چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

کام مجوئید

جانب میکده رفتم بسحر گامی چند

دارم از پیر مغان نادره پیغامی چند

هر که هستند بگیتی همگان خودکامند

بعبث کام مجوئید ز خودکامی چند

این چرا گاه نماند که در او می نگری

پار دم کنده روان هر طرف انعامی چند

خوان تهی کرده بمیخانه ی عشقت دل و باز

خواهد از گردش چشم تو زند جامی چند

نیست آهو بخط و خال چمان بل گوریست

پی صیدش بمثل ما همه بهرامی چند

رو سوی قبله و دل مشتعل هر که جز اوست

می کنی کعبه ی دل تا بکی اصنامی چند

مرشد و پیر و مرید و دل سوزان ادیب

همه هستند بسودای غمش خامی چند

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٥
تگ ها : شعر

شعری ترکی از شهریار

میخوام این چند بیت رو که سرایندش شهر یار است، براتون، مخصوصا به دوستانی که اصلا و ابدا ترکی نمی دانند ترجمه کنم. این شعر استاد زیاد پیچیدگی ندارد و بسیار ساده است اما دلنشین. حرف دل است و از دل بر خاسته لا جرم بر دل نیز می نشیند.

آغیز یئمیشی= آعیز بمعنی دهان است و یئمیش هم بمعخی خوردنی.  آغز یمیشی یعنی خوراکی و یا خوردنی.

بیرگون آغیز قالی بوش

لغات: بیر: یک. گون: روز. آغیز: دهان. قالی(قالار): می ماند.

برگردان مصرع: روزی هست که دهان آدم خالی می ماند یعنی چیزی نیست که آدم شکمش را سیر کند.

بیر گون دولی داد اولی

لغات:  دولی: پر، مملو. داد: مزه.

ترجمه مصرع: یک روز هم دهان پر از مزه می شود. یعنی روز ی آدمی فراوان می شود و آنوقت از انواع و اقسام خوردنی ها که قسمتش بوده می خورد.

گون وار کی، هئچ زاد اولماز،

لغات:  گون: هم بمعنی خورشید و هم بمعنی روزاست بسته به قصد و نیتکار برنده ممکن است معنی اول و یا دوم را بدهد.  وار: هست. کی: که. هئچ: هیچ. زاد: چیز، البته در عربی بمعنی توشه است. اولماز: نمی باشد، نیست.

معنی مصرع: یک روز هست که چیزی نیست، یعنی چیزی نداری که بخوری یا بپوشی.

 

گون وار کی هر زاد اولی

لغات: این مصرع لغاتش تکراری است. الا هر: همه چیز.  اولی(اولار) هست یا می باشد.

معنی مصرع: روز هست که هر چیزی هست و پیدا می شود!

بختین دورا، باخارسان

لعات: بخت + ین = بخت و اقبال تو. دورار (دوراندا): بلند می شود. باخار سان: نگاه می کنی( باخماق) نگاه کردن.

معنی مصرع: می گوید هنگامی که بخت بتو رو که آورد، می بینی...

یادلار قوهوم قارداش دی

لغات: یاد+ لار= بیگانگان.  قوهوه: قوم و خویش. قارداش: برارد.  دی: است

بیگانگان قوم و خویشند....

آمما بختین یاتاندا

لغات:  آمما: همان «امّا» است. ترک زبانها سعی می کنند هنگام نوشتن این کلمه بصورت فک ادغام بنویسند که بنظر من دستکاری موارد این چنینی صلاح نیست!  یاتاندا: در وقت خفتن.

معنی مصرع: اما زمانیکه بختت خفته است...

قوهوم قارداش یاد اولی

لغات: تکراری

معنی مصرع: قوم خویش همه بیگانه می شوند

چالیش آدین گلنده

لغات: چالیش: تلاش کن.  آد + ین = نام تو. گلنده: هنگامی که نامت می آید.

معنی مصرع: تلاش کن ( بعد از مرگت) وقتی نامت می آید...

رحمت اوخونسون سنه

لغات: رحمت: مجازا سوره فاتحه. اخونسون: خوانده شود. سنه: برای تو.

معنی مصرع: رحمت  برای تو خوانده شود. حاصل: سعی کن چنان زندگی کنی که وقتی نامت جائی برده شود بگویند خدا رحمتش کند.

دنیادا سندن قالان

لغات: دنیادا: در دنیا(دا= در)  سندن: از تو (دن = از) قالان: ماندنی.

معنی مصرع: در دنیا چیزی که از تو می ماند...

آخیردا بیر آد اولی

لغات: آخیر دا: آخیر+ دا: در آخر، آخر سر. پایان کار.  بیر: یک. آد: نام.

معنی مصرع:  در پایان و در آخر چیزی از تو جز نام نیک نمی ماند

گوردون ایشین اگیلدی

لغات: گوردون: دیدی. ایشین: کار تو، ایش: کار، این: تو. اگیلید: کج شد.

معنی مصرع: اگر دیدی کارت کج شد، و ورق بر گشت...

دورما اکیل، گوزدن ایت

لغات: دورما: نایست. اکیل: جیم شو، برو.  گوزدن: از چشم. ایت: گم شو، از جلو چشم دور شو.

معنی مصرع: نایست و از جلو چشما برو. (مردم تورا نبینند و یا جائی برو که آشنا نداشته باشی) چرا که...

دوستون گوره ر داریخار

لغات: دوستون: دوستت.   گورر: می بیند (حال تو را ) داریخار: دلتنگ می شود.

معنی مصرع: دوستت تورا در آن حال می بیند و ناراحت می شود

دوشمن گوره ر شاد اولی

دوشمن: دشمن، بد خواه.  شاد: شاد، خوشحال.

دشمنت در حال می بیند و خوشحال می شود. پس بعتر است وقتی ورق بر گشت و بد اقبالی برای تو رو آورد، فلنگ را ببندی و خودت را گم و گور کنی!

ولی من نمی پسندم. برای اینکه تا زمانیکه آدم خیلی مجبور نشده و خوف جان نباشد نباید جیم بشود چون دشمن و بد خواه خوشحال می شود. شاید بهتر باشد که آدم همان جائی که هست بماند و تماشا کند و ببیند چه پیش می آید! میدان را نباید خالی کرد. امتحان پیش میآید!....

در هر صورت شعر زیبائی است و یک بار دیگر بخوانیم.

 

آغیز یئمیشی

بیرگون آغیز قالی بوش

بیر گون دولی داد اولی

گون وار کی ، هئچ زاد اولماز،

گون وار کی هر زاد اولی

بختین دورا، باخارسان

یادلار قوهوم قارداش دی

آمما بختین یاتاندا

قوهوم قارداش یاد اولی

چالیش آدین گلنده

رحمت اوخونسون سنه

دنیادا سندن قالان

آخیردا بیر آد اولی

گوردون ایشین اگیلدی

دورما اکیل، گوزدن ایت

دوستون گوره ر داریخار

دوشمن گوره ر شاد اولی

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٩
تگ ها : شعر ، شعر ترکی ، شرح

شد شد نشد نشد

ای دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد

دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد

این دختر زمانه که هر دم به دامنی ست

یکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد

این سکه ی بزرگی و اقبال و سروری

یک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد

چون کار روزگار به تقدیر یا قضاست

تقدیر بر مرام تو شد شد نشد نشد

روز ازل چو قسمت هر چیز کرده اند

عیشی اگر سهام تو شد شد نشد نشد

چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر

آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد

زان می که تر کنند دماغی به روز غم

یک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد

دامی به شاهراه مرادی بگستران

این صید اگر به دام تو شد شد نشد نشد

یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش

صبح امید شام تو شد شد نشد نشد

در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم

بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٢
تگ ها : شعر

الغـــــــــیاث

درد ما را نیســــــت درمان الغیــــــاث!  
هجر ما را نیســـــــــــت پایان؛ الغیاث!
دین و دل بردند و قـــــــــصد جان کنند
 الغیـــــاث از جور خوبان! الغـــــــــیاث!
در بهای بوســـــــــــــه‌ای جانی طلب
می‌کنند این دلســـــــــــــتانان الغیاث!
خون ما خـــــوردند این کافــــــــــردلان 
ای مسلــــــمانان! چه درمان؟ الغیاث!
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
 گشتـــه‌ام ســـوزان و گریان؛ الغیــاث

الغیاث: ( اَ ) [ ع . ] (صت .) فریاد! وای (فرهنگ فارسی معین)




 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢
تگ ها : شعر

گرگ، گرگ را نمی خورد....

اشعار حکمت آمیز از اما علی ابن موسی الرضا علیه السلام

می گوئیم زمانه خراب شده و مردم بد شده اند و اخلاق و فضائل و مکارم از میان برداشته شده و دشمنی ها آشکار گشته و بالاخره صدها عیب و ایراد بر پیشانی زمانه می نهیم و آنقدر این حرفها را از این و آن می شنویم  و تکرار می کنیم که گوئی واقعا این گونه است و چاره ای جز تحمل و تسلیم نیست.

اما اگر قدری دقیقتر به تفکر و اندیشه بپردازیم خواهیم دید که این عیب ها در خود ماست که باز تاب آنرا در زمان و زمانه و روزگار مشاهده می کنیم و بدان نسبت می دهیم.

اگر در جائی ظلم هست ظالم جز از ماست؟ اگر اخلاق و رفتار را و حقوق دیگران رعایت نمی شود این موضوع غیر از این است که ما خود انسانها هستیم که باعث و بانی این معضل و مشکل هستیم؟

بن المتوکل، عن علی، عن أبیه، عن الریان بن الصلت قال: أنشدنی الرضا علیه السلام لعبد المطلب:

یعیب الناس کلهم زماننا

و ما لزماننا عیب سوانا

نعیب زماننا و العیب فینا

و لو نطق الزمان بناهجانا

و ان الذئب یترک لحم زئب

و یأکل بعضنا بعضا عیانا

لبسنا للخداع مسوک طیب

فویل للغریب اذا اتانا

مردم همه بر روزگار عیب می گیرند و روزگار ما هیچ عیبی جز ما ندارد بر روزگار عیب می گیریم وعیب در ماست و اگر روزگار می توانست با ما سخن بگوید هجومان می گفت: گرگ گرگ را نمی خورد اما برخی از ما آشکارا برادر خود را دریده و می خوریم! لباسهای پاکیزه می پوشیم وای بر غریبی که بر ما وارد گردد!

قال الراوی حضرنا مجلس علی بن موسى الرضا علیه السلام فشکى رجل أخاه فأنشأ یقول: اعذر أخاک على ذنوبه

حَضَرْنَا مَجْلِسَ الرِّضَا , رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ فَشَکَا رَجُلٌ أَخَاهُ فَأَنْشَأَ الرِّضَا یَقُولُ :

 اعْذُرْ أَخَاکَ عَلَى ذُنُوبِهِ وَاسْتُرْ وَغَطِّ عَلَى عُیُوبِهِ

وَاصْبِرْ عَلَى بَهْتِ السَّفِیهِ وَلِلزَّمَانِ عَلَى خُطُوبِهِ

 وَدَعِ الْجَوَابَ تَفَضُّلا وَکِلِ الظَّلُومَ إِلَى حَسِیبِهِ

واعلم بأن الحلم عنــــد الغیظ أحسن من رکوبه

برای خطاهای برادرت عذر بتراش و بر عیبهای او پرده بپوشان جواب را رها کن و ظالم را برحسابگرش واگذار و بدان که بردباری در وقت غضب بهتر است از ارتکاب به آن

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢۳
تگ ها : شعر ، اخلاق ، حدیث

زلزله

 

 

تهمینه خانم تازه در اتاق رستم خان را باز کرده بود و  شروع کرده بود به   ناز و دلال و لی لی به لالای رستم گذاشتن که تو اله و بله ای ....

یکی دخت شاه سمـــــــنگان[1] منم

ز پشت هژبر و پلنگان منــــــــــم

به گیتی ز خوبان مرا جفــت نیست

چو من زیر چرخ کبود اندکی‌ست!

می گفت من دختر شاه سمنگانم و کسی تا بحال چشمش بمن نیفتاده!

من نمی دانم این تهمینه در دل شب رفته بود سر وقت رستم مدهوش از باده برای چه و چه منظوری داشت؟! حیا هم خوب چیزی است! می گفت که من خیلی آبرو مندم و چشم احد الناسی به من نیفتاده! آخه مادر سهراب، چرا جانماز آب می کشی!؟ واقعا اگر آبرو مند بودی در دل شب تو اتاق رستمی که در آن موقع شوهرت نبود چکار می کردی؟!

کس از پرده بیرون ندیدی مرا

نه هرگز کس آوا شنیـدی مرا

بعد از اینکه خود ستائی می کنه بعد شروع میکنه به تعریف و تمجید رستم. ابیات بعدی را باهم بخوانیم:

به کردار افــــــــسانه از هر کســی

شنیــــــــــدم همی داستانــت بسی

که از شیر و دیو و نهنگ و پــلنگ

نترسی و هستــی چنین تیزچــــنگ

شب تیره تنــها به توران شــــــوی

بگردی بران مرز و هــم نغـــــنوی

به تنـــها یکی گــــــور بریان کنی

هوا را به شمــــــــشیر گریان کنی

هرآنکس که گرز تو بیند به چنگ 

بدرد دل شیر و چنگ پلــــــــنگ

برهنه چـــــــــو تیغ تو بیند عقاب

نیارد به نخــــــــچیر کردن شتاب

نشان کمنــــــــــــد تو دارد هژبر

ز بیم سنان تو خـــــــــون بارد ابر

چو این داستانها شنیــــــــدم ز تو

بسی لب به دنـــــدان گزیدم ز تو

بجستم همـــی کفت و یال و برت

چنین صحنه هائی را در این عصر و زمان می توان گنجاند در این مرز و بوم یانه؟ از هر طرف صدای منتقدین در خواهد آمد که آقا این صحنه ها بد آموزی دارد وا ویلا  وا دینا ...

حالا سئوال اینجاست که چرا از فردوسی  ایجاد این صحنه ها اشکالی ندارد ولی یک صحنه ای که در اوائل کلیدر هست ....

حالا جوابتان هرچه میخواهد باشد، من یکی که از خواندن چنین صحنه هائی عرق  می کنم آنهم از نوع شرمش!

خوب بگذریم. استاد محترمه این ابیات را می خواندند و کلاس سرا پا گوش بود. یک دفعه یکی از میان جمع اعتراض کرد:« استا دیگر بس است زیاد خواندید!»

معنی جمله روشن بود. یعنی گوینده میخواست بفرماید که: خواندن اینها در جمع مختلطخوبیت ندارد!

استاد محترمه هم بحمد الله گوشی دستشان بود و گفتند:« فقط بعضی ابیات را توضیح می دهم.»

بعد دقیقا رسیده بودیم به این بیت که:

تراام کنـــــون گر بخواهی مرا

نبیـــــند جزین مرغ و ماهی مرا

زلزله!!!!!.... زلزله!!!....

مثل اینکه زمین لرزید! سرو صدای ناهنجاری بر خاست!

همه چیز فراموش همه شد! هرکس در فکر خودش بود و فقط میخواست خودش را بیرون برساند! به شتاب از کلاسها بیرون ریختند و میخواستند قبل از اینکه  سقف بر سرشان آوار شود، بیرون بدوند. جالب بود. باور کنید با این که بیم جان بود و می بایست دها پله را پائین بروند و خودشان را نجات دهند. در میان ترس و وحشت خنده ام گرفته بود.

پیش از ما عده ای رنگ پریده در بیرون دیده می شدند. هوا نیمه ابری بود دلچسب!

چیزی که برای من آموزند بود این بود که فهمیدم در شرایط این چنینی، هیچ کس در فکر وقار و متانت خود نیست!

 یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ * یَوْمَ  تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُکَارَى وَمَا هُم[2] ...

 

 

 

 محوطه دانشگاه بعد از زلزله 5 و نیم رشتری  

 

 

 



[1] . شهر قدیمی سمنگان در جنوب شرقی خلم، در ولایت مزار شریف و در طول تاریخ بر سر یکی از راه‌های مهم بلخ بوده‌است.

[2] . الحج. من الایة 1 الى الایة 4

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٩
تگ ها : عکس ، شعر ، اخلاق ، خاطره

خرف باش

چرا مولانا می فرماید میندیش؟   با اون مقامی که داره فکر میکنه حرفشو گوش می کنن! آخه به هرکی میرسی میگه بیندیش!

حالا چکار کنیم؟ شما بگو بیندیشیم یا نیاندیشیم؟

فکر میکنم باید گاهی اندیشید.

اونجا که امور دست خداست، باید زیاد خود را از تک و تا نیانداخت، ولی اونجا ها که باید فکر کرد، مثل عواقب امور و غیره باید خیلی خیلی تفکر نمود!

اصلا عاقل آنست که اندیشه کند پایان را! تفکر ساعه خیر من عباده سبیعن سنه یعنی چه؟ اونجا که تو خطر میفتی، عقلت رو بکار نگیری، عاقل نیستی!

پس اینکه گفتم باید گاهی نیاندیشید اونجاهائیه که کاری از دستت بر نمیاد و اونجاهائیکه باید بیندیشی، جاهائیه که مبادا در ورطه هلاکت بیفتی! مقدرات دست خداست اما بهشت رفتنت دست خودته! باید فکر کنی کاری رو که میکنی، تو رو کجا می بره. اگه او کار از منهیات  باشه در بارهش فکر کن اگر انجامش دادی یک راست می بردت تو جهنم، باید فکر کنی!

میندیش مینـــــدیش که اندیشـــه گری ها                                

چو نفــــطند بــــسوزند ز هر بیخ تـــری ها

خرف باش خرف باش ز مستـی و ز حیرت                            

که تا جمله نیـــستان نماید شــــــــکری ها

جنونــــست شجاعت میـــندیش و درانداز                                 

چو شیران و چو مردان گذر کن ز غری ها

که اندیشه چو دامســت بر ایثار حرامــست                            

چـــرا باید حــــیلت پی لقـــــمه بری هــا

ره لقمه چو بســـــــــتی ز هر حیله برستی                                

وگر حـــــرص بنالد بگــــــیریم کری ها

 

در پایان یه دعائی هم بکنیم. دعای محفوظ ماندن از شر انس و جن و... است که هر موقعی بدان می توان مترنم بود خاصه بعد از نماز عشاء که از حضرت امام محمد باقر (ع) روایت شده : اَعُوذُ بِعِزَّهِ اللهِ وَ اَعُوذُ بمَغْفِرَهِ اللهِ وَ اَعُوذُ برَحْمَِه اللهِ وَ اَعُوذُ بِسُلْطانِ اللهِ اِنَّ اللهَ عَلی کَلَّ شَیءٍ قَدیرُ وَ اَعُوذُ بِکَرَمِ  اللهِ وَ اَعُوذُ بِجَمْعِ اللهِ  مِنْ شَرَّ کُلَّ دابَّهٍ صَغیرَهٍ اَوْ کَبیرَهٍ بِلَیْلٍ اَوْ نَهارٍ وَ مِنْ شَرَّ فُسّاقِ العَرَبِ وَ الْعَجَمِ  وَ فُِجَّارِهِمْ وَ مِنْ شَرَّ فَسَقَهِ الْجِنَّ وَ الاِْ نْسِ وَمِنْ شَرَّ کُلَْ دابَّهٍ رَبّی اخِذُ بِناصِیتَها اِنَّ رَبَّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقیم!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱٢/۱۸
تگ ها : شعر ، دعا

از میان خلق یک تن صو فیند

از میان خلق یک تن صو فیند

ما بقی در سایه او می زیند!

اینهم جزو آن دسته از ابیاتی است که  خیلی می چفسد!

مولانا در این بیت که در داستان آن بد بخت خر باخته که پر شور تر از دیگران، صدا به خر برفت و خربرفت بلند کرده بود و با این بیت از تقلید کور کورانه فریادش بلند است که

خلق را تقلیدشـــــــان بر باد داد

ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

می فرماید مدعیان در این دنیا در میان هر قشری بفور یافت می شوند و لاف خبرویت در طریقه ای که در پیش گرفته اند می زنند!

اما فی الواقع اکثر شان مثل ساعتهای مغازه ساعت فروشی اندکه در دیوار از انواع و اقسام ساعتهای مشغول تیک تاک اند که هیچ کدام وقت صحیح را نشان می دهند، عمل می کنند، اما در این میان یکی از آن ساعتها وقت درست و دقیق را می گوید اما او هم در میانشان گم است!

چرا این جوری است؟ برای اینکه دنیای خود را آباد کنند و به نوائی برسند!

مولانا را این درد بفغان وا می دارد و صدا به اعتراض بلند می کند که: این طور نیست که هر کس ادعا نمود پس صادق است:

از میان خلق یک تن صـــــوفیند

ما بقی در سایه ی او می زیند 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
تگ ها : نقد ، شعر

من آنم که ضاک را کاوه کشـت

حجه الاسلام نیر تبریزی زبان حال لاف زنها را ضمن ابیاتی شیرین بیان کرده است که تقدیمتان می گردد:

به بیهوده کوبی تو سندان به مشـت

من آنم که ضحاک را کاوه کـــــــشت

من آنم که شـد حاتــــــــــــم نامــدار

به جود و ســــــخا شــــــهره روزگار

من آنم که رستـــم به اسفــــــندیار

ز تیر دو شاخه جـــــهان کــــــرد تار

من آنم که جالوت را روز جـــــــــنگ

بر افکـند داوود با تیـر و ســــــــــنگ

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
تگ ها : شعر

الموت لا ولدا یبقــــــی و لا والدا


امیر مومنان علی (علیه السلام ) وصى و جانشین پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم اشعار زیر را در سوگ جانسوز پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خواند: 

الموت لا ولدا یبقــــــی و لا والدا
هذا السبیل الى ان لاترى احــدا
هذا النبى ولم یخلد لامـــــــــــته
لو خلد الله خلقـــــــــا قبله خلـدا
للموت فینا سهــــام غیر خاطـئة
من فاته الیوم سهم لم یفته غدا
مرگ نه پدر و نه فرزند را باقى نمى گذارد و برنامه مرگ همچنان ادامه دارد تا همه بمیرند.
مرگ حتى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم را براى امتش باقى نگذاشت اگر خداوند کسى را قبل از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم باقى مى گذاشت او را نیز باقى مى گذاشت ناگزیر ما آماج تیرهاى مرگ که خطا نمى روند واقع مى شویم که امروز مورد اصابت تیر مرگ نشدیم فردا او ما را از یاد نمى برد.

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۱
تگ ها : شعر ، حدیث

زیارت ابی عبد الله

 

ای سایه بلــــــــــــند سرم ای برادرم

 

آیینــــــــــــــه ی ترک ترکِ در بــرابرم
بالم شکسته است و پرم پر نمی زند

اما هنوز مثل همـــــــــــیشه کبوترم

 

((اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُاللّهِ وَ بَرَکاتُهُ))

از حنّان بن سُدَیْر از پدرش منقولست که حضرت صادق - علیه السلام - به من فرمود:« اى سدیر زیارت مى کنى قبر حسین علیه السلام را در هر روز!»

 عرض کردم :« فداى تو گردم نه!»

 فرمود:« شما چه جفاکارید! در هر جمعه زیارت مى کنید او را!»

 گفتم :«نه!»

 فرمود:« در هر ماهى زیارت مى کنید!»

 گفتم:« نه!»

 فرمود:« در هر سالى او را زیارت مى کنید!»

 گفتم:« گاهى از سالها شده که زیارت کرده ام.»

  فرمود:« اى سُدیر! چه جفا کارید شما به امام حسین علیه السلام! آیا ندانستید که حق تعالى را دو هزار هزار فرشته است (و در تهذیب و فقیه هزار هزار فرشته است ) ژولیده مو گرد آلوده که مى گریند بر آن حضرت و زیارت مى کنند وسست نمى شوند و چه مى شود براى تو اى سدیر که زیارت کنى قبر حسین علیه السلام را در هر جمعه پنج مرتبه و در هر روزى یک مرتبه!»

 گفتم:« فدایت شوم بین ما و بین او فرسخهاى بسیار است!»

 فرمود:«  بالا رو به بام خانه ات پس نظر کن به جانب راست و چپ پس بلند کن سر خود را بسوى آسمان پس قصد کن جانب قبر آن حضرت را و بگو :«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُاللّهِ وَ بَرَکاتُهُ» نوشته مى شود براى تو زیارتى و آن زیارت حجّه و عمره است!»

 سُدیر گفت:« بسا شد که بجا آوردم این را در ماه بیشتر از بیست مرتبه!»

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
تگ ها : حدیث ، شعر

یاد ز دوستان چنیـــن خواهی کرد؟

 

ای باد چو عزم آن زمین خواهـــی کرد

رخ در رخ یار نازنین خــواهـــــــــی کرد

از ماش بسی دعا و خدمــــت  برسان

گو یاد ز دوستان چنیـــن خواهی کرد؟

سعدی

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٤
تگ ها : شعر ، رباعی

روئین تنان

روئین تن کیست و چکار می کنه؟ روئین تنان معروف چند تا بودن؟ آیا این قضیه درست است یا افسانه و ساختگیه؟

در طول این پست سعس می کنم به این سئوالها پاسخ بدم و بعد آن سه تن روئین تن و برا شما معرفی خواهم کرد، هرچند میدونم معرّف حضور هستند!

در دنیا روئین تن ها بسیار بوده و هستند! یکی از آنها شما هستید! بله خود شما... اصلا تیر و سنان و نیزه غیره در تن شما کار گر نیست! میگید  شوخی نکنم!  من اصلا اهل شوخی نیستم، مخصوصا امروز که خیلی خیلی حالم گرفته است. یعنی گیر یه روئین تنی افتادیم و خلاصه حال ما رو گرفت  ما عقب کشیدیم و فرار را بر قرار ترجیح دادیم! آخه اون بد جوری روئین تن بود و در تن خودش سر سوزنی نبود که ضربه ما کار گر باشد و ما رو می چلناند اگر وا می ایستادیم، واسه همین گفتیم فلنگ رو ببندیم مقرون به صرفه است!

از گیر ایشان نجات یافته بودیم و باز به یکی دیگر از روئین تنها بر خوردیم که اون از قبلیه خطر ناک تر بود و می تونست خیلی ساده ما رو ناک اوت کنه برا همین باز در رفتیم و پشت سر خودمون رو هم نگا نکردیم.

چرا می خندین! شما اگر جای من بودین، وا می ایستادین؟ من... میگین من هم یکی از روئین تنها هستم!  والله بخدا من در هیچ چشمه ای که من رو روئین تن کنه آب تنی نکرده ام ، بر عکس تو اون آبی که ما رفتیم، خیلی شکنندمون کرد!  ننه ما هم عادت نداشت تدبیر و درایت بکار ببره. اون معتقد بود که بچه رو باید گذاشت به حال خودش تا کم کم بزرگ شه و از خیلی قرتی بازیها خوشش نمی آمد!  من میگم ننه ما فیلسوفی بود که عقاید و تعالیمش رو اگر توفیق می یافت  مردم بکار ببندند، حالا وضع دنیا این طور نبود!

بگذریم اگر فکر می کنین من روئیتن تنم واقعا در اشتباهین!

اگر می گویم شما روئین تن هستید برای اینه که حتما  در یکی از چشمه هائی که آدم رو روئین تن میکنه دانسته یا ندانسته و خواسته و یا نخواسته غوطه خورده این! تو همون یکی از چشمه هائی که یا خودتون و یا دست قضا و یا اصلا دست تقدیر و یا دست دوست و آشنا و فامیل کشندتون تو اون چشمه!:

1- اگر کسی در چشمه پارتی بازی غوطه بخورد، این نه تنها روئین تن می شه، بلکه نانش مدام در روغن خواهد بود! همه بحالش غبطه خواهند خورد و خواهند گفت یالیتنا اوتی مثل ما اوت! هر جا برین و هر کاری بکنین آزادین و مردم کار های خلافتون رو هنر تلقی خواهند کرد و به به و احسن خواهند گفت! اصلا کیه که بتونه بهتون بگه بالای چشمتون ابروست هر چند ابروست!

2- چشمه پول و ثروت! اگر تونستین  مقدار کمی در این چشمه غوطه بخورین دیگه نونتون تو روغنه! هر جابرین حرفتون خریدار داره. کسی مانعتون نیست! خلاصه چشم غُرّتون زهره خواهد ترکاند! الهم ارزقنا ثروه و مالا لا ینفد ابدا!

3- چشمه ی دیگری که آدمی را باز روئین تن میکنه و میشه با ثروت هم بدستش آورد، مدرک است!

زیاد سواد لازم نداره همین قدر که آدم و پارتی داشته باشین و مقداری هم پول پله داشته باشین، در چشمه مدرک می رسین و می شین روئین تن!

و خیلی چشمه های دیگر که نمیخوام شرح و بسط بدم. مثل چشمه دوست و رفیق و بیان و قلم و چاخان و حیله و حقه اوووووه... الی ما شا الله!

خب... بگذریم! حالا اون چند تا بدبختی که همشون در جنگ و زد خورد کشته شدند و آبروشون رفت با اینکه روئین تن بودند، اینان:

1- زیگفرید، قهرمان افسانه ای آلمانها که خط دفاعی معروف زیگفرید در جنگ جهانی دوم (44 - 1939 میلادی) به نام او نامگذاری شده است رویین تن بود. او در چشمه ای که آدمی را رویین تن می ساخت آب تنی کرد و تمام اعضای بدنش رویین شد، ولی هنگامی که برهنه شد تا داخل چشمه شود، در همان موقع برگ درختی از شاخه افتاد و بر پشتش چسبید. موقع آب تنی جای آن برگ که درست مقابل قلبش در مهره پشت قرار داشت رویین نگردید. بعدها دشمن این نقطه ضعف را کشف کرد و بر پشتش تیر انداخت. پیکان حریف در همان جایی که برگ درخت چسبیده بود فرو رفت و از مهره پشتش گذشته بر قلبش نشست و زیگفرید رویین تن را از پای در آورد.

 

2-  "اسفندیار" هم رویین تن بود و در جنگی که رستم پهلوان نامی ایران با وی کرده بود به هر جایش تیر می انداخت کارگر نمی شد.

پرنده افسانه ای ایران، سیمرغ، به رستم خبر داد که اسفندیار هنگامی که در چشمه معروف آب تنی می کرد تا رویین تن شود، موقع فرو رفتن در آب چشمه دیدگانش را بر هم نهاد و به همین جهت چشمانش رویین نشده است. رستم از نقطه ضعف استفاده کرده تیر بر چشم اسفندیار زد و با همان یک تیر کارش را ساخت. آنگاه چنان که در شاهنامه آمده است این طور رجزخوانی کرد:

 

تو آنی کـه گـفـتـی که رویینتنم                        

بـلـنـد آسـمـان بـر زمـیـن بـرزنــم

من از تو صد و شصت تیر خدنگ

بخوردم نـنـالیدم از نــــام و نـنـگ

تو از زخم یک تیر چوب گــــــزین                      نـهـادی سـر خود به قرپوس زیــن

3-  آشیل یا اخیلوس فرزند پله پادشاه میریمیدونها، مشهورترین قهرمان افسانه ای یونان است که نامش با آثار همر عجین شده است.

طبق بعضی روایات مادرش تتیس پس از تولد او با دو انگشت خود قوزک پایش را گرفت و وارانه در رودخانه افسانه ای ستیکس فرو برد و بیرون کشید. بدین جهت تمام اعضای بدن آشیل به جز قوزک پایش که در دست مادر بود رویین گردید. کالکاس پیشگویی کرد که او مقابل شهر تروا کشته خواهد شد. برستم دستانه همین جهت تتیس فرزندش را به صورت زنی به نام پیرا در آورد و به دربار لیکومد در جزیره پیروس فرستاد تا نتوانند او را پیدا کنند و به جبهه جنگ بفرستند.

 

سپاهیان یونان که بدون کمک و یاری آشیل قادر نبودند شهر تروا را فتح کنند از اولیس خواستند و او به لطایف الحیل آشیل را به تروا کشانید و موجب وحشت دشمنان گردید. دیری نگذشت که حریف دریافت تیر به هیچ جای آشیل کارگر نیست مگر یک جا؛ همان قوزک پا یعنی جای دو انگشت مادرش که او را وارانه در آب فرو کرده بود.

یکی از تیراندازان مشهور به نام پاریس یا آپولون که نقطه ضعف حریف را پیدا کرده بود، تیر زهر آلودی درست بر قوزک پای آشیل زد و کارش را ساخت و این عبارت از آن تاریخ ضرب المثل شد.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٢۸
تگ ها : شعر ، اخلاق ، جفنگ

بز نامه

بز به صحرا رود

بز به صحرا رود و بزغـــــاله

کنـــــد از دوری مادر نــاله

دم به دم بع بع و فریاد کـــند

مادر خویش همـــی یاد کند

بز به صحرا برود  با چــوپان

علف سبز خورد و آب روان

چونکه پر شیر  شود پسـتانش

باز می گردد و با چـــوپانش

چون رسد گـله به این آبادی

بزک مـا بدود با شـــــــادی

بزک ما بدود پیشــــــاپیـش

تا دهد شیر به بزغاله خـویش

*

دو دزد برفتـــــــــــند پی آوردن بز

یک دزد دو بز آورد دو دزد یک بز

*

بزک نمیر بهار میاد

کمبـزه با خیار میاد

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/٢۳
تگ ها : عکس ، شعر

دو رباعی از بابا طاهر

دو رباعی از بابا طاهر

عزیزم کاسه‌ی چشـــمم سرایت 

میان هـردو چشمــــم جای پایت

از آن ترسم که غافل پا نهـی تو 

 نشنـــــــید خار مژگانـم بپـــایت

*

گلی که خود بدادم پیچ و تابـش

 باشک دیدگانم دادم آبــــــــــش

 درین گلــشن خدایا کی روا بی

 گل از مو دیگری گیرد گلابـــــش

داستان هایی  در مورد بابا طاهر عریان:

ان الله یامرکم بالعدل و الاحسان

طغرل بیک (شاه سلجوقی) در فتوحاتش به  همدان رسیده و به خدمت بابا طاهر رفته واز او پند و اندرزی خواست. بابا طاهر گفت:« من با تو آن را می گویم که خدای متعال در قرآن فرمود: "انّ اللهَ یَأمُرُکُم بِالعَدلِ وَ الاِحسانِ" با بندگان خدا عدل و احسان کن!» و سپس  لوله ابریقی را که با آن وضو می گرفت شکست و مثل انگشتری در انگشت طغرل کرد و گفت:« برو به یاری خدا پیروز خواهی شد.» تا زمانی که آن انگشتری در دست او بود پیوسته در جنگ ها فاتح و پیروز بود.

چگونه علم یاد می گیرید

 در آغاز جوانی با عشق و علاقه وافر به مدرسه در آمد. سخنان استاد را می شنید و نمی فهمید. به  طلبه ای گفت:«  چه می کنید که به این علوم آگاه می شوید؟!»

 طلبه به شوخی به او می گوید:« بسیار  زحمت دارد، یخ این حوض را شکسته و در سرمای شب غسل کرده و چهل بار سر را در آب فرو می بریم چون بیرون می آییم، اسرار این علوم بر ما مکشوف و فراگیری علم بر ما آسان می گردد!»

 بابا طاهر ساده دل چون شب شد، یخ حوض را شکسته و در آب غسل  کرد و چهل بار سر را در آب فرو  برد و چون از این کار فارغ  شد، نوری بر  قلب او وارد شد.

در فکر شکم نباش

درویشی قصد دیدار بابا طاهر را کرد و به خدمت طاهر رسید. دید همه اطراف طاهر را برف گرفته و لیکن اطراف او تا حدی بر اثر حرارت بدن طاهر برفها آب شده و زمین خشک است .

درویش گرسنه بود و با خود فکر کرد که امروز گرسنه خواهم ماند زیرا نزد طاهر هیچ غذایی نیست. طاهر از فکر او آگاه شد و گفت:« ای درویش اکنون وقت ظهر است نماز را به جا آوریم و در فکر شکم مباش!»

چون از نماز فارغ شدند درویش دید به دعای بابا طاهر جوی آبی پدید آمد و سفره ای کنار آن جوی پهن است و غذاهای الوان و معطر در آن سفره چیده. طاهر گفت:« درویش بسم الله...!»

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٢٠
تگ ها : شعر ، حکایت

مستان همه افتاده و ساقی نمانده!

                السلام علیک یا ابا عبد الله             

شب عاشورا امام از فرزند برادر خود قاسم که گفته بود آیا من هم شهید می شوم، سئوالکرد:«  مرگ در نظر تو چگونه است!؟»

جواب داد:« احلی من العسل!»

فرمود:« فرزند برادر ! آری تو هم در اینجا شهید می شوی!»

