کم بود اما عیب نداره، مهم اینه که همین چند تا چهل بار سوره یاسین رو خوندند و بسوی آب داخل لگن فوت کردند. بعدش آقا معلم رفت و مقداری زعفران آورد و یه تکه چوب هم آورد که خوب نوکش را تیز کرده بود تا سلامهای قرانی رو بنویسیم توی بشقاب و بشوییم تو آبی که چهل بار بطرفش فوت کرده بودیم بعد از قرائت یس!
آقا توفیقی هرکی سوره را به آخر می رسوند، یه دونه گنده داخل آب
می انداخت و چند بار هم شمرد و گفت مثلا ده تا خونده شده و پونوزده تا خونده شده و بالاخره وقتی سی تا رو رد کردیم تا بار چهلم شمارش معکوسش شروع شد:
-هش تای دیگه بخونین تموم میشه.... هفتا ... شش تا..
بالاخره یه ساعت مونده به تحویل سال چهل بار یس خوندیم و فوت کردیم به آب...
یه جوک قرانی برای ترک زبانها
هر بار به آیه بیستم سوره یس وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنکُمْ جِبِلًّا کَثِیرًا أَفَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ می رسیدم، یاد یه مطایبه ای می افتادم که از کسی شنیده بودم و بخاطر اینکه آخر این پست کمی موجب انبساط شما بشه نعریف می کنم:
قبلا در باره استخاره چند جمله نوشتم، اینبار هم ماجرا مربوط می شود به کسی که داشت به مسافرت می رفت و آمد محضرآقا در ده و گفت: یه استخاره بکن!
و همین آیه بیستم آمد. چون آیه را برایش خواند، او شبیه جمله ترکی (ولقد ازللر جیبینده کسله) متوجه شد، که معادل (تورا می زنند و جیبت را می برند) است.
استبعاد کرد و گفت: در قران ترکی که نیست! و رفت. اتفاقا در راه عده ای بر سرش ریختند و تا می خورد زدند و جیبهایش را خالی کردند.
با حالی زار به ده برگشت در حالیکه وردش (ازدیلر، جیبیمی کسدیلر!= زدند و جیبهایم را خالی کردند ) بود.
شــب عید است و یار از من چغندر پخته میخواهد
خیالش می رسد من گنـــــج قارون زیر سر دارم!
باز بهار از راه رسید و باز بچه ها به صرافت افتادند جوجه بگیرند و بزرگ کنن تا مرغ بشن و بعدش متوجهین که، مرغاتخم می کنند و تخمها اونقدر زیاده که میبرنش بازار و بعد کم کم آنقدر در تجارت تخم مرغ موفقند که عاقبت قصه اون مرد تکرار میشه که طبق پر از تخم مرغ رو گذاشته بود بر سرش و داشت می آمد که یک نفر در عالم خیال دست بر سینه برد و گفت: سلام علیکم
و او هم در عالم واقع خم شد به سلام دهنده که فقط در ذهن او واقعیت داشت، سلام کند، همه تخم مرغها از طبق ریخت ...
حالا قصه بچه ها هم از این قراره. هر سال با گرم شدن هوا، میرن جوجه دهاتی(!) و یا رنگی روز شهری میارن تو خونه به این امید که پرورششون بدن، اما به سر نوشت ماهی های سرخ داخل تنگ مبتلا میشن که در ایام عید چند روزی مهمون اکثر خونه هااند.
یا صب می بینن یکی مرده و دیگری هم سرش گیج میره ونمی تونه سرپا بایسته و شایدم یه گربه خوش بخت شب عیدی دلی از عزا در بیاره وبا کارش برای خودش دشمن تراشی کنه.در هر صورت دیشب نتونستیم از بس جیک جیکشون گوش خراش بود بخوابیم. و شب هم تلویزیون و مطالعه قراموشمون شد و مهمون ها هم سرشون گرم این تازه وارد ها بود، و حتی یک از مهمونهای دقیق با هیجان و هیاهو گفت این کوچلو رو باش، چه خط چشمی هم داره!
راستش یکیش عین کسی بود که سرمه یچشم زده باشه دور چشماش قشنگ خط سیاه طبیعی داشت و جیک جیکهاش گوش فلک را کر می کرد.
همه جوجو، یکی قوقو!
یه ماجرائی میگم شاید شما باور نکنین، خانم می گفت: در همسایگی ما زنی بود که مرغ و خروس زیاد تو خونه داشت و تخم مرغها رو نگهمیداشت و وقتی تعدادشون ده – بیست تا می شد، و می خواست زیر مرغ برای جوجه در آوردن قرار بده خودش قشنگ بزک می کرد و سر مه بچشم می زد و (چالما) (١) می بست، وقتی جوجه ها از تخمها بیرون می آمدند، همشون چالما به سر و سرمه زده بیرون می آمدند!
می گفت: به دخترش هم گفته بود در حین گذاشت تخم مرغا به زیر مرغ اگر بوگوید: همه جوجو یکی قوقو، همه مرغ و فقط یکی خروس میشه، اما دختره از روی سهل انگاری و شوخی بر عکس گفته بود، همشون غیر از یه دونه خروس در اومدند!
توضیح بک واژه:
١- چالما: ترکی است. شلمه. شمله.
چالما زدن یا بستن: سابقا اکثرزنان روستاهای آذر بایجان شالی مخصوصی بعنوان رو سری می پوشیدند که گوشه های آن را برای راحتی در حین کار و یا به جهات دیگر از دو طرف به دور سر می پیچیدند. از فرهنگ واژگان خودم 
اما حیفه اعمال روز عید رو در ادامه ننویسم. ما هر کاری بکنیم ، بالاخره باید ببینیم شرع مقدس چه دستوری داره! علی علیه السلام فرمودند: هر روزی که در آن معصیت خدا نشود، عید است!
اعمال عید نوروز حضرت صادق علیه السلام به مُعَلَّى بن خنیس فرموده که چون روز نوروز شود غسل کن و پاکیزه ترین جامه هاى خود رابپوش و به بهترین بوهاى خوش خود را خوشبو گردان و در آن روز روزه بدار پس چون از نماز پیشین و پسین و نافله هاى آن فارغ شوى چهار رکعت نماز بگذار یعنى هر دو رکعت به یک سلام و در رکعت اوّل بعد از حمد ده مرتبه سوره اِنّا اَنْزَلْناهُ بخوان و در رکعت دوّم بعد از حمد ده مرتبه سوره قُلْ یا اَیُّها الْکافِروُنَ و در رکعت سیّم بعد از حمد ده مرتبه سوره قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ و در رکعت چهارم بعد از حمد ده مرتبه قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ و قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ بخوان و بعد از نماز به سجده شکر برو و این دعا را بخوان :اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ الاْوْصِیآءِالْمَرْضِیِّینَ وَعَلى جَمِیعِ اَنْبِیآئِکَ وَرُسُلِکَ بِاَفْضَلِ صَلَواتِکَ وَبارِکْ عَلَیْهِمْ بِاَفْضَلِ بَرَکاتِکَ وَصَلِّ عَلى اَرْواحِهِمْ وَاَجْسادِهِمْ اللهم بارِکْ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَبارِکْ لَنا فى یَوْمِنا هذَا الَّذى فَضَّلْتَهُ وَکَرَّمْتَهُ وَشَرَّفْتَهُ وَعَظَّمْتَ خَطَرَهُ اَللّهُمَّ بارِکْ لى فیما اَنْعَمْتَ بِهِ عَلَىَّ حَتّى لا اَشْکُرَ اَحَداً غَیْرَکَ وَوَسِّعْ عَلَىَّ فى رِزْقِى یا ذَا الْجَلالِ والاکرام اَللّهُمَّ ما غابَ عَنّى فَلا یَغیبَنَّ عَنّى عَوْنُکَ وَحِفْظُکَ وَما فَقَدْتُ مِنْ شَىْءٍ فَلا تُفْقِدْنِى عَوْنَکَ عَلَیْهِ حَتّى لا اَتَکَلَّفَ ما لااَحْتاجُ اِلَیْهِ یا ذَا الْجَلالِ وَالاِْکْرامِ
خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد آن اوصیاء پسندیده و بر همه پیمبران و رسولانت به بهترین درودها و برکت ده بر ایشان به بهترین برکتهایت و درود فرست بر ارواح و اجسادشان خدایابرکت ده بر محمد و آل محمد و برکت ده به ما در این روز که آن را برترى داده و گرامیش کرده و شرافتش دادى و مقامش را بزرگ کردى خدایا برکت ده به من در آنچه به من تفضل کرده اى بدانسان که هیچکس را جز تو سپاس نگذارم و روزیم را وسیع گردان اى صاحب جلالت بزرگوارى خدایا هر چه از من پنهان شده مبادا کمک و نگهدارى تو از من پنهان شود و هر چه را گم کرده ام مبادا یارى خویش را بر آن از من گم کنى تا خود را به زحمت نیندازم درباره آنچه را بدان نیازمند نیستم اى صاحب جلالت و بزرگوارى چون چنین کنى گناهان پنجاه ساله تو آمرزیده شود و بسیار بگو یا ذَا الْجَلالِ والاِْکْرامِ
امروز جمعیت تقریبا در خیابانها چند برابر شده بود.
حلو عابر بانکها حد اقل بیست نفر به صف ایستاده بودند.
انقدر ماشین آمده بود در خیابانها که یک مسیر کوتاه رو باید با اعصابی خط حطی طی می کردی.

حرفه ای نیستم، دوربینم هم کار آمد نیست ولی این عکسها بهتر از هیچی یه!
چند تا عکش گزفتم یواشکی از ...

و از...

واز....

آخر سر از این ماهی های قرمز خوشگل داخل تشت...
.. اما حسین اقا دلدار، اون دوست قدیمی ما که ساالها قبل خیلی به خونه پدری در بناب جدید می رفت و هروقت میومد مخصوصا در فصل بهار و تابستان که می رفتیم در کوچه باغهای بناب قدم می زدیم و از رمان و رمان نویسهای بزرگ صحبت می کردیم و ایشان ایراد می گرفت از من که چرا وقتی رمانی رو شروع می کنم، دقیق نمی خونم ..
راست می گفتند! من مثلا کلیدر را اگر می خواستم بخونم، از هر پارا گراف فقط چند خط می خوندم و ... آخه اینجوری کتاب زود تموم می شد! اعتراض می کردند و من می گفتم: آخه کتابهای دیگر هم هست و منتظرند و وقت کم!
بعد او اشعارش را براییم می خواند و از کارهای بزرگی که در آینده باید انجام داد و اینکه کتابهای کرشنا مورتی...
صد سال تنهائی و از بوئندیا های بیشمار گارسیا مارکز حرف می زد در صد سال تنهائی!
بعد من هم داستانهای کوتاه صدتا یه غازم رو می خوندم و ایشون تشویق می کرد!
تفنگ بادی را دوست داشت مخصوصا اون قسمتش رو که دوست اسی می رفت در خونشون و بعد از اینکه در می زد فوری از تیر برق می رفت بالا... اون قسمتی که دوست اسی حین عبور از زیر درخت آلو خواسته بود تاب بخورد و شاخه شکسته بود و دیگه از ان به بعد از ترس بابای اسی پاش رو تو خونه اونها نمی گذاشت!!!
تفنگ بادی در یک روز نامه محلی چاپ شد و بعدش اصلا فراموش مان شد که اصلا همجو قصه ای بود!
بعد یاردانقلی هم در آستانه انتخابات گل کرد. یه داستان طنزی بود که شخصیت اصلی عکس نمایندش رو می زد بر سر چماق و می آمد در خیابان شعار می داد و یا کاندیداش رو کول می کرد تا برای مردم سخنرانی کند.
بعد از اینکه حجت عبد الرحمانی در روزنامه اش چاپ کرد، مرا همین آقا دلدار در خیابان دید و گفت: منظورت کدوم کاندیدا بود؟!
از آن سالها خیلی گذشته؟
ما دیگه وقت نمی کنیم دور هم باشیم و یا اصلا هرکدوم برای خودمون یه وجهه ای قائلیم و نمی خوائیم مزاحم ما بشن شاید!!

این همان آقا اسمائیله دوست دوران نوجوانی ما و شخصیت دوم ( تفنگ بادی) ، در کنار ما نشسته در دفترش بانک صادرات که ریاستش رو بعهده داره!
باز یه رویای صادقه
اکثر خوبای من صادقه اند و قبلا در این باره نوشتم چند بار و اخیرا هم یه پست خیلی مفصل درباره خوابی که دیدم و و بعد تعبیر شد نوشتم . من اصلا نمی توانم از کنه و واقعیت این موضوع چیزی بگویم. چرا که این وادی حیرت است و کسی حقیقتا نمی دونه خواب و رویا منشا اش چیه و قضیه ایه واقعا پیچیده و کمتر کسی سر در میاره ولی هستند و بودند کسانیکه خوب می تونستن تعبیر کنند. حضرت یوسف یکی از آنها بود، اصلا معجزه حضرت یوسف تعبیر خواب بود.
از پیامبر هم نقل شده که فرمود خواب رو نباید به همه کس گفت و بهتر است تا چهل روز نگوبد.
و در میان عرف هم عقیده بر این است که خواب و رویا متعلق به کسیه که آن را تعبیر میکنه نه کسی که آن را دیده. به این معنی که خواب را هرکس تعبیر کرد، مطابق تعبیر او واقع میشه.
خوبه جر نخوردی!
میگن یکنفر در خواب دبد یک پایش را در مغرب و دیگر ی را در مغرب نهاده است! خواب خود را تعریف کرد و یک نفر گفت: خوبه جر نخوردی!
بعد همان خواب را نزد پیامبر تعریف کرد. پیامبر فرمود: آیا این خواب را به کسی گفته ای؟
- آری!
- چگونه تعبیر کردند!
- یکنفر گفت خوبه جر نخوردی!
پیامبر فرمود: تغبیر خواب تو این بود که تو آنقدر قدرتمند می شدی که به مغرب و مشرق تسلط پیدا می کردی، اما قبلا کسی دیگر طور دیگری تعبیر کرده بر عکس آن برای تو اتفاق می افتد
رویای صادقه دیگر
راستش دیشب دیدم که در .... هستم و نگرانم که صدمه ای بهم برسه. وقتی از خواب بیدار شدم گفتم: امروز برای من دعوت نامه میاد.
رفتم بیرون. بعد از این ور و اون ور وجابلقا و جابلسا، بالاخره در نماز جمعه شرکت کردم. بعد از نماز اعلان شد که عید نزدیک است و برای نیازمندا دست در جیبهاتان بکنید!
خیلی ها کمک کردن.
...
وقتی رسیدم به خانه، ابی پیش دستی کرد و سلام داد و گفت: برای شما دعوت نامه اومده.
گفتم که خوابش را دیده می دونستم دعوت نامه میاد.
در همایش تحول اقتصادی و هدفمند سازی رایانه ها که از طرف کمیته پژوهش اداره آموزش و پرورش، با همکاری ادارات و ارگانها در آمفی تئاتر اداره ارشاد برگزار شد، شرکت کردیم! چند تا از دانش اموزا مقاله خوندن و مام گوش کردیم.
خیلی ها بودند. دست بچه ها درد نکنه خوب تونسته بودند دست پخت بابا و ماماناشونو اونجا بخونن.
- حاجی نمی دونم علت چیه که اکثر مقالاتی که دانش آموزا تهیه می کنن، اون قوت و انسجام و پختگی لازم رو نداره.... نمی دونم شاید وقت نمی کنن، یا اینکه خوب راهنمائی نمی شن و یا یا انگیزه ندارن و فقط میخوان پاسخ فرا خوانها رو بدن...
- اکثرا از اینترنت در میارن دیگه...
این کار درسته ؟!
- نه !... اما موضوع اینه که همینکه مقاله تهیه می کنند، حتی شده از اینترنت و یا با رو نویسی کردن، بخودشون جرات میدن در میان همچیو جمعیتی بخونن قابل تقدیره؟
-ولی من نظرم اینه که اگر می دونستن در کدام جایگاه قرار می گیرن و به اهیمت کار واقف بشن حتم دارم تا برسن پشت تریبون از ترس هزار نوع درد و بلا میاد سراغشون، اینکه راحت میرن پشت تریبون قرار می گیرن، متوجه نیستند!
این صحبت ها بین من و جاجی در خلال قرائت مقالات رد و بدل شد. سعی می کردیم وانمود کنیم ششدانگ حواسمان به کسی که داره مفالش رو میخونه باشه ، اما در واقع ما در باره چیز دیگری صجبت می کردیم...
در این میان یکی از دانش آموزان ابتدائی که آخرین نفر بود و میخواست پشت تریبون برود و بخاطر اینکه نه قدش می رسید و نه حضار می دیدندش، هدایتش کردند وسط سن و در حالیکه معلوم بود اعتماد به نفس کافی رو ندارد، شروع به خوندن کرد و لابلای کلماتی که خوند، چند تا اصطلاح عرفانی و... شنیده شد. بعد از اینکه مقالش تموم شد گفتم: انشا الله خودش معنی چیزا ئی رو که می خوند می دونست .
گفت: حتما می دونه!
گفتم مطمئن باشید همین ردیفی که ما نشسته ایم، همین ردیف جلو را میگویم، خیلی ها متوجه او ن جمله ای که توش فلان کلمات بود رو خوب نگرفتند! چه برسه به اون بچه!
بیرو ن که آمدیم خوش خبر گفت: همایش خوبی بود و مقالات هم بدک نبودند.
گفتم: درسته اما نمی دونم چرا نمی خوائی بیش از این دقت کنیم و ارزش بدیم!
می دونید علت اینکه در اکثر همایشات مقالاتی که ارائه میشه ، آبکی و آب ذیپو اند چیه ؟! اکثر بزرگان ادب و نویسندگانی چون آل احمد دغدغشون این بود که دانش آموزان از همان اول نویسنده بار بیان، اما حیف که بچه ها خوب راهنمائی نمیش. وقتی به اهمیت نویشتن پی ببرن، و بدونن که نباید سهل انگاری کنند، مقالات و نوشته ها پر بار میشه.
بعد در باره اینکه نوشته خوب چه خصوصیانی داره و نویسنده چه کارائی بکنه که مقالش قوت و استکام داشته باشه صحبت کردیم ...



