چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

میلیادر

 می دانم نقد فیلم به این آسانی ها نیست و منتقد تا زمانی که کاملا از چم خم کار اطلاع نیافته برایش آسان نخواهد بود در باره فیلی و یا داستانی نظر بدهد. اما برای من یک چیز مسلم است و آن اینکه هر بیننده ای از فیلم و یا خواننده ای از داستان تلقی ای دارد! یعنی فیلم و یا داستان بر مخاطب اثر خود را خواهد نهاد و او را ممکن است خشمگین کند و یا مهر تأئید بر محتوایش بزند و یا نظر خاصی در باره شکلش داشته باشد و یا سلیقه اش با پدید آورنده اش همخوانی و همسوئی داشت باشد و یا نداشته باشد و بالاخره چون مقولاتی از این دست خیلی پیچیده هستند، ممکن نیست کلا همه یک اثر را بی غیب و نقض از همه جهت بدانند و بالاخره ان قلت قلت در باره اثر خواهد بود و با استثنا ها اگر باشد، کاری نداریم.

با این حساب من بعنوان یک تماشاگر بی میل به سریال هم می توانم در باره تکه هائی از فیلم و سریال نظرم را باز گو بکنم.milyard Patugh.ir 17 عکس های سریال میلیاردر

روی سخنم در باره سریال میلیاردر است! سریالی که چند وقتی است بقول ارباب تلویزیون روی آنتن است و شبها کسانی که از شبکه های ماهواره ای استفاده نمی کنند شاهد پخش آن می باشند.

در این سریال با افراد متعددی سرو کار داریم که هر کدام خصوصیات و خلقیات خاص خودشان را دارند و در این میان سیر جوان مثل اینکه تافته جدا بافته است و  زمین و زمان دست در دست هم داده اند هم اورا بلند کنند و هم می خواهند بر زمینش بزنند! او جوان نخبه  و درستکاری است و خوب می تواند کار را پیش ببرد و خوب هم می تواند مظلوم نمائی بکند و بالاخره دل از آقا فرجام (رئیس) برده است و هر کاری می کند تا او را رام کند و یا در مقابل سیر جوان نیز هر کاری می کند مهر تأئید فرجام شترق می خورد بر پیشانی اش!

حالا در باره شخصیت پردازی فیلم حرف و حدیث فراوان است و بنده حقیر نیز در نقد فیلم آماتور، ولی به برخی آموزه های فیلم و یا بهتر بگویم به آن چیزهائی که خواسته یا ناخواسته بر پیکر جامعه تزریق می شود، اعتراض دارم و سازندگان فیلم را میخواهم  وقتی مطلبی را بر زبان کاراکتر  می گذارندکمی دقت نمایند. یک مورد در باره روابط زن و شوهر است که مرا به فکر وا داشته و این سئوال بزرگ در ذهن من بوجود آمده که یعنی تا این حد ما ایرانی ها در باره زنها و دخترانمان بی قید شده ایم که هر خواسته آنها را بر آورده نمائیم و یا هر کاری کردند اعم از غلط و درست و حرام و حلال، و مشروع ونامشروع اعتراض کردیم و آنها آبغوره گرفتند، جا خالی بدهیم و بگیم عزیزم گریه نکن و ناراحت نشو دیگه آخرین بار باشه بهت اعتراض می کنم!

من دوسه پلان را برای خواننده عزیز یاد آور می شوم که در آن داماد آقای فرجام یعنی منصور منتظر آذر خانم خودش است وقتی او بر می گردد از او سئوال می کند کجا بودی؟ آذر جواب می دهد: خونه دوستم بودم. او اعتراض می کند که تو در سالگرد شب ازدواجمان می گذاری می روی خونه دوستت و بر نمی گردی؟ آذر خانم و زن همین داماد خوش غیرت می گوید: یعنی من حق ندارم یه شب   توی خونه دوستم با او باشم و خوش بگذرانم!...

اینجاست که دور از جان امّلهائی مثل من یکه می خورد و به فکر فرو می رود که: یعنی چه؟  نویسنده، این فیلم نامه را برای شهر وند ایرانی نوشته و این تکه را توش گنجانده؟!

آیا در دین ما تا این حد به خانمها اجازه و آزادی داده شده است که خانم بدون اذن و اجازه شوهر برود در خانه دوستش خوش بگذراند و  شوهر نتواند اعتراض کند! من نمی دانم شاید واقعا بمن و دوستان هم عقیده بخندند اما آیا فکر نمی کنید خطری ما را تهدید می کند که ویراکننده تر از سنگ آسمانی است که قرار بود چند روز قبل بر پیکر زمین زیبای ما بخورد!

 

یک چیزی یادم آمد!

دیشب بعد از اذان مغرب و عشا در در پیاده رو یکی از خیابانهای شهر مان می رفتم و داشتم به مردمی که کیپ هم راه می سپردند فکر می کردم که اکثرشان پسران و دختران جوان بودند که باقتضای جوانی رفتار های دور از نزاکت از آنها سر می زد و دختر ها و خانمهای جوانی که پوشش مناسبی نداشتند. رسیدم به مغازه یکی از آشناها و از آنجا دوستی بیرون می آمد و سلام کردم و لحظاتی ایستادیم تا حال هم را بپرسیم. ایشان گفت: فلانی  زمونهئ عوض شده! سابق بر این هر کس خودش رو ملزم کرده بود در خیابان سر بزیر باشد و محرم و نامحرم را رعایت کند اما حالا دوره ای شده که وقتی مادری با دختر خودش بیرون می ایند، مادر به دختر می گوید: دخترم اگر یک وقتی دستی بهت خورد، مبادا اعتراض بکنی سرت را بانداز زیر و دور شو! این چیزها دیگر عادی شده!

مطلبی دیگر

دوستی می گفت: حیا چیز خوبی است! اگر کسی حیا داشته باشد همه چیز دارد! اگر کسی حیا داشته باشد، دین دارد و اخلاق دارد... آدم با حیا هر کاری بکند ملاحظه می کند آیا آن کار باعث ریختن آبرویش می شود یا نه. اگر حیا داشته باشد و کاری که او را رسوا می کند حیا مانعش خواهد شد!

اگر حیا داشته باشد، نمی آید  بعد از اینکه پستی را خواند، چند تا فحش و بد بیراه بنویسد و برود!

 

چند حدیث

قالَ رَسُولُ اللهِ - صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِه - :« لَو أمَرتُ أحَداً أن یَسجُدَ لأِحَدٍ لأَمَرتُ المَرأةَ أن تَسجُدَ لِزَوجِها.»[1]

پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله - فرمود:« اگر قرار بود دستور دهم کسی در برابر کسی سجده کند، به زن دستور می دادم تا برای شوهرش سجده کند.»

 

قال الامام الباقر - عَلَیْهِ السَّلامُ - :« لاشَفیعَ لِلمَرأَةِ أنجَحُ عِندَ رَبِّها مِن رِضا زَوجِها.[2] »

امام باقر - علیه السلام - فرمود: برای زن نزد پروردگارش، هیچ شفیعی کارسازتر از رضایت شوهرش نیست.

 

قال الامام الصادق - عَلَیْهِ السَّلامُ - :« لاغِنی بِالزَّوجَةِ فیما بَینَها و بَینَ زَوجِها المُرافِقِ لَها عَن ثَلاثِ خِصالٍ و هُنَّ: صِیانَةُ نَفسِها عَن کلِّ دَنَسٍ حَتّی یَطمَئِنَّ قَلبُهُ إلَی الثِّقَةِ بِها فی حالِ المَحبوبِ والمَکروهِ ...[3] »

امام صادق - علیه السلام - فرمود: زن در رابطه به شوهر سازگار خود از رعایت سه خصلت بی نیاز نیست: حفظ کردن خود از هر گناه و آلودگی تا شوهرش در هر حال، خوشایند یا ناخوشایند، در دل به او اطمینان داشته باشد؛ مراقبت از او و زندگی اش تا شوهرش در صورتی که لغزشی از او سرزند با او مهربانی کند و اظهار عشق به او با عشوه و دلبری و ظاهر مناسب و خوشایند در نظر او.

قال رسول الله - صلی الله علیه و آله - :« ویل لامرأة أغضبت زوجها، و طوبی لامرأة رضی عنها زوجها.[4]»

 



[1] . «بحار الأنوار، ج 103، ص 246»

 

[2] . «میزان الحکمه، ح 7864»

[3] . «بحار الأنوار، ج 78، ص 237»

[4] . «بحار الأنوار، ج 103، ص 245»

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٥
تگ ها : حدیث ، نقد و نظز

آنها که چاکر شما هستند...

فردا طبق معمول چند جا سخنرانی دارم و باید خودم رو آماده کنم.   می دونید سخن راندن در جمع چقدر سخت است! آدم باید آماده باشه و الا  تپق که  بزنه و ار آن طرف یکی پیدا بشه پیف پوف کنه، کار خرابتر میشه و بعد نمیشه دیگه جبران کرد!

.... من  نمی ترسم! در سخنرانی شگرد های خاص خودم را دارم. البته   فوت و پَفویش را رو نمی کنم و دوست دارم فعلا فرملش پیش خودم محفوظ باشه تا ببینیم بعد چه پیش میاد. از اینکه در جمعی سخنرانی بکنم هیچ مشکلی برایم پیش نمیاد و هر چند سخنران مشهوری نیستم ولی الان دقیقا پانزده سال است بکوب در محرم و صفر و ماه مبارک و در سایر اوقات سخنرانی هائی داشته ام و دارم. الان در روز چند نوبت در جمع های مختلف صحبت می کنم. و هیچ دغدغه و نگرانی ندارم و برایم مثل نوشتن ساده است در حد و قد خودم!از خود راضی

خوب اینها را برای چی نوشتم! این رو برای خودم یاد آوری کردم که فراموشم نشه و بعد از اینکه از قورباغه و نوشتم، برم بشینم سر کتاب و مطالعه کنم تا فردا خیط نکارم!

امروز باز قور باغه هه رو ملاقات کردیم این قورباغه بالاخره کار دست ما میده! ولی هر غلطی بکند و هر قدر بلند تر بجهد ،باز قور باغه است. گاهی میگم بابا کاری بکارش نداشته باش بزار دلش به جست و خیز هایش خوش باشد.  بذار اون چند تائی که تماشاش می کنن، براش هورا بکشند و احسنت داد بزنند و بگند:« باز هم بلند تر بپر! تو می تونی ... جست بزن یا لا!»

امان از این دور بری های خربزه زیر بغل ده! اینا کارشان را با این شیوه پیش می برن! خربزه بغل ده ها طرف را خر می کنن سوارش بشن اینها تا جائی زرنگی دارن که  حتی قور باغه را می تونن خر کنن! خوب از قور باغه سواری می کشند بدون اینکه بذارن ککش بگزه! اینا خیلی واردند در کار خودشان!

اینا با اینکه ادعا می کنند دوست شما هستند، اما  از قور باغه جانبداری میکنن، چرا چون می خوان خر خودشون رو برونن!

من به اینها ایرادی نمی گیرم، آخه حق دارند طفلی ها! میخوان زندگی کنند و برای زندگی کردن باید هزار جور معلق و پشتک بلد بود!

تو فکر می کنی اینا منافع خودشان را ول می کنند و می چسبند به حرف حق شما؟! نه جون هر چی عزیزتونه!

اولا برای من یک چیزی مسلم و قطعی شده  و شما هم درش هیچ شک و شبهه نداشته باشین که هر کی بشما تملق گفت بعدش در موقع مناشب زیر پاتون رو خالی می کنه!

وقتی اومدن و گفتند دوستتون دایم،( منظورم جنس موافقه و الا جنس مخالف جای خود دارد) بدونین این همان  یاغی است که با زبان چربش شما را در جای خلوتی  لت و پارتون میکنه!

اگر گفت برای شما می میرد، شما بدون هیچ رو در بایستی اعلان کنید که اصلا او را دوست ندارید! مگید اخلاقی نیست!؟ باشه من حرفی ندارم، اما من قبلا با این جور افراد خیلی نشست و برخاست داشته ام!

اونائی که قبلا دم تکون می دادند و بعد از نوازشهای ما، دندانهای تیزشان را نشان دادند!

بگذریم! موضوع دیگر: اکثرا ما ها آداب در جمع بودن را بلد نیستیم.  به یکی دونفر گفتم: ما هنوز مثل بچه کوچلوها رفتار می کنیم.

گفت: چطور؟

گفتم: مگر ندیدی؟

گفت چی رو؟

گفتم: وقتی چند تا بچه نا بالغ در یک جا جمع میشن، هیچ وقت باهم نمی تونن کنار بیان و بهم دیگه پنجول می کشن و سر صورت هم رو زخمی می کنن، یک وقت می بینی از همه جا صدای گریه و زاری بلنده! 

حالا در شهر های کوچک که حکم جهان سوم رو دارن، وقتی جلسه ای تشکیل می دن، هر کی میخواد عقل و درایت خودش رو به نمایش بذاره و یا احیانا اگر دیگری خواست حرفی بزنه، آن دیگری چنان تو زوقش می زنه که طرف کینه شو بدل می گیره و بعد هم هر قدر آن دیگری قربان صدقه اش برود، درست نمیشه! بابا از اول خودت رو کنترل کن و دلش رو نشکن تا بعد بیای عذر خواهی بکنی و تنها گیرش آوردی بخودش بگی ما چاکریم و اله وبله! تو جمع تو ذوقش می زنی بعد میگی ما چاکریم! عجب حکایتیه والله!

من اگه در جمعی باشم، که در خیلی  جمعها بودم، اگه حرفی بزنن گوش می دم و یا اگر نخواستم گوش بدم لا اقل حرفش را قطع نمی کنم . کار درستی نیست!

 متاسفانه ما به بهانه نگهداشتن حرمت بزرگتری، مثل قاشق نشسته در بیشتر جمعها می پریم وسط! ضایع ضایع!

امروز با اینکه در آن جمع حرفهای خوبی زده می شد، معلوم نشد بالاخره کی مدیر جلسه است. از پائین پا یکی  امر و نهی می کرد و تصدیق و تکذیب باز کار او بود!

کسی هم نبود بهش بگد آقا جان تو چکاره ای که مردم رو اینطوری می چلانی! بشین سر جات و اگر حرفی داری بزن! اونائی که لب بسخن می گشایند حتما بلدند چطوری حرف بزنند.

خلاصه امروز باز اونائی که چاکر ما هستند، با رفتاراشون نشان دادند که برا ما از آقا هم آقا ترند و این مائیم که باید غلام حلقه بگوششون باشیم!

بعد باز مطلبی یادم آمد باز در خدمتم!

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۸/٢٩

لا اقل یک تکه کاغذ می چسباندی به در!

پدر کشتی و تخم کین کاشتی

پدر کشته را کـــــی بود اشتی

امروز یکی به ما تندر زد و فتیله پیچمان کرد! راستش نه اولین بار است که بی ادبی های احمق ها  را شاهد می شوم نه آخرین بار خواهد بود.

-باز چه شده؟!

امروز بعد از یکی دو هفته که بعد از ظهر ها بیرون نمی رفتم، با خودم گفتم پاشو یه سری به کتابخانه بزنkm226wgostp2sam6vlb.jpg، هم بگو کتابی را که گرفته ای مدتش را تمدید کنند و هم یه حال و هوائی عوض کن!

وقتی داشتم شال کلاه می کردم خانم گفتند: میخوائیم با ماشین بریم جائی. زود برگرد!

این حرفش باعث شد دو دل بشم و رایم داشت بر می گشت و از کتابخانه رفتن می خواستم منصرف بشوم ! اما نمی دانم چرا اجل مرا کشاند بطرف کتابخانه. حتما می دانید که یک اقدام جزئی ممکن است چه بر سر شما بیاورد! مثلا: می گویند یک آدم خسیسی بود که دیناری خرج نمی کرد. طوری که ریالش با جانش باهم در می آمد! می خواست با تاکسی برود جائی، دوستش گفت بیا با تاکسی برویم.

او گفت: کرایه تاکسی چنده؟

 گفت: دو زار!

گفت: من پیاده میرم!

آن یکی سوار تاکسی شد و این می خواست پیاده برود که ماشین دیگر زد بهش و در جا کشته شد! پس می بینید که یک اقدام و تصمیمی که گرفته می شود، ممکن است منجر به یک پیشآمد بزرگی بشود که زندگی شخص را دست خوش تغییر  کند و شخص را از این رو به آن رو کند!

در تمام زندگی این قانون را می توان تسری داد و از جزئی ترین اقدام تا کلانترینش می تواند این گونه باشد و هیچ تردید به خودتان را ندهید!

بذار ین یه ماجرای دیگه تعریف کنم! دیروز، بله همین دیروز به حاجی سـ... زنگ زدم و گفتم: هر جا هست همانجا باشد تا من صفحاتی از کتابش را پرنت بگیرم و خدمتش ببرم! گفت باشه! من چند صفحه که آماده کرده بودم برداشتم و راه افتادم. دیدم آنجا که قرار و مدارمان بود،کنار خیابان ایستاده و منتظر من است. اوراق را دادم و می خواستم برگردم، ایشان دوتا پنجاهی از جیبش در آورد و میخواست بمن بدهد و من سوار ماشین شده بودم و در حالی که می خواستم حرکت کنم، گفتم:  محاله بگیرم !

 ایشان پول را داخل ماشین انداخت  و دور شد. می دانست اگر بایستد من به هر قیمتی که هست پولها را به خودش بر خواهم گرداند!

خب،  اگر من به ایشان زنگ نمی زدم و ایشان را ملاقات نمی کردم، آن پول نسیب من می شد؟

پس دیگه باید منقاد شده باشین که یک اتفاق و یک اقدام و یا یک تصمیم ساده چه بر سر آدم می تواند بیاورد! ممکن است او را برای همیشه گرفتار کند و یا او را به نوائی برساند!

یک ماجرای دیگر که دوست دیرین ما آقای جـ.... تعریف کرد.  جـ... آدم با مرام است! خودش می گوید در صداقت تا ندارد و هر جا رسیده اول پشت کار داشته و بعد صداقت او را پیش برده! می گفت: حتی زمانی که می خواستم استخدام بشوم، از من سئوال کردند چه کتابهائی را می خوانم؟! گفتم: من هر کتابی را می خوانم!... از آثار راسل گرفته تا رمانهای فلان نویسنده ملحد و تفسیر نهج البلاغه علامه جعفری!

بمن گفتند: آیا تو فکر نمی کنی از راه بدر شوی؟! قرص و محکم گفتم: نه!!!

بعد رفته و از هم اتاقی هایم تحقیق کرده بودند و بعد به من گفتند: در هیچ جا از تو بد گوئی نکردند و تنها چیزی که در پرونده تو ثبت می شود، صداقت و درستی است!

خلاصه این دوست ما تعریف می کرد در مترو با یکی از دوستان دوران تحصیل روبرو شدم. او در میان انبوه مسافرین خطاب بمن گفت: آقای جـ...؟!

جواب دادم: بله آقای کــ... مـ.... حالتان چطور است؟!

گفت: عجب من اسم کوچک شما را فراموش کرده بودم، ولی شما اسم کوچک مرا نیز بخاطر دارید!

گفتم: بهر جهت این مسئله باعث نمی شود حتی باندازه ابسیلونی از احترام و اعتمادم به شما کم بشود!

گفت: آیا می توانیم با هم مراودات منظم داشته باشیم!

گفتم: چه بهتر! در این تهران کیه که نخواهد دوستی قدیمی را مدام ببیند!

از آن پس ما همیشه باهم بودیم، تا اینکه این دوست ما می خواست از ایران برود واز من خواست باهم به یک رستورانی رفته نهاری بخوریم! قبول کردم. در رستوران گفت: من از ایران می روم و می دانی من در اینجا اموالی دارم و آنها را نمی توانم با خودم ببرم! من بشما وکالت تام الاختیار می دهم تا با آموال و دارائی من هر طور خواستید رفتار بنمائید! من نمی دانستم چه بگویم و ابدا نمی خواستم قبول کنم ولی او چهار قطعه عابر بانک و کلید خانه  و... را بمن سپرد و رفت! الان اموالی که بیش از میلیارد ارزش دارد در اختیار من است باضافه پانصد میلیون نقد! اما من به دیناری از آنها دست نزده ام و با ایمیل با ایشان در ارتباط هستم و به من می گوید: می توانی هر مقدار که خواستی از پول من خرج خودت کنی ولی من هیچ وقت نمی گذارم طمع به صداقت من لطمه بزند!

خب می بینید دیدار یک دوست قدیمی چه ها که نمی کند؟ البته مردم هم خیلی زرنگند!  چرا اموال خود را به دیگری نمی سپارد؟ می داند که کلید را به کسی باید بدهد که اعتقادش مانند سدی در مقابلش قرار دارد!

حالا بر گردیم به ماجرای امروز من نی خواستم به کتابخانه بروم ولی دست تقدیر مرا بدانجا کشاند. 

کتابدار را از مدتها پیش می شناسم و تا بحال با من بر خورد مناسب داشته است ولی اخیرا یک جورهائی احساس می کنم اخلاقش عوض شده است. قبلا ها با احترام و نزاکت بر خورد می کرد و اخیرا یک طوری حرف می زند و جواب می دهد که کفری می شوم ولی به روی خود نمی آورم. اما امروز که در را باز کردم دیدم، کتابخانه همان نیست!  یک تغیری داده شده است. از بی نظمی حاکم بر کتابخانه دانستم که  کتاب به بیرون نمی دهند.  طبق معمول وارد شدم و می خواستم بروم با ایشان مصافحه و خوش بش کنم دیدم به تندی از روی صندلی اش بر خاست و آمد و با لحن موهن گفت که کتاب فعلا نمی دهند!

نمی خواستم از در بر گردم و میخواستم دقایقی در خدمت این باصطلاح دوست باشم.

گفتم: من را باش که بعد از ظهری از استراحت خودم زدم و آمدم اینجا و....

ایشان مثل توبره پر از گـ... که یکدفع بترکد محیط را ملوث و بویناک کند چنان با توپ و تشر شروع کرد به گفتن لاطائلات و اصلا ول کن  هم نبود. در میان بهت و حیرت خود، مشغول اصغا و استماع بودم و هر بار می خواستم لب به سخن بگشایم، نه تنها مجال نمی داد بلکه دیدم هر حرفی هم بزنم او از قبل احتمالا نشسه و یه جین و دو جین کرده  تا در جواب امثال من آماده کند!

یک مورد از الطافش این بود که گفت: شما هر وقت تشریف آوردید ما بشما احترام گذاشتیم شما خودتان را چه فرض کرده اید؟! میخواهید ما هر آن و هر ساعت در خدمت شما باشیم؟! شما همانقدر برای ما قابل احترامید که یک دانش آموز راهنمائی!

واقعا قفل کردم. دیدم ایشان مست است احتمالا، اما نه مست شراب بلکه مستی این آدم از نوع دیگر است و شاید دارد زیادی احساس مالک بودن کتابخانه را می کند!

من چون در این سالهای اخیر در این شهر با این طور اجق  وجقها روبرو بوده ام و دید ام این طور آدمها چقدر بی "شین" اند، این بار در اینجا خیلی کوتاه آمدم و فقط گفتم: من غلط بکنم که سوء استفاده بکنم!

جالب این است که این غلط بکنم را نیز دست آویز قرار داد و با جرئت بیشتری  شروع کرد به گـ... بیختن!...

با حرفهای تلخ و گزنده اش که یک ریز از دهنش بیرون می ریخت، انگار مرا سحر می کرد و نمی گذاشت بر گردم و آخر سر گفتم: فلانی! لا اقل یک تکه کاغذ می چسباندی به در  تا من نمی آمدم تو! می دانید با چه حالی من دارم از خدمت شما مرخص می شوم!...  

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٢

فورگن و فرعون!

در این پست فکر نکنین من بهتون کمک می کنم رابطه بین "فرگون" و "فرعون" و "بادنجان دور قاب چین" رو پیدا کنین و اصلا و ابدا هم نمی گم چرا اون روایت رو می چسبانم به آخر این پست!

خودتون باید هر ارتباط و ربطی که در بین است خودتون پیدا کنین و اگر ره بجائی نبردین، بمن مربوط نیست. و این هم بگم تا حالا هر چی نوشته ام مورد سیاسی نداشته و اصلا نمی دانم چرا من بی اعتنام به مسایل سیاسی و اقتصادی! شاید به همین علته که من مدام در جا می زنم و همه از من جلو می زنن و یه وخ می بینم ای داد بی داد آنکه منش به پشیزی نمی خریدمش، اکنون چنان اوج گرفته و بالا رفته که نگو!

در هر صورت عامل عقب ماندگی من به این خاطره که حساب دو ودتا دستم نیست! همش چسبیده ام به امور عادی و بقول معروف سرم تو لاک خودمه! فکر نمی کنم از این به بعد دیگه بتونم کاری بکنم. نگو در ناامیدی بسی امید است!

 کاری به این کارا نداشته باشین و رابطه فرگون و فرعون رو بیابین!

بادنجان دور قاب چینی یعنی چه؟!

افراد متملق و چاپلوس را بادنجان دور قاب چین می گویند! چیزی که درآشپزان سرخه حصار در زمان ناصرالدین شاه قابل توجه بود، سبزی پاک کردن و بادنجان دور قاپ چیدن از طرف وزرا و امرا و رجال بود. آنها گروهی بودند که در امر طبخ و آشپزی مهارتی نداشتند و در صدر آن ها صدر اعظم قرار داشت که دو وظیفه ی مهم و خطیر (!!) به عهده داشتند. اول آن که چهار زانو بر زمین می نشستند و مثل بادنجان را پوست می کندند، دیگر آن که بادنجان ها را بعد از پخت دور و اطراف قاب های آش و خورش می چیدند.

 عبدالله مستوفی می نویسد:« من خود عکسی از این آشپزان دیده ام که صدر اعظم مشغول پوست کردن بادنجان، و سایرین هریک به کاری مشغول بودند. »

آقایان رجال و بزرگان کشور طوری حساب کار را داشتند که بادنجان ها را موقعی که شاه سری به چادر آن ها می زد به دور قاب می چیدند و مخصوصا دقت و سلیقه به خرج می دادند که بادنجان ها را به طرزی زیبا و شاه پسند دور قاب ها بچینند تا مسرت خاطر ناصرالدین شاه فراهم آید و نسبت به مراتب اخلاص و چاکری آن ها اظهار تفقد و عنایت فرماید.

دکتر فورویه طبیب مخصوص ناصرالدین شاه می نویسد : « ... اعلیحضرت مرا هم دعوت کرد که در این آشپزان شرکت کنم. من هم اطاعت کردم و در جلوی مقداری بادنجان نشستم و مشغول شدم که این شغل جدید خود را تا آن جا که می توانم به خوبی انجام دهم. در همین موقع ملیجکملیجک به شاه گفت:« بادنجان هایی که به دست یک نفر فرنگی پوست کنده شود نجس است!» شاه امر را به شوخی گذراند و محمد خان پدر ملیجک تمام بادنجان هایی را که من پوست کنده بودم جمع کرد و عمدا آن ها را با نوک کارد بر می چید تا دستش به بادنجان هایی که دست من به آن ها خورده بود نخورد. بعد بادنجان ها و سینی و کارد را با خود بیرون برد ... »

در هر صورت اصطلاح بادنجان دور قاپ چیدن از آن تاریخ  بر افراد متملق و چاپلوس اطلاق گردیده وکم کم به صورت ضرب المثل درآمده است.

 

موضوع دوم

"فرعون" آدم بدی بوده! من نمی توانم همه کارهائی رو که کرد اینجا یک به یک برای شما شرح بدم و اصلا شدنی نیست! می گوئید چرا؟ برای اینکه اونقدر کارای بد داشته که اگر من بخوام آونا رو اینجا بنویسم اولا وخ نمیشه و دومّا قصد چنین کاری رو هم ندارم.

اون «کوپک اوغلو»، بچه ها را سر می برید و تفرقه افکن بود و زنها را برای اینکه استثمارشون کنه زنده نگه می داشت. چرا سر نوزاد ها رو می برید؟ برای اینکه حضرت موسی نیز که در ان ایام متولد می شد به این طریق از بین برود! خدا نخواست از بین برود و بدست خود فرعون پرورش یافت!

خلاصه بعد از اینکه موسی علیه السلام بزرگ و پیامبر شد، آمد در خانه فرعون رو زد و بعد از کلی کشمکش وارد شد و به او گفت اگر ایمان به یگانگی خدا بیاورد نونش تو روغن خواهد بود، اما وزیری داشت بنام «بادنجان دور قاب چین» (می بخشین «هامان»).  

هامان فردی مقرب (وزیر)  فرعون معرفی شده که از او جهت مقابله با موسی مشورت می خواسته و در برخی حکایات و روایات هم دارد که  با حرفهای تحریک آمیز خود باعث لجاجت فروعون گشت تا ایمان نیاورد.  در حدیثی میخوانیم:« فَاَوْحَی اللهُ اِلَی موُسی اَنْ قُلْ لِفِرْعَوْنَ اِنَّکَ اِنْ آمَنْتَ بِاللهِ وَحَدَهُ ،اَمّرْتُکَ فِی مَمْلَکَتِکَ وَ رَدَدْتُکَ شَابًا طَربًا. فَاسْتَنْظَرَهٌ فِرْعَوْنُ.فَلَمًّا کَانَ مِنَ الْغَد،دَخَلَ اِلَیْهِ هَامَانُ.فَاَخْبَرَهُ فِرْعَونُ بِمَا وَعَدَهُ موُسَی مِنْ رَبِّهِ.فَقَالَ هَامَانُ :«وَالله لاَ یَعْدِلُ هَذَا هَؤُلاَءِ لَکَ یَوْمًا وَاحِدًا، وَنَفَخَ فِی مِنْخَرِهِ…»

 

موسی گفت:«یک پند مرا بپذیر ودر عوض چهار پاداش عظیم بگیر.»

هین زمن بپذیر یک   چیز و بیار

پس زمن بستان عوض آنرا چهار

فرعون گفت:«آن یک پند چیست؟آنرا برای من شرح ده!»

گفت: آن یک که بگوئی آشکار

که خدائی نیست غیر از کردگار!

فرعون گفت:«آن چهار پاداش چیست؟»

فرمود:«تندرستی وسلامت در بدنت، زندگی طولانی وعمر با رکت مُلک وآقائی دنیا وآخرت وجوانی ونشاط.»

سر انجام فرعون وعده های موسی را با هامان در میان گذاشت وبا او به مشورت پرداخت. هامان ناپاک وقتی این سخن را از فرعون شنید، بر سرو سینه خود زدوریش خود را کندوگریه وزاری نمودوگفت:« ای وای! ای شاه بزرگ این چه فکری است که وارد کلّه تو شده است! واین چه حال زشتی است که میخواهد ترا به تباهی بکشد! همه جهان مسخّر تست. امیران مشرق ومغرب مالیاتهای فراوان سوی تو سرازیر میکنند. پادشاهان لب به خاک پایت مینهند. همه تورا بعنوان معبود ومقصود می پرستند. سوختن در هزار آتش بهتر از آن است که تو با این عظمت، خدائی خود را رها  کنی وبنده موسی گردی!»

جمله  عالم  را  مــــــــسخر  کرده  تو

کار را با بخت چون زر کـــــــرده تو

از مشارق وز مغارب بی لــــــــــجاج

سوی  تو  آرند سلــطانان خــــــــراج

پادشاهان لب همـــــــی مالند شــــاد

تا می رسد به اینجا و می گوید:

حاصل  آن  هامان  بد   گفــــــتار بد

این چنین راهی بر آن فرعـــــون زد

لقمه دولت رســـــــــیده تا دهــــان

از  گلــــوی  او بریده ناگهـــــــــان

خرمن    فرعـــون  را  داد  ا و به  باد

هیچ شه را این چنین صاحب مبـــاد[1]

حضرت موسی وقتی حماقت فرعون را پس از اتمام حجت دریافت، به او شدیداً هشدار داد وفرمود:« اینک سزاوار تأدیب هستی! عصائی آورده ام که اژدها شودوخوی اژدهائی ترا با آن ادب میکنم.»…

من عصــــــا و نور بگرفته بدست

شاخ کستاخی تو خواهم شکست[2]

 

مطلب سوم

دین ما برای اینکه علقه ی مهر محبت در میان مردم باشد آموزه هائی دارد! یکی از آن آموزه ها دادرسی و به یاری هم شتافتن است و در فرهنگ دینی تا جائی این موضوع مهم شمرده شده و ارزشمند است که ضمن روایتی از امام حسین علیه السلام می خوانیم: احتیاجات مردم بر شما از نعمات الهی است، از اینکه کسی عرض نیاز می کند ملول نگردید!