 

 عکس

عکسعکس

مستان همه افتاده و ساقی نمانده

مستان همه افتاده و ساقی نمانده

یک گل برای باغبان باقی نمانده

ساقی غریب و میکده می سوزد امشب

یک غنچه یاس گمشده می سوزد امشب

گل بوی زهرا می رسد از سوی مقتل

سوی بهشتم می برد گل بوی مقتل

امشب چکیده روی رگهای بریده

گلهای اشک بانویی قامت خمیده

آتش گرقته دامن طفلی سه ساله

سوی شهیدان می رود با آه وناله

در دست دژخیمی فتاده گوشواره

خون می چکد از گوشهای پاره پاره

اینجا جوانی هاشمی شد ارباً اربا

اینجا به گوش دل رسیده آه صحرا

ذریه آل عبا از یــــــاد رفتـــــــه

خاکستر پروانه ها بر باد رفته

اینجا کبوتر بچه ها تک تک پریدند

اینجا سر یک جوجه را تشنه بریدند

اینجا جدا گشتم خدا از نور عینم

دیدم در اینجا دست و پا می زد حسینم

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٩/٥
تگ ها : عکس ، شعر

در مسیر حرکت به جانب کوفه فرموده است

عینک آفتابی نگا استور

«فَإِنْ تَکُنِ الدُّنْیا تُعَدُّ نَفیسَةً
 فَدارُ ثَوابِ اللّهِ أَعْلی  وَ أَنْبَلُوَ
إِنْ تَکُنِ الأَمْوالُ لِلتَّرْکِ جَمْعَها
فَما بالُ مَتْرُوک بِهِ الْمَرْءُ یَبْخَلُوَ
إِنْ تَکُنِ الاَْرْزاقُ قِسْمًا مُقَسَّمًا
فَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ فِی  الْکَسْبِ أَجْمَلُوَ
إِنْ تَکُنِ الاَْبْدانُ لِلْمَوْتِ أُنـْشِأَتْ
فَقَتْلُ امْرِء بِالسَّیْفِ فِی  اللّهِ أَفْضَلُ
عَلَیْکُمْ سَلامُ اللّهِ یا آلَ أَحْمَدَ فَإِنّی
أَرانی  عَنکُمْ سَوْفَ أَرْحَلُ
 

حضرت در مسیر حرکت به جانب کوفه فرموده است: زندگی  دنیا گرچه نفیس و پربهاست، ولی  پاداش خدا در جهان دیگر بالاتر و پربهاتر است.

و اگر سرانجامِ جمع آوری  مال و ثروت، ترک نمودن آن است، پس نباید مرد بری  آن بخل ورزد.

و اگر روزی بندگان، تقسیم و مقدَّر شده است، پس کمی  حرصِ مرد در کسب، زیباتر. و اگر بدن ها بری  مرگ آفریده شده است،پس کشته شدن مرد در راه خدا چه بهتر. درود بر شما ی  خاندان پیامبر،که من به زودی  از میان شما کوچ خواهم کرد.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٩/٤
تگ ها : شعر

«قاآنى‏» است قایل این شعرها؟

 

- بارد چه؟

- خون!

- که؟

- دیده،

-چه سان؟

- روز و شب!

- چرا؟

- از غم،

- کدام غم؟

- غم سلطان کربلا!

- نامش چه بد؟

- حسین!

- ز نسل که؟

- از على!

- مامش که بود؟

- فاطمه!

- جدش که؟

- مصطفى‏

- چون شد؟

- شهید شد!

- به کجا؟

- دشت ماریه

- کى؟

- عاشر محرم!

- پنهان؟

- نه،بر ملا

- شب کشته شد؟

- نه،روز،

- چه هنگام؟

- وقت ظهر

- شد از گلو بریده سرش؟

- نى،نى،از قفا!

- سیراب کشته شد؟

- نه!

- کسى آبش نداد؟

- داد!

- که؟

- شمر،

- از چه چشمه!

- از سر چشمه فنا!

- مظلوم شد شهید؟

- بلى!

- جرم داشت؟

- نه!

- کارش چه بد؟

- هدایت!

- یارش که بد؟

- خدا

- این ظلم را که کرد؟

- یزید!

- این یزید کیست؟

 

- زاولاد هند،

- از چه کس؟

- از نطفه زنا!

- خود کرد این عمل؟

- نه،فرستاد نامه‏اى

- نزد که؟

- نزد زاده مرجانه دغا

- ابن زیاد،زاده مرجانه بد؟

- نعم

- از گفته ی یزید تخلف نمود؟

 - لا!

- این نابکار کشت‏حسین را به دست‏خویش؟

- نه،او روانه کرد سپهی سوى کربلا

- میر سپه که بد؟

- عمر سعد!

- او بریدحلق عزیز فاطمه؟

- نه،شمر بى‏حیا

- خنجر برید حنجر او را نکرد شرم؟

- کرد،

- از چه پس برید؟

- نپذیرفت از او قضا

- بهر چه؟

- بهر آنکه شود خلق را شفیع

- شرط شفاعتش چه بود؟

- نوحه و بکا!

- کس کشته شد هم از پسرانش؟

- بلى،دو تن

- دیگر که؟

- نُه برادر!

- دیگر که؟

- اقربا

- دیگر پسر نداشت؟

- چرا داشت،

- آن که بود؟

- سجاد!

- چون بُد او؟

- به غم و رنج،مبتلا!

- ماند او به کربلاى پدر؟

- نى،به شام رفت

- با عز و احتشام؟

- نه،با ذلت و عنا!

- تنها؟

- نه با زنان حرم،

- نامشان چه بود؟

- زینب،سکینه،فاطمه،کلثوم بینوا

- بر تن لباس داشت؟

- بلى،گرد روزگار

- بر سر عمامه داشت؟

- بلى،چوب اشقیا

- بیمار بد؟

- بلى!

- چه دوا داشت؟

- اشک چشم

- بعد از دوا غذاش چه بد؟

- خون دل غذا!

- کس بود همدمش؟

- بلى، اطفال بى‏پدر

- دیگر که بود؟

- تب،که نمى‏گشت از او جدا

- از زینت زنان چه به جا مانده بد؟

- دو چیز:طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا!

- گبر این ستم کند؟

- نه!

- یهود و مجوس؟

- نه

- هندو؟

- نه!

- بت پرست؟

- نه!

- فریاد از این جفا

- «قاآنى‏»است قایل این شعرها؟

- بلى

- خواهد چه؟

- رحمت.

از که؟

- ز حق!

- کى؟

- صف جزا

میرزا حبیب الله قاآنى شیرازى(م 1208)

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۸/٢٦

نازک طبع، حلاج گرگ، ماهی فروش دور گرد واللهم اشغل الظالم بالظالم

 گاهی آدم دلش در د می گیرد برای اینکه  می بیند برخی افراد بی ادب را و من اخیرا نمی دانم شاید یا مثل بچه ها شده ام که هر چیزی من رو ناراحت میکنه و قهر می کنم  و یا اینکه واقعا برخی افراد مخصوصا جوانهای این دور زمونه آن معرفت را ندارند که ملاحظه  مسن تر ها را بکنند و نکنند کاری که دلشان بشکند!

باز لابد می پرسین باز چی شده!

اولا عرض کنم که یکی از دوستان که با روحیات ما آشنائی دارد ( اصلا چرا اسمشان را نگویم!) جلال  سلّمه الله را می گویم که مدتی برای نشریه ای که سر دبیری اش را بر عهده داشت، مطلب می دام و او هم انصافا چاپ می کرد و گاهی در دفترش می نشستیم و نهار می خوردیم و از اینجا و از آنجا باهم گپ می زدیم و گفتگو می کردیم، ایشان یکبار رو بمن گفت:

«من چه گویم که ترا نازکی طبـــع لطیف

تا بحدیست که آهسته دعا نتوان کرد!»

ایشان تقریبا متوجه شده بود که اینجانب، یکی از نویسندگان مقالات نشریه اش نازک نارنجی تشریف دارم!

خوب در آن ایام نمی دانم چه مرضی گرفته بودم که واقعا خیلی به ام بر می خورد! بالای سرم پرنده ای کمی تند بال می زد، بدم می آمد!

خوب بگذریم. خلاصه یه عده از دوستان مرا این طوری شناخته بودند  فکر می کردند که من زود رنجم و قیافه های اخم آلود را بر نمی تابم!

چون در این اخلاق و رفتار اسم در کرده بودم، بر خود فرض و واجب کردم دیگه هر طوری است جلو خودم رو بگیرم و در مقابل حماقت ها اصلا اعتنا نکنم و وقار و متانت ظاهریم را لا اقل حفظ کنم!

اما امرو ز و دیروز و پریروز و چند روز قبل و یک هفته قبل و یک ماقبل، بالاخره در ایام و لیالی گذشته هم بسیار بوده اند افرادی که رفتارهاشان من را بور کرد!

خلاصه، به روز ها و هفته ها و ماهای قبل کاری ندارم و ماجرای امروز را تعریف می کنم و تمام!

اولا امروز اینترنتم تا بعد از ظهر قطع بود. این یک مژده براتون چون عوض اینکه وب گردی بکنم، نشستم خواندم استراحت کردم و اس ام اس ها را خواندم.

سر ظهر در زدند. رفتم به در و دیدم یک جوان لاغر اندامی جلو در روی موتور نشسته و دارد برگهائی را زیر و رو می کند و از لایشان یک اخطاری را در آورد و پرسید فلانی. گفتم:« من نیستم ولی بدستشون می رسانم!»

بعد گفتم:« موضوع چیه؟ چرا ایشون رو به داد سرا خواسته اند؟!»

 خم شدم  نوشته های ورقه را بخوانم که ایشان با تغیر و تندی گفت:« برو کنار آقا!»

بعد قیافه اش را ترشوند و صدای از خودش در آورد که انگار من فحش خواهر و مادر بهش داده ام!

گفتم:« مگر من چه کار کردم! چی بشما گفتم؟!»

یادم آمد چون من سابق بر این با چند تا بگو مگو داشته ام ، این بار نیز اگر با این جوان بخواهم بحث کنم، خواهند گفت:« کارش اینه دیگه، هی در گیر میشود!»

چیزی نگفتم! اما ایشان در ادامه گفت:« اگر بخواهم با هر کی یه ساعت صحبت کنم  بکار های  دیگه ام نمی رسم!»

خواستم بگم:« مثل آدم...!»

چیزی نگفتم. باز ایشان گفت:« می دونی به در چند تا خونه  دیگه باید برم!»

نمی دانم شاید ایشان جلو در خانه را با صحن دادسرا عوضی گرفته بود و مثل دادستان که با عتاب و خطاب با مجرم غیر مجرم رفتار می کنند، رفتار می کرد!  بماند....

بعد ش، میخواهم دوتا مطلب بی ربط در ادامه بنویسم.

اول ماجرای آن حلاج (1)گرگ را  تعریف کنم  که در زمستان از خانه اش خارج شده بود برود در روستای مجاور پنبه های مردم را بزند، توی راه گرفتار گرگی می شود و گرگ میخواهد اورا بخورد و او چنین تدبیر می اندیشد که مشته را بر زه کمان حلاجی می زند مثل زمانی که دارد پنبه می زند! گرگ چون این صدای نا آشنا را  می شنود دور می شود. مرد به راه می افتد ولی باز گرگ میخواهد از پشت سر به او نزدیک شده او را بگیرد که باز مرد می نشیند و چک به زه می زند و باز صدا درینگ درینگ گرگ را فراری می دهد.

تا شب هی مرد برای اینکه گرگ را از خود دور کند این کار را می کند. وقتی خسته کوفته به خانه بر می گرد، زن می پرسد:« کار کردی؟»

مرد می گوید:«خیلی!» زن می گوید:« پس چرا با خودت آذوقه نیاورده ای؟»

 می گوید:« آخه امروز حلاج گرگ شده بود!»

دومی ماجرای ماهی فروش دور گردی است که صدای یش را شاه از داخل قصر شنید و به زنش گفت:« میخواهیم از این مرد ماهی بخریم!»

 و زنش گفت:« احمق نشو!... مملکت مال تو است و می توانی هر جور ماهی خواستی برایت بیاورند! ... میخواهی پول به این مرد بد ترکیب  بدهی برای ماهی گندیده؟

 شاه از ندیمانش فرستاد و ماهی فروش را بداخل قصر آورد. زن برای اینکه مانع شود که شاه از او ماهی بخرد از ماهی فروش سئوال کرد:« ماهی تو نر است یا ماده؟»

قصدش این بود که اگر گفت نر است، بگوید ما ماده می خواستیم و اگر گفت ماده است، بگوید نر می خواستیم! اما از آنجا که ماهی فروش از آن زبل ها بود، گفت:« ماهی من نه ماده است و نه نر نر!»

شاه از این جواب خوشش آمد غیر از پول ماهی، چند سکه جایزه هم داد. وقتی میخواست از قصر بیرون برود یکی از سکه ها از دستش افتاد و قل خورد و دور شد و دور خودش چرخید و روی زمین قرار گرفت. مرد ماهی فروش فوری دوید و آنرا برداشت!

زن شاه گفت:« دیدی؟ دیدی!؟ این مرد با اینکه سکه های زیادی گرفت، اما آنقدر طمّاع است که برای یک سکه حضور شاه را فراموش کرد و آنطور بی ادبانه دنبال سکه دوید!»

شاه گفت:« راست گفتنی! خیلی بی ادب است!»

 از ماهی فروش سئوال کرد:« آیا خجالت نکشیدی در حضور ما دنبال سکه دویدی وخم شدی و آنرا برداشتی!؟»

ماهی فروش باز جوابی داد که شاه را خوشش آمد:« من برای سکه ندویدم، بلکه در یک طرف سکه نام پادشاه  حک بود و نخواستم بی احترامی به نام شاه بشود.»

شاه از این جواب متین بسیار خوشش آمد و دستور داد یک کیسه زر دوباره به او صله و جایزه دهند.

زن خواست باز چیزی بگوید، شاه گفت:« هیس! دیگر چیزی نگو که هر چه می کشم از دست تو می کشم!» 

یکی دیگه تعریف بکنم؟! مثل اللهم اشغل الظالم بالظالم را می گویم!

مردی روستائی گاوش را به خانه اش می برد. هوا هم داشت کم کم تاریک می شد و مرد روستائی داشت با قدمهای تند پیش می رفت و  افسار گاورا  محکم در دست داشت و بدنبال خودش می کشید!

ناگهان دزدی مرد روستائی را با گاوش دید و یواش یواش خودش رو رسوند نزدیک مرد و زاغ سیاهش را چوب زد و قصد داشت گاوش رو بدزدد!

مرد روستائی داشت به خانه اش می رفت، گاو و دزد هم بدنبالش. ناگهان دزد دید یکنفر دیگر هم دارد در کنار او  با او می آید! دزد سئوال کرد:« تو دیگه کی هستی؟!»

آن مرد گفت:« دیو هستم و خودم را به شکل آدمیزاد در آورده ام و قصد کشتن این مرد را دارم! تو کی هستی!؟»

- من؟!... من دزدم و میخواهم گاوش را بدزدم!

 - در این صورت می توانیم با هم همکاری بکنیم!

در این وقت مرد روستائی به خانه اش رسیده بود. گاو را داخل طویله برد و زیرش را تمیز کرد و علف  جلو اش ریخت و در را بست و به داخل خانه نزد زن و بچه هایش رفت. دزد و دیو هم منتظر بودند  بمحض اینکه چراغها را خاموش کردند، هر کدام مشغول کار خود شود.

دزد با خود فکر کرد: اگر من منتظر بشوم تا دیوکارش را بکند، اولا دیرم می شود و در ثانی ممکن است اصلا نتواند مرد را بکشد، آنوقت نمی توانم گاو را تصاحب بکنم! بهتر است اول من گاو را ببرم!

دیو هم در این فکر بود که: اگر این مرد اول بخواهد گاو را بدزد، ممکن است سر و صدا ها باعث شوند مرد از خواب بیدار شود، بهتر او اول برود و مرد را بکشد!

بدنبال این فکر دیو خواست جلو بیفتد، دزد مانع شد و گفت:« من اول مرد را دیدم. باید اول من گاو را ببرم بعد تو هر کاری خواستی بکن!»

دیو هم گفت:« نخیر من دیوم باید اول من برم مرد را بکشم!»

به این ترتیب بگو مگوی آنها بلند شد و کارشان داشت به زد و خورد ختم می شد که مرد از خواب پرید و چراغ را روشن کرد و دیو و دزد را در صحن خانه دید و چوب را که برداشت دیو و دزد در رفتند!

به سرو صدای مرد همسایه ها از خواب بیدار شدند و آمدند.  همسایگان از مرد روستائی سئوال کردند:« چطور فهمیدی که آنها می خواستند گاوت را بدزدند و خودت را بکشند!؟»

مرد گفت: من خبر نداشتم! آنها با دعوا و سر و صدا مرا مطلع کردند! 

------

1- حلّاج ، کسى که الیاف پشم یا پنبه را از هم باز و زوائد را از آنها جدا می‌کند. واژه عربى حلّاج به معناى پنبه‌زن، در فارسى و ترکى و اردو نیز به همین معنا رایج است. از این حرفه با عنوان نَدّافى نیز یاد می‌شود. واژه‌هاى متروک فَلْخَنده به معناى حلّاج، و فَلخیدن/ فَلَخمیدن به معناى پنبه‌زدن، نیز در فارسى به کار می‌رفته است. جداکردن و تصفیه پنبه‌دانه از پنبه یا وَش‌کشى، گاه شغل مستقلى است که پیش از مرحله حلاجى انجام می‌شود، اما در عمل این کار با پنبه‌زنى همراه بوده است. حلاجان معمولاً کار لحاف‌دوزى را نیز برعهده داشتند و بدین ترتیب، مجموع این سه کار را باید در ذیل حرفه حلاجى مندرج دانست.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۸/۱٤
تگ ها : مثل ، شعر ، خاطره

چیزیم نیست ورنه خریدار هر شـــــــــــشم

نقل است شش تن از دختران شیرازی کنار قبر حافظ ایستاده بودند و در این باره بحث و گفتگو می کردند که اگر حافظ زنده بود و ما را می دید، کدام یک از ما را انتخاب می کرد،  یکی از ان شش تن گفت که مرا بخاطر چشمان سیاهم می خواست و ان دیگری گفت نخیر من  رو می گرفت بخاطر غب غب و خشگلی ام و ...

بالاخره قرار شد به دیوان حافظ در این باره مراجعه کنند و تفال بزنند. وقتی دیوان را باز کردند این بیت آمد:

شهریست پر کرشمه حوران ز شــش جهت

چیزیم نیست ورنه خریدار هر شـــــــــــشم

*

من دوستدار روى خوش و موى دلکـــــــــــشم

مدهوش چشم مست و مى صاف بى غشــم

گفتى ز سر عــــــــهد ازل یک سخـــــــــن بگو

آنگه بگویـــــــــمت که دو پـــــــــیمانه در کشم

من آدم بهـــــشـــــتیم اما درین ســـــــــــــــفر

حالى اسیر عشق جوانان مهـــــــــــــــــوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شــش جهت

چیزیم نیست ورنه خریدار هر شـــــــــــــشم

شیراز معدن لب لعلـــــــــسـت و کان حسن

من جوهرى مفلــــــــــــــسم از آن مشوشم

ازبس که چشــــم مست درین شهر دیده ام

حقا که مى نمى خورم اکنون و سرخـــوشم

در عاشقى گریز نباشــــــــــد ز ساز و ســـوز

استاده ام چو شمـــــــــــــع مترسان ز آتشم

بخت ارمدد دهد که کشــــم رخت سوى دوست

گیسوى حور گرد فشـــــــــاند ز مفرشـــــــــــــم

حافظ عروس طــــــــــبع مرا جـــــــــلوه آرزوست

آیینــــــــــه اى ندارم از آن آه مى کــــــــــــــشم

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۸/۱۳
تگ ها : شعر ، حکایت

غزل

آمده ام که تا به خود گوش کشان کشـــــــانمت                        

 بی دل و بیــخودت کنم در دل و جان نشانمت

آمده ام بهار خوش پـــــــیش تو ای درخت گل                           

تا که کنار گیرمت خوش خوش و می فشانمت

آمده ام که تا تو را جــــــــلوه دهم در این سرا                            

همچو دعای عاشقان فوق فلک رســـــــــانمت

آمده ام که بوسه ای از صنـــــــــمی ربوده ای                            

بازبده به خوشدلی خواجه که واستــــــــــانمت

 

ادامه مطلب   
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۸/٢
تگ ها : شعر

قُد قُد قُدا ای وای خدا!!!

ابتدا میخوام یک بیتی بخوانم و بعد باهم بنشینیم به گفتگو و در باره این بیت هرچی نظر دارین و می دونین بگین، تا ببینیم به کجا می رسیم:

دارد هزار در صــــــدف دم نمی زند

یک بیضه مرغ دارد و فریاد می زند!

نظرتون چیه؟ بیت خوبیه؟! بلی بیت بسیار با معنی یی است و آدم خوشش میاد. بار دیگر بخونیمش :

دارد هزار در صـــــــدف دم نمی زند

یک بیضه مرغ دارد و فریاد می زند!

خیلی جالبه! من که ازش خوشم اومده و میخوام مدادم این بیته  رو ورد زبانم بکنم!

واقعا ابیاتی هستند که آدم رو از این رو به اون رو می کنه. آدم وقتی اول بار میشنودشون، یه تکونی میخوره! منظورم اینه که آدم وقتی معنی شو یه کم می فهمه به فکر فرو میره. اصلا غرق تو فکر میشه!  بله، بهترین شعر اینه که حد اقل لحظاتی آدم رو ببره اون بالابالا ها! آدم رو دوباره بیادش بیاره که آدمه آخه!!

*

... من هر جا میرم با خودم یه کتابخانه می برم! باور نمی کنید از دوسانی که باهاشون معمولا بیرون می رم بپرسین! مثلا حسین آقا رو اگر گیر آوردین ازش بپرسین امروز جمعه که  باهم رفتین زیارت سید حسن بابا، فلانی چند تا کتاب همراش داشت؟! میگه!

من امروز دوتا بوستان با خودم برده بودم که یکیش رو از حسن آقا دوست من و حسین آقا امانت گرفته بودم و یک بوستان جیبی که پارسال خریده بودم و یک قران کیف دار و چند تا جزوه  و کتابچه کوچک تو جیبم بود!

میخواستم اگر همراهانم قصد اقامه کردندنیشخند، برم تو امامزاده بشینم و سر گرم بشم فارغ از دنگ فنگ باهم بودن!

اینم بگم که  وقت نمی کنم کتابهائی رو کتا حماله الحطبشونم لاشون رو باز کنم! اما امروز بعد از اینکه نهار خوردیم، در گوشه ای اون بوستان کوچلو رو باز کردم و انصافا سعد از ورای سهالها و قرون اعصار اومد واستاد مقابل چشام و شروع کرد به دلداری دادنم! تا اون لحظه  خودم رو خیلی بد بخت می دونستم و بعضی حرفای نگران کننده هم زده بودند سر سفره و دلم گرفته بود. همین آقای سعدی خوش سخنِ خوش بیان و خوش کلام  با اون شکل و شمایلی که رو جلد کتابا میکشنش اومد، واستاد روبروم گفت: 

سعادت به بخــــــــــشایش داورست
نه در چنــــــــگ و بازوی زور آورست
چو دولت نبخـــــــــــــشد سپهر بلند
نیاید به مردانگــــــــــــــــــی در کمند
نه سختی رســید از ضعیفی به مور
نه شیران به سرپنجه خوردند و زور
چو نتوان بر افلاک دست آخـــــــــتن
ضروری است با گردشــــش ساختن
گرت زندگانی نبشــــــــــــته‌ست دیر
نه مارت گزاید نه شمــــــشیر و شیر

راستش همین چند بیت من رو امیدوار کرد. قبل از اینکه این بیت ها رو از بوستان بخونم، یه جای بلندی می جستم خودم رو پرت کنم پائین و خلاصنیشخند! اما این چند بیت آدمم کرد!

احساس کردم دیگه هیچ مشکلی نموند! همه مشکلا بر طرف شد!

راستی اگر با کس دیگه ای مثل خودم می نشستم که اونم مثل من زوار در رفته بود، چه حالی پیدا می کردم بعدش؟!

                              عکس مرغ نبود خروس بجاش گذاشتیم

بعد از این ابیات بود که گفتیم:« پاشیم یه دوری بزنیم تا حال و هوائی کنیم!»

*

اما اون بیته که اول خوندم:  "دارد هزار در صدف..." و اینا رو می گم!  معنی بیته روشنه و هر که بشنفه میگه درسته ها! چقدر این مرغه خودنما است. یه دونه تخم می کنه و بعد شروع می کنه به داد و هوار!

قد قد قوووود.... قد قد قوووود قداااا و ای وای خدا!!!! خیلی بی حیائی میخواد  آدم یه بیضه داشته باشه و بعدش فیگور هم بگیره!

اما...

 اگه خواننده بیت منظورش شما باشین و با این بیت بخواد به شما طعنه بزنه و خودش رو از شما بالا تر بدونه و تلویحا بهتون حالی کنه که خودت رو نباز و مثل او مرغه داد و هوار راه ننداز، شما جوابش  رو چه جوری میدین؟!

من الان یادتان می دهم! بگین شاید یه بیضه نباشه و دوتاست! در سانی اون مرغه و من آدمم! سیُّما (همان سوما خودمان) در این بیت که خوندی "نوعی از خبث درجه"!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٧/٢۸
تگ ها : عکس ، شعر ، خاطره ، اخلاق

احمقى‏ام بس مبارک احمقى است!

احمقى‏ام بس مبارک احمقى است  

که دلم با برگ و جانم متــقى است‏

چند وقت پیش بنا به دعوت دوستی به دانشگاه آزاد رفتم و بعد از اینکه ایشان را ملاقات کردم، بیرون آمدم. در محوطه  آنقدر دانشجوی خانم و آقا اینور  آنور می رفتند که فکر کردم کسی در شهر نمانده و همه دانشجو شده اند و آمده اند مدرک بگیرند.

راه طولانی تا درب خروجی را می خواستم پیاده بروم، اما یک دانشجوئی از پشت سر رسید و توقف نمود و از من خواست سوار شوم! از خدا خواسته بغل دستش نشستم. گفت:« ستاد کجا تشریف می برید؟

گفتم:« از محوطه بریم بیرون ، بعد ببینیم مسیرمون یکیه، یا راهمون رو از هم جدا کنیم؟!»

گفت:« من تا "یکه توکان" می روم استا!»

گفتم:« در این صورت نیم ساعتی من رو باید تحمل کنی!»

گفت:« خواهش می کنم استاد!...» از در بیرون آمدیم. تاکسی ها  و مسافر کشهای شخصی بیرون دانشگاه منتظر مسافر بودند. خواستم از او تشکر کنم و با تاکسی به یکه تکان بروم، ولی می دانستم قبول نخواهد کرد و تعارف خواهد نمود و من هم فکر کردم ماشین خالی است و مسیر هم یکی! مگر خودش نگفت که تا یکه تکان می رود؟! خدا پدرش را بیامرزد که لطف کرد و مرا سوار کرد!

ظاهر آن دانشجو بسیار آراسته بود و از ماشینی که زیر پا داشت، معلوم  بود که از خانواده ای متموّل است و از چیزی کم و کسر ندارد. حالا اگر نمی خواهد موسیقی گوش کند باحترام من است!

توی مسیر بعضی صحبت ها بین ما رد بدل شد و از من پرسید:« چه تدریس می کنید استاد؟!»

گفتم:« من تدریس نمی کنم و دیدن یکی از دوستان به دانشگاه رفته بودم...»

اگر شما هم توی ماشین بودین حتما بعد از اینکه گفتم( استاد نیستم)، متوجه کم شدن یکباره سرعت ماشین می شدین که قطع دارم تأثیر آن سخن بود که کار ترمز  را کرد!

سکوت بینمان برقرار شد. بعد از صحبت های دیگر معلومش شد که در تبریز ساکن نیستم ورئیس هیچدام از ادارات نیز نمی باشم و اصلا  و ....

اینجا بود که فهمیدم دیگر نمی خواهد با آدم مفلوکی مثل من همنشین و همراه باشد. میخواستم بگویم: دستتون درد نکنه، من میخواهم پیاده شوم!»

انگار فکر هم را خوانده بودیم پیش از من او بود که گفت:« حاج آقا باید برگردم دانشگاه، عذر میخواهم که نمی تونم دیگه از این جلوتر بروم!»

خنده ملیحی تحویلش داده و پیاده شدم!...

امروز داشتم در مثنوی تفرج می کردم، بر خوردم به داستان "آن اعرابی... "  باهم این قصه را بخوانیم:

 

بشنوید ای دوستان این  داسـتان

خود حقیقت نقـــد حال ماست آن

قصه‏‌ى اعرابى و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را

یک عرابى بار کرده اشـــــــــــترى

دو جوال زفـــــــــــــت از دانه پرى‏

او نشســـــــــــته بر سر هر دو جوال

یک حدیـــث انداز کرد او را سؤال‏

از وطن پرسید و آوردش به گفــــت

و اندر آن پرسش بسى درها بســـفت‏

بعد از آن گفتش که این هر دو جوال

چیست آگنده بگو مصــــــدوق حال‏

گفت:« اندر یک جوالم گنـــدم است

در دگر ریگى نه قوت مــــردم است!»‏

گفت:« تو چون بار کردى این رمال؟»

گفت:« تا تنها نــــــــماند آن جوال.»‏

گفت:« نیم گنــــــــــدم آن تنگ را

در دگر ریز از پى فرهنــــــــــگ را

تا سبک گردد جوال و هم شــــــتر!»

گفت:« شاباش اى حکیـــم اهل و حر

این چنین فکـــــر دقیق و راى خوب

تو چنین عریان پیاده در لـــــغوب‏؟!»

رحمتش آمد بر حکیم و عــــزم کرد

کش بر اشتر بر نشاند نیــــــــک مرد

باز گفتش:« اى حکیم خــــوش سخن

شمه‏اى از حال خود هــــم شرح کن‏!»

این چنین عقـــل و کفایت که تراست

تو وزیرى یا شهى بر گـــوى راست؟!»‏

گفت:« این هر دو نیـــــــم از عامـــه‏ام

بنگر اندر حال و اندر جامــــــــــــه‏ام‏!»

گفت:« اشتر چــــند دارى چنــد گاو؟»

گفت:« نه این و نه آن، ما را مکــــــاو!»

گفت:« رختت چیسـت بارى در دکان!»

گفت:« ما را کو دُکان و کــــو مکان!»‏

گفت:« پس از نقد پرســـــم نقد چند

که تویى تنها رو و محبـــــــوب پند

کیمیاى مس عالــــــــــم با تو است

عقل و دانش را گهر تو بر تو است‏!»

گفت:« و الله! نیســـت یا وجه العرب

در همه ملکم وجوه قـــــــوت شب‏

پا برهنه تن برهنــــــــــــــه مى‏دوم

هر که نانى مى‏دهد آن جـــــــا روم‏

مر مرا زین حکــمت و فضــــل و هنر

نیست حاصل جــــز خیال و درد سر!»

پس عرب گفتش:« که شو دور از برم

تا نبارد شــــــــــــــــومى تو بر سرم‏

دور بر آن حکـــــــمت شومت ز من

نطق تو شرم است بر اهـــــــــل زمن‏

یا تو آن ســــو رو من این سو مى‏دوم

ور ترا ره پیــــــــــش من واپس روم‏

یک جوالم گنـــــدم و دیگر ز ریگ

به بود زین حیله‏هاى مرده‏ریــــــــگ‏

احمقى‏ام بس مبارک احـــــمقى است

که دلم با برگ و جانم مـــتقى است.»‏

گر تو خواهى کت شقاوت کــم شود

جهـــــد کن تا از تو حکمت گُم شود

حکمتــــــــــى کز طبع زاید وز خیال

حکمتى بى‏فیــــــــض نور ذو الجلال‏

حکمت دنیا فزاید ظن و شـــــــــک

حکمت دینى برد فوق فلـــــــــــک‏

زوبعان زیرک آخـــــــــــــــر زمان

بر فزوده خویش بر پیشـــــــــــینیان‏

حیله آموزان جـــــــــــگرها سوخته

فعل‏ها و مــــــــــــکرها آموخته‏

صبر و ایثار و سخاى نفس و جود

باد داده کان بود اکســــــیر سود

فکر آن باشد که بگــــشاید رهى

راه آن باشد که پیش آید شـــهى‏

شاه آن باشد که از خـــود شه بود

نه به مخزنها و لشکـــــر شه شود

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٧/٢٢
تگ ها : شعر ، خاطره ، اخلاق

الهی عاقبت محمود گردان!!!

 

سعدی :

 الهی عاقبت محـمود گردان 

 به حق صالحان و نیکمردان 

سلمان ساوجی:

 به اقبال آمد این دولت به پایان

 الهی عاقبت محمـــــــود گردان

و فقره ای از توقیع  امام زمان (عج) به عثمان بن سعید
(أَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الْعَمى بَعْدَ الْجَلاءِ، وَمِنَ الضَّلالَةِ بَعْدَ الْهُدى، وَمِنْ مُوبِقاتِ الاَْعْمالِ وَمُرْدِیاتِ الْفِتَنِ)
از نابینایى پس از بینایى، و از گمراهى پس از هدایت، و از رفتار هلاکت بار و فتنه هاى نابود کننده، به خدا پناه مى برم!

 

سلام علیکم

امروز من تهدید شدمنیشخند بعد کلاس و از طرف علی امینی! همون که سال گذشته باهم مقداری بگو مگو داشتیم و همدیگر را متهم کردیم به .... به .... به و به! راستش بعد از جنگ نتی که رخ داد، در دنیای حقیقی همدیگر را دیدیم و باهم ملاقات هائی داشتیم، انگار نه انگار که ما باهم دشمن هستیم. بلی ما پارسال باهم دعوا کردیم و امروز در کنار هم نشستیم.

بعد از کلاس از جمع خواستم استاد رو احاطه بکنند تا یک عکس یادگاری باهم داشته باشم. اکثرا قبول کردند و خانم رحیمی گفتند:« خانمها هم وایستند؟!»

گفتیم:« گفتم همه دیگه...!»

بعد از اینکه عکسی من انداختم و عکسی هم اور علی زادهگرفت. شاید اور علی زاده گفت که باید شب به عکسها تماشا کنم و یا علی آقا بود که تهدید کرد باید عکسها را ببیند در وبلاگ چکاو بلند پرواز!!!!

و این هم عکسها!

از راست به چپ (کسانی را که می شناسم): علی امینی، بازیگر و نویسنده و معلم! با این آقا پارسال میانمون بعد از جشنواره شکر آب شد و امسال کدورت ها میخواهد از بین برود!

بعدی حقیر سراپا تقصیر، (احمد سلطانپور) هستم. مدیر همین وبلاگ! نویسنده می شناسنم و هفت هشت تا کتاب نوشته ام و تعدادی بی شمار داستان و مقاله در نشریات محلی و ملی از من چاپ شده! کتابهام خیلی مهم و مشهور نیستند اما من براشون زحمات فراوانی کشیده ام! کشته مرده مباحث فلسفی و کلامی و عرفانی و اخلاقی و سینمائی و دیگر هنرها هستم!

ضمنا مرا در این عکس اگر در این شکل و شمائل می بینید، شگفت زده نشوید چون خواستم در کنار دوستان راحت به مطالب استاد "ساعی فر" گوش بدم!

بعد از من اونی که داره از پشت سر سرک می کشه، عباسیه! یعنی حسن عباسیه! یا شایدم حسین عباسی... احتمالا حسین عباسی است!

اونقده فیلم ایرانی آبگوشتی دیده، لحن و رفتارش عینهو آرتیست های اون فیلما  شده و نویسنده. و جالب اینجاست که فیلمنامه می نویسه. رحیم عباسی (داداشش) می سازه و رحیم میگه تو دنیا اصلا از این بهتر نویسنده پیدا نمیشه! بر منکرش لعنت! چشم حسود کور! اونجا یادم رفت بگم براش اسپند دود کنه حتما! 

چهارمی استاده! آقای نادر ساعی فر. من فکر می کنم ایشون اسم فامیلیشون رو تغییر داده اند قبلا یک چیز دیگه بوده... در هر صورت بعد از کلاس متوجه شدم با  آقا علی امینی سابقه آشنائی داره، چون خطاب به اش گفت:« نادر جان خدمتتون هستیم آ...!»و نادر جان یک نشانه بود!

 

بعدیش اون دوست ما که چند تا فیلم چشم نواز از نظر بصری ساخته ای کاش اسمش یادم بیاد و فردا متهم نشیم به کم حافظگی!

بعد از ایشون رحیم عباسیه بی نیاز از معرفی! اما این بار  کلاه "باراتائی" به سرش رفتهچشمک

آون خانمی که آخرین نفر ایستاده، خانم رحیمی هستند! بسیار متین و متواضع! هنر مندند! آموزشگاه دارند! نمی دانم به چه مناسبتی ازشون شنیدم کی همی گفتند:« هرکه بی سواد تر صاحب منصبتر!»

من هم گفتم:« هر که بس سواد تر صاحبنظرتر!»

لابد خوششان آمد که با خوش روئی گفت:« احسنت!!»

و در عکس پائینی خانم دیگر مشاهده می شود. خانم بابا زاده. دستی در هنر های تجسمی دارن. نویسنده هستند. فیلم نمی دانم ساخته اند یا نه، اما چند تا از آثارشان را در کتابچه ای که ارشاد انتشار داد، دیده ام!

اما مباحث امروز:

چند تا مطلب برام جالب بود:استاد گفت: هنر مند لحظات بیولوژیک داره. یعنی یک وقتهائی است که هنرمند در خودش حال و حوصله خلاقیت احساس میکنه باید دقت کنه اون ساعات رو از دست نده!

یاد آور این حدیث: اِنَّ لِرَبِّکُمْ فِی أَیّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحاتٌ أَلا
فَتَعَرّضُوا لَها ...

بعد قضیه فارادی هم برام جالب بود.