بگو:ما هم خدائی داریم!
گاهی بی خود آدم خجالت میکشه از جهل خودش در باره بعضی چیزها، با اینکه زیاد مهم نیست! 
بگذارین اینجوری شروع کنیم: تا حالا شده شما مثلا یه خوردنی رو برای اول بار ببینین و ندونین چیه و چه جوری میخورنش، و بعد در میان جمعی باشین و خجالت بکشین که دست بهش بزنین و هی منتظر بشین که دیگرون چکار می کنن و بعد شما هم ازش تقلید کنین؟
اما من هیچ وقت در این جور مواقع کم نمیارم! امروز در میوه فروشی یه چیز تازه ای دیدیم با استاد ف میخواستیم میوه بخریم. اون چیز تازه خوردنی حس کنجکاوی من رو بر انگیخت! واینهم بگم من از اونها نبوده ونیستم که بی تفاوت بشم:تا نفهم چیه دست بردار نیستم. می خواستم بدانم اون خوردنی کجا بعمل میاد چه جوری میخورن، و... بهتر دیدم با یک مزاح و شوخی به مقصود برسم. استاد ف داشت سیب سوا می کرد، یه درشتش رو برداشته بود، سئوال کردم: استا چیه تو دستتون؟
- سیبه دیگه!
- ااا ... استاد سیب - سیب که میگن اینه؟!
ایشون لبخند به لباش اومد و گفت:
استاد اجل نمی دونستی؟[1]
- به چه درد میخوره؟
- میخورنش
بعد یه پرتقال برداشتم و گفتم: پس اینم میخورن؟
- شاید!
- این اسمش چیه؟
- احتمالا پرتقاله...
جالا وقتش رسیده بود اون میوه و یا خوردنی نا شناس رو بردارم و بپرسم: ایم چیه؟
استاد از دستم گرفت و و عینکش رو بالا برد و خوب سر و ته اش را نگریست و گفت: والله... شاید... من تا حالا ندیده ام.
گفتم من احتمالا اسمش رو می دونم ولی بهتره بپرسیم!
یک دانه در دست گرفتم و گفتم: این چیه؟
- قاقاست؟!
اون از ما زبل تر بود. خوشم آمد! شوخی رو اون شروع کرد.
- این قا قا متری چند!
چند متر میخوایین؟...
بعد یکدفعه جدی شد و گفت: اینا .... در فلان جا ... بعمل میاد. پوستش رو می کنن و بعد می خورن...
ازم نپرسین بلاخره اون میوه و یا خوردنی چی بود که توی دهاتی ندیده بودیش؟ آخه آبرو میره!
وقت آن رسیده بود که از استاد خدا حافظی کنم اما یک دفعه در مقابل کبابی استاد گفت: بفرما!
با اینکه من عادت ندارم وقتی در مسافرت نیستم بیرون غذا بخورم، اما بعضی ملاحظات باعث شد هیچ نگویم و اطاعت کنم.
در کبابی روبروی هم نشستیم. گفتم:
بهتره یه زنگ بخونه بزنم و بگم منتظرم نشن، با اینکه اصلا دوست نداشتم به خانه برگردم، بری اینکه صبح نیمه شوخی و نیمه جدی بیرونم کرده بودند که بکمک پسر ها فرشها را در حیاط بشویند و می دانستم از نهار خبری نیست و توی راه به استاد ف گله کرده بودم که اصلا رعایت حال مرا نکردند و امروز میخوان خونه تکانی بکنند. استاد گفت: بهشون بگو، اگر من را از خونه انداختین بیرون، من خدائی دارم. بعد خندید و دستور دو پرس کباب داد...
... یکدفعه هواابری و خیلی سرد
شد. هوا سوز داشت! در مرکز از ایشان خدا حافظی کردم و اومدم در تاکسی نشسته بودم که دیدم پیرمرد چقدر حوصله دارد: داشت بسرعت در پیاده رو خلاف جهت خونه اش راه می سپرد.
[1] / ایشون مرا استاد اجل خطاب می کند. علتش بیتی است که در باره استا جکیمی سرودم و او خوشش آمد :
استاد اجل آمده ای اینـــــــــــجائی
لطفی کن و بر بنده بده یک چائی!
مممثل تتتو
مممن هم گگگنگم مممثل تتتو
تتتو هم گگگنگی مممثل مممن
راستش در ابتدای این پست چرا این بیت مثل قاشق نشسته خودش رو انداخت وسط نمی دونم، فقط این رو می دونم که امشب باید بنویسم . هم به خودم قول دادم و هم به آقا (جیم) و هم به خاطر اینکه برخی خوانندگان وبم که اخیرا خیلی زدن تو ذوقم! یادتونه که نوشتن برا من که: فلانی مثل اینکه دیگه چیزی برا نوشتن نداری و در دکانت رو تخته کن!
راستش خودم هم گاهی به سرم می زنه نه تنها درش رو تخته کنم، حتی میخوام بزنم و بهم بریزم، در این یک کار ید طولا دارم.
-مدرک...!
-دیشب یه مشت زدم به کیس به این خاطر که از سرعت اینتر کم شده بود. خاموش شد. یکدفعه بخودم اومدم و گفتم: بفرما این هم نتیجه خروج از طبع!!!
خوب ... کجا بودیم؟ ... گفتم امشب میخوام بنویسم. این رو بارها گفته ام که من یک بار می نویسم و بعد بدون اینکه باز نویسی کنم رها می کنم در دل دنیای مجازی و بعد میشینم یکی از خوانندگان وبم میشم عین یکی از شما و بعد اشکالات و اغلاطتش رو رفع می کنم.
دیشب گفتم ابی زنگ گوشی رو بزار به شش صبح. دقیقا سر ساعت زنگ زد و پریدم بخاطر اینکه دیگرون اذیت نشن فوری صداش رو قطع کردم و دوباره برگشتم تو رختخواب و قصدم این بود که چند دقیقه دیگر بخوابم و بعد پاشم و نماز بخونم. اما یادم اومد یکی از چیزائی که کمش زیاده همین خوابه. و بعد یاد بیتی از حافظ افتادم که میگه:
بیدار شو ای دیده که ایمــــــــــن نتوان بود
زین سیل دمادم که در این منزل خواب است.
من که مصداق این بیت نبودم:
چند شبها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بــگیر!
چرا فضیلت اول وقت رو از دست می دادم؟؟؟!!! پس تکلیف روشن بود. بعد از نماز باز به رختخواب برگشتم.
نمی دانم بعد چند دقیقه خوابم ربود اما یه خواب دیدم طولانی!...
...یکی از دوستان قدیم که حالا مهرش از دل ما کنده شده بخاطر برخی رفتاراش و دیگه ازش بریده ام، آمد به خواب ما. البته او نیومد، بلکه ما رفتیم در عالم خواب و رویا دیدیم عجب برو بیائی پیدا کرده و یه دفتر داره این هوا! و دفترش کارش مفروشه و رختخواب هم کوشه ای هست. ... حتی دست به ماوس کامپیوترش بردم و یه چیزی سیو کرد. بهش اعتراض کردم چرا دفترش مثل یه اتاقه؟! ...
خب.. بالاخره باید از خواب بیدار می شدیم، می رفتیم بیرون و قاطی سیل جمعیت میشدیم و مرگ بر آمریکا و اسرائیل می گفتیم. آما سگرمه های هوا تو هم بود! ابی میخواست بره بیرو. در رو باز کرد و گفت: داره برف میاد! خیلی طول کشید نون آورد تا صبحانه بخوریم!
هوا واقعا سرد بود و دونه های ریز برف داشت معلق زنان می اومد پائین! در جان اقا ماشین رو پارک کردم و رفتم در چهار راه هفت تیر واز آنجا مثل دیگران راه افتادم بطرف مرکزشهر. با چند تا از اشنا ها سلام علیک کردم و به قصاب و عطار لبخند زدم و بالاخره تکیه دادم به دیوار فرمانداری که بعد شد شهرداری سابق!
در جایگاه یکی داشت شعار می داد و بچه هائی که تو دستشون پرچم و باد کنک بود جواب می دادند و آنهم با چه شور و حالی! باور کنین صداشون از پائین می رسید به گوش میکروفونی که در دست اون آقائی بود که در جایگاه بود و بعد از شیپوری بلندگوهائی که به دارو درخت تعبیه کرده بودند، پخش می شد...


...یکی هم بود در میان جمعیت که کلاه شاپو گذاشته بود بر سرش. همونکه خودش رو یکجائی بعنوان سفیر آذر بایجان در اذربایجان شرقی معرفی کرده بود به لهجه اونوری ها و این حرکتش باعث شده بود اون رو ببرن در صدر مجلس بنشوننش و من از وقتی که از میان جمعیت پا شده بود و رفته بود وسط سن و چسبیده بود یقه یکی از هنر پیشه ها و با داد و فریاد ازش طلبشس رو خواسته بود، می شناختم! البته بعد فهمیدم اون روز او هم یک بازیگر قدریه و بعد کم کم فهمیدم نه بابا ایشون یکی از نخبه هاست و افتخارات شهر!!
سلام کرد و لبخند زد و من رفتم پیش. دست دادیم و اگه یادم باشه همدیگه رو ماچ هم کردیم. 
فــــــلان ابن فلان
در میان هیا هو و شعار ها راه افتادیم دور میدان بگردیم و گپی بزنیم و بعد گوش کنیم به قطع نامه...
گفت: میخوای یه جیزی بخوریم؟
- نه!... امروز دیر صبجانه خرددم.
- ولی من نه شام خورده ام نه صبحانه...
چند قدم ساندویچی رو رد کرده بودیم. تا گفت نه شام خورده ونه صبحانه، عقب گرد کردم و برگشتیم و رفتیم تو ساندویچی و دوتا مغز سفارش داد ولی من قسم خوردم میل ندارم ولی ایشون گفتنند خودش ترتیب هردو رو میده!
در بالکن ساندویچی او مشغول خوردن بود و من لذت می بردم از اینکه یکی داشت با ولع غذا میخوره!
دومی رو نصف کرد و من واقعا میل نداشتم و گذاشتم تو جیبم که بالاخره قسمت ابی شد. وقتی ابی داشت اون نصفه رو می لنبوند یاد این بیت مولانا افتادم:
بر سر هر لقمه نوشته است عیان
لفلان ابن فـــــــــــــــلان ابن فلان.
مصائب برا اینه که آدم بپزه نه اینکه بسوزه
همین طور که ساندویچ را نوش جان می کرد گفت که به نوشتن رو اورده. بعد یکی از قصه هاش رو تعریف کرد و گفت : یکی از دوستاش باباش مرده بود و هیچ کاری نمی کرد: نه در عروسی می رفت و نه به دیدن دوستان و آشنا ها می رغبت نشون می داد.
گفت: مادرش بهم گفت فلانی این داره از بین میره کمکش کن!
در حالیکه در نوشابه رو باز می کردگفت: اون رو بردم گردش. کمی گوشت هم گرفتیم و چند تا سیخ برداشته بودیم و رفتیم در (یام) گوشه دنجی گیر آوردیم و نشستیم زیر سایه. وقتی گشنمون شد من بساط اجاق رو برپا کردم و گوشت رو تکه کردم و برای هر کدوم دوتا سیخ کباب می خواستم درست کنم. برای اینکه بهش حالی کنم که مصائب پیام داره، سیخ های خودم رو رو آتش پشت رو می کردم ولی سیخهای اون را گذاشتم همون طور رو آتش بمونه که در نتیجه یه ور کباب می سوخت و طرف دیگه نپخته می موند!
وقتی کباب ها رو آوردم، یک نگاهی به کباب من کرد و یه نگاهی نیز به مال خود انداخت و و مثل سپند روی اتش پرید و جهید و داد زد: فلان فلان شده، چرا مال خودت رو خوب پختی و مال من اینجوریه؟!!
همانجا بود که آن کلمه قصار تاریخی از ما صادر شد:
- ها!... یادت باشه مشکلات و آلام و مصائب برا اینه که آدم بپزه نه اینکه بسوزه!!! مرگ بابات باید تو رو سر عقل بیاره نه اینکه بشینی یه گوشه و هیچ کاری نکنی و همش غصه بخوری!
....
فعلا بهتره آرتیسته از پرتگاه آویزون بمونه
روز / خارجی / پیست اسکی پیام




آخه مگه میشه؟!
راستش خیلی به اتفاقات چند روز فکر کردم . شاید یک برگ تازه ای در زندگی ما ورق خورده و یه تغییراتی که ناچار باید می شد بوقو ع پیوسته ولی ما فعلا نمی تونیم قبول کنیم. قبلا ها روابط ما با همسایه ها این طور مغشوش نبود تا اینکه ما اون ماشین رو اوردیم. فکر نکنین این ماشین پیکان نخودی منظورمه ، نه! این ماشین رو همون کسائی که فکر می کنن مابا پارک کردن در وسط کوچه بهشون مزاحمت درس میکنیم ، آوردن و وسط کوچه پارک کردن.
امروز شنیدم که یکی بهم گفت : فلانی بخاطر این نااراحت بود از دست شما که در کوچه چهار متری شما ماشین رو بغل ماشین پارک شده دیگه پارک کرین
من چیزی نمیگم شما در این باره یک کمی دقت داشته باشین و فکر کنین یه کوچه چهار متریه مثل کوچه ای که ما خونمون اونجاس، آخه وقتی کسی تو همچین کوچه ای بخواد ماشین رو کنار یه ماشین دیگه پارک کنه خودش چطوری میتونه پیاده بشه ؟!