حتی بر گرداندن محتاج از در خانه و یا رد کردنش بسیار زشت و خطر ناک شمرده شده و داستانهای عجیبی در این ارتباط در میان مردم است و در کتابها نیز مسطور است:

در معانى الاخبار به سند خود از ابى حمزه ثمالى روایت کرده که گفت : من با على بن الحسین (علیه السلام ) نماز صبح روز جمعه را خواندم . بعد از آنکه از نماز و تسبیح فارغ شد برخاست تا به منزل برود، من هم به دنبالش ‍ برخاستم و در خدمتش بودم حضرت ، کنیزش را که سکینه نام داشت ، صدا زد و به او فرمود: از در خانه ام سائلى دست خالى رد نشود، چیزى به او بخورانید، زیرا امروز روز جمعه است . عرض کردم آخر همه سائل ها مستحق نیستند، فرمود: اى ثابت ! آخر مى ترسم در میان آنان یکى مستحق باشد، و ما به او چیزى نخورانیم و ردش کنیم ، آن وقت بر سر ما اهل بیت بیاید آنچه که بر سر یعقوب و آل یعقوب آمد، به همه آنان طعام بدهید.

یعقوب رسمش این بود که هر روز یک قوچ مى کشت و آن را صدقه مى داد و خود و عیالش هم از آن مى خوردند، تا آنکه وقتى سائلى مؤ من و روزه گیر و اهل حقیقت که در نزد خدا منزلتى داشت در شب جمعه اى موقع افطارش ‍ از در خانه یعقوب مى گذشت ، مردى غریب و رهگذر بود، صدا زد که از زیادى غذایتان چیزى به سائل غریب و رهگذر گرسنه بخورانید، مدتى ایستاد و چند نوبت تکرار کرد، ولى حق او را ندادند و گفتارش را باور نکردند. وقتى از غذاى اهل خانه ماءیوس شد و شب تاریک گشت «انالله » گفت و گریه کرد و شکایت گرسنگى خود را به درگاه خدا برد و تا صبح شکم خود را در دست مى فشرد و صبح هم روزه داشت و مشغول حمد خدا بود. یعقوب و آل یعقوب آن شب سیر و با شکم پر خوابیدند، و صبح از خواب برخاستند در حالتى که مقدارى طعام از شب قبل مانده بود.

امام سپس فرمود: صبح همان شب خداوند به یعقوب وحى فرستاد که تو، اى یعقوب ! بنده مرا خوار داشتى ، و با همین عملت غضب مرا به سوى خود کشاندى ، و خود را مستوجب تاءدیب و عقوبت من کردى ؛ مستوجب این کردى که بر تو و بر پسرانت بلاء فرستم . اى یعقوب ! محبوبترین انبیاء نزد من و محترم ترین آنان آن پیغمبرى است که نسبت به مساکین از بندگانم ترحم کند، و ایشان را به خود نزدیک ساخته طعامشان دهد، و براى آنان ملجا و ماوى باشد.

اى یعقوب ! تو دیشب دم غروب وقتى بنده عبادت گر و کوشاى در عبادتم «دمیال » که مردى قانع به اندکى از دنیا است به در خانه ات آمد، و چون موقع افطارش بود شما را صدا زد که سائلى غریب و رهگذرى قانعم ، شما چیزى به او ندادید او «انا لله »گفت و به گریه در آمد، و به من شکایت آورد، و تا به صبح شکم خالى خود را بغل گرفت و حمد خدا را بجاى آورد و براى خشنودى من دوباره صبح نیّت روزه کرد، و تو اى یعقوب با فرزندانت همه با شکم سیر به خواب رفتید با اینکه زیادى طعامتان مانده بود.

اى یعقوب ! مگر نمى دانستى عقوبت و بلاى من نسبت به اولیائم سریع تر است تا دشمنانم ؟ آرى ، به خاطر حسن نظرى که نسبت به دوستانم دارم اولیائم را در دنیا گرفتار مى کنم (تا کفّاره گناهانشان شود) و بر عکس ‍ دشمنانم را وسعت و گشایش مى دهم . اینک بدان که به عزّتم قسم بر سرت بلائى خواهم آورد و تو و فرزندانت را هدف مصیبتى قرار خواهم داد، و تو را با عقوبت خود تاءدیب خواهم کرد، خود را براى بلاء آماده کنید، و به قضاى من هم رضا دهید و بر مصائب صبر کنید.

ابو حمزه ثمالى مى گوید: به امام على بن الحسین (علیه السلام ) عرض کردم خدا مرا قربانت گرداند، یوسف چه وقت آن خواب را دید؟

فرمود در همان شب که یعقوب و آلش شکم پر، و «دمیال » با شکم گرسنه بسر بردند و صبح از خواب برخاسته براى پدر تعریف کرد، یعقوب وقتى خواب یوسف را شنید در اندوه فرو رفت ، همچنان اندوهگین بود تا آنکه خدا وحى فرستاد: اینک آماده بلاء باش ، یعقوب به یوسف فرمود خواب خود را براى برادران تعریف مکن که من مى ترسم بلائى بر سرت بیاورند، ولى یوسف خواب را پنهان نکرد و براى برادران تعریف کرد...

 

حالا میخواهم خواننده محترم یکی دیگر از خاطرات مرا بشنوند، بعد از آن خودشان به یک جمع بندی می رسند و اگر نرسیدند و چیزی از این پست طولانی دستگیرشان نشد، دیگه من کاری نمی توانم بکنم!

در منزل مقداری کار تعمیرات داشتیم و قسمتی را خراب و بعد از ان مجبور بودیم تعمیر نمائیم. در این میان معلوم است که به سیمان و گچ و برخی مصالح دیگر نیاز پیدا می شود!

می دانیم که گچ و سیمان را کیسه ای و یا فله ای می فروشند و می شود بمقدار کم از آنها را از مصالح فروشی ها خریداری کرد ولی نمی شود شن را  فورگنی تهیه کردو باید به یکی از این وانتی ها و یا شش چرخها بگی برایت از کارخانه و یا هر جای دیگر که هست، بیاورد!

آجر هم بشرح ایضا! یعنی اگر به صد تا آجر احتیاج پیدا کردی، نمی شود که بگی از کوره آجر پزی یک ماشین پر بیاورند، آنهم اگر تو نوبتت قرار ندهند!

پس چکار باید بکنی؟ می گردی ببینی کجا ها ساخت و ساز است! کجا دارند خونه می سازند! آن خانه های ده طبقه ای که می سازند و معلوم نیست از کجا میارن و ده طبقه می سازند و تو نمی تونی گل به دیوار خانه قدیمی ات بمالی! در هر صورت از جائی می گذری و می بینی دارند مفصل ساختمانی را می سازند و کارگر ها دراند کار می کنند و...

چشمت می افتد به تل شنی که همانجا ریخته شده! با یه نیش ترمز، ماشین را از حرکت باز می داری و از مردی خپل مپل می پرسی: خسته نباشی! ... کارگر ها برای شما کار می کنند!

-         بله!

-         پس اینا مال شماست؟

-         بله فرمایش؟!

-         من به یه فورگن شن نیاز داشتم، اگه ممکنه اجازه بدین یه فورگن بچه ها بیان بر دارن پولش هم رو چشم، می دیم!

-         قابل شما رو نداره... فورگون دارین؟

-         نه!... فورگونتون رو لطف می کنین؟

-         (بشوخی) حتما کارگرشم باید ما بدیم!

-         (به شوخی) نور علی النور میشه!

از آنجا رد می شوی و عصری به یکی از بچه ها می گویی برود و یک فورگون شنی را که قولش را داده اند بیاورد. کمی بعد دست از پا درازتر بر می گردد و می گوید: ندادند!... گفتندتموم میشه کار ناقص میمونه!

اینجا بود که فکر کردم: اون آدم بد نبود! و با یک فرگون شن که از آن همه کم می شد، اصلا در کل کار نمی خوند و در ضمن حتما خدا خوشش می آمد و و برکت به کارشان می داد اما این را در نظر نگرفتند و شاید بعضی از کارگرهای های بادنجان دور قاب چین صاحب کار را پر از تردید کردند و باعث شدند او از تمام شدن مصالح اش نگران گردد.

نمی دانم کی این پست را تا آخر می خونه؟! شاید آنکه بخواند آخر سر برایم بنویسد: فلانی دلتنگ نشو، هر قدر میخواهی برایت شن و ماسه بفرستیم!

ولی من واقعا برای خودم سینه نمی زنم، من ناراحت بی ارزش شدن ارزشها هستم!  

 



[1] . مثنوی معنوی

[2] . مثنوی معنوی

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٦/۱٠

موجودات و مفقودت

 

برخی از دوستان در باره مفقود و مفقودات نوشته اند،من هم در باره موجود و موجودات می نویسم، (البته منظورم از موجود و موجودات، در مقابل آنچیزهائی است که دوست ما از فقدان آنها ناراحت است و شاید فراموش کرداند درمقابل، آنها را یاد آوری کنند و ما را به زحمت انداختند)

مفقودات:

... اما بعضی از اهم مفقودات که امید است باز یافته شوند عبارتنداز؛/محبت/ مودت/ مروت/ فتوت/ اخوت/ شفقت/ صداقت/ عدالت/ رفاقت/ ایثار/ انصاف/ وفا/ صفا/ حیا/ وجدان/ تقوا/ تعهد/ حریم و حرمت/ دستگیری درماندگان/ عیب پوشی/ خیرخواهی/ نوعدوستی/ منطق/ عقلانیت/ بردباری/ حق شناسی/ اخلاق/ عفاف/ جوانمردی/ رعایت حق نمک/ حق طلبی/ ظلم ستیزی/ رازداری/ مردم داری/ یکرنگی/ شرافت/ کرامت انسانی/ مناعت/ قناعت/ امانت/ متانت/ قدرشناسی/ شهامت/ مهرورزی/ نیک خواهی/ گره گشایی/ کارگشایی/ افتادگی/ برادری/ برابری/ حقیقت گویی/ حقیقت جویی/ آزادگی/ وارستگی/ وسعت مشرب[احتمالا خوش مشربی مرادشان بوده، وسعت مشرب را افراد عادی نداشته باشند بهتر است، چون ممکن است خیلی قاطی کنند!]/ فداکاری/ ثبات عهد/ اعتماد/ اعتقاد/ اعتدال/ گشاده دستی گشاده رویی/ چشم و دل سیری/ سایه داری/ و و و ...

 موجودات:

  اما برخی از اهم موجودات که امید نمی رود به این زودی ریشه کن شونند: بی دینی/ بی مبالاتی / بی شرفی(با عرض معذرت)/ بی غیرتی/ بی ناموسی/ نابرابری/ بی عدالتی/ ظلم / جور/ نامردی/ نامردمی/ حق کشی/ جلو انداختن بچه ها در امور مهمه/ کنار نهادت خبره ها و بی اعتنائی بدانها/ بی دانشی/ تنبلی/ تن پروری/ خود بزرگ بینی/ کبر و تفرعن(از ماده فرعون)/ بی وفائی/ بی اعتنائی به حقوف دیگران/ رودر رو دروغ گفتن و تهمت زدن/  کژی/ ...

 

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٦/۳
تگ ها : نقد و نظز

جواب

شنیده ایم که محـــــــــــــمود غزنوی یک شب
شراب خورد و شبش جمله در ســمور گذشت
گدای گوشه نشــــــــــــــینی لب تنوری خفت
لب تنور بر آن بینوای عـــــــــــــــــــــور گذشت
علی الصباح یکی نــــــــــعره زد که ای محمود
«  شب سمور» گذشت و« لب تنور » گذشت .

 


 ‎سلام.. عذرمیخوام این قصه لب تنور و شب سمور شعر کاملش همین چند بیته؟؟ و از کیه لطفا؟ مرجعش کجاست؟
خیلی گشتم اما چیزی پیدا نکردممنتظر جوابم هاا


نرجس
 
 ‎
پاسخ: با سلام
ممنون که قابل دونستید و ازم سئوال کردید و امید وارم یه جواب قانع کننده ازم بشنوین!
تا جائی که می دانم این ماجرای مثلی است که ضمن آن، آن چند بیت آمده و من هم مثل شما سراینده اش را نمی شناسم و ظاهرا در زمان محمود غزنوی یک بد بختی بوده که یا اطلاع داشته است از خوشگذرانی های محمو و یا اینکه مراجعه می کند به در بار و او را راه نمی دهند و او در سرمای شدید کنار تنوری که دودش چشمهایش را از حدقه در می آورده و ضمنا گرما یش هم به تنش راه نمی یافته شب را می گذراند و شاید هم در مخیله خودش محمود را مجسم می کند که در میان خز سمور غنوده و کیف می کند و بالاخره به هر نحوی که هست این گدا و یا فقیر شب را سحر می کند و وقتی اولین پرتوهای خورشید نمایان می شود با این ابیات به خودش دلداری می دهد و خطاب و یک نعره ای می زند به محمود می گوید....  
 
بین پارانتز این را علاوه کنم که: متاسفانه آنها که سرسری شعر را می شنوند یکی نعرع زد را  کسی که آنهم بمعنی "دیگری" باشد معنی می کنند که غلط است و صحصیح این است که گفته شود یک نعره زد، یعنی خودش یک نعره زد نه اینکه کسی دیگری باشد و نعره ای بزند!...
خلاصه آن فقیر وقتی سرمای شب را تحمل کرد، و شب را به صبح رساند، از سر شوق و خوشحالی یک نعره زد و خطاب به محمود غزنوی ملعون که بیشتر شعرای مزدور او را ستوده اند و حتی در مثنوی هم دعای مادر هندی که بچه اش را نفرین می کند که: الهی جز جگر بگیری و اله و بله شوی! و آخر سر نفرین می کند که به دست محمود اسیر بشوی! و بالاخره او همیشه ترس این داشته که بدست این دیو بی شاخ دم اسیر شود ولی وقتی اسیر می شود می بیند بَه! عجب بیخود وحشت داشته و اصلا محمود تا ندارد! خلاصه آن قلم بمزدان مزدور همیشه محمود را ستوده اند در حالیکه اگر در تاریخ بخوانید کارهای عجیب و کثیف داشته هر کدام کلی عرق شرم بر رخ می نشاند.
حاشیه رفتم! میخواستم خلاصه عرض کنم این ابیات در ضمن مثلی گفته شده و آن بد بخت محمود را با این ابیات رسوا کرده و اعلام کرده که او در فکر رعیت نبوده و خودش در رختخواب پر قو لالا می کرده و در فکر بیچاره ها نبوده و عیب نداره در هر صورت یک شب که هزار شب نمی شود! شبی که گدا در لب تنور گذراند ، گذشت و شب محمود که در میان پوست سمور گذران باز گذشت با اینکه این دو شب باهم فرقها داشته اند!
ولی واقعا نمی دانم سراینده اش کیست. همین قدر می دانم که نباید بیش از چند بیت باشد.
موفق و مؤید باشید و آرزوی بهروزی شما را دارم و عبادات و اطاعاتتان قبول در گاه حق!نمی دانم تا اینجا چه نوشته ام و حوصله ام قد نداد آنچه نوشته ام را ویرایش کنم و غلطهای املائی اش را بر من ببخشای!
 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٥/٢۱
تگ ها : شعر ، جواب ، نقد و نظز

چند موضوع

چند روز پیش یکی دیگر آمده و پست سلام ققش را خوانده و فرموده بود: من منظورت را متوجه نشدم و برای همین دوبار خواندم (یالازم بود دوباره خوانده شود!) حتی بعد از خواندن بار دوم باز چیزی از این پست دستگیرم نشد. حرفش مرا یاد مطلبی انداخت که در یکی از مجلات، شاید پانزده سال پیش خوانده بودم.  آن مطلب تقریبا این بود:

این مطلب چیزی ندارد. نخوان. من میگم نخوان و تو میخوانی! من بهت میگم این مطلب چیزی ندارد باز تو میخوانی. باشه بخوان آخرسر خواهی دید که  چیزی ندارد و وقت و انژی خودت را هدر می دهی! نخوان عزیز من نخوان! دِ چرا حرف گوش نمی کنی! من میگم این مطلب چیزی نداره  تو باور نمی کنی. ببین داری به آخر مطلب می رسی باز دست بر نمی داری و می خوانی. باشه من آنچه شرط بلاعست با تو می گویم، تو خواه از سخنم پند گیر و یا که ملال! دیدی بالاخره چیری نداشت و تا آخر خواندی و وقت هدر شد!...  

...امروز جمعه بیست یک رمضان و روز شهادت علی ابن ابی طالب است. تسلیت عرض می کنم شهادت علی ابن ابی طالب امام  شیعیان را به همه محبین واقعی اش! آنها که حب علی لقلقه زبانشان نیشت و عدالتش را می سنایند نه زمانی که بدانها ظلم شده بلکه در هر حالی، حتی در مواقعی که عدالت در مورد خودشان اجرا می شود خم به ابرو نمی آورند. مثل آن شخص که حضرت دستش را برید ولی او او همچنان علی را می ستود! در تارخ است که در زمان حضرتش یک نفر دزدی کرد و بعد از اینکه ثابت شد، علی علیه السلام دستور داد دستش را قطع کنند. او دست بریده اش را در دست دیگر گرفته بود و می رفت، ابن کواء منافق به او بر خورد و گفت: علی دست تور را قطع کرد و چنین و چنان است. آن مرد شروع کرد از علی تعریف کردن:  گفت : دستم را سرور اوصیاء و پیشواى سپید چهرگان و شایسته ترین کس به (ولایت بر) مردمان على بن ابى طالب (ع ) برید، همان کسى که پیشواى هدایت ، همسر فاطمه زهرا دختر محمد مصطفى و پدر امام حسن مجتبى و حسین مرتضى است ، همان پیشى گیرنده به بهشت هاى پرنعمت ، کشنده دلاوران ، انتقام گیرنده از نابخردان ، دهنده زکات ، پناه دهنده والامقام از اولاد هاشم بزرگ ، عموزاده رسول ، رهنما به راه راست ، گوینده درست گفتار، دلاور مکى ، آقاى باوفا، سرشار از علم و برکنده از شرک ، امین ال حم و یس و طه و میامین ، آزاد در حرمین ، و نماز گزارنده به دو قبله ، خاتم اوصیاء و صى برگزیده انبیا، شاه شیران و دلاور شیر دل ، همو که جبرییل امین یاور اوست و میکاییل مبین ناصرش ، وصى رسول پروردگار جهانیان ، خاموش کننده آتش آتش افروزان ، و بهترین بالنده از میان همه قریش ، همو که سپاهى از آسمان پیرامون اویند یعنى على بن ابى طالب امیرمؤ منان على رغم ناکسان ، و مولاى همه مردم زمان ! به این جا که رسید ابن کوا گفت : واى بر تو اى مرد سیاه ، على دست تو را بریده و تو این گونه او را مى ستایى ؟!< گفت : چرا او را نستایم در حالى که عشق او با گوشت و خونم آمیخته است ؟! به خدا سوگند او دست مرا نبرید جز به خاطر حقى که خداوند بر من واجب ساخته...

آیا در میان ما کسانی مثل آن شخص دست بریده یافت می شود؟! امروز سنگ حب علی را به سینه می زنند ولی فردا اگر به انان گفته شود چرا مثل علی نیستی چرا عوض اینکه مثل علی باشی، ظلم روا می داری و برای  او ثابت کنند شیعه واقعی حضرتش نیست چه اتفاقی خواهد افتا؟!

متاسفانه شیعیان بعضا، مخصوصا آن دسته از محبین که قدرت و توانائی دارند بعضا کارهایی از شان صادر می شود که کاری تر از هر دشمن غدار قداره بند ملحد بدتر ضربه می زنند!

اینان افرادی هستند که  فقط خودشان را معیار می دانند. فکر می کنند هر کاری کردند آن درست است. فکر می کنند دیگران دربست باید آنها را قبول کنند و اگر یک وقتی خطا کردند و مقداری منصف بودند، تنها حرفی که دارند این است که ماهم آدمیم و جایز الخطا و ابدا مایل نیستند حق دیگری را دفاع کنند. اینان اکثرا می خواهند مقام خود را حفظ کنند حتی به کشته شدن  برادر مظلوم باشد!

دیگر در این براه بیش از این صحبت نمی کنم و فقط می گویم برای خودم گاهی پیش امده و از این علی دوستان بدبخت متاسف بوده ام! در روی آدم دروغ می گویند و خیلی راحت پدرت را در می اورند و بعد می گویند به وظیفه خودشان عمل کرده اند! اینجاست که مرغ پخته پخ پخ خنده سر می دهد!  چرا؟ چون می خواهند به علی درس دهند و میخواهند علی را نعوذ بالله از اشتباه در اورند...

 

...در مسجد جامع یک نفر کتیبه ی الکتب بساتین علما را بلند خواند. الکتب بساتین العلما!  من بطرفشان بر گشتم و سئوال کردم عکسش ه صادقه!  گفت منظورت چیه؟!

گفتم هیچ! در اینکه کتاب و مطالعه ارزش بی اندازه دارد حرفی نیست و انکار نتوان کرد. در باره ارزش مطالعه هرچه بگویند کم گفته اند! برای اینکه تمام عقلای عالم این موضوع را تأئید کرده اند و خود نیز تجربه کرده ایم که  وقتی مطالعه می کنیم چیزهای زیادی یاد می گیریم. اما بوستان می تواند هم کار کتاب را بکند؟

آدم وقتی در بوستانی بود، بنشیند به مطالعه و مکاشفه و نظر بکند در ذره ذره هستی ببیند که در دل هر ذره عالمی قرار دارد و در تکان هر برگی از درخت اشارتی!

آری مطالعه بسیار رفتار عالیی است اما اگر مطالعه از حقایق دور کند و عوائق گردد، چه؟...

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٥/٢٠
تگ ها : نقد و نظز ، نکته

از خواب گران خیز!

«قدرت از آن ِ مردمی است که کار می‌کند و اگر تاکنون از قید یوغ اسارت رهایی نیافته، به‌دلیل فرورفتن در یک خواب مصنوعی (هیپنوتیزم)( غفلت) است. بیدارکردن او ضرورتیست بنیادین و مبرم.»دفترهای خاطرات، ۱۸۹۸

                                                                                                                                                    تالستوی/ بیدار شو ای دیده که ایمـــــــــــــن نتوان بود/

 زین سیل دمادم که در این منزل خواب است.حافظ

 

خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت/

حیوان خبر ندارد ز جـــــــــــــــــــــــــــــــهان آدمیت.سعدی

 چقدر جمله زیبائی است و کلامی دلنشین و ابیات بعدی از دو شاعر بزرگ ایرانی، عالی!

 و چقدر به گفته بزرگان ایمان دارم! معجزه که می گویند همان کار و تلاش است و اگر امر خارق العاده ای در روی زمین واقع می شود، بخاطر کار و تلاش و زحمت کشیدن است!

این جمله را تولستوی در دفتر های خاطرات خودش آورده است. او صاحب چندین رمان که برخی از آنها شاهکارن شمرده  می شوند.

با بیوگرافی او کاری ندارم. اکثر کسانیکه او را می شناسند، می دانند که یکی از شاهکارهای او جنگ و صلح است.

خوب بیائیم سر اصل موضوع! اون جمله چه می گوید؟! در باره کار و تلاش و در باره ارزش و اهمیت آن هشدار می دهد و می گوید:« نخواب!»

البته خواب ضروری است. شنیده ام انسان بدون آب و نان می تواند چند صباحی زندگی کند و لی بدون خواب بیش از سه روز نمی تواند زنده بماند الا اینکه بیماری خواصی داشته باشد که اصلا رگ خواب نداشته باشد! مگر می شود؟! بلی  ممکن است! میگوئید چطور؟ جوابش این است که همانطور که ممکن است کسی حس بویائی خود را از دست بدهد و هچ بوئی را حس نکند و این ظاهرا در اثر سینوزیت و عفونت مخاطی اتفاق می افتد، همانطور هم ممکن است در جائی از مغز انسان فعل و انفعالاتی رخ دهد و یا بروز اشکال باعث شود انسان رگ خواب نداشته باشدو اصلا سالها بگذرد و خواب به چشمهایش نیاید!

من مردی را می شناختم که از نظر ظاهر بسیار ورزیده و تنومند بود.  یکجائی حرف او شد، گفتند: اصلا خواب ندارد و شبها از بس حوصله اش سر می رود،  کاراهای خانمش را در خانه انجام می دهد. البته ظاهرا این وضعیت خوب است. آنها که علاقه به کتاب و مطالعه دارند احتمالا اینطور فکر کنند که خوش بحالش! اگر من جای او بودم، می نشستم شبها در سکوت دوره های چند جلدی را می خواندم و با ین طریق نابغه می شدم و کسی دیگه جرعت نمی کرد در برابر من اظهار فضل و بکند و افه بیاید!

اما آدمی که یکی از حسهای خود را از دست بدهد  بد بختی است!

اگر حس تلخی  از کناره زبانتان برود، تلخی فلفل را احساس نکنید بدانید بد بخت هسیند.

خوب با این وصف هر کمی و زیادی در وجود انسان پیدا بشود عیب محسوب می شود! هر چند به چشم نیاید! مثل اینکه کسی مثلا زیر بغلش مو نداشته باشد، ظاهرا خوب است. دیگه احتیاج نخواهد داشت که مدام هر از چند وقت آن مو ها را برطرف کند، اما عیب است! معمول این است که زیر بغل و یا هر نقطه ی یک آدم متعارف که مو در می آورد، دارای مو باشد!

در شرح حال محمد بن مسلم نقل شده است که یکى از قضات اهل سنت در کوفه، بى وقت، درب خانه وى را دق الباب مى ‏کند. محمد بن مسلم از پشت بام نگاه مى ‏کند و مى ‏پرسد:« کیستى؟»

 مى ‏گوید:« فلان قاضى هستم!»

 آن شخص از محمد بن مسلم مى‏ پرسد در فلان مساله، از استادت جعفر بن محمد(امام صادق علیه السلام) چه شنیده ‏اى؟

 محمد بن مسلم مى ‏پرسد:« موضوع چیست؟»

 مى ‏گوید:« قضاوتى را نزد من آورده ‏اند، راجع به اینکه مردى مى ‏خواهد زنش را به خاطر عیبى( بی موئی عانه) طلاق بدهد. مى ‏خواهد بداند آیا مى ‏تواند به خاطر این عیب، عقدش را فسخ کند یا خیر، من در پاسخ درماندم و گفتم برو فردا بیا. حالا آمده ‏ام از تو بپرسم که آیا تو چیزى در این‏باره مى ‏دانى؟»

 محمد بن مسلم مى ‏گوید که در خصوص این مساله پاسخ صریحى ندارم، امّا شنیدم که امام صادق مى ‏فرمود: «کل ما زاد او نقص عن خلقته الاصلیة فهو عیب»

پس معلوم شد که هیچ موردی در شاکله انسان وجود ندارد که بی خود و بی ثمر باشد.

دیگر لازم نیست در باره جزئیات به بحث و برسی بپردازم! همین قدر کافی است که معروض دارم که نباید فکر کنیم در وجود انسان چیزی مزاحم است و نبود، بهتر بود!

حالا در باره خواب هم همین قضیه را باید قبول کرد که خواب برای سلامت انسان لازم است!

پس با این استدلالات ضروری است انسان  خواب و استراحت داشته باشد!

اما خواب هم دو نوع است: اول خوابی که انسان ناگزیر از آن است و برای اینکه خستگی از تنش در برود باید شبانه روز حد اقل شش الی هشت ساعت بخوابد!

اما گاهی در این خستگی در کردن ها افراط روی می دهد و زیادی میخواهیم خستگی در کنیم. صبح وقتی بیدار می شویم و از پنجره نگاهی به بیرون می اندازیم می بینییم هوا یک کمی روشن شده می گیم: حالا چند دقیقه دیگه بخواب، بعد بیدار می شوی و نماز ت می خوانی!

یک وقت می بینی سحر خیزی که یکی از عادات بسیار خوب است و در باره آن گفته اند سحر خیز باش تا کام روا گردی، دیگه از آن خبر نیست.

راستی عکس این قضیه چطور است؟ سحر خیز باش تا کام روا گردی! من یک جائی این را گفتم، یک نفر در جوابم گفت: اگر کامرا بودم، خود بخود سحر خیزبودم، اگر مشکلات نبود و زندگی برایم شیرین می شد و آنوقت وقتم در عالم خواب نمی گذشت!

بگذریم! گاهی افراط و تفریط زندگی آدمی را با اختلالات جدی روبرو می سازد و و در این هنگام لازم می آید خردمند، دنبال راه چاره باشد و ببیند چه باید بکند؟!

در صلاحت من نیست که در باره علم الاعضاء اظهار نظر نمایم! اما اگر من  پزشک نیستم، حق ندارم  چیزی را که می دانم نگویم و کتمان کنم و اصلا نظرم را می گویم هرچند غلط است!

پس خور و خواب لازمه وجود انسان است! اما افراط و تفریط کار را خراب می کند!  بهتر این است که ره اعتدال را بپیماید.

یادمان که نرفته؟... در صفحات قبل در باره انواع خواب صحبت بود. گفتیم یک خوابی نیاز انسان است و باید شبانه روز چند ساعتی را بخوابد تا قوای از دست رفته را باز یابد! اما یک نوع خواب هم هست که ظاهرا چشم ها بر هم نیامده و لکن اوضاع این گونه می نماید که فرد انگار خواب است. همانگونه که در عالم خواب از این دنیا فارغ است، در عالم بظاهر بیداری نیز عین خیالش نیست و به هیچ چیز اهمیت نمی دهد. بقول معروف دنیا رو آب ببره این را خواب می برده!

نه تنها فرد بلکه جامعه هم ممکن است گرفتار این خواب گردد و سالها بگذرد و پیشرفتی نداشته باشد و بعد از مدتی چنان عقب بماند که...

                  از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خیز !

                                                                       از خواب گران خیز !

والسلام علیکم ورحمه الله

 

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۳/٢٠

ادبیات بد و بیراه!

شما با فحش و بد و بیراه میانه تون چطوره! شاید تعجب کنین و بگین: وا!.. ( خانمها با " وا" تعجب خیلی خیلی شدید خودشون رو نشون میدن) و آقایان هم شاید در مقابل این ئسوال بگن: دهه!... معلومه که همه از بد و بیراه بدشون میاد و حتی اونائی که بد و بیراه نقل و نباتشونه، اونا هم در مواقعی که ارام اند، خوش ندارند بد و بیراه بگن و یا بشنوند!

اما گاهی بیشتر جوکائی که میگیم و می شنویم توشون کلی حرفهای بد،  و بد و بیراه هست و میخواهیم مثلا به اهالی و مردم شهری گیر بدیم، یا متهمشون می کنیم به بی غیرتی و یا اینکه اسب و خرخطابشون می کنیم و یا هرطوری که راحت تریم در باره شون اظهار نظر می کنیم!

استاد شهریار به این موضوع اعتراض کرده و گفته:

.... تو ای بیمار،نادانی،چه هذیان و هدر گفتی

به رشتی کله ماهی خور،به طوسی کله خر گفتی

قُمی را بد شمردی، اصفهانی را بتر گفتی

جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

ترا آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن...

.....................................خر توئی یا من

البته من همین چند بیت رو از میان شعر استاد انتخاب کردم و شما می تونین برین از دیوانش و یا سرچ کنین و از اینترنت پیدا بکنین و کلش رو بخونین!

من سابقا در باره صنایع شعری چیزهای نوشته ام،  مثل صنعت تعریب و غیره و نمی دانم میشه هجو را صنعت "تفحیش" خواند یانه و اگر جائی این اصطلاح بکار رفته، من خبر ندارم و اولین بار من این را در اینجا بکار می برم.