از لذت اروتیک هم نباید گذشت که ما اونجا تقریبا فهمیدیم لذت اروتیک به ایدولوژیک می چربه و اصلا از دل اروتیک ایدئولوژیک بیرون میاد در سینما. من بحث را ربط دادم به مبحث هنر برای هنر، اما استاد قبول نمی کرد ...

تمام شد. یادتان باشد: نشستم نوشتم و منتشر کردم بدون اینکه از عواقبش نگران باشم!!

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٧/۱٦
تگ ها : عکس ، خاطره ، شعر

افتادگی نـــــــکـــوست؟؟!!

افتادگی نـــــــکـــوست اما بجای خویش

چوبی که نرم گشت، خورد موریانه اش![1]

من یک پیش نهاد به دوستان دارم: کم توی دواوین ادبا و شعرا پرسه بزنین! این کار عاقبت خوشی نداره!  میگن این هم از اون حرفهاست؟! باشه من حرفی ندارم اما پیشنهاد دومم اینه که کمتر کتابهای اخلاقی رو بخونین! میگین این از قبلی هم افتضاح تر است! باشه من حرفی ندارم! پیشنها و یا بهتر بگم راهکار سوم برای زندگی موفق داشتن: اصلا خودتان برای خودتان قواعدی برای خوب زندگی کردن درست کنین وبه هرچه سخن حکمت آمیز تو کتابهاست پوز خند بزنین!

مطمئن باشید من نه عقلم را از دست داده ام و نه خواب آلودم و نه... باور کنین هیچ مشکلی درمیان نیست و هر مشکلی هست توی جامعه ماست و در افرادش!

- اوهووو ... بارک الله به شما! چقدر انقلابی!

- اصلا یکی از مشکلاتی که بین من و دیگران است اینه که هیچ وقت نتونستم عقیدم رو بدون دغدغه بگم و مجبور بودم زبانم رو بجوم و مِنّ و منِ ّکنم و آخر سر هم نفهمن چی می خواستم بگم! این بارخواستم  رک و راست حرف دلم رو بزنم، طوری اوهوووو گفتی و زدی تو ذوقم که حالا حالا ها باید تحمل بکنم تا مرارتش از دلم بره!

- باشه بگو ...  بقول شاعر که میگه: هر چه میخواهد دل تنگت بگو!... اما هذیان و پریشان نگو! مواظب گفتارت باش!

- شما هر طور میخواهی در باره حرفام فکر کن! اما من باید حرف دلم را بزنم. من عقیده ام اینه که نباس زیاد ادبیات خواند. نباس زیاد دیوان زیر بغل زد و حتی احادیث که آن همه ارج  دارند، در خواندنشان افراط کرد!  آها!... همین افراط کرد منظورمه! هر چی توش افراط کاری هست، باید از اش کناره گیری کرد!

- خوبه!...

- والله در اینکه آدم باید خودش رو بسازه و اولین گام در این راه، رفتن به سراغ کتابهاست، شکی نیست! آدم اگر بخواهد خوب و بد را بفهمد، لازم است که سخنان بزرگان رو بخونه و موعظه گوش کنه! کتابهای حدیثی مؤثرند و تو دیوانها اباتی پیدا میشه که هر کدوم شاید باندازه یک کتاب بزرگ توش حرف و سخن است! اما... نمی دانم چه جور بگم! می دونین این سخنان حکمت آمیز و احادیث زیبا ومطالب خوب و ابیات پرمحتوی  در میان مردم گنجینه اند اما مثل هر گنجینه دیگر اگر فقط یک عده بهره مندش باشند و تعداد کثیری از مردم از آن بی بهره باشند، بقول معروف انباشت ثروت در جائی و فقر و فلاکت در جاهای دیگر باشد، خطر آن جامعه را تهدید خواهد کرد.

من اگر خیلی خیلی ثروتمند باشم، و در همسایگی من کسانی باشند که به نان شب محتاج باشند، شب از دیوار خانه ام بالا می روند تا هرچه بدرد بخور است با خودشان ببرند!

حالا در مقام مقایسه، اگر من شعر و حدیث و آیات قرانی را از بر داشته باشم که مسلما در اخلاق و رفتار من تأثیر خواهند داشت و در مقابل کارهای بد و رفتار های زشتم مثل سد قرار خواهند گرفت، اما اطرافیان و یا مردمی که باهاشان سر و کار دارم اصلا برایشان  سخنان حکمت امیز و شعر و پند و نصیحت کشک باشد معتقد باشند که: در فکر نان باش که خربزه آبست، و خودشان قانونی برای خود درست کنند و طبق آن رفتار نمایند، من در میان آنان مانند ثروتمندی خواهم بود که در میان دله دزدها و اوباش گیر کرده است!

اگر رئیس اداره باشم ابدارچی بعد از اینکه دستم را خواند چنان می چلاندم که نگو! گرفتار دستش می شوم و مجبورم تملقش را بگویم و اگر یک وقتی سلامش را بلند نگرفتم، خواهد گفت:« آقا تو رئیسی، تو استادی و یا تو فلانی و بهمکانی ووو...

نفهمیدی چه گفتم؟!!!    



[1] . صائب

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٧/۱۱
تگ ها : جفنگ ، شعر ، اخلاق

قصیده بُرده

آللهم صل علی محمد و آل محمد

در خبرها شنیدیم که به ساحت پیامبر اکرم توهین شده است! این موضوع نه اولین بار است و نه آخرینش خواهد بود.

من هم خواستم با گذاشتن این مطلب انزجار خود را نشبت به دشمنان حضرتش اعلام کنم ! 

بوصیری به سرودن قصیده‌هایی در مدح پیامبر اسلام«ص» اشتهار دارد و مشهورترین قصیده او قصیدة البُردَة است. این قصیده با کلماتی معمولا آسان اما دارای بار عاطفی و احساسی قوی، و با الفاظی دارای فخامت و جزالت خاص، سروده شده است و بحر مواجی است از معانی بدیع و عواطف زیبا در محبت پیامبر اسلام«ص» که در وزن قصیده البرده زهیر (بانت سعاد) در مدح حضرت رسول«ص» سروده شده است.

 نام این قصیده بُرده است و به بُرأه (شفا) نیز خوانده می‌شود؛ مطلع آن بیت زیر است:

أمِنْ تَــذَکِّرِ جیرانٍ بــذی سَــلَمِ / مَزَجْتَ دَمعــا جرى مِن مُقلَةٍ بِدَمِ

 مهم‌ترین دلیل نام‌گذاری این قصیده به برده آن است که بوصیری سخت مریض بوده است و گویا فلج شده بود، او قصیده‌ای خطاب به پیامبر اعظم«ص» می سراید و در آن قصیده حضرتش را مدح کرد و نامش را «الکواکب الدریه فی مدح خیر البریه» می نهد!

شب در خواب، حضرت رسول اکرم«ص» را می بیند که دستی بر روی وی کشید و لباس بلند عربی (بُرده) به وی مرحمت می فرماید! وقتی بوصیری از خواب بیدار می شود، خود را صحیح و سالم  می یابد. پس نام این قصیده را برده می گذارد. «برأه» نیز به معنای شفاست که از همین واقعه سرچشمه می‌گیرد. جالب اینجاست که نوشته اند تمام مردم آن محل خواب می بینند که بو صیری قصیده ای در مدح پیامبر سروده است و پیامبر برده ای به او مر حمت فرموده اند! صبح تمام اهالی برای زیارت برده مرحمتی و شنیدن قصیده به در بو صیری هجوم می اورند!

چند بیتی از قصیده:

 

اَمِنْ تَذَکُّرِ جِیرَانٍ بِــذِی سَــــــلَمِ

مَزَجْتَ دَمْعاً جَرَی مِنْ مُقْلَةٍ بِدَمِ.

آیا به خاطر یاد همسایگان منطقه ذی سلم است ( منطقه ای میان مکه و مدینه ) که اشکی آمیخته با خون از چشمانت جاری نموده ای. مقصود شاعر از جیران ، پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) می باشد ( یعنی به خاطر ساکنان ذی سلم که همان پیامبر و ائمه بودند اشک پر خونی می ریزی ) .

 

أَمْ هَبَّتِ الرِّیحُ مِــنْ تِلْقَاءِ کَاظِــــــمَةٍ

وَ أَوْمَضَ البَرْقُ فِی الظَّلْمَاءِ مِنْ إِضَمِ

یا این که باد از سمت کاظمه ( مکانی در جنوب بصره ) بوی خوش پیامبر (ص) را می آورد و یا اینکه برقی در ظلمت شب از جانب کوه اظم ( نزدیک مدینه ) درخشیده است .

فَمَا لِعَیْنَیْکَ إِنْ قُلْتَ اکْفُفَا هَمَــتَا

وَ مَا لِقَلْبِکَ إِنْ قُلْتَ اسْتَفِقْ یَهِمِ

چشمانت را چه شده که وقتی به آنها می گویی باز ایستید ( از اشک ریختن ) مثل سیل جاری می گردند و قلبت را چه شده که وقتی که می گویی آرام باش ، دیوانه می شود و بی تاب می گردد .

 

أَیَحْسَبُ الصَّبُّ أَنّ الْـــــحُبَّ مُنْکَتِمٌ

مَا بَیْنَ مُنْسَــــــجِمٍ مِنْهُ وَ مُظْطَرِمِ

آیا عاشق می پندارد که عشقش در لابلای اشک ریزان و قلب سوزانش نهفته خواهد ماند .

نَعَمْ سَرَی طَیْفُ مَنْ أَهْوَی فَأَرَّقَنِی

وَالْحُبُّ یَعْــــــتَرِضُ اللَـــــذّاتِ بالْأَلَمِ

بله ، زمانی که شبح و تصویر یار از چشمانم گذشت مرا بیدار کرد ( طوری که دیگر بی جواب شدم ) و عشق همیشه لذتها را با درد و رنج همراه می سازد ، یعنی عشق با اینکه لذت بخش است ولی سخت و دردناک است

یا لَائِمِی فِی الْهَوَی الْعُذْرِیِّ مَعْذِرَةً

مِنِّی إِلَیْکَ وَ لَوْ أَنْصَفْـــتَ لَــــمْ تَلُمِ

نا گفته نماند این قصیده صد و شست بیت است و شروح زیادی بر آن نوشته شده و سابق بر این، برای طلاب تدریس می شده است!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/٢۳
تگ ها : شعر ، خبر

گر همه اجزات کج شد چون شود؟!!!

 

من می گویم مثنوی کتاب عجیبی است شما باور نمی کنی؟! آخه برای هر موضوعی یک مثلی در چنته داره!و از هر پیش آمدی یک نتیجه ای می گیرد. اگر یک مگسی در آسمان وز وز کنان بپرد و اگر از آن خوشش بیاید در توصیف  آن مگس شما را آنقدر تحت تأثی قرار می دهد که  دیگر به پروازش بی اعتنا نمی شین.

اصلا هنر مولانا در این است که چشمها تان بینا بشوند و گوشها تان شنوا!

 استهلال یک موضوعی است که در آخرین روز رمضان، دمدمای غروب از قدیم الایام مرسوم بوده و یک امر مستحبی نیز است. به  خاطر اینکه اگر مردم دنبال ماه نباشند، و ماه شوال بصورت کاسه ای که داخل آن رو به بالاست در افق باشد و شما روز بعد روزه بگیرین نه تنها ثواب نکرده اید، بلکه به حرامی نیز مرتکب شده اید.

می دانید که در عیدین، یعنی عید فظر و قربان روزه گرفتن حرام است! بخاطر این مسئله معمولا سعی می شود که اول ماه یا اخر ماه معلوم گردد!

یک تمثیلی در مثنوی در این باره دیدم که خوشم آمد و میخواهم قبل از آنکه عینا آنرا نقل کنم، به نثر نیز آن ماجرا را تعریف کنم:

می گوید: در زمان عمر مردی ادعا کرد که ماه شوال را دیده است. غیر از او کسی نمی دید. عمر گفت: کو... کجاست؟ آنرا به من نیز نشان بده!

آمد در کنار مرد ایستاد و او در حائی از گوشه ی آسمان ماه را نشان داد ولی باز عمر ندید و. اخر سر عمر گفت: دست به ابرویت بکش!

او وقتی دست به ابرویش کشید، موئی که مقابل چشمش آمده بود کنار رفت، دیگر ماه را ندید! معلوم شد که یک تار مو از ابروی او باعث شده بود هلال ماهی در اسمان ببیند! بعد از این ماجرا مولا نا نتیجه لازم را می گیرد و می گوید:

موی کــــج چون پرده گردون شــود

گر همه اجزات کج شد چون شود؟!

یک تار مو در افلاک مؤثر می افتد و ماهی در آسمان می بینی و باعث و بانی اش یک تار موئی است که از ابرو کج شده و پیش دیده ات آمده است، حالا فکر کن اگر کژی در اجزای دیگرت پدید آمد چه اتفاقی می افتد!

یک حکایت بشنو ای گوهر شـــناس      

تا بدانی تو عیان را از قیــــــــــــــاس

 ماه روزه گشـــــــــــت در عهد عمر               

بر سر کوهـــــــــــتتی دویدند آن نفر

 تا هلال روزه را گیـــــــــــــــــرند فال               

 آن یکی گفت ای عـــمر، اینک هلال

چون عمر بر آســـــــــمان مه را ندید           

گفت کاین مه از خیــــــــــال تو دمید

ور نه من بیــــــــــــــــــناترم افلاک را                  

 چون نمی بینم هـــــــــــــــــلال پاک

گفت تر کن دست و بر ابرو بمــــــال         

آن گهان تو بر نگر سوی هــــــــــلال

چونکه او تر کرد ابرو،مـــــــــــــه ندید          

 گفت ای شه نیست مه شد ناپدید

گفت آری موی ابرو شد کـــــــــــمان             

سوی تو افکند تیری از گـــــــــــــمان

چون یکی مو کژ شـــــــد از ابروی او        

 شکل ماه نو نمود آن مــــــــــــوی او

موی کج چون پرده ی گردون شــــود    

چون همه اجزات کج شد، چـون بود؟

چونکه موئی کج شــــد، او را راه زد      

 تا به دعـــــــــوی لاف دید مــــــاه زد

راست کن اجزات را از راســـــــــــتان       

 سر مکش از راست، رو ز آن آستان

 

خب، اینا را ولش!! فردا عیده؟ اگر عید بود، پیش پیش عیدت مبارک!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٥/٢۸
تگ ها : شعر ، حکایت ، معارف

جواب

شنیده ایم که محـــــــــــــمود غزنوی یک شب
شراب خورد و شبش جمله در ســمور گذشت
گدای گوشه نشــــــــــــــینی لب تنوری خفت
لب تنور بر آن بینوای عـــــــــــــــــــــور گذشت
علی الصباح یکی نــــــــــعره زد که ای محمود
«  شب سمور» گذشت و« لب تنور » گذشت .

 


 ‎سلام.. عذرمیخوام این قصه لب تنور و شب سمور شعر کاملش همین چند بیته؟؟ و از کیه لطفا؟ مرجعش کجاست؟
خیلی گشتم اما چیزی پیدا نکردممنتظر جوابم هاا


نرجس
 
 ‎
پاسخ: با سلام
ممنون که قابل دونستید و ازم سئوال کردید و امید وارم یه جواب قانع کننده ازم بشنوین!
تا جائی که می دانم این ماجرای مثلی است که ضمن آن، آن چند بیت آمده و من هم مثل شما سراینده اش را نمی شناسم و ظاهرا در زمان محمود غزنوی یک بد بختی بوده که یا اطلاع داشته است از خوشگذرانی های محمو و یا اینکه مراجعه می کند به در بار و او را راه نمی دهند و او در سرمای شدید کنار تنوری که دودش چشمهایش را از حدقه در می آورده و ضمنا گرما یش هم به تنش راه نمی یافته شب را می گذراند و شاید هم در مخیله خودش محمود را مجسم می کند که در میان خز سمور غنوده و کیف می کند و بالاخره به هر نحوی که هست این گدا و یا فقیر شب را سحر می کند و وقتی اولین پرتوهای خورشید نمایان می شود با این ابیات به خودش دلداری می دهد و خطاب و یک نعره ای می زند به محمود می گوید....  
 
بین پارانتز این را علاوه کنم که: متاسفانه آنها که سرسری شعر را می شنوند یکی نعرع زد را  کسی که آنهم بمعنی "دیگری" باشد معنی می کنند که غلط است و صحصیح این است که گفته شود یک نعره زد، یعنی خودش یک نعره زد نه اینکه کسی دیگری باشد و نعره ای بزند!...
خلاصه آن فقیر وقتی سرمای شب را تحمل کرد، و شب را به صبح رساند، از سر شوق و خوشحالی یک نعره زد و خطاب به محمود غزنوی ملعون که بیشتر شعرای مزدور او را ستوده اند و حتی در مثنوی هم دعای مادر هندی که بچه اش را نفرین می کند که: الهی جز جگر بگیری و اله و بله شوی! و آخر سر نفرین می کند که به دست محمود اسیر بشوی! و بالاخره او همیشه ترس این داشته که بدست این دیو بی شاخ دم اسیر شود ولی وقتی اسیر می شود می بیند بَه! عجب بیخود وحشت داشته و اصلا محمود تا ندارد! خلاصه آن قلم بمزدان مزدور همیشه محمود را ستوده اند در حالیکه اگر در تاریخ بخوانید کارهای عجیب و کثیف داشته هر کدام کلی عرق شرم بر رخ می نشاند.
حاشیه رفتم! میخواستم خلاصه عرض کنم این ابیات در ضمن مثلی گفته شده و آن بد بخت محمود را با این ابیات رسوا کرده و اعلام کرده که او در فکر رعیت نبوده و خودش در رختخواب پر قو لالا می کرده و در فکر بیچاره ها نبوده و عیب نداره در هر صورت یک شب که هزار شب نمی شود! شبی که گدا در لب تنور گذراند ، گذشت و شب محمود که در میان پوست سمور گذران باز گذشت با اینکه این دو شب باهم فرقها داشته اند!
ولی واقعا نمی دانم سراینده اش کیست. همین قدر می دانم که نباید بیش از چند بیت باشد.
موفق و مؤید باشید و آرزوی بهروزی شما را دارم و عبادات و اطاعاتتان قبول در گاه حق!نمی دانم تا اینجا چه نوشته ام و حوصله ام قد نداد آنچه نوشته ام را ویرایش کنم و غلطهای املائی اش را بر من ببخشای!
 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٥/٢۱
تگ ها : شعر ، جواب ، نقد و نظز

این ننگ کجا برم...!

پیرو مطالب دیروز در پست قبلی باید به عرض برسانم که امروز باز رفتیم دیدن حجه الاسلام حاج آقا فاضل و ایشان پر از صُر و صحبتند. شما اگر زبان باز کنین که یک مطلبی بگوئید و یا سئوالی از ایشان بپرسید،  برای شما چندین ماجرا و قضیه در ارتباط با سخن و پرسشتان تعریف خواهند کرد.فاضل 11

باید هم اینطور باشد، به چند دلیل که دوتاش را من عرض می کنم:

اولا ایشان هفتاد و پنج به بالا سن دارند، در ثانی قریب به نیم قرن و شاید هم بیشتر، بعنوان روحانی منبری شناخته شده اند.

می دانید که هرکس، اگر قرار باشد برای مردم حرف بزند، باید مدام در پی مطالعه و به حافظه سپردن شنیده ها و خوانده ها باشد! شخص خطیب باید برای هر آموزه ای یک مثالی و یا بیتی و یا ایه و حدیثی در بایگانی حافظه داشته باشد و الا لنگ خواهد زد!

وقتی در محلی که موقتا در اختیارش است خدمتشان رسیدم، چند تن از دوستان را در محضرش حاضر دیدم.  نمی دانم صحبتشان از کجا شروع شده بود ولی بالاخره منجر شد به اینجا که گفت: گاهی بالای منبر مثالی به ذهنم خطور می کند و در می مانم و نمی دانم بگویم و یا بگذرم! دیروز در مسجد جامع بالای منبر مثالی به ذهنم آمد ترسیدم و کمی روی منبر به فکر فرو رفتم و با خود گفتم می گویم هرچه بادا باد! البته با خود می گفتم باز تابش هر جور میخواهد باشد برای اینکه اگر بد بود، من بعد از رمضان می روم، برایم معلوم نمی شود چی گفته اند...

خلاصه مثال را زدم و حضار خندیدند:در زمانهای سابق شاهی بوده است که مریض می شود. اطبا به او شیر خر را تجویز می کنند. اما او که شاه مملکت است، نمی داند چکار کند و مردم اگر بشنوند که او شیر خر می خورد، خیلی برایش خوبیت نخواهد داشت. این مسئله را با وزیر خود یواشکی در میان می گذارد. وزیر می گوید: اعلیحضرت می دانند که در طویله شاهی اسبهای بسیاری است و اگر اجازه فرمایند دوتا خر هم در میان آنها رها می کنیم و هر روز برای شما شیر خر می آورم بدون اینکه کسی متوجه و مطلع بشود!

شاه فکر وزیر را می پسندد و مرخص اش می کند. وزیر دوتا خر شیر ده با اصطبل می آورد. می دانید که خر شیر ده حتما کره ای دارد. صبح وزیر می رود و خر را می دوشد در ظرف، میخواهد بیرون بیاید که کره خر جفته می اندازد و ضمن اینکه شیر را می ریزد، چشم وزیر نیز درد می گیرد. وزیر دستش را روی چشم ضرب دیده می گذارد و رو به کره خر می گوید: لا مصب هنوز با اعلیحضرت خواهر و برادر نشده می زنی چشم مرا کور می کنی! ( خنده حضار)

این ماجرا باعث شد ماجرای دیگری در ارتباط با ماجرای فوق نقل کنند: سید محمود پیشوا[1] که مسجدی در تبریز ساخت، مریض می شود و به او می گویند باید شیر خر بخوری! او رباعی زیر را می سراید:

این خوردن شیر خر که رسمی است کهن

گیرم که کــــــــند ســــــــــرخ رخ و فربه تن

این ننگ کـــــــــجا برم که این کره خــــــــر

گــــــــوید که برادر رضاعیـــــــــــیست بمن!



[1] - عموی قرح پهلوی: بنا به گفته برخی دوستان، فرندی از ایشان در تهران ساکن و به امر طبابت مشغول است.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۱٧
تگ ها : عکس ، شعر ، خاطره ، حکایت

رزق من از پیــــش می رسد

امیری فیروزکوهی : 

آزاده را جفای فلــــــــــــــک پیش می رسد                  

اول بلا به عاقبت اندیــــــــــــــش می رسـد

ار هیچ آفریده ندارم شــــــــــــــــــــــکایتی                        

بر من هر آنچه می رسد از خویش می رسد

چون لاله یک پیاله ز خـــــون است روزی ام      

کانهم مرا ز داغ دل خویـــــــــــــش میرسد

رنج غناست آنچه نصیـــــــــب توانگـر است           

طبع غنی به مرد درویش مــــــــــــی رسد

امروز نیز محــــــــــــنت فرداست روزی ام             

 آن بنده ام که رزق من از پیــــش می رسد

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٤/٩
تگ ها : شعر

این سخن شیرست در پستان جان!

من مستمع حرفه ای و خوبی هستم. در مجالس وعظ و سخنرانی سعی می کنم  پیش بیایم و نزدیکتر باشم به جائی که خطیب دارد سخن می گوید. معتقدم هم برای خودم خوب است و هم برای خطیب! برای خودم خوب است چون حتما نکته ای یاد می گیرم که به دردم بخورد! بنفع خطیب هم است از این جهت که  خطیب هرکه باشد، حتی علامه دهر هم باشد بالای منبر و یا پشت تریبون مشتر گوشهائی است که می شنوند و اگر همانطور که گفتم، طرف علامه دهر هم باشد مستع اعتنا نکند و یا رعایت نکند،  چشمه مطالبش می خشکد و در عذاب خواهد بود. بقول مولانا:

این سخن شیر است در پســــتان  جان

بی کشنده خـــــــــوش نمی گردد روان

مستمع چون  تشنه و جوینـــــــده  شد

واعظ  ار  مرده   بود   گوینــــــــده  شد

مســــــــتمع  چون  تازه  آمد  بی   ملال

 صد زبان گردد به به گفتـــــن گنگ و لال.

واقعا هم همین طور است وقتی شنونده خوب پیدا بشود و عطش شنیدن وعظ و موعظه در وجودش در غلیان باشد، گوینده پر از حرف و سخن میشود!

من در این باره تجربه دارم و ولی نباید فراموش کرد که گوینده هم یک کمی باید به مستمع کمک کند! اگر کمی از اصول سنخرانی آگاه باشد می تواند عنان مجلس را در دست بگیرد و هر طوری که دوست دارد آنرا راه ببرد. اما گوینده بی حالِ بیمار و بی حوصله مجلس را خراب خواهد کرد. نمی گوئیم حتما کتابهائی را که در این باره نوشته شده را حتما از اول تا آخر بخواند و به دستوراتی که دیل کارنگی  در کتابش گفته عمل کند اما باید کمی تجربه و سلیقه داشته باشد!

گویند یک نفر به مرحوم حجه الاسلام فلسفی گفته بود چه کتابی در فن سخنرانی و خطابه بخوانم؟!

ایشان فرموده بوده اند:« کتاب سلیقه را بخوان!»

واقعیت هم همین است که اگر کسی با ذوق و سلیقه باشد، مستمع را ملول نخواهد کرد و مجلس را تا آخر شاداب نگاه خواهد داشت ولی اگر فاقدش بود خود و شنونده را بیچاره خواهد کرد.

در هر صورت یکی از عادات من این است که در کلاس درس باشم و یا در مجالس وعظ و سخنرانی سعی می کنم خود را نزدیکی جائی برسانم که گوینده مشغول سخنرانی است و سعی می کنم حتما چشم از دهان گوینده نیز بر ندارم و هر وقت چشمش بمن افتاد، بداند که دو تا گوش دیگر نیز کرایه کرده ششدانگ حواسم به اوست!

امروز حجه الاسلام حاج آقای پور محمدی عضو خبرگان رهبری و نماینده ولی فقیه و امام جمعه شهرستان مراغه، در مجلس ختم مرحوم ملا علی محدث واعظ یکی از وعاظ مبرّز مرند منبر رفت و چند دقیقه بعد آقا سید کمال نیز آمدند و کیب هم نشستیم و چون جا تنگ بود بخاطر وفور جمعیت مجبور بودیم طوری بنشینیم که افراد طرفینی در تنگنا نباشند!

آقای پور محمدی چند تا نکته جالب گفتند. اول اینکه در باره وجود روحانی در یک شهر و یا در یک روستا سخن گفتند و لازم دانستد که هر روستائی باید یک روحانی داشته باشد تا لا اقل احکام پیش پا را یاد بدهند.

بعد گفتند:« هر جائی که از قدیم الایام روحانی بوده، وضع آنجا با جاهائی که فاقد روحانی بوده اند فرق دارند! افراد روساهائی که روحانی درشان حاضر بوده احکام شرعی خودشان را خوب می دانند و در جاهائی یکه روحانی نبوده، متأسفانه عقب اند. آداب حضور در نماز جماعت را نمی دانند! وقتی در نماز جماعت شرکت می کنند اگر از اول نباشند، معمولا نمی دانند چگونه وارد جماعت بشوند!»

بعد در باره نقش علماء در تاریخ مبارزات مردم شیعه کمی سخن گفتند و در باره عالمی که وقتی در زنجان حرکت می کرد آب حوضی که از آن وضو گرفته بود چنان به تبرک بردند که قطره ای از آن نماند، و مردم به حکم جهادش لبیک گفتند و به جنگ روسها شتافتند، اما دور بری های فتح علی شاه این را به ضر خود دانسته با روسها تبانی کردند ...

و بعد چنان علیه همان عالم مجتهد تبلیغ کردند که مردم حسارت کردند به ایشان! اینقدر تبلیغ علیه روحانیت بوده!....

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٢۱
تگ ها : عکس ، شعر ، اخلاق ، خاطره

از خواب گران خیز!

«قدرت از آن ِ مردمی است که کار می‌کند و اگر تاکنون از قید یوغ اسارت رهایی نیافته، به‌دلیل فرورفتن در یک خواب مصنوعی (هیپنوتیزم)( غفلت) است. بیدارکردن او ضرورتیست بنیادین و مبرم.»دفترهای خاطرات، ۱۸۹۸

                                                                                                                                                    تالستوی/ بیدار شو ای دیده که ایمـــــــــــــن نتوان بود/

 زین سیل دمادم که در این منزل خواب است.حافظ

 

خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت/

حیوان خبر ندارد ز جـــــــــــــــــــــــــــــــهان آدمیت.سعدی

 چقدر جمله زیبائی است و کلامی دلنشین و ابیات بعدی از دو شاعر بزرگ ایرانی، عالی!

 و چقدر به گفته بزرگان ایمان دارم! معجزه که می گویند همان کار و تلاش است و اگر امر خارق العاده ای در روی زمین واقع می شود، بخاطر کار و تلاش و زحمت کشیدن است!

این جمله را تولستوی در دفتر های خاطرات خودش آورده است. او صاحب چندین رمان که برخی از آنها شاهکارن شمرده  می شوند.

با بیوگرافی او کاری ندارم. اکثر کسانیکه او را می شناسند، می دانند که یکی از شاهکارهای او جنگ و صلح است.

خوب بیائیم سر اصل موضوع! اون جمله چه می گوید؟! در باره کار و تلاش و در باره ارزش و اهمیت آن هشدار می دهد و می گوید:« نخواب!»

البته خواب ضروری است. شنیده ام انسان بدون آب و نان می تواند چند صباحی زندگی کند و لی بدون خواب بیش از سه روز نمی تواند زنده بماند الا اینکه بیماری خواصی داشته باشد که اصلا رگ خواب نداشته باشد! مگر می شود؟! بلی  ممکن است! میگوئید چطور؟ جوابش این است که همانطور که ممکن است کسی حس بویائی خود را از دست بدهد و هچ بوئی را حس نکند و این ظاهرا در اثر سینوزیت و عفونت مخاطی اتفاق می افتد، همانطور هم ممکن است در جائی از مغز انسان فعل و انفعالاتی رخ دهد و یا بروز اشکال باعث شود انسان رگ خواب نداشته باشدو اصلا سالها بگذرد و خواب به چشمهایش نیاید!

من مردی را می شناختم که از نظر ظاهر بسیار ورزیده و تنومند بود.  یکجائی حرف او شد، گفتند: اصلا خواب ندارد و شبها از بس حوصله اش سر می رود،  کاراهای خانمش را در خانه انجام می دهد. البته ظاهرا این وضعیت خوب است. آنها که علاقه به کتاب و مطالعه دارند احتمالا اینطور فکر کنند که خوش بحالش! اگر من جای او بودم، می نشستم شبها در سکوت دوره های چند جلدی را می خواندم و با ین طریق نابغه می شدم و کسی دیگه جرعت نمی کرد در برابر من اظهار فضل و بکند و افه بیاید!

اما آدمی که یکی از حسهای خود را از دست بدهد  بد بختی است!

اگر حس تلخی  از کناره زبانتان برود، تلخی فلفل را احساس نکنید بدانید بد بخت هسیند.

خوب با این وصف هر کمی و زیادی در وجود انسان پیدا بشود عیب محسوب می شود! هر چند به چشم نیاید! مثل اینکه کسی مثلا زیر بغلش مو نداشته باشد، ظاهرا خوب است. دیگه احتیاج نخواهد داشت که مدام هر از چند وقت آن مو ها را برطرف کند، اما عیب است! معمول این است که زیر بغل و یا هر نقطه ی یک آدم متعارف که مو در می آورد، دارای مو باشد!

در شرح حال محمد بن مسلم نقل شده است که یکى از قضات اهل سنت در کوفه، بى وقت، درب خانه وى را دق الباب مى ‏کند. محمد بن مسلم از پشت بام نگاه مى ‏کند و مى ‏پرسد:« کیستى؟»

 مى ‏گوید:« فلان قاضى هستم!»

 آن شخص از محمد بن مسلم مى‏ پرسد در فلان مساله، از استادت جعفر بن محمد(امام صادق علیه السلام) چه شنیده ‏اى؟

 محمد بن مسلم مى ‏پرسد:« موضوع چیست؟»

 مى ‏گوید:« قضاوتى را نزد من آورده ‏اند، راجع به اینکه مردى مى ‏خواهد زنش را به خاطر عیبى( بی موئی عانه) طلاق بدهد. مى ‏خواهد بداند آیا مى ‏تواند به خاطر این عیب، عقدش را فسخ کند یا خیر، من در پاسخ درماندم و گفتم برو فردا بیا. حالا آمده ‏ام از تو بپرسم که آیا تو چیزى در این‏باره مى ‏دانى؟»

 محمد بن مسلم مى ‏گوید که در خصوص این مساله پاسخ صریحى ندارم، امّا شنیدم که امام صادق مى ‏فرمود: «کل ما زاد او نقص عن خلقته الاصلیة فهو عیب»

پس معلوم شد که هیچ موردی در شاکله انسان وجود ندارد که بی خود و بی ثمر باشد.

دیگر لازم نیست در باره جزئیات به بحث و برسی بپردازم! همین قدر کافی است که معروض دارم که نباید فکر کنیم در وجود انسان چیزی مزاحم است و نبود، بهتر بود!

حالا در باره خواب هم همین قضیه را باید قبول کرد که خواب برای سلامت انسان لازم است!

پس با این استدلالات ضروری است انسان  خواب و استراحت داشته باشد!

اما خواب هم دو نوع است: اول خوابی که انسان ناگزیر از آن است و برای اینکه خستگی از تنش در برود باید شبانه روز حد اقل شش الی هشت ساعت بخوابد!

اما گاهی در این خستگی در کردن ها افراط روی می دهد و زیادی میخواهیم خستگی در کنیم. صبح وقتی بیدار می شویم و از پنجره نگاهی به بیرون می اندازیم می بینییم هوا یک کمی روشن شده می گیم: حالا چند دقیقه دیگه بخواب، بعد بیدار می شوی و نماز ت می خوانی!

یک وقت می بینی سحر خیزی که یکی از عادات بسیار خوب است و در باره آن گفته اند سحر خیز باش تا کام روا گردی، دیگه از آن خبر نیست.

راستی عکس این قضیه چطور است؟ سحر خیز باش تا کام روا گردی! من یک جائی این را گفتم، یک نفر در جوابم گفت: اگر کامرا بودم، خود بخود سحر خیزبودم، اگر مشکلات نبود و زندگی برایم شیرین می شد و آنوقت وقتم در عالم خواب نمی گذشت!

بگذریم! گاهی افراط و تفریط زندگی آدمی را با اختلالات جدی روبرو می سازد و و در این هنگام لازم می آید خردمند، دنبال راه چاره باشد و ببیند چه باید بکند؟!

در صلاحت من نیست که در باره علم الاعضاء اظهار نظر نمایم! اما اگر من  پزشک نیستم، حق ندارم  چیزی را که می دانم نگویم و کتمان کنم و اصلا نظرم را می گویم هرچند غلط است!

پس خور و خواب لازمه وجود انسان است! اما افراط و تفریط کار را خراب می کند!  بهتر این است که ره اعتدال را بپیماید.

یادمان که نرفته؟... در صفحات قبل در باره انواع خواب صحبت بود. گفتیم یک خوابی نیاز انسان است و باید شبانه روز چند ساعتی را بخوابد تا قوای از دست رفته را باز یابد! اما یک نوع خواب هم هست که ظاهرا چشم ها بر هم نیامده و لکن اوضاع این گونه می نماید که فرد انگار خواب است. همانگونه که در عالم خواب از این دنیا فارغ است، در عالم بظاهر بیداری نیز عین خیالش نیست و به هیچ چیز اهمیت نمی دهد. بقول معروف دنیا رو آب ببره این را خواب می برده!

نه تنها فرد بلکه جامعه هم ممکن است گرفتار این خواب گردد و سالها بگذرد و پیشرفتی نداشته باشد و بعد از مدتی چنان عقب بماند که...

                  از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خیز !

                                                                       از خواب گران خیز !

والسلام علیکم ورحمه الله

 

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۳/٢٠

ادبیات بد و بیراه!

شما با فحش و بد و بیراه میانه تون چطوره! شاید تعجب کنین و بگین: وا!.. ( خانمها با " وا" تعجب خیلی خیلی شدید خودشون رو نشون میدن) و آقایان هم شاید در مقابل این ئسوال بگن: دهه!... معلومه که همه از بد و بیراه بدشون میاد و حتی اونائی که بد و بیراه نقل و نباتشونه، اونا هم در مواقعی که ارام اند، خوش ندارند بد و بیراه بگن و یا بشنوند!

اما گاهی بیشتر جوکائی که میگیم و می شنویم توشون کلی حرفهای بد،  و بد و بیراه هست و میخواهیم مثلا به اهالی و مردم شهری گیر بدیم، یا متهمشون می کنیم به بی غیرتی و یا اینکه اسب و خرخطابشون می کنیم و یا هرطوری که راحت تریم در باره شون اظهار نظر می کنیم!

استاد شهریار به این موضوع اعتراض کرده و گفته:

.... تو ای بیمار،نادانی،چه هذیان و هدر گفتی

به رشتی کله ماهی خور،به طوسی کله خر گفتی

قُمی را بد شمردی، اصفهانی را بتر گفتی

جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

ترا آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن...

.....................................خر توئی یا من

البته من همین چند بیت رو از میان شعر استاد انتخاب کردم و شما می تونین برین از دیوانش و یا سرچ کنین و از اینترنت پیدا بکنین و کلش رو بخونین!