از فراز امامزاده احمد.
١١/١٠/٨٩


این خانم کوچلو ستایشه چقدر هم خوشجاله! خدا رو شکر!!!
اگر بجای خنده و خوشحالی اخم و گریه میکرد

ادامه ماجرا های چند روز اخیر :
بعد از اینکه اون آقا یعنی همسایه رو اون ادمی که باهاش بود برد خونه ش، باز داخل حیاط صدایش را می شنیدم که بد بیراه می گفت اما سعی میکرد بد بیراهاش زیاد غلیظ نباشه و من هاج و اج وسط کوچه مثل ادمهای منگ ایستاده بودم و با خود فکر می کردم که چرا ایشون تا این اندازه عصبانیه؟ بالاخره خدا را شکر کردیم که بچه ها آنجا نبودند والا بلوا بپا می شد...
در حالیکه این موضوع من رو ناراحت کرده بود روبه خانمها گفتم : من اصلا متوجه نمیشم ؟... آخه من چی به ایشون گفتم؟!...
- باشه حاج اقا ... شما ببخشین!
- نبخشم چکار می تونم بکنم؟
تمام شد. هرکس رفت پی کار خودش. تا ظهر حالم خوش نبود. پرویز امد و مرا از نماز جمعه به خانه باز گرداند. بعد از استراحت و ... آماده شدم برم به نماز مغرب و عشا. تازه نماز تمام شده بود و داشتم تعقیبات می گزاردم که آ زنگ زد و گفت: بابا بیا... دارن دعوا میکنند... با همونائی که صب بگو مگو داشتین؟
زیاد اعتنا نکردم . بعد از اینکه به کوچه رسیدم، دیدم کوچه از جمعیت موج می زند...
سئوال کردم فقط گفتند همسایتون رفته مغازه بچه ها و با آنها دعوا کرده؟ الان پاسگاهند.
رفتم پاسگاه که زیاد دور نبود.
ادامه دارد

عکس صرفا برای تزیین است
من و هنر عکاسی
راستش نمی دانستم من تا این اندازه در هنر عکاسی سر رشته دارم، تا اینکه یکبار یک دوربین گازوئیلی !
داشتم و در سفری که یکی از دوستان هنرمند که آنموقعها در محافل و مراسم فرت و فرت عکس می انداخت همرام بود و در طول راه دوسه حلقه فیلم با آن دوربین فکسنی عکاسی کردم، هیچ کدام از عکسها نه روشنائی کافی داشت و نه می شد با آن دور بین روی یک موضوع متمرکز شد و در طول راه که هوس کرده بودیم سیصد - چهارصد کیلو متر را با موتور نو نوار صفر کیلو متر طی کنیم، پر کرده بودم.
از میان کوها و دره ها وعبور کرده و بالاخره در آسیاب خرابه برای نهار و استراحت اتراق کردیم و در آنجا از آبشار بی بدیل و از منظره زیبا عکسهائی برسم یادگار گرفتم ... بعد چند روز که عکسها را چاپ کردم، هیچ کدام حرفه ای نبودند ولی دوست ما چون درعکاسی وارد بود، گفت: تو در شکار لحظه ها استادی!
بعد از اینکه این خبر را بهم داد و من اصلا فکر نمی کنم تملق گفت و شما هم سو طن نداشته باشید اما اگرآنجا رستورانی کافی شاپی اگر باز هم اگررا تکرار کردم، بود حتما برایش چلو کباب می گرفتم.

از من نخوائین اون عکسا رو نشونتون بدم که اصلا دوسشون ندارم و مال خیلی وقتا پیشه. اما من اون حرفش اصلا یادم نمیره.
من از عکسائی که در آنها ادا و اطوار میان و طبیعی نیستن خوشم نمیاد، مثلا در اون عکسهائی که طرف انگشتاشو در هم فرو می بره و بعد صورتش رو یه وری میزاره رو پشت دستش و خمار می نگره.
خوب عکس بالا رو نگا کنین! چی حسی براتون میاد. یکی داره جون میکنه و در مقابل دیدگان خیلی از کوچک و بزرگ هنر نمائی میکنه. من این عکس رو در حال عبور با دوربین مبایل گرفتم که مورد اعتراض دوستانه.
ایشون پهلونن و دارن زنجیر پاره می کنن.

اینا چکار میکنن؟
خب معلومه! دیروز هرجا رفتم وسط راه این اوضاع بود چقدر شمر و عمر سعد بود دیروز و همه جا رو کرده بودند دشت نینوا! میخواستن امام حسین رو بکشن و ثواب ببرن! کشتن امام حسین ثواب داره؟ نه... اینا داشتن مثلا با ادا نقش یزید و... مردم رو بگریانند و به اجر اخروی نائل بیان!
اما وسط راه و خیابون چرا و این همه مراسم شبیه خوانی؟؟؟!!!
در یک محله چهارتا مراسم شبیه خوانی بود و همشون هم راهبندان بوجود آورده بودندو هیچکی از ترس امام حسین علیه لسلام جرات اعتراض نداشت.
منم می ترسم فضولی کنم و خدای ناکرده.....
امروز در چهلگز...

امروز عاشورا، رفتم چهلگز. یه کوچه ایه در شهر مون! ایشون هدایتن که دست مبیناشو گرفته و ازش عکس گرفتیم. همراه دسته شاه حسین داشتم می رفتم که هدایت با مبینا اومد. یه ذره ، یعنی کوچکلو(!)
بود که دیده بودمش. اونوقتها که نی نی بود تو قنداقه! بعد کم کم بزرگ شد. باباش دستش رو گرفته بود اورده بودش در دسته شاخسی( شاه حسین) تو دستش کیک بود یعنی برا عزا دارا کیک داده بودن یکی هم او گرفته بود. با هاش دست دادم و کیکش رو گرفتم گذاشتم تو جیبم و یه نگاه خیلی معنی داری به باباش کرد و من خیلی یه جوری شدم و کیکش رو بهش دادم و تو دل گفتم ای کاش یه چیزی تو جیبم بود و بهش می دام و خوشحالش می کردم! دعام مستجاب شد! باباش یه شیرینی کاکوئی از بالای سرش بمن داد و مبینا ندید و من گرفتم و بلا فاصله تقدیم مبینا کردم. خندید. و اون شیرینی رو داد به باباش! ما هر دو مون خندیدیم بعید می دونم بعدها هم بدونه ما اون روز، یعنی امروز صبح برای چی خندیدیم

این صحنه آخر های شاخصی است.


السلام علیک یا باب نجاه الامه!
یا حسین ابن علی
ایها الشهید
از اول قصد سخنرانی نداشتم و نمی خواستم وقت شان را بگیرم ولی در دستم کتابی بود و اتفاقی در آن دیدم یک نفر از امام صادق علیه السلام سئوال کرده که چرا مصیبت امام حسین اینقدر عظیم است در حالیکه قبل از آن پیامبر رحلت فرموده بودند و بعد فاطمه زهرا و ....
امام علیه السلام این طور پاسخ می فرمایند که اهل کسا منحصر بود در پنج تن وقتی پیامبر رحلت فرمود مردم دلخوش بودند که زهرا علیها سلام هست وقتی ایشان شهید شدند، علی علیه السلام در جای ایشان بودند و...
اما وقتی امام حسین علیه السلام در کربلا به شهادت رسید، انگار تمام پنج تن به شهادت رسیدند از این جهت مصیبت امام خسین عظیمتر است!

بعدا می نویسم که....

در باره این دوتا جوان که پرچم سرخ برداشته اند و روی صورتشان نوشته اند تراختور (تراکتور) خواهم نوشت اما بعدا، چون وقت ندارم....
این دوتا طرفدارای تراختورند. ابی هم طرفدارشه. وقتی اومدم خونه هنوز بازی تموم نشده بود و ابی داشت مدام باهر ضربه ای که به گرده توپ وارد می اومد می گفت : ای وایی ی ی!

نمای از روستا ی نوجده درق
سر راهمون بچه ها گفتند اینجا یه ده کوچیکیه تو دره! راستش نزدیک ده شیب های تندی بود. برخی سرنشینا
ترس برشون داشت و می گفتن برگرد... برگرد!!! ولی من اعتنا نکردم به التماسهاشون!

آدم فکر میکنه اگر یه تکون مختصر بده، اون صخره می غلطه و میره پائین اما...

در این فکر بودم که اگر یه تکون بهش بِدن که...
- چی شد!؟... چیزی که نشد .... زخمی شدی!
پام لغزید و انگار برداشتن و زدنم بر زمین! اگه نمی تونستم خودم رو نگهدارم و قل می خوردم و می رفتم پائین، ... هیچی دیگه...!
تا یکی دو ساعت دستم درد می کرد و بعدا یه سوزشی در ساق پام حس کردم. زخمی شده بودیم ما !!!! 
این افتادن ناگهانی ما بعد از آن خیالات گویا اشارت داشت به این موضوع که حواست باشه نگهدارنده ای داره هرچیز!
نگه دارنده اش نیکو نگهه داشت!
وگرنه ....... نیافتاده بشــــکست! (جای خالی رو شما پر کنید من یادم رفته)
گر نگهدار من آنست که من می دانم
شیـــــــشه را در بغل سنگ نگهمیدارد!

بعدا باز هم از گردش امروز و دیروز و از صدور مجوز چاپ کتابم و اینکه مجوز چاپ دائم گرفتن ناشر محترم، باز هم می نویسم. عجالتا.
اینم بگم چند وقتیه خیلی گرفتارم و با هیچ کدوم از دوساتن نتی قهر نیستم و دوسشون دارم.
بهانه
تا از در شهر داری آمدم بیرون دیدم در محوطه دوتا از روزنامه نگارها دارند در باره موضوعی صحبت می کنند و ادب ایجاب می کرد سلام کنم. هنوز احوال پرسی ما به اتمام نرسیده بود که جناب قاسمی، همان عکاس معروف که چندین بار عکسهایش را به نمایش گذاشت، به جمع ما ملحق شد که چند دقیقه قبلش در داخل سالن شهرداری باهم در یاره اینکه نشریه آوا متعلق به شهر ماست و باید در اینجا منتشر شود، صجبت کرده بودیم و به او گفته بودم که دوسه هفته قبل میر جحت را حین ورود به خانه پدریش عافلگیر کردم و به او گفت
م اگر ممکن است نشریه را باز کرداند...
... یهوئی جناب، جناب ...جناب ( چند بار با انگشت به شقیقه ام زدم تا اسمش یادم آمد!) جناب باقری رو به قاسمی کرد و گفت: به عکسها نگاه می کردم، یه عکسیه مرحوم فلان و فلان توی ماشین کنار هم خندان نشسته اند، خیلی دوست دارم منتشر بشه...
جناب قاسمی گفتند: باید مناسبتی باشه و به یه بهانه ای منتشرش
کرد.
گفتم: من هر عکسی و یا هر مطلبی رو بخوام براش بهانه درست می کنم و منتشر می کنم اگر بخوام ... مثلا شما یه عکس از جمع بگیر ببین چکار می کنم!؟
مثلا این عکس هم ماجرائی داره. این عکس رو چند روز پیش گرفتم در جلفای اونور که تنهائی نشسته بودم در پارکی، در حالیکه بقول آن تاجر که با مسافران کالا می فرستاد به اینور آب که گفت: همشه بایقوش اولور!
واین هم عکس دیگر ...
همایش وحدت عاشورائیان در آستانه ماه خون قیام محرم الحرام
نماینده ولی فقیه و امام جمعه آذر بایحان شرقی که در همایش وحدت عاشورائیان سخنرانی می کرد گفت:
... شریف گاهی فدای شریفتر می شود:امام حسین ع که وجو
د بسیار شریفی بود، در کربلا فدای قران و اسلام شد که شریفتر است...
در این همایش که مدیران هیئات مذهبی و مسئولین و روئسای برخی ادارات شرکت داشتند، روز دو شنبه مورخه 8/9/89 در آمفی تئاتر اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی یر گزار گردید.
در این همایش، ابتدا امام جمعه شرستان و بعد از آن نماینده ولی فقیه در استان و امام جمعه تبریز، آیه الله مجتهد شبستری سخنرانی نموده و راهنمائی های لازم را در امر عزا داری و هرچه باشوهتر انجام شدن مراسم سوگواری سرور و سالار شهیدان ابی عبد الله ع در شهرستان را نمودند.
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
و
الملک یبقی
داشتم به مرکز آموزش ... در قم می رفتم و و در این باره فکر می کردم که چرا باید برخی از ما ها حق را بگذاریم زیر پایمان و ندیدش بگیریم و بعدش زور هم بگوئیم.
قبلا ها وقتی کسی از اجحاف در برخی ادارات صجبت می کردند بدم می امد و با خود می گفتم مگر ممکن است یک آدمی که پست و مقام دارد بخواهد ضعیف را پایمال کند و از گله کننده بدم می امد تا اینکه دو –سه مورد برای من پیش آمد و با برخی از رئسای ادارات روبرو شدم! ...
داشتم در این باره فکر می کردم و واقعا نا راحت بودم. آخه چند دقیقه قبلش از شهرستان زنگ زده بودند و در باره در گیری محتصری که برای پ پیش آمده بود ، گفته بودند که رئیس با اینکه همه شواهد و قرائن نشان دهنده حقانیتش است او شاکی بوده، گفته است که حق با طرف مقابل است و او باید رضایت بدهد وگرنه گرفتاری برایش درست می کند. و او هم زنگ بمن زد و گفت: حالا موندم چکار کنم از یگ طرف حقم ضایع می شود از طرف دیگر باید علی رغم میلم رضایت هم بدهم در حالیکه طرف را می شناسی که آدم خوبی نیست و معمولا دعوا و مرافعه راه می اندازد و دیگران را اگر گرفتار شد پیش می راند و انها هم ابتدا با قیافه هائی که می گیرند سعی در جلب رضایت طرف می شوند و اگر نتوانستند از راه تهدید وارد می شوند و آنقدر در این اداره و در آن اداره دست و دوست دارند که بالاخره صدایت جائی نمی رسد، کما اینکه سابقا من شنیدم که در این شهر پرونده قضائی گم وگور شد و اصلا شاکی الان هم حیران و سرگردان است و بعد از چندین سال منتظر است از بلا تکلیفی در بیاید خلاصه او را از حُق یا ناحق بودنش مطلع کنند ولی نمی کنند....
چرا در شهر های کوچک و شایدم در شهر های بزرگ، پیش بیاید که مظلوم دادش بجائی نرسد و یک عده هرطور میخواهند چپاول و خلاف کنند و... شاید بگوئید آنها آدمهای ناجوری هستند و انواع حیله ها را می شناسند و از راه قانونی وارد می شوند و موفق می شوند و قبول می کنم ولی آنها که در مصدر قدرتند چراتا آن اندازه بی تفاوتند وبرای آنه اهمیت ندارد که مظلوم دارد زیر پا له می شود؟
خواهم گفت چی شده و چرا اینها را می نویسم ولی باید کمی صبر و حوصله بخرج دهید.
در این شهر کوچک ما، یک عده وامهای میلیادی می گیرند و ساختمانهای ده بیست طبقه می سازند ولی عده ای از جوانهائی که تازه ازدواج کرده اند برای وام دوتومانی سه - چهار تومان خرج می کنند ولی آخرش بخاطر اینکه فکر می کنند نتواند اقساطش را بموقع بپردازد، دست از پا درازتر بر می گردند و بی خیال میشن!...
بالاخره ما در جامعه این طور قبول می کنیم که حق با زورمندان است. آنهایند که حق زندگی دارند و باید بقیه اگر هم حق دارند، در مقابل رئیس و رئسا گردن کج کنند و اگر یک وقتی خدای نکرده تیز حرف زدند همه چیز خراب می شود فقط بدلیل اینکه چرا صراحت لهجه داشته اند؟!!!
در دادگاهی که قبلا گرفتاری برای یک شهر وند عادی پیش آمده بود و طرف هم از آن قلدر ها بود، بخاطر اینکه صریح و بدون ترس در مقابل قاضی مطالبش را گفته بود، بخاطر خوش نیامدن قاضی او را بیرون کردند و آن قلدر را که با کج کردن گردن خودش مظلوم نمائی کرده بود در دعوا پیروزش اعلان کردند و خود شاهد بودم...
داشتم به این جور مسائل فکر می کردم و راه مرکزآموزش ... را در پیش داشتم و یک طلبه حوانی نیز از عقب می آمد و با قدمهای سریعی که برداشت بمن رسید و سلام کرد و وچون هردو مسیرمان یکی بود بالطبع باهم راه می سپردیم. گفت: حاج آقا یک روایتی بفرمائید استفاده کنیم.
گفتم: مثلا چه جور روایتی؟
بعد یاد این حدیث کوچک افتادم: الملک یبقی ... ! بعد توضیح دادم یک عده با کارهایشان باعث بروز ظلم می شوند....