خلاصه،  می بینیم گاهی فحش و بد و بیراه که آدم رو از کوره در می بره، گاهی خوش آیند هم میشه!

در میان شعرا چند تائی را من نام می برم که بدون رو دربایستی و راحت  از ک... ک... ک... سخن گفته اند! مثل سعدی در هزلیاتش. باور نمی کنید!

 گویند یکنفر روی قبرش نشسته بوده و دیوانش رو باز میکنه، این بیت میاد:

گر بر سر.... نشیـــنی

دروازه کازرون ببیــــنی

دروازه کازرون ظاهرا از کنار قبر سعدی دیده می شود و اون بدبخت هم نشسته بوده رو قبرش  که این طوری میش ود!و خیلی بد تر از این ها را می شود در هزلیاتش خواند و عرق ریخت!

غیر از ایشون- علیه الرحمه-  مولانا نیز در مثنوی در دو سه جا اصلا ملاحظه نکرده و هر چی خواسته گفته! مثلا در داستان امرود بن و یا کدو بن و غیره!

یک نفر ظاهرا گفته: کار خدا بوده که مولانا در مثنوی آن ابیات را بیاورد، چون اگر مثنوی فاقد این نوع مطالب می بود، عوام او را در حد پیغمبربالا می بردند!

گفتیم پیغمبر... حالا ببینیم پیامبران برزبانشان بد و بیراه جاری می شده!؟ گویند یکبار پیامبر خدا در جنگ خیبر در نزدیکی قلاع رفته بودند و از آن بالا با فلاخن سنگ بسوی مسلمانها پرتاب می شده، پیامبر خطاب به آنها می فرماید که ای فرندان وزغه ها بیائید پائین و جنگ کنید چرا سنگ پرت می کنید از دور!

یکی از یهودی ها از بالای قلعه خطاب به رسول خدا می گوید:« یا محمد- صلی الله علیه و اله- لا کنت بفحاش!  یعنی: ای محمد! تو ناسزا گو نبودی!

پیامبر سرش را پائینمی اندازد و برمی گردد و فرمود اخجلنی یهودی! این داستان را یک نفر از عالمها می گفت و من شنیدم. خودم در کتابی نخوانده ام. غرض، پیامبران فحاش نبودند.

در باره مؤمنان هم هست که می فرماید: « لا بفحاش و لا بعیاب!...» مؤمن نه فحش می دهد و نه عیب جوئی می کند....

خلاصه نمی دانم چه حکمتی دارد که برخی از شعرای بزرگ مثل سعدی و مولوی گاهی در اشعارشون از بد  بیراه و ک ک ک نام برده اند! خیلی از چیزها رو نمی دانیم و اینهم روش!

... امروز داشتم تو دیوان یک از شعرای ترک زبان که سالهاست شعر می گوید و خیلی هم قدرتمند است - سلمه الله- و مردم نه تنها آذربایجان، بلکه درآذربایجان اونور نیز معروف است و دوستش دارند، می گشتم، به موارد عدیده ای بر خوردم که صراحتا از مواضع حساس نام برده نشده بود و بجایش نقطه گذاشته شده بود و من حین خواندن خیلی خندیدم و دیدم ایشان هم راحت هر چه خواسته گفته است و هر چند در قطعه بعدی در باره  سخن گفتن هشدار می دهد:

شاعرین قارنینا تپیک ووراسان

اوستونه اللی دفعه قیشقیراسان

قویاسان باش باشا عداوتیله

چیخاسان کلله سینده میل دوراسان

صبر ائدر دینمز انتقام آلماز

اورگین تهمتیله سیندیراسان

آمما محشرده حلال ائتمز

شعرینون قول بوداقین قیراسان

یا گوزل سوزلرین اوغورلویاسان

یا انون شعر دفترین جیراسان

گوجو چاتسا یخار چیخار سینوه

اوقدر دیز وورار کی دیز... راسان

ای کریمی گنه سوز آختاریسان

دوزلو دوزسوز کتابی دولدوراسان!؟

این از قطعه اول که عنوانش است "شاعرین شعرینی خراب ائله مه" و ملاحظه می فرمائید که میگوید: شاعر را هیچ چیز باندازه خراب کردن شعرش نا راحت نمی کند و اگر یک وقتی شعرش را خراب کنی و دستش بهت برسد رو شکمت میره و آنقدر با زانو تو شکمت می زنه که....

اما در قطعه بعدی می گوید:

آی آنان ماتمونده اگلشسین

دیلیوه صاحب اول دیلین ششسین

اوتقون اوتقون تأملیله دانیش

سوزی چی چی چیخارتما قوی بیشسین

دیل همیشه باشی بلایه سالار

بوزا قویما ایاق کی سیوریشسین

نچه مثقال دیله گوجون چاتمیر

باشیوا پونزا پونزا داش دوشسین

یئمه ایچمه زیارته گئتمه

ورثه قوی یسین بوغون اشسین

دل کولوک تک سوکر توکر تیکمز

قویما دیواروین دیبین دشسین

 

ایرج میرزا نیز از شعرائی است که مثلا بعضی کلمات رو در اشعارش بکار برده، حالا چرا؟... من نمی دانم!

 

آب حیات 

آب حیات است پدر سوخته 

حب نبات است پدرسوخته 

وه چه سیه چرده و شیرین لب است 

چون شکلات است پدرسوخته  

آب شود گر به دهانش بری 

توت هرات است پدرسوخته 

می نرسد جز به فرومایگان 

خمس و زکات است پدرسوخته

 سخت بود ره به دلش یافتن

 حصن کلات است پدرسوخته 

تنگ دهان ، موی میان ، دل سیاه 

عین دوات است پدرسوخته 

با همه ناراستی و بد دلی

 خوش حرکات است پدرسوخته

 قافیه هرچند غلط می شود

 باب ... است پدرسوخته 

 اصلا چرا عبید را نمی گویید! در تدکرة‌الشعرا آمده است:

 و «جهان خاتون» را با »خواجه عُبید مشاعره و مناظره است... و گویند  خواجه "امین‌الدُِین" که در عصر شاه ابو اسحاق وزیر باقدرت و منزلتی بوده «جهان خاتون» را بنکاح خود درآورد و "خواجه عُبید"  در آن باب می‌گوید:

 وزیرا «جهان» قح... ای بی‌وفـاست 

ترا از  چنین قحبه‌یی ننگ نیست؟!

 

خلاصه داستان خنجر بستن آن مخنث را در دفتر پنجم نیز می توان خواند که لوطی از او پرسید سر این خنجر چیست؟ گفت: بدان جهت است که کسی جرائ نکند اندیشه بد کند!  لوطی گفت الحمد لله که ما بتو نظر بد نکردیم! 

گفت:« آن که با من اَر یک بدمنش 

بد بیندیشد بدرم اشکمش!» 

گفت:« لوطی حمد لله را که من 

بد نیندیشیده‏ام با تو به فن!»

 

بعد از این اشعار را نقل کردیم و در باره اینکه بد دهنی و بکار بردن الفاظ رکیک تنها در میان  عوام نیست و خیلی از بزرگان ادب نیز در خلال اشعار خودشان نیز بکار برده اند، برویم سراغ اخبار و روایات ببینیم ائمه با فحاشان و ناسزا گویان چطور بر خورد می کرده اند.

نقل شده که روزی یکی از یاران امام صادق علیه السلام در خدمت ایشان به جایی رهسپار بود٬ غلام آن مرد از آنها عقب افتاد ٬مرد او را صدا زد ولی غلام جواب نداد ٬بار دوم و سوم هم او را فرا خواند ٬اما باز از غلام پاسخی شنیده نشد٬آن مرد به غلام دشنام دادو گفت :یابن الفاعلة ٬ای حرامزاده با تو هستم!.

امام صادق علیه السلام با شنیدن این ناسزااز راه رفتن باز ایستادند و فرمودند:چه گفتی؟

صحابی گفت یابن رسول الله !چون پدر و مادرش مسلمان نبوده و از بلاد غیر اسلامی هستند ٬لذا این ناسزا را دادم و این نسبت حقی است که گفتم.

حضرت فرمودند مرا با پدر و مادر او کاری نیست ٬چرا به او فحاشی می کنی؟بعد فرمودند:دیگر حق نداری با من رفت و آمد کنی.(نقل کردند که امام تا زنده بودند٬آن صحابی را به حضور نپذیرفتند و با او رفت و آمد نکردند).

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۳/۱٢
تگ ها : شعر ، اخلاق ، نقد و نظز

ملت دونوب ایت پیشیگه!

 

بعد، مثل موسی(ع) که گفت:

من عصا و نور بگرفــــــته بدست

 شاخ گستاخی تو خواهم  شکست

 می زد و شاخ گاو رو می شکاند! پس می بینیم که گاو اینها را می دانسته و همان اول به موشه میگه برو کشکت رو بساب!... من مغز خر که نخورده ام بخاطر توی ریغوی بد ترکیب خودم رو به خطر باندازم!

 

 

بجز چند مصرع ترکی زیر، بقیه پست فارسی است!

بیری سی اگر یخیلارسا بیز کناردان باخاجــــاییق

 آجیق وئریب او بدباختین اورگینی یاخاجاییـــــــق

"احمد" سویله یاپا یاپا گئـدیپ هارا  چیـــخاجاییق

ملت دونوپ ایت پیــشیگه - بیر بیرینی قاپــیوروق

دئیللر کی بئله یاپین، بیـــزده بئله یاپـــــــــــیوروق 

(عمو کیوان)

پاسخ: من نمی دانم از این شعر و یا قطعه و یا هر چیز دیگر که به زبان ترکی غلیظ برایم ارسال کردی منظورت چیست و از احمد مرادت چه کسی است، اما من این را نیز تأئید می کنم  باشد که خوشحال شوی!

در ضمن امروز در جمعی بودم  و در باره مضمون شعر  ترکی تو صحبت بودو که از من گله می کردند که چرا در وبم در باره مسائل و معضلات چیزی نمی نویسم و من شانه بالا انداختم و چنان تو ذوق شان زدم که می دانم تا مدتها مرارت آن از دلهایشان زدوده نخواهد شد.... بگذار بقیه را ضمن پستی بنویسم!... باشه؟!... قبول؟! Ok

همان بقیه

داشتم می گفتم عمو! جائی بودم که به حرفام گوش می کنن این حالت باعث میشه منم نطقم باز بشه و اونقدر وراجی کنم که فکّم از جا در بره و اونم طوری حرف می زنم که گویا فقط من محق م و همه باید من رو تأئید کنن! باور کن راست می گویم و دست خودم هم نیست و هی میخوام این عادت رو ترک کنم اما چه کنم که نمی شود!

آره عموجان! داشتم می گفتم که ازم خواستن درباره برخی معضلات و یا بهتر بگویم شاید هم شایعات اعتنا کنم و در باره شون بنویسم و بگم چه اتفاقائی می افته و بگم در عر ض دوشب به چهار تا دکان دست برد می زنند و قفلش را می شکنند و بعد هر چی بوده می برن و حتی قفل رو هم می برن و آب از آب تکون نمی خوره و بعد وارد خانه مردم می شوند و....

من آدمی نیستم که مواظب دهانم نباشم تا اینکه سر سبزم ( سفیدم) را زبان سرخم به باد بده! راستی من اخیرا به این نتیجه رسیده ام که بهترین شیوه زندگی اینه که انسان سرش به کار خودش گرم باشه و کاری بکار کسی نداشته باشه!  یعنی اندیشه و ایده «بمن چه!» ازخیلی وقتا پیش مهمان فکر و ذهن منه! من از وقتی که انسانها را بی اعتنا  دیدم، به کیش و آئین آنان در آمدم! ...

خلاصه آقا موسی گفت که باید اعتراض کرد و باید دفاع کرد و باید... بعد دید اصلا من عین خیالم نیست، یک داستانی گفت که خلاصش رو من هم تعریف می کنم. او از گفتن و تعریف داستان منظورش این بود که اهمیت «اتحاد و بدرد هم خوردن» را باز گو کند، گفت: یه موشی بوده تو یکی از خونه های اعیان و اشراف قدیم که مرغ و گاو و ... داشتن.

یک روز صاحب خانه از بیرون می آید و در دستش پاکتی است. موشه که از داخل سوراخ خود نگاه میکرده، با خود میگه:« به به! جانمی حتما تو پاکت پنیره و من امش دلی از عزا در می اورم!»

زن می پرسه:« چیه تو اون پاکت؟»

مرد میگه:« تله موشه! میخوام اون موش کثیف بیفته توش، حسابش رو برسم!»

موشه تا این حرف رو میشنفه، هراسان میره اول سراغ مرغه و میگه:«  آبجی! چه نشسته ای که صاحبت یه تله موش گنده آورده!»

مرغه میگه:« من چکار کنم! این مشکل تو یه! من که تو تله نمی افتم!»

موشه میگه:« آخه بابا مگه آدم نیستین؟! مگه ما در یک خانه زندگی نمی کنیم؟! شما باید یه راه چاره پیدا بکنید؟»

بعد مثل اینکه میره سراغ گاوه و به او خبر میده که یه تله موش آورده اند توی خانه! و گاو هم میگه:« من چکار کنم؟... من که تو تله نمی افتم! تو برو فکری به حال خودت بکن!»

موشه میره یه گوشه ای زانوی غم در بغل میگره و با خود میگه:« اینا چقدر احمق اند که متوجه بزرگی خطر نیستند!»

خلاصه، شب تو خونه صدای تق به تله افتادن موش می پیچه! خانم خانه از خواب می پره میره در تاریکی سراغ تله موش( البته اون خانم مثل زنهای این دور و زمانه نبوده که از سوسک بترسه، اما از اتومبیلی که بسرعت بطرفش میره و عنقریب  لهش میکنه، ککش هم نگزه!) اما نگو یک ماری تو تله افتاده بوده که پای زنه رو نیش می زنه...

خلاصه، قصه این جوری به پایان میرسه که زنه میمیره، گاو رو می کشن و مردم رو دعوت می کنن که بخورند...

موش میگه:« ها!... من ترس این ها رو داشتم. اگر تله نیومده بود، نه مرغ جونش رو از دست می داد و نه زن می مرد و نه گاو می کشتند بدند مهمانها بخورند!»

 

دوست ما می گفت:« مشکل من مشکل تو هم هست! ما نباید به مشکلی که برای یکی پیدا میشه،  بی اعتنا بشیم!»

من گفتم:« دوست عزیز! چقدر تو آدم خوب و نازی هستیی! اما می دونی اون گاو داستان شما در هر صورت در حطر بود؟!

 گفت:« چطور؟!»

گفتم:« ببین اگه اون گاوه تحریک می شد و بدنبال موش می اومد و می خواست به صاحب خانه اعتراض بکنه و بگه که اون تله موش رو بانداز دور و یا ببر پسش بده، صاحب خونه شاخش رو می شکست و بهش می گفت:«کوپک اوغلی سنه نه؟! ... نئچه دن بیر سن کی سیچقانا هپو دورورسان؟!»

بعد، مثل موسی که گفت:

من عصا و نور بگرفــــــته بدست

شاخ گستاخی تو خواهم  شکست

می زد و شاخ گاو رو می شکاند! پس می بینیم که گاو اینها را می دانسته و همان اول به موشه میگه برو کشکت رو بساب!... من مغز خر که نخورده ام بخاطر توی ریغوی بد ترکیب خودم رو به خطر باندازم!

می دونی دیگه دوران پهلوان بازی و قهرمانی گذشته و الآن دوره ایه که هرکس عهده دار امریه!   شما فروشنده ی کفش و جوراب و کت شلواری و من یه کار دیگه دارم و اونی که باید به داد مردم برسه کس دیگه س!

میگی بنویس! من می نویسم و به پیش نهاد تو هم این کار رو می کنم، اما می دانم اولین کسی که به ریشم خواهد خندید توئی و اولی آدم بدبین به من خود تو خواهی بود!

-        پس تو میگی(باشلی باشین ساخلاشین!)

-        غیر از این چاره ای نیست!

من یک داستانی رو برای او گفتم  اونقدر خوششان آمد که خندیدند. راستی اینم بگم در میان ما یک سیاست مدار کار کشته ی صراف سخن نیشخند هم نشسته بود و ایشان از آن خاطره خوشش آمد! و گفت: خیلی جاب بود! 

چند وقت پیش ماشین ما باطری خالی کرد! آمدیم بیرون و با شارژر خواستیم باطری رو سر حال بیاریم، اما سیم بحد کافی نبود و نخواستیم در همسایه ها رو بزنیم. به یکی از بچه ها گفتم بیاد هل بده تا روشن شه و دیدم قیافه گرفت و من هم، خواستم مشکل خودم رو خودم حل کنم. به تنهائی گاهی به جلو و بعد  عقب هل دادم تا در سرازیری بیفتد. خیلی زور می خواست و من خسته شدم. تا رسیدم سر کوچه. خوب سرعت گرفته بود، اما یک پیر زنی که سلانه سلانه میخواست از جلو ماشین عبور کند، ایستاد و کمر راست کرد و من مجبور شدم ترمز کنم و این ترمز کردن باعث شد دیگه از جاش تکون نخوره و باز پائین آمدم و دوباره به تنهائی هل می دادم!

خوب معلوم است که طرف دیگر را نبینم و بالاخره چرخ عقب حین گذشتن از روی پل جوب، تو جوب افتاد! مشکل دوتا شد. یک اقائی که اسمش را نمی گویم، با ماشینش در چند قدمی من ور می رفت و دوتا جوان نیز کمی دور تر ایستاده بودند با مبایلاشون شاید اس ام اس می دادند! و از داخل بقالی نیز حتما مشهد حسن می دید! داد زدم و آن دوتا جوان را خواندم بیایند و کمک کنند! یکی از جوانها به دیگری گفت: پاشو بریم کمک!

اون یکی که نشسته بود رو پاهاش گفت: تو را صدا زن من رو که نه!

داد زدم: هیچ کدمتون لازم نیست بیاین!

اون آقائی هم که کنار ماشین نشسته بود و نمی دان چکار می کرد؛ نیز اعتنا نکرد و از داخل یقالی یکی آمد بیرون و گفت: بذار کمک کنیم!

چون به من نازک نارنجی بر خورده بود،  گفتم: لازم نیست!

نمی دان، شاید باور نکنید، با یک حرکت ماشین رو از جو در آوردم و دوباره هل دادم و پریدم تو ش و میخواستم بعد از اینکه خوب سرعت گرفت، بدم به دنده دو شاید روشن بشه!

تا چهار راه همین جوری تاتی پاتی رفتم و روش نشد که نشد! اما به چها را که رسیدم، برای آخرین بار گفتم باز امتحانی بکنم. جل الخالق! خود بخود روشن شد و رفاتیم پی کارمان! سگرمه هامون که تا آن لحظه تو هم بود و اخم کرده بودیم، یکدفعه همه چیز رو فراموش کردیم!

عزیز من در جامعه ای که پیدا نشود دو نفری که در هل دادن ماشین بهت کمک کنند، تو میخواهی بر خیزند و هر چی بدی و زشتیه از بیخ و بن بر کنند! بقول دوست ما: ناخیر قیریلیب قاچیر، سن آلا دانا آختاریر سا؟

اما بذار یک چیز دیگری هم بگویم: هرچند ظاهرا مخالف نظر تو بودم ولی باور کن تو بر حقی و باید اعتنا نمود و سعی کرد در گرفتاریهای دیگران را یاری رساند!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦

آقا! تسلیم... تسلیم... تسلیم!!!!!

از حال بد به حال خوب

حال آدم که بد باشه وادا و اطوارا کار ساز نیست! مثلا هی بیائیم به خودمان آگاهانه فشار بیاریم و بگیم حالم خوبه و من خیلی خوشبختم و خیلی خوشوقتم،  این ادا واطوارا حالم را به هم می زنن و هیچ وقت این نسخه پیچی به خوب شدن حالم مؤثر نبوده. چند بار امتحان کردم دیدم نمیشه که نمیشه، اصلا با یکعکس مثال میخواهم حرفم رو تا آونجا که می تونم روشن کنم! وقتی داری با یه ماشین ( هر ماشینی میخواد باشه، خوب یا بد مدلش میخواد بالا باشه یا اینکه سالها کار کرده، فرق نمی کنه) دارین در یه جاده ای که سگ صاحبش رو نمیشناسه پرگاز پیش می رین و میخوایین با سرعت رفتن حال کنین! ... اما ... چی شد!

 نترسین نمی گم تصادف کردین خدالی نکرده! اما می بینین یکدفه ماشینه مثل خر در گل فرو رفت و دیگه هر کاری می کنین جم نمی خوره. حال اگر تو ماشین بشینین و هی قربان و صدقش برین و للی به لالاش بذارین بگین: تو می تونی!... تو می تونی پسر!... ده یالا نیروتو از دست نده!  ده یالا...

مگه میشه! هی بگو: تو آخرین مدلی!... آبروم میره ... آبروی خودتم نبر! ده یالا!

نه خیر! این تشویقها و ارعاب و وعید ها کار ساز نیست!

 

وقتی ماشینه خراب بشه از جاش جم نمی خوره ، هرچه هم التماس کنین!  حالا یک آدمی که مشکلات بهش هجوم آورده  و مستأصل و درماندش کرده ، بشینه و بگه: هیچ اتفاقی نیافتاده... خودت رو نباز... چلاق شدی که شدی پاشو بدو تو می تونی! روحیه ات رو نباز ...پاشو دیگه!

خوب نگین آدم با ماشین فرق داره، چون من هم می دونم که آدم با ماشین فرق داره!

 

-حالا میگی چکار کنیم وقتی مشکل بروز میکنه و درد و ورم و الم میاد؟!

- هیچ!... من هم درمانی سراغ ندارم و میخوام از شما بپرسم درمان واقعی چیه! 

- پس این همه داد می زنن و میگن صبر کن وبا دردا بساز و خم به ابرو نیار و اینا، تو میگی همشون کشکه؟!

- نه من نمیگم  کشکن!... اما فکر میکنم اونائی که (هرکی میخواد باشه) میگن صبر کن و بساز و اینا،  بنظر من حرف حسابشون یه چیز دیگه است و صریح نمیگن!

- لطف کن شما صراحت بخرج بده و بگو وقتی بقول خودت درد و ورم میاد بشر باید چکار بکنه؟!

- لازم شد با یه مقدمه شما رو قانع کنم... ببینم تو جائی بودی که با چشم خودت ببینی گاو  و گوسفند بکشن!...  من دیدم!  احشام رو میارن و تو نوبت میخوان مثلا ذبحشون کنن! اونائی که بدون درد سر به مذبح میرن کشندگان هم ازشون راضی ان. ولی وای بر آن گاو ی که یه بوئی ببره که دران به کجا میبرنش!... میخواد بنای بد قلقی رو بذاره و از زیر تیغ میخواد بخیال خودش در ره و نمیخواد بمیره و سعی مینه به نحوی خودش رو خلاص کنه! می دونی در اینجا چه بسرش میاد؟! چوبدار از پشت با چماق میزنه رو استخونش و از جلو یکی هم رو بینیش می زنه و اگه بازم بخواد از رو نره، و  از جا پا نشه، یه شگر دیگه ای بکار می برن: دمش رو  می شکنن ، بالفور از جا پا میشه و با سرعت میره همون جائی که نمیخواست بره و بعد دیگه...

- خب!

- خب بجمالت!... آدم هم وقتی قراره درد بیاد سراغش، حالا از هر کجا میخواد باشه، اگر پذیرای درد و مشکل شد و مثل بچه آدم قبوال کرد، فبها المراد و اگر بخواد بد قلقی کنه، میزارن رو بینیش! بازم اگر داد و فریاد کرد، یه جور دیگه باهاش معامله میشه و الی آخر! پس وقتی مشکل میاد، اگر خواستی قبول نکنی داد و فریاد راه انداختی، درد رو دو برابر کردی و اگر متوجه بی ریختی اوضا نشدی باز یک جوری دیگه به ناراحتی ات اضافه میشه!.....

-  آقا! تسلیم... تسلیم... تسلیم!!!!!

- خدا پدرت رو بیامرزه!

 

 

  

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٧
تگ ها : گفتگو ، نقد و نظز

قلعه خاکی شش- هفت هزار ساله و باقی قضایا

 

 

هر کاری کردم دیدم نمیشه آروم بگیرم و هی می گفتم پاشم برم و یه چیزی در باره برنامه امشب شبکه پنج بنویسم و خطاب به دلدار[1] بگم : آخه مرد حسابی ما خونمون در پای قلعه است و هر روز چندین بار این قلعه خاکی که تو عمر شش هفت هزار ساله بهش دادی چی داره که اینقدر تو رو ذوق زده کرده که بری آل هاشم رو از تلویزیون برداری بیاری و یا او بیاد تو رو در این شهر  نوح پیغمبر پیدا کنه و برین دوتائی در کنار قلعه واستین در سرما و باهم گفتگو کنین و شما در باره حاشیه قلعه واستی و دغدغه این را داشته باشی که چند وقت دیگه ساخت و قلعه باستانی شهرستان مرندساز در آن جا شروع می شود و معلوم نیست اون قطعات ریخته شده از قلعه به دست کیا خواهد افتاد!

مرد حسابی ما چندین سال است در این شهر می بینیم بی برنامگی ها رو  و می ترسیم دم بر بیاوریم. شما گفتی که نمی دانی اون خیابان چی بود که از وسط قلعه عبور کرده و اگر شما با بنده که از قدیم الایام دوستیم تماس می گرفتی و مرا در جریان می گذاشتی به شما می گفتم که  دست امثال  نسخه ثانی ابن ملجم و غیره در کار بود که در گام اول مسجد را خراب کردند و تونستند اون خیابانی را که می بایست به تپه بپیوندد، راه خودش را کج کرد و از کنار قلعه عبور نمود و برای من همیشه این سئوال بوده که این خیابان واقعا با وجود کوچه عریض و طویل که باز به تپه می رسد لازم بود زده شود؟!

در هر صورت این آخرین بارت باشه که کاری رو سر خود انجام می دهی و اگر خواستی در باره قلعه افضات و گفتار داشته باشی خواهشا اول بیا باهم بنشینیم و باهم تصمیم بگیریم که چه باید گفته شود؟!نیشخند

 

 


[1] . حسین دلدار محقق،  نویسنده ،  شاعر و بالاخره کسی که چندین بار در وبلاگ خودمان در باره ایشان نوشته ایم ، اما ایشان انگار نه انگار...

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
تگ ها : عکس ، خاطره ، نقد و نظز

یکی بر سر شاخ و بن می برید!

یکی بر سر شاخ و بن می برید!

با اینکه اوضاع وبم بهم ریخته اما عیب نداره من امروز هر طور شده یه پست تازه خواهم داشت.louch.jpg

اول یه موضوعی من رو به فکر وا داشته و خیلی دلم رو بدرد آورده. وقتی شما از هر راهیه بخواهید حرفتون رو به کرسی بنشونید و یا اینکه به طرف از هر راهی بخواهین غالب بشین، اصلا تو روتون به شما دروغ بگن ،در حالیکه اون دروغ به ضرر خودشونه و فقط حال رو در نظر می گیرن تا حالتون رو بگیرن، چه حالی پیدا می کنین.

وقتی می بینین کسی فقط در این فکره که فعلا خودش رو نجات بده ولی به آینده بچه اش ضربه کاری میزنه چه حالی پیدا می کنین؟!

بگذریم! من از سعدی  چند بیتی یادم آمد همین الان میخوام بخونم و خیلی زیباست!

یکی بر سر شاخ و بن می برید

خداوند بســـــتان نظر کرد و دید

بگفتا که این مرد بد مـــــی کند

نه بر دیگری بل بخود مـی کند!

 

داستان خیلی از آدمها از همین قبیل است. فکر می کنند به سر دیگری کلاه می گذارند ولی در حقیقت سر خودشون بی کلاه خواهد مانمد!

ماها اکثر اوقات مثل آن مردک که رو شاخه نشسته بود و داشت بیخ رو اره می  می کرد، عمل می نمائیم. این کار ما باعث میشه وقتی شاخه قطع شد خودمان بیفتیم.

اما ما اکثرا مثل ملا نصر الدین چشم واقع بین و حقیقت یاب نداریم و وقتی به ما  گفته می شود: چکار می کنی؟ اول از روی تعجب میگیم: مگر نمی بینی دارم شاخه رو اره می کنم. میخوام این درخت رو هرس کنم و یا این شاخه خشکیده را می برم بذارم تو آتش اجاقم مثلا غذا درست کنم. میگوید: بلی می بینم! می بینم داری با اره شاخه خشکیده رو اره می کنی، اما من فکر می کنم آخر سر خودت بیفتی!

با تعجب  و خنده می گوییم: برو بابا این درخت به این گندگی منو نمی تونه نگرداره؟!

قصه اکثر ما ها این جوریه!

 

چند وقت پیش دو تا زوج جوان باهم بگو مگو داشتند بر سر مسائل پیش پا افتاده و مضحک. اینها دعواشان شد و از آن طرف بزگتر ها همیشه در این جور موارد نگران میشن و سعی می کنند با پادر میانی قال قضیه کنده بشه و دعوا و مرافعه خاتمه پیدا کنه!

اما باور کنید در این میان پیدا می شوند پدر و مادر هائی که دست به پشت دختر می گذارند و با هواداری از دختر عوض اینکه آتش را خاموش کنند، آتش بیار معرکه می شوند.

آقا داماد می گفت: من به خانم گفتم: من برات طلا و جواهر خریدم که از آنها استفاده کنی و بر دست و گردنت باشه نه اینه  ببری بذاری خونه ننه ات!

خانم میگه طلاها مال خودم است و من می دونم چکار باهاشان بکنم!

خوب اینکه مال خودته شکی نیست ولی این هم درست نیست جای دیگر باشه!

بگو مگوها منجر می شود به اخم و تخم و بلاخره مادر دخالت می کند، اما نه اینکه دخالتش جوری باشد که صلح را به ارمغان بیاره، بلکه او به طرفداری از دختر داماد خود را به باد کتک و ناسزا می گیرد و کار آنها به پاسگاه و داسرا و دادگاه  و می کشد، و داماد  خانواده اش را تهدید می کنند که ما اله و بله می کنیم!

آیا این درست است که ما بجای اینکه عاقلانه فکر کنیم و آشتی بدهیم زوجهای در گیر را یا اینکه خانواده دختر از دختر پشتیبانی کند و خانواده پسر از پسر؟!

 

داماد می گفت: حالا پدر زنم آمده در محل چو انداخته که من  هرچه  لازم داشتند برای آنها می خریدم و حتی اجاره خانه را پرداخت می کردم در حالیکه از اول ازدواجمان کوچکترین کمکی بما نکرده اند که هیچ، بلکه گاهی من به ایشان کمک کرده ام و وظیفه خود می دانستم!

حالا برای اینکه خودشان را در این ماجرا محق جلوه بدن این دروغ را سر هم کرده اند و نمی دانند که این کینه ها از دل بزودی خارج نمی شود!

گفتم: می دانم...  دروغ گفته اند و میخواهند تو را در این دعوا کمی زیر فشار بدن اما  ای کاش کمی فکر می کردند که کار آنها ضررش به خودشان باز می گردد! اما فکر می کنند با این دروغ وجهه ای برای خود کسب می کنند که ابدا دروغ بر نمی دهد! خدا هست و این طور نیست که هرکس هر کاری کرد، فراموش بشود! هر کاری انسان بکند سود و یا زیانش عائدبه خودش است، منتها این انسان باز تاب کارهاش رو می بینه ولی متوجه نمیشه!

- بله ! اگر انسان وقتی کاری میکرد و نتیجه و سزایش روشن برایش اتفاق می افتاد، دیگه در این دنیا اینهمه ظلم و زشتی و پلشتی نبود که!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
تگ ها : شعر ، نقد و نظز

&amp;amp;amp;#171;دوققوز یوز دوخسان دوققوز&amp;amp;amp;#187;از &amp;

«دوققوز یوز دوخسان دوققوز»[1] از «مین»[2] چقدر بیشتر است؟!