من سابقا در باره صنایع شعری چیزهای نوشته ام،  مثل صنعت تعریب و غیره و نمی دانم میشه هجو را صنعت "تفحیش" خواند یانه و اگر جائی این اصطلاح بکار رفته، من خبر ندارم و اولین بار من این را در اینجا بکار می برم.

خلاصه،  می بینیم گاهی فحش و بد و بیراه که آدم رو از کوره در می بره، گاهی خوش آیند هم میشه!

در میان شعرا چند تائی را من نام می برم که بدون رو دربایستی و راحت  از ک... ک... ک... سخن گفته اند! مثل سعدی در هزلیاتش. باور نمی کنید!

 گویند یکنفر روی قبرش نشسته بوده و دیوانش رو باز میکنه، این بیت میاد:

گر بر سر.... نشیـــنی

دروازه کازرون ببیــــنی

دروازه کازرون ظاهرا از کنار قبر سعدی دیده می شود و اون بدبخت هم نشسته بوده رو قبرش  که این طوری میش ود!و خیلی بد تر از این ها را می شود در هزلیاتش خواند و عرق ریخت!

غیر از ایشون- علیه الرحمه-  مولانا نیز در مثنوی در دو سه جا اصلا ملاحظه نکرده و هر چی خواسته گفته! مثلا در داستان امرود بن و یا کدو بن و غیره!

یک نفر ظاهرا گفته: کار خدا بوده که مولانا در مثنوی آن ابیات را بیاورد، چون اگر مثنوی فاقد این نوع مطالب می بود، عوام او را در حد پیغمبربالا می بردند!

گفتیم پیغمبر... حالا ببینیم پیامبران برزبانشان بد و بیراه جاری می شده!؟ گویند یکبار پیامبر خدا در جنگ خیبر در نزدیکی قلاع رفته بودند و از آن بالا با فلاخن سنگ بسوی مسلمانها پرتاب می شده، پیامبر خطاب به آنها می فرماید که ای فرندان وزغه ها بیائید پائین و جنگ کنید چرا سنگ پرت می کنید از دور!

یکی از یهودی ها از بالای قلعه خطاب به رسول خدا می گوید:« یا محمد- صلی الله علیه و اله- لا کنت بفحاش!  یعنی: ای محمد! تو ناسزا گو نبودی!

پیامبر سرش را پائینمی اندازد و برمی گردد و فرمود اخجلنی یهودی! این داستان را یک نفر از عالمها می گفت و من شنیدم. خودم در کتابی نخوانده ام. غرض، پیامبران فحاش نبودند.

در باره مؤمنان هم هست که می فرماید: « لا بفحاش و لا بعیاب!...» مؤمن نه فحش می دهد و نه عیب جوئی می کند....

خلاصه نمی دانم چه حکمتی دارد که برخی از شعرای بزرگ مثل سعدی و مولوی گاهی در اشعارشون از بد  بیراه و ک ک ک نام برده اند! خیلی از چیزها رو نمی دانیم و اینهم روش!

... امروز داشتم تو دیوان یک از شعرای ترک زبان که سالهاست شعر می گوید و خیلی هم قدرتمند است - سلمه الله- و مردم نه تنها آذربایجان، بلکه درآذربایجان اونور نیز معروف است و دوستش دارند، می گشتم، به موارد عدیده ای بر خوردم که صراحتا از مواضع حساس نام برده نشده بود و بجایش نقطه گذاشته شده بود و من حین خواندن خیلی خندیدم و دیدم ایشان هم راحت هر چه خواسته گفته است و هر چند در قطعه بعدی در باره  سخن گفتن هشدار می دهد:

شاعرین قارنینا تپیک ووراسان

اوستونه اللی دفعه قیشقیراسان

قویاسان باش باشا عداوتیله

چیخاسان کلله سینده میل دوراسان

صبر ائدر دینمز انتقام آلماز

اورگین تهمتیله سیندیراسان

آمما محشرده حلال ائتمز

شعرینون قول بوداقین قیراسان

یا گوزل سوزلرین اوغورلویاسان

یا انون شعر دفترین جیراسان

گوجو چاتسا یخار چیخار سینوه

اوقدر دیز وورار کی دیز... راسان

ای کریمی گنه سوز آختاریسان

دوزلو دوزسوز کتابی دولدوراسان!؟

این از قطعه اول که عنوانش است "شاعرین شعرینی خراب ائله مه" و ملاحظه می فرمائید که میگوید: شاعر را هیچ چیز باندازه خراب کردن شعرش نا راحت نمی کند و اگر یک وقتی شعرش را خراب کنی و دستش بهت برسد رو شکمت میره و آنقدر با زانو تو شکمت می زنه که....

اما در قطعه بعدی می گوید:

آی آنان ماتمونده اگلشسین

دیلیوه صاحب اول دیلین ششسین

اوتقون اوتقون تأملیله دانیش

سوزی چی چی چیخارتما قوی بیشسین

دیل همیشه باشی بلایه سالار

بوزا قویما ایاق کی سیوریشسین

نچه مثقال دیله گوجون چاتمیر

باشیوا پونزا پونزا داش دوشسین

یئمه ایچمه زیارته گئتمه

ورثه قوی یسین بوغون اشسین

دل کولوک تک سوکر توکر تیکمز

قویما دیواروین دیبین دشسین

 

ایرج میرزا نیز از شعرائی است که مثلا بعضی کلمات رو در اشعارش بکار برده، حالا چرا؟... من نمی دانم!

 

آب حیات 

آب حیات است پدر سوخته 

حب نبات است پدرسوخته 

وه چه سیه چرده و شیرین لب است 

چون شکلات است پدرسوخته  

آب شود گر به دهانش بری 

توت هرات است پدرسوخته 

می نرسد جز به فرومایگان 

خمس و زکات است پدرسوخته

 سخت بود ره به دلش یافتن

 حصن کلات است پدرسوخته 

تنگ دهان ، موی میان ، دل سیاه 

عین دوات است پدرسوخته 

با همه ناراستی و بد دلی

 خوش حرکات است پدرسوخته

 قافیه هرچند غلط می شود

 باب ... است پدرسوخته 

 اصلا چرا عبید را نمی گویید! در تدکرة‌الشعرا آمده است:

 و «جهان خاتون» را با »خواجه عُبید مشاعره و مناظره است... و گویند  خواجه "امین‌الدُِین" که در عصر شاه ابو اسحاق وزیر باقدرت و منزلتی بوده «جهان خاتون» را بنکاح خود درآورد و "خواجه عُبید"  در آن باب می‌گوید:

 وزیرا «جهان» قح... ای بی‌وفـاست 

ترا از  چنین قحبه‌یی ننگ نیست؟!

 

خلاصه داستان خنجر بستن آن مخنث را در دفتر پنجم نیز می توان خواند که لوطی از او پرسید سر این خنجر چیست؟ گفت: بدان جهت است که کسی جرائ نکند اندیشه بد کند!  لوطی گفت الحمد لله که ما بتو نظر بد نکردیم! 

گفت:« آن که با من اَر یک بدمنش 

بد بیندیشد بدرم اشکمش!» 

گفت:« لوطی حمد لله را که من 

بد نیندیشیده‏ام با تو به فن!»

 

بعد از این اشعار را نقل کردیم و در باره اینکه بد دهنی و بکار بردن الفاظ رکیک تنها در میان  عوام نیست و خیلی از بزرگان ادب نیز در خلال اشعار خودشان نیز بکار برده اند، برویم سراغ اخبار و روایات ببینیم ائمه با فحاشان و ناسزا گویان چطور بر خورد می کرده اند.

نقل شده که روزی یکی از یاران امام صادق علیه السلام در خدمت ایشان به جایی رهسپار بود٬ غلام آن مرد از آنها عقب افتاد ٬مرد او را صدا زد ولی غلام جواب نداد ٬بار دوم و سوم هم او را فرا خواند ٬اما باز از غلام پاسخی شنیده نشد٬آن مرد به غلام دشنام دادو گفت :یابن الفاعلة ٬ای حرامزاده با تو هستم!.

امام صادق علیه السلام با شنیدن این ناسزااز راه رفتن باز ایستادند و فرمودند:چه گفتی؟

صحابی گفت یابن رسول الله !چون پدر و مادرش مسلمان نبوده و از بلاد غیر اسلامی هستند ٬لذا این ناسزا را دادم و این نسبت حقی است که گفتم.

حضرت فرمودند مرا با پدر و مادر او کاری نیست ٬چرا به او فحاشی می کنی؟بعد فرمودند:دیگر حق نداری با من رفت و آمد کنی.(نقل کردند که امام تا زنده بودند٬آن صحابی را به حضور نپذیرفتند و با او رفت و آمد نکردند).

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۳/۱٢
تگ ها : شعر ، اخلاق ، نقد و نظز

ماجرای من و معشوق

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
آنچـــــه آغــــاز نـدارد نپــذیرد انجــــام!
حافظ

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۳/٥
تگ ها : شعر

تازه به تازه نو به نو

مطرب خوش نوا بگو تازه به تازه نو به نو

باده دلگشا بجو، تازه به تازه نو به نو

شکر خدای عالمه ، بیزده قارشدوق آدمه

غیرتی قویموشوق دمه، تازه به تازه نو به نو

چال گله چنگ و نای و نی، دلده ملال تا به کی

وئر گینه باده پی به پی، تازه به تازه نو به نو

قصه ی جان ستانی ده، درد دل نهانی ده

دلکش او داستانی ده، تازه به تازه نو به نو

یاخش ی زاماندی بو زامان، پیر لری ائدیر جاوان

گور نئجه بس آلیرلا جان، تزه به تازه نو به نو

باخ گیله خلقه رو برو، باشدان ایاقه مو بمو

گور نه ایچیبله تازه سو، تازه به تازه نو به نو

سن منه باخما گز دولان، گئک کئفوی فلان فلان

سن تازا اولمسان ماما، تازه به تازه نو به نو

سن ده قاریش جماعته ، سالما اوزون خیالته

باخ گیله عیش و عشرته، تازه به تازه نو به نو

غیرت  عاری آتموشوخ، مرد و زنیله قاتموشوخ

ایندی موراده چاتموشوخ، تازه به تازه نو به نو

آچ قولاغون سوز آل کیشی، درس اوخوموش قیز آل کیشی

بیر قره قاش گوز آل کیشی! تازه به تازه نو به نو

ایندی آچوبدی مدرسه، قیزلار اوخولا هندسه

گور نه وئریبله سس سسه، تازه به تازه نو به نو

مدرسه قیزلاریندان آل، تاپ گینه دوزلریندن آل

بوسه نی گوزلریندن ال، تازه به تازه نو به نو!

بوشلا بو کوهنه سوزلری، بیله سئویرلر اؤزلری

ق... ائله سونله قیز لری ( دوز لری) تازه به تازه نو به نو

اشعار ترکی مخلوط به فارسی فوق را این مرد نازنین که چند وقت پیش رفت پیش خدا سروده و اسمش علی اکبر حداد است و اهل تبریز!

ما خیلی خیلی وقتا پیش یک دیوانی کوچکی از ازیشان دیده بودیم و نمی دانم آنوقتها از چه طریقی آن کتاب به خانه ما راه یافته بود، اما اشعارش را دوست داشتیم و می خواندیم و می خندیدیم، بدون اینکه متوجه پیام عمیق نهفته در دل اشعار طنزش را در یابیم، فقط می خندیدیم و شعر "جوجو لر" آن کتاب دل از ما می برد و خیلی خیلی آن را می خواندیم.

شاید ما هم جوجو گزیده بودیم و جوجو های بسیاری در خانه قدیمی ما پیدا می شد و  بعد از تماس جوجو لر (ساسهای) چاق چله با دست و یا پایمان آنقدر می خاریدیم تا زخمی می شد.

بالاخره آن شعر را پیدا می کنم و باهم آن را دوباره خواهیم خواند و لذت خواهیم برد... رحمه الله علیه! 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱
تگ ها : شعر ، شعر ترکی

معمای شعری

معمای شعری و جواب آن:

 شـــــم ثلاثه طلبیـــدم ز ثلاثین ماهش
به پدر وجه بگفــــــتا که: میسّر نشود!

این بیت را در میان یاداشتهای آقای سید کمال موسوی دیدم و بعد معنی اش را گفت و من هم برای شما در گوشی میگم و بکسی نگین!نیشخند

شم: "بو" را گویند، البته شاید رایحه را بگویند ولی شما بر "بو" زوم کنین!

ثلاثه: سه

ثلاثین+ه: (عدد) سی

پدر: اب(پدر در عربی)

وجه: رو، رخ (اب + رو= ابرو)

پس معنی بیت چنین می شود:« من از سینه ی ماهش بوسه طلبیدم، با ابرو و غمزه گفت:« که ممکن نیست!»

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٩
تگ ها : شعر ، معما

بلالی باش

 (بو دونیا بیر یول کیمی دیر ، بیـز آخرت مســـــــــــافیری)  «شهر یار»

امروز هم یک روز بهاری بود و بعد از ظهر، طبق معمول بعد از یک استراحت مختصر راه افتادیم و بعد از نیم ساعت رسیدیم در هوای ابری، بعد از آهسنه رانی در خاکیِ کمی بالاتر از پلیس راه که میره تا اون ته میشو!

 

خلاصه می خواستم بگم رفتیم میشو! هوا ابری بود. اما ابرای سیاه بالای سرما با اینکه کمی دل گیر بود، اما امید وار بودم که بعد از اینکه هوا دق دلش خالی کرد، آفتاب از لای ابرا خودش رو نشون میده و بعدبا حیال راحت یواش یواش میریم بالا و ضمن ورزش و کوهنوردی، از سبزیجات وحشی هم مقداری جمع می کنیم! کاکوتی... تا یادم نرفته بهتون توصیه  بکنم هر چی زودتر از کاکوتی های میشو مخصوصا کاکوتی سفید حتما جمع کنین! آخه وقتی موسمش بگذره، وقتی نیاز بشه با داروهای گیاخی مثلا ناراحتی هاتون رو برطرف کنین، اگر در در همسایه پیدا نشد، باید از عطاری ها به قیمت گزاف تهیه کنین!

 

پارسال یا پیار سال، کاکوتی روگفتن چون طبع گرم داره، چند تا از آشنا ها تجویز کردند که دم کرده اش رو میل کنیم. تو خونه نداشتیم و رفتیم به یکی از عطاری ها  و دیدیم تو دکانش جز چند نوع گیاه از قبیل کاکوتی(ککلیک اوتی) و (توکلوجه) و (اُستغددوس) و غیره چیز دیگه ای نیست! گفتیم سرما خورده ایم و بهمون کاکوتی بده، ایشون در یک پاکت پلاستیکی کوچک که خوب بسته بندیش کرده بود، داد و گفت:« پونصد تومن!»

گفتم:« این که حتی باندازه یک بار دم کردن هم نیست!... گرون نیست؟!»

گفت:« فلانی پانصد تومن چیه که شما چونه می زنی؟!»

گفتم:« اگه ناراحتتون کردم، می بخشی... درسته پونصد تون که پولی نیست!»

بعد چقدر خودمان را سر زنش کردیم که: چرا اعتراض کردی؟!  خجالت نکشیدی بخاطر یه ذره کاکوتی آبروی خودت رو بردی؟! دیگه یادت باشه اعتراض نکن! با بقال و چقال یکی بدو نکن و هر قیمتی گفتن شَتَرَق پول بکش و بده و خلاص! ...  دیگه گدا بازی از این به بعد موقوف!!! 

او راست می گفت و من هم خودم رو سرزنش کردم و حساب خودم رو رسیدم و آمدم خونه و خانم نگاهی به بسته کاکوتی کرد و گفت:« این زیاد نیس؟! بئلیوه گوج دوشمه دی؟! ... » دیدم حق با ایشونه! باید حد اقل ده بیست بسته می خریدم تا بمرور وقتی دم کردش رو میل می کنم تأثیر خودش رو بذاره!

اینجا بود که دیدم بی خود خودم رو سرزنش کرد ام و پیش خودم شرمنده ام! آخه حساب کردم دیدم اگر ده بیست بسته می خریدم، ناقابل ده بیست تومن بالای کاکوتی که در بهار و تابستان زیر پا می ریزه و کسی محل سگ بهش نمی گذاره می دادم، ضرر می کردم! 

خب اینه که بهتون پیش نهاد می کنم، مخصوصا به همشهری ها که غفلت موجب پشیمانی است!

 در آن هوای ابری از کمر کش کوه اُریب بالا رفتم، و بچه ها داشتند کاکوتی می چیدند و خیلی مواظب بودند که علفهای دیگه قاتیشون نباشه و خیلی حوصله خرج می دادند. گاهی آسمان غرنبه در میان زوزه باد و عو عو سگها در درو دست، من رو کاملا از حال و هوای شهر دور کرد کرده بود و آنقدر بالا رفتم که پرنده ها، مخصوصا پرواز کلاغ های سیاه را پائین تر از خودم تماشا کنم! کمی نشتم روی صخره و به دور دستها نگاه کردم! دونفر در آنسوی رودخانه که برای چیدن اوشگون بالا می رفتند، برای دیده شدن دیگه باید خیلی دقت می کردی!

وقتی خستگی در کردم، آرام آرام، طوریکه پام نلغزه،پائین آمدم!

دوباره راه افتادیم بطرف خانه! باز یک جائی کنار کشیدم کمی قدم بزنیم. بچه ها از ماشین پیاده شده بودند، اما من هنوز در کنار ماشین بودم و  همینکه در ماشین رو بستم، ماشینه خود بخود راه افتاد. تا بهش برسم سرعت گرفت! وای دده! دنبالش دویدم و یک جوری درش رو باز کردم و فوری فرمان را بطرف بالا چرخاندم و ماشینه راهش را کج کرد و به طرف  سر بالا ئی و متوقف شد! پریدم پشت فرمان و کنترلش رو در دست گرفتم. یک موضوعی برام خیلی تعجب آور بود، آنهم اینکه، چرا فرمان قفل نکرد و با اینکه ماشین خاموش بود و خیلی هم از جائی که خاموشش کرده بودم دور شده بود!؟

در هر حال اگر بموقع به ماشین نمی رسیدم،و اگر به یکی از دره های نمی افتاد و برخورد به خاک ریزها نمی کرد شاید تا خود مرند بکوب بدون سر نشین می رفت، !

خلاصه این تجربه ای شد برای ما که دیگه حواسمون باشه وقتی پیاده میشیم، حتما ترمز دستی رو بکشیم!

اما چند دقیقه پیش نشسته بودیم سر سفره و داشتیم شبکه سهند رو تماشا می کردیم، گوینده گفت که در آرشیو گشته اند وپیدا کرده اند یک شعر ترکی از استاد شهر یار را که با زنش بگو مگو داشته و بزبان ترکی آن بگو مگو را به نظم کشیده و گوش کردیم با صدای خود استاد و لذت بردیم و گفتیم  ما هم این شعر را برای دوستان ترک زبان تقدیم کنیم:

بلالی باش

یار گونومی گؤی اسگییه توتدو کی دور منــــی بوشــا!

جوتچو گؤروبسه ن اؤکوزه اؤکوز قویوب بیزوو قـــــوشا ؟

سن اللینی کئچیب یاشـین ، من بیر اوتوز یاشیــندا قیز

سؤیله گؤروم اوتوز یاشین نه نیســـــــبتی اللی یاشا ؟

سن یئره قویدون باشیوی من باشیما نه داش سالیم ؟

بلکه من آرتیق یاشادیم نئیله مــــــه لی ؟ دئدیم یاشـا

بیرده بلالی باش نـچون یانینا سـوپورگه باغلاســـــــین؟

بؤرکو باشـــــــا قــــــویان گرک بؤرکـــونه ده بیر یاراشـــا

بیرده کبین کسیلمه میش سن منه بیر سؤز دئمه دین

یوخســـا جهــــازیمدا گرک گلئیدی بیر حــــوققا ماشـــا

دئدیم : قضا گلیب تاپیب ، بیر ایشیدی اولوب کئچــــیب

قوربانام اول آلا گـــــــؤزه ، حئیــــرانان اول قلم قاشــــا

منکی اؤزومده بیــــــــر گوناه گؤرمه ییرم ، چـاره ندیـر ؟

پیس بشرین قایداسی دیریاخشی نی گؤرسه دولاشا

دوســـــتا مروت ائتمــه لی دوشمه نیله کئچــینمه لی

قایدا بودیر ، حئیف دئگیل بشر یولون آشیب چاشـــــا ؟

من ده سنین دای اوغلونام سن ده منیم بی بیم قیزی

گؤنول باخیرسا گونه شه ، گؤزده گرک بیر قاماشــــــــا

ایندی بیزیم مارال کیمی ، اوچ بالامیـــــــز واردی، گرک

آتا – آنا ساواشــــــسادا ، بونلارا خـــــــــاطیر باریشــــا

هر کیشی یه عیالی دا ، اؤز جانی تک هؤروکلــــــنیب

هدیه ده اولماز ائله سین عیالی قـارداش قارداشـــــــا

بو دونیا بیر یول کیمی دیر ، بیـز آخرت مســـــــــــافیری

کجاوه ده هامــــــاش گرک اؤز هاماشــــــــــینان یاناشا

آخیرتی اولانلارین ، دونیاسـی غم سیز اولمــــــــــویوب

سئل دی گله ر آخار کئچر ، آمما گرک آشـــیب – داشا

مثل دی :«یئر کی برک اولور ، اؤکوز اؤکوزدن اینجییور »

هی دارتیلیر ایپیــــــن قیرا ، یولداشـــــــیلا بیر ساواشا

بیزیم ده روزیگاریمـــیز یامـان دی ، بیزده عــــــــیب یوخ

بلکه وظیفـــــــــه دیر بشـر قونشـــــــــولاریلان قونوشـا

حق حـــــــــــیات یوخ داها بیــزلره ، چوخ بؤیوک باشـی

زندانیمیزدا حققیمیز ، بیر باجا تاپساق ، تاماشــــــــــــا

آمما اونون شمـــــــــــــــــاتتی آللاها خـــــوش گلمیوبن

گئتدی منیم حیاتیـمی ووردی داشا چیخــــــــــدی باشا

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳
تگ ها : عکس ، شعر ، خاطره

صناعت تعریب

 

ملا احمد[1] نراقی در ابیات زیر، الفاظ فارسی را به اسلوب عربی به نظم کشیده است.

خیزوا إلی الخرابات یا ایّها الهــــــمادم

لاتشنووا النصیحة من هذه المـــــــرادِم

عالج جراحة الدل من دستک النکارین

فی زخم ذلک الدل لاتنفع المراهــــم.[2]

توضیح مختصر: شاعر می گوید: ای یاران و ای هم دمها، بر خیزید بسوی خرابات شویم! از این مردم نصیحت قبول نکنید. دل زخمدار خودرا با گرفتن جامی از دست نگار معالجه کن در زخم این دل مرهمها نفع نمی دهد!

حاصل اینکه اگر ای همدمها و ای یاران شما را سرزنش هم بکنند، بسوی خرابات شوید و زخم دل خود را به دست نگار  و معشوقه درمان کنید که به مرهم درمان شدنی نیس!

در دو بیت زیر نیز صناعت تعریب به کار رفته است:

الاُشتر گاذر الی الراهـــات

لایترس من فتادن الچاهات

قد کَرَّدَ خوناً دل همراهات

من  نالته گاه سـحرگاهات[3]

در این رباعی نیز که هدفی جز طیبت ندارد، می گوید: شتری عبور کننده از راهها، از افتادن به چاه ها نمی ترسد! اما با ناله های سحرگاهی خود دلها را خون نموده است!

توضیحات از خودم استنیشخند 

جمله ترکی آتی را  یکبار حضرت آیه الله نجفی مرعشی رحمه الله علیه در جمعی گفته اند که صنعت تعریب در آن بکار رفته است:

ان الارادیک قد ازادو بواغیزهم، بان یضربو بادمادیک یلادیشهم! 

 توضیح:  ارادیک، جمع اردک. قد ازادو، اوزادماخ(دراز کردن). بواغیز، جمع بوغاز، (گردن ها). دمادیک، جمع دیمدیک، (منقار، نک پرنده).  یلادیش، جمع یولداش، (دوستان)! 

همانا اردکها گردن می کشند تا با منقار دوستان خود را بزنند!

 


[1] . احمد بن محمد مهدی بن ابی‏ذر، مشهور به ملااحمد نراقی، فرزند عالم بزرگوار محمد مهدی نراقی صاحب جامع السعادات است. در روستای نراق، از توابع شهرستان کاشان در سال‏های ۱۱۸۵ ه . ق به دنیا آمد و در سال ۱۲۴۴ ه . ق وفات یافت. او از بزرگترین اسباب آوازه پدرش بود. در تألیفات نیز گام به گام، مرید پدر بوده و از شیوه تفکر و بررسی علمی پدرش تأثیر می‏گرفت. برای مثال، پدرش در فقه، معتمد الشیعه را می‏نویسد و او مستند الشیعه را به گونه‏ای مفصلتر و مشروح. پدر دیوان شعری به نام طائر قدسی می‏نگارد و پسر طاقدیس را. پدر مشکلات العلوم و پسر خزائن را. در اخلاق نیز کتاب معراج السعادة را به پیروی از کتاب جامع السعادات پدرش نگاشته است. حدود سی کتاب در شعر، فقه، اصول فقه، اخلاق و ریاضی به ایشان نسبت داده شده است. معراج السعادة، ترجمه کتاب جامع السعادات به زبان فارسی است که به درخواست فتحعلی شاه قاجار با اندکی اضافات در باب عدالت و اخلاق اجتماعی و سیاسی تألیف شده است. این کتاب، به چهار باب و چندین فصل تقسیم شده است.

[2] . الخزائن، ص333. خیزوا: برخیزید; همادم: همدم ها; لاتشنووا: نشنوید; مَرادم: جمع مردم.

[3] . همان، ص331. گاذر: گذر کننده; راهات: جمع راه; کَرَّد: کرد.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٤
تگ ها : شعر ، تحقیق

تشکر و قدر دانی

 

بسمه تعالی

یاد آرم بار دیگر قصــــــــه را

قصه تشویش و مرگ و غــصه را

یاد آن روزی که بس جانکاه بود

دل غریــــق و بر لب ما آه بود

 

انا لله و انا الیه راجعون

بدینوسیله از کلیه دوستان و آشنایانی که  از شهرهای، خرم اباد- تهران- تبریز- خاروانا – بناب جدید و هچنین از اهالی شهرستان مرند و ازدارات و ارگانهایی که در مراسم تشیع و تدفین و در مجالس ترحیم و تذکر برادر اینجان ( محمد سلطانپور)حضور یافته و موجب تسلی خاطر خانواده و اقوام آنمرحوم شدند، صمیمانه مراتب  تشکر خویش را اعلام و به اطلاع می رساند، مراسم شب هفتم مرحوم، روز پنجشنبه مورخه31/1/91 از ساعت 16تا 18در مسجد یالدورمرندبرگزار می گردد!

 

***

وحشی بافقی: در سوگ برادر

ای فلک ز دست تو و جور اخترت

کردی چو خاک پست مرا، خاک بر سرت

جز عکس مدعا ز تو کس صورتی ندید

تاریک باد آینهٔ مهر انورت

مشمار برق آه جگر سوز من به هیچ

با خاک تیره گر ننمایم برابرت

 

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٩
تگ ها : شعر ، عکس ، آیه

چوب تر جان به فدایت!

 

شما چند بار در زندگی مرتکب اشتباه و خطا شده اید؟

خدمتتتون عارضم که بنده سراسر زندگی ام خطا و اشتباه بوده و هر روز این اشتباه ها رنگ جدیدی بخودشون می گیرنو مرا عصبی تر می کنن...

 

...قبل از اینکه در این باره کمی درد و دل کنیم یک موضوعی یادم اومد که میخواهم اول آنرا عرض کنم!

راستش امروز تصمیم قاطع گرفتم که دیگه عصبانی نشم. حتی میخواستم به یکی بگم چند تا فحش و ناسزا بام بگه، ببینم میتونم خودم رو کنترل کنم یا نه؟!

بعد یادم رفت و اومدم خونه و مثل همیشه مختصر بگو مگو شد با یکی از بچه ها و همین الان که شروع به نوشتن کردم، یکدفعه یادم امد آخه قرار بود عصبانی نشم!!

چطور شد عصبانی بشم؟ نمی تونم همه چیز رو بشما از الف تا یاء مو بمو تعریف کنم که!

 شما اگر جای من بودین عصبانی نمی شدید و آنروی سگتون بالا نمی اومد؟! آحه بابا چند بار بگم که ... لا اله الا الله! ... آخه چه جوری بگم!... یه کاری کرد که مجبور شدم عصبانی بشوم! اگر به جای اون کارش مرا کتک مفصل می صد نوش بود!

 

گاهی فکر می کنم و می بینم اگر عصبانی می شوم، نه این است که من خود کامه و خود خواهم! دلم می سوزه وقتی می بینم یکی با کاراش داره کار خودش رو می سازه! آخه بابا ما هم آدمیم! چطور ساکت بشینم و دم بر نیاورم و چیزی نگم!

نصیحت می کنی، موعظه و پند، آما بی تأثیره و اونوقت فکر می کنی دیگه باید داد بزنی! اگر چند تا فحش آبدار هم قاطی این داد و هوار شد دست خودت نیست و میشه اغماض کرد! اما واقعا آدم به این خاطر عصبانی میشه و داد می زنه که نمیتونه ببینه یکی از عزیزاش داره خودش رو با کاراش ضایع می کنه!

آدم باید خیلی دور شده باشه از آدمیت وقتی یک جائی یک ناجوریی میبنه از کوره در نره!

امر به معروف یعنی چی اصلا؟ چند مرحله داره و من دیدم در باره امربه معروف چند تا کتاب نوشته اند. نمیشه که در اینجا در عرض نیم ساعت همه چیز هائی که در بارش لازمه گفته بشه!

اما امر به معروف حد اقل سه مرحله داره و مرحله اولش اینه که چهرت رو بترشونی.ناراحت یعنی وقتی از کسی یک کار خلاف دیدی اخم کن و روتو برگردون تا متوجه بشه خوشت نیومد!

بعد مرحله زبانی میاد وسط. باید بگی فلانی کارت درست نبود! نرو با افراد ناباب بگرد! بد بخت میشی! میکشوننت این رفقای ناباب  به  کارای بد بد!

 از این مرحله که گذشت و دیدی نخیر، اصلا اعتنا نمیکنه، اینجا باید یه کم بلند بگی این کار ها را نکن؟!!! آخه تو آدمی!   بعضیا وقت یذارن  به یه حیون آموزش می دن! تو که آدمی چرا نمیخوای متوجه بشی!

یادمه تو تلویزیون دیدم به یه پرنده معلق زدن آموخته بودند! شاید هم حیوان دیگر بوده. تو چرا یاد نمی گیری این همه بهت میگن به راه نمی آیی!

از این مرحله که رد شد نوبت دست است! حالا می بینی در کار خلافش مصّره! نمیخواد بفهمه و یا خودشه رو زده به نفهمی، اینجا ست چوب تر  میاد وسط!

استاد افغانی[1] را خدا رحمتش کند این شعر را شاید درس سیوطی  گوش میکردیم فرمودند:

چوب تر جان به فدایت ، ز بهشت امده ای

بی تو هر گز نشود تربیت کـــودک و زن!

 

برای اینکه زنا نشورند و علیه ما قیام نکنن، من یه جوری شعر رو تفسیر می کنم که به مذاق خانمها نیز خوش بیاد!

مصرع دوم رو تا «تربیت» که خوندین، یه ویرگول بعدش قرار بدین، که مفهومش یه ذره مکثه.آنوقت معنی بیت تقریبا عوض میشه و یا بهتره بگم درست میشه!نیشخند توضیح اینه که یعنی اگر بعد از اینکه واو را هم برداشتیم می شود:

ای چوب تر! قربان تو برم که بدون بکار بردن تو،  کودک تربیت نمی شود، پس کودک رو بزن!

(خودمانیم چیزهای دیگه رو هم  اینطوری تعمیرات روش انجام بشه دیگه هیچ مشکلی بروز نمیکنه! )

 

مرحله دیگر امر به معر وف پس این شد که باید دست آدم بکار بیفته و افراد نادان خلاف کار را با زدن و کتک کاری سر عقل اورد!



[1] . مدرس افغانی رحمه الله علیه، مدرس ادبیات در حوزه علمیه قم!

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۱/۱۳
تگ ها : اخلاق ، شعر

سوختم و سوختم و سوختم

چند قبــــــــــــــــــــــا بر قد دل دوختم
چند چـــــــــــــــراغ خرد افروخــــــــتم
پیر فلک را که قراریش نیـــــــــــــست
گردش بس بوالعـــــــــــــــجب آموختم
گنـــــــــــــــــــــــج کرم آمد مهمان من
وام فقــــــــــیران ز کـــــــــــــرم توختم
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و ســـــــــــــــوختم
بر مثل شــــــــــــــــــــــمعم من پاکباز
ریختــــــــــــــم آن دخل که اندوخــــتم
بس که بسی نکـــــــــته عیسی جان
در دل و در گــــــــــــوش خر اسپوختم
بس که اذا تم دنا نقـــــــــــــــــــــــــصه
تا بنـــــــــگوید صنــم شــــــــــــــوخ تم    «مولانا»

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳
تگ ها : شعر

نازیمی آز ایلمه مـــــــیسن

 

چوخلار انجیکدی کی، سن اونلارا ناز ایله میـــــــسن

من ده اینجیک کی، منیم نازیمــی آز ایله مـــــــیسن

ائتمـــــــیسن نازی بو ویرانه کــــــــؤنولده ســلطان      

ائوین آباد اولا، درویـــــشه نیاز ایله میـــــــــــــــــــسن

هر باخیشدا چالیــــــــــبان کیپریگی مضـــــراب کیمی

بیر قولاق وئر بو سینیق قلبی نه ساز ایله میــــــسن؟

باشدان آچ یایلیغی افشــــــان ایله سوسن- ســـــنبل

سن بیزیم بایراممیزسان قیشی یاز ایله میـــــــــــسن

سن گون اول، قوی غم میز داغدا قار اولسون، اریسین

منیم آنجاق ایشیمی سوز و گداز ایله میــــــــــــــــسن

من بو معناده غزل یازمـــــــــــالی حالیـــــــــــم یوخدی

سن جوجوق تک قوجانی فرفره باز، ایله میــــــــــسن

کاکلی باشــــــــــدا بوروب باغلامیـــــــسان تاج کیمی

او قیزیل ساچدان اونا، گوللـــــــــــی قوتاز ایله میسن

سینه بیر دشت مغان دیر، قوزی یان- یانه یاتیــــــــب

منیــــــم آغلار گوزومــــــی اوردا آراز ایله میـــــــــسن

بو گوزللیــک کی جهـــــــاندا سنه وئرمیـــــــش تانری

هر قدر ناز ائله ســـــن ایله، کی آز ایله میـــــــــسن

من بو ســـــــــــوز یله آتدین، آرالاندین بیلــــــــــــیرم

آرانی بیــــــــــر پارا نامردیله ساز ایله میــــــــــــسن

دستـــماز ایله دیگین چشمه،مسیــــــــحا قانی دیر

بیلمیرم هانسی کلیـــــــساده نماز ایله میســـــــن؟

من«عشیران» اوخوسام، پنجه«عراق» اوسته گزه ر

گوزلیم، «ترک» اولالی، ترک «حجاز» ایلـــــه میسن

تازا شاعر، بوده نیز هر نه باخیرســــــــان دیبی یوخ

چوخ اوزاتسان بوغازی، اوردهگی قاز ایله مـــــیسن

بسکه زلف و خط خالین قوپالاغـــــــــــــــین گؤتدون

زلفعلی نین باشینی آزقــــــالا داز ایله میـــــــــسن

گل! منیم ایسته دیگیــم کعبه ییخیــــــــلماز، اوجالار

باشدادا کژ گئده ســـــــــــــن، دیبده تراز ایله میسن

خط و خالیــــندن آلیب مشقیـــــــــــــمی قرآن یازارام

بو حقیقت له منی، اهل مـــــــــجاز ایله میـــــــــسن

منی، دان اولدوزی، سن یاخشی تانیرسان که سحر

افقی خلوت ائدیــــــــب رازو نیاز ایله میـــــــــــــــسن

«شهریار»ین داغیلیب، داغدا داشــــــــــا دالدالانیــب

ئوزون انصاف ایله، محمـــــــــــــودی ایاز ایله میـسن

استاد شهریار



  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
تگ ها : شعر ، شعر ترکی

دل نیست کبوتر

 

ما چون ز دری پای کشـــــیدیم ، کشیدیم

امـــــــــید ز هر کس که بریدیــــــم، بریدیم

دل نیست کبوتر، که چو برخاست،  نشیند

از گوشه بامــــــــــــــی که پریدیم، پریدیـم 

سر تا به قدم،  تیغ دعایـــــــــیم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیـــــــدیم ، رسیدیم [1]

 



[1] . وحشی بافقی

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
تگ ها : شعر ، عکس

تتتو هم گگگنکـــــــــــــی مممثل مممن


یکبار مصرعی از این شعر زیبای قاانی عنوان پستم بود و امشب همه شعر را تقدیم می کنم به دوستان شعر دوست!