دعوا بر سر توقف ماشین در وسط کوچه بوده است.
بو تایدان اوتای!
دقیقا ساعت 3/20 دقیقه دوباره سوار شدیم.
بچه ها گفتند دوست دارند از طرف خاروانا دور بزنیم. گفتم: به تاریکی بر می خوریم، رانندگی در شب سخته، همون بهتر که از راهی که آمدیم، بر گردیم!
...از قبل تصمیم گرفته بودیم در روز عید غدیر از خانه بزنیم بیرون. چند جا رو پیشنهاد کردم، آخرش طرف جلفا تصویب شد.
صبح دیر حرکت کردیم. در جلفا کمی گشتیم و از اجناسی که با معافیت گذر نامه این طرف می آورند، دیدن کردیم. در بازار گشتیم و بعد از نهار گفتند: بریم نوجه مهر!
تسلیم می شدم. مقاومت بی فایده بود. آخه من تنها بودم.
پرویز عشق ماشین دارد! به هیچ قیمتی حاضر نیست از پشت فرمان عقب نشینی کند.
او رانندگی کرده بود. بهش اکیدا سپرده بودم که حواسش جمع باشد و الا میگم بره کنار تا خودم رل رو بست بگیرم
.
در کنار رود خروشان ارس قدم زدیم و به اوتای نگاه کردیم.
اوتای همان حمهوری نخجوان است که در آنسوی رود ارس خط آهن دو جمهوری ارمنستان و نخجوان را بهم متصل میکرد، تا اینکه مناقشه قره باغ بوجود آمد و.....
یه آقائی قبلا یادمان داده بود که چطور طعمه درست کنیم. می گفت خمیر و پنبه و زرد چوبه رو قاطی می کنی...
بعد گفته بود: کتابش رو بگیر، توش همه چیز رو آموزش داده!
از کجا می فهمی ماهی گرفتی؟
- سر قلاب به حرکت در میاد!

آدم خیلی خوشش میاد از امام زاده نوجه مهر! برای اینکه در رمینه کوه و مزارع پذیرای زائرین است.
نویسندگی و کشاورزی
امروز و دیروز باز از آن روزها بود. دیروز بلاخره تصمیم قطعی شد و زدیم و رفتیم در بناب بفروشیم یکی از مزارع دیمی مان را که در ییست و پنج سال گذشته وفقط یکبار درش کشت داشتیم و آنهم با آنهمه رنجی که بردیم هیچ گنجی بدست نیامدو عاقبت محصول رودستمان ماند!
آخ که گاهی آدم کاری رو شروع میکنه بعد از چندی بجای منفعت ضرر هم میکنه!
در مملکت ما کشاورزی از این دسته، مخصوصا اگر دیمی کاری باشه! نمی دونی که بارون میاد یا نه! بارون معمولا نمیاد و یا اگر بیاید آفت دیگری محصول رو میبره. بالاخره کشاورز همیشه در بعضی جاهای آذر بایجا آه و نالش بلند است!
من رسما کشاورزی نکرده ام. شنیده ام که گاهی دولت و برخی ارگانها بداد کشاورزان زیان دیده می رسند! در هر صورت این خشکسالی و بی بارانی همیسه در مملکت ما معضل بوده و هست و امسال هم تا امروز از باراندگی خبری نیست!
اول کشاورزی و کشاورز مظلوم بوده و دوم کتاب و نویسنده! اصلا بگذارید این طوری بگویم که دو چیز اصلا برای خیلی از مردم ما اهمیت نداشته، یکی کشاورزی و دیگری کتاب و نویسندگی.
کشاورز محصولی را که با هزاران زحمت برداشت میکنه، ازش بثمن بخس خریداری کرده اند و کسانی از آن سود کلانی برده اند که اصلا با زحمتش آشنا نبوده اند!
نویسنده هم حمایت نمی شده و نمی شود. اصلا در نظر بعضی ها نویسنده گی کار بی خودی بوده! چه معنی داره که یک نفر بجای اینکه برود دنبال کار درست حسابی، بنشید و با نوشتن کتاب و مقاله اعصاب خود را داغان کند و بعد کسی پیدا نشود که بخواندش و یا ...

این تصویر پروانه ساخت فیلم افترا است که اداره ارشاد لطف فرموده اند. انگار نویسنده ای در کار نبوده!
زار سرفه های قصاب
چند سال قبل ار قصابی نیم کیلو گوشت گرفتم. از همان قصابی که معمولا گوشت از از آنجا می خریدم. منتهی یک بار بعد از اینکه که از قصابی بیرون امدم، شک برم داشت که پول گوشت را دام یانه! آنوقتها ماشین نداشتم . تا به خانه برسم همه اش در این باره فکرمی کردم که پول دادم یا نه. بالاخره تصمیم گرفتم دفعه بعد از خودش بپرسم، بر این باور بودم که محال است صاحب مغازه غفلت کند و از مشتری قبل از اینکه پول جنس را بگیرد، بگذارد برود، البته غالبا این طور است و لی ممکن است گاهی حواس فروشنده بقدری پرت باشد که مشتری جیم بشود.
بعد چند روز باز که خواستند گوشت بگیرم، قضیه آنروز یادم آمد و با خود گفتم: خوب شد! امروز وقتی از منزل آقای.... برمی گردم، به قصابی سر می زنم، ضمن اینکه گوشت می گیرم، بخاطر اینکه از شک و شبهه در بیایم، از خود قصاب می پرسم تا بگوید دفعه قبل پول دادم یا نه؟
آنوقتها از آقای .... چند نفر بودیم که درس می خواندیم. چون استاد مبرز در بعضی رشته ها بود، ما چند نفر نمی خواستیم استفاده از محضرش را از دست بدهیم. و خیلی هم به نظم اهمیت می دادند.
بعد از اینکه بیرون آمدیم سر راهم باز به قصابی نزدیک شدم. چون قصابی کوچکی بود و داخل هم دونفر بودند، من می بایست منتظر می ماندم تا آنها بروند. همه اش در این فکر بودم که ممکن است فکر کند که من دفعه قبل از روی بد سرشتی در رفته ام، و روی خوش نشانم نخواهد داد!
داشتم به چاقوی تیزش که مدام از راسته می برید و در ترازو می انداخت و بعد چرخ گوشت بکار می افتاد نگاه می کردم ...
اما.. اما راستی چرا همه اش سرفه می کرد؟ آنهم سرفه هائی که بیشتر ساختگی می نمود. اصلا سرفه های اونجوری ندیده بودم.
سرفه های عجیبش مرا به شک انداخت و و این سوء ظن را در من تولید کرد که یادش است که من پولش را برده ام، با این اعلام می کند گوشتهای ما بهداشتی نیست و شما برو جای دیگر!
وقتی نوبت من شد، گفتم: من یادم نیست دفعه قبل که گوشت گرفتم پول دادم یا نه، نمی خواهم مشغول ذمه باشم!
کمی فکر کرد و گفت: من هم یادم نیست! اگر هم نداده ای حلال می کنم.
باز مقداری گوشت گرفتم و به خانه آمدم. با اینکه بیش از پانزده سال از این ماجرا می گذرد، برای من همیشه معما بوده و با خود می گویم: آیا من پول او را دادم؟ چرا اون روز اونطوری سرفه می کرد؟...
آن قصابی را کوبیدند. دست بدست گشت و الان دیگر آن قصابی نیست.
***
...چند روز پیش برادر و یا یکی از اقوام نزدیک آن قصاب را در جائی دیدم و بعد از حال و احوال پرسی، ماجرای چند سال پیش را تعریف کردم و گفتم: هنوز هم که هنوز است نمی دانم پول گوشت را دادم یانه !
بعد از او سئوال کردم: صاجب اون قصابی الان کجاست؟
- عمرش را خیلی وقته داده بشما؟
خیلی متاسف شدم.
گفتم: ایشون که جوان بودند... چه نا راحتی داشت؟!
- ریه هاش ناراحت بود!
یاد سرفه های آنروز او افتادم. پس سرفه هایش بخاطر مریضی بوده!؟.....
اول
تبریک می گویم عید قربان را به همه و بعد دعای هنگام ذبح و قربانی را می نویسم . التماس دعا!
دوم
دعای هنگام ذبح قربانی:
کسیکه راه رسم ذبح قربانی را میداند بهتره خودش ذبح کند و اگر نمیداد، کسی را بگوید خود حاضر باشد در وقت ذبح قربانی آن را به طرف قبله نموده و «بسم الله الرحمن الرحیم » گفته و ذبح نماید و بعد از ذبح قربانی این دعا را بخواند: «الّلهُمَّ تَقَبَّلْهُ مِنِّیْ کَما تَقَبَّلْتَ مِنْ حَبِیْبِکَ مُحَمَّد صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ وَ مِنْ خَلِیْلِکَ اِبْراهِیْمَ عَلَیْهِ السَّلام» یا میتواند این دعا را بخواند: «اللّهُمَّ هذا مِنْکَ وَ لَکَ اَنَّ صَلاتِیْ وَ نُسُکِیْ وَ مَحْیایَ وَ مَماتِیْ للهِ رَبِّ العالَمِیْنَ، اللّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنْ فَلانِ ابنِ فَلان...» و بجای فلان ابن فلان نام شخص و نام پدر او را ببرد.
سوم
این خبر را هم بدهم که بالاخره تونستیم نمایشگاه دائمی راه باندازیم با
کتابهای زیاد. میز برای چیدن و به نمایش گذاشتن آنها کم آوردیم و باید فکری در این باره بکنیم! بخاطر لینکه اطلاع رسانی خوبی نداریم مراجعه کننده آنقدر ها زاد نیست اما من امید وارم در آینده بیشتر مردم مطلع بشوند و کتابهائی را که دوست دارند با تخفیف ویژه تهیه نمایند. البته بیشتر کتابهای ما دینی و ادبی و علمی هستند و در کنار کتاب، محصولات فرهنگی دیگر نیز عرصه خواه شد....
چهارم
در زندگی مواردی پیش می آید که انسان نمی تواند از کنار آن بسادگی بگذرد!...
اادامش رو شب میخوام بنویسم
اون خانمه جلوم را گرفت و میخواست باهام مصاحبه کنه و من تو زندگیم برای اولین بار لا اومدم. گفتم: معذرت میخوام، هم کار دارم، هم عجله.
واقعا با عجله راه می سپردم. دوربین رو آون اقا بطرف نشونه رفت و باز اون خانم، گفت: حاج اقا در مورد نفقه میخواستیم ازتون شئوال کنیم!
برگشتم و گفتم : در مورد چی؟
- در مورد نفقه!
- نفقه ...نفقه... عذر میخوام، من باید برم عجله دارم.
دست بطرف سینه بردم یعنی شرمنده.
این بار پله ها رو یکی دوتا کردم و بسرعت رفتم به طبقه دوم. یعنی از آسانسور استفاده نکردم. کتاب جدیدم رو تر و تمیز به خانم ح دادم و گفتم: اینو میخوام خودم چاپش کنم!
گفت: فلانی! دیگه ناشر مولف رو بر داشتن، شما باید دنبال یه ناشر بگردین!
- آخه ناشرا .... من میخوام این رو خودم چاپش کنم!
- گفتم که دیگه ممنوعه مولف خودش ناشر هم باشه! باید شما با یکی در باره چاپش صحبت کنین. ناشر باید شابک بزنن و بیارن اینجا و مجوز بگیرن....
گفتم پس میدم به اقای ب...
- تو اداره بودن! تا بیرون نرفتن بهشون زنگ بزنیم برگردن باهاشون صحبت کنین!
رنگ زدم. مثل همیشه کشدار و با لهجه خاص تبریزی های اصیل گفت: الــــــــــــــــــــــووووووو!
گفتم حاجی تو اداره ارشاد تشریف دارین!... من یه کتاب آوردم میخوام زحمتش رو بدم بشما.
- از اداره بیرون اومدم... ساعت...
- حاجی دستم به دامنت میخوام برم شهرستان و کلی کار دارم!... حتی دست رد به سینه گزارشگرا زدم، بخاطر اینکه وقت نداشتم...
- اتفاقا همین چند دقیقه پیش یقه منم گرفتن...
بعد نشونی داد. باز پله هارو دوتا یکی کردم و آمدم پائین. بارها من از در اداره رفته ام تو هر بار توجه نداشتم که در بانی هست ولی نگهبان مودبانه سلام کرده و حالم را پرسیده و شرمندم کرده.
بالاخره کنار خیابان زیاد منتظرش نماندم. از اون طرف یکی اشاره کرد. از لای ماشینها رد شدم و با خوشروئی در ماشین را باز کرد. کلی کتاب در صندلی عقب چپانده بود. هم از کتابهای خودش و هم از دیگر نویسندگان و کتابهائی که چاپ کرده بود.
از سمتی که گزارشگرها بودن راهمان را گرفتیم بریم . گفت: پس تو رو هم گرفت!
گفتم: آره، در مورد نفقه میخواستن ازم سئوال کنن... موضوع به این مهمی رو بدون اینکه مطالعه داشته باشم میخواستن براشون نوضیح بدم... حاجی الکی که نیس! سه چها ملیون نفر میبیننبرنامه رو. اگه آدم تپق بزنه، رسوا میشه!
بعد در باره کتابهای توی ماشین توضیح داد و گفت: نمایشگاه رو جمع کردن من هم مجبور شدم کتابهام رو ببرم فروشگاه خودم.
گفتم انفاقا قراره نمایشگاهی بمناسبت هفته کتاب ماهم برپا کنیم و میخواستم ازتون کتاب بخوام.
- اینا رو میخوای فعلا ببر، بعد هم هرقدر خواستی برات می فرستم!
از خدا خواسته قبول کردم و بعد به ایمان زنگ زدم یک ساعت بع از راننده ای که کتا بها رو می رسونه تحویل بگیره.
بعد تو راه اثر خودم رو نشون دادم و گفتم: اینو میخوام منتشر کنم!... خودم خواستم کم صفحه باش... ار هر حیث خوبه، هم قیمش پائینه، هم زیاد معطلی نداره...
من رو رسوند. قرار بود من کتابها رو بسپارم به یکی از راننده ها، ببره ولی من خودم کتا بها رو آوردم و قرار شد کتاب من رو بخونه بعد بده برای مجوز قبل از چاپ....
....
بعد از ظهر زدیم و رفتیم بناب. من و پرویز و آرزو و مادر بچه ها! عکسهاش اینان.
آب سد خیلی کم شده. خیلی خیلی کم شده!
...
امروز رحیم خبر داد و گفت که دو شنبه از شبکه پنچ میان و میرن به کوهناب و تا غروب اونجان. تو هم اگر خواستی بیا.
بعد گفت: مجوز فیلم نامه به دستم رسیره و هفته آینده شوع به ساختنش میکنم.
این همان کوزه ایه که در میدان اصلی شهر نهاده بودندش و حالا بردن و گذاشتن نزدیک سد و پرویز کنارش ایستاده!
هفت سنگ و...
گفت: همه اش از پرچم راجا می نویسی ولی از دوربینت چیزی نمی گوئی؟
مصطفوی عزیز را می گویم که اون روز در کنار دکه روزنامه فروشی دید و گفت: همه اش از ...
گفتم:« حالا که اینطوره واستا میخوام ازت یه عکس یادگاری بگیرم که لازمش دارم!»
بالفور ازش یک عکس گرفتم و در باره وبلاگ نویسی و اینکه اینکار چقدر مفیده، و لازمه وبلاگ نویسهای شهرمون سر وسامون بگیرند و غیره گپیدیم ورفت.
شاید دو روز بعد به اور علیزاده بر خوردم و او هم گفت:« فلانی همه اش عکس دوستا نت رو میگذاری که!»
با او هم در باره فیلم جدیدش صحبت کردیم. گفت:« اسمش هفت سنگه و موضوعش اجتماعیه...»
... بعد رحیم مدیر استودیوی فیلمسازی خلاصه ماجرائی را نقل کرد و گفت از اون ماجرا یه فیلم نامه بنویسم تا از روش فیلم بسازه و بیش از 60 هم دقیقه نباشه!...
امروز بعد از نماز رفتم در استودیو. دیدم چند تائی نشسته اند و دارند فیلم هفت سنگ رو تماشا می کنند!
بینشون جا برام باز کردند و نشستم با آنها با دقت فیلم رو نگاه کردم.
بدک نبود! داستان عده ای بود که معتاد می شدند و یکی شخصیت اصلی هم معتاد میشه و آخرش گوشواره های نوزاد رو میکشه در حالیکه تو بغل زنشه، می بره موادبخره... ولی اون مواد فروشه او و پسرش را میکشه که دنبالش آمده بود ....
گفتم:« فیلم آخرش غمگین تمام شده اما خوبه برای اینکه بیننده بفهمه اعتیاد چقدر خطر ناک میتونه باشه.»
اور علی زاده که سازنده فیلم و نقش اول هم بعهده او بود، در آمد که اتفاقا نظر شما قبل از ساخت فیلمه!
گله کردم که پس چرا اسم من بعنوان مشاور فیلمنامه در تیتراژ نیومده؟!...