نمی دانم امروز  کجا بود و یک موضوعی بروز کرد و من با خود گفتم این  را امشب می نویسم و در وبم میگذارمش، هم وبم بدون پست نیست و هم سرم گرم میشه در این شبهای دراز زمستان که گاهی بقول: بچه ها آدم چقدر باید بنشینه تا ساعت بشه یازده!  دوازده  تلویزیون هم یا آنتنش خرابه و مثل زمستونمون پر از برف و برفکه و یا اینکه برنامه

درست حسابی نداره.

زبانم لال قصد ایراد و اشکال گرفتن از تلویزون رو ندارم، فکر می کنم بچه ها قصدشون این باشه که برنامه باب میل آنها در تلویزیون نیست!

در هر صورت بچه ها گاهی میگن برنامه تلویزیون تماشا نداره و شبها هم که دراز ند و سرما و هزار جور مشکل هست  و ما دلمان فشرده می شود.

سالها قبل شبهای طویل رو مردم می رفتند در خانه اقوام به شب نشینی و خوردن شبچره و شنیدن قصه و آنوقتها که  خانه عمو چسبیده بود به خونه ما همگی جمع می شدیم در خانه آنها و مختار نامه خوانده می شد باضافه شنیدن قصه های حدیقه المومنین  و وقتی عمو با صدای بلند حدیقه المؤمنین را می خواند و تا می رسید به اسم اسب حضرت امیر و می گفت: «شه دلدل سوار» و یا «سوار دلدل» شد، این اسم ما را به خنده وا می داشت و ریسه می رفتیم و عمو چون خیلی ابهت داشت  نهیب می زد: چرا می خندین!عصبانی

هر طوری بود سعی می کردیم خنده نکنیم اما مگه میشد...

خلاصه   من برای اینکه این سردی هوا و طولانی بودن شبها کاسه کوزه اش نشکنه سرم، دلداریشون میدم که انشا الله روزهای خوب بهاری در پیشه و اگه عمری باقی بود از باد بهاریِ روحفزا و روح انگیز و طرب ناک در سبزه زار و در و دشت و یا کوه بیابان همه بهره ها خواهند برد...

سخن گرامی پیامبر را برای آنها که مولانا مضمون چند بیتی قرار داده، خواندم:

گفت پیغمبر به اصحاب کبار

تن مپوشانید از باد بـــــــهار!

در هر صورت باد بهاری و خود بهار که بسیار فرح انگیز است در ولایت ما معلوم نمی شود از کجا آمد و از کجا شد! بقول حافظ عزیز که فرموده اند:

گل عزیزست غنیمت شمریدش صحبت!

یک وقت می بینی وسط مثلا بهار اینقدر برف بارید که شاخه درختا شکست و مردم را در حیرت فرو برو و بعدش میگن تیر ماه است و تابستون اومده.

در هر صورت  اینجا گاهی فصول بقدری قر و قاطیه که معلوم نمیشه زمستان کی است  و بهار کدام وقت میاد و تابستان چه جوریه!

ایراد نگیرین و من نیز نعوذ بالله از کار خدا ایراد نمی گیرم و صرفا بخاطر اینکه آیندگان بدانند و نیز آنهائی که با آب و هواری آذر بایجان آشنائی ندارند اطلاعاتی در این باب داشته باشن و یه وخ خدای نکرده سرشون نزنه بیان اینورا، اینها را قلمی می کنم و ضمنا به ان دسته از دوستان هم که احتمالا خدشه به حرفم وارد کنند  می پرسم: امسال چند وقتیه زمستون  شروع شده؟!

ماه مهر که تمام شد، بقول ننه ما، لب و لوچه پائیز آویزون شد و بعدش برف آمد و بعد دوسه ماهه که الان مه و سرما و برف هست و از زمستان بیش از ده روز سپری نشده. خوب خدا را شکر! بقول باز ریش سفیدا: ملک ملک خودشه و میخواد بباره  و یا اصلا نباره به ما مربوط نیس و ...

خلاصه این از وضع آب و هوای آذر بایجان وحالا بپردازیم به موضات دیگر. بماند که خیلیها حسرت این آب و هوا را میخورند ونزد دوستی طریف (یا «ظریف» ،  هردو درست است!)  که الان در یکی از شهر های بزرگ زندگی بسامانی دارد و خدا از آن هم بیشتر در آسایشش قرار دهد، در جواب غریبه ای که در وسط تابستان آمده بود و از آب و هوای اینجا خیلی تعریف کرد، می گفت: بله، همش هواست! هواست همه اش هواست!!!

ابتدا ایشان از این حرف دوست ما چیزی اخذ نکر ولی بعد که فهمید منظورش چیه و یک لبخد و یا تبسم آمد بر لبهایش و دیگر چیزی نداشت بگوید.

راستش اینجا همه اش آب و هواست و از چیزهای دیگر کم خبری است.

 جسارت نباشد، اینجا بیکاری و فقر و نداری بیداد می کند. جوانهای بسیاری الان کار ندارند و رو آورده اند به اشتغالات کاذب و در این سر ما می ایستند در سر چهار راها برای اینکه چند کیلو میوه بفروشند و با پول آن موقع برگشتن به منزل نون سنگگی بخرند.

می دانید  سر چهار را ایستادن و  در این سرمای سگ کش دستها را  هی «ها» کردن و به انتظار مشتری ایستادن  یعنی چه؟!

میگوئید  مشکلات است بلی  همه می دانیم مشکلات است، اما باید قبول کنند که مشکل در آن حدی نیست که نتوان مدیریت کرد و فقر فزاینده را کمی مهار نکرد!

باز امروز آیه ای از قران هی در ذهنم برایم تکرار می شد:

 و تنحتون من الجبال بیوتا[3].  از کوه برای خود خانه می کنند. این در زمان قدیم  بود و درقبل زمان انبیا کوهها را می کندند برای خود خانه و قصر و فلان می ساختند و الان این شیوه عوض شده و کوهها سر جایشانه باقی می ماند و فقط سنگهایشان را می آورند و بقدر خوشکل می تراشند که عکس آدم رویش می افته و از آنها خانه های چندین و چند طبقه ساخته می شود و خدا را شکر چهره شهر ها بقدری زیبا شده و حتی در دهات هم عمارا ت ها و ساختمانهای شیک مستحکم ساخته می شود و «به به!» که بشریت دارد پیش میره و هیچ از نظر مکنت و ثروت کم و کسری نیست و تا رسیده به اینجا که مردم یارانه  نقدی می گیرند ...

 اینها همه جای خود و بسیار کار های خوبی شده  اما...

دوستی می گفت امان از این «امّا»! چرا؟ برای اینکه ما حرفها را می زنیم و بعد ش با یک اما کار خراب می شود!

اما امان از این بیکاری و نداری و امان این فقر و این فراموش شدن فقرا و جوانهائی که کار ندارند!

از همین حالا چند تا از این کاندیدا ها که میخواهند به مجلس راه یابند و روی یکی ازصندلی قرمز سابق  و سبز فعلی بنشینند، به کش و قوس آمده اند و اینجا و آنجا مخفیانه دارند برای خودشان تبلیغ می کنند و انشا الله همه کاندیدا ها یکجا رأی ببرندنیشخند، اما بعدا فراموش می کنند که چه وعده ها به مردم می دادند.

 امروز ناپرهیزی کردم و یک کم بهمی نفهمی حرفام بوناک شد و امید وارم به جائی برنخوره:

بند کن چون سیل سیلانی کند

ورنه رسوائی و ویرانی کــــــند.

این دومین باریه که دارم این بیت را برای خوانندگان وبم میخوانم. آخه خیلی معنی داره!

بگذریم!

چن رو ز بود که به یکی از کتابفروشها می گفتم: برایم فلان کتاب را بیابد که سخت نیازمندم به آن مدام مراجعه کنم و ایشان نیز چند بار رفتند تبریز و تهران و بالاخره چند روز پیش برای ما اس ام کردند آن هم وسط یک جلسه که: کتاب فلان رسید و ما شاد و شنگول رفتیم و کتاب را گرفتبم و گفت: خیلی دنبال این کتاب بودی، به چه دردت میخوره.

گفتم: اخیرا دارم (مین ناغیل) (هزار قصه) را تألیف می کم، بهش خیلی نیاز  دارم!

گفت: «مین »،  زیاد جالب نیست، اسمش را بذار «دوققوز یوز دوخسان دققوز ناغیل»!

داشتم در باره پیش نهادش فکر می کردم و این سئوال در ذهنم بود که آخه چه توفیر میکنه یه دونه از هزار کم کنم، تا گفت شاه عباس، یادم آمد ماجرای کاروانسراهای شاه عباس است که  امر کرده بود هزار کاروانسرا ساخته شود، گویا یکی از وزرائش گفته بود: قربان نهصد و نود و نه تا باشد بهتر است و علت آنرا اینطور بیان کرده بود که هزار یک کلمه است زیاد بار تعجب بر انگیزی و تحسین ندارد، اما نهصد و نود و نه بخاطر طولانی بودنش در اذهان جا گیرد است که هیچ،  مردم فکر می کنند از هزار تا خیلی بیشتر است.

من از آن دوست تشکر کردم و برگشتم در حالیکه در این فکرم مین ناغیل خوب است و یا دوققوز یوز دوخسان دوققوز!  

  



[1] . نهصد و نود و نه

[2] . هزار

[3] . وقوم ثمود که در دل کوه ها خانه های خود را می ساختند و قرآن در مورد آنان می فرماید:( و تنحتون من الجبال بیوتا) و از کوه ها خانه هایی برای خود می سازید...

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
تگ ها : خاطره ، نقد و نظز

بند کن چون سیل سیلانی کند!

صبح وقتی بخاری نفتی کارگاه را روشن می کردم، ابتدا کبریت کشیدم و صبر کردم تا کبریت کاملا مشتعل شد و آنرا رها کردم داخل تون بخاری نفتی که گازوئیل داشت تویش جمع میشد برا روشن شدن و کبریت بدون اینکه هنگام پائین افتادن خامش گردد، درست رفت و افتاد روی نمی گازوئیل و بعد از کمی اتاق داشت گرم می شد و در این باره فکر می کردم که یک ماه پیش بخاری را راست کردند در اتاق من و اوائل خیلی برایم روشن کردنش زحمت داشت و گاهی بعد از دهمین کبریت روشن را که تویش می انداختم، موفق به روشن کردنش می شدم.

بند کن چون سیل، سیلانی کند!

 

من سر هرماه سه روز ای صـــــنم

بی گمـــــان باید که دیوانه شوم!نیشخند

 

مولانا در بیت فوق[1] ازیک عادت  روحی خود پرده بر می دارد.

بگمان برخی مفسرین مثنوی، این نوعی عادت مردانه است؛ شبیه آنچه در زنان است!

یکی از نویسندگان، به گمانم داستا یوسکی معتقد است که بیش از نود در صد مردم  جنون دارند.

و یکی هم که دیوانه شده بود بعد درمان شده بود و یا اینکه دیوانه ادواری بوده است، سئوال می کنند که دیوانگی را چطور دیدی: جواب میده: دیوانگی خودش عالمیه اگه زخم سنگ بچه ها نباشه...

خلاصه جنون هم برای خود طرفدارانی دارد و به گمانم عرفا  که اکثر آنها  شعرا یند، از این عالم باخبر تر بوده اند! منتهی جنونی که آنها از آن صحبت می کنند، نوعی شوریدگی مقدسی است که می تواند خاص خودشان باشد و نامحرمان را بدان راهی نیست.

من نمی دانم  بیت فوق چرا یک دفعه آمد در مخیله ما شروع کرد به خود نمائی و لی شاید بخاط این بود که من نیز گاهی بسرم می زند و میخواهم دوباره وقایع گذشته و در زندگی ام تکرار شوند و یا اینکه دوباره خاطرات گذشته  باشد.

نمی توانم به گذشته بی اعتنا باشم. میخواسته ام با یاد آوری دوره های دور و نزدیک زندگی ام آنها را در زمان حال باز سازی کرده، همانطوری که یک نویسنده برشهائی از زندگی را روی کاغذ رنگ و جلا می دهد تا آنها را حفظ کرده و احساس بودن و معنا کند.

بعد از این مقدمه برویم سراغ اصل مطلب: عزاداری ماه محرم امثال هم مثل سالهای قبل با شور و حرارتی مک نظیری که داشت، گذشت. تا مدتی چراغ زنبوری مردم پمپ خورد و تا بیاید باز کم سو شود، باز روزها و مناسبتهایی می آید و بقول آن بزرگوار که با حال و هوا از این ایام یاد می کرد، دوباره چرا غ زنبوری آنها پمپ می خورد و الی آخر!

تکرا این عزا داری ها هر سال ممکن است بنظر مثلا عادی بیاد و اینطور فکر کنیم که مردم طبق عاداتی که دارند به عزا داری می پردازند ولی هزار بار هم تکراری باشد باز تازگی آن مثل خون حسین علیه السلام از بین نخواهد رفت و در این باره بیش از این نمی گویم.

*

مثل هر سال فقط دو بار به مسجدی که هر گوشه اش برایم خاطره ای را تداعی می کرد رفتم و دیدم مثل آن دوره نوجوانهای دیگر جای ما را اشغال کرده اند و دوستانی که الان تعداد کم شان (دو- سه نفر) حضور داشتند با وقار در جای خودشان به دیوار تکیه داده بودند و تماشا می کردند.

در آن دوره ما حد اقل سی نفر دوست بودیم که باهم سینه می زدیم و باهم می گفتیم و می خندیدیم و هوای دیگری در سرداشتیم: دور هم که جمع می شدیم از انقلاب و از جنگ و از هرچی که آن دوره صبغه ی دین و مذهب انقلاب داشت، صحبت می کردیم و مواردی بود که ما را وادار به تعصب و حرکت و جنبش می کرد!

بگو مگو ها تا جائی پیش می رفت که فکر می کردیم الانه کتک کاری میشود و دو سه بار هم دعوا بر سر نوشتن شعار های انقلابی با بعضی از جوانهای آن دوره که قاطی ما نبودند و میانه شان با ما خوب نبود، پیش آمد ...

خوب، این جریان سیال، من رو اگر این طوری بنویسم می بره تا آنجا که مجبور می شوم بنویسم در آن دوره به کمک دوستان انباری مسجد را کتابخانه کردیم برای اهل محل که از آنجا کتاب به امانت بگیرند و بخوانند و باز گردانند.

از این جا و از آنجا چند تائی سنگ اندازی کردند و درش بسته شد و کتابها از مد افتاد و الان فقط هر بارکه ماشین را برا گرفتن تافتون مقابل تافتونی پارک می کنم، تابلویی رنگ رو رفته ی «کتابخانه همت» را ( چون به همت چند تا از دوستان کتابخانه را دایر کرده بودیم، نامش را همت گذاشتیم!) آویزان از تیر برق می بینم و جالب اینجاست که انگار دیگر هیچ چشمی نیست به آن تابلو نظری بیفکند!

الان دقیقا بیست و پنج سال از آن دوران می گذرد و نمی دانم چرا در آن ایام کدورتهائی که پیدا شد از دل بعضی ها بیرون نرفته است.

نکته :

باید مواظب بود دیگران ناراحت نکرد، چون  فراموش نمی شود و سالها در دل می ماند و اثر آن در روبرو شدنها بروز می کند و جالب اینکه بعضا ممکن است به مرور زمان آن در گیری ها بیشتر آتش کینه را شعله ور می کند!

خب، بگذریم!  داشتم از محرم و عزا داری می گفتم. گفتم هر سال دو سه روزی در «محله چهلگز» می روم در مسجد می نشینم و امسال هم طبق معمول یکی دو شب رفتم و در مراسم آن مسجد شرکت می کردم و دیدم دوستان قدیمی هیچ کدام نیستند و جایشان را به دیگران داده اند اما همان گونه که سالها قبل دسته تشکیل می شد، بازهم با همان شور و حرارت تشکیل می شود و بعد منجر شد به این قسمت که گفتیم بر سر کتابخانه چه آمد و در آن روزگار به چه اموری حساس بودیم ووو...

اما  چند تا موضوع من را در باره عزاداری ابا عبد الله قلقلکم داده است. یکی اینکه عزاداری های مفصل هست و هر سال از سال پیش بیشتر و بیشتر می شود. اما حس می کنیم تعدادی از عزا داران از عزاداری ابا عبد الله همین بر سر و سینه زدن را می طلبند و نمی خواهیم فلسفه  ی عزاداری را درک کنیم و بیشتر در دستجات حسینی افرادی شرکت می کنند که چندان گرایشات دینی آنها قوی که نیست، بلکه در رعایت حرام و حلال و سایر امور نیز چندان بی مبالاتند که آدم در مسلمانی آنها به شبهه می افتد و اگر، خدای ناکرده اعتراض کنی، متهمت می کنند به اینکه اعتقاد به عزا داری نداری!

سالی یکبار در مسجد حاضر نمی شود و شاید نماز که اصل و اساس است و عزاداری که بدون نماز قبول نیست، به بوته فراموشی می سپارند و بعد بر سر و سینه می زند نمی دانیم برای چه؟!

در مورد قمه زنی نظرات مختلفی ابراز شده و عده ای آن را تحریم و عده ای دیگر آن را عملی نیک تلقی نموده اند و از آیت اله نائنی نقل نموده اند که ایشان ایرادی در این کار نمی دیده و برخی به پیروی از آن بزگوار اجازه داده اند که قمه زنی اشکالی ندارد و وقتی اعتراض می شود که چرا باید انسان به خودش زخم وارد کند، می گویند تو از مرحله پرتی و دها دلیل می آورند که مثلا حضرت زینب س سر خود را به محمل زد و زخمی نمود و یا اینک این زخم زدن از آن زخم زدنهائی نیست که گناه در پی داشته باشد و از کسانی که قمه زده اند نقل می کنند که اصلا بعد از چند دقیقه قمه زدن، زخم خود بخود بهم می آید و خوب می شود و هیچ کس از قمه زدن ضرر ندیده است و یک آقائی که در شبکه ماهواره ای اهل بیت در این باره صحبت می کرد و یقه خود را می دراند که باید قمه زنی باشد و در حالیکه هیچ کدام از مراجع را قبول ندارد و براحتی به اهل سنت توهین می کند و به عمر لعنت می کند هم این مطلب را با آب تاب نقل می کرد و من از بیانات آن مرد که خود را مجتهد می خواند چنین فهمیدم که هدفی جز ایجاد اختلاف ندارد و در ازاء برنامه ای که اجرا می کند مزد می گیرد و اگر یک وقتی پیدا بشوند کسان دیگر به او پول بدهند آنچه به او دیکته شود آنها را بلغور خواهد کرد!

در هر صورت من نقدم به برنامه او این است که اگر آیات قران را با شیوه ای که تا بحال از هیچ کس مشاهده نشده است و بصورت بسیار درست تفسیر نمائی، اما به مخالفین توهین کنی اثر نخواد کرد!

باز بگذریم! صحبت سینه زنی و قمه زنی بود و پرت شدیم به مطالب دیگر!

امروز صبح وقتی بخاری نفتی کارگاه را روشن می کردم، ابتدا کبریت کشیدم و صبر کردم تا کبریت کاملا مشتعل شد و آنرا ماهرانه رها کردم داخل تون بخاری نفتی که گازوئیل داشت تویش جمع میشد برا روشن شدن و کبریت بدون اینکه هنگام پائین افتادن خاموش یا منحرف گردد، درست رفت و قرار گرفت روی نمی گازوئیل و بعد از کمی اتاق داشت گرم می شد و در این باره فکر می کردم که یک ماه پیش بخاری را راست کردند در اتاق من، اوائل خیلی برایم روشن کردنش سخت بود و زحمت داشت! گاهی بعد از دهمین کبریت روشن را که تویش می انداختم، موفق به روشن کردنش می شدم.

باخود  فکر می کردم: روشن کردن یک بخاری که چندان کاری ندارد تخصص می طلبد! بار اول و دوم موفق نمی شوی و بعد از مدتی یاد می گیری که چطور کبریت بکشی بعد چه وقت آنرا توی بخاری بیاندازی و از کدام زاویه اگر رها شد، خاموش نمی شود!باخود  فکر می کردم: روشن کردن یک بخاری که چندان کاری ندارد، تخصص می خواهد! بار اول و دوم موفق نمی شوی و بعد از مدتها یاد می گیری که چطور کبریت بکشی بعد چه وقت آنرا توی بخاری بیاندازی و از کدام زاویه اگر رها شد، خاموش نمی شود! اما ما در امر بسیار مهمتر و حیاتی آنقدرها راحت نظر می دهیم و حرف می زنیم که انگار کاملا متخصص هستیم.

بعد به داخل کارگاه که رفتم، چند تا از کارگرها را دیدم که کنار بخاری نشسته اند و منتظرند دیگران بیایند تا کارشان را شروع بکنند. بعد از سلام و احوال پرسی صحبت از قمه بود و اینکه نوع خوبش را که می فروشد و تا اینکه یکی گفت: قمه را به سرم نزدم ، فقد روی سرم گذاشتم و خون جاری شد.

بعد صحبت این شد که آیا درست است و یا درست نیست، همان که از قمه اش تعریف کرده بود گفت: بقول آقا معلمی که در هیئت ما صحبت می کند، هرکی میخواد قمه بزنه بره خون بده و مریضی رو از مردن نجات بده!

به گوینده این حرف که به خودش خیلی مطمئن است و فکر می کند که خیلی سرش می شود گفتم:

همینه دیگه! ما در همه مسائل این طور فکر می کنیم و این طوریی قیاس می کنیم و از هر دهنی حرفی در بیاد بدون فکر و تامل قبولش می کنیم در حالیکه اگر کمی دقت کنیم و یا از نظر خبره باخبر بشیم متوجه میشیم چقدر راه رو خطا طی کرده ایم!

- این حرف کجاش غلطه؟! میگه میخوای خونی از بدنت بره برو خون بده! اجر اخروی و دنیوی هم داره!

- همینه که میگم فرق میکنه. شما چرا خون میدی؟ برای اینکه یک کسی نمیره! خوب این کار بسیار خوب خدا پسندانه ای است و هر عاقلی تائید میکنه. اما این خون رو همیشه و در همه حال می تونی اهدا کنی و همانطور که خودت گفتی ممکنه برای دهنده نفع مادی هم داشته باشه. اگر بخواد. اگر نخواد که هیچ! اما در این خون دادن دها انتظار بجا و بی جا هست و ما به شخصی که خون بهش نیاز است میدیم، پشت بندش انتظارات داریم!  باید ما را همه جا احترام بگذارد و خودش را مدیون ما خواهد  دانست و اگر روزی ما به آن فرد مراجعه کردیم و او خواسته ی ما را برنیاورد، چقدر او را آدم نمک بحرامی به حساب خواهیم آورد؟...

ولی وقتی این قمه زدن که حرف توشه و خیلی ها اصلا بدون اعتنا به فلسفه اش کار عاقلانه ای نمی دانند و برخی هم استدلال می کنند که قمه می زنیم که چه، هیچ کدام از این انتظارات نیست و شخص بخاطر عشق به اهل بیت، هرچند این جوری عشق ورزیدن شاید اُح اُح توش باشه باز در نزد معتقدین و دین باوران ترجیح دارد به  اونجور خون دادنها!

بعد یادم آمد که چقدر افراد بی صلاحیت در جلسات معارف و قران که یا بخاطر صوت و لحن خوششان بعدا رو آورده اند به تفسیر قران و سخنرانی و هر جا سئوالی از انها شده، اعم از فقهی و تفسیری، چون جواب صحیح را نمی دانسته اند فوری درست به دامن حضرت حجت شده اند و گفته اند آقا بیاید همه چی درست می شود!

و در ادامه با آن آقای پر افاده گفتم: ( دست خودش نیست با اینکه آدم بنجلی است خیلی خودش را می گیرد و فکر می کند از دماغ فیل افتاده و حتی زمانی هم که مقهور شد، پاشد و بدون خدا حافظی رفت سر کارش!) ببین الان من داشتم بخاری اتاقم را روشن می کردم. با یک کبریت که انداختم توی بخاری روشن شد. اما قبلا ها اینطوری نبود و آنقدر این کار را تکرار کردم که بالاخره خبره شدم. وقتی برای روشن کردن بخاری نیاز به تخصص باشد و یا بقول آن بزرگوار برای غوزه پنبه نیاز به متخصص است، چرا در مسائل دینی نیاز به کار شناس نباشد؟!

باید احکام و عقائد را آز اهلش گرفت! همانطور که برای سر درد به دکتر مراجعه می کنیم، با اینکه می دانیم قرص سر درد فلان قرص است به پزشک مراجعه می کنیم، در مسائل دینی نیز باید به اهلش مراجعه کنیم و هر لاطائلی را بعنوان اصل دینی قبول نکنیم!

 *

چه می شود کرد! ما خیلی در این امور از جاهلان متنسک ضربه میخوریم! دوستی که الان بیش از بیست سال است در منابر و مجالس برای مردم حکم شرعی می گوید گله داشت از عده ای از باصطلاح مومنینی که هر سال فقط شبهای احیا و چند روز دهه محرم را در مسجد می آیند و قران سر می گیرند و سینه می زنند دلش خون بود و می گفت: چند سال است نماز جماعتم با اندک مومنینی که مدام سر وقت در نماز حاضر می شوند، دایر است و مسئله شرعی می گویم و تا جائی که بتوانم قران تفسیر می کنم و همینکه محرم و یا رمضان می شود دل شوره دارم و از دست اینها افکارم مشوش است بخاطر اینکه چند روزی خواهند آمد و برای اینکه قدردانی از روحانی نکنند، اورا ( ... چطور بگم...) با حرفهایشان که چرا مسجد خالی است ناراحت خواهند کرد.

می گفت: در رمضان گذشته درست هفده رمضان یکی آمد از آن جاهلهای بدبخت که حلال و حرام را رعایت نمی کند و از آن هفت خطهای ظاهر الصلاح  که   احتمالا نه دین دارد نه دنیا، آمده بود وقتی مسجد را با اندک مومنان ثابت دید گفت: چرا مسجد خالیه؟!

گفتند: بیا خالی نماند!

گفت: من زیاد وقت نمی کنم!

گفته شد: شما وقتی وقت نکنید، در حالیکه ادعا دارید نوکر امام حسین و دوست دار اهل بیت هستید، چطور انتظار دارید دیگران بیایند!

جوابی نداشت بگوید ولی دیگران گفتند: شما وقت ندارید لا اقل ماهی یک دفعه هم در مسجد محل حاضر شوید؟ الان هم که آمده اید با این حرفتان چه میخواهید بیان کنید.

بعد از چند دقیقه صحبت، باعث شد مومنان دلگیر شود و من منبر نرفتم و ایشان بعدا که دوسه روزی آمد در کنار و گوشه نماز را فردای ادا کرد و رفت و من مجبور شدم در آن جلسه به مردم حکم شرعی نماز خواندن در جائی که جماعت برپاست شخص نماز فردی خوان نمازش چه حکمی دارد و توضیح دادم که: این جور آدمها در مسائل شرعی خودشان وارد نیستند و از آنطرف خودشان را عقل کل فرض می کنند.

و در محرم امسال هم آمدند و با طبل و دهل و هیا هو چند روزی بودند و انگار که چون سینه می زنند نباید ارشاد بشوند و واصل شده اند (!)  روحانی را وقت بهش ندادند و رفتند و بعد شکایت از روحانی به اوقاف و تبلیغات بردند که ما نمی خواهیم نماز جماعت باشد و همین ها وقتی از مردم امضا جمع می کردند، بعنوان تجدید هیئت امنا امضا می گرفتند!

خب، با این وصف چطور مردم در مسائل شرعی با اطلاع می توانند باشند؟!

جالب اینجاست که اینها براحتی می توانند به روحانی با گرفتن چهره موجه و رفتار ساختگیِ وقار آمیز غالب بیایند و تنها جوابی که روحانی دریافت می کند این است که پیامبران چقدر صبر کردند!!؟

اگر اینها حد اقل  «حسینچی» های قرصی باشند، باید در نظر آورند که حسین علیه السلام، همچو رفتارهائی نداشت و حتی در میان دشمنانش و کشندگانش نیزمنصفتر از انها پیدا میشده و بودند کسانیکه در عین حال که معجر  خانمها را می بردند، گریان هم بودند!!!

من در جواب دوستمان چیزی نداشتم بگویم و حق را به ایشان دادم و گفتم: جانا سخن از زبان ما می گوئی!

بند کن چون سیل، سیلانی کند

ورنه رسوایی و یـــــــــرانی کند!

 



[1] . دفتر سوم مثنوی

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٠
تگ ها : شعر ، خاطره ، نقد و نظز

باد باد شمال شوی شمالی!

باد باد شمال شوی شمالی!

امشب میخواهم درباره باد و باران و بوران و برف ووو بنویسم و اول از همه، از باد شروع می کنم و چون در باره باد و  اینکه چگونه تولید می شود و از انواع و اقسام بادها نیز چندان اطلاع درستی ندارم، عجالتا میرم به سرچ و یافته هام رو  هرچند ناقص در اختیارتون میذارم تا ببینیم بعد چه  پیش میاد، پس فعلا...

من برگشتم و با دست پر هم برگشتم!لبخند

« باد از خورشید حاصل می‌شود، در اثر تابش خورشید، زمین گرم می‌شود و هوای مجاور آن نیز گرم و سبک می‌گردد و در نتیجه بالا می‌رود و هوای سرد و سنگین اطراف جای آن را فرا می‌گیرد و این جابه‌جایی هوا را «باد» گویند.»   (از کرامات شیخ ما!)

(باور نمی کنید؟!)

 «مقداری پودر تالک[1] تهیه کنید.آنگاه یک لامپ صد واتی روشن کنید. وقتی لامپ گرم شد، مقدار کمی از پودر تالک را از فاصله کم بالای لامپ روی آن بریزید، پودر قبل از اینکه روی لامپ برسد، به طرف بالا بر می‌گردد.

اگر کمی از لامپ فاصله بگیرید و پود را کمی بالاتر از میز روی آن بریزید این بار پودر در هوا، قبل از رسیدن به میز، به سوی لامپ کشیده می‌شود و به این ترتیب جریان هوا که نامرئی بود، برای شما قابل روئیت می‌شود. در سطحی بسیار وسیع‌تر از کره زمین ، نیز همین کار رخ می‌دهد و بادی متناسب با جابه‌جایی هوا در تمام فصول سال، مخصوصا در فصلهای معین جریان می‌یابد...»

*

چیست این باد خزانی آن دم انکار تو    

چیست آن باد بهـاری آن دم اقرار من[2]

 

درباره انواع بادها، نظرتان چیست؟

مثل باد معده، باد مخالف...

 چندتا دیگه رو نام می برم و شما هم بداد من برسید و تعداد بیشتری گرد بیاد برای انتفاع دوستان:

باد خزاد

باد صبا

باد شمال...

اینها و نظایرشون  رو  خیلی می شنویم و شعرا خیلی در اشعار خودشان از دو- سه تا باد فوق بهره برده و گنجانده اند و گمان نمی کنم حتی خودشان هم دقیقا فهمیده اند چه میخواسته اند بگویند!

در هر صورت برای اینکه از باد  و بهار و تابستان حرفی زده باشند هی از باد و بهار و خزان و این حرفها زده اند تا غزل و شعری بسازند...

*

اما درباره اشخاصی که زیاد بهشون نشه اعتماد و اطمینان کرد باد و یا بادیسم اطلاق می شود!

کسانیکه نان به نرخ روز می خورند  یا آن عده که گهی اینوری اند و گاه آنوری و بالاخره میخوان بدرد دل خودشان برسند. اگر یک وقتی با باباشان حرفشون شد میرن زیر بغل باباکش پناه می گیرن.

( من نمی دانم امشب چرا اینقدر کند می نویسم! من باسرعت زیاد کتاب می خوانم، ایضا باید باسرعت زیاد هم بنویسم.

هر طوریه این خزعبلات رو یه پستش می کنم! حالا می بینید!)