پیرکی لال سحرگاه به طفــــــــــــلی الکن
می‌شنیدم که بدین نوع همی راند سخن
کای ز زلفت صصصبحم شاشـــاشام تارک
وی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن
تتتریاکیم و بی ششـــــــــــــــــشهد للبت
صصبـــر و تاتاتابم رررفت از تتـــــــــــــــــتن
طفل گفتا مَمَمَن را تُتُو تقــــــــــــلید مکن
گگگم شو ز برم ای ککـــــــــــــــکمتر از زن
مممی‌خواهی ممشتی به کــــکلت بزنم
کهبیفتد مممغزت ممــــــــــــــــیان ددهـن
پیرگفتا وووالله که معلومســــــــــــــت این
که که زادم من بیچاره ز مادر الــــــــــــکن
هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون
گگگنگ ر لالالالـــم به‌خـــــــــــخلاق ز من
طفل گفتا خخدا را صصدبار شــــــــــشکر
که برستم به جهان از مملال و ممـــــحن
مممن هم گگگــــــــــــــنگم مممثل تتتو
تتتو هم گگگنکـــــــــــــی مممثل مممن

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
تگ ها : شعر ، طنز

سکه های قلب

 

«تقریبا همه‏ کسانی که من شناخته‏ام صدای سکه قلب می‏دهند.[1]

*

صد نام نوشتم من، صد راه نشان دادم

یا راه نمی دانی، یا نامه نـــمی خوانی.

باز این بیته من رو گرفتار کرد و نتونستم بذارمش برم وهی باهاش بگو مگو داشتم و و دارم و میگم این بیته چقدر معنی داره و اگر یک وقتی کسی رو که بارها تذکر داده ایم که حواسش باشد و اینا، وقتی ناراحتی براش درست میشه بجا خواهد بود این را براش تکرار کنیم.

این بیت در دیوان کبیره، دیوان غزلیلات شمس. چقدر من غزلیات شمس رو دوست دارم و هر بار که یکی از آنها را خوانده ام، باز هم خوانده ام! بگذریم! من این بیت رو خوشم آمد و خواستم برای دوستان نیز بنویسم و می دانم مثل من ازش خوششوم خواهد آمد.

از اون یارانه تا این یارانه که بهانه بدست ... و... داد همه چیز رو بهم بزنن اونقدر ناراحتی و گرفتاری داشتم و بالاخره نتونستم کاری بکنم و شد آنچه شد. دیگه محاله او شکستگی رو جبیرش کرد!

باری خیلی دلم گرفته و گاهی خوشحالم و گاهی خیلی غمگین و با هر کی درد و دل کردم( که نباید می کردم) آخر سر بهم گفتند خدا با تویار بوده!

چرا خدا بامن بوده؟!

راستش آدم نباید کاری رو بدون مشورت انجام بده و نباید بی گدار به اب بزنه و  فکر نکنه چون ظاهر آراسته دارن، پس آدمهای فهیمی نیز هستند! باور کنید من اگر اینجا بگویم که هیچ احد الناسی را کامل ندیدم، به ام نخندین!

من از آندره ژید و یا یک نویسنده دیگر است نمی دانم شاید در کتاب سکه سازان بود این جمله را خواندم و شما اگر خوشتان نیامد من کاری نمی توانم بکنم و آنجا یک جمله ای خواندم شبیه این: همه صدای سکه قلب می دهند.

در توضیح این جمله می توانم فقط اضافه کنم که باور کنید از دور من هیچ کس را بد ندانسته ام ولی همینکه پیش رفته ام و باهاش کمی صحبت کرده ام دیده ام : نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد...که هیچ ماری بوده خوش خط و خال و یا گرگی در لباس بره!

اما من به یک موضوع امید وارم : اگر آدامها کلا بد بودند دنیا از اینی که هست بدتر می شد و خدا را شکر که هم خود آدمها کمی درشون خوبی و خیر است، و از ان طرف هم خدا وند در کتابش گفته که یدافع عن الذین امنوا... والا اگر این دوتا موضوع نبود معلوم نبود چندین هزار سال قبل نسل بشر منقرض شده بود!



[1] . آندره ژید/سکه‏سازان

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳

صد هزاران خلق در هم آمده!

عطار در مصیبت نامه:

صد هزاران خلق درهم آمده
جمله در یغمای عالم آمده
آن یکی زین میبرد این یک از آن
آن یقین دارد ازین این شک از آن
آن یکی چون خوک گمراهی شده
وان دگر از حیله روباهی شده
آن یکی چون پیل در زور آمده
وآن دگر از حرص چون مور آمده
آن یکی سگ طبع و سگ سیرت شده
وآن دگر چون موش پر حیلت شده
آن یکی از دانه در دام آمده
وآن دگر از سوختن خام آمده
آن یکی مردار خواری چون عقاب
وآن دگر فریاد خواهی چون غراب
آن یکی از غصه در خشم آمده
وآن دگر از شرک بد چشم آمده
آن یکی آبستن قاضی شده
وآن بحیض شحنگی راضی شده
آن یکی را عین مجهول آمده
وآن دگر چون عین معلول آمده
آن چو شیری طبل غریدن زده
وآن چو گرگی بانگ دریدن زده
این کشیده جمله در خود چون نهنگ
وآن دریده جمله برخود چون پلنگ
این چو ماهی تازه روی آب باز
وآن چو مرغی در هوا پر کرده باز
این ملک وش دیو مردم آمده
و آن پری جفتی چو کژدم آمده
این چو نمرودی بدوزخ ساختن
و آن چو شداد از بهشت افراختن
این مرصع ریش چون فرعون پیس
وآن چو هامان گاوریشی کاسه لیس
این ز کینه سینهٔ تا سر غرور
و آن ز اجره حجره تا در فجور
این ز سردی همچو یخ افسرده کار
و آن ز گرمی همچو آتش بیقرار
این ز کوری همچونرگس جلوه کن
و آن ز کری ناشنیده یک سخن
آن ترش روئی چو سرکه آمده
و آن لژن طبعی چو برکه آمده
این همه از مکر افسون ساخته
و آن همه از کبر معجون ساخته
این سموم بخل را همدم شده
و آن ریا و عجب را محرم شده
این حسد را بر جسد طغرا زده
و آن ریا را از هوا سودا زده
این بعذری چون زنان درمانده
و آن چون طفلان صد هجا برخوانده
این چو خوشه در ربا خوردن عیان
و آن چو داسی حرف علت در میان
هم مدرس از دروغ قول خویش
مانده در ادرار همچون بول خویش
هم مذکر همچو مرغ چارچوب
خلق مجلس دست زن او پای کوب
عارفان هم گردن گاو آمده
باسری هر یک چو غرقاوآمده
صوفیان در صدق و صفوت پیچ پیچ
اشتهاشان بوده صادق نیز هیچ
زاهدان با روی همچون خار پشت
راست چون در سرکه سوهان درشت
عابدان دم از جو خوشه زده
لیک چون فرزین بهرگوشه زده
هم بزرگان جمله متواری شده
هم عزیزان نقطهٔ خواری شده
پای مردان دست خوش گشته همه
شاهبازان بار کش گشته همه
اهل صفه گشته همدم کوف را
صوف جسته پنبه کرده صوف را
اهل دل با روی چون زر خشک لب
تن زده تابوکه روز آید بشب
روی در دیوار کرده اهل راز
گفته راز خویش با دیوار باز
هرکسی در مذهب و راهی دگر
هر دلی از شبهه در چاهی دگر
فلسفی در کیف و در کم مانده
سفسطی در نفی عالم مانده
جمله بر تقلید سر افراشته
پیشوایان را چو خود پنداشته
ای تعصب را توانش کرده نام
شبهه را اسرارو دانش کرده نام
این کلام آموخته بهر جدل
و آن بمنطق در شده بهر حیل
این خلاقی خوانده از بهر غلو
و آن منجم گشته از بهر علو
هر خسی غرقه شده تحصیل را
لیک نه تحصیل را تفضیل را

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
تگ ها : شعر

از هر کرانه تیر دعا کــــــــــــــــــرده‌ام روان

 

ترسم که اشک در غـــم ما پرده در شـود/

وین راز سر به مهر به عالـــم سـمر شود

گویند سنگ لعل شــــــــود در مقـام صبر/

آری شود ولیک به خون جـــــــــــگر شود

خواهم شدن به میکــــده گریان و دادخواه/

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کــــــــــــــــــرده‌ام روان/

باشد کز آن میانه یکی کارگـــــــــــر شود

ای جان حدیث مـــــــــــــــا بر دلدار بازگو/

لیکن چنان مگو که صبـــــــا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشــــــــت روی من/

آری به یمن لطف شــــما خاک زر شــود

در تنگنای حیرتم از نخـوت رقــــــــــــــیب/

یا رب مباد آن که گدا معـــــــــــــتبر شـود

 

گاهی وقتا که به وبلاگ جوانها سر می زنم می بینم چنان با احساسات حاد به نوشتن درد و دلهای خودشان پرداخته اند که آدم خیال می کند هرچی تو دنیا غم و غصه است تو دل اونا تلنبار شده و وقتی به واقعیتهای زندگی نظری می افکنم، می بینم بجای اینکه با اونا همدردی کنم، بجا می بینم به خامی اونا بخندم.

برای اینکه نوجوانهائی که تقریبا نزدیکه جوان بشن یه روحیات رمانتیک خاصی دارند و در هالم هپروت سیر می کنند. مثلا عاشق میشن و خودشون رو جای  مجنون و یا فرهاد و غیره میذارن و چون داستان آنها را شنیده اند و معتقد به عشق پاکند و از آنطرف یک موانعی نیز هست و می ترسند مثل من  به اونا بخندن، همین جوری مجبور میشن تو دل خودشون اون عشق رو نگردارن و یا اینکه اگر غرض دیگری داشته باشند آن عشق در هیئت بزه بروز می کند...

-اینا رو برای چی می نویسی؟!... حرف حسابت چیه؟ آی شلوغ...

نه بابا بد فکر نکن! باور کن من چند دقیقه پیش  با یه واقعیت و پیش آمد مواجه شدهم که دلم داره میترکه!... جوانها می تونن بنویسن و خوبم از عهده بر میان اما من بد بخت مجبورم دم نزنم و هی فکر کنم ببینم چه راه  کشف می کنم که از این ورطه خلاص بشم.

من دیگه حال و حوصله این را ندارم که بشینم و سفره دلم رو باز کنم و یه این آن تعریف کنم و اونا یه پوز خندی بزنن و داغ دلم را تازه بکنند.

 هر گاه با کسی درد و دل کردم بعدش دردم فراموش شده ولی مرارت اون درد دل هیچ وقت از ذهن و فکرم بیرون نرفته! 

بعد از اینکه درد و دل کردم و هرچه غم تو دلم بوده بهش نثار کردم و خواستم راهی بهم نشون بده دیدم بجای دلداری من رو با نگاهش و یا با حرفاش سرزنش کرده!

این جوریه برادر! من یاد گرفته ام دیگه دردام رو برای خودم واگویه کنم و به با هیچ بنی بشری درد و دل نکنم! این آداما درد رودد میذارن!

من دیگه یاد گرفته ام تحمل کنم و  دم نزنم!

و یک چیز دیگر! ... گاهی مشکلاتی داریم که هم خودمان شاد می شویم و هم دشمنان را شاد می کنیم.  مثلا دندونت درد میکنه و رفتی دندان پزشک اون دندون رو کنده و دور افکنده و چقدر خوشحالی بعد از اینکه درد را مدتی تحمل کرده ای، همین جور است دشمن نیز خوشحال است از این جهت که میبینه دندون درد داری! این جوری است که گاهی ما خودمان خوشحالیم و دشمن ما نیز خوشحال است!

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸
تگ ها : شعر ، جفنگ

نمی دانم نمی دانم

 

نمی دانم نمی دانم

من این ایوان نُه تو را نمی‌دانم، نمی‌دانم

من این نقاشِ جادو را نمی‌دانم، نمی‌دانم

مرا گوید مرو هر سو، تو اِستادی، بیا این‌سو

که من آن‌سوی بی‌سو را نمی‌دانم، نمی‌دانم

همی گیرد گریبانم، همی دارد پریشانم

من این خوش‌خویِ بدخو را نمی‌دانم، نمی‌دانم

مرا جانی طرب‌پیشه، که بی‌مطرب نیارامد

من این جان ِ طرب‌جو را نمی‌دانم، نمی‌دانم

چو طفلی گم‌شدستم من میان کوی و بازاری

که این بازار و این کو را نمی‌دانم، نمی‌دانم

برو ای شب ز پیشِ من مپیچان زلف و گیسو را

که جز آن جعد و گیسو را نمی‌دانم، نمی‌دانم

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱
تگ ها : شعر

یکی بر سر شاخ و بن می برید!

یکی بر سر شاخ و بن می برید!

با اینکه اوضاع وبم بهم ریخته اما عیب نداره من امروز هر طور شده یه پست تازه خواهم داشت.louch.jpg

اول یه موضوعی من رو به فکر وا داشته و خیلی دلم رو بدرد آورده. وقتی شما از هر راهیه بخواهید حرفتون رو به کرسی بنشونید و یا اینکه به طرف از هر راهی بخواهین غالب بشین، اصلا تو روتون به شما دروغ بگن ،در حالیکه اون دروغ به ضرر خودشونه و فقط حال رو در نظر می گیرن تا حالتون رو بگیرن، چه حالی پیدا می کنین.

وقتی می بینین کسی فقط در این فکره که فعلا خودش رو نجات بده ولی به آینده بچه اش ضربه کاری میزنه چه حالی پیدا می کنین؟!

بگذریم! من از سعدی  چند بیتی یادم آمد همین الان میخوام بخونم و خیلی زیباست!

یکی بر سر شاخ و بن می برید

خداوند بســـــتان نظر کرد و دید

بگفتا که این مرد بد مـــــی کند

نه بر دیگری بل بخود مـی کند!

 

داستان خیلی از آدمها از همین قبیل است. فکر می کنند به سر دیگری کلاه می گذارند ولی در حقیقت سر خودشون بی کلاه خواهد مانمد!

ماها اکثر اوقات مثل آن مردک که رو شاخه نشسته بود و داشت بیخ رو اره می  می کرد، عمل می نمائیم. این کار ما باعث میشه وقتی شاخه قطع شد خودمان بیفتیم.

اما ما اکثرا مثل ملا نصر الدین چشم واقع بین و حقیقت یاب نداریم و وقتی به ما  گفته می شود: چکار می کنی؟ اول از روی تعجب میگیم: مگر نمی بینی دارم شاخه رو اره می کنم. میخوام این درخت رو هرس کنم و یا این شاخه خشکیده را می برم بذارم تو آتش اجاقم مثلا غذا درست کنم. میگوید: بلی می بینم! می بینم داری با اره شاخه خشکیده رو اره می کنی، اما من فکر می کنم آخر سر خودت بیفتی!

با تعجب  و خنده می گوییم: برو بابا این درخت به این گندگی منو نمی تونه نگرداره؟!

قصه اکثر ما ها این جوریه!

 

چند وقت پیش دو تا زوج جوان باهم بگو مگو داشتند بر سر مسائل پیش پا افتاده و مضحک. اینها دعواشان شد و از آن طرف بزگتر ها همیشه در این جور موارد نگران میشن و سعی می کنند با پادر میانی قال قضیه کنده بشه و دعوا و مرافعه خاتمه پیدا کنه!

اما باور کنید در این میان پیدا می شوند پدر و مادر هائی که دست به پشت دختر می گذارند و با هواداری از دختر عوض اینکه آتش را خاموش کنند، آتش بیار معرکه می شوند.

آقا داماد می گفت: من به خانم گفتم: من برات طلا و جواهر خریدم که از آنها استفاده کنی و بر دست و گردنت باشه نه اینه  ببری بذاری خونه ننه ات!

خانم میگه طلاها مال خودم است و من می دونم چکار باهاشان بکنم!

خوب اینکه مال خودته شکی نیست ولی این هم درست نیست جای دیگر باشه!

بگو مگوها منجر می شود به اخم و تخم و بلاخره مادر دخالت می کند، اما نه اینکه دخالتش جوری باشد که صلح را به ارمغان بیاره، بلکه او به طرفداری از دختر داماد خود را به باد کتک و ناسزا می گیرد و کار آنها به پاسگاه و داسرا و دادگاه  و می کشد، و داماد  خانواده اش را تهدید می کنند که ما اله و بله می کنیم!

آیا این درست است که ما بجای اینکه عاقلانه فکر کنیم و آشتی بدهیم زوجهای در گیر را یا اینکه خانواده دختر از دختر پشتیبانی کند و خانواده پسر از پسر؟!

 

داماد می گفت: حالا پدر زنم آمده در محل چو انداخته که من  هرچه  لازم داشتند برای آنها می خریدم و حتی اجاره خانه را پرداخت می کردم در حالیکه از اول ازدواجمان کوچکترین کمکی بما نکرده اند که هیچ، بلکه گاهی من به ایشان کمک کرده ام و وظیفه خود می دانستم!

حالا برای اینکه خودشان را در این ماجرا محق جلوه بدن این دروغ را سر هم کرده اند و نمی دانند که این کینه ها از دل بزودی خارج نمی شود!

گفتم: می دانم...  دروغ گفته اند و میخواهند تو را در این دعوا کمی زیر فشار بدن اما  ای کاش کمی فکر می کردند که کار آنها ضررش به خودشان باز می گردد! اما فکر می کنند با این دروغ وجهه ای برای خود کسب می کنند که ابدا دروغ بر نمی دهد! خدا هست و این طور نیست که هرکس هر کاری کرد، فراموش بشود! هر کاری انسان بکند سود و یا زیانش عائدبه خودش است، منتها این انسان باز تاب کارهاش رو می بینه ولی متوجه نمیشه!

- بله ! اگر انسان وقتی کاری میکرد و نتیجه و سزایش روشن برایش اتفاق می افتاد، دیگه در این دنیا اینهمه ظلم و زشتی و پلشتی نبود که!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
تگ ها : شعر ، نقد و نظز

یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد...

یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد...

 

یکی از عقل می‌لافـد ، یکی طامات می‌بافـد

بیا ! کاین داوری ها را به پیش داور انـدازیـم!

                                                                حافظ

"یکی ادّعـای عقل و تفکر می‌کند و یکی ادعای کـذب کرامت دارد. بیـا تا تشخیص و قضـاوت آن را بر عـهـده‌ی خداوند بـگـذاریم که او بهترین قاضی است و از واقعیت و درون همه آگاه است."

لافـیـدن: لاف زدن، ادّعـای بی‌جا و بـیـهـوده کردن.

طامات: جمع‌ طامّه‌ بمعنی‌ حادثه‌عظیم‌وبلای‌سخت, درفارسی‌بمعنی‌ اوراد و کرامات سالکان, به‌معنی‌سخنان‌پریشان‌ و گزاف ‌برخی‌ صوفیان‌ ودرویشان

( اسم ) جمع طامه، حادثه های عظیم بلادهای سخت و اقوال پراکنده . معارفی که صوفیان بر زبان رانند و در ظاهر گزافه به نظر آید . اقوال پراکنده سخن از چپ و راست...

اول می خواستم این بیت فقط باشد و خواننده خود متوجه می شود و چون کلی درش حرف و حدیث است فکر نمی کردم نیاز باشد چیزی زاید بر بیت بیاورم اما واقعا بعد دیدم برخی وبگذر ها که میان احتمالا نظرش ون جلب بشه و از آن جهت که لخت و عور بنظر نیاد، لازم دیدم لغاتش رو معنی و نثرش بیت را نیز پیدا بکنم.

البته نه اینکه نمی توانستم خودم برای بیت توضیح بنویسم، بخاطر این که دیگه حالی برای هیچکی نمانده و من هم جزو آن هیچکی ها هستم، رفتم دست رنج دیگری را زیر بیت قرار دادم. خدا اجرش بدهد!

اما واقعا کیه که در این دنیا از کوچیک و بزرگ خودش رو لایق در هر امر ندونه.

نمی دانم همه از عقل و خرد دم می زنیم ولی کارهامان هیچ سنخیتی با خردورزی و عقل مندی ندارد! آخه این همه گرفتاری و بد بختی محصول بی عقلی و کم خردی آدما نیست؟!

بالاترین کم خردی این نیست که انسان خدا را فراموش کند و دنبال هوای نفسش برود.

در روایات هم کسی عاقل معرفی شده است که مطیع امر خدا بوده و در سایه سار عقل به بهشت وارد آید: . شیخ کلینی در کافی نقل می کند که یکی از شاگردان خاص امام صادق (علیه السلام) از آن حضرت پرسید: عقل چیست؟ امام(علیه السلام) فرمودند: "العقل ما عبد الرحمان و اکتسب به الجنان"؛ عقل آن است مه انسان فقط خدا را بشناسد و او را عبادت کند و به وسیله آن بهشت را کسب نماید.

سپس سائل عرض کرد: پس آنچه در معاویه بود چیست؟ او سیاست باز خوبی است؛ در جنگ ها پیروز شد و توانست علی بن ابی طالب(علیه السلام) را شهید کند و حکومت را به دست بگیرد. اما صادق (علیه السلام) فرمود" "تلک النکراء تلک الشیطنه و هی شبیهه بالعقل و لیست بالعقل" ؛ شیطان در فطرت معاویه نفوذ کرده و چیزی شبیه عقل ساخته و به جای عقل در نهاد او قرار داده است..."

... به تعبیر شیخ انصاری در "فرائد الاصول" عقل فطری خالی از "شوائب اوهام" از منابع اثباتی دین است؛ اما اگر عقل به اوهام شیطان مشوب شود اعتبار خود را از دست می دهد..."

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها : شعر ، نقد ، حدیث ، شرح

که همچنین

که همچنین

هر که ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین
هر که ز ماه گویدت بام برآ که همچنین
هر که پری طلب کند چهره خود بدو نما
هر که ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین
هر که بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود
باز گشا گره گره بند قبا که همچنین
گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد
بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین
هر که بگویدت بگو کشته عشق چون بود
عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین
هر که ز روی مرحمت از قد من بپرسدت
ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که همچنین
جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون
هین بنما به منکران خانه درآ که همچنین
هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانه‌ای
قصه ماست آن همه حق خدا که همچنین
خانه هر فرشته‌ام سینه کبود گشته‌ام
چشم برآر و خوش نگر سوی سما که همچنین
سر وصال دوست را جز به صبا نگفته‌ام
تا به صفای سر خود گفت صبا که همچنین
کوری آنک گوید او بنده به حق کجا رسد
در کف هر یکی بنه شمع صفا که همچنین
گفتم بوی یوسفی شهر به شهر کی رود
بوی حق از جهان هو داد هوا که همچنین
گفتم بوی یوسفی چشم چگونه وادهد
چشم مرا نسیم تو داد ضیا که همچنین
از تبریز شمس دین بوک مگر کرم کند
وز سر لطف برزند سر ز وفا که همچنین

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
تگ ها : شعر

بدو بدو حراج کتاب!

بدو بدو حراج کتاب!

گاهی از من می پرسند تو چه کتابهائی میخوانی؟ شما اگر جای من باشید چه جوابی می دهید؟

من به یکی از دوستان احتمالا جناب پور زارعیان بود که گفتم برخی از من سئوال می کنند که چه کتابهائی میخوانم، من هنوز به هیچ کدام از سئوال کننده ها نگفته ام چه کتابهائی می خوانم و ایشان گفت: بگو همه نوع.

راستش ایشان خوب گفتند! من همه جور کتاب می خوانم! کتابهای ادبی را دوست دارم و مجله میخوانم و حتی مجلاتی که مناسب سنم نیست و برای بچه هاو نو جوانهاست!

یکی هم وقتی یک مجله نوجواها را در دستم دید و  سئوال کرد تو باز هم اینها را می خوانی؟!

 با پیشانی باز و با لحن شبیه لحن خودش گفتم : بلی! چون هنوز هم از این مجله ها و نشریات چیزهائی می آموزم و اصلا برای من مهم نیست که شما در باره ام چطور فکر می کنی!...

بعد، چند روز پیش یکی از این کتابفروشهای آشنا گفت که چند روز دیگر کتابخانه ای را که خریده است، در روز فلان می آورد در کتافروشی اش و حراج می کند و من گفتم: کاش در آن روز مرند باشم چون قراره یه مسافرت کوچلو برم، نمی دانم در آن روز هستم یانه!

 رفتم. امروز تقریبا ساعت چهار صبح برگشتم و ...

 بعد از اینکه صبحانه خوردم خوابیدم تا ساعت ده.

رفتم در کتافروشی آن آشنا و دیدم بعله، کتابها رو ریخته جلو مغازه و چند تائی دارند زیر و رو می کنند برای یافت کتابهای نایاب و یا بهتر بگویم ناب!

ما هم آستین بالا زدیم و دیدیم نخیر این کتابهائی نیستند که ما دنبالشونیم. درسته که اکثرشون کهنه و قدیمی اند ولی اینها را من طالب نیستم و بی خود انتظار این لحظه را می کشیدم. خلاصه ناچار ما هم شروع کردیم به اینور و اونور کردن کتابها شاید یک چیز بدرد بخوری بیابیم از توشون که تقریبا ده جلد دربداغان  چیدیم رو هم یعنی اینها مال ما. وقتی نوبت رسید به  این قسمت که چقدر باید بدیم، دیدیم  ایشون ارزون میفروشه، اما ما هم ارزونتر میخوائیم بخریم ولی می دونستیم ایشون نمیده و ما از تعداد کتابها کم کردیم بخاطر اینکه برخی هاشون رو خونده بودیم و باز ایشون نخواست از قیمت کم کنه وما باز از تعداد کتابها کم کردیم و بالاخره از خیر خریدنش گذشتیم.

می دونید من چه کتابهائی رو سوا کرده بودم:

اول از جمال زاده دار والمجانین را که خیلی وقت ها پیش از کتابخانه گرفته خوانده بودم، بود و بعدیش متهم کافکا بود و بعدیش جودی بود بسیار زوار در رفته و کهنه که خود بخود داشت می ریخت و بعدیش یک گرامر ترکی بود که جای سالمش بیخ گوشش بود و بالاخره هیچ کدوم رو با خودمون نیاوردیم، بخاطر اینکه می دانستم اگر بیارم لاشون رو باز نمی کنم و یا آن دوتا یعنی کافکا و جمال زاده رو هم که خونده بودم و فقط برام خاطره انگیز بودند میخولاستم بخریم که نخریدم و دیدم دوست ما کمی بفهمی نفهی این کار ما بورش کرد و خلاصه می خواستیم بیائیم بیرون که دو باره دست بردیم کتابارو اینور و اونور کردیم و چشممون افتادبه رباعیات بابا افضل و آن را گفتیم نداریم و بردیم دوباره تو و گفتیم چند؟...

...آوردیم خونه و یک کمی خوندیم و بقیه را گذاشتیم برا شب و همین چند دقیقه پیش تمام کردیم و چند تا رباعی براتون از آن می خونم:

 

ای بی خبر 

ای آنکه خبر نداری از عالم ما 

فارغ بنشین که خرمی از غم ما 

ما همدم دل دمدمه ی ماست که هست 

همدم دم ما دم دم و دم دم دم ما

 

آرایش مرد

آرایش مرد عقل و فضل و هنر است 

با همت مرد سیم و زر، مختصر است

دون دون باشد اگر تاجور است 

سگ سگ باشد اگر چه با طوق زر است 

 

یار تو 

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست

آنکو کلهت نهاد طرار تو اوست 

و آن کس که ترا بار نهد بار تو اوست

و آنکس ترا بی تو کند یار تو اوست!

 

از کوزه همان برون تراود که در اوست 

بد اصل گدا چو خواجه گردد نه نکوست 

مغرور شود نداند از دشمن دوست

گر دایره کوزه زگوهر سازند

از کوزه همان برون تراود که در اوست

 

افسوس

افسوس که عمر بر هوس می گذرد

با نیک و بد ناکس و کس می گذرد

بر بیهده دو بدو زمان می اید

ضایع ضایع نفس نفس می گذرد

 

آنانکه به بندگی نمی ارزیدند

افسوس که نان پخته خامان دارند

اسباب تمام ناتمامان دارند

آنانکه به بندگی نمی ارزیدند

امروز کنیزان و غلامان دارند

 

تو دیده نداری

در دیده ی دیده  دیده ای  می باید

وز هر دو جهان گزیده ای می باید

تو دیده نداری که ببینی رخ دوست

عالم همه اوست دیده ای می باید[1]

 

هرکس که ستم کند ستم بیند

آدینه ببازار شدم وقت نماز

دیدم کبکبی نشته بر سینه ی باز

اینم عجب است، کبک بر سینه باز!

هرکس که ستم کند ستم بیند باز!

چرخا فلکا

چرخخسخسخسیسخسپرورخس

هرگز تو نگشتی بمراد دل کس!

چرخا فلکا تورا همین بادا بس

ناکسکسسازی تو کسناکس[2]

 

بالا مطلب

بالا مطلب زهیچ کس بیش مباش

چون مرحم نرم باش و چون نیش مباش

خواهی که زهیچ کس بتو بد نرسد

بد خواه و بد آموز و بد اندیش مباش

 

نصیب مردم دور اندیش

غم چند خوری زکار نا آمده پیش

رنجست نصیب مردم دور اندیش

خوش باش و جهان تنگ مکن در بر خویش

کز خوردن غم قضا نگردد کم و بیش

 

گر از سبب مال کسی به بودی

از بی درمی رسید عیسی بفلک

وز پر درمی رسید قارون بدرک

گر از سبب مال کسی به بودی

این را به فلک بردی و آنرا بسمک

 

نه پدر و چهار مادر

از نه پدر و چهار مادر زادم

پنج اصلم و در خانه ی شش بنیادم

از هفت و دو و سه مستمندم و شادم

من در کف این گروه چون افتادم؟!

 

یک نقطه الف گشت

یک نقطه الف گشت و الف جمله حروف

در هر حرفی الف باسمی موصوف

چون نقطه تمام گشت آمد بسجود

ظرفست الف نقطه از او چون مظروف

 

ای دل زبرادر ستمگار ببر

ای دل زبرادر ستمگار ببر

وز یار جفا کاره ی غدار ببر

تنها بنشین و خود غم خود می خور

وز هر دو جهان طمع به یک بار ببر

 

ای دیده اگر کور نه ای گور ببین!

ای دیده اگر کور نه ای گور ببین!

وین عالم پر فتنه و پر شور ببین

شاهان و جهان و سروران عالم

در زیر زمین و دهن مور ببین!

 

ندیدم یاری 

افسوس که در دهر ندیدم یاری 

کز پای دلم برون کشد یک خاری 

با هر که نشستم نفسی از یاری 

از صحبت او بمن رسید ازاری

 

مسلمان نشدی 

ای دل تو دمی مطیع سلطان نشدی

وز کرده ی هیچ بد پشیمان نشدی

قاضی و فقیه و مفتی و دانشمند 

این جمله شدی و لیک مسلمان نشدی!

 

صراف سخن باش

با دل گفتم که ای دل عربده جوی

صراف سخن باش و سخن کمتر گوی

خواهی که ترا آب رود در همه جمی

با دوسن نشین و نیکی دشمن گوی

 

مباش مهمان کس 

تا بتوانی مباش مهمان کسی

بی آب شوی چو میخوری نان کسی

یک قرص جوین خوری تو بر سفره ی خویش

بهتر ز هزار بره بر خوان کسی

 

 



[1] . منسوب به مولانا

[2] . منسوب به عمر خیام

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٧
تگ ها : خاطره ، رباعی ، شعر

شب یلدا درازترین شب سال

شب یلدا دراز ترین شب سال!

یک توضیح: همه خطو طی که در وبلاگم قرار می دهم، با ماژیک الخطاط و یا ماژیک وایت برد نوشته می شوند و ایرادهایش بخاطر این است که معمولا قلم خیزران و یا دزفولی دم دست ندارم و یا اگر باشد، حوصله ام قد نمی دهد خوب بتراشم و بعد بشینم و هی نوک قلم را به جوهر بزنم و بعد روی کاغذ گلاسه بنویسم.

توضیح زیاد شد اما میخوام بی گفتن خاطره نرم، آخه بدرد آن دسته از خطاطا میخوره که «مرکبشون چوخمیر است و کاغذشون چوحصیر(1)»:

آنوقتها که با علاقه خط تمرین می کردیم و چند تائی بودیم مثل شاهوردی و یا آفتاب و زنجیری و غیره که خطاطهای خوبی بودند، از هم چیزهای زیادی یاد گرفتیم و در میان ما کسی یکی بودکه ابدا از قلم های دزفولی مرغوب و خیزران های جورواجور دست نکشید و همیشه می نوشت و الآن یکی از اساتید است و تهران نشین شده و عکسش هم در چندین کتاب آمده چیزهای زیادی می دانست ولی همیشه بمن می گفت: فلانی ما آنوقتها که بلد نبودیم قلم تو دستمان بگیریم شما خطاط بودین و من می گفتم: درسته ولی از این به بعد من باید الفباشو (مفرداتشو)  دوباره از شما بیاموزم.

در هر صورت او شاگردان زیادی داشت و لی نمی دانم چرا یکدفعه غیبش زد و بعد گفتن در تهران آموزشگاه دایرکرده ووو

خلاصه یک بار رفتم تو کارگاهش و دیدم پودر بچه گذاشته روی میز کارش و گفتم این دیگه چیه؟

گفت: پودریه که قبل از قنداق کردن نوزاد به پر و پاچش  می پاچن (پاشن) تا نسوزه!

گفتم: می دونم، اینجا چکار میکنه؟

همیشه، اگر یک چیزی براش جالب بود، می زد زیر خنده...

 و یادم آمد وسط این خاطره یه خاطره دیگه بگم: در مسابقه دو از باغ رضوان تا استادیوم ورزشی که دونده ها دویدند، او تنها دونده ای بود که خیلی عقب مانده بود ولی با سماجت تمام همه راه را دوید و مثل ما سوار ماشینی نشد که قشون  افتاده را جمع می کرد.

و یه خاطره هم ازشون اینه که در استادیوم ورزشی وقتی با مصالح ساختمانی منطقه عملیاتی کربلای پنج رو باز سازی می کردیم و برای ما از جهاد سیب آورده بودند, مولوی (این اون مولوی نیست ها!) یک سیبی را از فاصله بسیار دور برای ما پرت کرد و داشت می خورد بمن که با تیغه پا در هوا چنان ضربه ای بهش زدم که ریز ریز شد. آخه آنوقتها پیش پسر عمو مون مقداری حرکات رزمی کونگ فو یاد گرفته بودیمنیشخند و او آن لحظه را در خاطرش ثبت کرد و از آن به بعد تا مرا می دید می زد زیر خنده و می گفت: چقدر تمیز سیب رو تو هوا زدی!

باری، وقتی رو میزش اون پودر رو دیدم گفتم این چیه؟ خندید و گفت: رو کاغذ گلاسه مرکب سر میخوره و   خط خراب میشه و وقتی این پودر رو رو کاغذ بپاشی و خوب انگشت رو ش بکشی، دیگه مرکب تو کاغذ نفوذ نمی کنه!

یکی دیگه از شگرداش این بود که اگر میخواست رو کاغذ آ چهار معمولی خط بنویسه برای اینکه راحت قلم روش راه بیفته و حرکت کنه شمع می کشید...

گاهی یه حبه قند توی مرکب می انداختیم برای اینکه بعدا قطعه برق بزنه.

 یک چیزی با این مرکب شیرین نوشتم و زدم به دیوار اتاقم. الحق خیلی خوب برق می زد اما وقتی دوسه ساعت بعد برگشتم دیدم مگسها خط را خورده اندقهقهه ....

خوب زیاد شد، شب یلداتون مبارک و این یکی رو هم بشنوین و بعد اشعاری رو که در رابطه با شب یلدا پیدا کرده ام، بخونید.

ما گاهی هم مرکب خودمان می ساختیم. مثلا یکی از شگردهامون این بود که در مرکب خود نویس پلیکان رو  باز می گذاشتیم بعد از چند ساعت مرکبی مرغوب جهت خوشنویسی ازش باقی می موند. یا از پرمان گنات  استفاده می کردیم. یکبار پرمانگنات را تو آب ریختم وقتی حل شد گذاشتم روی پرموسی که وسط اتاق برای پخت پز بود،تا ضمن اینکه گرم می شه  پرمانگنات خوب توش حل بشه و مشغول تمرین بودم که یکدفعه خانم داد: زد چکار کردی؟!...

 تازه ازدواج کرده بودم و یه اتاق اجاره کرده بودیم که توش زندگی می کردیم!

ای داد بی داد! کاسه پرمانگنات مثل شیری که بعد از جوش آمدن بالا میاد و سر ریز می کنه، داشت از کناره های کاسه می ریخت روی (پیلَه ته) و یا همون پراموس و یک دود دمی براه افتاده بود که آن سرش نا پیداآخ!... 

 

یلدا درازترین شب سال است و پیشینیان آن را شوم ونحس می دانستند :

همه شبهای غم آبستن روز خراب است       

یوسف روز، به چاه شب یلدا بیند [1]

اکنون مرا که شام جوانی صبوح کرد 

 شبهای رنج چو شب یلدا دراز شد[2]

چنان به روشنی دل برف سان مناز     

بس شب چراغ قدر که به یلدا نهاده اند

تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است       

تو شمع فروزنده و گیتی شب یلدا [3]

دیگر شعرا، یلدا را چنین توصیف کرده اند :

شگفت نسیت اگر داده ای عنان خرد  

به روز خوش و طره شب یلدا[4]

صحبت حکام ظلمت شب یلداست    

نور زخوشید خواه ، بو که برآید[5]

روز فراق تو که نبینم جمال تو

  با من حکایت شب یلدا کند همی[6]

غنیمت دان حضور نعمت الله  

که دشمن را شب یلداست امروز[7]

شب یلدا به شب  میلاد حضرت مسیح معروف است. چنانکه ثعالبی در ثمارالقلوب می گوید که شب میلاد، شبی است که عیسی در آن متولد شده است.