از راست به چپ: اسمش یادم رفته، عباسی مدیر استودیو فیلم سازی، بنده حقیر میگو یند نویسنده ام و قلم خوبی دارم و خطم خوش است بیان خوبی هم دارم ، محمد به چندین هنر آراسته است، اور علیزاده هم هنر پیشه و هم فیلم ساز است!
در شب میلاد ثامن الحجج
برای شناختن افراد نیاز نیست آدم خودش را از تک تا باندازه . کافیه اگر عقل بطور عادی کار میکنه چند دقیقه با هاشون هم کلام بشین، متوجه میشین که تو اون آدم چه خبره. اما بعضیا خیلی زبلن، مو لا درزشون نمیره! نمیشه به این زودیا شناختشون از بس زرنگن! ولی هر کاری بکنن باز بلاخره شناخته میشن!
و مسئله دیگه اینه که با قیافه هم نمیشه افراد رو شناخت برای اینکه بعضیا مار های خوش خط و خالن آنقدر ظاهر و قیافه قشنگ دارن که آدم حیرونشون میشه ولی وقتی به اعمال و اخلاقشون توجه میکنی، میبینه ای داد بیداد! در هر صورت هرکاری آدم بکنه باز نمیشه در پشت ظاهر موقر و ساختگی پنهان بشه. آدما مثل اون طشت طلان که به اون نبی گفته شد پنهونش کنه، خودش رو از زیر خاک انداخت بیرون!
خلاصه لباس ریا ارقّه! اندام آدمونشون میده دیگه در این باره نمیگم...
.....
بریم سر اصل موضوع! دیروز در شب میلاد ثامن الحجج تو کتابخانه از قبل دعوت کرده بودیم دوستان بیان و خیلی ها آومدن. رئیس هم عوض شده. آقا حسینی دعوت کرد بود. میخواستیم دور هم باشیم و گپ و گفتگو باشه در شب میلاد. آخه میگن امام رضا غریبه! البته ما ها غریبیم ایشون غریب نبوده و نیست! الان که من دارم این هار را می نویسم هزاران نفر کنار ضریحش دارن زیارت نامه می خونن! خدا قسمت و روزیمون کنه انشا الله!
در اون جمع آقا حسینی اول صجبت کرد و دوسه تا مطلب جالب گفت.
گفت: در تبریز در یکی از مدارس و یا آموزشگاهها دو تا دخترخانم متفاوت بین دخترا بود. یه کم جحاب اینها با دیگران فرق داشت. سئوال کردم گفتند اینها آمریکائی اند و یا از آمریکا بیرونشون کرده اند و حالا تو این مدرسه درس میخوانند. اونها تو ذهنشون روحانی یک کسی بود قسی القلب و می ترسیدند با من روبرو بشن. وقتی در باره حجابشون تذکر دادم و باهاشون صجبت کردم، بعدا گفتند که به ما گفته بودند آخوندها هرکدام سلاحی دارند و راحت آدم می کشندو ما خیلی می ترسیدیم...
و گفت که در خارج: تبلیغات کرده اند که هرکی میره ایران باید با خودش غذا ببر، اونجا هیچی پیدا نمیشه!
یادم آمد که تو یکی از سایتها هم که ظاهرا طوردیگری علیه اسلام تبلیغات کرده و تهمت زده بودند و من چند وقت پیش دیده بودم. عنوانش ( اسلامدا پدافلیا) بود. آنجا یک عکسی از مرجعی منتشر کرده بود در کنار بچه ها و در باره بعضی سور قرانی زیر تصویرمطالبی نوشته بود و کاملا نظرش این بود که منظور از بهشت و حوری و غلمان اینه که مسلمانها (البته ظاهرا خود نویسنده هم بچه مسلمان بدبختی است!) اهل عیش و عشرتند!
اگر گوئی که بتوانم!
بذارین این جوری شروع کنم:
چند وقت پیش با یکی از دوستان نتی در مورد خوب و رویا خیلی بحث کردیم و آخر سر من به ایشان پیشهاد کردم زیاد تو نخ خواب رویا نره. صریح نگفتم برای چه و الان هم چون موضوع یه کم احتیاج به دقت و برسی زیاد داره، باز اون حرفم رو تکرار می کنم بدون اینکه علتش رو که فقط برای خودم قطعیه، نمیگم ...
چرا با این مقدمه شروع کردم؟ دیشب و یا امروز صبح و یا بعد از ظهر که کمی خوابیدم، تو خواب دیدم عکسم روی جلد سی دی رنگی چاپ شده . با خود گفتم یعنی چه؟ این خواب چه تعبیری می تونه داشته باشه و بعد گفتم شاید از اضغاص و احلام بوده و ...

این بیت تو کتاب جامع التمثیله:
اگر گوئی که بتوانم قدم در نه که بـتوانی
وگر گوئی که نتوانم برو بنشین که نتوانی
بیت جالبیه و پیام صریح داره و معنیش هم روشنه!
معمولا تردید و دو دلی کار رو خراب میکنه! آدمائی که خیلی درس خوندن و تئوری خیلی چیزا سرشون میشه از ترس اینکه نتونن و یا اینکه کارشون کامل بی نقص نشه همیشه امروز و فردا می کنند و مثل بوتیمار کنار آب اند و از عطش می میزند اما آب نمی خورن که مبادا یه وخ آب دریا و یا رودخونه تموم بشه!
همانطور که خیلی ها در مال دنیا خست و بخل دارند این جور آدما هم در در بکار گیری توانائی های خودشون خیلی ترس دارن و برای همین همیشه در آتش نا کامی می سوزند!
اما برخی بسیار جسورند و دست به هر کاری می زنن و ترس و ابائی از این ندارند که مسخرشون کنن و یا موفق نشن، و اکثرا هم موفق میشن. دیر و زود داره، اما سوخت و سوز نداره!
شما بگردین یه آدم موفقی رو پیدا بکنین از هنرمندا و نویسندگان بزرگ که خیلی خیلی درس خونده باشن، از شکسپیر بگیرید و بیا به این ور، ولی کار کردن و ترس رو گذاشتن کنار. آستین بالا زدن و از هیچ چی نترسیدن!
یک بار در کلاس ... فیلم ساز شهیر شرکت کردیم که بدعوت حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی بمدت چند روز در تبریز می آمدند. آنجا یک مطلبی گفتند من هیچ وقت یادم نمی رود. گفتند: بمن می گویند دکتری کارگردانی رو شما امضا کنید تا یک عده فارغ التحصیل بشن، من خودم دکتری ندارم که بیام پای مدرک دکتری امضا کنم من کار کردم، کارم را بلدم و کسانی که کارشان را بلد باشند میمونن وطبیعیه بقیه حذف بشن!
و ثَبَتَ که مدرک وآنوقت کارائی داره که فرد بعد از اینکه مدتی در رشته ای درس خوند بیاد در عرصه عمل وارد بشه و حدی کار کنه و الا اونائی که علاقه دارند ولی تو دانشگاه هم ننشسته اند، کاری می کنند که دهان تحصیل کرده های باصطلاح باز بمونه!
شاید بگین این دری وری ها چیه داری بلغور می کنی؟ آخه من دارم میبینم یه عده در سایه کار و تلاش موفق شدن...
...خوب حالا تا یادم نرفته بگم اون خواب رو دیدم. البته بعد از ظهر هم که خوابیدم آب چند دره رو قاطی کرده بقول ننه بهم و خوابهای قاطی پاتی دیدم! بگذریم که اونا هم یکی یکی تعبیر میشن همانطور که هیچ خوابی از من بدون تعبیر نبوده! و برای من اصلا قابل قبول نیست که مثلا آدم بعد پر خوری و یا روز خواب ببینه درست از آب در میاد با نمیاد!
بعد از ظهری به استودیوی رحیم سر زدم. یادمه که در تابستان فیلم گذر ار غبار رو ساخته بودند و یکی دو روز هم در آمفی تئاتر اداره ارشاد اکران شد و ....
داشتند موقعی رسیدم که داشتند پشت صحنه فیلم رو میکسش می کردند با مدیر وبلاگ سوین فیلم...
ااااا ...! صبر کن ببینم! من هم بودم و اون قسمتی رو که در حال اهداء جوایز بود!
درسته اتفاقی نیفتاده بود و جا نداشت ذق کنم و فکر نکنین ذق کردم، اما تعجب کردم! واسه اینکه خوابم تااینقدر صادقه بوده. منتهی هیچ وقت خوابها دقیقا آنجور نیست که تعبیرشون هست!یک دفعه یادم آمد که تو خواب عکس خودم رو رو جلد سی دی دیده بودم....