خوب در باره برخی از آدمها حرف می زدیم که پیرو بادند. یا بهتر بگویم بادیسم اند و یا از آن هم بهترترنیشخند بگویم آدمهائی هستند که هیچ ارزش و ارجی ندارند. تعداد این آدمها خیال نکنید که کمن! فت فراووون! زیر دست و پا ریخته اند که هیچ، هر روز هم شاهد سربر آوردن قارچ گونه ی خیل عظیمی از آنها را (اگردقت کنیم) شاهدیم!

این پیروان باد، زیاد در بند عقیده و مرام هم نیستند! به هر طرف که باد ببردتشون میرن. چیزی که برای آنها اهمیت داره وجود باده! حالا برخی آنقدر در بند بادند که اصلا برای آنها مهم نیست که این باد مثل طوفانی زندگی آنها را بر باد میده نعوذ بالله! اصلا تو باغ نیستند که بابا گاهی نسیم هم طوفان می کنه[3]

برای پیروان باد پیروی از باد از نان شب هم واجبتره، خواه باد صبا باشد و یا باد شمال و جنوب و ...

یه مطلب خصوصی: من نمی دانم با اینکه از این باد دیسم ها بدم میاد، چرا کمی ازشون خوشمم میاد؟!

چرا؟! برای اینکه هیچی نباشه بالاخره از یک چیزی( با اینکه نهی شده اند، و گوش نمی کنند،) پیروی می نمایند!!!...

بگذریم...

بریم سراغ یک حدیث از نهج البلاغه:

... أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَى رُکْنٍ وَثِیقٍ...[4]

... آنان که از پی هر بانگی دوند و با هر باد به سوئی روند...

حکیم ناصر خسرو قبادیانی در این باب گوید:

بر طریق راست رو چون باد گردنده مباش

گاه با باد شمـــــــــــــال و گاه با باد صبا![5]

 

با باد جنوب شوی جنوبی

با باد شمال شوی شمالی![6]

بیت زیر نیز از مولوی در همین معناست:

آن که از بادی رود از جا خسی است

زانکه باد ناموافق خود بـــــسی است[7]

 

در امثال عربی نیز آمده است:

فلان یهب مع کل ریح![8]

فلانی با هر بادی می رود!

یک بیت عربی باز در این باره:

ان مالت الریح هکذا و کذا

مال مع الریح حیثما مالت![9]

 

 

 

 

 

 



[1] . من نمی دونم چیه و چه جوریه، چون اصلا ندیده ام و چون هیچ علاقه ای به آزمایش ندارم ابدا میل ندارم بدونم چیه!

[2] . «حضرت مولانا»

[3] . اشاره به شعاری که در بای سکل ران بود:« نسیم طوفان می کند!» حالا با ربط و یابی ربط با اونش کاری نداشته باشین!

[4] . نهج البلاغه، ص 496، ح 147

[5] . دوان ناصر خسرو 25

[6] . همان 436

[7] . مثنوی معنوی 1 ، 233

[8] . التمثیل و المحاضره 242

[9] . همان

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/٥
تگ ها : شعر ، اخلاق ، نقد و نظز

ایراد و پاسخ!

ایراد و پاسخ!

قبل از اینکه مطلب زیر را بخوانید، میخواهم تسلیت بگویم سالروز شهادت ابی جعفر باقر العلوم را وحدیثی از آن بزرگوار تقدیم می گردد:

دو رویى و دو زبانى

«بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ یَکُونُ ذاوَجْهَیْنِ وَ ذالِسانَیْنِ، یُطْرى أَخاهُ شاهِدًا وَ یَأْکُلُهُ غائِبًا، إِنْ أُعْطِىَ حَسَدَهُ وَ إِنِابْتُلِىَ خَذَلَهُ.»:

بد بندهاى است آن بندهاى که دو رو و دو زبان باشد، در حضورِ برادرش او را ستایش کند، و در پشت سر، او را بخورد! اگر دارا شود بر او حسد برد و اگر گرفتار شود، دست از یارى او بردارد.

کامنت شما

[....] باز هم تکرار میکنم من  به شما به عنوان یک روحانی احترام خاص قایلم و این را یک  وظیفه میدانم اما در عرصه فیلم و نمایش شما متاسفانه بسیار آدم منفی هستید و  سعی داشتید با تخریب

دیگران برای خودتان   وجهه هنری درست کنید که تلاش بیهوده است و خود شما بهتر هرکس میدانید فاقد استعداد در این زمینه هستید

مشکلاتان مشکل خود ستایی است از پور زارعیان خوشتان میاید چون ازتون تعریف میکنه از موسی احمدی خوشتان میاید چون ازتون تعریف میکنه از هر کس که ازت تعریف میکند خوشتون میاید و شاید این بر میگردد به مسایل روحی و روانی تان  از من بدتون میاید چون تعریف نمیکنم چون در وادی هنر جایی برای تعریف ندارین و من آدم با روحیه این که بیهوده از کسی تعریف کند را ندارم ...مطمئن باشید  اصلا قصد توهین ندارم چرا که هیچ وقت به خودم این اجازه را نمیدهم به یک روحانی بی ادبی بکنم فقط بر خود وظیفه میدانم بهتون توصیه بکنم برین پی مطالعه و تحقیق در حوزه فعالیت یک طلبه که هم اجرش زیاد است و پیش خدا عزت و هم عمرتون را در راه مسایل قیلم و این مقوله هدر ندین که اصلا آدم این کار نیستین ...پاینده و موفق در زندگی

نویسنده: علی

 

پاسخ: مخلص

من هم بشما توصیه می کنم برین پی کارتون و دنبال معلمی تون چرا نمرین.

من کجا دیده شده  تملق کسی را بگویم.(شما که بیش از همه تعریف و تمجید من را می کنید البته گه گاه که رو برو می شویم) اصلا پ... را شما چند سال است می شناسی؟(وچقدر می شناسی)

 از دوران کودکی ما هم محل بودیم و در کنار هم سالها زندگی کردیم و دوستان بخاطر خصائل بارز با ارزش ایشان در میان ما محترم بودند ولی من اولین بار که شما رو در نوربخش نشستیم شناختم چقدر دارای خود بزرگ بینی هستید و از آن به بعد دیگر با شما ابدا کاری نداشتم تا اینکه گه گاه اجبارا رو در رو می شدیم.

و بشما بگویم حالا که مجبورم کردید با اینکه  از خود ستائی متنفرم، ولی باید بعرض برسانم در میان دوستانی که سرشته ای در هنر دارند غیر از شما کسی این طور مرا بی خاصیت نمی داند و در چندین رشته من فعالیت کردم و  همانطور که می دانید حد اقل ده فیلمنامه چاپ شده یا قابل چاپ دارم( گو اینکه اصلا من فیلمنامه را بقول شما یک ژانر ادبی می دانم و قابل خواندن)  و چندکتاب ادبی و عرفانی منتشر کرده ام و برخی عنقریب منتشر خواهد شد ولی من باندازه بعضی ها دریده نبوده ام و اگر شما خوشتان نمی آید صدسال سیاه نیاید!... 

ادامه:

 

... مگر من برای شما تعیین تکلیف می کنم که شما برای من حد و حدود مشخص می کنید. در نظر من هر مقوله ی هنری ابزاری است برای هدایت و براه راست کشیدن و من نیز با همین ابزار ها براه آمدم.

حتی برخی مسائل غامض معارف که در باره شان فکر می کردم و بجائی نمی رسیدم رمان یک نفر خارجی که فعلا اسمش یادم رفته بدادم رسیت. اگر من نمی توانم در وادی هنر موفق باشم که مهم نیست، شما لا اقل در حوزه اخلاق و رفتار مقداری تجدید نظر داشته باشید که بصلاحتان است!

می دانید من خیلی سعی کردم نگویم و در چندین رشته فعالیت دارم و یکی هم نویسندگی است و شاید هیچ وقت آنطورکه باید موفق نشوم اما بقول معروف آب دریا را اگر نتوان گشید، هم بقدر تشنگی باید چشید، کجا برود.

ما هم مثل آن عجوزه مشتری یوسفیم اگر...

باور کن من به هیچ ندائی نخواستم پاسخ بدهم و در هیچ جشنواره کاری شرکت ندادم و با اینکه  ازم می خواستند، احساس می کردم شرکت در فرا خوانها آدمی را ممکن است بلند کند ولی در اثر سبکی است. باید آدم خودش بلند شود. برو از دوستانت سئوال کن چقدر از من خواسته شد که در فلان جا شرکت کنم و به فلان جا اثر بفرستم  که به هیچ کدام لبیک نگفتم.

شما خصوصی اش کرده بودید و من اگر تأئید نمی کردم، از کجا متوجه جواب من می شدید؟ پس لازم بود علی رغم میل شما من تأئید کنم و جواب شما را مرقوم نمایم و همانطور که می بینید ابدا کامنت شما را دست کاری نکردم و عینا حرفهایتان را میخواهم بخوانند.

////////////////////////////

مرده باد باد! داستانی از خسرو شاهانی.

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۸/۱۳
تگ ها : حدیث ، نقد و نظز

هُش... آقا خبر دار!

هُش... آقا خبر دار!

یه پیر مردی تو ده ما بود  که ایشون رو الاغ که جلوس می فرمود- پیر مردی بود- می رفت  سر زمینش و یا وقتی بر می گشت، هر کی جلو راهش سبز می شد، با ظرافت تام و تمام، و رندانه داد می زد: هُش... آقا خبر دار!

... خب چند وقتیه من نتونستم مثل خودم بنویسم و امروز باز عاملی باعث شده مثل قبل ها بنویسم.

یه آقائیه آومده بود و بعد از کلی حرفهای ناجور و بی ربط زدن، متوجه شده بود من اونی نیستم که واقعا او میخواسته اون تهمتها رو بهش بزنه، و بعد متوجه شده بود که خیط کاشته و کلی عذر خواهی کرده بد و ما جوابش را دادیم و بعد تأئید کردیم، اما نمی دانم چرا تأئید نشد، مجبور شدیم اینجا از اون آقائی که خودش را «علی هکر» نامیده بود بخوائیم قبل از اینکه لب به سخن بگشای، اول مطمئن بشو حرفهایت را به کی میخوای بزنی بعد هرچی خواستی بگو، تا مجبور نشی از صورتک    استفاده کنی و عذر بخوای.

تا یادم نرفته بگم، تهدید کرده بود که اگر بخاطر اون پستی که خوشش نیومده بود عذر نخوام هکم میکنه.

خلاصه با چند خطی که نوشته بود، خودش رو خئلی خوب معرفی کرده بود. میدونید گاهی لازم نیست آدم در معرفی خودش زیاد حرف بزنه و همینکه دست به یه کاری میزنه ویا لب بسخن باز میکنه، تمام پته هاش می ریزه رو آب.

در هر صورت این هم از عادات زشت ماست که تبدیل شده به فرهنگ که بعد  از اینکه سخنی رو پروندیم در بارش فکر می کنیم! اینجاست که اون بیت معروف سعدی میان جلو دیدگانم که میگه:

مزن بی تأمل به گفــــــــــتار دم

نکو گوی گر دیر گوئی چه غم!

 مطلب بعدی

امروز باز رفتیم فیلمهای کوتاه رو در اداره ارشاد ببینیم. اگر از من بپرسن که فیلم سازای اینجا که این همه گرد خاک بپا کرده اند چه شکلی اند، میگم همین Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.comچند تائی که دارن مثلا فیلم میسازند، چند دسته اند! همین چندتا ها! همین چند تا، چند دسته اند!

یه عدشون مثلا دو الی سه نفر که بازیگر تیاتر بودند و رو سن هی داد و هوار می کردند و الان رو آورده اند به بازیگری  و ایفای نقش در جلو دوربین، یادشون میره باباجان جلو دوربین که نباس مثل تیاتر داد و فریاد کرد و بالا و پائین پرید و ادا و اطوار اومد!...

 می بینید... دستی دستی خودم رو در معرض خطر قرار میدم. فردا میان کامنت میدن که تو چکاره ای!؟ اما من هر نقدی که اینجا بنویسم، قصد سوئی ندارم! اگر دوستان به کار خودشان علاقه داشته باشند، گوشاشون رو تیز می کنن تا ببینند مخاطبشون چه ایرادی بکارشون میگیره! نه اینکه مثل اون دوست عزیمان که وقتی از سالن بیرون آمدو در راهرو ایشون رو دیدیم گفتم: فیلمها موفق نمیشن، چرا؟ بخاطر اینکه خودتون نیستین ...

نه گذاشت و نه برداشت و فکر کرد من از روی بد ذاتی میگم، گفت: بزگتر از سایز خودت حرف زدی. تو اله ای و بله ای و احترامت محفوظ ولی بزگتر از سایز خودت حرف زدی!

قبل از اینکه ادامه بدم میخوام یه توضیح مختصری بدم بعد:

من گاهی خطر می کنم و این خطر کردن عمدی است ولی هیچ وقت خبث سریره نداشته ام. در هر حال قصدم این بوده که با حرفام بتونم اگر قبول کردند کمک کنم! حرفی رو میزنم، بعد طرف اگر جنم داشت بهمراه جنبه، ناراحت نمیشه و ماگر فاقد این هردو بود، قبلا پیه اش را بتنم مالیده ام تا بشنوم آنچه را که می گوید و با خودم قرار میگذارم که حالا آماده باش! زدی ضربتی ضربتی نوش کن. بعد هرچی گفتند تحمل می کنم.

من تو راهرو بدون هیچ قصدی گفتم: تا زمانی که مثل خودتون نشین، کاراتون باسمه ای خواهد بود و کم مشتری!

ایشون گفت که تو بزرگتر از سایز خودت حرف زدی و من ابدا واکنشی نشان ندادم بخاطر اینکه می دانستم در ادامه چه پیش خواهد آمد. در این حین یکی در دفتر را باز کرد و در حالیکه «بذار ببینم فلانی هست» رو واگویه می کرد، نگاهی بدرون دفتر انداخت و بعد هر چهار پنج نفر رفتیم داخل وایشون هم از پشت میز بیرون آمدند و دور هم  خواستیم بنشینیم، اما اون آقای محترمی که نقد کلی ما رو بر نتابیده بود، در حالیکه داشت دستهایش را بهم می سائید، همن جمله را تکرارکنان خواست بیرون برود.

ایشون( همونی که داخل دفتر تشریف داشتند) بلند شد و رفت دنبالش و او را آورد تا بعد از اینکه یک چائی خوردیم بشه «فانتشروا فی الارض»! نمی دانم چه حسنی داشت باز اومد کنار ما نشست و دستمان را که گذاشته بودیم روی بازوی صندلی با ملاطفت تو دستش گرفت و بعد از اینکه خوب نوازشمان کرد گفت: حرفهامان را میگذاریم برای بعد!... برگشتم یک چائی بخوریم و بریم بقیه فیلمها رو ببینیم.

داشت دیرم می شد و می بایست  پا می شدم. اما جالب اینجا بود که «ایشون» ( همونی که داخل دفتر تشریف داشتند قبل از ما) جمله ای افاضه فرمودند که دقیقا منظور من از انتقاد همون بود گفت: در یکی از جشنواره ها شرکت کرده بودم، وقتی فیلمهای اکران شدشونو دیدم، گفتم ما کجا و انها کجا... ما خیلی عقبیم!! کات!

در را که باز کردم برم بیرون، اور علی زاده گفت باز با فلانی مثل اینکه بگو مگوتون شده بود.

-        باز؟!... مگه من با ایشون چند بار در گیری پیدا کرده ام؟

-        میدونید... ایشون اخلاق خاصی دارن......

-        .....

-        ....

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۱

بی عنوان

درباره شکل ظاهری انسانها گفتگو بود و یک نفر گفت:

انسانهای هر منطقه با دیگر جاها فرق دارند، همانطوریکه میوه ه ی هر منطقه با مناطق دیگر متفاوت است!Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

در باره هیکل برخی مناطق داد سخن در داد و گفت: اهالی فلان جا تنومند و هیکلدارند بخاطر آب و هوایش و فلان منطقه آدمهاییش ظاهری نحیف دارند باز بخاطر آب و هوای آنجا.

می گفت برای گردش به یکی از مناطق آذربایجان رفته بودیم، مثلا در جائی با صفا نشسته بودیم و سرم را بالا گرفتم و روی درخت میوه های زرد باندازه سنجد ملاحظه کردم  و خود بخود خنده ام گرفت بخاطر اینکه درختِ سنجد نبود. کسی که کنارم نشسته بود گفت: به کوچکی این زرد آلو های این درخت می خندی؟

وگفت: کوچکی میوه درخت بخاطر این است که این منطقه کوهستانی است و در طول سال فقط چند ماهی اینجا هوا معتدل و خوب است و از آواخر تابستان باد و بوران و مه و سرما شروع می شود تا آواخر اردیبهشت ماه! طبیعی است که درختان میوه در این منطقه کم باشند و اگر مثل این درخت زرد آلو، شانس بیاورند میوه شان از اینی که هست بهتر و بزرگتر نیست.

و بعد نتیجه گرفت: انسانها هم تحت شرایط جغرافیائی و جوی ، اگر در جائی باشند با آب و هوائی معتدل و مساعد برای یک زندگی معمولی، آدمهایش از نظر ظاهر قابل قبول خواهند بود وگرنه، مثل زرد آلو چهره ای زرد و جثه ای نحیف خواهند داشت و بالطبع از نظر فکر و اندیشه نیز سالم نخواهند بود.

هم چنین است در جاهائی که امنیت بر قرار است انسانها در آنجا رشدی خوب خواهند داشت و اگر جائی باشند که ترس حاکم باشد و عدالت اجرا نشود، آدمها در آنجا زیاد فکرشان خوب عمل نخواهد کرد و این بی عدالتی در میان افراد عادی نیز شیوع پیدا خواهد کرد.Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com 

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.comImage Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

تفرجگاه پیام/دامنه میشو.سه شنبه26/7/90بعداز ظهر

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥
تگ ها : نقد و نظز

عرض تسلیت/ مال دنیا را دو خاصیت است

شهادت صادق آل محمد بر تمامی مسلمانان جهان تسلیت باد!

«ذکر صادق ذکر همه ی امامان است؛زیرا «ایشان همه یکی اند. چون ذکر او کرده آمد، ذکر همه بود، نبینی که قومی که مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند. یعنی یکی دوازده است، و دوازده یکی»

                                             تذکره الاولیاء

اما بعدــــــــــــــــــــــــــ

مال دنیا را دو خاصیت است!

 

من ندیدم کسی بخاطر پارس سگ خشمگین بشه و یا وقتی سگ پاچه ش را گرفت باز عصبانی بشه. این قاعده ایه که وقتی مثلا یک حیوان مفترس حمله ور شد، آدم یا از خودش دفاع میکنه و یا اینکه در میره! خوب بهترین کار اینه که آدم وقتی با حیوان طرف شد در بره و یا اینکه سعی کنه یک چیزی باب دندانش باندازه جلوش و رامش کنه. 

وقتی حیوانی حمله ور شد ، مثلا سگ جلوش یک چیزی باندازی پشیمون میشه.

در میان حیوانات معروف است که وقتی گرگ به گله زد، همش را میکشه و این موضوع هم حکایت از کیاست و هوش گرگ داره! گرگ میدونه وقتی به گله زد و هر چند تا رو که کشت، مسلمانها میته رو نمی خورن، هرچه قدر دم دستش برسه خفه میکنه تا بعدا هم غذای کافی داشته باشه. اما سایر حیوانات این طور نیستند و یک شکار بسشونه و الباقی را می ذارن به حیونای بی دست و پاتر. سعدی این را نمی پسنده و میگه خودت برو شیر درنده باش و شکار کن و بخور و خود را مینداز چو روباه شل...

خوب حالا ما چرا اینها را می نویسیم و در باره حیوانات و حمله ور شدن آنها به انسان و خشم نگرفتن انسانها بخاطر حمله حیوانات و غیره!

میخوام بگم در باره انسانها هم بهتره آدم این ایده را بکار ببره و وقتی یکی بهش حمله ور شد اصلا بجای اینکه عصبانی بشه، فکر کنه این حیوانی است که حمله ور شده باید تدبیر مناسب را بیاندیشد. اگر لازمه فرار کنه و در ره که در ره، والا اگر میشه یه تکه لاشه باندازه جلوش و به این طریق خودش رو خلاص کنه.

چند وقت پیش مد شده بود که بعضی از آدمهای بی سر و پا که نه، بدبخت جلو آدما را می گرفتند و مؤدبانه درخواست مبلغی پول می کردند، و اگر نمی دادی با چوقو می زد.  شنیدم که عده ای به این صورت مجروح شده بودند.

در تبریز داشتم با دوستی در میدان ساعت عبور می کردم و چون خیلی وقت بود آن دوست را ندیده بودم چنان سرگرم گفتگو بودیم که فقط حواسمان به صحبتهایمان بود وحتی به کتابفروشی ها هم اعتنا نکردیم. بسرعت راه می سپردیم. یک نفر جلو راهمان سبز شد واز اونجائی که من قیافم گیراس زبان(!) خطاب بمن گفت: فلان مبلغ بمن پول بده!

من بدون اینکه سوال کنم که به چه مناسبت( آخه این سئوالات تو ذهنم پاسخشون داده شده بود و می دانستم که اگر سئوال کنم برا ی چه؟ او دلایلش را مطرح می کرد)  بهتر دیدم بدون اینکه سئوال کنم، مقداری پول از جیب در آورده و جلو او گرفتم و او هم بی انصافی ننموده و چند تا اسکناس برداشت و راهش را گرفت و رفت!

آن دوست سئوال کرد: اون رو می شناختی؟

- نه!

- پس چرا بهش پول دادی؟

- برای اینکه نخواستم دست خالی بره، در ضمن مال دنیا را دو خواصیت است: یکی اینکه می دهی تا دستت بگیرند و دوم، پایت نگیرند!

شنیدی ماجرای آن وزیری که دلقک شاه با او کاری نداشت و دیگران را با کارا و حرفهایش می آزرد و روزی به او گفتند: تو چکار کرده ای که از ایذا و آزارهای این دلقک در امانی؟

همون جمله ای را که پیشتر گفتم، بر زبان راند و گفت: مال دنیا را دو خاصیت است...

هیشکی بخاطر حمله حیوانات زبان نفهم عصبانی نمی شه: یا فرار می کنه و یا چیزی جلوش می اندازه تا سرگرم شه  تا از دستش خلاص شه!

...

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/۱
تگ ها : خاطره ، نقد و نظز

 

امروز صبح یک نفر از آن قماش افرادی که معمولا ازش انتظار نمی رود  که آداب دان باشد و بقول معروف غیر از مسائل عادی به چیزهای دیگر اهمیت نمی دهد ، به جمع پیوست و گفت: تبریک میگم!

ازش سئوال کردن چه رو؟!

گفت: حلول ماه مبارک را!

واقعا رمضان عید مؤمنین است و باید تبرک گفت و شادی کرد.

اما خودمانیم امسال گرما بیداد می کنه ها! امروز هم که یوم الشک بود، یکی از جوانها تو نشسته بود زیر سایه و شنیدم که چنین دعا می کرد:

خدا جون قربونت برم! ماه مبارک اومده و روزا طولانیه و از اون طرف هم این گرما هلاکمون کرد !

*

بعد، چند نو تبلیغ داریم؟ مثلا کالائی رو میخوان تبلیغ کنند از چه شگردهائی استفاده می کنند؟ مسلما راههای گوناگونی هست. اما بعضی ها خیلی کار کشته وزرنگ ن ب !... به کامنتامراجعه کنین!!!!چشمک

 

افسار زنبور

مشرف اصفهانی، در دربار سلاطین صفوی، مباشر معاملات دیوانی بود و طبع شوخی داشت. زمانی مدعی شد که پنج مثنوی هم‌وزن خمسه نظامی منظوم می‌کند آن چنان که حتی یک بیت با معنی در آنها یافت نشود. یکی از رجال صفوی مقرر کرد که اگر از عهده برآید، به ازای هر بیت، یک مثقال نقره بگیرد و به ازای هر بیت بامعنی دندانی از او بر کنند و بر مغزش کوبند. چنین کرد و بر سه بیت او معنی بستند و سه دندانش را برکندند و بر سرش کوفتند. گفته‌اند آن سه بیت اینها بودند:
اگر عاقلی بخیه بر مو نزن
بجز پنبه بر نعــل آهو مزن!

سوی مطبخ افکن ره کوچه را
منه در بغل آش آلــــــــوچه را!

که نعـــــل از تحمل مربا شود
به صبر آسیا کهنه حلوا شود!
یک بیت دیگر نیز از مثنوی‌های او شهره خاص و عام است:
ز افســـــــــــــار زنبور و شلوار ببر
قفس می‌توان ساخت اما به صبر

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٠
تگ ها : شعر ، اخلاق ، نقد و نظز

تو روح نداری!!

تو روح نداری!!!

وقتی نوجوان بودم،  به کتاب  مجله علاقمند بودم...

- یه مژدگانی طلبت!... هی این علاقه به کتاب رو به رخ ما بکش!...  خوبه سواد درست حسابی هم نداری آ، و الا معلوم نبود اونوخ چه بروزگار مردم می آوردی؟!

-  چرا ناراحت میشی من نه حرف بدی زدم و نه قصد خدای نکرده بدی دارم! فقط میخواستم حرفم رو با یه مقدمه شروع کنم!

- خب بنال بینیم!عصبانی

چند روز پیش رفتم مسافرت. تو خیابون داشتم می رفتم و یکی که سنی ازش گذشته بود و پیشا پیش ما عصا بدست راه می رفت و هیکل گنده ای هم داشت و فقط یه پیرهن آستین کوتاه بتن کرده بود، زنی که از رو برو می آمد، وکمی از موهاش بیرون بود، راهش را گرفت و بعد از سلام و علیک صورتش رو نزدیک صورت خانم برد و گفت: خانم! حجابت رو حفظ کن!

زنه ضمن اینکه روسریش را کمی بطرف پیشانیش کشید که موهای رنگ کردش بره زیر لچک، قیافش نشون داد خیلی بهش بر خورد.

اون مرده هم راهش را کشید و لنگان وتلو تلو خوران پیش می رفت و چون یواش می رفت، بهش رسیدم و مثل هرجای دیگر که بعضا خویشتن داری رو از کف میدم، گفتم: حاجی آقا! زنه نا راحت شد ...

گفت: خوب بشه!... باید امر به معروف کرد!

- آخه این راهش نیس ...

نگذاشت حرفم تموم بشه و عصا  شو کمی بالا آورد، شاید بخاطر اینکه حرفش مؤثر واقع بشه ، گفت: تو روح نداری!...

 باز به یه زن دیگه در میان ازدهام تذکر داد موهایش را بپوشاند و من هم رفتم پی کارم و این موضوع مرا مقداری به فکر وا داشت و در این باره اندیشه می کردم که در میان آن همه مردم ، بالاخص روحانیانیانی که در رفت و آمد بودند، چطور شده بود که تنها ایشان احساس مسئولیت کرده بود و با آنکه لازم بود به خودش تذکر داده شود، مثلا امربه معروف می کرد.

من نمی دانم اعتراضم صحیح بوده و یا نه، اما من از این نا راحت شدم که چرا ایشان حین تذکر آنقدر صورت خود را نزدیک صورت زنها می برد و مورد خطابشان قرار می داد!؟...

آیا اگر غیر مستقیم تذکر داده شود و آنهم نه آقا بلکه خانمهائی مسئول و مآمور و به طریقه خودش تذکر بدهند بهتر نیست؟

بجای اینکه مردم عادی که شرایط لازم را دارا نیستند،و گاه ممکن است تذکر آنها تأثیر نا مناسب در پی داشته باشد، پیش قدم بشوند، لازم است تدبیری دقیق اندیشیده شود تا ضمن عمل به دستور شرع مقدس، جلو اقدامات غیر مسئولانه که منجر به تنش  می گردد،گرفته شود!

- خوب این موضوع چه ربطی داشت به کتاب و مجله دوستی تو؟!تعجب

- تو هی می پری وسط حرفم و من یاد یه چیز دیگه می افتم و اون رو اول میگم و حالا اگه میخوای بدونی چی میخواستم بعدش بگم، بهتره، کمی حوصله بخرج بدی!

یه آقای بزازی بود بنام دانشور که دیگه خدا رحمتش کنه! پشت شیشه  مغازش ماهنامه مکتب اسلام رو قرار می داد. دیروز از آقای فرج اللهی شنیدم که جزو اولین نماینده های مکتب اسلام در شهر ما بوده اند.

در باره شماره های قدیمی مکتب اسلام صحبت می کردیم با ایشان  در دفترش که چند سالیه سردبیری مکتب اسلام رو به عهده دارن.  ایشان می گفتندشماره های خیلی قدیمی کم یابند و در موسسه موجود نیست. یادم آمد که زمانی همین آقای دانشور خدا بیامرز تو خونش خیلی کتاب داشت. من از ایشان خواستم شماره سالهای قبل را بدهد مرور کنم و ایشان مرا به کتابخانه خودش دعوت کرد و رفتم دوسه سال از شماره های خیلی خیلی قبلِ مکتب اسلام را برای خودم برداشتم... 

بعد در باره دورانی که واقعا مکتب اسلام از نظر تیراژ به صد و دوازده هزار رسیده بود صحبت کردیم و در باره اینکه تا سال هفتاد حروف چینی مجله دستی بود و بعد از آن کامپیوتری شد و خلاصه خیلی در این باره صحبت کردیم که باید یه وقت دیگه بشینم و بنویسم. 

آقای فرج اللهی/  سر دبیرماهنامه خیلی قدیمی مکتب اسلام.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٧

کار باید روح داشته باشه

کار باید روح داشته باشه

هر شب که پشت کامپیوتر میام یادم می افته یه چیزی تو روز نظرم رو جلب کرده و ازش عکس گرفتم! چکار کنم این هم مرضیه که من دارم و هیچ کارش هم نمیشه کرد. کلی کار ای عقب افتاده دارم آ!  مثلا هر روز میگم ویراستاری و صفحه آرائی کتاب س را باید هرچه زودتر تموم کنم و همیشه دغدغه  ش عذابم میده ولی نمی دونم چرا دستم بکار نمیره. از تنبلیه؟ شاید! ولی من میگم تنبلی یه یه جهتشه آدم وقتی کار نتونه براش جذاب باشه،  همیشه تعلل و دست دست می کنه!

٢

نمی دونم باز این عادتی شده برای ما که بعد از ظهرا حتما اگه بیرون میرم، راهم رو کج  کنم بطرف پاتوقی که هنرمندا و بازیگرا درش جمع میشن!

گاهی در گفتگوی اونا شرکت می کنم و گاهی نه! چرا گاهی شرکت نمی کنم؟ واسه اینکه در برخی موضوعات مطروحه ساده انگاری و کم توجهی  حتی کم اطلاعی احساس می کنم و میگم همون بهتر که یا گوش کنم و یا فلنگ رو ببندم!

آخه می دونین، قدیما مثلا حتی فتو رمان ا  هم  اقل روح داشتن و آدم احساس می کرد زنده ان و حیات دارن ولی هالیودی ها هم حتی با آن همه دبدبه و کبکبه شون، فیلمای ظاهر خوشگل تولید می کنن فقط!

- اوهوو! صبر کن صبر کن...! داری کم کم گلیمت رو از پات درازتر می کنی هانیشخند اصلا کی بتو گفته وارد این جور مقولات بشی!تعجب برو پی کار خودت و بزار مردم راحت باشن و هر جوری دوس دارن زندگی کنن!

- آخه خیلی دارن زندگی می کنن! در ژانری که حس میکنم این ژانر میبر دشون به هیچ و پوچ! آخه بابا یه قالب هست در کار و یه شکل و بعد روح و حیات و تعهد! میخوایین دادبزنم! 

اگر کتابی مثلا خیلی خیلی ادبی نوشته بشه طوری که مو لای درز عباراتاش نره، اما چیزی نداشته باشه این میشه هنر برای هنر.

این به چه درد میخوره که یکی نقشش رو خلی خوب بره اما فیلم و یا داستان چیزی برا گفتن نداشته باشه. همش که جملات  وغبارات  شیک و زیبا نیس و ...

باز هم میگم تا کاری روح و حیاط نداشته باشه میاد و میره، مثل کف روی آبه!

- دیگه بسه فهمیدیم!