و ابونواس گفته است:

یا لیله المیلاد هل عرفت                         

اسهر منی عاشقا مذکنت

الم اصابرک فما صبرت                           

حتی بدت غره یوم السبت

و عبیدالله بن عبدالله ابن طاهر سروده  است :

مضت لیله المیلاد اطول لیله                    

و اقصرها هذان مختلفان

فطالت بمعنی واحد و تفاصرت                

بقرب حبیب و اجتماع سنان.

گفتمش با عارضت زلفت تناسب از چه یافت

گفت ماه روشن است این و  شب یلداست آن.[8]

ای لعل لبت به دلنوازی مشهور

وی روی خوشت به ترکتازی مشهور

با زلف تو قصه‌ایست ما را مشکل          

همچون شب یلدا به درازی مشهور.  [9]

*

همتم نسبت زلفش به شب یلدا کرد

 

بیش از آن است ولی همت من کوتاه است.[10]

روی تو به مه ماند و دندان به ثریا

زلفت به شب یلدا عارض به دو پیکر [11]

شگفت نیست اگر داده ای عنان خرد

به روی خوش و طرّه شب یلدا.[12]

 عین سوداست خال هندویت

شب یلداست تاری از مویت.[13]

 رویت ز جنّت آیه ای، مویت ز شب پیرایه ای

هر صبح رویت سایه ای   از شام یلدا ریخته.[14]

قصه ی گیسوی لعبتـــان طرازی

از شب یلدا فزوده شد به درازی.[15]

چو مشک ناب معطر، چو زلف خوبان جعد

به روی روز درآورده چون شب یلدا.[16]

چون از خم زلف چهره بنمایی

خورشید بر آید از شب یلدا.[17]

زلفش به چهره چون شب یلدا بر آفتاب

یا عکس پر زاغ بر اوراق یاسمین.[18]

بر من و یاران شب یلدا گذشت

بس که ز زلف تو سخن رفت دوش.[19]

بس درازستی ای شب یلدا

 


1- خدیو مملکت خط منم کــــــــــــــــیکن
مرکبم چو خمیر است و کاغذم چو حصیر.

[1] (خاقانی).

[2] . (قاضی حمید الدین)

[3] . (معزی)

[4] . (مجیر بیلقانی)

[5].( حافظ)

[6] . (ادیب صابر)

[7] . (نعمت الله ولی)

[8] . (خوسفی)

[9] . (عبید زاکانی)

[10] . (عطار شیرازی)

[11] (لامعی گرگانی )

[12] (مجیر بیلقانی)

[13] . (نثاری تونی)

[14] . (ادیب الممالک) 

[15] . (ادیب الممالک) 

[16]. (عماد الدین نسیمی) 

[17] . (قاآنی) 

.[18] (قاآنی).

[19] . (قاآنی)

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۳٠

چه خواهد بودن

چه خواهد بودن

خوشتر از فکر می و جام چه خـواهد بودن

تا ببینم که سرانجام چه خواهـــــــــد بودن

غم دل چند توان خورد که ایام نمـــــــــــاند

گو نه دل باش و نه ایام چه خـــــواهد بودن

مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او

رحم آن کس که نهد دام چه خواهــــد بودن

باده خور غم مخور و پند مقلـــــــــــد منیوش

اعتبار سخن عام چه خواهــــــــــــــــــد بودن

دست رنج تو همان به که شود صرف به کام

دانی آخر که به ناکام چه خــــــــــواهد بودن

پیر میخانه همی‌خواند معـــــــــــمایی دوش

از خط جام که فرجام چــــــــــه خواهد بودن

بردم از ره دل حافظ به دف و چــــنگ و غزل

تا جزای من بدنام چه خواهد بودن

 

«حافظ»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٤
تگ ها : شعر

بند کن چون سیل سیلانی کند!

صبح وقتی بخاری نفتی کارگاه را روشن می کردم، ابتدا کبریت کشیدم و صبر کردم تا کبریت کاملا مشتعل شد و آنرا رها کردم داخل تون بخاری نفتی که گازوئیل داشت تویش جمع میشد برا روشن شدن و کبریت بدون اینکه هنگام پائین افتادن خامش گردد، درست رفت و افتاد روی نمی گازوئیل و بعد از کمی اتاق داشت گرم می شد و در این باره فکر می کردم که یک ماه پیش بخاری را راست کردند در اتاق من و اوائل خیلی برایم روشن کردنش زحمت داشت و گاهی بعد از دهمین کبریت روشن را که تویش می انداختم، موفق به روشن کردنش می شدم.

بند کن چون سیل، سیلانی کند!

 

من سر هرماه سه روز ای صـــــنم

بی گمـــــان باید که دیوانه شوم!نیشخند

 

مولانا در بیت فوق[1] ازیک عادت  روحی خود پرده بر می دارد.

بگمان برخی مفسرین مثنوی، این نوعی عادت مردانه است؛ شبیه آنچه در زنان است!

یکی از نویسندگان، به گمانم داستا یوسکی معتقد است که بیش از نود در صد مردم  جنون دارند.

و یکی هم که دیوانه شده بود بعد درمان شده بود و یا اینکه دیوانه ادواری بوده است، سئوال می کنند که دیوانگی را چطور دیدی: جواب میده: دیوانگی خودش عالمیه اگه زخم سنگ بچه ها نباشه...

خلاصه جنون هم برای خود طرفدارانی دارد و به گمانم عرفا  که اکثر آنها  شعرا یند، از این عالم باخبر تر بوده اند! منتهی جنونی که آنها از آن صحبت می کنند، نوعی شوریدگی مقدسی است که می تواند خاص خودشان باشد و نامحرمان را بدان راهی نیست.

من نمی دانم  بیت فوق چرا یک دفعه آمد در مخیله ما شروع کرد به خود نمائی و لی شاید بخاط این بود که من نیز گاهی بسرم می زند و میخواهم دوباره وقایع گذشته و در زندگی ام تکرار شوند و یا اینکه دوباره خاطرات گذشته  باشد.

نمی توانم به گذشته بی اعتنا باشم. میخواسته ام با یاد آوری دوره های دور و نزدیک زندگی ام آنها را در زمان حال باز سازی کرده، همانطوری که یک نویسنده برشهائی از زندگی را روی کاغذ رنگ و جلا می دهد تا آنها را حفظ کرده و احساس بودن و معنا کند.

بعد از این مقدمه برویم سراغ اصل مطلب: عزاداری ماه محرم امثال هم مثل سالهای قبل با شور و حرارتی مک نظیری که داشت، گذشت. تا مدتی چراغ زنبوری مردم پمپ خورد و تا بیاید باز کم سو شود، باز روزها و مناسبتهایی می آید و بقول آن بزرگوار که با حال و هوا از این ایام یاد می کرد، دوباره چرا غ زنبوری آنها پمپ می خورد و الی آخر!

تکرا این عزا داری ها هر سال ممکن است بنظر مثلا عادی بیاد و اینطور فکر کنیم که مردم طبق عاداتی که دارند به عزا داری می پردازند ولی هزار بار هم تکراری باشد باز تازگی آن مثل خون حسین علیه السلام از بین نخواهد رفت و در این باره بیش از این نمی گویم.

*

مثل هر سال فقط دو بار به مسجدی که هر گوشه اش برایم خاطره ای را تداعی می کرد رفتم و دیدم مثل آن دوره نوجوانهای دیگر جای ما را اشغال کرده اند و دوستانی که الان تعداد کم شان (دو- سه نفر) حضور داشتند با وقار در جای خودشان به دیوار تکیه داده بودند و تماشا می کردند.

در آن دوره ما حد اقل سی نفر دوست بودیم که باهم سینه می زدیم و باهم می گفتیم و می خندیدیم و هوای دیگری در سرداشتیم: دور هم که جمع می شدیم از انقلاب و از جنگ و از هرچی که آن دوره صبغه ی دین و مذهب انقلاب داشت، صحبت می کردیم و مواردی بود که ما را وادار به تعصب و حرکت و جنبش می کرد!

بگو مگو ها تا جائی پیش می رفت که فکر می کردیم الانه کتک کاری میشود و دو سه بار هم دعوا بر سر نوشتن شعار های انقلابی با بعضی از جوانهای آن دوره که قاطی ما نبودند و میانه شان با ما خوب نبود، پیش آمد ...

خوب، این جریان سیال، من رو اگر این طوری بنویسم می بره تا آنجا که مجبور می شوم بنویسم در آن دوره به کمک دوستان انباری مسجد را کتابخانه کردیم برای اهل محل که از آنجا کتاب به امانت بگیرند و بخوانند و باز گردانند.

از این جا و از آنجا چند تائی سنگ اندازی کردند و درش بسته شد و کتابها از مد افتاد و الان فقط هر بارکه ماشین را برا گرفتن تافتون مقابل تافتونی پارک می کنم، تابلویی رنگ رو رفته ی «کتابخانه همت» را ( چون به همت چند تا از دوستان کتابخانه را دایر کرده بودیم، نامش را همت گذاشتیم!) آویزان از تیر برق می بینم و جالب اینجاست که انگار دیگر هیچ چشمی نیست به آن تابلو نظری بیفکند!

الان دقیقا بیست و پنج سال از آن دوران می گذرد و نمی دانم چرا در آن ایام کدورتهائی که پیدا شد از دل بعضی ها بیرون نرفته است.

نکته :

باید مواظب بود دیگران ناراحت نکرد، چون  فراموش نمی شود و سالها در دل می ماند و اثر آن در روبرو شدنها بروز می کند و جالب اینکه بعضا ممکن است به مرور زمان آن در گیری ها بیشتر آتش کینه را شعله ور می کند!

خب، بگذریم!  داشتم از محرم و عزا داری می گفتم. گفتم هر سال دو سه روزی در «محله چهلگز» می روم در مسجد می نشینم و امسال هم طبق معمول یکی دو شب رفتم و در مراسم آن مسجد شرکت می کردم و دیدم دوستان قدیمی هیچ کدام نیستند و جایشان را به دیگران داده اند اما همان گونه که سالها قبل دسته تشکیل می شد، بازهم با همان شور و حرارت تشکیل می شود و بعد منجر شد به این قسمت که گفتیم بر سر کتابخانه چه آمد و در آن روزگار به چه اموری حساس بودیم ووو...

اما  چند تا موضوع من را در باره عزاداری ابا عبد الله قلقلکم داده است. یکی اینکه عزاداری های مفصل هست و هر سال از سال پیش بیشتر و بیشتر می شود. اما حس می کنیم تعدادی از عزا داران از عزاداری ابا عبد الله همین بر سر و سینه زدن را می طلبند و نمی خواهیم فلسفه  ی عزاداری را درک کنیم و بیشتر در دستجات حسینی افرادی شرکت می کنند که چندان گرایشات دینی آنها قوی که نیست، بلکه در رعایت حرام و حلال و سایر امور نیز چندان بی مبالاتند که آدم در مسلمانی آنها به شبهه می افتد و اگر، خدای ناکرده اعتراض کنی، متهمت می کنند به اینکه اعتقاد به عزا داری نداری!

سالی یکبار در مسجد حاضر نمی شود و شاید نماز که اصل و اساس است و عزاداری که بدون نماز قبول نیست، به بوته فراموشی می سپارند و بعد بر سر و سینه می زند نمی دانیم برای چه؟!

در مورد قمه زنی نظرات مختلفی ابراز شده و عده ای آن را تحریم و عده ای دیگر آن را عملی نیک تلقی نموده اند و از آیت اله نائنی نقل نموده اند که ایشان ایرادی در این کار نمی دیده و برخی به پیروی از آن بزگوار اجازه داده اند که قمه زنی اشکالی ندارد و وقتی اعتراض می شود که چرا باید انسان به خودش زخم وارد کند، می گویند تو از مرحله پرتی و دها دلیل می آورند که مثلا حضرت زینب س سر خود را به محمل زد و زخمی نمود و یا اینک این زخم زدن از آن زخم زدنهائی نیست که گناه در پی داشته باشد و از کسانی که قمه زده اند نقل می کنند که اصلا بعد از چند دقیقه قمه زدن، زخم خود بخود بهم می آید و خوب می شود و هیچ کس از قمه زدن ضرر ندیده است و یک آقائی که در شبکه ماهواره ای اهل بیت در این باره صحبت می کرد و یقه خود را می دراند که باید قمه زنی باشد و در حالیکه هیچ کدام از مراجع را قبول ندارد و براحتی به اهل سنت توهین می کند و به عمر لعنت می کند هم این مطلب را با آب تاب نقل می کرد و من از بیانات آن مرد که خود را مجتهد می خواند چنین فهمیدم که هدفی جز ایجاد اختلاف ندارد و در ازاء برنامه ای که اجرا می کند مزد می گیرد و اگر یک وقتی پیدا بشوند کسان دیگر به او پول بدهند آنچه به او دیکته شود آنها را بلغور خواهد کرد!

در هر صورت من نقدم به برنامه او این است که اگر آیات قران را با شیوه ای که تا بحال از هیچ کس مشاهده نشده است و بصورت بسیار درست تفسیر نمائی، اما به مخالفین توهین کنی اثر نخواد کرد!

باز بگذریم! صحبت سینه زنی و قمه زنی بود و پرت شدیم به مطالب دیگر!

امروز صبح وقتی بخاری نفتی کارگاه را روشن می کردم، ابتدا کبریت کشیدم و صبر کردم تا کبریت کاملا مشتعل شد و آنرا ماهرانه رها کردم داخل تون بخاری نفتی که گازوئیل داشت تویش جمع میشد برا روشن شدن و کبریت بدون اینکه هنگام پائین افتادن خاموش یا منحرف گردد، درست رفت و قرار گرفت روی نمی گازوئیل و بعد از کمی اتاق داشت گرم می شد و در این باره فکر می کردم که یک ماه پیش بخاری را راست کردند در اتاق من، اوائل خیلی برایم روشن کردنش سخت بود و زحمت داشت! گاهی بعد از دهمین کبریت روشن را که تویش می انداختم، موفق به روشن کردنش می شدم.

باخود  فکر می کردم: روشن کردن یک بخاری که چندان کاری ندارد تخصص می طلبد! بار اول و دوم موفق نمی شوی و بعد از مدتی یاد می گیری که چطور کبریت بکشی بعد چه وقت آنرا توی بخاری بیاندازی و از کدام زاویه اگر رها شد، خاموش نمی شود!باخود  فکر می کردم: روشن کردن یک بخاری که چندان کاری ندارد، تخصص می خواهد! بار اول و دوم موفق نمی شوی و بعد از مدتها یاد می گیری که چطور کبریت بکشی بعد چه وقت آنرا توی بخاری بیاندازی و از کدام زاویه اگر رها شد، خاموش نمی شود! اما ما در امر بسیار مهمتر و حیاتی آنقدرها راحت نظر می دهیم و حرف می زنیم که انگار کاملا متخصص هستیم.

بعد به داخل کارگاه که رفتم، چند تا از کارگرها را دیدم که کنار بخاری نشسته اند و منتظرند دیگران بیایند تا کارشان را شروع بکنند. بعد از سلام و احوال پرسی صحبت از قمه بود و اینکه نوع خوبش را که می فروشد و تا اینکه یکی گفت: قمه را به سرم نزدم ، فقد روی سرم گذاشتم و خون جاری شد.

بعد صحبت این شد که آیا درست است و یا درست نیست، همان که از قمه اش تعریف کرده بود گفت: بقول آقا معلمی که در هیئت ما صحبت می کند، هرکی میخواد قمه بزنه بره خون بده و مریضی رو از مردن نجات بده!

به گوینده این حرف که به خودش خیلی مطمئن است و فکر می کند که خیلی سرش می شود گفتم:

همینه دیگه! ما در همه مسائل این طور فکر می کنیم و این طوریی قیاس می کنیم و از هر دهنی حرفی در بیاد بدون فکر و تامل قبولش می کنیم در حالیکه اگر کمی دقت کنیم و یا از نظر خبره باخبر بشیم متوجه میشیم چقدر راه رو خطا طی کرده ایم!

- این حرف کجاش غلطه؟! میگه میخوای خونی از بدنت بره برو خون بده! اجر اخروی و دنیوی هم داره!

- همینه که میگم فرق میکنه. شما چرا خون میدی؟ برای اینکه یک کسی نمیره! خوب این کار بسیار خوب خدا پسندانه ای است و هر عاقلی تائید میکنه. اما این خون رو همیشه و در همه حال می تونی اهدا کنی و همانطور که خودت گفتی ممکنه برای دهنده نفع مادی هم داشته باشه. اگر بخواد. اگر نخواد که هیچ! اما در این خون دادن دها انتظار بجا و بی جا هست و ما به شخصی که خون بهش نیاز است میدیم، پشت بندش انتظارات داریم!  باید ما را همه جا احترام بگذارد و خودش را مدیون ما خواهد  دانست و اگر روزی ما به آن فرد مراجعه کردیم و او خواسته ی ما را برنیاورد، چقدر او را آدم نمک بحرامی به حساب خواهیم آورد؟...

ولی وقتی این قمه زدن که حرف توشه و خیلی ها اصلا بدون اعتنا به فلسفه اش کار عاقلانه ای نمی دانند و برخی هم استدلال می کنند که قمه می زنیم که چه، هیچ کدام از این انتظارات نیست و شخص بخاطر عشق به اهل بیت، هرچند این جوری عشق ورزیدن شاید اُح اُح توش باشه باز در نزد معتقدین و دین باوران ترجیح دارد به  اونجور خون دادنها!

بعد یادم آمد که چقدر افراد بی صلاحیت در جلسات معارف و قران که یا بخاطر صوت و لحن خوششان بعدا رو آورده اند به تفسیر قران و سخنرانی و هر جا سئوالی از انها شده، اعم از فقهی و تفسیری، چون جواب صحیح را نمی دانسته اند فوری درست به دامن حضرت حجت شده اند و گفته اند آقا بیاید همه چی درست می شود!

و در ادامه با آن آقای پر افاده گفتم: ( دست خودش نیست با اینکه آدم بنجلی است خیلی خودش را می گیرد و فکر می کند از دماغ فیل افتاده و حتی زمانی هم که مقهور شد، پاشد و بدون خدا حافظی رفت سر کارش!) ببین الان من داشتم بخاری اتاقم را روشن می کردم. با یک کبریت که انداختم توی بخاری روشن شد. اما قبلا ها اینطوری نبود و آنقدر این کار را تکرار کردم که بالاخره خبره شدم. وقتی برای روشن کردن بخاری نیاز به تخصص باشد و یا بقول آن بزرگوار برای غوزه پنبه نیاز به متخصص است، چرا در مسائل دینی نیاز به کار شناس نباشد؟!

باید احکام و عقائد را آز اهلش گرفت! همانطور که برای سر درد به دکتر مراجعه می کنیم، با اینکه می دانیم قرص سر درد فلان قرص است به پزشک مراجعه می کنیم، در مسائل دینی نیز باید به اهلش مراجعه کنیم و هر لاطائلی را بعنوان اصل دینی قبول نکنیم!

 *

چه می شود کرد! ما خیلی در این امور از جاهلان متنسک ضربه میخوریم! دوستی که الان بیش از بیست سال است در منابر و مجالس برای مردم حکم شرعی می گوید گله داشت از عده ای از باصطلاح مومنینی که هر سال فقط شبهای احیا و چند روز دهه محرم را در مسجد می آیند و قران سر می گیرند و سینه می زنند دلش خون بود و می گفت: چند سال است نماز جماعتم با اندک مومنینی که مدام سر وقت در نماز حاضر می شوند، دایر است و مسئله شرعی می گویم و تا جائی که بتوانم قران تفسیر می کنم و همینکه محرم و یا رمضان می شود دل شوره دارم و از دست اینها افکارم مشوش است بخاطر اینکه چند روزی خواهند آمد و برای اینکه قدردانی از روحانی نکنند، اورا ( ... چطور بگم...) با حرفهایشان که چرا مسجد خالی است ناراحت خواهند کرد.

می گفت: در رمضان گذشته درست هفده رمضان یکی آمد از آن جاهلهای بدبخت که حلال و حرام را رعایت نمی کند و از آن هفت خطهای ظاهر الصلاح  که   احتمالا نه دین دارد نه دنیا، آمده بود وقتی مسجد را با اندک مومنان ثابت دید گفت: چرا مسجد خالیه؟!

گفتند: بیا خالی نماند!

گفت: من زیاد وقت نمی کنم!

گفته شد: شما وقتی وقت نکنید، در حالیکه ادعا دارید نوکر امام حسین و دوست دار اهل بیت هستید، چطور انتظار دارید دیگران بیایند!

جوابی نداشت بگوید ولی دیگران گفتند: شما وقت ندارید لا اقل ماهی یک دفعه هم در مسجد محل حاضر شوید؟ الان هم که آمده اید با این حرفتان چه میخواهید بیان کنید.

بعد از چند دقیقه صحبت، باعث شد مومنان دلگیر شود و من منبر نرفتم و ایشان بعدا که دوسه روزی آمد در کنار و گوشه نماز را فردای ادا کرد و رفت و من مجبور شدم در آن جلسه به مردم حکم شرعی نماز خواندن در جائی که جماعت برپاست شخص نماز فردی خوان نمازش چه حکمی دارد و توضیح دادم که: این جور آدمها در مسائل شرعی خودشان وارد نیستند و از آنطرف خودشان را عقل کل فرض می کنند.

و در محرم امسال هم آمدند و با طبل و دهل و هیا هو چند روزی بودند و انگار که چون سینه می زنند نباید ارشاد بشوند و واصل شده اند (!)  روحانی را وقت بهش ندادند و رفتند و بعد شکایت از روحانی به اوقاف و تبلیغات بردند که ما نمی خواهیم نماز جماعت باشد و همین ها وقتی از مردم امضا جمع می کردند، بعنوان تجدید هیئت امنا امضا می گرفتند!

خب، با این وصف چطور مردم در مسائل شرعی با اطلاع می توانند باشند؟!

جالب اینجاست که اینها براحتی می توانند به روحانی با گرفتن چهره موجه و رفتار ساختگیِ وقار آمیز غالب بیایند و تنها جوابی که روحانی دریافت می کند این است که پیامبران چقدر صبر کردند!!؟

اگر اینها حد اقل  «حسینچی» های قرصی باشند، باید در نظر آورند که حسین علیه السلام، همچو رفتارهائی نداشت و حتی در میان دشمنانش و کشندگانش نیزمنصفتر از انها پیدا میشده و بودند کسانیکه در عین حال که معجر  خانمها را می بردند، گریان هم بودند!!!

من در جواب دوستمان چیزی نداشتم بگویم و حق را به ایشان دادم و گفتم: جانا سخن از زبان ما می گوئی!

بند کن چون سیل، سیلانی کند

ورنه رسوایی و یـــــــــرانی کند!

 



[1] . دفتر سوم مثنوی

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٠
تگ ها : شعر ، خاطره ، نقد و نظز

12 آذر روز معلول

 

12/9/90

بعد از ظهر. مرکز نگهداری معلولین ذهنی و جسمی

از صبح سگ دو زده بودم و اعصاب برام نمانده بود.

چند تا برنامه برای بعد از ظهر داشتم و نمی دانستم چطور به همه آنها می رسم و یکی از آن برنامه ها این بود که اقا موسی دعوت کرده بود بمناسبت روز معلول به مرکز!

نمی دانم چرا یک دفعه احساس کردم عصبی هستم و حتی با خودم هم  دعوا داشتم و کم مانده بود شیطونه غالب بیاد و سر بچه ها داد بزنم و با یکی هم بگو مگو کردم و کم مونده بود برای مدتی باهاش قهر کنم!

دیگه داشت قضیه رفتن به مرکز، بوقوع نپیونده بخاطر اینکه حالم گرفته بود. اما یکدفعه به بچه ها گفتم آماده بشین و اونا آماده شدن و  منم کمی حالم جا اومده بود!

چرا هرجا میرم لیوان قسمت خالی داره؟

خوب همه چیز رو که نباس گفت و نوشت. من سعی می کنم قسمت پر رو ببینم و از هر چیز تعریف کردنی و خوب بنویسم.

و یک مطلب کاملا خصوصی:اگر این طور پیش بره احتمالا در آینده نزدیک به هیچ برنامه و مراسمی نه راهم میدن و نه دعوتم  می کنن!

نشتیم و به حرفهای آقا فرماندار گوش کردیم و لذت بردیم.

به دوتا مطلب خوب اشاره کرد ند که اصلا از اولِ اول در دل من نهادینه شده:

اول عاق والدین نبودن که قبول دارم عقوق والدین ثمر و نتیجش حرمان و ناکامیه و بعدیش انفاقه  که در این دنیا قبل از آخرت جزاش داده می شه!

استمالت آقای فرماندار از یک معلول

اینها برای ما دست تکان می دادند و به شیوه خودشون و با سر و صدا و هیا هو به ما خوش آمد گفتند!

این با ما دوست شد!

Bu bizim arkadaş oldu!لبخند

آقا موسی در بخش بیماران آموزش پذیر گفت که این یکی با من دوسته! گفتم: دوست دوستم دوست من هم هست، و باید با این یکی که دوست دوست من است، دوست بشم و یک عکس دوستانه و یادگاری باهم باندازیمنیشخند

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٢
تگ ها : شعر ، خاطره ، عکس

باد باد شمال شوی شمالی!

باد باد شمال شوی شمالی!

امشب میخواهم درباره باد و باران و بوران و برف ووو بنویسم و اول از همه، از باد شروع می کنم و چون در باره باد و  اینکه چگونه تولید می شود و از انواع و اقسام بادها نیز چندان اطلاع درستی ندارم، عجالتا میرم به سرچ و یافته هام رو  هرچند ناقص در اختیارتون میذارم تا ببینیم بعد چه  پیش میاد، پس فعلا...

من برگشتم و با دست پر هم برگشتم!لبخند

« باد از خورشید حاصل می‌شود، در اثر تابش خورشید، زمین گرم می‌شود و هوای مجاور آن نیز گرم و سبک می‌گردد و در نتیجه بالا می‌رود و هوای سرد و سنگین اطراف جای آن را فرا می‌گیرد و این جابه‌جایی هوا را «باد» گویند.»   (از کرامات شیخ ما!)

(باور نمی کنید؟!)

 «مقداری پودر تالک[1] تهیه کنید.آنگاه یک لامپ صد واتی روشن کنید. وقتی لامپ گرم شد، مقدار کمی از پودر تالک را از فاصله کم بالای لامپ روی آن بریزید، پودر قبل از اینکه روی لامپ برسد، به طرف بالا بر می‌گردد.

اگر کمی از لامپ فاصله بگیرید و پود را کمی بالاتر از میز روی آن بریزید این بار پودر در هوا، قبل از رسیدن به میز، به سوی لامپ کشیده می‌شود و به این ترتیب جریان هوا که نامرئی بود، برای شما قابل روئیت می‌شود. در سطحی بسیار وسیع‌تر از کره زمین ، نیز همین کار رخ می‌دهد و بادی متناسب با جابه‌جایی هوا در تمام فصول سال، مخصوصا در فصلهای معین جریان می‌یابد...»

*

چیست این باد خزانی آن دم انکار تو    

چیست آن باد بهـاری آن دم اقرار من[2]

 

درباره انواع بادها، نظرتان چیست؟

مثل باد معده، باد مخالف...

 چندتا دیگه رو نام می برم و شما هم بداد من برسید و تعداد بیشتری گرد بیاد برای انتفاع دوستان:

باد خزاد

باد صبا

باد شمال...

اینها و نظایرشون  رو  خیلی می شنویم و شعرا خیلی در اشعار خودشان از دو- سه تا باد فوق بهره برده و گنجانده اند و گمان نمی کنم حتی خودشان هم دقیقا فهمیده اند چه میخواسته اند بگویند!

در هر صورت برای اینکه از باد  و بهار و تابستان حرفی زده باشند هی از باد و بهار و خزان و این حرفها زده اند تا غزل و شعری بسازند...

*

اما درباره اشخاصی که زیاد بهشون نشه اعتماد و اطمینان کرد باد و یا بادیسم اطلاق می شود!

کسانیکه نان به نرخ روز می خورند  یا آن عده که گهی اینوری اند و گاه آنوری و بالاخره میخوان بدرد دل خودشان برسند. اگر یک وقتی با باباشان حرفشون شد میرن زیر بغل باباکش پناه می گیرن.

( من نمی دانم امشب چرا اینقدر کند می نویسم! من باسرعت زیاد کتاب می خوانم، ایضا باید باسرعت زیاد هم بنویسم.

هر طوریه این خزعبلات رو یه پستش می کنم! حالا می بینید!)

خوب در باره برخی از آدمها حرف می زدیم که پیرو بادند. یا بهتر بگویم بادیسم اند و یا از آن هم بهترترنیشخند بگویم آدمهائی هستند که هیچ ارزش و ارجی ندارند. تعداد این آدمها خیال نکنید که کمن! فت فراووون! زیر دست و پا ریخته اند که هیچ، هر روز هم شاهد سربر آوردن قارچ گونه ی خیل عظیمی از آنها را (اگردقت کنیم) شاهدیم!

این پیروان باد، زیاد در بند عقیده و مرام هم نیستند! به هر طرف که باد ببردتشون میرن. چیزی که برای آنها اهمیت داره وجود باده! حالا برخی آنقدر در بند بادند که اصلا برای آنها مهم نیست که این باد مثل طوفانی زندگی آنها را بر باد میده نعوذ بالله! اصلا تو باغ نیستند که بابا گاهی نسیم هم طوفان می کنه[3]

برای پیروان باد پیروی از باد از نان شب هم واجبتره، خواه باد صبا باشد و یا باد شمال و جنوب و ...

یه مطلب خصوصی: من نمی دانم با اینکه از این باد دیسم ها بدم میاد، چرا کمی ازشون خوشمم میاد؟!

چرا؟! برای اینکه هیچی نباشه بالاخره از یک چیزی( با اینکه نهی شده اند، و گوش نمی کنند،) پیروی می نمایند!!!...

بگذریم...

بریم سراغ یک حدیث از نهج البلاغه:

... أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَى رُکْنٍ وَثِیقٍ...[4]

... آنان که از پی هر بانگی دوند و با هر باد به سوئی روند...

حکیم ناصر خسرو قبادیانی در این باب گوید:

بر طریق راست رو چون باد گردنده مباش

گاه با باد شمـــــــــــــال و گاه با باد صبا![5]

 

با باد جنوب شوی جنوبی

با باد شمال شوی شمالی![6]

بیت زیر نیز از مولوی در همین معناست:

آن که از بادی رود از جا خسی است

زانکه باد ناموافق خود بـــــسی است[7]

 

در امثال عربی نیز آمده است:

فلان یهب مع کل ریح![8]

فلانی با هر بادی می رود!

یک بیت عربی باز در این باره:

ان مالت الریح هکذا و کذا

مال مع الریح حیثما مالت![9]

 

 

 

 

 

 



[1] . من نمی دونم چیه و چه جوریه، چون اصلا ندیده ام و چون هیچ علاقه ای به آزمایش ندارم ابدا میل ندارم بدونم چیه!

[2] . «حضرت مولانا»

[3] . اشاره به شعاری که در بای سکل ران بود:« نسیم طوفان می کند!» حالا با ربط و یابی ربط با اونش کاری نداشته باشین!

[4] . نهج البلاغه، ص 496، ح 147

[5] . دوان ناصر خسرو 25

[6] . همان 436

[7] . مثنوی معنوی 1 ، 233

[8] . التمثیل و المحاضره 242

[9] . همان

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/٥
تگ ها : شعر ، اخلاق ، نقد و نظز

سالها پرّم به پرّ و بالاها!

موضوع این پست... بهتر نگم و خودتون زحمت بکشین و پیدا بکنین چون اگرمن قبلا بگم موضوع این پست چیه از همان اول دبه در میارین و میگین: باز میخواد چند جمله ی کج و کوله بنویسه بعد چند تا شعر و مثل میاره و در کنار نثر دست و پا شکسته خودش میذاره و آخرش هم نمی فهمیم اصلا هدف از منظورش چه بود! (خدائیش تا حالا اینجور جمله من در آوردی دیده بودین: هدف از منظور...)

خلاصه میخوام چند دقیقه مهمون من باشین و برای همین نمی خوام فعلا موضوع رو بگم. قبلا نمی دانم پارسال بود و یا پیار سال یکی اومده بود و در باره اینکه نوشتن خاطرات روزانه به چه درد میخوره تو باید از غرب بنویسی که چرا این ظلمها رو میکنه و چرا این غرب نمیخواد آدم بشه و بنویس تا تمام استثمار گرا و استعمار چی های دنیا سر جاشون بشینن و اینقدر ملتها رو در زیر یوغ ستمهای خویششون(!)نیشخند قرار ندن!

ایشون حق داره و در دنیا ظلمهای بسیاری هست آنقدر این ظلمها تودل پنهان کاری ها نفخ کرده بالاخره  زده بیرون و عاقبت من و شما هم داریم کم کم میگیم بابا این دیگه خیلی ظلمه! این خیلی ظلمه... این خیلی ظلمه... اینم خئلی ظلمه یکی از اون سر دنیا بیاد و هرجا دلش خواست پرچمش رو بزنه و بگه قلعه شاه مال منه!....

... بچه ها رو باید از اول از او زمانی که راه می افتن میرن مکتب (مکتب قدیم بود می دونم!) باید بهشون آموخت و یاد شون داد که بابا جان! برو آدم بشو. فردا پس فردا میری دانشگاه و از اونجا فارغ نیشخند میشی و یا میری هر جای دیگر درس میخونی باید بدونی که دنیا داره رو عشق گردش و چرخش میکنه! باید به انسانها عشق بورزی! سعی کن دردی از روی دردهاش برداری. نه اینکه دست به ظلم بزنی و بچه ها رو یتیم و انسانها رو آواره کنی و انا رجل بزنی! در دنیا همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه! عبرت بگیر داداش! ببین چه به حال و روز صدام اومد.

من در زمان جنگ یه روباعی رو از خیام تحریف کرده بودم و آرزو داشتم روز گرفتاری صدام رو ببینم و از آون شعر پرده برداری کنم. خوب، دیدیم صدام به چه حال و روزی افتاد و  سربازی وقتی داشت دندوناشو وار رسی میکرد و گرفته بود تو دستش او لحیه رو زیر لب اون رباعی رو زمزمه می کردم که سالها قبل  دست کاریش کرده بود:

صدام که دام می نهادی همه عــمر

دیدی که چگونه دام صــــدام گرفت!

اصل رباعی اینه:

آن قــــــــصر که بهرام درو جام  گرفت

روبه بچــــــــه کرد و شــیر آرام  گرفت

بهرام که گور می گرفــــتی همه عمر

 دیدی که چگونه گور بهـــــــرام گرفت!

 

در هر صورت باید از اول و از همان ابتدا و از زمانی که بچه به تاتی پاتی می افته بهش تعلیم داد و تربیتش کرد و بهش آموخت خلاصه که بچه جان تو این دنیا چند وقت بیشتر مقیم  و مهمان نیستی! آدم باش! ظلم نکن و از جور بیزاری جوی و خوبی آدمها رو بخواه ...

بچه جان اگر بجائی رسیدی و شدی مثلا رئیس و رئوس، بلائی نشو نازل شی بر سر مردمان! مردمان خودشان بلایا و آفات طبیعی و آهات غیر طبیعی و و هزار ان درد و مرض میگیرن. تو دیگه درد رو درداشون نذاری یه وخ!

زلزله اخیر رو دیدی در ترکیه چه کرد! زلزله وان رو میگم. و قبلش جنگ و دعوا ها رو در گوشه و کنار دنیا. سونامی رو چرا نمی گی! ...

اینها رو اگر به بچه بگن و بچه رو آماده کنن، اگر اون بچه بره و در گوشه ای از این دنیا قدرتی پیدا بکنه کُلاش رو قاضی میکنه و بعدش دیگه این ظلمها صورت نمیگیره....

رشته کلام از دست ما خارج شد! میخواستیم در باره یه موضوعی صحبت کنیم حالا می بینم چه حرفها که نزده ایم. در هر صورت من امروز موضوع رو مشخص نمی کنم شما خودتون پیدا کنین چه میخواستم بگم!خوب ما هم اینجوری سر میکنیم و دیگه بالاخره اون کتابچه به اتمام رسید و ما بعد از اینکه کلی تنبلی کردیم، خلاصه کاری رو که باید در عرض دوماه تموم می کردیم، بعد از چهار ماه و اندی تموم کردیم. میخواستیم خودمون براش یه جلدی دست و پا بکنیم که دیدیم ما در گرافیک سرشته نداریم و کمیتمون لنگه. فقط چند تا مقاله خونده ایم و گفتیم چه کنیم و چه نکنیم که یاد یکی از برو بچک های این کاره افتادیم و گفتیم ای داد و بیداد! برو پیشش.  چاره دردت پیش اونه و  تو این شهر آدم متخصص و متفنن در هر کاری بگی پیدا میشه. باید تا هر قدر که جان در بدن داری بگردی پیدا بکنی متخصص را:

سالها پرم بپــــــــــــــر و بالها 

سالها چه بود هزاران سالها !

در هر کاری باید رفت دنبال کاردان و دستش رو بوسید و در برابرش کرنش کرد درد و دلت رو بهش گفت. آقا وقتی یکی زحمت کشیده حرفه و پیشه ای آموخته باید دستش رو ببوسی.