با هنرمندای سابق و لاحق مطرح سینما ایران عکس داره و ...
ماجرای دو- سه روز
امروز واقعا هوا عالی است نه زیاد گرمه که گرما کلافه کنه و نه مثل روز های سرد زمستون سرده که تف تو هوا یخ بزنه. خدا رو شکر! دیشب هم باران اومد. الان هم بعد از ظهره و هر روز این موقع سعی می کردم کمی بخوابم که امروز بخاطر اینکه کار داشتم و اون تلفن لعنتی حالی برام نذاشت بخوابم!... ...ساعت را نگاه کردم. پنج شش دقیقه وقت مونده بود. به دانش اموزها گفتم اگر سئوالی دارند بپرسند.آقا باقری چها ربسته داد و گفت که شما خودتان سئوال بپرسید هرکی خوب جواب داد، یکی بهش بدین! سئوال اول را انصافا چند تائی خوب جواب دادند که از میان آن چند نفر یکی جواب کامل داد و من یکی از بسته ها را برای او کنار گذاشتم! گوشی همراهم زنگ زد! پ بود. گفت زود بیا که .... از حضار عذر خاستم و به آقای باقری گفتم خودش بقیه برنامه رو اجرا کنه وآمدم بیرون و میخواستم هرچه سریعتر خودم را برسان. اما هنوز کاملا از مدرسه بیرون نرفته بودم که ابو قراضه خاموش شد. می دونید که آدم در این جور مواقع چه حالی پیدا می کنه! یادم آمد که در بعضی از فیلمها ی ایرانی آرتیسته در این جور مواقع لگد به ماشین می زنه و میگه: اک ... هی!!! مصب تو شکر !!!... من که آرتیست نبودم از این ادا و اطوارا بیام! ابو قراضه بنزین تمام کرده بود. به دوسه تا از بچه ها که در آن حوالی بودند گفتم بیان و از صندوق عقب چار لیتری پر را بردارند و بریزند تو باک و خودم در حالیکه خیلی نگران بودم، زنگ زدم و پ گفت که مشکل بر طرف شده!!!... انگار دنیا را به من دادند..
بعد قضیه و قصه دیگه ای که باید قبلش می گفتم و خیلی جالب هم هست و نگفتم، حالا میگم اینه: چند وقت پیش تلفن زنگ زد و یکی از بچه ها برش داشت و فقط دیدم داشت گوش می کرد و بعد از اینکه گوشی را گذاشت گفت: از مخابرات بود، گفتند بخاطر اینکه قبض پرداخت نشده، حالا یه طرفه ش می کنند و بعد بکلی قطع میشه! رفتم پست بانک و بعد از اینکه تصفیه کردم، تلفن وصل شد، تا اینکه دوباره قبض تلفن بعد از چند روز آمد و دیدم دستشون درد نکنه قید کرداند که از دوره های قبل کلی بدهکارم! با خود گفتم این دیگه از اون اذیت هاست! آخه وقتی قطعش می کنن و تا نریم تصفیه کنیم وصل نمی کنند، این بدهی از کجا پیدا شد؟؟!! فردایش رفتم خدمت «س» [1] خان. آخ آخ نمی دونین چقدر ماهه!... اگه بدونین؟ هروقت من رو میبینه طوری خوشحال میشه! انگار دنیا رو بهش داند! تا یادم نرفته بگم قبل از اینکه ازدر برم تو دیدم خوش خبر[2] اونجا واستاده گفتم: بیا بریم «س» رو ببینمیم! گفت من باهاش قهرم!... منتظرم دلدار[3] انجاست بیاد بریم! خیلی وقت بود دلدار رو ندیده بودم. با «س» و دلدار و بقیه سلام علیک کردم. دلدار بور بود. گفت که خانمش گوشی رو انداخته تو لوله فاضلاب و... گفت: اینا رو بنویس! گفتم: حتما، می دونی که اصلا من از نوشتن این جور چیزا خوشم میاد!... «س» از پشت پیشخوان آمد بیرون. قبض رو بهش نشون دادم و گفتم: این چیه؟! - چی، چیه؟ - اینقدر بدهی!... اصلا من بدهی ندارم! - گفت شاید اشتباه شده! - خدا کنه همون طور باشه که شما میگین؟ گفت: میشه فردا صب بیای. از اینکه خودمانی گفت: «بیای» ناراحت نشدم. بخاطر اینکه نشانه مهر محبت بود. فردا صبح، بخاطر اینکه خیلی کار داشتم گفتم زودتر برم ببینم این بدهی از کجا اومده. باز خیلی با صفا و مهر ومحبت از پشت پیش خوان آمد بیرون. اگه خودش رو کنترل نمی کرد حتم دارم دست در گردنم می انداخت و بغلم می کرد. گفتم ببین کلی کار دارم ابراز احساسات را بذار کنار و کارم رو راه باندار می خوام برم. رفت پشت کامپیوتر و گله کرد و گفت: من نمی دونم چرا اینقدر شبکه قطع میشه! - انشا الله درست میشه! بعد کلی درد و دل کردیم تا دوباره شبکه راه افتاد و او گفت: فلانی بیا اینطرف. چقدر محبت داره ایشون، رفتم کنارش و شمارم رو گفتم و یه عالمه دگمه کیبورد را زد و گفت: شما از دوره های قبل بدهی دارین!!! گفتم این رو که تو قبض نوشته؟... زنگ زد مخابرات و نمی دانم چی گفتند، بالاخره گفت: الان یه ریز مکالمه می دم خودت برو ببین با کجا ها صجبت کردین و... گفتم باشه: دستگاه پرنت سوزنس با جزّ و چزّ بکار افتاد! گفت: ریز مکالمات تلفنی شما رو از زمان حضرت آدم در میارم و بهت میدم! از یک طرف سر و صدای پرنت سوزنی بود و از طرف دیگر کاغذ می آمد بیرون. اما خیلی طول کشید. دیگه داشت حوصله ام سر می رفت که یه کاغذ ده پانزده متری که خوب تایش کرد، داد دستم. گفتم: ببین من حوصله این جور مسائل رو ندارم، اما خوبه، ده دقیقه دیگه میرم و تو جلسه پشتش موارد و مطالب رو یاداشت می کنم.... فردای آنروز وقتی ماجرا رو برا دوستان نقل کردم و اون پرینت ده متری رو نشون دادم، ایمان غش غش خندید... رفتم مخابرات و اون پرینت ده متری رو گذاشتم مقابل کارمند و گفتم: من هیچ سر در نمیارم! هیچ بدهی ندارم ولی آقا «س» این مرده مرند[4] رو داده خودم برم حساب و کتاب کنم و پیدا کنم شفتالو فروش را! قبض رو گرفت و نگاهی صرصری بان انداخت. بازگفتم: تا شما مشغول حساب و کتابین من میرم و زودی میام خدمتتون! - کجا؟!.. اینا اینجا گم میشه! - گفتم که ... برمی گردم! با یک صحنه جالب بر خوردم. داخل یکی از مغازه ها یکی دستش یه راکت تنیس بود، انگار که داره مثلا توپ تنیس رو محکم میزنه، حرکت می داد وازش صدای چقّ بلند می شد! حس کنجکاوی آدم گل میکنه دیگه! گفتند: حشره کش الکتریکیه! گفتم خوبه ها!... برا همه لازمه یکی داشته باشن مخصوصا کسبه و کارمندا! - برای چه؟! - برا اینکه بیکار نمونن... بهتر از اینه که بشینن تخمه بشکنن!... این وسیله ضمن اینکه سرگرمی خوبیه، خدمتی یکی از مغازه بیرون آمد و گفت: شما نگران نباش و احتیاجی به هیچ گونه سرگرمی برای بعضی ها نیست. برای اینکه سرگرم کاراهای مهمتری هستند!.... گفتم: ممکنه برای لحظاتی هرچند کوتاه نیاز به این جور وسایل پیدا کنند! گفت: اونا هیچ وقت بیکار نیستن! چون دائم در فکر اینن که چطور میشه جیب فقیر فقرا رو خالی کنند!... راستش من در مقابل او کم آوردم....
قصه ایه در این رابطه که یه عده باید همه وقت مشغول کاری باشن، حد اقل باید تو دستشون باد بزن باشه والا خرابی به بار میارن. داستان آن پیر زن رو شنیدین که رفت خدمت سلیمان و ازش خواست از اون دیو ها بدهد کمکش کنند؟ نشنیدین؟! خوب خیلی ها نشنیده اند! من هم نشنیده بودم! شاید یک وقتی تعریف بکنم... [1] - یکی از جوانان بهشت که حوریان و غلمانان اطرافش پرسه زنا نند! [2] - صفری، سردبیر نشریه خوش خبر در مرند، [3] - حسین دلدار نویسنده و شاعر و محقق. قبلا کتابهائی از ایشان را معرفی کردم. [4] - مرده مرند/ ضرب المثل/ هرچیز دراز و بی قواره.
مهر فیل هم باز یه فیلم جدید ساخته. خوبه! دقایقی از فیلم را در استودیو دیدم. اگر وقت کنم، میشنم از سر تا ته می بینم!

هم برای جامعه است: محیط رو از لوث وجود حشرات موزی پاک میکنه!

شب شهادت صادق آل محمد (ع)
قال الصادق (ع):فمن کان منا فالیقتد بنا!
بعد از ظهر هوا طوری منقلب شد که گفتم الانه که زمین و زمان را بهم بریزد: هوا ابری شد و باد شدید شروع به وزیدن کرد. بعد باران بارید و این درست ساعت 4 بعد از ظهر بود.
قبلا برنامه ریزی شده بود در سالن اجتماعات اداره تبلیغات مراسم عزاداری و سخنرانی برگزار شود. دوستان از خیلی ها دعوت کرده بودند...
می خواستم باراندگی را دست آویز کنم و از رفتن به مراسم سرباز بزنم ولی بعد به خودم نهیب زدم:نه برگی بادت ببره، نه کلوخی خیس بخوری!
...
یک عده آمده بودند، از شعرا و مداح ها! می دانستم یکی از وعاظ سخنرانی خواهد کرد، ابتدا مجری اعلام کرد آقای حسینی خیر مقدم خواهد گفت و بعد سخنرانی بود...یکی آمد بخاطر کمی جمعیت عذر آورد که بارندگی کار را خراب کرد!...
...


برنامه پایانی، سخنرانی حجه الاسلام اسدی از دفتر تبلیغات حوزه قم بود:
- ... امام صادق علیه السلام به دو امر اهمیت می دادند: اول تشکیل حوزه و دوم، عزا داری ابی عبد الله علیه السلام...
و درباره شهادت امام صادق گفتند:... دوستانی که الان بعضیها حضور دارند، در جمع ما بودند زمانی خدمت آیه الله وحید رسیدیم در روز شهادت امام صادق ع ، ایشان فرمود: شهادت امام صادق علیه السلام که رئیس مذهب ماست آنگونه که باید در شأن و مقام ایشا باشد، نیست، از آن موقع به بعد هر سال ایام شهادت آمام صادق مبلغ اعزام می کنیم....
...
و ایستگاه صلواتی!


عذاب الیم!
نشود مرغ چمن همــــــــــنفس زاغ و زغن
روح را صحبت ناجنــــــس عذابیســت الیم. شهریار
که حرامست می آنجا که نه یار است ندیم
روح را صحبت نا جنـــس عذابیســــت الیم. گویا حافظ
همین چند دقیقه پیش رسیدم . اگر اتفاقات امروز را که کمی در خودم حوصله احساس می کنم، ننویسم ممکنه بعدا حالش را نداشته باشم و یا اینکه وقت نکنم بنویسم...
باز جلسه ماهانه بود طبق معمول شرکت کردیم...
یک بار در باره مصاحبان خوب و دوستان باب و ناباب صحبت می کردم، مطلبی را که چند وقت پیش خوانده بودم و بکل از یادبرده بودم، دوباره یادم آمد و بعد خودم متعجب بودم این قضیه توجیه اش چه جوریه؟ من اون مطلب رو کی و کجا خوانده بودم و چرا موقعی که میخواستم در باره اش فکر کنم و بعد صحبت کنم یادم نیامد و درست زمانی که اصلا فکرش را نمی کردم یادم آمد. خیلی هم بموقع و بجا یادم آمد. مطلب این بود:
گفتم که، داشتم در باره دوستان باب و ناباب و همنشینان صالح وغیره سخنرانی می کردم تا رسیدم به اینجا که روزی حضرت سلیمان وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقالَ ما لِیَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ کانَ مِنَ الْغائِبِینَ (۲۰) لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطانٍ مُبین، حضرت سلیمان در میان پرندگان هدهد را ندید.
حضرت سلیمان از انس و جن فرمانبردارانی داشت و این را همه می دانند و قران از این موضوع خبر داده است. می گویند وقتی پرندگان می آمدند محضر حضرت سلیمان آنقدر منظم بودند که جای هرکدام مشخص و معین بود و اگر یکی از آن نها بعللی غائب بود فوری معلوم می کرد! آنروز هدهد نبود، بآن نشان که از محلی که باید می بود، پرتو آفتاب می تابید و معلوم می کرد که نیست! بهمین خاطر سلیمان گفت: یا باید عذر بیاورد که چرا نیست و یا او را سر می برم و یا اینکه او را بعذاب درد ناک معذب می کنم!
حالا نکته اینحاست که مفسرین نوشته اند عذاب الیم این بود که، او را با غیر هم جنسش در یکجا محبوس می کنم!
باری گاهی با افرادی ظاهر الصلاح و حتی با کسانی که در میان مردم از وجه برخورداند نیز وقتی ادم مصاحبت می کند احساس می کند که در تنگنا قرار دارد و خدا خدا می کند هرچه زودتر از آن وضعیت و موقعیت خلاصی بیابد.
بگذریم...
در جلسه شرکت کردم. حرفای جالبی زده شد. مثلا یکی می گفت باید روحیه مخاطبین را شناخت و بعد روح آنها را با خداوند مرتبط کرد و برخی مثل من قائل بودند که هرجا موفقیت حاصل نیست باید برگردیم و در خودمان مطالعه داشته باشیم و برخی دیگر می گفتند باید مطالعه باشد و خلاصه هرکی هرچی تو چنته داشت روکرد و.
اهم صحبت ها اینها بودند: تحمل، بیان مطالب با شیوه نو و، ...
من نظرم این بود که هرکس دید در جائی نشانه و علائمی نمایان است که موفق نمی شود، باید کنار بکشد، عقب نشینی نوعی تاکتیک است و من خودم در جا هائی که دیدم و توفیق حاصل نمی شود کنار رفتم.
و اما در باره تحمل ایذا و نا راحتی ها: من یکبار می دانید با حاج آقا مطالبی بین ما رد و بدل شد و من در آن مورد زیاده روی کردم و بعدا منتظر بودم ایشان تلافی کنند و یا اینکه دیگر با من آنطور که باید گرم نگیرند ولی من بعدا دیدم ایشان اصلا کینه ای نیستند و اصلا قصه را فراموش کرده اند، حالا هیچ مشکلی در بین نیشت من از ارادت مندانم و اگر ایشان عفو نمی کردند حالا این طور نبود!...