- الحمد لله

- این گلها چیه اینجا با کیفیت اینقده پائین!

- ها! دیدی... دیدی این عکسا رو امروز بعد از ظهر گرفتم. تو کارت نباشه که کیفیت پائینه. ببین و کیف کن! روح دارن، با عشق گرفته شدن! من حینی که دیدمشون تو باغچه حیاط تنها گل ندیدم، یک چیزی ورای این رنگا دیدم توصیف ناپذیر، اگه دقت کنی تو هم  شاید  ببینی! از ظاهر عبور کن ببین آنچه رو که دیگرون می بینن!اوه 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٩
تگ ها : عکس ، نقد و نظز ، جفنگ

لقب پرفسور گرفته بودم

 

لقب پرفسور گرفته بودمنیشخند

بابای خدا بیامرز ما دوست نداشت مجلات و کتابهای مصور آن دوره رو بخونیم. نمی دونم علتش چی بود ولی همون طور که گفتم نمی گذاشت نزدیک کتاب بریم. شاید در آن دوره تبلیغات شده بود  که در نشریات و و کتابها عکس فرح رو بی حجاب چاپ می کنن و یا علل دیگری داشت، برای من هنوز هم که هنوزه معلوم نشده.

در آن دوره من تازه راه افتاده بودم. یعنی تازه با کتاب و مجله آشنا شده بودم. اصلا همینکه با الفبا آشنا شدم، با کتاب و مجله اخت شدم. کتابهای بزرگتر از سن خودم رو دوست داشتم بخونم و با اینکه یادمه مفهوم چیزهائی رو که می خواندم متوجه نمی شدم، اما می خواندم. نمی دانم این سماجتم برای چه بود انگار یکیمدام بهم میگفت: بخون بخون بخون. من هم اطاعت می کردم و دائم چیزهائی را که معنی اش برایم ثقیل و بقول معروف هضمش دشوار بود می خواندم ومی خواندم.

یکی هم مثل من بود که باباش ظاهرا نمی گذاشت کتابهای امیر عشیری و قاضی سعید را بخواند. او یک راهی پیدا کرده بود و هر صفحه راکه تمام می کرد، آن را می کند و دور می انداخت و من هم  چون پدر مانع می شد همین کار رو بعد ها می کردم یعنی کتابهای جنائی رو میخوندم تا بیام به آخر برسم دیگه از کتاب چیزی نمی موند.

در آن روزگار یعنی دهه پنجاه برای ما دوران عشق کتاب بود البته برای برخی از دوستان مثل اسی و ن و...

 ما هر هفته کیهان بچه ها می خریدیم و داستانهای مصورش را مدام پی گیر بودیم مثلا می خواستیم بدانیم آخر و عاقبت رابینسون کروزو بکجا می انجامد و یا تارزان در میان زنان وحشی چکار خواهد کرد ووو

من دوستان خودم را با کتابخانه عمومی که نزدیک محلمان بود آشنا کردم. اما چون کم سن و سال بودیم، کتابدار زیاد به ما رو نمی داد و گاهی نمی گذاشت از در بریم تو و بعد کم کم که بزرگ شدیم تنها کسی که پایش را از آن کتابخانه که الان به جای دیگر منتقل شده نکشید من بوده و هستم!

نمی دانم شاید مرض من از نوع حاد بوده  که از ان زمان تا بحال افاقه حاصل نشده و شاید تا آخر عمر هم دست از سرم بر ندارد و با این درد بی درمان دنیا رو وداع کنم...

در آن دوره تلویزیون کم بود. شاید در هر ده خانه یکی پیدا نمی شد. و از تلویزون رنگی هم خبری نبود.  برخی قهوه خانه ها برای جلب مشتری بیشتر تلویزیون گذاشته بودند. عصر ها با دوستان می رفتیم و از پشت شیشه تلویزیون نگاه می کردیم. چه کارتونهائی بودو چه سریالهائی! سریال امریکائی مرد شش میلیون دلاری تماشاچی زیاد داشت.

ما توی خانه برق هم نداشتیم چه برسد به رادیو و تلویزیون! شبها مخصوصا در شبهای زمستان روی کرسی یک عدد چراغ لامپا (١)گذاشته می شد و پدر مدام بما ما تشر می زد مواظب باشیم چراغ بر نگردد. در آن دوره انبری که ملازم بخاری چوبی بود لقب میر غضب گرفته بود و یادمه که پدر وقتی در شیطنت افراط می کردیم از مادر میر غضب را می خواست، ما شستمان خبر دار می شد که نزدیک است تنبیه شویم و می خزیدیم زیر کرسی تا آبها از آسیا بیفتد، جیکما در نمی آمد.

گاهی شبها همسایه ها برای شب نشینی و خوردن شبچره به خانه ما می آمدند و پدر برای آنها مختار نامه ترکی تعریف می کرد و بعدها یک جلد مختار نامه در بازار شیشه گر خانه چاپ شده بود، آورد و از دائی مرحومم میخواست شبها بیاید و برای اهل خانه و مهمانها بخواند.

در هر صورت ما در فضائی اینچنینی نشو نما کردیم...

با کتابخانه عمومی که آشنا شدم دیگر پایم را از آنجا بیرون نکشیدم و بخاطر اینکه زیاد کتاب زیر بغلم دیده می شد لقب پرفسور را گرفتم.  دوست نداشتم درس بخوانم ولی به خواندن رمانهای جنائی علاقمند بودم و مجلات مصور را دوست داشتم. در کتابخانه با آثار هرژه آشنا شدم. کتابدار آنها را می داد به خانه بیاورم و در خواند و نگاه کردن عکسها و تصاویر آن کتابها افراط داشتم و این موضوع برای پدر اصلا خوش آیند نبودو ولی من عیبی در خواندن آن مجموعه نمی دیدم و دوست داشتم تمام اوقات خود را با آن کتابها سپری کنم.

اما گویا بزرگترها فقط چشم و گوش بسته هرچه را که افراد فهیم و تحصیل کرده و علما می گفتند می پذیرفتند و در بند این نبودند که بدانند چرا نباید مثلا این مجموعه که برخی عادات و رفتارهای غلط مثل شراب خواری و یا توهین به نماز و عبادات را تعلیم می داد و نا خود آگاه تأثیر منفی بر روح و روان میگذارد، نباید خوانده شود!

من نمی دانم شاید عده ای مرا تخطئه کنند و بگویند تو چرا این حرف را می زنی؟ اما من بعدها از همین نشریات آموختم که این مجوعه و تهیه کنندگان آنها چه کسانمی بودندو هدف آنها از آوردن آنها در میان نوجوانان این مرز و بوم چه بود؟  

نمی شد کتب ضاله شناخته شده را بیاورند، اما می شد از راه دیگر وارد شوند و کتابهائی که برای نوجوانان جذابیت دارد و تصاویر چشم نواز آنها نو جوانان را مسحور میکرد، مثل دانه ای که برای پرندگان جهت شکار ریخته می شود، استفاده کنند!

کاش حوصله داشتم و در این باره زیاده از این می نوشتم اما.... 

 

----

١-  لامپا/ ماخوذازفرانسه, چراغی‌که‌بانفت‌میسوزد ( اسم )نوعی چراغ که دارای مخزنی است جهت مایع قابل احتراق ( نفت روغن و غیره ) و فتیله ای در مخزن آن  فرو برده و همچنین لوله ای شیشه یی دارد که  فتیله را احاطه

 کند. حباب چراغ برق .

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢
تگ ها : عکس ، خاطره ، نقد و نظز

بد و بیراه

خب ممکنه چند روزی وقت نکنم مطلب تو وبم بذارم، این چند دقیقه رو مغتنم می شمرم میخوام یه مطب اخلاقی بنویسم.

در باره بد و بیراه گفتن و فحش دادنه! آخه چند رو ز قبل یکی اومده بود و نمی دونم رو چه حسابی کلی بد و بیراه گفته بود. معمولا اگر موضوعی ما رو ناراحت کنه . ندونیم عاملش کیه، ظنموت به هزار راه میره!

مثلا یه چیزی گم کنی،  بعد فکر میکینی کسی ازت کش رفته و پاتک زده[1] ، تو دل از هرکی دل خوشی نداشته باشی، متهمش میکنی و به معصیت میافتی!

قصه او هیزم شکن رو شنیدین که تبرش رو گم کرد و به همسایش شک کرد و هر کاری که همسایه ی از همه جا بی خبر  می کرد، بزعم خودش نشانه بود از مخفی کاری و سرپوش گذاشتن به عمل زشتش، اما بعد که تبرش  پیدا شد، دید حرکات همسایش اصلا هم مشکوک نبود و خیلی هم عادی است و سوء ظنش باعث شده بود همه کاراش در نظر او مشکو بنماد!

خب! یکی اومده بود و چند تا بدبیراه گفته و رفته بود. باور کنین کامنت رو تا ته نخوندم، یا نمی خواستم بخونم. مطمئن نیستم! آخه من تند خونی م بد نیس، شاید تا کلیک حذف رو بزنم و تا اون کامنت نحس حذف بشه، همه رو خود کار خونده بودم! 

شاید او یارو مثل هر صاحب جرمی  بارها به محل جرم باز گشته بوده تا ببینه من واکنشم چیه! من نمی تونم مثل اون دهانم را آلوده کنم. او با هرچه می خواسته  دهان خودش رو پر کرده بود، من چرا عصبانی می شدم؟!

باری، یاد قصه ای افتادم که یکی از اساتیدم نقل کرده بود و برای دوستان باز گو می کنم:

اگر تو مانع نمی شدی!

یکی مرده بود و داشتن رو تخته غسلش می دادند بعد ببرنش طبق سنت مسلمانی به خاکش بسپارند!

همه ساکت بودند و بچه های متوفی داشتند ضجه می زدند و خودتون می دونیم چه اوضاع و احوالی بود!

در این هنگام، یک نفر آمد و دستانش را به دو طرف در گرفت و خیلی عصبانی هرچی بد و بیراه بلدبود خطاب به مرده  گفت. او فحشهای رکیک می داد و کسی مانعش نمی شد. مثلا می گفت فلان فلان شده تو مردی و رفتی و بدهی ات رو ندادی حالا من از کی بگیرم و...

در این هنگام غسال دست از غسل دادن کشید و به آن مرد گفت: حالا وقت این جرفها نیست! می بینی این بد بخت مرده...

اما... انگار مرده دستش رو فشار داد! حرف تو دهنش ماسید. با خود گفت شاید خیالاتی شدم. مرده، مرده و دست کسی رو نمی گیره فشار بده!!

این برای غسال معما بود، تا اینکه شب اون مرده رو دید و گفت: قصه چی بود که دستم را فشردی؟ مگر نمرده بودی؟

گفت : چرا! اما من بخاطر بدهی که به او داشتم تمام بدنم  یکپارچه آتش بود و داشتم می سوختم، اما وقتی او آمد و بنای فحش دادن رو گذاشت، کم کم آتش از من دور می شد. اگر تو مانعش نمی شدی، من کلا از عذاب آتش خلاص می شدم.



[1] - هرچی رو بدون اجازه برداشتن از دیگری رو پاتک زدند می گفتند!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٤
تگ ها : اخلاق ، نقد و نظز

 

در همایش تحول اقتصادی و هدفمند سازی رایانه ها که از طرف کمیته پژوهش اداره آموزش و پرورش، با همکاری  ادارات و ارگانها در آمفی تئاتر اداره ارشاد برگزار شد، شرکت کردیم! چند تا از دانش اموزا مقاله خوندن و مام گوش کردیم.

خیلی ها بودند. دست بچه ها درد نکنه خوب تونسته بودند دست پخت بابا و ماماناشونو اونجا بخونن.نیشخند

-   حاجی نمی دونم علت چیه که اکثر مقالاتی که دانش آموزا تهیه  می کنن، اون قوت و انسجام و پختگی لازم رو نداره.... نمی دونم شاید وقت نمی کنن، یا اینکه خوب راهنمائی نمی شن و یا یا انگیزه ندارن و فقط میخوان پاسخ فرا خوانها رو بدن...

- اکثرا از اینترنت در میارن دیگه...

این کار درسته ؟!

- نه !... اما موضوع اینه که همینکه مقاله تهیه می کنند، حتی شده از اینترنت و یا با رو نویسی کردن، بخودشون جرات میدن در میان همچیو جمعیتی بخونن قابل تقدیره؟

-ولی من نظرم اینه که اگر می دونستن در کدام جایگاه قرار می گیرن و به اهیمت کار  واقف بشن حتم دارم تا برسن پشت تریبون از ترس هزار نوع درد و بلا میاد سراغشون، اینکه  راحت میرن پشت تریبون قرار می گیرن، متوجه نیستند!

این صحبت ها بین من و جاجی در خلال قرائت مقالات رد و بدل شد. سعی می کردیم وانمود کنیم ششدانگ حواسمان به کسی که داره مفالش رو میخونه باشه ، اما در واقع ما در باره چیز دیگری صجبت می کردیم...

در این میان یکی از دانش آموزان ابتدائی که آخرین نفر بود و میخواست پشت تریبون برود و بخاطر اینکه نه قدش می رسید و نه حضار می دیدندش، هدایتش کردند وسط سن و در حالیکه معلوم بود  اعتماد به نفس کافی رو ندارد، شروع به خوندن کرد و لابلای  کلماتی که خوند، چند تا اصطلاح عرفانی و... شنیده شد. بعد از اینکه مقالش تموم شد گفتم: انشا الله خودش معنی چیزا ئی رو که می خوند می دونست .

گفت: حتما می دونه!

گفتم مطمئن باشید همین ردیفی که ما نشسته ایم، همین ردیف جلو را میگویم، خیلی ها متوجه او ن جمله ای که توش فلان کلمات بود رو خوب نگرفتند! چه برسه به اون بچه!

بیرو ن که آمدیم خوش خبر گفت: همایش خوبی بود و مقالات هم بدک نبودند.

گفتم: درسته  اما نمی دونم چرا  نمی  خوائی  بیش از این دقت کنیم  و ارزش بدیم!

می دونید علت اینکه در اکثر همایشات مقالاتی که ارائه میشه ،  آبکی و آب ذیپو اند چیه ؟!   اکثر  بزرگان ادب و نویسندگانی چون آل احمد دغدغشون این بود که دانش آموزان  از همان اول نویسنده بار بیان، اما حیف که بچه ها خوب راهنمائی نمیش. وقتی به اهمیت نویشتن پی ببرن،  و بدونن که نباید سهل انگاری کنند، مقالات و نوشته ها پر بار میشه.

بعد در باره اینکه نوشته خوب چه خصوصیانی داره و نویسنده چه کارائی بکنه که مقالش قوت و استکام  داشته باشه صحبت کردیم ...

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
تگ ها : عکس ، خبر ، نقد و نظز

نرفند ارباب حلقه!

ترفند ارباب حلقه

چند شب پیش یکی سرزده اومد و کامنت گذاشت که بفلانی که تولدشه  تبریک بگو!

و من هم از همه جا بی خبر خیال کردم این یکی هم مثل دیگران وبلاگ زده برای امر خیر و کاری به کار دنبال شیطان رفتن و حلقه بازی نبست و گفتیم چه عیبی داره ما تولد این جون رو بهش نبریک بگیم؟!

رفتیم به همون آدرسی که داده بودند و دیدیم که اشعاری از نوع نووش گذاشته و یکیش رو سرسری خوندیم و برای خالی نبودن عریضه گفتیم تولدت مبارک و برگشتیم اما...

دیدیم ای بابا ایشون از ارباب (حلقه) هاست و خیال میکنه طیب و طاهره و به طاهری خودش می نازه و اصلا عنوان وبلگش حلقه ملقه بود!

میگم مشتلق!!!! چرا این کارا رو می کنی؟! خیال می کنی وقتی یکی ببینه چکاو بلند پرواز بهت تبرکیه فرستاده حتما در صف شما در اومده!

یکی از کارای خلاف شرعتون همینه که جونا رو گول می زنید و در حلقه خودتون می کشونین و بد بختش می کنین بنام عرفان و غیره ....

نکنین این کارا رو ! بزارین ما تو این خونه محقر خدمون با دوستانی که از این حور قرتی بازی ها خوششان نمیاد، دور هم باشیم. 

ما اگه بخوایم دنبال عرفان و اذکار و اوراد و...  بریم می دونیم به کجا مراجعه کنیم، همانطور که  تا حالا وقتی دلمون گرفته زیارت عاشورا خوندیم و از دعای کمیل در شبهای جمعه هم گه گاه غافل نبودیم. والسلام و نامه تمامعصبانی

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٤
تگ ها : نقد و نظز ، خبر ، خاطره

من و هنر عکاسی

من و هنر عکاسی

راستش نمی دانستم من تا این اندازه در هنر عکاسی سر رشته دارم، تا اینکه یکبار یک دوربین گازوئیلی !نیشخند داشتم و در سفری که یکی از دوستان هنرمند که آنموقعها در محافل و مراسم فرت و فرت عکس می انداخت همرام بود و در  طول راه دوسه حلقه فیلم  با آن دوربین فکسنی عکاسی کردم، هیچ کدام از عکسها نه روشنائی کافی داشت و نه می شد با آن دور بین  روی یک موضوع متمرکز شد و در طول راه که هوس کرده بودیم سیصد - چهارصد کیلو متر را با موتور نو نوار  صفر کیلو متر طی کنیم، پر کرده بودم.

از میان کوها و دره ها وعبور کرده و بالاخره در آسیاب خرابه برای نهار و استراحت اتراق کردیم و در آنجا از آبشار بی بدیل و از منظره زیبا عکسهائی برسم یادگار گرفتم ... بعد چند روز که عکسها را چاپ کردم، هیچ کدام حرفه ای نبودند ولی دوست ما چون درعکاسی وارد بود، گفت: تو در شکار لحظه ها استادی!نیشخند  بعد از اینکه این خبر را بهم داد و من اصلا فکر نمی کنم تملق گفت و شما هم سو طن نداشته باشید اما اگرآنجا رستورانی کافی شاپی اگر باز هم اگررا تکرار کردم، بود حتما برایش چلو کباب می گرفتم.

از من نخوائین اون عکسا رو نشونتون بدم که اصلا دوسشون ندارم  و مال خیلی وقتا پیشه. اما من اون حرفش اصلا یادم نمیره. 

من از عکسائی که در آنها ادا و اطوار میان و طبیعی نیستن خوشم نمیاد، مثلا در اون عکسهائی که طرف انگشتاشو در هم فرو می بره و بعد صورتش رو یه وری میزاره رو پشت دستش و خمار می نگره.

خوب عکس بالا رو نگا کنین! چی حسی براتون میاد. یکی داره جون میکنه و در مقابل دیدگان خیلی از کوچک و بزرگ هنر نمائی میکنه. من این عکس رو در حال عبور با دوربین مبایل گرفتم که مورد اعتراض دوستانه.

ایشون پهلونن و دارن زنجیر پاره می کنن.

اینا چکار میکنن؟

خب معلومه! دیروز هرجا رفتم وسط راه این اوضاع بود چقدر شمر و عمر سعد بود دیروز و همه جا رو کرده بودند دشت نینوا! میخواستن امام حسین رو بکشن و ثواب ببرن! کشتن امام حسین ثواب داره؟ نه... اینا داشتن مثلا با ادا نقش یزید و... مردم رو بگریانند و به اجر اخروی نائل بیان!

اما وسط راه و خیابون چرا و این همه  مراسم شبیه خوانی؟؟؟!!!

در یک محله چهارتا مراسم شبیه خوانی بود و همشون هم راهبندان بوجود آورده بودندو هیچکی از ترس امام حسین علیه لسلام جرات اعتراض نداشت.

منم می ترسم فضولی کنم و خدای ناکرده.....

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٩/٢٦
تگ ها : عکس ، نقد و نظز

همایش وحدت عاشورائیان و...

همایش وحدت عاشورائیان در آستانه ماه خون قیام محرم الحرام

 نماینده ولی فقیه و امام جمعه آذر بایحان شرقی که در همایش وحدت عاشورائیان سخنرانی می کرد گفت:

... شریف گاهی فدای شریفتر می شود:امام حسین ع که وجود بسیار شریفی بود، در کربلا فدای قران و اسلام شد که شریفتر است...

در این همایش که مدیران هیئات مذهبی و مسئولین و روئسای برخی ادارات شرکت داشتند، روز دو شنبه مورخه 8/9/89 در آمفی تئاتر اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی یر گزار گردید.

در این همایش، ابتدا امام جمعه شرستان و بعد از آن نماینده ولی فقیه در استان و امام جمعه تبریز، آیه الله مجتهد شبستری سخنرانی نموده و راهنمائی های لازم را در امر عزا داری و هرچه باشوهتر انجام شدن مراسم سوگواری سرور و سالار شهیدان ابی عبد الله ع در شهرستان را نمودند.

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

و

الملک یبقی

داشتم به مرکز آموزش ... در قم می رفتم و و در این باره فکر می کردم که چرا باید برخی از ما ها حق را بگذاریم زیر پایمان و ندیدش بگیریم و بعدش زور هم بگوئیم.

 قبلا ها وقتی کسی از اجحاف در برخی ادارات صجبت می کردند بدم می امد و با خود می گفتم مگر ممکن است یک آدمی که پست و مقام دارد بخواهد ضعیف را پایمال کند و از گله کننده بدم می امد تا اینکه دو سه مورد برای من پیش آمد و با برخی از رئسای  ادارات روبرو شدم! ...

داشتم در این باره فکر می کردم و واقعا نا راحت بودم. آخه  چند دقیقه قبلش از شهرستان زنگ زده بودند و در باره در گیری محتصری که برای پ پیش آمده بود ، گفته بودند که رئیس با اینکه همه شواهد و قرائن نشان دهنده حقانیتش است  او شاکی بوده، گفته است که حق با طرف مقابل است و او باید رضایت بدهد وگرنه گرفتاری برایش درست می کند. و او هم زنگ بمن زد و گفت: حالا موندم چکار کنم از یگ طرف حقم ضایع می شود از طرف دیگر باید علی رغم میلم رضایت هم بدهم در حالیکه طرف را می شناسی که آدم خوبی نیست و معمولا دعوا و مرافعه راه می اندازد و دیگران را اگر گرفتار شد پیش می راند و انها هم ابتدا با قیافه هائی که می گیرند سعی در جلب رضایت طرف می شوند و اگر نتوانستند از راه تهدید وارد می شوند و آنقدر در این اداره و در آن اداره دست و دوست دارند که بالاخره صدایت جائی نمی رسد، کما اینکه سابقا من شنیدم که در این شهر پرونده قضائی گم وگور شد و اصلا شاکی الان هم حیران و سرگردان است و بعد از چندین سال منتظر است از بلا تکلیفی در بیاید خلاصه او را از حُق یا ناحق بودنش مطلع کنند ولی نمی کنند....

چرا در شهر های کوچک و شایدم در شهر های بزرگ، پیش بیاید که مظلوم دادش بجائی نرسد و یک عده هرطور میخواهند چپاول و خلاف کنند و... شاید بگوئید آنها آدمهای ناجوری هستند و انواع حیله ها را می شناسند و از راه قانونی وارد می شوند و موفق می شوند و قبول می کنم ولی آنها که در مصدر قدرتند چراتا آن اندازه بی تفاوتند وبرای آنه اهمیت ندارد که مظلوم دارد زیر پا له می شود؟

خواهم گفت چی شده و چرا اینها را می نویسم ولی باید کمی صبر و حوصله بخرج دهید.

در این شهر کوچک ما، یک عده وامهای میلیادی می گیرند و ساختمانهای ده بیست طبقه می سازند ولی عده ای از جوانهائی که تازه ازدواج کرده اند برای وام دوتومانی سه - چهار تومان خرج می کنند ولی آخرش بخاطر اینکه فکر می کنند نتواند اقساطش را بموقع بپردازد، دست از پا درازتر بر می گردند و بی خیال میشن!...

بالاخره ما در جامعه این طور قبول می کنیم که حق با زورمندان است. آنهایند که حق زندگی دارند و باید بقیه اگر هم حق دارند، در مقابل رئیس و رئسا گردن کج کنند و اگر یک وقتی خدای نکرده تیز حرف زدند همه چیز خراب می شود فقط بدلیل اینکه چرا صراحت لهجه داشته اند؟!!!

در دادگاهی که قبلا گرفتاری برای یک شهر وند عادی پیش آمده بود و طرف هم از آن قلدر ها بود، بخاطر اینکه صریح و بدون ترس در مقابل قاضی مطالبش را گفته بود، بخاطر خوش نیامدن قاضی او را بیرون کردند و آن قلدر را که با کج کردن گردن خودش مظلوم نمائی کرده بود در دعوا پیروزش اعلان کردند و خود شاهد بودم...

داشتم به این جور مسائل فکر می کردم  و راه مرکزآموزش ... را در پیش داشتم و یک طلبه حوانی نیز از عقب می آمد و با قدمهای سریعی که برداشت بمن رسید و سلام کرد و وچون هردو مسیرمان یکی بود بالطبع باهم راه می سپردیم. گفت: حاج آقا یک روایتی بفرمائید استفاده کنیم.

گفتم: مثلا چه جور روایتی؟

بعد یاد این حدیث کوچک افتادم: الملک یبقی ... ! بعد توضیح دادم یک عده با کارهایشان باعث بروز ظلم می شوند....

 

دعوا بر سر توقف ماشین در وسط کوچه بوده است.

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٠
تگ ها : عکس ، خبر ، نقد و نظز

نویسندگی و کشاورزی

 نویسندگی و کشاورزی

امروز و دیروز باز از آن روزها بود. دیروز بلاخره تصمیم قطعی شد و زدیم و رفتیم در بناب بفروشیم یکی از مزارع دیمی مان را که در ییست و پنج سال گذشته وفقط یکبار درش کشت داشتیم و آنهم با آنهمه رنجی که بردیم  هیچ گنجی بدست نیامدو عاقبت محصول رودستمان ماند!

آخ که گاهی آدم کاری رو شروع میکنه بعد از چندی بجای منفعت ضرر هم میکنه!

در مملکت ما کشاورزی از این دسته، مخصوصا اگر دیمی کاری باشه! نمی دونی که بارون میاد یا نه!  بارون معمولا نمیاد و یا اگر بیاید آفت دیگری محصول رو میبره. بالاخره کشاورز همیشه در بعضی جاهای آذر بایجا آه و نالش بلند است!

من رسما کشاورزی نکرده ام. شنیده ام که گاهی دولت و برخی ارگانها بداد کشاورزان زیان دیده می رسند! در هر صورت این خشکسالی و بی بارانی همیسه در مملکت ما معضل بوده و هست و امسال هم تا امروز از باراندگی خبری نیست!

اول کشاورزی و کشاورز مظلوم  بوده و دوم کتاب و نویسنده! اصلا بگذارید این طوری بگویم که  دو چیز اصلا برای خیلی از مردم ما اهمیت نداشته، یکی کشاورزی و دیگری کتاب و نویسندگی.

کشاورز محصولی را که با هزاران زحمت برداشت میکنه، ازش بثمن بخس خریداری کرده اند و کسانی از آن سود کلانی برده اند که اصلا با زحمتش آشنا نبوده اند!

نویسنده هم  حمایت نمی شده و نمی شود. اصلا در نظر بعضی ها نویسنده گی کار بی خودی بوده! چه معنی داره که یک نفر بجای اینکه برود دنبال کار درست حسابی، بنشید و با نوشتن کتاب و مقاله اعصاب خود را داغان کند و بعد کسی پیدا نشود که بخواندش و یا ...

این تصویر پروانه ساخت فیلم افترا است که اداره ارشاد لطف فرموده اند. انگار نویسنده ای در کار نبوده!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٢
تگ ها : عکس ، نقد و نظز

پرنس جان از همه فقیر تره!

پرنس جان از همه فقیر تره!

خیلی دیگه نمونده ماه مبارک شروع بشه. این ماه فرصتیه انشا الله کمی خودمون رو به خدا نزدیکتر بکنیم، با روزه گرفتن و عبادات و با بجا آوردن سایر فرائض و نوافل.  من بیش از این در این باره نمیگم و فقط به یه مطلب اشاره می کنم و اون هم اینکه  انسان هر کاری رو که می کنه منافعش رو  تو اون کار در نظر می گیره، مثالهاش زیاده و می دونید، این رو تسری میده هم تو کارای دنیویش و هم اخرویش، اگه نماز میخونه بخاطر اینه که اگه نخونه یه راست می برنش تو جهنم و مار و عقربا میفتن تو جونش!... و این ازترس اینکه نره همچو جائی نماز میخونه و بعد نماز هم کلی خدا رو میخونه و قربون صدقه میره تا نبرتش اونجا که نمرود و هامان و فرعون  میره!

یه عده هم نماز می خونن چون اگه نخونن بهشت بهشون نمی رسه، بهشت بهش نمیدن، این آدم دنبال بهشته!

اما برخی نه دنبال بهشتن و نه از ترس جهنم عبادت می کنند! علی علیه السلام می فرمایند تلک عباده الاحرار، این عبادت آزادگان است. این قرد خدا رو لایق پرستش می دونه عبادت خدا رو میکنه چون خدا را اهل برای عبادت می یابد...

برخی هم برای اینکه میخوان بگن عبادان و بجا آوردن فرائض و اجتناب از محرمات توش یه خصوصیاتی هست. مثلا میگن وضو برای این خوبه که نظافت رعایت میشه. یا برای اینکه افراد را تشویق به روزه گرفتن کنند این رو هی متذکرند که روزه  جلو امراض رو می گیره. اما اینها بجای خود، گیریم که نماز و روزه هزاران نفع برای جسم و جان ما و برای دنیا. آخرت ما داره، اما نباید این رو از نظر دور داشت که در وحله اول امر خدا را باید اطاعا کنیم... حالا نفع داشته باشه یا تداشته باشه آنچه باید وا دار به عبادتمون کنه همین نکته است که ما اول دستور خدا رو باید اطاعت کنیم...

مطلب دیگه اینه که ای کاش  تو زندگی آنقدر جرأت وجسارت داشتیم که رک و راس باشیم. اگه این صفت رو در خودمون احیا می کردیم، از شما می پرسم چی اتفاقی می افتاد؟

مثلا یکی از من خوشش نمی اومد و صریح می گفت!  چی پیش می اومد؟ من چه حالی پیدا می کردم؟  یا من ایراد  تو کارتون می دیدم، بدون رو در بایستی اظهار می کردم.

من فکر می کنم در این صورت دیگه پای غیبت نمی اومد وسط، البته این را باید در نظر گرفت که اگر صفاتی چون حسد و کبر  درش دخیل نبود واین رذائل رو لحاظ نکنیم، دیگه به غیبت و افترا نمی افتادیم. در این صورت تکلیفم با شما معلوم بود، یا خودم رو اصلاح می کردم و یا اینکه راهم را  جدا می کردم. آنوقت رذیله ای بنام غیبت نبود ابدا.

اما حیف که ما عادت داریم یکی به نعل بزنیم و یکی به میخ. رفتار منافقانه داریم و یا اینکه می ترسیم بعدا عواقبش گریبان ما رو بچسبه تو رو در بایستی هستیم. از فلان آدم خوشم نمیاد ولی برای اینکه اگر با اودر بیفتم و یا از کارش ایراد بگیرم، بعدا با ید تاوان  پس بدم، نه تنها ایراد نمی گیرم که هیچ، بلکه تملق میگویم و چاپلوسی هم می کنم.

این در امور خرد  شاید چندان موثر نباشه و بچشم نیاد ولی وقتی پای شئون کلان بیاد میون، چقدر مخرب میشه: کارای خلاف رو می بینیم و چشمامون رو میذاریم رو هم. بیجا تشکر غلط هم می کنیم و ظاهرا هم رو می فهمیم ولی باطنا دشمن خونی همیم...اونوقت یه عده بیچاره از حقشون محروم میشن. حقوقشون پایمال و ضایع میشه...