ما هی در این فکرا بودیم چکار کنیم و کجا بریم. نمیگم نیست ولی در جاهای دیگر و در دور دستها مثلا در تبریز و جاهای دیگر پیدا می شوند گرافیست های خوب و تعدادشون هم کم نیست اما تا بیای بشناسی و وقت بذاری برای اینکه بری محضرش کلی باید وقت داشته باشی حیفه آدم دم دستش کسی رو نداشته باشه که در چیزائی که بدان نیاز پیدا میکنه، استا باشه!

باری ما رفتیم پیش ایشون برای یه کار دیگه، که کار دیگه یادمون افتاد و بهش گفتیم تو رو خدا بیا و این کار ما رو راه بانداز. خیلی دردسر برات نمیشیم و مواد خامش رو داریم و یکی نیم ساعت وقت بما بده ما کنارت میشینیم و تو اون عکسا رو در هم تلفیق بکن و در اندازه فلان برای ما یه جلد طراحی کن!

بعد ما رفتیم تو دبیرستان و دیدیم بابا ما از قافله خیلی عقبیم و ایشون استا ان و شاگردای زیادی دارن و تو کلاس کلی کامپیوتره و نوجونا که زیر دسشون دارن آموزش میبینن!

پاشدن. ما نشستیم و اونا نشستن. و شاید با خودشون گفتن: ا هه! این آقا چه میخواد اینجا و شاید تو دلشون این معما بود که این هم یعنی میفهمه گرافیک و هنر یعنی چه؟ خلاصه این سوء ظن بود از جانب ما! و خدا از سر تقصیرات ما بگذره و ما رو بیامرزه ...

داشتم وقت کلاس رو می گرفتم و ایشون طرحها رو دید و من آنچه میخواستم بهشون دستور می دادم و الحق در عرض چند دقیقه یه کارائی کرد که ما به اوستائیش تو دلمون اقرار کردیم  هر چند جوونتر از ما است!....  

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/٢٤
تگ ها : عکس ، شعر ، اخلاق ، خاطره

مستک شده ای همی ندانی پس و پیش!

حکایاتی چند  از ابی سعید ابی الخیر

رباعی ارسالی دوست بزرگوار آقای دلدار

 از ما مطلب دلی که کار آید از او
جز ناله که هر دمی هزار آید از او
چندان گریم که کوچه ها گل گردد
نی روید و ناله های زار آید از او
ابوسعید

خواهی سخن خدای گوئی؟!

یک بار دیگر[شیخ ابوالقاسمِ بشر] مرا گفت« ای پسر خواهی که سخنِ خدای گویی؟» گفتم«خواهم» گفت « درخلوت این بیت می گوی:

 

           من بی تو دمی قرار نـتـوانم کرد      

واحسان تو را شمار نتوانم کرد 

           گر بر تنِ من زبان شود هر مویی      

یک شکرِ تو از هزار نتوانم کرد»

 

حقیقه العلم

 و گفت: یک روز از دبیرستان می آمدیم. نابینایی بود. مرا پیش خود خواند. گفت: « چه کتاب خوانی؟» گفتم« فلان کتاب» گفت« مشایخ گفته اند: حقیقةُ العلمِ ما کُشِفَ علی السرایر.[حقیقت علم آن است که بر دلها کشف شود.]»

 

بگوئید الله!

 پیر بوالفضل گفت: صد و بیست و چهار هزار پیغمبر که آمدند مقصود همه یک سخن بود. گفتند فراخلق بگویید« الله» و این را باشید. کسانی را که سمعی دادند این کلمه می گفتند تا همه این کلمه گشتند و درین کلمه مستغرق شدند. کلمه بر دلِ ایشان پدید آمد و از آن گفتن مستغنی شدند. شیخ گفت: این سخن ما را صید کرد و آن شب در خواب نگذاشت. دیگر روز به درس آمدیم. بوعلی تفسیر این آیت می گفت: قُلِ الله ثُمَّ ذَرهُم [1] بگوی یکی خدای و باقی همه را دست بدار. شیخ گفت: در آن ساعت دری در سینه ی ما گشادند و ما را از ما بستدند. امام بوعلی آن تغییر در ما بدید. گفت: « دوش کجا بوده ای؟» گفتم به نزدیک پیر بوالفضل. گفت « برخیز که حرام بود ترا از  آن معنی با این سخن آمدن.» و ما به نزدیک پیر شدیم، واله و متحیّر، همه این کلمه گشته. و چون پیر بوالفضل مرا دید گفت: 

مستک شده ای همی ندانی پس و پیش

گفتم« یا شیخ! چه فرمایی؟» گفت: « درآی و بنشین و این کلمه را باش که این کلمه با تو کارها دارد» شیخ گفت: مدتی در این کلمه بودم. پیر بولفضل گفت« اکنون لشکرها به سینه ی تو تاختن آرد.» پس گفت« ترا بردند. برخیز و خلوتی طلب کن» شیخ گفت: ما به مهینه باز آمدیم... تا وقتی که همه ذرّه های ما بانگ در گرفت که« الله الله.»

 

آن ذرّه هم اوست

ویک روز[استاد ابوالقاسم قشیری] بر سر منبر گفت « فرقِ میانِ من و بوسعید آن است که بوسعید خدای را دوست دارد و خدای بوالقاسم را دوست می دارد. پس بوسعید ذرّه ای بود و ما کوهی.» آن سخن با شیخ بگفتند. شیخ روز دیگر بر سرِ منبر گفت« استاد چنین تشریفی فرموده است و چنین گفته. ما می گوییم: راست می گوید آن گونه است و آن ذرّه هم اوست، ما هیچ نه ایم.»

 

صفِ گواهان

 نقل است که استاد[ابوالقاسم قشیری] سماع را معتقد نبودی. یک روز به در خانقاه شیخ می گذشت. در خانقاه سماعی نبود. بر خاطر استاد بگذشت که این قوم چنین فاش سماع می کنند و گِرد در می گردند، در شرع عدالتِ ایشان باطل بود و گواهی ایشان بنشنوند.» شیخ در حال کسی را از پسِ استاد فرستاد که بگوی که « ما را در صفِ گواهان کی دیده ای؟»

 

سلطان تو و سلطان من!

پدرش دوستدارِ سلطان محمود غزنوی بود، چنان که سرایی ساخته بود و جمله ی دیوارِ آن را صورت محمود و لشکریان و فیلانِ او نگاشته، شیخ طفل بود؛ گفت: یابابا! از برای من خانه ای باز گیر! ابوسعید همه ی آن خانه را "الله" بنوشت. پدر گفت: این چرا می نویسی؟ گفت: تو نامِ سلطان خویش می نویسی، و من نامِ سلطانِ خویش. پدرش را وقت خوش شد و از آنچه کرده بود پشیمان شد و آن نقشها را محو کرد و دل بر کارِ شیخ نهاد.

 

ضایعت بنگذاشت!

نقل است که خادم گفت: وام بسیار داشتم و هیچ وجه نبود. یکی صد دینار آورد. شیخ گفت« برو به فلان مسجد در شو و آنجا پیری است بدو دِه.» من بیامدم و بدو دادم. پیری بود طنبوری در زیر سر نهاده، و به گریستن ایستاد و پیش شیخ آمد و گفت: مرا از خانه بیرون کردند و نانم ندادند و کسم به سماع نمی برد و گرسنه بودم. به مسجدی رفتم و گفتم« خدایا! من هیچ نمی دانم جز این طنبور زدن. نان تنگ است و مرا به کوی باز نهاده اند و شاگردان روی از من بگردانیده اند و کسم نمی خواند. امشب ترا مطربی خواهم کردن، تا نانم دهی.» تا به وقتِ صبح می زدم و می گریستم. چون بانگِ نماز آمد در خواب شدم. تا اکنون که تو آمدی و زر به من دادی. پس بر دستِ شیخ توبه کرد. شیخ گفت« ای جوانمرد! از سرِ کمی و نیستی در خرابه ای نَفَسی بزدی ضایعت بنگذاشت. برو و هم با او می گوی و این سیم می خور!» پس شیخ روی به خادم کرد و گفت « هیچ کس بر خدای تعالی زیان نکرده است.»



[1] .  انعام/91

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٩
تگ ها : شعر ، اخلاق ، حکایت

شد خزان

 

در باره رهی

رهی معیری، متخلص به «رهی» فرزند محمدحسن خان موید خلوت در دهم اردبیهشت ما ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران چشم به جهان گشود. .
رهی از اوان کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی علاقه و دلبستگی فراوان داشت و در این هنر ها بهره ای به سزا یافت. هفده سال بیش نداشت که اولین رباعی خود را سرود:
کاش امشبم آن شمع طرب می آمد                    وین روز مفارقت به شب می آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست            ای کاش که جانِ ما به لب می آمد
رهی معیری که تا آخر عمر مجرد زیست، در چهارم آبان سال ۱۳۴۷ پس از رنجی طولانی و جانکاه از بیماری سرطان بدرود زندگانی گفت و در مقبره ظهیرالاسلام شمیران مدفون گردید.
رهی بدون تردید یکی از چند چهره ممتاز غزلسرای معاصر است. سخن او تحت تاثیر شاعرانی چون سعدی، حافظ، مولوی، صائب و گاه مسعودسعد و نظامی است. اما دلبستگی و توجه بیشتر او به زبان سعدی است. این عشق و شیفتگی به سعدی، سخنش را از رنگ و بوی شیوه استاد برخوردار کرده است به گونه ای که همان سادگی و روانی و طراوت غزلها سعدی را از بیشتر غزلهای او میتوان دریافت.

 

شد خزان

شد خزان گلشن آشنایی

باز هم آتش به جان زد جدایی

عمر من ای گل. طی شد بهر تو

وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی

با تو وفا کردم تا به تنم جان بود

عشق و وفاداری با تو چه دارد سود

آفت خرمن مهر و وفایی

نوگل گلشن جور و جفایی

از دل سنگت...آه ، دلم از غم خونین است

روش بختم این است ،از جام غم مستم

دشمن می پرستم ، تا هستم

تو و مست ازمی به چمن

چون گل خندان از مستی بر گریه من

با دگران در گلشن نوشی می

من ز فراقت ناله کنم تا کی؟

تو و این چون ناله کشیدن ها

من و گل چون جامه دریدنها

ز رقیبان خواری دیدنها

دلم از غم خون کردی

جه بگویم چون کردی

دردم افزون کردی

برو ای از مهر و وفا عاری

برو ای عاری ز وفاداری

که شکستی چون زلفت عهد مرا

دریغ و درد از عمرم

که در وفایت شد طی

ستم به یاران تا چند

جفا به عاشق تا کی؟

نمی کنی ای گل یکدم یادم

که همچو اشک از چشمت افتادم

گرچه ز محنت خوارم کردی

با غم و حسرت یارم کردی

مهر تو دارم باز

بکن ای گل با من هرچه توانی ناز

کز عشقت میسوزم باز

شعر از: رهی معیری

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۸/٦
تگ ها : شعر ، تصوی

جمعه متعلق به توست

جمعه متعلق به توست:

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٩
تگ ها : شعر

گوله گوله

گوله گوله!

امروز این دومین پستیه که میذارم. میگید بیکاری؟ نه بیکار نیستم، اما هرکی یه تفریحی داره، تفریح من هم ورق زدن کتاب و وب گردیه در اوقات فراغت و بیکاری!

امروز رفتم در کتابخانه تازه تأسیس و از کتابدار بسیار جوان کتابخانه خواستم بذاره در مخزن گشتی بزنم و ایشان شاید خجالت کسید اجازه نده و من چون عادت ندارم خودکتاب را ندیده، کتابدار را به زحمت بیاندازم، توجه نکردم که شاید مایل نیست و رفتم در لای کتابها مشغول تماشا و «این رو وردار و اون رو بذار» شدم!

خلاصه بعد از چند دقیقه دوتا (می بخشین سه تا) کتاب ورداشتم و گفتم اینا رو فردا پس میارم. شاید بگید: ما شا الله به تو! چقدر زود دوسه کتاب رو میخونی؟!

یادتون باشه من کتابا رو ابدا تا آخر نمی خوانم و فقط...

به خونه که اومدم، بعد از نماز بود، نشستم اولی یه کتاب کم حجمی بود که فقط دوسه دقیقه دستم بود و دومی کتاب خوبی بود، اما مشابه اش رو داشتم و اما سومی!... وما ادراک ما سومی؟

دو سه تا بایاتی (قالبی در ادبیات ترکی آذری است) دبش توش دیدم حیفم اومد براتون اینجا نخونم!

خالخا نه وار

سو گـــــــلیر آرخا نه وار

دولانـــــــیر چارخا نه وار

ائوز یاریم مندن کوسوب

بیلــــــمیرم خالخا نه وار؟

 

بعدی هم  از صمد وورغون است!

باخدی اوزاخدان

او جــــیران باخشلی باخدی اوزاقدان

کونلومی یاندیردی یاخدی ناحاخدان

یوز ایلده دولانیب گئچسه او واخدان

انودماز بو اوبا بو مـــــــــــاحال منی!

 

گوله گوله

مارال چیخدی داغ دوشـونه

سحر واخــــــتی گوله گوله

سول الیـــــــله ساغ دوشونه

بیر گول تاخدی گوله گوله!

«صمد وورغون»

صمد ورغون در نقاشی های هنرمندان آذری

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٠
تگ ها : شعر ، عکس ، خاطره

لوزینه ی دعا گو

 

یک بار خانمی از آشنا ها   زنگ زد.  یکی از بچه ها گوشی را بر داشت  گفت: خانم فلانه و با مادر کار دارد، وگفت که دارند مربای گل سرخ درست میکنند.

گفتیم: تو از کجا فهمیدی؟

گفت: بویش را شنفتم!

همه خندیدیم ولی او گفت بخدا از این فاصله بوی گل سرخی که در خانه آنها در حال جوشیدن در داخل آب بوده حس کرده است!

محض اطمینان  مادر  بعد صحبت با آن خانم، سئوال کرد: الان چکار می کنی؟

جواب شنید که: جاتون خالی الان داریم مربای گل سرخ درست می کنیم!!!نیشخند

این بود و هر وقت یاد این ماجرا می افتادم، پیش خودم هزار جور توجیهات داشتم تا اینکه این ایده بنظرم رسید که احتمالا سیم تلفن تنها ناقل و انتقال دهنده صوت نیست، بلکه اگر شامه قوی داشته باشیم، می توانیم از آن سوی سیم بوی عطر و یا گل و هر چیز دعکس گردویگر را احساس کنیم!نیشخند

تذکر: تا بحال هیچ اندیشمند و دانشمندی به این موضوع نپرداخته و این نظر را کسی نداده است الا حقیر و هرجا از این تاریخ به بعد مطرح گردد استارتش را من زده امنیشخند

این از این و بعد فصل برداشت بعضی میوه ها و جوز و گردکان و غیره است!

نفس اماره ما را اغوا کرد و چند کیلو گردو سبز قبا گرفتیم و می دانید که قشر سبز جوز دست را سیاه می کند و ما هم حین پوست گرفتن چون از دست کش استفاده نکردیم، دستهامان حسابی رنگ گرفت وسیاه گشت. الان هرجا میریم و با هرکی دست می دهیم و خوش و بش می کنیم می گوید: پس سهم ا کو؟

تصمیم گرفتیم هر روز چند دانه در جیب بگذاریم و به هرکی رسیدیم سهمش را بدهیم! بعد فکر کردیم معنی این زیاد خوش نیست و شاید کسی که گردو بهش تعارف می کنیم شخص ادیبی باشد و تآویل بد نمایدو خیال کند ما ایشان را بچه فرض کرده ایم و با این کار میخواهیم او را به گردکان بازی دعوت کنیم!

پس بهتر است نشانه ای که روی دستهای ما از پوست گیری جوز باقی مانده را با دست کش بپوشانیم!

ضرب المثل:هر گردوئی گرد نیست!

 علمی: یکبار در روزنامه خواندم گردو برای مغز مفید است برای اینکه مغز گردو شبیه مغز انسان استتعجب 

 

لوزینه ی دعا گو

رویش خوش و مویش خوش وان طره جعدینش
صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد
شیرینتر و نادرتر زان شیوه پیشینش
آن طره پرچین را چون باد بشوراند
صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش
بر روی و قفای مه سیلی زده حسن او
بر دبدبه قارون تسخر زده مسکینش
آن ماه که می خندد در شرح نمی گنجد
ای چشم و چراغ من دم درکش و می بینش
صد چرخ همی گردد بر آب حیات او
صد کوه کمر بندد در خدمت تمکینش
گولی مگر ای لولی این جا به چه می لولی
رو صید و تماشا کن در شاهی شاهینش
گر اسب ندارد جان پیشش برود لنگان
بنشاند آن فارس جان را سپس زینش
ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهد
مانند طبیب آید آن شاه به بالینش
عشقست یکی جانی دررفته به صد صورت
دیوانه شدم باری من در فن و آیینش
حسن و نمک نادر در صورت عشق آمد
تا حسن و سکون یابد جان از پی تسکینش
بر طالع ماه خود تقویم عجب بست او
تقویم طلب می کن در سوره والتینش
خورشید به تیغ خود آن را که کشد ای جان
از تابش خود سازد تجهیزش و تکفینش
فرهاد هوای او رفتست به که کندن
تا لعل شود مرمر از ضربت میتینش
من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را
بشنو ز پس پرده کر و فر تحسینش
خامش که به پیش آمد جوزینه[1] و لوزینه[2]
لوزینه دعا گوید حلوا کند آمینش



[1] . حلوائی‌که‌بامغزگردویابادام‌درست‌کنند.

[2] . یک‌قسم‌شیرینی‌که‌بامغزبادام‌وپسته‌وگلاب‌وشکردرست, میکنند, باقلوا

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٦
تگ ها : جفنگ ، شعر ، خاطره

دکان حلوائی

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۳

هردم از این باغ بری می رسد

 

هردم از این باغ تری می رسد

تازه تر از تازه تری می رســـــدنیشخند

راستش فعلا کسی نگفته از این  نقاشی خطا خوششون اومده یا نه و ولی من خودم احساسم در باره اینها احساس کسیه که دلش گرفته و هر کاری میکنه وا نمیشه. حقیقتش اینا دلگیرند. افسرده می کنن! ولی باشه سعی میکنم این آخری باشه و دیگه از اینا نذارم و فضای وب دلگیر بشه!

و تا یادم نرفته بگم، خطاش اصولی نیست و با یک مداد مثل کسی که بخواد طرحی رو بکشه که بعد تکمیل کنه هست!..

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩

نگار من

نگار من که بمکتب نرفت و خط ننوشت

بغمزه مسئله آموز صد مدرس شــــــد.

میرزا حافظ شیرازی

مشق اول

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب!

مشق دوم

ای شیخ نمی‌بینی این گوهر شیخی را

  این شعشعه نو را این جاه و جلالت  را 

مشق سوم

 

ای خسو خوبان دو عالم بحقــــیقی

شد مملکت عشق ترا مطلق قیقی

مشق چهارم

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٧

تو کجایی؟

تو کجایی؟ 

تو کجایی؟          
          
ــ من در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام:          
       بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُراید          
                                    برای تو.          
           
                                                                           تو کجایی؟ 

شاملو :دیِ ۱۳۵۷   

  
  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٦
تگ ها : شعر

سه مطلب!

سه مطلب

یک ساعت قبل اگر اینقدر اینتر نت کند نبود حتم دارم آنچه می نوشتم، مو لای درزش نمی رفت! آخه خیلی اون موقع در خودم انرژی حس می کردم و باور کنید اگر سرعت کم نبود، الان مشغول خواند مطلب جالبی از من بودید و  چه مشه کرد. عوضش چند تا بیت خوندم از مولانا که گویا در آنها از ذره و انفجار آن و بهم ریختن دنیا حرفی بمیان کشیده و احتمالا قبل از انیشتن و دیگران متوجه  اتم بوده، بخونیم:

ما رمیت اذ رمــــــــیت  فتـــــــــــنه ای                       

صد هزاران خرمن اندر حفــــــــــنه ای

  آفتابی در یکی    ذره  نــــــــــــــــهان                      

ناگهان آن ذره بگـــــــــــــــشـــاید دهان

 ذره ذره گــــــــــــــــردد افلاک  و  زمیــن                       

 پیش آن خورشید چون جست از کمین 

آیا با این ابیات  انفجارهای اتمی خبر داده است ؟‌ بقول اهل علم: الله اعلم و بقول عده ای دیگر المعنی فی بطن الشاعرنیشخند

*

و مطلب بعدی در این باره است که من در پستی در باره مطلبی گویا روده درازی  کردم و نظرم را نوشتم و این را برای خودم بلا مانع می دانم که در هر موردی که خواستم حق دارم بنویسم، اما مثل اینکه بعضی ها خوششون نمیاد و من هم بارها و بارها قبلا -و بعدا هم- خواهم گفت که من برای خودم اینها را می نویسم و اصلا برای بنده مهم نیست که مثلا و فرضا یاردانقلی خوشش می آید و یا نمی اید! و من اصلا برای یم مهم نیست که مطلب مملو از اغلاط املائی و انشائی است و یا اینکه از جهات دیگر صحیح است یا نه، من آزادانه می نویسم و در هرباره (البته در باره بعضی باره ها اصلا نمی نویسم که هیچ،  بکلی بی خیالش هستم) که دوست داشته باشم می نویسم.

حالا یکی خوشش میاد و یا نمیاد.

اصلا در حرف زدن هم همین قاعده را بکار می برم: امروز بعد از ظهر در جمعی یک حرفی زدم که فکر نمی کنم دیگران از دهانشان آن حرف شنیده شده.

بعد از اینکه در باره هنر و ادبیات و غیره داد سخن دادیم و بالاخره من در یک جمع بندی گفتم هنر و ادبیات و غیرخ برای چیه؟ بعد خودم جواب سئوال خودم را دادم و گفتم: این هنر های هفت- هشت -ده گانه همشون فقط یک خواسته از دین را مطرح می کنند و آنهم اینه که: این کار را بکن و ان کار را نکن که در حوزه دین همان امر به معروف و نهی از منکر است...

من این حرف را زدم و می دانم آن همشهری شاید باز هم بیاد و بگوید: شما با این حرفها کاری نداشته باش و برو در مجلس زنانه برای خانمها موعظه کن.

من حق را به ایشان می دهم و عرض می کنم وقتی شما آنقدر غرور داری که برای شنیدن کلام خدا و پیغمبر به مسجد تشریف نمیاری و من برای زنها صحبت می کنم، همان زنهائی که شما آن اندازه دست کمشان می گیری، در حالی که:از دامن زن مرد به معراج می رود!

*

مطلب آخر اینکه امروز برای من یک چیزی کشف شده کشف شد که قبلا کشف شده بود نیشخندو من فراموش کرده بودم.بگم؟ خوب امروز یک بزرگواری بهم زنگ زد و من به محلی که همیشه آنجا تشریف دارند رفتم. ایشان معمولا عده ای پیرامونشان حاضرند. من را اشاره کرد رفتم بطرفشون و ، در میان پاکتی مقداری پول بطرف من گرفت و گفت اینها را بگیر شاید لازمت باشه.

آن مبلغ را گرفتم و ابتدا روی چشم گذاشتم و در حالیکه به چند ساعت قبل فکر می کردم، گفتم: شما از کجا متوجه شدین که من به پول نیاز دارم،

 گفت: خوابهای من هم گاهی صادقه است!

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٥
تگ ها : شعر ، خاطره

هی کیمسن؟!

هی کیمسن ؟!

من‌ کجا شعر از کجالیکن‌ به‌ من‌ در می‌دمد

آن‌ یکی‌ ترکی‌ که‌ آید گــویدم‌ هی‌ کیمسن!

شعر از مولاناست البته بیته من گفتم شعر. باشه درسته بیت هم شعره ولی شعر وقتیه که چند بیت باشه و الا به یه بیت نمیشه گفت شعر. من که اینجوری می فهمم. اگر هم یک بیت شعر باشه یه بیت بیشتر نیست. در هر صورت اون بیت رو که قبل از همه نوشتم تو دیوان شمسه.   (خط خودم است)

من کجا شعر از کجا... راستش اگر بخوام با این بیت تواضع خودم رو بیان کنم خیلی کژ رفته ام و اسه اینکه این رو کسی گفته که دوتا دیوان قطور داره بنامهای مثنوی و دیوان شمس. البته در باره دیوان شمس  نظری دارم و نمی دانم دیگران هم درباره ش با من توافق دارند یا نه. بنظر من دیوان شمس همه اش مال ملانا نیست و این را خود اشعار  غزلها میگن! بنظر می رسد اون اشعار رو عده ی زیادی از شاگردان و همگنان مولانا سروده اند و بعد جمع آوری شده در یک دیوان و الان دردست مردم و علاقمندان غزلیات عرفانی است.

البته من بدون تحقیق این حرف رو می زنم و می دانم که نباید بدون دلیل و مدرک حرفی رو زد. اما چه کنیم که ما این اخلاق بد یا خوب رو از برخی ها به ارث برده ایم و انشا الله بعدا سعی  می کنیم توبه کنیم .

بعد چرا این بیت رو نقل کردم، آخه یکی از دوستان از جای خیلی دور ، همن آقا معلم ما رو مورد خطاب قرار داده و فرموده اند آیهالکاتب و  الشاعر و سه نقطه! کم مونده بود ما از این تشویقش خودمان رو گم (گور) کنیم، از بس خوشمون ومد!نیشخند

اما واقعش این است که اگر از هنر(!) های دیگه ی من لَوِ ٱطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً پشت سرشون رو هم نگاه نمی کردند. 

اول اینکه تا دلت بخواد ما گناهکاریم و از خدا وند طلب عفو مغفرت می کنیم، دویمش ما بسیار بدبختیم و هی سعی می کنیم به خوشبختی برسیم نمی تونیم وسیم چهارم و پنجم الی آخر ...

کاش می تونستیم خودمون رو بشناسیم و بدونیم کی ایم و از کجا اومده ایم میخوائیم تو این دنیا چکار کنیم و اصلا وظیفمون چیه؟!

ما برای چی آمدیم و آوردنمون تو این دنیا که چکار کنیم؟

آیا بخوریم و بخوابیم و هر کاری دوست داشتیم بکنیم و آخرت یادمون بره.؟!

یا ما رو در این دنیا فرصت داده اند از عمرومن استفاده بکنیم و خودمون رو به کمال نزدیک کنیم .

من نمی دونم این بیت رو سابقا از مثنوی برا دوستان خونده ام یا نه ولی خوب بیتیه:

ماخلقت الجن و الانــــــــس بخوان 

جز عبادت نیست مقصود از جهان

این بیت ترجمه همن آیه و بخشیش است که فرمود خداوند تبارک و تعالی در کلام مجید خود اعوذ بالله من الشیطان الرجیم: ما خلقت الجن و النس الا لیعبدون! لیعبدونی رو در تفاسیر به لیعرفون تفسیر نموده اند.

غرض، ما اگر وظیفه مون رو می دونسیم، وضعمون این نبود:

  قدر خود نشناخت مسکین آدمی
از فزونی آمد و شد در کمی ! 

خویشتن را آدمی ارزان فروخت 

بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت!

نه کاملا اهل دنیائیم و نه کلا اهل آخرت و این دو را میخواهیم جمع کنیم و گاهی میخواهیم بگوئیم ما اهل  عبادت و راز و نیاز و  غیره ایم. اگر به یک طرف عقیده داشتیم الان به جائی رسیده بودیم.

یک قصه میگم و اون رو دیروز در یک کتاب خوندم گویا اصلش ازمنطق الطیره. جنید و یا شبلی و یا یکی دیگه از عرفا بود که از جائی عبور می کردند، دیدند یک دزدی را به دار کشیده اند و بخاطر اینکه چندین بار دزدی کرده بود و توبه نکرده بود و بالاخره گرفتند و اعدامش کردند و همون طور از دار آیزان بود که اون عارف از کنارش رد می شد دیدند شاگردا و یا همراهاش رفت این عارف شروع کرد به پاهای این دزد مرده بوسه زدن و گریستن!

گفتن: چرا گریه میکنه و به پاهای  دزد بوسه می زنه، گفت این دزد از این جهت قابل احترامه که در راه عقیده اش ثابت قدم بود و در راه باطل خود استوار!

حالا بیائیم و این را در خودمون دقت و بررسی کنیم و ببینیم ما در راه نمیگم باطل یا حق، آیا آنقدر پافشاری می کنیم و یا اینکه مذبذبین بین هولاء و هوءلا هستیم؟

شرح این هجران و این سوز جگر 

این زمان بگــــــــــذار تا وقت دگر!

پیشا پیش عید فطر مبارک 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۸

دلمردگی

دلمردگی

در میان چوب گوید کرم چوب

مر که را باشد چنین حلوای خوب

در میان خاک کوید کرم خرد

اینچنین حلوی بعالم کس نخورد

کرم سرگین در میان این حدث

درجهان نقلی ندارد جز خبث

*

تا کی ای قانع به نان و گندنا

با خود آو و نور ایمان کن غذا

*

ای بسا کس رفته در شام و عراق

او ندیده هیچ جز کفر و نفاق

وی بسا کس رفته ترکستان و چین

او ندیده هیچ الا مکر و کین

طالب هرچیز ای یار رشید

جز همان چیزی که می جوید ندید

گاو در بغداد آید ناگهان

بگذرد از این سران تا ان سران

از همه عیش و خوشیهای و مزه

او نبیند غیر قشر خربزه

*

با که گویم در همه ده زنده کو

سوی آب زندگی پوینده کو؟

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧
تگ ها : شعر

دستهایم همچو انبر

لازم به توضیح است که ابیات زیر را دوستمان تار وردی زاده  سروده در وصف بنده و وبلگ بنده و من هم جواب ایشان را مثل همیشه فی البداهه سرودم، البته بیشتر شبیه معر هستند تا شعر

دستهایم همچو انبر!

اینکه من از دیو بد لاریب فیه      

  لیک او ابزار خواهد چون فقیه
چون فقیه آید سراغ لمعتین     

  یاکه من لایحضر وتهذیبتین
عالم دینی بر این فتوا دهد       

   دیو هم اعضای من راوادهد
چشم من دوربین عکاسی اوست   

     وبلگش چکاو پروازی اوست
دسیتهایم همچو انبر دست او      

     گشته ام بیش از خدا دلبست او
پیچ گوشتی گر بخواهد پای من    

     ای فدایت هی هی و هی های من
قلب من جولانگه شیطان بود   

      هرچه  خواهد دیو در آن، آن بود

 

جوابیه دوستمان:  

ای برادر زنده باشی دائــــــــما

بند درد و غم نگردی همچو من

 

زنده باشی این چنین شعری زتو؟

هم تحـــــــــیر، شاد گردیدم زتو!

تو که اشعاری چنین خوش می گوی[1]

یاور تو باشـــــــــــــد ای داداش نبی[2]



[1] .  واو گوی را u    تلفظ نفرمائید بلکه v    تلفظ بفزمائید 

[2] . نبی با ضم اول بمعنی قران است

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱
تگ ها : شعر

او را می طلب!

او را می طلب

لند لوک و خفـــــته حال و بی ادب

سوی او می غیژ و او را می طلب

مثنوی معنوی

ـــــــــــــــــــ

می گریزد از تو دیو!

دیو سوی آدمی شد بهر شر
سوی توناید که از دیوی بتر
تا تو بودی آدمی، دیو از پیت
می دوید و می چشانید از میت
چون شدی در خوی دیوی استوار
می گریزد از تو دیو، ای نابکار  

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦
تگ ها : شعر

 

امروز صبح یک نفر از آن قماش افرادی که معمولا ازش انتظار نمی رود  که آداب دان باشد و بقول معروف غیر از مسائل عادی به چیزهای دیگر اهمیت نمی دهد ، به جمع پیوست و گفت: تبریک میگم!

ازش سئوال کردن چه رو؟!

گفت: حلول ماه مبارک را!

واقعا رمضان عید مؤمنین است و باید تبرک گفت و شادی کرد.

اما خودمانیم امسال گرما بیداد می کنه ها! امروز هم که یوم الشک بود، یکی از جوانها تو نشسته بود زیر سایه و شنیدم که چنین دعا می کرد:

خدا جون قربونت برم! ماه مبارک اومده و روزا طولانیه و از اون طرف هم این گرما هلاکمون کرد !

*

بعد، چند نو تبلیغ داریم؟ مثلا کالائی رو میخوان تبلیغ کنند از چه شگردهائی استفاده می کنند؟ مسلما راههای گوناگونی هست. اما بعضی ها خیلی کار کشته وزرنگ ن ب !... به کامنتامراجعه کنین!!!!چشمک

 

افسار زنبور

مشرف اصفهانی، در دربار سلاطین صفوی، مباشر معاملات دیوانی بود و طبع شوخی داشت. زمانی مدعی شد که پنج مثنوی هم‌وزن خمسه نظامی منظوم می‌کند آن چنان که حتی یک بیت با معنی در آنها یافت نشود. یکی از رجال صفوی مقرر کرد که اگر از عهده برآید، به ازای هر بیت، یک مثقال نقره بگیرد و به ازای هر بیت بامعنی دندانی از او بر کنند و بر مغزش کوبند. چنین کرد و بر سه بیت او معنی بستند و سه دندانش را برکندند و بر سرش کوفتند. گفته‌اند آن سه بیت اینها بودند:
اگر عاقلی بخیه بر مو نزن
بجز پنبه بر نعــل آهو مزن!

سوی مطبخ افکن ره کوچه را
منه در بغل آش آلــــــــوچه را!

که نعـــــل از تحمل مربا شود
به صبر آسیا کهنه حلوا شود!
یک بیت دیگر نیز از مثنوی‌های او شهره خاص و عام است:
ز افســـــــــــــار زنبور و شلوار ببر
قفس می‌توان ساخت اما به صبر

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٠
تگ ها : شعر ، اخلاق ، نقد و نظز

حیدر بابا گون دالوی داعلاسین


یکی از دوستان قدیم بنام علی رضا تار وردی زاده برای من از تهران شعری از شهریار را داده و من هم در جوابش شعری سرودم و تقدیمش کردم تا نظر شما چه باشد.
 
حیدر بابا گون دالوی داعلاسین
 
حیدر بابا گون دالوی داغلاسین  
  اوزون گولسون بولاخلارین اغلاسین    
 اوشاخلارین بیر دسته گول باغلاسین  
  یل اسنده وئر گتیرسین بویانا  
بلکه منیم یاتمش بختیم اویانا
علیرضا تاروردی زاده
علیرضا گوزوم یولدا قالبدی

دورت دورمی نامردیلر آلیبدی

اوزاقلقین منی درده سالبدی

گل مرنده سنی گورم شاد اولوم

ایستمه کی سنه گوزل یاد اولوملبخند
من


خودمانیم منهم یه پا شاعر بودم و خودم نمی دونستم.

والله این شعر حیدر بابائی رو بدون تأمل و فی البداهه سرودم همین الان.نیشخند
  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٥/۸
تگ ها : شعر ، جفنگ

نازنینی تو!

من از این دوتا بیت مثل بسیاری دیگر از ابیات مثنوی خوشم امد و خواستم دوستان  بخوانندـ

نازنینی تو ولی..

نازنینی تو ولی در حد خویش

 الله الله پا منه از حد بیش

گر زنی بر نازنین‌تر از خودت

  در تگ هفتم زمین زیر آردت

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢
تگ ها : شعر

 

دمی آب خوردن پس از بد سگال

به از عمر هفتاد  هــــشتاد سال

نیشخند

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳
تگ ها : شعر

اگر حالی باشد...!

این از کلمات قصار خودمه:  اگر حالی باشد، نوشته عالی باشد ورنه وزرو وبالی!نیشخند

من دیروز کلی نوشته بودم و میخواستم پستی بر پستهام افزوده بشه، ولی این بار برق رفت. اگر سابقا کامپیوتر خاموش میشد( علتش کشف شد، یکی از فنها عمل نمی کند. چون بخاطر گرمای هوا در پوش سمت چپ را برداشته ام، قشنگ دل و روده اش نمایان است و  هربار که کامپیوتر را روشن می کنم، ابتدا نگاه می کنم اگر فن نچرخد، با اشاره انگشت بکار ش می اندازم. )

داشتم می گفتم که سابقا بخاطر این نقیصه( میان دو کمان سابق گفتم) گرم می شد و متعاقب آن خاموش می گردید، می دانستم که خود بخود ذخیره شده است. ولی دیروز بعد از اینکه برق رفت،آنچه نوشته بودم ذخیره نشده بود و به این ترتیب زحمتهای حد اقل یک ساعته ام بهدر رفت.

این ماجرا من را یاد دوران نوجوانی ام انداخت که در کارگاه قالی بافی دائی می رفتیم . در آن ایام در هر محله ای دوسه تا کارگاه قالی بافی بود. اکثر بچه ها عوض اینکه پشت نیمتهای مدرسه بنشینند، روی تختهای قالی می نشستند و ضمن اینکه سیخ پود استاد را نوش جان می کردند، تند تند گره می زدند و اشعار فلکلور ی می خواندند:

اوشودوم ها اوشودوم

داغدان آلما داشدیم

آلما لاری آلیلار

منه ظلوم سالیلار

من ظلومدان بزارام

درین قویو قازارم

درین قویو بش گچیر

هانی بونون اورکجی

اورکج قازان دا قاینار

قنبر بوجاقدا اوینار

قنبر دگی قمیشدی

بش بارماقی جموشدی

***

اورکج بابام بئلینده

بابام گیلان یولوندا

گیلان یولو سربسر

ایچینده میمون گزر

میمونون بالا لاری

منی گوردو آغلادی

توماننا قیقلادینیشخند

تومانی دلیک دلیک

.....