دوستی رفت!
اول
جواد اقا چقدر از موتور و گیربکسش ابو قراضه و یا پرچم راجا نعریف کرد.
گفت: جنس حارجی اینه دیگه! صد سال کار کنه و عین خیالش نیست!
عجله داشتم و میخواستم هرچه زودتر روغنش را عوض کنه برم پی کارم، ولیجواد آقا دست بردار نبود . از گیر بکسش تعریف کرد و گفت: انکار همین یک ساعت پیش سوارکردن روش!
و گفت: قطعات ساخت خارج کلا خوبه! بعد فامیلش اومد . جواد آقا تو چاله بود و روغن سیاه از سوراخ زیر موتور می ریخت داخل اون طرفی که چرخ داشت و این ور و اون ور چاله ریل برای چرخاش تعبیه کرده بود، انگشتش رو گرفت زیر روغن در حال ریختن و نشان فامیلش داد که داشت دود سیگار رو از سوراخای بینیش بیرون میدا و گفت: ببین تو رو خدا! دوماه پیش روغنش رو عوض کردم باز کیفیت نرفته!
فامیلش گفت: اون ماشین رو می بینی؟...
آن طرف رود خانه ماشینی را نشان داد. گفت:.. اون رو پنج شش ماهه خریدم، موتورش رو تاز تعمیر کردم!
دستم را گذاشتم روی کاپوت ابو قراضه و گفتم: من هفت هشت ماهه خریدمش اصلا غیر از روغن و بنزین چیز دیگری ازم نخواسته!
گفت: ماشینهای قدیمی اینجوریه دیگه، خدا بده برکت!
راستش دیگه خودمم باورم شد که ماشینی که زیر پامه، و خیلی ها ازم ایراد می گیرند و هی میگن: چرا نمیدی به دولت و یه صفر کیلو متر بگیری، تا نداره! اما خیف که رنگ رو نداره.
جواد آقا گفت: اگر یه اتاق بذاری روش، مثل هشتاد سه میشه!... دولکس کاره!
دو
حساب کردم دیدم باید هر روز برم به مدرسه و صُبا هم باید سه چهار کیلو متر بکوبم و بعد برسم ...، تازه مسجد هم هست! با این حساب باید بنرین چارصد تومنی بزنم، والا شصت تا کفاف نمیکنه و دو- سه روزه تموم میشه.
درپمپ بنزین به کارگره گفتم: هر روز میام پنج لیتر آزاد میزنم و میرم.
یه آقائی بود اونجا بنا کرد شوخی کردن که فلانی شما هم بنزین آزاد می گیرین؟! دنبال یه حواب ناب می گشتم بهش بدم. با خوش روئی گفتم: عوض اینکه شوخی کنی ده بیست لیتر بده تا ببینیم بعد چه میشه.
گرفت! باورکنید گرفت، آنهم چه گرفتنی!؟ پول از جیبش در آورد و داد به کارگره و گفت: چهار هرار تومن بحساب من بزن !
اول فکر کردخ شوخی میکنه و میخواد سر بیر ما بداره، ولی بعد واقعا نگداشت من پول بدهم.
گفتم افتخار آشنائی با چه کسی رو دارم. گفت شما ما رو نمی شناسین من دوست فلانیم! گفتم: میخوام اسمتون رو بدونم!
گفت: من سفیدگر هستم!
در حالیکه واقعا تحت تآثیر قرار گرفته بود، گفتم: آخه شرمنده می فرمائین!...
گفتم: من فلان جا هستم، هروقت تشریف آوردی قدمت روی چشم!
سه
تا رسیدم گفتم: فلانی کجاست؟
گفتند : ایشون رفت، دیگه نمیاد!
-کجا؟
-تغییر شغل دادند.
- شوخی می کنین؟!
- ببین آقای... داره نامه ش رو تایپ میکنه.
راست می گفتند. نامه تایپ شده می گفت که ایشون به محل دیگری منتقل شده و دیگه نمیاد. یکی دو ساعت بعد خودش زنگ زد و گفت: فلانی از این به بعد منو نمی بینین خوشحالین؟
-ما خوشحالیم؟... به چه دلیل؟ آدم وقتی دوستی رو از دست بده خوشحاله؟!!!
رویای صادقه
استاد فرزبد بفاصله چند دقیقه دوبار گفت: «یکسال تمرین کنی خوشنویس مطرح در کشور می شوی!»
چند روز پیش تو خواب یکی از اساتید سابقم رو دیدم که در محضرش داشتم مثل بلبل متن یک کتب درسی رو میخودم، طوری که ازمن بعید بود. انشا الله خیره!
همون روز آماده شدم و از تبریز با اتو بوس حرکت کردم. دیرم شده بود و فکر نمی کردم به اتوبوس برسم. بمحض اینکه رسیدم، رفتم خدمت آقای ذوالقدرکه حالا در بخش مدیریت ... است و از دوستان قدیمه. دفعه قبل که دیدمش، میخواست با با ماشین خودش بیاد شهرستان.
گفت: فلانی میرم شهرستان، نمیای؟
گفتم: یکی دوساعت بیشتر نیست رسیدم، از اون گذشته آخه بلیط قطار دارم.
خیلی دلش میخواست تو اون سفر همراهش باشم، ولی نشد. و این بار رفتم براهنمائی یکی از دوستان به دفترش. مشکل رو مطرح کردم و راهنمائیم کرد و رفتم دنبا کارم.
... از خودم خوشم آمد! میدونید ده دوازده سال بود که لای کتاب... رو باز نکرده بودم ولی وقتی نشستم روبروی ممتحنین، اصلا دست و پام رو گم نکردم.
بخشی رو که می بایست کمی بخونم و بعد امتحان بدم رو مرور کردم و دیدم خوبه از عهده بر میام. بیست دقیقه وقت داده بودند ولی من با مرور صرصری دیدم میتونم امتحان بدم. رفتم جلو در اتاق ممتحمین. داشتند یکی رو با سئوالهاشون می چلاندند. تونرفتم، اما وقتی یکی شون نگاه کرد، گفتم: آماده ام!..
وقتی نوبت من شد رفتم و بدون دست پاچگی نشستم روبروشون.
یکی گفت: بخون!
با یه بسم الله جانانه ، متن کتاب رو قرائت کردم و بعد اونا هرچی سئوال کردند من تا اونجا که می تونستم جواب دادم.
یکی گفت: خوبه
گفتم پس: قبولم؟
- بله بفرمائید!
- نمرم چند شد؟!
- خودت بگو، چند می گیری؟
- دوازده یا سیزده!
بعد که اومدم بیرون و منتظر نشسته بودم، دیدم برگه من رو اون آقائی که راهنمائی کرده بود، دستشه. پا شدم و منتظر بودم خبر خوش رو دوباره از زبان او بشنوم.
-چهارده گرفتین.
این جوری بود که خوابم تعبیر شده بود!
***
یه رویای صادقه هم یکی ج قلندر در باره من و آقای «د» چند سال پیش در ایام امتحانات دیده بود: بعد از اینکه برگشتم، از اونور خیابون صدام زد. واستادم. آومد و بعد از احوال پرسی گفت: فلانی اخیر کجا بودی؟
- قم بودم، امروز صب رسیدم.
- کس دیگه همرات بود؟
- آره چطور مگه؟!
- تو خواب دیدم حرم خانم معصومه مملو از جمعیته، یه آقائی داشت سخنرانی میکرد. در میون جمعیت تو و یک نفر دیگر بود. اون آقای عظیم الشان که صحبت می کرد اشاره کرد تو پاشدی و گفت:« ایشون نصف زیارتش قبوله، ولی اون آقا نه...»
اول فکر کردم یه خطائی ازم سرزده که زیارتم کاملا قبول نبوده اما وقتی بعد از چند روز نمره ها رو زدن، دیدم دوتا از چهارامتحانی که داده بودم قبولم !...
***
تبریز
یکی دوسال قبل مطلع شدم آقای فرزبد (
یکی از هنرمندان
مطرح تبریز) در زیر زمین یکی از پاساژها آموزشگاه دارند. رفتم خدمتشون و خیلی تحویلمون گرفت و اجازه داد قلم بر مرکب برسانم و در محضر کاتب دیوان حافظ بخط شکسته، آیه ای رو خوش نویسی کنم!
این بار هم دقایقی در محضر ایشان بودم. چقدر مؤدبند! خیلی باهم صحبت کردیم.
گفت: بازهم تمرین خط می کنی؟
گفتم: نه بصورت جدی، چند تا ماژیک وایت برد تو کیفمه، فرصت کنم تمرین می کنم!
* گفت: فلانی بیست تا کتاب کتابت
کرده ام که هرکی بود الان مجمعه جر می داد و تو بوق و کرنا می کر!...
*می گفت: خدا رحمتش کند شهر یار می فرمودند: با هر شعری که گفتم، قبر خودم رو کندم!....
*و گفت: فلانی فقط یکسال جدی تمرین کنی، یک از خوشنویسان مطرح کشور میشی!...
وگفت: سریع السیر می نویسی!
گفتم: کتاب هم که می خونم باید تند بخوانم والا حوصله م زود سر میره، حتی شعر هم گه گاهی میگم، فی البداهه است والا بخوام رو تک تک کلمات فکر کنم محاله بتونم!
خواهر استاد چقدر در عکاسی مهارت دارند! چند تا عکس گرفتند که یکی ش اینه!دستشون درد نکنه
***
تقدیم به تو
امروز مرا یار بـــــــــدان حال ز ســـــــر برد
با یار چنــــــــــانم که خود از یار نــــــدانم
دی باده مرا بـــــــرد ز مســـتی به در یار
امروز چه چاره کـــــه در از دار نــــــــدانم
از خوف و رجا پار دو پــــــر داشت دل من
امروز چنان شـــــــد که پـــــر از پار ندانم
از چهره زار چــــــو زرم بود شکــــــــــایت
رستم ز شکایـــــت چو زر از زار نــــــدانم
از کار جهان کور بود مـــــردم عاشــــــــق
اما نه چو من خـــود که کر از کار نــدانم
جولاهه تردامـــن ما تار بـــــــــــــــــــدرید
می گفت ز مســـــتی که تر از تار ندانم
چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیـــست
اسرار همـــــــــی گویم و اســــرار ندانم
مانند ترازو و گـــــــــــــزم من که به بازار
بازار همی ســـــــــــــــــازم و بازار ندانم
در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر
طومار نویســـــــــــم من و طومار ندانم
عوام یه دعائی دارن میگن خدا هیچ کی رو با درد بی درمان امتحان نکنه و منظورشون اینه که درد و مرض امتحان الهیه حق هم همینه!
خدا بعضیا رو با درد و مرض و نا راحتی امتحان میکنه و بعضیا رو با نداری و فقر و فاقه و بعضیا رو هم با دادن ثروت سرشار و وغرقه کردن در نعمات و خوشیها.
- کاش ما رو با دادن ثروت و غرقه نمودن در خوشیا امتحان کنه!
- اونوقت نمی ترسی مثل قارون و فرعون عاقبت بخیر نشی!؟ مگه نشنیدی از حافظ که میگه دولت فقر خدایا بمن ارزانی دار...
- سفسطه نکن اون فقری که حافظ مد نظرشه با فقر تو فرق داره!
- در هر صورت من میگم وقتی خدا بخواد آدم رو با ثروت و مکنت و مقام و این جور چیزا امتحان کنه و نعوذ بالله آدم ظریفیت نداشته باشه و از عهده ش بر نیاد براش وزر و وبال میشه.
- خب حاشیه نرو چی میخواستی بگی؟
- داشتم این دعا رو میکردم که خدا هیشکی رو با امراض لا علاج و صعب العلاج امتحان نکنه... تو صف نماز نشسته بودیم در نماز جمعه معمولا جائی میشینم که بعد از نماز فوری بتونم بیام بیرون آخه داخل مسجد مملو از جمعیت میشه و بعد بیرون اومدن از میون جمعیت حوصله میخواد! یکی آومد نشست بغل دستم. احوال پرسی کرد. چون آفتاب بیرون کمی تند بود و جائی که نشسته بودیم تلاقی سایه و آفتاب، ابتدا طول کشید چهرش مشخص بشه، بعد شناختم.
گفتم: چرا اینقدر لاغر شدی؟
گفت: عمل جراحی داشتم و بعد دیابت هم دارم!... سه ماهه!
گفتم: خدا صحت بده.... اما در عرض سه ماه بیماری قند این اینقدر آدم رو لاغر نمیکنه
گفت: درسته دکتر گفت که حد اقل ده سال بدون اینکه متوجه بشم این مریضی رو داشتم.
در این حین چشممون افتاد به یکی که بی خیال، سیگاری گذاشته بود گوشه لبش و با یه رادیو گرفته بود تو دستش و با گوشی گوش میکرد.
راستی فوری این فکر اومد تو کلم که چقدر راحته! دوستون گفت آره خیلی راحته نمی دونه دور و برش چه خبره.
گفتم: آدم اگه یه کم نفهمه هیچ مرضی نمی گیره! دیدی آدمای بی خیال رو چقدر تندرستن و راحت زندگی میکنن! جنگ و دعواها و بگو مگو درگیری ها و بیماری ها رو اونائی دارن که یه کم می فهمن و حالیشون میشه! والا اونی که نمی دونه چی به چیه نه مریض می شه و نه دعوا و مرافعه با دیگرون داره!
.....
بع از نماز مردم خود جوش از جلو مسجد راه افتادند بطرف مرکز که اونقدر ها فاصله نیست با شعارهای :
قران بیزه هدفدی و سرمایه شرفدی!
توهین ایدن قرانه بی دین و بی شرفدی
دو بار میدان را دور زدند و شعار دادند. حاج آقا اومده بود میون جمعیت! زنا پشت سر مردا شعار می دادند. ................




من هیچ کتابی رو پاره نمی کنم
بعد از اینکه این پست رو خوندین حتما یادتون نره برین کمی پائینتر و ببینین چه خبره! به چند تا دوستان خبر دادم میرم مسافرت برا اینکه میان و نطر می دن منتظرن در جوابشون یه شاخه گل و یا صورتک نیشخند و یا لخبند اینجوری بذارم! خوب لازم بود بهشون اطلا بدم دوسه سب نیستم و مطمئن بشن بی اعتنا نیستم!
بعدش امروز دقیقا ساعت 13 رسیدم و چند تا امانتی بود که می بایست می دادم به اداره تبلیغات. رئیس نبود. سئوال کردم گفتند نمی دونی چه خبر بود، باید بودی تا ببینی که چقدر مردم آمده بودند بیرون بخاطر اهانت لامصبا به قران.
بعد تو دوربین عکسها رو نشونم داد.
گفتم: در قم و تبریز شاهد تظاهرات علما بودم و با گوشیم عکس گرفتم از تجمعها ، دوسه تا از این عکسها رو بده در کنار آنها از شون استفاده کنم. بعد تا من به دکتر مبهوتی زنگ بزنم و بپرسم قصه عبا چیه، سی دی رو که حاوی عکسهای چند ساعت پش مردم مرند بود برام آورد.
دکتر برام دوتا چیز گذاشته بود یکی عبای نو نوار و دیگری یکی جلد های المیزان. می دونستم المیزان را باید بگذارم سر جاش ولی نمی دونستم با عبا چکار کنم و با اینکه شمارشو تو گوشیم داشتم، باز حتما علامتی بود بهش زنگ بزنم که دوباره شمارشو رو یه تکه کاغذ نوشته بود و من فی الفور پی بردم و بلا فاصله زنگ زدم
- اومدی؟.... می گفتن نمیای؟!
- همین چند دقیقه پیش رسیدم؟... با این عبا چکار کنم؟
- برای شماست!
- به به دستتون درد نکنه...
دیگه اینو نپرسیدم که سوغات مکه است یا نه. هرچی بود هدیه و یا سوغاتی از طرف ایشون بود بمن که دادند و تشکر کردم و همانجا عبای کهنم رو گذاشتم توی کیسه پلاستیکی و عبای نو رو پوشیدم و دفتر و دستکم رو برداشتم پیاده راهی خونه شدم.
چقدر آدم خوشحال میشه وقتی از یکی هدیه می گیره! منم باید دنبال یه کسی بگردم که واقعا خوشحال میشه از هدیه و بهش یه چیزی بدم. اما من دوست دارم بمن اگه چیزی میخوان بدن کتاب باشه. همون طور که آقای بهمنی چند ساعت پیش تو تبریز دوسه جلد کتاب داد. هر وخ سر بهش می زنیم دست خالی نیستیم.
خوب بعد اومدم خونه اول کاری که کردم بعد از اینکه کمی استراحت کردم. آخه سفر آدم رو خسته می کنه- رفتم سراغ کامپیوتر. اول عکسای گوشی رو ریز و درشت کردم و درشتا رو سوا کردم و ....
***
یه پوستر جلب توجهم رو کرد که رو در و دیوار دارالشفا چسبونده بودنش. عکس اون یارو آمریکائیه بود که تو شعله ها می سوخت. از اون جا با خبر شدم که طلبه ها تجمع می کنند در جائی که آنجا یفیض العلم الی سائر البلاد.
کارامو زود انجام دادم و رفتم داخل جمعیت و جاتون خالی دق دلیمو با شعار دادن سر آمریکا خالی کردم. احمقها با قران چی کار دارن. مگه نمی دونن هر جا مسلمونه به قران علاقه داره والله من خودم اگه بشنوم به یه کتاب معمولی تو آمریکا توهین کردن و یا پاره کردن جدی جدی ناراحت میشم و هر کی باشه اگه دستم بهش برسه پاره ش می کنم! خب اگه خوشم نیاد نمی خونم و یا اگه محتواش بد باشه نقد بهش می نویسم نه اینکه بیام توهین کنم. چقدر احمقند! نمی دونن مسلمونا و حتی غیر مسلمونا فراموش نمی کنن این حرکت و رفتارا رو!
شاید بگین این حرف تو هم از جهتی قابل نقده! باشه نقدش کنین و من رو قانع کنین ولی کتاب پاره نکنین که خیلی زشته!
....
بعد اومدم بیرون و یه صحنه با حالی دیدم: یه پهلون قدیمی وزنه و سنگ و چیزای دیگشو با چرخ دستی آورده بود تو مردم و با اون قیافه و صدای گرفتش داشت میدون گرمی میکرد. راستش من این جور صحنه ها رو که می بینم نمی تونم از کنارشون بدون درد سر رد شم. فوری یه عکس گرفتم!
عکس اینه