مثلا من از عملکرد رئیس خوشم نمیاد و می دونم این کاره نیست و الکی نشوندنش رو مسند ریاست و قراره در امور هنری حامی هنر مندا بشه ولی خودش تو باغ نیست. من میام  این آدم رو تملق میگم و اون امر براش مشتبه میشه، خیال میکنه تنها اونه که می دونه هنر یعنی چی. روزنامه و مطبوعات چه جور باید باشه. میاد راهکار نشون میده.  اونوقت چون کامل نیست میاد حب و بغض رو تو ریاستش دخالت میده: از هرکی خوشش بیاد دورش جمع میکنه و از هرکی هم خوشش نیاد طرد میکنه.  اونوقت شمای مؤمن چون دستتون بجائی بند نیست و کسی حرفتون رو گوش نمی کنه میفتین تو غیبت! هی میگی و هی میگی!  اینه که من میگم ای کاش رو دربایستی نبود و همه حرفشون رو ایراد های بجاشون رو رک به هرکی دوس داشتن می گفتن!....

در این باره حرف خیلیه!  سئوال کردم مراسم تجلیل از روزنامه نگارا در روز خبر نگار چه جور بود، گفت: بد نبود! امسال تعداد نشریاتی که شرکت کرده بودند زیاد نبودند. اداره در یک حرکت ابتکاری نشریات جدی پربار را و آگهی نامه ها رو تفکیک ورتبه بندی کرده بود  برتر ین ها  معرفی شدند! گفتم: چه کمکی بهتون کردند و یا قراره بکنند؟گفت: پرنس جان از همه فقیر تره!!!!

 

 بعد در باره نشریه اش صحبت کردیم و گفت که گزارش از رو ستا ها هم تهیه  و درج می کنه و بعد گفت که الان روستا هائی هست که جونهاش علی دائی( خیلی مهمه این آدم را همه بشناسن آ!) را نمی شناختند و فقط یک نفر اون رو می شناخت و گفتم: از چه طریق او را شناختی؟

 گفت: رو پوسته آدامس عکسش بود و زیرش نوشته بودند علی دائی!...

بعد صفری - سر دبیر نشریه خوش خبر-  خندید و گف: ف سوار قاطر بود تو اون سفر، زدش به زمین!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٩
تگ ها : نقد و نظز ، طنز

لا تدخلو من باب واحد

پاسخ من به بنده خدا!

لا تدخلو من باب واحد 

اعوز بالله من الشیطان الرجیم!

وَقَالَ یَا بَنِیَّ لاَ تَدْخُلُواْ مِن بَابٍ وَاحِدٍ وَادْخُلُواْ مِنْ أَبْوَابٍ مُّتَفَرِّقَةٍ وَمَا أُغْنِی عَنکُم مِّنَ اللّهِ مِن شَیْءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَعَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ

 

بنده خدا۱۱:٠۳ ب.ظ - یکشنبه، ۱٠ امرداد ۱۳۸٩

با سلام  خدمت شما برادر عزیز

ببخشید من یه سوال از تون می پرسم  جوابش رو بدین ممنون میشم.

شاید جنبه انتقاد هم داشته باشه ولی ازتون اینو می پرسم شما چرا  وقتتون رو در اختیار جوانها قرار نمی دین؟ جونی که الان بیشتر از هر زمان دیگه به شما نیاز داره!!!  ولی شما غرق در خاطرات خودتون شدین اصلا شاید هم یادتون رفته که در قبال دین و جامعه اسلامی مسئول هستین ،با وجود شماها چرا یک جوان باید سوالهاشو رو از یک وهابی بپرسه، خاطرات  روزانه شما به چه درد  این جوان می خوره ...شما که تجربه کافی سواد کافی در هدایت جوانها رو دارین خدا رو شکر از آخوند های آبدیت هم هسین چرا باید جوان امروز احساس کنه که دین مال چند هزار سال پیشه و  نمی تونه جواب سوالهاش رواز این دین بگیره .......من از تون یه خواهش می کنم  شما جای پدرم من قصد نصیحت و توهین به شما رو ندارم ..فقط می خوام به داد این جوونها برسین .شما که هر روز وبتون رو آپ می کنین گاهی هم سری به  کلوبها و یا چت رومها بزینین  و دست جونها رو قبل از غریبها شما بگیرین .....الان وقتی جونی میره وهابی میشه یا شیطانپرست میشه  بیشترین مسولیتشون باشماست  شما جوابگوی خدا هستین ......اگه شما یک قدم

پاسخ: بنده خدا ! من هم چند بار با این نام برای اینکه نمی خواستم شناخته شوم کامنت دادم! این اولا. در ثانی چرا اسم واقعی ات را نمی گی این هم ثانیا، ثالثا ممنون از شما که قابل دونستی انتقاد کنی. بعدش...آها من با نوشتن خاطرات روزانه ام سبک میشم. من اگر اینها را با نام داستانهای کوتاه می نوشتم که تخصص اصلی من هم هست،از خود راضینیشخند رو دست می بردند حالا چون خاطراتمه بی اعتنا هستند. و دیگر اینکه  انا رب الابل و للبیت ربا!!!

همه اینها بکنار من هم شیوه خاص خودم رو در تبلیغ و ارشاد دارم ممکنه اصلا یک عده ای مرتدم بدونن خوب بدونن و اصلا ناراحت نمی شوم

 

بنده خدا۱:۳٧ ب.ظ - دوشنبه، ۱۱ امرداد ۱۳۸٩سلام

........واقعا نگرفتین من چی گفتم !!!

شما به شناختن من چیکار دارین ...چرا جواب منو ندادین ؟؟؟؟؟؟؟؟/

من نگفتم شما مرتد هستین.....یه پیشنهادی بود که دادم حالاخود دانید.....ببخشید مزاحم شدم

پاسخ: مثل اینکه شما هم نگرفتین من چی گفتم. ناراحت نشین لطفا ! من فکر می کنم شما این طور فرض می فرمائرد که بنده کار و زندگی ام را ول کرده ام و چسبیده ام به این ترنت(!) نه والله من اهداف و علائق دیکری دارم، منتهی این روز ها اگر بیشتر در نت حضور دارم، آن هم جهاتی دارد. در هر صورت، روزانه عده ای از مومنان در خدمتشان هستم و تبلیغ یکی از وظایف من است و آنجه دغدغه شماست دغدغه من و هر معتقد به دیانت اسلام و پیرو اهل بیت می باشد. اما اگر بخواهیم و بخواهم یک شبه هرچه مرتد و شیطان پرست و جن پرست و هرچه از این قبیل است را به راه راست بیاوریم ممکن است از آن سوی بام بیفتیم. اگر بالصراحه به این موضوعات نمی پردازم نه این است که اصلا خطر را احساس نمی کنم بلکه... بماند بقیه اش تا دوباره بیائی ...

هر چند تقریبا می دانم کی هستی

 

همان بقیه ای که گفتم بماند: ... علما در همیشه تاریخ مرزبانان عقیده و ایمان مردم بوده اند و هر زمان در راه زودودن شبهاتِ ظهور کرده  بسیار تلاش کرده اند و بموازات آن، در همیشه مشکلات عقیدتی  برای مومنان درست شده است. چون بنای من در این مقاله به ایجاز و اختصار است و فرصت این را ندارم که به مستندات تاریخی استناد کنم و ازآن گذشته به ناراحتی های ایجاد شده توسط کژ روان وکژ اندیشان هم بپردازم، پاسخی را که چند وقت پیش به یکی از دوستان نتی دو آتشه دادم به شما هم تقریر می نمایم: ایشان بخاطر اینکه من با یکی دیگر از وبدارانِ وبلاگ نویس فعال جوان که از نوشته ها و عکسهای گذاشته شده در وبش خوشش نمی آمد بمن توپید که فلانی اون اله است و بله، باید لینکش را برداری... 

چرا ایشان از دست من ناراحت بود؟ او فکر میکرد حالا که من وب او را لینک کرده ام پس من هم مانند ایشان فکر می کنم در حالیکه من موقتا به اظهار محبت ایشان پاسخ مثبت داده بودم و همه اش در این صدد بودم که با کامنتهائی که می نویسم، به ایشان تذکر بدهم که این رسمش نیست و بالاخره اگر ممکن شد به او بقبولانم که لا اقل در استفاده از تصایر مقداری رعایت عفت و حیا را بکند. بالاخره ما هم مجبور شدیم بنا به جهاتی لینک او را برداریم و  به ایشان اطلاع دادم...

در جواب او نوشتم برادر عزیز شما جوانید و شاید برخی قضایا را بالمعاینه مثل من شاهد نبوده اید! دوستا در برخی جاها (خارج مثلا) رفتند حقایق را بگوش آن کسانیکه غافل بودند برسانند و خیلی جوانان با استعداد و فعالی بودند و از جانشان مایه می گذاشتند، اما چون شیوه درست نبود و میخواستند هر چه زودتر قال قضیه را بکنند و همه را ازدم یکشبه مسلمان، آنهم از نوع شیعه کنند، دچار مشکلات جدی شدند و شاید پروژه در نیمه راه رها شد!

حالا نظر من این است که واقعا باید دقت نمود و هر آن توجه داشت که دشمن بر سر راه جوانان پاک نشسته است.

 من دوست دکتری دارم که ایشان مطالعات مذهبی هم دارد ایشان در این باره می فرمودند که: دشمنی که قصد ربودن عقیده دارد از همان اول نمی آید رک بگوید من عقیده ام این است که میحواهم مثلا ضربه به اصل تشیع بزنیم مثلا ،  ابتدا با عنوان نمودن موضوعاتی مثل آزادی و خدا پرستی و برابری و غیره پیش می آید که  برای هر فطرت سلیمی خوش آیند است و بعد که یار گیری کرد، شروع می کند به اجرای اهداف و مقاصد شوم خودش و این طرف هم که بله گفته نمی تواند عقب بکشد!

از آن منافذی رسوخ می کند که جوان شیعه را گول بزند و احیانا بچه شیعه را از این طریق که خرافاتی است و نمونه هائی بیان کند وخرافه پرستی او را آگراندیسمان کند و از این جهت موفق بشود.

 اخیرا رمانی می خواندم از یک نویسنده غربی که کاراکتر هایش عجیب خرافی بودند. این خرافه پرستی تنها در میان ما رایج نیست و می تواند در همه نقاط و گوشه کنار های دنیا رایج باشد، حالا چرا از این را وارد می شوند؟ برای اینکه گفتن خرافه پرست به یک جوان انگار فحش خواهر مادر به او دادن است! او را ناراحت می کند بالاخص که برخی انتقادات واقعا وارد باشد!

بله باید جوانان را آگاه کرد. باید آنها را متوجه قضایا نمود و در این شکی نیست که حتی صاحبان عقائد فاسده نیز مواظبند همان عقیده فاسدشان بماند! اما باید شیوه ها را و راهکارها را بلد بود. با توهین و تحقیر و فحش و ناسزا نمی شود یک جوان منحرف را به راه راست بر گرداند بلکه باید به او فرصت داد ولی باید مدام مراقب بود و با استدلال  و بالاخره از طریق خودش وارد شد قال الله تبارک و تعالی ( وَقَالَ یَا بَنِیَّ لاَ تَدْخُلُواْ مِن بَابٍ وَاحِدٍ وَادْخُلُواْ مِنْ أَبْوَابٍ مُّتَفَرِّقَةٍ وَمَا أُغْنِی عَنکُم مِّنَ اللّهِ مِن شَیْءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَعَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ[1]

برای اینکه جوانها را متوجه کرد و آنها را از دام شیادان و رهزنان دین و عقیده بر حذر داشت، اولا باید از راهای گوناگون وارد شد دوما صبر و حوصله بخرج داد و.....

***

اما در اینکه خاطرات من به چه درد جوانها میخورد باید عرض کنم که مگر من گفتم: ای جوانها بیائید میخواهم برای شما از خاطراتم بگویم که برای شما مفید است!

من این خاطره نویسی را محملی قرار داده ام برای گفتن برخی نکات. مثلا مراجعه کنید به تربچه نقلی! آنجا گفته شده که یک حدیث باعث شد من تا به امروز که از دوره میان سالی الان می روم به پیری، در من مؤثر بوده. من این نکته رو نمی توانستم خالی بگویم بنظرم خیلی لخت و عور بود! پس لازمه من شیوه ای برای خودم اتخاذ کنم و آنهم بیان خاطرات روزانه و آنهم نه کلش بلکه برشها و بخشهائی، والا اگر همه اش نوشته شود نه وقت ایجاب می کند و نه اصلا عقل اجازه می دهد!

ضمنا چه اشکالی دارد شما هم هر روز بانوشتن خاطرات روزانه تان کلاهتان قاضی کنید!...خجالت



[1] - 69سورة یوسف: و گفت اى پسران من [همه] از یک دروازه [به شهر] در نیایید بلکه از دروازه‏هاى مختلف وارد شوید و من [با این سفارش] چیزى از [قضاى] خدا را از شما دور نمى‏توانم داشت فرمان جز براى خدا نیست بر او توکل کردم و توکل‏کنندگان باید بر او توکل کنند (67)  

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۱
تگ ها : عکس ، نقد و نظز ، مقاله

ظلم جور خواهد بود،حتی اگر...

ظلم جور خواهد بود،حتی اگر...

فکر کردم برنامه دیر شروع می شو، برای همین هیچ عجله ای برای رفتن به تبریز نداشتم.

و شاید علت دیگر تنبلی  بود بخاطر این که، صبحها خیلی زود کارم شروع می کنم و بعد وقتی دوباره به خانه بر می گردم، خسته و کسلم، سعی می کنم دقایقی با چرت زدن، کسر خوابم را جبران کنم!

تا سرم را انداختم روی بالش، خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیدم ممکن نیست بموقع سر جلسه حاضر بشم...

سریع آماده شدم. بعد از اینکه ابو قراضه را کنار خیابان پارک کردم، جلدی رفتم آنطرف خیابان و به یک شخصی اشاره کردم، هنوز کاملا توقف نکرده بود که سوار شدم و حرکت کرد!

...

نگهبان  خودمانی گفت: تو کتابخانه اند!

اول چیزی که جلب توجه می کرد بنر  خیر مقدم بود. و بعدکنار در کتابخانه، درصفحه a4 عبارت محل برگزاری دوره کوتاه آموزشی، راهنما بود.

کتابخانه که سالن جلسه هم هست، از اطراف و اکناف آمده بودند و یکی از سه نفری بودم که دو تا بعد از من آمدند.

آقائی که نمی دانم  کی بود و از کجا آمده بود، اینترنت درس میداد و مدام می گفت: تو اداره با این مشکل و با آن مشکل دست به گریبان بودیم اله وبله و ویروس و کرمهای رایانه ای چنین و چنان می کنند و...

بعد از چند دقیقه که با موقعیت و مکان جدید اخت و بدان عادت کردم، دیدم مطالب بسیار عالی می گوید و خیلی استفاده بردم از درسش، ولی ساعت بعد، وقتی بعد از چند دقیقه استراحت دو باره دوستان برگشتند و کلاس شروع شد، با قطع شدن برق بور شدیم. آخه بدون برق نمی شد وارد دنیای مجازی شد! هیچ وقت نشده بود برق برود، اما امروز که به برق نیاز واقعی بود، قطع شد! جالب اینجاست وقتی استاد کلاس را ترک کرد، برق هم آمد!

بعد از ظهر کلاس عدل الهی بود. استاد مطالب را ذوقی می فرمودند و چون من و بعضی از دوستان مقداری قبلا در این موضوع مطالعه داشتیم، با دقت در بیانات استاد، می خواستم بر اندوخته هایم مطالب جدید دیگری علاوه کنم که دیدم استاد ذوقی مطالب را بیان می کند و من هر بار سئوالات جدید دیگری در ذهنم  پیدا می شد.

یکی از چند نفری بودم که با حواس جمعی کامل گوش میدادم و مدام سئوال می کردم.

استاد سعی میکرد حالت کارگاهی به کلاس بدهد، بدقت گوش می کردم و حتی ابتدا سعی کردم با تند نویسی، حتی حرفی را جا نیاندازم و همه را از رطب و یابس یاد داشت کنم.آخه تند نویسیم بدک نیست.نیشخند اما حیف که دستم زود خسته شد. از وقتی که از حوزه دور شده ام و تمرین ندارم.

چون مطالب ذوقی گفته می شد، ومن سئوالات گوناگونی برایم پیش آمد و ار آنطرف معلوم نبود استاد از کدام منظر بحث را پیش می برد، سئوال کردم:« اسناد حرفاتون را می شنوم ولی راستش تا معلوم نکنید کدام منظر و مشرب مد نظرتونه، جدی نمی توانم مطالبتان را از آن زاویه بشنوم!

بعضی دیگر که هوشیار بودند و چرت نمی زدند اعتراض کردند و گفتند: فلانی بگذار استاد درسش را بگوید! وقت جلسه رو نگیر!

اما خیلی ها هم به آن بعضی ها اعتراض کردند.

استادگفت: بقول شما مشرب کلامی مد نظر من است!

خلاصه، بعد از کلی بگو مگو وآورد شاهد و مثال، و جنگ و دعوا گفت: آقایان این که بگوئیم در دنیا ابدا ظلمی اتفاق نمی افتد خیال واهی است و اصلا امکان ندارد! حتی اگر  زمان امام معصوم هم باشد، با در نظر گرفتن همه جوانب و اطراف موضوع،  ظلم وجور جزئی ظالم و مظلوم خواهد بود!

چون نزدیک استاد نشسته بود، یواشکی و بشوخی گفتم: استاد این را همان اول می گفتید بهتر نبود؟!

دوستان خندیدند!

  

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧
تگ ها : خبر ، نقد و نظز

در جمع ....

(این پست، قسمتی از پست قبل است)

در جمع

گروه جهادی خادمان  ام ابیها (س) دانشگاه مذاهب اسلامی تهران

خیلی تحویلمان گرفتند. مسئولشان کمی در باره گروه برای ما صحبت کرد. از عدم مماشات و همکاری مسئولین شهرستان گله مند بود. می گفت: هر جا رفته ایم مدام به آنجا سر می زنیم، ولی از اینجا که بریم پشت سرمان را نگاه نمی کنیم!

در عوض   آقای فیاض  کلی تشویق کرد و قول داد کمک کند و آنها راضی و خوشنود منطقه را ترک کنند!

... جاتون خالی وقتی دیدم دیوار مدرسه را که کنارش چادر زده بودند، به رنگ آغشته اند، یکدفعه هوس کردم چیزی رو دیوار خطاطی کنم. سر پیری و معرکه گیری!

بالاخره شاید می ترسیدند که دیوار را خراب کنم و نه انتظار داشتند که یک آخوند بتواند خوب بنویسد، یک قلم  نقاشی و در یک ظرف کوچک رنگ آبی پلاستیکی دادند دستم و هی به آقایان و اعضاء گروه گفتم بگویند چه بنویسم. از هر دهنی آوازی بیرون  آمد، بالاخره بعد از جند سال، یعنی حدود تقریبا ده - دوازده سال، النظافه من الایمان را با خط نستعلیق روز دیوار نوشتم.

نکته: هنر خوشنویسی از آن هنر هائی است که اگر یه روز دست از مشق و تمرین و ممارست  بکشی روز دوم کلی پس رفته ای! باید مدام بنویسی.

بقول معروف: ای که میخواهی شوی خوشنویس

هی بنویس و بنــــــــــــــــــــــــــویس و بنویس!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٤/٢٥
تگ ها : عکس ، نقد و نظز

جنگ نتی و باقی قضایا

جنگ نتی و باقی قضایا

 .. . من از او ن ادمای تو در تو نیستم ا. فقط  در مرز هالو بودنم. صاف و ساده ام. می دونم حتما خواهی پرسید چرا این حرف رو می زنم.

چون  گاهی یک چیزهائی میگی که تنم می لرزه تو حرفات یه شیطونک ورجه وورجه می کنه و منو می ترسونه ...

دیشب قبل از اینکه در گیری بشه و کاسه کوزه ها رو سر وبلاگم بشکنه رفتم پارک البته بعد از نماز مغرب و عشا با ابو قراضه و یا پرچم راجا... اِاِاِاِ عجب آدم بی خیالیم من! این اسم رو آقا پور رضی گذاشت رو ماشینم و من خیلی خوشم آمد و هروقت بخوام در باره ماشینم بنویسم بلا اراده ماجرای آمدن ایشان به دفتر و گفتن ماجرای مسارفتشان به هندوستان یادم می افته، و ایشون نمی دونید چقدر آقا ست من باید از ایشون عذر بخوام می دونید چرا؟ واسه اینکه در هر مناسبتی قبل از همه ایشون اس ام می کنه و من هم بعد از اینکه  خوندم با خودم عهد می کنم حتما چند دقیقه بعد جواب بدم که معمولا یادم میره و هر وقت هم مثل گرگ گرفتار چماق، ایشون رو (معمولا در کوچه صمصامی) می بینم یه بهانه ای میارم و مثلا عذر می می تراشم و میگم: چشمام ضعیفه!...

 خوب گیرم چشات ضعیفه ، اما طور دیگه نمی تونیستی ابراز محبت کنی!

چهار تا اس ام در عرض نیم ساعت! نشسته بودم پشت کامپیوتر و داشتم جواب کامنتها رو می نوشتم که دو سه بار گوشی به علامت رسیدن اس ام لرزید، آنهم بفاصله کمتراز چند دقیق! گفتم که آقا پور رضی بود ...

 خوب چی داشتم می گفتم؟ آها... داشتم می گفتم که بعد از نماز مغرب و عشا با ابو قراضه رفتم پارک و بعد آمدم و با اون دوست در گیری پیدا کردم و آخر سر کاسه کوزه ها بر سر  وبم می خواست بشکنه...

بچه ها گفتند میخوان برن پارک. مگه میشد مخالفت کرد! پریروز رفته بودند. دیروز هم که عید مبعث باز بعد از ظهر میخواستند من برسونمشون،می دونین گاهی تمارض جواب میده: بی حالی رو دست آویز قرار دادم،  ! اونا رفتند و مثل همیشه با کا مپیوتر و کتاب ور رفتم. دو کاری که تو خونه باهاش مخالفند!.

همیشه میگن: بابا اینا آب و نون نمیشه. بفکر نون باش که خربزه آبه!...آخه چقدر کتاب و مجله و زور نامه (اشتباه لپیهنیشخند!) گم شدیم لاشون! جمعشون کن... اقلکن اینور اونور نریز!

گاهی هم میگه: وقتی میری بیرون چند تا جعبه سیگار و بیسکویت بیار اینا رو بسته بندی کنیم و بذاریم یه گوشه ای!... من بدم میومده همیشه ولی دیرو روز نامه ها را با اینکه اصلا دلم نمی اومد، تو گونی ریختیم و کتابا رو، کتابائی که هرکدومش برام زنده کننده صدتا خاطره بود رو جمع کردیم تو قوطی ها و گذاشتیم تو انباری. دلم خوشه که چند سال دیگه شدن عتیقه انشا الله!

در این جنگ و بگیر و ببند و غائله کتاب  معمولا تلفات هم هست: خیلی از کتاب هائی رو که در اثر ضرب دیدگی کمی خراب شده اند، دور ریخته می شود!

 یادمه چند وقت پشی رومانهائی رو که با خون دل جمع آوری کرده بودم رو یکجا فروختم به ثمن بخس و بعدش اومدم نشسته بودم و داشتم خودم رو سر زنش می کردم که چرا از دستشان دادی؟! رمانهائی که الان دیگه خیلیهاشون تجدید چاپ نمیشه. مثل: آقچا سازین آقا لاری یاشار کمال و.... و رمانهای  داستا یوسکی و...

بعد خودم رو دلداری دادم که: تو که خیلی وقته رمان  نمی خونی، از اون گذشته جا نداری و خونه ت کوچیکه و غیر از تو هم تو این خونه کسی از کتاب خوشش نمیاد. یعنی اگر خوششون هم بیاد، باندازه تو نیست: مجله رو ورق می زنن و بعد پرت می کنند گوشه ای و زیرپا میمونه و بعد چند روز لاشه ش تو سطل زباله است!..

خوب کجا بودیم؟ می گفتم رفتن پارک و من موندم توخونه برای اینکه کتاب بخونم سایر کارا. اما بعد زنگ زدند و گفتند: بیا و زیلو و گاز پیک نیک یادت نره!... گفتم بعد از نماز انشا الله!..

خوب نهار درست خسابی نخورده بودم و تو دلم قار و قور شروع می شد. خوب غذا میپختند، بخاطر یه شام عالی هم بود می بایست خودم رو  ی رسوندم پیششون!

 وقتی آدم گشنشه تحمل هیچ کی و هیچ کی رو نداره! 

چون گرسنه می شوی سگ می شوی

زشت و بد پیوند و بد رگ می شـــــــوی

الحق مولانا اینو خوب آمده! بعد نماز رفتم پارک. چقدر جمعیت! جائی رو پیدا نکردم ابو قراضه ملقب به پرچم راجا رو پارک کنم. دوسه تا مامور مسئول نظم بودن. یکشون میشناختم.  بهش گفتم و اجازه داد گوشه ای خلاف پارک کنم و برم زود برگردم.

 آخه میگم وقتی پارک می زنید چرا تو فکر پارکینگش نیستن!

مخلص( بفتح میم)، خانواده ها رو چمنا کیپ هم نشسته بودند. بین اون همه جمعیت چه جوری میخواستم پیدا کنم؟ یکی صدام زد...

...شام رو کشیده بودن. به به! دست پخت عروس خانم! گفتم: بشینید.. سر غذا پا نمی شن!...

گفتند: زیلو و...؟

گفتم: مگه جا برای پارک ماشین هست؟... خوب شد یادم انداختین! اگه زود نرم جریمه میشم!..

بعداز شام، بستنی هم خوردیم ....

 ساعت یازده تنها برگشتم و اون در گیری نتی بوجود آمد. بالاخره بهش گفتم: .. . من از او ن آدمای تو در تو نیستم ا. فقط  در مرز هالو بودنم. صاف و ساده ام. می دونم حتما خواهی پرسید چرا این حرف رو می زنم.

چون  گاهی یک چیزهائی میگوئی که تنم می لرزه تو حرفات یه شیطونک ورجه وورجه می کنه و منو می ترسونه ...

از هرچی وب و وبلاگ نویسی بود، داشت عقم می گرفت! یکدفعه تصمیم گرفتم برم و رو دکمه حذف وبلاگ کلیک کنم.  اما عصبانیتم آنقدر ها زیاد نبود، فقط عکس و پروفایل آسب دید که چند ساعت پیش مرمت کردم اما یه شعر به توضیحات زیر تصویرم اضافه کردم.....

بچه ها دیر وقت  بود که از پارک بر گشتند.  

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٤/٢٠
تگ ها : نقد و نظز ، شعر ، عکس

مشکلی در بین نیست!

بسم الله الرحمن الرحیم

رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ... صدق الله العلی العظیم

شیعه علی ابن ابیطالب هم الفا ئزون

گاهی فکر می کنم  با مطالبی که می نویسم ممکن است دیگران درموردم طور دیگر فکر و قضاوت کنند.

این را بگویم که روزی حد اقل خودم پنج شش ساعت مطالعه تفسیری حدیثی دارم و اگر به نت بیام گاهی بیش از چند دقیقه طول نمی کشد الا شبها که بعد از نماز مغرب و عشا گاه دوساعت در نت هستم و به تعدادی از دوستان که سئوالات خصوصی دارند تا آنجا که بتوانم جواب می دهم و برخی نیز مثل دوستان که لینکشان هست میخواهند مثلا در موضوعی حلقه بحث تشکیل می دهیم.

با این وصف اگر من بخواهم فضای وبم عادی و برای عموم باشد این  غیر عادی است ؟ یا باید مطالب مذهبی بگذارم که  سایتهای دیگر قطعا کاملترند و دیگران بخاطر وجود آنها کمتر به وب من مراجعه  خواهند کرد؟

این بد است که من میخواهم با روشی که دوست تر و در نظرم  موثر تر است قلم بزنم، یا باید در این باب هم به حرف دیگران گوش کنم و وبه خواستهایشان تن در دهم و آنطور که دیگران دوست دارند باشم بالاخره مطابق با سلیقه برخی وبم را طراحی کنم و مطلب بنویسم؟ البته تو دل همه پستام مطالب ومذهبی و اخلاقی هست منتها نه مصرح بلکه  طوری که به چشم نزند. بان نشان که در پست پیله به اطبا جواب یک مسئله شرعی را هم دادم! برای تمونه به آن مورد اشاره کردم. به پست های اخیرم مراجعه شود.

من به شیوه ای که احساس می کنم  خوب و  موثر است اقدام به ایجاد وبلاگ کردم ، اما گاه زمزمه های بگوشم می رسد که انگار کسانی اعتراض دارند.

 

مشکلی در بین نیست!

امروز اتفاقی با دوستانی که از حوزه قم تشریف آورده اند و چند صباحی  می مانند جلسه غیر رسمی تشکیل دادیم، البته بدون اینکه از قبل تصمیم گیری کرده باشیم. باز هرکی از راه رسید در جلسه شرکت کرد، و با چائی هم پذیرائی شدند.

یک دفعه نمی دانم بحث از کجا منجر شد به اینجا که در جامعه مشکلات عدیده ای مثل فقر و ف... هست و چند تائی نیز از مشکلات و گرفتاری شخصی خودشان گفتند و بعد تعمیم دادند به احاد جامعه و بلاخره برخی با لصراحه و رک و راست گفتند: آقا مشکلات زیاده از حد است! فقر و نداری دارد خیلی ها را از پار می اندازد. دوا و درمان گران شده . کار برای جوانها  نیست ....

این آقای دکتر مبهوتی[1] حفظه الله کاغذ و قلم در آورد و یاداشت نمود  و بعد با درایت خود جلسه را مدیرید کرد و بان صورت رسمی داد و گفت که هرکس باید چند دقیقه بیشترصجبت نکند تا به یک نتیجه ای برسیم، این طوری که نمی شود!!!

بعد رو کرد به یکی از دوستان و گفت: اول شما بگو مشکلات هست از چه نوعیه و چکار ما می توانیم بکنیم در جایگاهی که هستیم؟

  اون دوست ما شسته و رفته فرمودند: مشکلات زیادی تو جامعه هست...

در اینجا دوست ما فرمودند: یعنی شما می فرمائید عدم مدیریت صحیح باعث و بانی  مشکلات است؟ چند تا از مشکلات را اسم ببر!

- خودتون می دونید و دوستان هم می دانند لاز، ضمنا شنیدید چرا باید دوباره تکرار بشه؟

بعد از کلی بگو مگو  تائید و تکذیب  بالاخره استاد مبهوتی  در یک جمع بندی نظر خودشان را  چنین بیان کردند(خلاصه اش را میارم):

اول: بایذ به وظایف خودمان قیام کنیم...

دوم: نباید چشم خود را بر واقعیت ها ببندیم، و سر پوش بگذاریم. نباید پرده هم بر ضعفها بکشیم! البته نباید بزرگشان هم بکنیم.

در جامعه مشکلات هست، اما نباید ضعفها را بزرگ کنیم! باید مثبت نگر باشیم... باید امید بدهیم! باید ببینیم در این جامعه چه می توانیم بکنیم . مثل انبیا که علما تالی تلو آنانند چه می کردند؟ البته در جامعه بدون شرط! در جائی که همه چیز فراهم است، قیام به وظیفه چندان مشکل نیست،

آیا شرایط سخت تر از زمان شاه است. در آن زمان چه می کردند. در آن زمان،  به وظیفه خود مشغول بودند...

خلاصه من استنباطم از آن همه بحث و گفتگو، و حرفهای دوستان این شد که:  ودر جامعه مشکلات هست و بوده خواهد بود. نه تنها در جامعه ما بلکه در هر جای دنیا هم که بری آسمون از این هم متغیرتر است. باید امید بدهیم و مشکلات را نباید بزرگ کنیم و در ضمن فراموش نکنیم که وظایفی هم داریم که باید بدان قیام کنیم. خلاصه بگیم مشکلی در بین نیست و اگر هست آنقدر ها اهمیت ندارند! ... حوب شاید!



[1] - دکتر مبهوتی/ روحانی/ قبل از اینکه معلوم شود در اسارت است  گفتند  شهید شده است/چند سال  در اسارت رژیم بعث بود. اخیرا خاطرات  خود را با عنوان دیار غربت منتشر کرده است و گویا فغلا قصه های قرانی را بشیوه خودشان در دست تالیف دارند.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٤/۱۳
تگ ها : نقد و نظز ، عکس

حق با شماست

حق با شماست.

وقتی میگم حق با شماست، حق با شماست! اصلا حق با همه است. این را  بعنوان یک اصل و سخن عمیق حکیمانه  که باید روش کلی جدی فکر بشه، از بنده بپذیرین! همین طور الکی هم نمیگم!  برا ی مدعای خودم دلیل دارم، این تنها من نیستم که میگم حق با شماست و یا حق با همه است! 

شنیدین کسی با زنش دعواش شد و رفتند پیش قاضی و زن اول از شوهره گله کرد که مثلا  خرجی نمی ده ووو، قاضی گفت: حق با توئه، و بعد رو کرد به شوهره و گفت: چی میگی؟... چرا خرجی نمی دی و دست خالی  میری خونه ت. او هم شر وع کرد از بدیهای و از اخلاق و رفتار زشت  و درازی زبان خانمش گفت و گفت، تا اینکه آخر سر قاصی گفت: مثل اینکه حق با توئه ها! کاتبش که مشغول تقریر بیانات طرفین دعوا بود گفت: آقای قاضی! شما که حق را به هردو دادین این که نمیشه!

قاضی روشو بر گردوند طرف او و گفت: مثل اینکه حق با تو هم هست ها!

راستش پست قبلی را ادامه پست قبلتر قرار دادم ولی با اینکه از اول می خواستم ادمه اون پست قبل تر را بنویسم الکلام یجر الکلام شد و موند و ستایش کامنت داد که ای بابا! این کجاش ادامه پست قبل بود؟

 اولا ممنون از ستایش خانوم که با این اعتراضش نشون داد که پستها رو میخونه و دویما از ایشان و سایر دوستان معذر خواهی می کنم و میگم حق باشماست، من خیلی حاشیه زفتم و باید جبران کنم در آینده.

در ثانی، یکی از همشهریان عزیز کامنت دیگری داد و نوشت: شهر ما روستای بزرگی است هم از نظر ظاهر و هم از نظر فزهنگ. به ایشان هم عرض می کنم که حق با شماست.

 خلاصه، من امروز هر جا رفتم و  با هرکس صحبت کردم متوجه شدم حق با اونه:

... داشتم به خونه بر می گشتم که از آنجا دوباره برم دنبال کارم، دیدم رحیم و و حسنی پیش کسوت- حتما میشناسین، همونی که شمر میشه  عکسش رو صفری صفحه اول روزنامش چاپ  کرد بزرگ- نشسته بودند جلو استودیوی کوچک فیلم سازی. بعد از اینکه  رفتم پیششون  آقا فری همونی که باد سبلتانش برد، بما ملحق شد.

آقارحیم بالافور پرید و از داخل استودیو چند تا چار پایه آورد. نشستیم. کلی حرفای قلنبه و سلنبه زدیم اما بازم میگم حق با اونا بود چون من هم هرچی گفتم، گفتند درسته و بعد ماجرای دیروز  و پری روز و پری پری روز(!) رو نقل کردند. گفت: ( خیلی هم عصبانی بود) فلانی و فلانی رفتن نشستن تو دفتر و گفتن اجازه نده فیلم فلان اکران بشه، دستش درد نکنه آقا رئیس هم در جوابشون گفت که اجازه دادم و شما هر چی میحواین بگین. تمام! فیلم اکران میشه، و اونا رفتن دست از پا درازتر.

گفتم : حق با رئیس بوده دیگه. اونه که میتونه اجازه بده یا نده!

گفتند:درسته!

بعد در ادامه گفت: ...  چقدر دریده ان... با اینکه نمی خواستن فیلم اکران بشه اما دیروز، همون که یقه می دراندو نمی خواست  فیلم اکران بشه، گفت:من  فلانی رو باید ماچ کنم!...

گفتم: حق با توئه، کارش بد بوده و شایدم حق با اون بوده و حتما برا خودش دلیل داشته.

گفت: حق با شماست!

حالا اگر شما این پست رو حوصله بخرج دادین و خوندین و نپسندیدین، وگفتین: چیزی دست گیرمان نشد، حق با شماست!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٠
تگ ها : نقد و نظز ، طنز ، عکس

پیله به اطباء

ادامه پست قبلی.

پیله به اطباء

قبل از همه میخواهم  اعترافی  بکنم : هیچ وقت نوشته هایم را باز نویسی نمی کنم و نهایتا، بعد از اینکه در وبم قرارشان  دادم، دوباره می خوانم و اگر اغلاط املائی و دستوری داشت، به ویرایشش می پردازم که احتمالا تا من بیام و اصلاح کنم چند نفر پست پر غلطم را دیدند و  و بخاطر ا غلاطش قبل از اینکه تا آخر بروند، گذاشتند و رفتند.

و جالب اینکه معمولا هم بیش از یکی دو ساعت رو نوشته هام وقت نمی گذارم، آخه من عجولم! دست خودم نیست!  پس وقتی این جوریه خطا های زیادی تو نوشتمه دیگه!

...یکی از دوستان اومده بود و می گفت: زمونه یه جوری شده؟!

خیلی ناراحت بود!  

گفتم: چه جوری شده مثلا؟

گفت: مریض رو بردم دکتر، اولا با دفترچه هفت هزار تون پول نمره گرفت و بعد وقتی نسخه را داد دستم و دارو ها رو گرفتم و آوردم ببینه، واسه یه قطره ای که تو گلوی بچه چکاند، هزار تومن دست مزد خواست!

گفتم: لابد قطره قیمتش گرون بوده دیگه!

گفت: قطره روخودم از دارو خونه گرفته بودم!

گفتم: میشه با این دکتره صحبت کنی و ور دستش باستی و بگی من قطره رو دویست تومن تو گلو هرکه بگه می چکونم...

بعد گفت: چند سال پیش بچه ام مریض شده بود. بردم پیش فلان دکتر. یک سرما خوردگی جزئی داشت و لی ایشون نمی دونم چی فرضم کرد که گفت : بیا معالجه بچه ات رو از ناخن پاش شروع کنیم تا فرق سرش!

چون  احساس کردم ایشون شاید مرا بخاطر قیافم پپه و احمق فرض کرده، برا همین خودم  رو زدم به او ن راه و نگران نشون دادم.

گفتم: دکتر یعنی وضع بچه اینقدر خطر ناکه؟

گفت: انشا الله چیزیش نمیشه... نگران نباش... از فردا کارمون رو شروع می کنیم.

بعد یادداشتی که وقت ملاقات رو تعیین می کرد بطرف دراز کرد . بچه کنارم ایسااده بود. نگاش کردم  ولی دلم برای خودم سوخت. آخه هیچ مشکلی نداشت و بعدها با یکی دوتا مسکن و شربت سینه بکل درمان شد و الان توپ گوللسی کمین دی!(١)  

گفتم بذار من هم یکی بگم، تو مسجد کنار یکی از مومنین نشسته بودم که انگشت شستش رو با یه تکه  پارچه ای  که شاید از رو زمین برداشته وبسته بود و ازم سئوال کرد: هنگام وضو چکار کنم؟

 گفتم: اگه برات ممکنه باز کن و وضو بگیر و اگر ممکن نیست وضوجببیره ای بگیر!

بعد گفتم: چی شده؟

گفت: یه ذره تراشه چوب حین کار رفت زیر ناخنم. انگشتم سیاه شد، رفتم دکتر  و گفت باید انگشتت قطع بشه!... برگشتم و پیه گذاشتم و بستم و چرکش ریخت و اون تراشه هم خودش در اومد و حالا داره خوب میشه!...  

بازم باشه بقیه اش برا بعد.

-------

1- مثل گلوله توپه!!! (در زبان ترکی کنایه از سلامت جسم)

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٩
تگ ها : اخلاق ، عکس ، نقد و نظز

افراط و تفریط

افراط و نفریط

از آدمهای لا ابالی  خوشم نمی آید و انصافا با بنده خدا هائی هم که خیلی میخوان در اجتماع طوری رفتار کنند که  قداست از سر و روشون بریزه نیز آتقدر ها نمی تونم ارتباط بر قرار کنم.  معتقدم:

اندازه نگهدار که اندازه نــــــکــــــــوست

هم لایق دشمنست و هم لایق دوست(...)

این دومین باره که به  بیت فوق استناد می کنم. آخه لبّ کلام در هر زمینه ایه!

و یه شعر عربی دیگری هم هست که باز می خوام برای دومین بار بان استناد کنم:

شیئان عجیبان هما ابر من یخ

شیخ یتصــبی و صبی یتشیخ

دو چیز خنک است: اولی این است که آدم بزرگ ادا و اطوار بچگانه داشته باشه و بچه هم مثل آدم بزرگ، بزرگی کنه.

حلا میحواهم یه داستانی در توضیح موضوع اخیر بگم: یکبار در یک مهمانی حضور داشتم. غذا را حاضر کردند. معمولا آدمها این اخلاق را دارند که در خانه خودشان راحتند اما وقتی در جای دیگر و در حضور جمعی باشند بسیار میخواهند موقر بنمایند.

در آن مهمانی، با اینکه مانعی نبود، مدعوین انگار کراهت داشتند دست بسوی سفره دراز کنند. بالاخره بعد از اینکه غریبی ها کم کم کنار گذاشته شد، صدای چق چق در اثر بر خورد قاشقها بر بشقابهای چینی بر خاست!

اما یک نفر هنوز نمی خواست قید را کنار بگذارد. اتفاقا یک بچه ای بغل دستش نشسته بود و متوجه رفتار این مهمان خجالتی شد. بچه خودش داشت می لنبوند، رو کر به این آقای موقر و با گفتن « خجالت نکش، بخور!»سکوت را شکست!

حالا خودتان حساب بکنید و نتیجه بگیرید که حرف این نوجوان تا چه اندازه یخ بود!...

در هر اقدامی میشه هم افراط کرد و هم تفریط.

وامروز بعد از نماز مغرب و عشا وقتی به خانه بر می گشتم، در یکی از کوچه ها متوجه تابلوئی شدم که رویش نوشته بود مرکز فلان. نگهداشتم و در را بار کردم ببینم کیا داخل مرکز هستند. بعله چند تا از جوانهای آشنا و فعال آن تو بودند و وقتی متوجه شدند بالفور باستقبالم دویدند و هر چه گفتم بابا نمی تونم وایسم باید برم، گوش نکردند و گفتند الا و بلا باید بیائی چند دقیقه باشی یک چائی لا اقل بخوری!

چاره نبود رفتم و افراد معدودی که بودند پیش پایم پا شدند و با همه بعد از مصافحه و معانقه  نشستم.

در میان آنها دو سه تا از جوانها بودند که ریختشان تو ذوق می زد! سر و وضع آنها با سایرین مغابر و متفاوت بود. کلی ریش و پشم داشتند ودگمه یقه لباسشان را در زیر چانه هم انداخته بودند و تنها این ریششان نبود که انبوه و تولستوئی بود، زلفهایشان نیز قابل بافتن بود...

چه می توانستم بگویم. سر و صورت متعلق بخودشان بود و به من دخل و ربطی نداشت و هر طور که دوست داشتند می توانستند دراز و یا کوتاه نگهدارند، اما مطلبی که هست این است که با خود می گفتم: ای کاش ان جوانها حد اقل مقداری توجه به سر و وضع خود می نمودند و این طور بی مبالاتی نشان نمی دادند!  آیا با فرهنگ ما  درست کردن سر و وضع این حوری، همخوانی دارد؟

یا آن عده که زیاد مذهبی نیستند ریش خود را آنطور اصلاح می کنند، آیا چند سال دیگر دریغ و افسوس امروز خود را نخواهند خورد واز خودشان خجالت نخواهند کشید؟...

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٤/٥
تگ ها : نقد و نظز ، عکس ، اخلاق

آدم کشی که راست راست می گرده و هیچ کی نمیتونه بهش بگه بالای چشت ابروست.

آدم کشی که راست راست می گرده و هیچ کی نمیتونه بهش بگه بالای چشت ابروست.

تا بحال هیچ کدام از پستام عنوان به این درازی نداشته! ...

...عوض اینکه بیکار بنشینیم، بیائید در باره دیگران شایعه بسازیم ، بهتر از این است که دست روی دست بگذاریم و هیچ کاری نکنیم. بیائید از غیبت کم نگذاریم و زبانمان را دراز کنیم به  دوسه کیلو متر آنطرفترو...

نمی دانم در کجا خواندم که امام خمینی فرمودند که بعضی ها زبانشان آنقدر دراز است که در خانه خودش نشسته و زبانش دراز شده و رفته خانه همسایه!

 

و یا در باره شایعه سازی در باره این و ان آنقدر هنر بخرج می دهیم که خود ابلیس انگشت بر دهان می ماند!

اصلا آدم تعجب میکنه که این شعایغات چطور درست میشه و کیا روش کار می کنن؟

والله! امروز یکی از دوستان زنگ زد و گفت: از فلانی خبر داری کجاست؟

گفتم: کجا باید باشه، تو خونه ش دیگه!

گفت: شمار شو داری؟

-         چی شده اول صبحی این طور مشتاق  میخوای بدونی کجاست؟

-         والله یه خبر بد، شنیدم باز داشتش کردن!

-         گفتم دیشب ساعت 12 باهاش مکالمه تلفنی داشتم... شما کی شنیدین که باز داشت شده؟... اصلا برا چی گرفتنش؟!

-         دیروز عصر ساعت حدود هفت هشت!

خنده ام گرفت وقتی گفت که بجرم دست داشتن در قتل گرفتنش. چون من او را می شناختم و می دانستم که نه تنها جرعت این را ندارد که به دیگران بگوید بالای چشمت ابروست، حتی از اینکه دیگری را بفهمه ناراحت کرده سهوا، میره هزار بار عذر خواهی می کنه و به این طریق دل طرف رو بدست میاره؟

گفتم: با ایشان تماس می گیرم  و ته و توی قضیه را در می آورم، ولی بدون این هم از اون شایعات  بی اساسه ها! گوشی را گذاشتم.

راستش کنجکاو شدم و می خواستم هر چه زودتر بدانم قصه چیست. به اون آشنا زنگ زدم. گوشی را گفتم بدهند به او، بعد از سلام علیک و احوال پرسی گفتم: پشت سرت شایعه است!

گفت:  چی چی برام ساختن.

گفتم: میگن آدم کشتی! اصلا میگن پرونده ات را دیده اند رو میز دادگاه و دیروز آمدن در خونت و بدستت دستبند زدندو بردنت!

گفت: می دونی، اولا زبان مردم را نمیشه گرفت و هرچی میگن بگن! در ثانی، میدونی که ما مدتی در فلان محل می نشستیم و یه همسایه ای داشتیم...

لازم نبود بقیشو گوش کنم : گفتم: آها! فهمیدم! تو با اون همسایه ای که داشتی، سلام علیک داشتی و بعدا او را بجرم قتل گرفتن!...

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/٢٧
تگ ها : نقد و نظز ، اخلاق

تبریک گفتند و شیرینی خواستند!

تبریک گفتند و شیرینی خواستند!

در پست قبلی گفتم بگو مگوی بسیار با  آقایان – حق یا ناحق- در کیوسک راهنمائی  داشتم، دوتا  جوان آنجا بودند و ساکت که قطعا برای آنها هم مشکلی از قبیل جریمه زیاد پیش آمده بود، ساکت نشسته بودند، آما جناب با تائید خواستن از آنها بحث و گفتگو جنجالی تر شد و آنها شاید بخاطر اینکه نظر مثبت رئیس را جلب کنند به دروغ شهادت دادند که این من بودم که بی احترامی کردم!  رو کردم به آن جوان گفتم: من چه گفتم یادت می آید؟...

هیچ جوابی نداشت اما آقای رئیس برای اینکه او را برای شهادت زور راغبتر کرده باشد گفت: می دانی ایشان کیه؟ گفتم: هرکی میخواهد باشد اهمیت ندارد و فعلا می بینم که دارند حق را زیر پاغ می گذارند و برای اینکه کارشان راه بیفتد دارند جانبداری می فرمایند!...

 با تاکسی به خانه برگشتم. پکر بودم و دوندگیها و گرما کلافه ام کرده بود. خانم گفتند: میخواستی خلاف نکنی؟

گفتم: گفتم درسته!

گفت حالا میحوای چکار کنی؟

-        هیچ! با خط یازده می روم این ور اون ور!... اصلا ما از اول ماشین نداشتیم ا! تمام شد!

در مرخصی بودم، کمی مطالعه کردم و...

کسی در زد و بعد صدایم زد: آقای...

همسایه دیوار به دیوار مان بود. گفت: ماشینت را بردند پارکینگ؟

گفتم: آره، ... بفرما!

سویچ ماشینش را آورد و گفت: بیا این سویچ ماسین من، من موتور رو میبرم و تا هر وقت لازم داشتی ماشین دست تو باشه.

ماشین او دستم بود و کارهای ضروریم را انجام دادم و به خودش برگرداندم. اما سایرین وقتی مرا پشت فرمان ماشین همسایه می دیدند، تبریک می گفتند و شیرینی می خواستند!!

***

هرکامنتی را تائید نخواهم کرد!

 گاهی کامنتها را  بعد از اینکه خواندم بلافاصله تائید می کنم و بعد دوباره مراجعه می کنم می بینم، ایداد بی داد! چقدر اشتباه کرده ام تائید کرده ام و از آن بدتر چقدر ساده بودم که در جواب نویسنده قربان صدقه هم رفته ام، غافل از اینکه  نویسنده کاملا قصد توهین داشته و با دادن کامنت دو پهلو، به ریشم هم خندیده. البته این کار را اکثرا افرادی که شناسائی آنها برایم مقداری سختی دارد، می کنند! ای کاش دوستان هم دقت کنند و هر کامنتی را تائید نکنند، چون بعضی ها مریضند!...

***

 

امالی شیخ مفید را در عرض چهل پنج روز ترجمه کردم!

پریروزدقایقی خدمت استاد بودم، مؤلف بیش از هفتاد جلد کتاب که برخی از آنها به فرانسه ترکی وعربی ... ترجمه شده  است. حجه الاسلام بخشایشی را می گویم!

91827764614874205767.jpg

برخی کتابهایش را بارها خوانده ام. مثل لهوف و ترجمه تفسیر صافی را که در پنج جلد انتشار داده اند.

حدود نیم ساعت بود که درانتشاراتی نشسته بودم، همینکه پاشدم بروم، یک روحانی بلند بالائی وارد شد.

چند دقیقه در خدمت ایشان بودن بسیار مغتنم بود. وقتی مطلع شدند که ساکن مرندم، از عده ای مثل سید حمید 96847124365349932171.jpgحسینی و سایرین نام بردند، و گفتند که اخیرا سفری به مرند داشته اند...

... چند تا سئوال داشتم که جواب گرفتم. یکی در باره شیوه کارشان و اینکه علت موفقیت خودشان را بفرمایند. گفتند: ... اگر موفقیتی است در سایه تلاش بوده و اینکه برانامه های بی خود در زندگی من جای ندارد و از اول از دید و باز دید ها ، مثلا امروز فلان حاجی از زیارت بیت الله برگشته، بخاطر وقت گیری و تلف شدن وقت این جور بازدید ها را کنار کذاشتم. نمی روم!

در ثانی هر روز مطالعه می کنم! بسیار می نویسم. امالی شیخ مفید را در عرض چهل پنج روز ترجمه کردم الان آماده شده است برای چاپ!...

... بعد از اینکه طبقات مفسرین شیعه چاپ شد به پیشنهاد آیه الله سبحانی سه جلد از پنج جلد را خدمت مقام معظم رهبری فرستادم ، بعد از هفت هشت روز از دفتر ایشان گفتند آقا شما را می خواهد. رفتم. تعدادی از علما در محضرشان بودند، خطاب به حضار گفتند: آقای بخشایشی کاری را که همیشه دغدغه خاطرم بوده انجام داده اند و کتاب طبقات مفسیرین شیعه ایشان جوابگواست...

سئوال کردم چرا برخی کتابهای مشهور مثل حیوت الحیوان دمیری ترجمه  نشده آیا بخاطر بعضی مطالب غلو آمیز و... کتاب است و یا علت دیگری دارد، گفتند: تا کنون ما از عقیده مان دفاع کرده ایم. علما آنقدر فراغت نداشته اند که به مسائل دیگر بپردازند. حتی تفسیر هم قبل از علامه طباطبائی آن جایگاه را در حوزه نداشت و علامه به تفسیر اهمیت داد...

الان جای علومی در حوزه خالی است.علامه مطهری وبرخی دیگر دنبالش رفتند...

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۳/٢٢
تگ ها : نقد و نظز ، عکس

به فرزندم حسن

به فرزندم حسن

به فرزندم حسن که شاید حسن نیست و مصلحتی حسن شده و حسین و مهدی و ناصر و قادر و یا فاطمه و زهرا و ملیحه و  وبالاخره هر اسمی که میخواهد داشته باشد و به همه هم سن و سالهای دختر و پسر او . میخواهم آنها را از اشتباه بدر آورم اگر توانستم دین خود را به هم لباسهای  خود و کسانیکه در سلک روحانیتند هستند ادا کنم و در محضر امام عصر علیه السلام سرم را بالا بگیرم و عرض کنم آقا جان من نوکری از نوکر های تو بودم و یکی از بدترین آنها و همیشه در راهی که قدم نهادم با عشق بوده است. آی آقا و ای مولای من و هر شیعه و محب دیگر در این جهان گذران با حب شما زندگی می کند!

آقا جان من از احادیث آبآی کرام و گرام شما اطلاع دارم که فرموده اند شیعیان و مخصوصا کسانیکه در کسوت علما در آمده اند برای اینکه همیشه  هدفشان این بوده است که دین بماند، مدام  مزاحمت ها و آزار شیاطین را تحمل کرده اند  و حتی حسین ابن ابن علی علیه السلام برای زنده ماند دین محمدی و جد بزگوارش صلای فیا سیوف را بگوش عالمیان رساند و در خون خود غوطه خورد تا این دین زنده بماند...

 وقبل از آن رسول گرامی اسلام حضرت محمد ابن عبد الله صلوات الله علیه باقسام ایذا و آزار های نامردمان مبتلا بود و از هیچ آزاری فرو گذار نکردند. تاریخ مملو و مشحون از ستمها ئی است که بر رسول مکرم رفته و ایشان بحکم انک لعلی خلق عظیم بعد ار فتح همه را بخشید.....

آری! ای دختر و یا پسر گرامی که میگوئی پدرت روحانی است و تو نمی توانی سرت را بالا بگیری و فکر می کنی باعث سرشکستگی توست!  تبلیغتات دشمن این طور جلوه داده است که روحانی کسی است که دست بسوی مردم دراز می کند!

اگر روحانی را یک فرد عادی در جامعه هم تلقی کنیم باز باید قبول کنیم که برای گذران زندگی نیاز های روز مره دارد. نیازهای معمول  مثل سایر مردم. او هم از گوشت و خون است و احساس دارد  ناراحت و خوشحال ... می شود. لباسی که برتن دارد مقدسترین است لباس پیامبر.

من وفتی با مردم و در میان مردم هستم  ندیده ام بی احترامی کنند. هیچگاه احساس نکرده ام آنها مرا به دبده حقارت می نگرند و  یا در مورد من نظرشان چیست. اصلا بدنبال کار خود بوده ام و کاری بکار این و آن نداشته ام که  چه می گویند و چه می کنند و در باره  من چه طور فکر می کنند و آیا مرا قبول دارند یا ندارند و مثل هر روحانی دیگر حتی از اقوام نزدیک خود نیز انتظار نداشته ام و ندارم و میخواسته ام و در راهی که در آن قدم نهاده ام مستقیم پیش بروم. حال تو میگوئی که بخاطر پدرت سرت پائین است. بخاطر اینکه پدرت مومن پاکدامن و محب اهل بیت است شرمنده ای!

بلی پدرت نیازهائی دارد و حد اقل این را قبول داری که مثل هر شهروند دیگر باید از مزایای شهروند بودن برخوردار باشد و او هم باید زندگی کند. این را نه تو می توانی منکر بشوی و نه دیگران. روحانی وظیفه مشخصی بر عهده دارد و آنهم در وحله اول ارشاد و راهنمائی مردم است و باید آنها را  از افتاد ن در گرداب ومنجلاب گناه مانع شود. این وظیفه اصلی اوست!

اما در جامعه همانطور که می دانیم عده ای ( بگوئیم قلیل) بدنبال هواهای نفسانی میخواهند هر طور که دوست دارند رفتار نمایند. برای آنها دین و مسلک نه اهمیت دارد و نه از دیگران بر می تابند. روحانی و افراد صالح عمومابا امر به معروف و نهی از منکر مانع کارهای آنانند و بهمین خاطر آن عده قلیل! روحانی را مزاحم خود می می بیند  و برای همین و بخاطر اینکه راحت تر بتواند هر گ... وگناه و اعمال خلاف را مرتکب شود، علیه روحانی و اصلا علیه هر مصلح دست به تبلیغ  می زند و بزعم خود می تواند  مثلا روحانی را منزوی کرده و او را از سر راه بردارد تا مزاحمی نباشد که مانع اش شود.

این از یک سو و نیاز مندی های روحانی از سوی دیگر و اعنقاد مومنین مخلص  و باور حقیقی  آنان به این مسئله که چون روحانی در نزد خدا از قرب و منزلتی شایسته بر خوردار است ممکن است بعنوان هدیه و یا نذر که خود پیامبر هم از گرفتن آن ابائی نداشت ، پیشکش نمایند و روحانی نیز رد نمی کند و از این باب شیاطن وارد شده و انواع اتهامها را بدو نسبت می دهند، و روحانی را تا حد یک متکدی پائین می آورند.

اگر بگوئیم که روحانی مثلا از مردم نذوراتی دریافت می کند، اولا باید مردمی را سر زنش نمود که روحانی را آنقدر از جایگاهش تنزل می دهد که نذری می دهد، نه روحانی را خیال کنیم که  طمع دارد.

 اصلا مگر سایر اقشار نیست که بخاطر زحمات خود از مردم وجهی  می گیرند؟ پس آنها را هم باید فکر کنیم که موجبات شرمساری خانواده اش را فراهم می کند. مثل دست فروشها و تاکسی رانها که با اخذ مبالغی بسیار ناچیز به جامع و مردم خود خدمت می نمایند.

 در جامعه اسلامی هرکس باهر جایگاه و موقعیتی که دراد برای خود در آمدی دارد و از آن طریق به زندگی خود ادامه می دهد. و روحانی هم بخاطر اینکه خیر و شر مردم را گوشزد می نماید مومنین نذری می دهند نه اینکه خودش بخواهد و اگر جائی چانه زده است بخاطر این است که شانیت او زیر سئوال رفته است. کدام کس است که برای اینکه خدمتی و کار انجام داده بدون مزد او را رها کرده اند؟

من بخاطر اینکه کامنت شما یک مقداری دل مرا  بدرد آورده ه است دیگر در بند این نیستم که جملاتم از نظر دستوری چه بلائی بسرشان می آید. میخواهم همانطور که  احساس می کنم حرفم را می فهمی بنویسم. انشا الله جملات با آب تاب و شیک و زیبا بماند برای بعد انشا الله وقتی انشا بهار و پائیز بنویسیم!

و فعلا این مقدار که فقط نظر بنده است و شاید سایر علماء قبول نداشته باشند، برای شما نوشتم انشا الله بقیه اش را بعدا در خدمتتان خواهم بود.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٦
تگ ها : نقد ، نقد و نظز

کهنه و نو

کهنه و نو

داشتم با ابو قراضه یا همان پرچم راجا که معرف حضور است، چهار نعل بطرف خانه می آمدم در یک لحظه چشمم به به دوستی محترم افتاد که کنار جاده زیر آفتاب ایستاده بود.

رد کرده بودم و لی لازم بود دنده عقب بگیرم ، اما او هم متوجه شد و بطرفم دوید.

دوستی ما بر می گشت به حد اقل به ده دوازده سال قبل.... 

بع از سلا م و علیک و احوال پرسی گفتم: خونه تشریف می برید؟

گفت: هرجا مسیرتون عوض شد پیاد میشم!

گفتم: تعارف می کنی!... نا سلامتی ما از دوستان قدیمی هستیم.... تا در خونتون نرسونم دست بردار نیستم.

جواب یک تبسم ملیح بود...

....

گفت: فلانی کدام ارگان به امور مساجد رسیدگی میکنه؟

گفتم: والله تا آنجا که من می دانم، یکی دوتا نیستن: میراث فرهنگی و اوقاف و اداره تبلیغات و هیئت امناء..

- راستش من در دوتا از مساجد حضور دارم. مسجد... و.... اونجا قرانهای کهنه ی پاره پوره زیاده!... من تعدادی را جمع کردم گذاشتم کنار تا بغل قرانهای نو نباشند. می دانید اینها را کسی نمی خواند که هیچ در کنار قرانهای نو هم تو ذوق می زنن البته در هر صورت کلام الله اند و نمیشه چیز دیگه ای گفت، اما واقعا هیچکی به اینها دست نمی زنه... موندم به کی بگم؟

گفتم: تنها قرانها کهنه و پاره نیست که مشکل سازه  بلکه در برخی مساجد پتو های کهنه و یا فرشهای پاره پوره هم تو ذوق می زنن! من خودم دیدم که در بر خی مساجد چند تا فرش را رو هم انداخته اند! فرش زیری پاره است همون جور سالهاست مونده ... اما قرانها فرق میکنه قضیه شون بخاطر اینکه نباس بی حرمتی بشه از اون طرف، من هم با شما هم عقیده ام، بهتر اینها را اگر شرع اجازه بده که حتما شرع راهی گذاشته جمع کنند اگر تبدیل به احسن میشه کرد، بکنند و الا بدن برای خمیر.... اصلا من در این باره دست بکار میشم! نگهداری کتاب قانون و راه و رسمی داره و الا اگر توجه نشه، این کتاب که اینقدر عزیزه یک وقت می بینی معضلادرست کرد، چون بمرور زمان آلوده می شن. بجای اینکه قاتق نون بشن قاتل جون میشن و ایجاد مریض هم بکنند. بهتره  چاره ای در این باره اندیشیده بشود. الان درند از کتابخانه های عمومی تا آنجا که من می دانم، کتابهای مستعمل و کهنه را جمع آوری و کتابهای نو را جاگزین می کنند.

و جالبه بهت بگم که من تعداد زیادی کتاب داشتم بردم وقف بکنم قبول نکردند بخاطر اینکه بعضی ها احتیاج  به مرمت داشت! کار خوبی می کنند بنظر من کتاب هم عمر مفید دارد، بعد ش باید کنار کذاشت....

رسیدیم به در خونشون ، بعد از اینکه پیاده شد، خم شد و از آنطرف شیشه که مقداری پائین کشیدم گفت:دستت درد نکنه! فردا پس فردا میخوام کاغذ بدم به اداره... شما هم کمک کن!

دستم را روی چشمم نهادم و گفتم:انشا الله!...

توی را داشتم به این فکر می کردم که چرا این در برخی مسائل سهل انگاریم! یادمه که توی خانه ما از وقتی که یادم می آمد، یک جلد قران قدیمی بود که مادرم گاهی صبحها تلاوت می کرد. درشت خط بود قطور. من هم بعد ها آن را تلاوت می کردم.

بعد ها کمی که سنم بالا رفت، متوجه شدم برخی صفحات قران مثلا در گوشه اش رنگ کاغذ فرق دارد. در این باره  سئوال کردم، گفت که این قران  از سالهای دور تو خونه ما بوده و بخاطر اینکه زیاد قرائت می شد، پاره و از ورق شده بود. آقائی بود که آنوقتها قران های پاره را درست می کرد دادیم او از نو ساخت و شیرازه بهش زد...

باید می دیدین! قرانی بود با جلدی ازچرم، که با وسایل آن زمان روی آن نقش و نگار های زیبائی بوجود آورده بودند...

من آن قران را دوست داشتم ودر جلسات قران می بردم ولی بعدها آنرا به کسی دادیم ...  

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۳/٧
تگ ها : نقد و نظز