بعد تو قطار خسته بودم. کلی خوابیدم و صب رفتم دامپزشکی ببینم سفر خاج بکجا رسید و از اونجا امدم بیرون و کنار خیابون منتظر تاکسی بودم که تو ی یه خودرو آقای فیضی رو دیدم و با لبخد پیش پام ترمز زد و من هم از خدا خواسته پریدم بالا. ایشون در بسیج دانشجوئیه. گفت: به شما گفتن ؟
- چی رو؟
- تجمع رو ... مگه نمی رین استانداری؟
- نه من کار دیگه ای دارم وخ کردم شرکت می کنم!
وقت کردم. اما تو مدرسه طالبیه در حالیکه سیدی، مدیر مدرسه مشتش رو تکوم میداد و صحبت می کرد، بهشون رسیدم!
سیدی گفت بعدا برم به دیدنش. خب... از اونجا اومدم مرند و گفتند دکتر مبهوتی نویسنده کتاب دیار غربت، اون عبای و کتاب رو داده بدن بمن......
(انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحفظون)
سزای اهانت به قران مجید
این را بخوانید تا بدانید کسانی که به قران اهانت کنند به چه حال
و روزی می افتند!!!!
نشریه اردنی شیخان در تاریخ ششم دسامبر 1999 در بخش خبری خود اقدام به درج بخشهائی از سخنان عبد المنعم ابو زنط از نمایندگان اسلام گرای اردن نمود که در مسجد مصعب بن عمیر در استان مادبا در رابطه با علت وقوع زلزله (زلزله اول) در ترکیه ایراد کرده بود.
بنوشته نشریه شیخان عبد المنعم در این جلسه سخنرانی به صراحت اعلام کرد که علت وقوع زلزله ترکیه بر پایه مجلس رقصی در یک پایگاه نظامی ترکیه واقع در ساحل دریای مدیترانه بوده که در این مجلس رقص و پایکوبی یک نظامی عالیرتبه ترکیه ای قرانی را بدست گرفته و در حال مستی شروع به پاره نمودن و پرتاب کردن آن به زیر پای رقاصه ها نموده و با نعره ای مستانه گفت: کجاست کسی که قران را حفظ کند؟!
بدنبال درج این خبر مردم اردن در تماس با مسئولان نشریه شیخان خواستار انجام گفتگو ی نشریه با ابو زنط شدند تا این رخداد بصورت مشروحتری باز شود.
عبد المنعم ابو زنط در این گفتگو به نقل از یکی از افسران مسلمان ترک که از حادثه جان سالم بدر برده بود، اعلام کرد: در مراسمی که بمناسبت بازنشستگی گروهی از نظامیان عالیرتبه ترک ، در یکی از پایگاههای دریائی ترکیه برپا گردید، تعدادی از نظامیان عالیرتبه اسرائیلی در مجلس حضور یافته بودند. در اثنای این مراسم یکی از ژنرالهای ارتش ترکیه در خواست قرانی از یکی از سرهنگهای حاضر در جلسه کرد . سرهنگ پس از در آوردن یک جلد کلام الله مجید بدستور ژنرال ترکیه ای مکلف به خواندن آیاتی از قران شد. سرهنگ شروع به تلاوت آیاتی کرد. سپس ژنرال ترکیه ای از او خواست تا به تفسیر همان آیات بپردازد که در این میان سرهنگ به دلیل عدم آشنائی با معارف و معانی کلام وحی از ترجمه و تفسیر آیات مزبور عذر خواهی کرد. در این هنگام ژنرال ترک با عصبانیت و در حالیکه نعره می کشیدگفت: کجاست کسی که این قران را نازل کرده و گفته که ما قران را فرستادیم و ما از آن محافظت خواهیم کرد، بیاید و ار کتابش دفاع کند! قران را از سدهنگ گرفته، و شروع به پاره کردن قران نموده و به زیر پای رقاصه ها ریخت
ابو زنط در ادامه اظهار داشت: سر هنگ حاضر در مجلس دچار اضطراب شدید شده و به سرعت از مجلس خارج می گرددو خود را به بیرون پایگاه می رساند، ناگهان مشاهده می کند نور شدید قرمز رنگی تمام منطقه را فرا گرفت و در یک لحطه دریا شکافته شد و همراه با انفجاری شدید شعله های آتش یسوی آسمان زبانه کشیدو بدنبال آن زلزله بوقوع پیوست!
نکته قابل توجه آنست که تا کنون گروههای تفحص آمریکا ، اسرائیل و ترکیه نتوانسته اند اثری از بقایای اجساد نظامیان خود دز این پایگاه نظامی بیابند!.....
منبع: از میان یاداشتهای سابق خودم
عید فطر بر همه مسلمانان مبارک باد
به کــــــــــــــس بد نکنیم
روزه یک سو شد و عــــید آمد و دلها برخاســت
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواســت
نوبه زهدفروشــــان گران جان بـــــــــــــــگذشـت
وقت رندی و طرب کـــــــــــــردن رندان پیداسـت
چه ملامت بود آن را که چــــــــــــــنین باده خـورد
این چه عیب است بدین بیخردی وین چه خطاست
باده نوشـــــی که در او روی و ریایی نبــــــــــــود
بهتر از زهدفروشـــــــی که در او روی و ریاسآآت
ما نه رندان ریاییــــم و حریفـــــــــــــــــــــان نفاق
آن که او عالم سرّ است بدین حال گــــــــواست
فرض ایزد بگذاریم و به کــــــــــــــــــس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیســــــــــت نگویــــیم رواست
چه شود گر من و تو چـــــــــند قـــدح باده خوریم
باده از خون رزان است نه از خون شـــــــماست

این پست بزودی حذف می شود، مگر اینکه دوستان بگن بذارم باشه!
این سه تا چکار می کنن؟!!
اصلا اینا کی هستنتن؟
توباغ سیب، خیلی وقت پیش، داشتن اون تخته پاره رو نمی دونم برا چی می بردند. خوب سه تا بچه بودند و داشتند بازی می کردند دیگه و سایه ماماناشون بالا سرشون بود.
اولی اینه

دومی هم اینه دیگه

اینم سومیه!

چی یودند!!!؟
چی شدند؟!!!

این همون دومیه، دانشجو ست، من روی این عکس تغییراتی داده بودم و دوست داشتم اون رو نشون بدم. التماس کرد، خیلی خواهش کرد اصلا تغییرش ندم و من دلم سوخت... آخه حیونی گناه داشت!

اینوری هم اولیه. دومی دست در گردنش آنداخته چرا اینجوری نگاه می کنه؟ برای اینکه روز خاطره انگیزی بود براش!

درست حدس زدین این هم سومیه!
دوسه هفته بیشتر نیس رفته سر بازی!
امروز در آخرین جمعه ماه مبارک رمضان:
بعد از راهپیمائی،فرماندار و امام جمعه و شهردار ... در جایگاه نشستند

به قطع نامه که توسط آقای ابراهیمی قرائت شد گوش فرا دادیم.

پر چم آمریکا و اسرائیل به آتش کشیده شد!
صحبت کرام
دوست بزرگوار ما گفت باهم بریم دیدن یکی از کسانی که لنگه ش کمه و کمتر هم میشه، دیدن یک عالم وا رسته. آخه چند وقته مریض احواله.
گفتم: الان کار دارم والله امروز نرفتم سر کار و خواستم یک کم بیشتر استراحت کنم و حالا تازه نشسته ام برای مطالعه و وقتم کمه، اگر دستور شما را اطاهت کنم وقت برای مطالعه نمی ماند و نمی شه که وقت مردم رو گرفت و چیزی بهشون نداد! میخوام با دست پر برم مسجد!
گفت: تو پاشو بیا یکارش می کنیم! و اصلا بیا یه موضوعی بهت بدم دبش! پیرامونش هر قدر خواستی حرف بزن. اصلا چند تا حدیث و آیه هم یادت می دم، تو نگران نباش فقط بیا که دیر شده، تو بیمارستان که بودند، تو ما رو دور زدی و تنهائی رفتی عیادتش در بیمارستان و حالا اگر امروز من نرم نبینمش بعدا می افتم پشت در!...
راست می گفت! من قبلا به عیادتش به بیمارستان رفته بودم. ولی وقتی رسیدم کنار تختش خوابیده بود. کمی واستادم شاید بیدار بشه که نشدند. می خواستم در آن حال از ایشون عکس بگیرم، شاید بعدا بدردم میخورد، اما نمی دانم اون آقائی که شاید دکتر بود، از کجا پی به نیتم برد و سئوال کرد: می بینین خوابیده!... میخواین اسمتون رو بگین ما بهشون خبر می دیم شما اومده بودین.
گفتم: نه! منتظر میشم بیدارشن...
بعد بدون اینکه بدانند من اومده بودم، با آسانسور پائین آمدم، درحالیکه همان موقع دونفر از بزرگان شهر از طریق پله می آیند عیادت ایشان. وقتی اطلاع می یابند که من آنجا بودم، بخیال اینکه در سالنم و منتظرم استادم بیدار شوند اما من بر نمی گردم، فردای آنروز این را به من گفتند...
- ... میای؟!
این (میای) آخری سحرم کرد. نتونستم بگم نه، بجاش گفتم: شما حرکت کنید من چند دقیقه دیگه میام و باهم در خونه ش رو می زنیم. باز هم گفت: اومدی نسازی آ!... بابا بیا باهم بریم فلانی هم اینجاست... میخواهیم باهم بریم!
-اک هی...!
چاره نبود. پاشدم و شال کلاه کردم و در حالیکه مانتو حانم رو بطرفش پرت می کردم گفتم: تو هم لباساتو از چوب رختی من بردار نزدیک بود فکر کنم عباست و بردارم و برم....
.... چند دقیقه بعد در حالیکه سه تائی تو ماشین نشسته بودیم و آن برادر و دوست بزرگوار سئوال می کرد: در باره چی میخوای صحبت کنی امروز؟
گفتم: دعا های کوتاه روزهای ماه مبارک نکات جابی داره...
رسیده بودیم به در خونه ای که قرار بود از درش بریم عیادت استاد بزرگوار!
... آقای س هم آنجا بود و در را بروی ما باز کرد. الحمد لله حال استاد خوب بود. رو صندلی نشسته بودند. تعارف کردند بنشینیم. مؤدب نشستیم. ایشان سالها در نجف بوده اند...
یعداز اینکه ابراز خوشحالی کردیم از اینکه نقاهت جزئی ایشان بر طرف شده، خدا حافظی...
بعداز نماز طبق معمول وقتی برای من قرار داده اند سخنرانی کنم. وقتی رسیدم به این فقره دعای روز هشتم ... و صحبه الکرام . و در باره اینکه مصاحبت نیکان چقدر در کمال شخصیت آدمی مؤثر است صحبت کردم و یاد ماجرای نیم ساعت قبلش افتادم وبرای اینکه حدیث را خوب تفهیم کرده باشم گفتم: رفته بودیم به دیدن یکی از نیکان، دقایقی پای صحبت ایشان نشستیم می گفتند: در این روز ها دعا بسیار خوب است و به اجابت می رسد، رسول الله هم فرموده اند در خطبه شعبانیه که دعائکم فیه مستجاب و این حدیث را نیز گفتند: ان الدعا یرد البلا بعد ما ابرم ابراما= دعا بلا و یا قضا را بعد از قطعی اش، بر می گرداند و یک ماجرائی نیز از کتاب خزینه مرحوم نهاوندی گفتند:
... در باره هد هد هست که گفته است همانطور که دیگران روغن را در شیشه می بینند، من هم آب را در زیر زمین می بینم! کلاغ گفت: پس چرا تله ی و دامی که روی آن کمی خاک می ریزند از دید تو پمهان می ماند؟
گفت: چون قضا آید، شخص زیر پایش را نمی بیند. بعد در باره همنشین صحبت کردم و گفتم صحبت نیکان این خاصیت را دارد که انسان آگاه می شود و متوجه خوب و بد می شود ولی صحبت طالح انسان را از راه بدر می کند و موجب شقاوتش می شود!...
ما مسلمانیم!
اتفاقی یکی از دوستان قدیم رو دیدم! بعد از خوش و بش گفت که در ارمنستانه و داره درس میخونه. بهش تبریک گفتم و بعد خود بخود صحبت ما منجر شد به آداب و رسوم ارامنه و گفت که ما در این مدت دعوا در آنجا ندیدم و یکبار هم تصادف ماشین دیدم. مردم آرامی دارد، وقتی سر سفره دارن غذا می خورن، اصلا صدائی از شان شنیده نمی شود.
بعد در این باره که سیم کارت آنجا مجانیه و میشه از گوشی بابلتوس منتقل شد به لب تاب و در هر حالی از اینتر استفاده کرد و سر چهار راهها شیر آب تعبیه کرده اند و راحت به آب آشامیدنی دست می توان یافت و اینکه کافی شاپهای متعددی برای افراد سالمند و غیره درست کرده اند و چائی بهانه است و طرف هر قدر که خواست می تواند بنشیند و کسی نمی گوید بالای چشمت ابروست و اینکه هیچ کس روی چمن نمی رود، و اینکه آنجا هم روزه دارند منتها روزه از مشروبات الکلی و گوشت و غیره....
گفتم یه موضوعی رو فراموش کردی، حیف که مسلمان نیستند!
این پست نکته ندارد
بعد از اینکه مقداری با کامپیوتر ور رفتم، بعد رفتم سراغ کتابا که آماده بشم برای سخنرانی شب. گوشی زنگ زد و و آقای فیاض بعد از مطایبه و شوخی گفت که آماده بشم باهم بریم مسجد جان آقا...
حاج آقا هر سال افطاری می ده و لی من در این چند سال موفق نشده بودم سر سفره افطادی حاج آقا که هرسال در دو شنبه اول ماه مبارک دعوت می کنه بشینم!
تند تند یاداشتم هایم را برداشتم و راه افتادم. وقتی آدم نگران موضوغی باشه نه مهمونی و نه هیچ چیز دیگر لذت نمی بحشه: حساب کردم دیدم در عرض ۴۵ دقیقه باید هم در مهمانی شرکت کنم و هم از آنجا برگردم خانه و بعد برم مسجد!جمعیت رو که نمی شد منتظر گذاشت!
...اقا فیاض در محوطه قرم می زد و با گوشی حرف می زد. بعد معلوم شد که قرار است آقای صحرائی هم می آید تا سه تائی برویم.
نشستیم تا صحرائی هم بیاید. چیزی به افطار نمونده بود، از من این عکس رو گرفت.
صحرائی نیامد ولی بجاش آقای عبد الهی آمد و با ماشین او رفتیم و زیاد دنبال جا برای پارک ماشینش نگشتیم چون کسبه رفته بودند خونه هاشون و خیابان خلوت بود، خدا رو شکر!
اکثرا قبل از ما آمده بودن. همان نزدیک در جا بود، نشستیم.
سفره پهن شده بود و حالا منتظر بودند اذان بگه.چه فضای معنوی درست شده بود. اکثر طلبه های جوان و آقایانی که سنی ازشان گذشته بود حاضر بودند!
بین آقای م و حاج آقا نشسته بودم، آقای فیاض در مخمصه گیر کرده بود، یعنی جائی نشسته بود که می بایست حتما کوچک می نشست تا مهمانهای دو طدفش در مضیقه نباشند.
آقای م گفت: فکر نمی کنم آقای فیاض تا حالا در چنین موقعیتی گیر کرده باشد.
بعد از اینکه مهمانی تمام شد، آمدیم بیرون ولی ایشان بیرون نیامد. جون جاش تنگ بود و می بایست کمی پایش را حرکت دهد تا بخالت عادی بیاید!...
به آقای م گفتم: کنار شما نشستن برکات دارد!
گفت: چطور؟
گفتم: در اون مهمانی بشوخی گفتم حاج آقا پرتقالش رو بدهد بمن و او هم مضایقه نکرد. و من هم دستش رو رد نکردم. کمی بعد یکی دیگر از دوستان گفت: فلانی پرتفال نمی خوای؟ من هم کم نیاوردم و از دستش گرفتم، و از آنطرف یکی دیگر... وقتی از مهمانی بیرون می رفتم ده بیست
تا پرتقال داشتم غافل از اینکه این پرتقال خواستن من حاج آقا موضوعی بین من وایشان بود که قط ما دوتا خبر داشتیم که چی هست، ولی دیگران نمی دانم رو چه حسابی پرتقالهایشان را از دست داند.
آقای م خندید. بعد از صرف افطاری خیلی عجله کردم خودم را بموقع به مسجد برسانم و جماعت را منتظر نگذارم ولی نشد. وقتی قامت می بستم، اعتراض کردند: حاج آقا زودتر تشریف بیاورید!
الله اکبر!!!!
نظرات ()