بلاخره چند تا از این ترانه ها بود که قالیبافها هماهنگ ریتم گره زدنها همصدا می خواندند.

اما گاه، اوستا یا ارباب که حال نداشت و بچه ها ساکت مشغول کار بودند، تنها صدای رادیو بود که مدام شنیده می شد و چیزی که دل بهم زن بود، خبرهای رادیو بود.

همینکه ساعت دو می شد و میخواست اخبار شروع شود، از هرطرف اعتراض می کردند که: ببندید خبر میگه!

من فکر می کردم هر وقت رادیو خبر بگوی، باید آنرا بست!

بعدها متوجه شدم اخبار آن دوره بیشترش اختصاص داشت به مسافرتهای خارج درباریان و پذیرائی دربار از مهمانهای خارجی...

گاه همین رایو خراب می شد. در کارگاه قالی بافی تنها اگر صدای دفه و یا نشست و برخاست تار بود، خیلی فضای دلگیری بوجود می آمد و می بایست حتما رادیو و یا گرامافونی گوشه ای ناله و زاری میکرد حال و حوصله بافنده ها را در حدنرمال نگه د ارد!

اما گاه همین رادیو و گرامافون خراب می شد. اینجا بود که برخی از اوستا ها مهندس  می شدند و هر طوری بود درستش می کردند.

یادمه رادیوئی بود در کارگاه دائی که بعد از اینکه باز می کردند باید کمی صبر می کردند تا گرم شود و بعد از آن اگر صدایش پائین بود، با گذاشتن آچار سنگین دار قالی روی آن صدایش بلند می شد و بعد از مدتی برای اینکه بر قرار و سرپا باشد کشف کردند که باید خوب تار و پود پیچش کنندنیشخند

....حالا بعد از این همه نوشتن و گفتن میخواستم این مطلب را بگم که رایانه ما هم فعلا اگر بخواهم خاموش نشود، باید بعد از اینکه دکمه پاور را زدم، ببینم آیا فن میچرخه یا نه!

شب میام و ادامه ش را می نویسم!

========

     در جائی ترانه را این شکلی دیدم:

 

اوشودوم ها اوشودوم

 داغدان آلما داشیدیم

 

 آلماچیغیمی آلدیلار
منی ظولما سالدیلار

 

 من ظولمودان بیزارام
ده‌رین قویو قازارام

 

 ده‌رین قویو بئش گئچی
هانی بونون ائرکئجی

 

 ائرکج قازاندا قاینار
قنبرقاباقدا  اوینار

 

 قنبر گئتدی اودونا
قارقی باتدی بودونا

 

 قارقی دئییل قه‌میشدی
بئش بارماغی گوموشدی

 

 گوموشو وئردیم تاتا
تات منه داری وئردی

 

 دارینی سپدیم قوشا
 قوش منه قانات وئردی

 

 قاناتلاندیم اوچماغا
 حاق قاپوسون آچماغا

 

 حاق قاپوسو طاغلیدیر
 کیلیدی ساپا باغلیدیر

 

 کیلید ده‌وه بوْینوندا
ده‌وه گیلان یوْلون‌دا

 

 گیلان یولو سولودور
 سودا بالیق دولودو

 

 مئشه‌لیک‌دیر سربه سر
ایچینده میمون گه‌زه‌ر

 

 میمونون بالالاری آج با سوسوز
 ساپ ساری

 

 منی گؤرجک آغلادی
 غم غصه‌دن دیغلادی

 

 اوره‌ییمی داغلادی
 تومانینا قیقلادی

 

 تومانی ده‌لیک - ده‌لیک
 قورباغا بؤلیک – بؤلیک

 

 قورباغانی حاقلادیم
(حسن بیگه) ساخلادیم

 

 حسن بیگین آتی وار
 باتمان یاریم .... وار

 

 آرپا وئر آت کیشنه‌سین
سوموگی آت ایت دیشله‌سین

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٦
تگ ها : خاطره ، شعر

داستان و حکایاتی که در هیچ کتابی مرقوم نیفتاده است!

 

اول جواب آن دوست عزیزم  رو بدم که فرموده اند: از شما بعید است غلط املائی تو نوشته هاتون دیده بشه!

من جواب ایشان را با یه خاطره کوتاه می دهم: زمانی در نمایشنامه «ذکر خیر»م غلط املائی بود و داده بودم آنرا مرحوم  استاد قبه زرین  می خواند!

یک غلط املائی واقعا آبرو بر درش پیدا شد و برگشت بطرف من و نگاه کرد چیزی نگفت. اما من واقعا حالم گرفت! دوباره بطرفم برگشت و گفت: ناراحت نشو، وقتی نویسنده در حال نوشتنه، اصلا به ظاهر الفاظ توجه نداره، من زمانی «است» را با طاء مألّف نوشته بودم! «اسط» شده بود!

غلط املائی، نمک نوشته استنیشخند

و ادامه این پست در باره این است که مردمان عموما در هر باره داستانها نسازند، اموراتشان نمی گذره!

باور کنید داستانهائی بر سرزبانهاست که بقول دوستی در دفتر هیچ خرد نویسنده ای یافت نمی شود!

همه آنها را نمی شود جمع آوری کرد، اما هست و بسیار هم هست! من به یکی دوتا اشاره می کنم.

مثلا در باره سعدی و دخترش داستانهای عجیبی در افواه عوام است: مثل در را حمام دیدن دختری را که رویش را گرفته بود و سعدی متلک گفت و بعد جواب کافی وافی از آن دختر شنید و وقتی به خانه آمد، ماجرا باز گفت و دخترش گفت: شناختی که بود؟!

گفت: نه!

دخترش گفت:آن دختر من بودم ! و سعدی هم شاید چند بار زد به پشت دخترش و گفت: الحق که دختر خودمی و  اینطوری بود که قضیه به خوبی و خوشی فیصله یافت.

و باز نقل می کنند که سعدی آدم فقیری بوده اما آوازه اش مرز های ایران را در نوردیده و رسیده بودبه ممالک دور دست و بالاخره به اقصی نقاط دنیا.یک نفر از اروپا می آید سعدی را ببیند. وارد شیراز می شود، می اید در خانه سعدی را می زند. دخترش می آید و اورا به داخل خانه دعوت می نماید.

سعدی نشسته بوده شاید گلستان را انشاد میکرده دوربرش پربوده از آت و آشغال.

اون اروپائی یکدفعه طبع شعرش گل می کند و همانجا عین سعدی بفصحاحت تام و تمام می سراید:

مردمان گویند سعدی پر کـس است

خانه سعدی پر از خار و خس است!(1)

نمی دانم شاید خود سعدی حواسش نبوده و یا طبعش یخ بسته بوده که فوری دخترش در حالیکه جارو بر کف حیاط می کشیده جوابش را می گذارد کف دستش:

مردمان رفتند ما هــــــــــم می رویم

از برای رفتگان این هم بـس است! (2)

یاباز نقل می کنند که یکبار سعدی از جائی عبور می کرده می بیند یک نفر دارد خشت می مالد و اشعار او را قاطی پاطی می خواند و آنهم با صدای نخراشید ش. نا راحت می شود و فوری می رود روی  خشت های تر و له می کند.

بدبخت خشت مال نا راحت می شود ولی سعدی و می گوید:چقدر نا راحت شدی؟!... شعرهای مرا تو له و لورده کنی من هم نا راحت می شم دیگه!

بعد می رسیم  به اینجا که گاهی مطالبی به بزگان  نسبت می دهیم و شروع به کوبیدنش می کنیم که شاید خوب متوجه نبوده ایم و فقط تفسیر نادرست ماست  ظاهر آن مطلب کریه کرده! در کتابفروشی سئوال کردم مثنوی دارد، با تندی گفت: نه آقا ندارم ... اصلا مثنوی نمی فروشم!

گفتم: چرا؟

گفت: او (مولوی) نعوذ بالله از کار امام حسین ایراد گرفته و گفته:

کور کورانه مـــــــــــرو در کربلا

تا نیفتی چون حسین اندر بلا!

گفت بروم نسخه نیکلسون را بگردم با کشف الابیات پیدا کنم!...

من برای این بیت توضیح دارم.این بیت در نهایت ایجاز است، «کربلا» در بیت اول کنایه از نا ملایمات تفسیر بشود و بعد،صرف نظر از معصوم بودن امام علیه السلام، و قبول کنیم که در کربلا امام حسین در بلا و فتنه واقع شد و هیچ نشانه ای نیست که نشان بدهد مولوی امام حسین را معصوم نمی دانسته، بلکه صرفا برای افراد معمولی ضمن یک بیتی که در آن از امام یادی کرده هشدار می دهد که باید دقت در امور داشته باشند....

در پایان، حرف بابای مرحومم یادم اومد که هرگاه در باره موضوعی میخواستیم اظهار نظر بکنیم، می گفت:

آدم جائی را که شاخش نمی رسه، نمی خاره(3)نیشخند

حالا ما هم شاید نمی بایست،برای بیت توضیح می نگاشتیم و دفاع می کردیم!

----

1- اورپائی

2- دختر سعدی

3-  مثل ترکی است:آدام بورنوزی یتیشمی ین یری قاشیماز 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/۱٤
تگ ها : شعر ، اخلاق ، نقد

من زینبم!

من زینبم!

من زینبــم فراغــته امــــکان تاپانــــــمادیم

دردیم چوخ اولدی دردیمه درمان تاپانمادیم

اولدوردولر حســینمی من باخدیم آغلادیم

کرب و بلا چولنده  مســـــــلمان تاپانمادیم

سالروز وفات عقیله بنی هاشم  زینب کبری سلام الله علیها بر شیعیان مخلص علی ابن ابیطالب تسلیت باد                       

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧
تگ ها : شعر

دستگیری فرما!

سالگرد ارتحا امام خمینی ره  تسلیت باد

دستگیری فرما!

   اى پیـــرطـــــــریق، دستگیرى فرما!     

طفلیم در این طـــــــــریق پیرى فرما

     فرسوده شدیم و ره به جایى نرسید      

یارا، تو درین راه امـــــــــیرى فــــرما!

ازدیوان اما خمینی

عکس سمت چپ: جوانی حضرت امام خمینی ره

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۳/۱۳
تگ ها : عکس ، شعر

من می خورم و تو می‌کنی بدمستی

من می خورم و تو می‌کنی بدمستی

هدایت یکی از کسانی است که در باره عمر خیام و و رباعیاتش کتاب نوشته وماجرائی را به خیام نسبت می دهند که در اوایل کتابش آورده و من تا جائی که بتوانم، آنرا بیاری حافظه ام تعریف می کنم. البته سعی می کنم همان چیزی باشد که خوانده ام، وگرنه بخاطر زلقاتش پیشا پیش عذر می طلبم:

گویند روزی خیام نشسته بود و داشت شراب می خورد و این میخواری خویش را به گردن جبر می انداخت و می گفت:

ناکرده گنه در این جهان کیســــــت بگو 

آن کس که گنه نکرد چون زیســــت بگو

من بد کــــــــــــنم و تو بد مکافات دهی

 پس فرق میان من و تو چــــــیست بگو

در این هنگام سیلی بصورت خیام زده شد و جامی که در دست داشت پرت شد و شکست!

و سرود که:

ابریق مــــــــــــی مرا شکستی،ربی

 بر من در عیش را ببســــــــتی،ربی

من می خورم و تو می‌کنی بدمستی

خاکم به دهن مگر که مــــستی،ربی

(بمناسبت زاد روز خیام)

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٩
تگ ها : جفنگ ، شعر ، عکس

همه جوجو یکی قوقو/ اعمال روز عید!

 

 

               شــب عید است و یار از من چغندر پخته میخواهد

خیالش می رسد من گنـــــج قارون زیر سر دارم!

 

باز بهار از راه رسید و باز بچه ها به صرافت افتادند جوجه بگیرند و بزرگ کنن تا  مرغ بشن و بعدش متوجهین که، مرغاتخم می کنند و تخمها اونقدر زیاده که میبرنش بازار و بعد کم کم آنقدر در تجارت تخم مرغ موفقند که عاقبت قصه اون مرد تکرار میشه که طبق پر از تخم مرغ رو گذاشته بود بر سرش و داشت می آمد که یک نفر در عالم خیال دست بر سینه برد و گفت: سلام علیکم 

و او هم در عالم واقع خم شد به سلام دهنده که فقط در ذهن او واقعیت داشت، سلام کند،  همه تخم مرغها از طبق ریخت ...

حالا قصه بچه ها هم از این قراره. هر سال با گرم شدن هوا، میرن جوجه دهاتی(!) و یا رنگی روز شهری میارن تو خونه به این امید که پرورششون بدن،  اما به سر نوشت ماهی های سرخ داخل تنگ مبتلا میشن که در ایام عید چند روزی مهمون اکثر خونه هااند.

یا صب می بینن یکی مرده و دیگری  هم سرش گیج میره ونمی تونه سرپا بایسته و شایدم یه گربه خوش بخت شب عیدی دلی از عزا در بیاره وبا کارش برای خودش دشمن تراشی کنه.در هر صورت دیشب نتونستیم از بس جیک جیکشون گوش خراش بود بخوابیم. و شب هم تلویزیون و مطالعه قراموشمون شد و مهمون ها هم سرشون گرم این تازه وارد ها بود، و حتی یک از مهمونهای دقیق با هیجان  و هیاهو گفت این کوچلو رو باش، چه خط چشمی هم داره!

راستش یکیش عین کسی بود که سرمه یچشم زده باشه دور چشماش قشنگ خط سیاه طبیعی داشت و جیک جیکهاش گوش فلک را کر می کرد.

 

همه جوجو،  یکی قوقو!

یه ماجرائی میگم شاید شما باور نکنین، خانم می گفت: در همسایگی ما زنی بود که مرغ و خروس زیاد تو خونه داشت و تخم مرغها رو نگهمیداشت و وقتی تعدادشون ده بیست تا می شد، و می خواست زیر مرغ برای جوجه در آوردن  قرار بده خودش قشنگ بزک می کرد و سر مه بچشم می زد و (چالما) (١) می بست، وقتی جوجه ها از تخمها بیرون می آمدند، همشون چالما به سر و سرمه زده بیرون می آمدند!

می گفت: به دخترش هم گفته بود در حین گذاشت تخم مرغا به زیر مرغ اگر بوگوید: همه جوجو یکی قوقو، همه مرغ و فقط یکی خروس میشه، اما دختره از روی سهل انگاری و شوخی بر عکس گفته بود، همشون غیر از یه دونه خروس در اومدند!

توضیح بک واژه:

*********

١- چالما: ترکی است. شلمه. شمله.  

چالما زدن یا بستن: سابقا اکثرزنان روستاهای آذر بایجان  شالی مخصوصی  بعنوان رو سری می پوشیدند که گوشه های آن را برای راحتی در حین کار و یا به جهات دیگر از دو طرف به دور سر می پیچیدند. از فرهنگ واژگان خودم نیشخند

 

اما حیفه اعمال روز عید رو در ادامه ننویسم. ما هر کاری بکنیم ، بالاخره باید ببینیم شرع مقدس چه دستوری داره! علی علیه السلام فرمودند: هر روزی که در آن معصیت خدا نشود، عید است!

اعمال عید نوروز

 حضرت صادق علیه السلام به مُعَلَّى بن خنیس فرموده که چون روز نوروز شود غسل کن و پاکیزه ترین جامه هاى خود رابپوش و به بهترین بوهاى خوش خود را خوشبو گردان و در آن روز روزه بدار پس چون از نماز پیشین و پسین و نافله هاى آن فارغ شوى چهار رکعت نماز بگذار یعنى هر دو رکعت به یک سلام و در رکعت اوّل بعد از حمد ده مرتبه سوره اِنّا اَنْزَلْناهُ بخوان و در رکعت دوّم بعد از حمد ده مرتبه سوره قُلْ یا اَیُّها الْکافِروُنَ و در رکعت سیّم بعد از حمد ده مرتبه سوره قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ و در رکعت چهارم بعد از حمد ده مرتبه قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ و قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ بخوان و بعد از نماز به سجده شکر برو و این دعا را بخوان :

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ الاْوْصِیآءِالْمَرْضِیِّینَ وَعَلى جَمِیعِ اَنْبِیآئِکَ وَرُسُلِکَ بِاَفْضَلِ صَلَواتِکَ وَبارِکْ عَلَیْهِمْ بِاَفْضَلِ بَرَکاتِکَ وَصَلِّ عَلى اَرْواحِهِمْ وَاَجْسادِهِمْ اللهم بارِکْ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَبارِکْ لَنا فى یَوْمِنا هذَا الَّذى فَضَّلْتَهُ وَکَرَّمْتَهُ وَشَرَّفْتَهُ وَعَظَّمْتَ خَطَرَهُ اَللّهُمَّ بارِکْ لى فیما اَنْعَمْتَ بِهِ عَلَىَّ حَتّى لا اَشْکُرَ اَحَداً غَیْرَکَ وَوَسِّعْ عَلَىَّ فى رِزْقِى یا ذَا الْجَلالِ والاکرام اَللّهُمَّ ما غابَ عَنّى فَلا یَغیبَنَّ عَنّى عَوْنُکَ وَحِفْظُکَ وَما فَقَدْتُ مِنْ شَىْءٍ فَلا تُفْقِدْنِى عَوْنَکَ عَلَیْهِ حَتّى لا اَتَکَلَّفَ ما لااَحْتاجُ اِلَیْهِ یا ذَا الْجَلالِ وَالاِْکْرامِ

خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد آن اوصیاء پسندیده و بر همه پیمبران و رسولانت به بهترین درودها و برکت ده بر ایشان به بهترین برکتهایت و درود فرست بر  ارواح و اجسادشان خدایابرکت ده بر محمد و آل محمد و برکت ده به ما در این روز که آن را برترى داده و گرامیش کرده و شرافتش دادى و مقامش را بزرگ کردى خدایا برکت ده به من در آنچه به من تفضل کرده اى بدانسان که هیچکس را جز تو سپاس نگذارم و روزیم را وسیع گردان اى صاحب جلالت بزرگوارى خدایا هر چه از من پنهان شده مبادا کمک و نگهدارى تو از من پنهان شود و هر چه را گم کرده ام مبادا یارى خویش را بر آن از من گم کنى تا خود را به زحمت نیندازم درباره  آنچه را بدان نیازمند نیستم اى صاحب جلالت و بزرگوارى چون چنین کنى گناهان پنجاه ساله تو آمرزیده شود و بسیار بگو یا ذَا الْجَلالِ والاِْکْرامِ

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
تگ ها : عکس ، اخلاق ، شعر ، حدیث

عرض تبریک

میلاد نبی اکرم بهانه خلقت و قرآن ناطق، امام صادق(ع)بر شما تبریک وتهنیت باد
امشب سخن ازجان جــــــــهان بایدگفت 
 توصیف رسول(ص) انس و جان باید گفت
در  شـــــــــــــام  ولادت دو  قــطب عالم
 تبریک به  صــاحب الزمان (عج) باید گفت . . .
(کامنت سارا خانم. ممنون از ایشان/ هدیه به همه دوستان!)
( گل
  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱
تگ ها : شعر

نسگل او چرچیه قالسین کی جواهر ندی قانمر

نسگل او چرچیه قالسین کی جواهر ندی قانمر

                                  ( شهریار)

شاه داغیم 

 چال پاپاغیم

 ائل دایاغیم

شانلی سهندیم،

باشی طوفانلی سهندیم.

باشدا حیدر بابا تک قارلا – قیروولا قاریشیب سان،

سون ایپک تئلی بولود لار لا افقده ساریشب سان،

ساواشار کن باریشیب سان.

گویدن الهام آلالی سرری سماواته دئیه رسن،

هله آغ کورکی بورون یازدا یاشیل دون دا گیئه رسن،

قورادان حالوا یئیه رسن.

دوشلرونده صونا لار تک سینه سی تک شوخ ممه لرده،

نه شیرین چشمه لرین وار ،

او یاشیل تئللری ،یئل هورمه ده آینالی سحرده،

عشوه لی ائشمه لرین وار .

قوی یاغیش یاغسا دا یاغسین،

سئل اولوب آخسادا آخسین،

یانلاروندا دره لر وار.

.......

..........

قیشدا کهلیک هوسی له چوله قاچدیقدا جوانلار.

قاردا قاققیلدا یاراق نازلی قلمقاشلارین اولسون.

.........

...........

آد آلیب سندن او شاعر کی ، سن اوندان آد آلارسان،

اونا هر داد وئره سن ،یوز او مقابل داد آلار سان.

تاریدان هر زاد آلارسان

باش اوجالدیقدا دماوند داغیندان باج آلارسان،

شئر الیندن تاج آلارسان

.......

......

 

نسگل او چرچیه قالسین کی جواهر ندی قانمر!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢۸
تگ ها : شعر

مممثل تتتو

مممثل تتتو

 

مممن هم گگگنگم مممثل تتتو

تتتو هم گگگنگی مممثل مممن

راستش در ابتدای این پست چرا این بیت مثل قاشق نشسته خودش رو انداخت وسط نمی دونم، فقط این رو می دونم که امشب باید بنویسم . هم به خودم قول دادم و هم به آقا (جیم) و هم به خاطر  اینکه برخی خوانندگان وبم که اخیرا خیلی زدن تو ذوقم! یادتونه که نوشتن برا من که: فلانی مثل اینکه دیگه چیزی برا نوشتن نداری و در دکانت رو تخته کن!

راستش خودم هم گاهی به سرم می زنه  نه تنها درش رو تخته کنم، حتی میخوام بزنم و بهم بریزم، در این یک کار ید طولا دارم.نیشخند

-مدرک...!

-دیشب یه مشت زدم به کیس به این خاطر که از سرعت اینتر کم شده بود. خاموش شد. یکدفعه بخودم اومدم و گفتم: بفرما این هم نتیجه خروج از طبع!!!

خوب ... کجا بودیم؟ ... گفتم امشب میخوام بنویسم. این رو بارها گفته ام که من یک بار می نویسم و بعد بدون اینکه باز نویسی کنم رها می کنم در دل دنیای مجازی و بعد میشینم  یکی از خوانندگان وبم میشم عین یکی از شما و بعد اشکالات و اغلاطتش رو رفع می کنم.

دیشب گفتم ابی زنگ گوشی رو بزار به شش صبح. دقیقا سر ساعت  زنگ زد و پریدم بخاطر اینکه دیگرون اذیت نشن فوری صداش رو قطع کردم و دوباره برگشتم تو رختخواب و قصدم این بود که چند دقیقه دیگر بخوابم و بعد پاشم و نماز بخونم. اما یادم اومد یکی از چیزائی که کمش زیاده همین خوابه. و بعد یاد بیتی از حافظ افتادم که میگه:

 بیدار شو ای دیده که ایمــــــــــن نتوان بود

زین سیل دمادم که در این منزل خواب است.

من که مصداق این بیت نبودم:

چند شبها خواب را گشتی اسیر

 یک شبی بیدار شو دولت بــگیر!

چرا فضیلت اول وقت رو از دست می دادم؟؟؟!!! پس تکلیف روشن بود. بعد از نماز باز به رختخواب برگشتم.

نمی دانم بعد چند دقیقه خوابم ربود اما یه خواب دیدم طولانی!...

...یکی از دوستان قدیم که حالا مهرش از دل ما کنده شده بخاطر برخی رفتاراش و دیگه ازش بریده ام، آمد به خواب ما. البته او نیومد، بلکه ما رفتیم در عالم خواب و رویا دیدیم عجب برو بیائی پیدا کرده و یه دفتر داره این هوا! و دفترش کارش مفروشه و رختخواب هم کوشه ای هست. ... حتی دست به ماوس کامپیوترش بردم و یه چیزی سیو کرد. بهش اعتراض کردم  چرا دفترش مثل یه اتاقه؟! ...

خب.. بالاخره باید از خواب بیدار می شدیم، می رفتیم بیرون و قاطی سیل جمعیت  میشدیم و مرگ بر آمریکا و اسرائیل می گفتیم. آما  سگرمه های هوا تو هم بود! ابی میخواست بره بیرو. در رو باز کرد و گفت: داره برف میاد! خیلی طول کشید  نون آورد تا صبحانه بخوریم!

 

هوا واقعا سرد بود و دونه های ریز برف داشت معلق زنان می اومد پائین!  در جان اقا ماشین رو پارک کردم و رفتم در چهار راه هفت تیر واز آنجا مثل دیگران راه افتادم بطرف مرکزشهر.

با چند تا از اشنا ها سلام علیک کردم و به قصاب و عطار لبخند زدم و بالاخره تکیه دادم به دیوار فرمانداری که بعد شد شهرداری سابق!

 در جایگاه یکی داشت شعار می داد و بچه هائی که تو دستشون پرچم و باد کنک بود جواب می دادند و آنهم با چه شور و حالی! باور کنین صداشون از پائین می رسید به گوش میکروفونی که در دست اون آقائی بود که در جایگاه بود و بعد از  شیپوری بلندگوهائی که به دارو درخت تعبیه کرده بودند، پخش می شد...تشویقتشویقهورا

...یکی هم بود در میان جمعیت که کلاه شاپو گذاشته بود بر سرش. همونکه خودش رو یکجائی بعنوان سفیر آذر بایجان در اذربایجان شرقی معرفی کرده بود به لهجه اونوری ها و این حرکتش باعث شده بود اون رو ببرن در صدر مجلس بنشوننش و من از وقتی که از میان جمعیت پا شده بود و رفته بود وسط سن و چسبیده بود یقه یکی از هنر پیشه ها و با داد و فریاد ازش طلبشس رو خواسته بود، می شناختم! البته بعد فهمیدم اون روز او هم یک بازیگر قدریه و بعد کم کم فهمیدم نه بابا ایشون یکی از نخبه هاست و افتخارات شهر!!از خود راضی

سلام کرد و لبخند زد و من رفتم پیش. دست دادیم و اگه یادم باشه همدیگه رو ماچ هم کردیم. ماچ

 فــــــلان ابن فلان

در میان هیا هو و شعار ها راه افتادیم دور میدان بگردیم و گپی بزنیم و بعد گوش کنیم به قطع نامه...

 

گفت: میخوای یه جیزی بخوریم؟

-        نه!... امروز دیر صبجانه خرددم.

-        ولی من نه شام خورده ام نه صبحانه...

چند قدم ساندویچی رو رد کرده بودیم. تا گفت نه شام خورده ونه صبحانه، عقب گرد کردم و برگشتیم و رفتیم تو ساندویچی و دوتا مغز سفارش داد ولی من قسم خوردم میل ندارم ولی ایشون گفتنند خودش ترتیب هردو رو میده!

در بالکن ساندویچی او مشغول خوردن بود و من لذت می بردم از اینکه یکی داشت با ولع غذا میخوره!

دومی رو نصف کرد و من واقعا میل نداشتم و گذاشتم تو جیبم که بالاخره قسمت ابی شد. وقتی ابی داشت اون نصفه رو می لنبوند یاد این بیت مولانا افتادم:

بر سر هر لقمه نوشته است عیان

لفلان ابن فـــــــــــــــلان ابن فلان.

 

 مصائب برا اینه که آدم بپزه نه اینکه بسوزه

همین طور که ساندویچ را نوش جان می کرد گفت که به نوشتن رو اورده. بعد یکی از قصه هاش رو تعریف کرد و گفت : یکی از دوستاش باباش مرده بود و هیچ کاری نمی کرد: نه در عروسی می رفت و نه به دیدن  دوستان  و آشنا ها می رغبت نشون می داد.

گفت: مادرش بهم گفت فلانی این داره از بین میره کمکش کن!

در حالیکه در نوشابه رو باز می کردگفت: اون رو بردم گردش. کمی گوشت هم گرفتیم و چند تا سیخ برداشته بودیم و رفتیم در (یام) گوشه دنجی گیر آوردیم و نشستیم زیر سایه. وقتی گشنمون شد من بساط اجاق رو برپا کردم و گوشت رو تکه کردم و برای هر کدوم دوتا سیخ کباب می خواستم درست کنم. برای اینکه بهش حالی کنم که مصائب پیام داره، سیخ های خودم رو رو آتش پشت رو می کردم ولی سیخهای اون را گذاشتم همون طور رو آتش بمونه که در نتیجه یه ور کباب می سوخت و طرف دیگه نپخته می موند!

وقتی کباب ها رو آوردم، یک نگاهی به کباب من کرد و یه نگاهی نیز به مال خود انداخت و و مثل سپند روی اتش پرید و جهید و داد زد: فلان فلان شده، چرا مال خودت رو خوب پختی و مال من اینجوریه؟!!

همانجا بود که آن کلمه قصار تاریخی از ما صادر شد:

- ها!... یادت باشه مشکلات و آلام و مصائب برا اینه که آدم بپزه نه اینکه بسوزه!!!  مرگ بابات باید تو رو سر عقل بیاره نه اینکه بشینی یه گوشه و هیچ کاری نکنی و همش غصه بخوری!

....

فعلا بهتره آرتیسته از پرتگاه آویزون بمونه

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱۱/٢٢
تگ ها : شعر ، خاطره ، عکس

من بس کردم

 من بس کردم 

روستایی بچه‌ای هست درون بازار     

  دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار

که از او محتسب و مهتر بازار بدرد       

 در فغانند از او از فقعی تا عطار

چون بگویند چرا می‌کنی این ویرانی   

دست کوته کن و دم درکش و شرمی می‌دار

او دو صد عهد کند گوید من بس کردم 

توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار

بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدم

  که مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار

ادامه مطلب   
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱۳
تگ ها : شعر

لب تنور و شب سمور

گفت: فلانی به جاده خاکی زدی بس کن!!!

                                    -باشه من بس میکنمنیشخند

لب تنور و شب سمور

سلام علیکم حالتون چطوره خوبین ؟ خوشین ! خدا رو شکر . منهم بد نیستم ! والله روزگاره دیگه مبگذره! قصه لب تنور و شب سموره. شنیدین اون یار شراب خورده بود...:

 

شنیده ایم که محـــــــــــــمود غزنوی یک شب

 

شراب خورد و شبش جمله در ســمور گذشت

 

گدای گوشه نشــــــــــــــینی لب تنوری خفت

 

لب تنور بر آن بینوای عـــــــــــــــــــــور گذشت

 

علی الصباح یکی نــــــــــعره زد که ای محمود

 

«  شب سمور» گذشت و« لب تنور » گذشت .

 

این قصه خیلیاست! احتمالا قصه تو هم هست ولی باور کن« این نیز بگذرد!» این جمله هم حکایتی داره و می دونیم. اگرم نمی دونین، میگن یکی گفت: چکار کنم با اینهمه ناراحتی و... ؟! و یک نفر رو نگین انگشریش این جمله را حک کرد. گاهی این جمله رو که خیلی هم معنی داره پشت ماشینها می نویسن. خوب، این نیز بگذرد!!!

پیش از من و تو لیل نهاری (هم) بوده است!...

حالا میریم سراغ اصل مطلب. امشب میخوام دیگه منفی بافی رو بزارم کنار و مثل سابق بنویسم! البته با یه مقدمه دیگه: اون کی بود که گناهکارا رو دعا می کرد؟ یکی هم بود که می گفت ادب از بی ادبا آموخته! منم میخوام خواهش کنم شما هم همگام و همکلام با من حقیر دست به دعا برداریم و هر چه بی ادبه و تهمتزن و افترا بند رو باهم دعا کنیم!

آخه اینا آدم رو مدیون خودشون می کنن! من آنقدر از این جور آدما خوشم میاد ای کاش شما هم مثل من دنبال آدمائی که سؤ ظن دارن و تهمت  افترا می بندن برین اینا خیرشون خیلی از آدمائیه که خوب و نازنینن. آدمای نازنین به آدم ضربه میزنن!

ولی آدمهای تهمت زن و غیبت کن خیلی نازن. خدا امثالشون رو زیاد کنه! آخه اینا باعث میشن آدم حواسش جمع بشه و دست از پا خطا نکنه.

توضیح واضحات: اگه یکی مستقیم بیاد و شما رو موعظه کنه، بهتون بر میخوره، ولی اونی که پشت سر شما غیبت شما رو میگه و قربونش برم سخن چینه همون که هیز هیزم کش بد بخت شما رو باخبر میکنه، عوض اینکه بدتون بیاد(البته ممکنه بد بیراه بهش بگین و تصمیم بگیرین هرجا گیرش آوردین ...) اما شما با اینکه ناراحتین،  دست و پاتون رو جمع می کنین. مواظبین  ابدا  اون عمل خلاف ازنظر عرف  مجازاز نظر  شرع رو دیگه انجام ندین، با اینکه انجام نداین!

شما دزدی نکردین ولی یکی بهتون تهمت دزدی زده شما ناراحت میشین و اگر یک زمانی میخواستین از روی خودمانی بودن به یک چیزی دست بزنین دیگه نمی زنین.

مثلا پشت سر شما صفحه میذارن که دوتا زن  صیغه ای دیگه غیر از زن  اولتون دارین، با اینکه اصلا وجود نداشته مثل اون آقا مبهوت میشین بهتتون میبره اینجوری میشین. تعجب   دیگه دور بر اونی که دومی تحریمش کرد نمی پلکین.(فافهم) ....

در این باره گفتنی خیلیه ولی من بس می کنم. خلاصه  در این شب جمعه ای خدا پدر و مادر هرچه ادم تهمت زن وغیبت گووه بیامزه و ما را از شر دوستان موقر و خوب ناز در امان بداره بهمان علتی که فوقا گفتم. پسسسسسسسسسس بر گور بابای  هرچه ادم غیبت کن و افترا بند ه ....نیشخند

 

حالا این حدیثم بخونین که خیلی به آنچه ما در بالا گفتیم نزدیکه:

 

وَ قَالَ ع لَا یَنْفَکُّ الْمُؤْمِنُ مِنْ خِصَالٍ أَرْبَعٍ مِنْ جَارٍ یُؤْذِیهِ وَ شَیْطَانٍ یُغْوِیهِ وَ مُنَافِقٍ یَقْفُو أَثَرَهُ وَ مُؤْمِنٍ یَحْسُدُهُ قَالَ سَمَاعَةُ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ مُؤْمِنٌ یَحْسُدُهُ قَالَ یَا سَمَاعَةُ أَمَا إِنَّهُ أ شهدهم أَشَدُّهُمْ عَلَیْهِ قُلْتُ وَ کَیْفَ ذَلِکَ قَالَ لِأَنَّهُ یَقُولُ الْقَوْلَ فِیهِ فَیُصَدِّقُ عَلَیْهِ

امام صادق علیه السّلام فرمود: مؤمن از چهار خصلت جدا نیست ، از همسایه اى که او را اذیّت کند، و شیطانى که او را گمراه سازد، و منافقى که دائما به دنبال او باشد، و مؤمنى که بر او رشک ورزد. سماعه مى گوید: به امام عرض کردم : فدایت شوم ! مؤمنى که به او حسادت مى کند؟ فرمود: اى سماعه ! این مؤمن حسود از همه براى او سخت تر است ، گفتم :چگونه چنین است ؟ فرمود: در باره او بد مى گوید و مردم باور مى کنند.

 

 

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
تگ ها : جفنگ ، شعر ، نقد ، حدیث

هزل تعلیم است

 

راستش این روز ها دوستان در وبلاگهای خودشان خیلی به مسائل دختر و پسر گیر داده اند و اینکه ازدواج خوبست و یا بد ...

به این تصویر خوب نگاه کنید! طراحش از دست زنش ذله شده بوده که این طرح رو کشیده و گذاشته تو وبش تا من و شما ببینیم و عبرت بگیریم و نریم دنبال زن گرفتن و ازدواج !!

حالا یکدفعه یاد داستان منظومی افتادم نمی دانم ، احتمالا دخترا بدشون بیاد و ما رو ببندند به رگبار ولی هرچه بادا باد همیشه جدی نوشتیم و این بار هزل می گوئیم که گفته اند (البته مولانا گفته):

 

            هزل تعلیم است آن را جد شنو          

   تو مشو بر ظاهر هزلش گرو

 

            هر جدی هزلست پیش هازلان        

    هزل ها جد است پیش عاقلان!

 

خب مام این داستان منظوم رو در باره شوهر و اینکه دختر ها .... اصلا بخونین و خودتون قضاوت کنین:

 

 

 

گفت مادر دهنم آب افتاد

 

دختری کرد سئوال از مادر

 

که چه طعم و مزه دارد شوهر

 

این سخن تا بشنید از ذختر

 

اندکی کرد تامل مادر

 

گفت با خود که بدین لعبت مست

 

گر بگویم مزه اش شیرین است

 

با غم شوی روانش کاهد

 

یا بلا فاصله شوهر خواهد

 

ور بگویم مزه آن تلخ است

 

تا ابد می کشد از شوهر دست

 

لاجم گفت بدو ای زیبا

 

ترش باشد مزه شوهر ها

 

دخترک در تب و در تاب افتاب

 

گفت مادر دهنم آب افتاد

 

 قهقهه

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
تگ ها : شعر ، طنز

 

مولانا در داستان نصوح

کاشکی مادر نزادی مـــرمرا

یا مرا شیری بخوردی در چرا

ایخدا آن کن که از تو میسزد

که زهر ســـوراخ مارم میگزد

وقت تنگ آمد مرا و یک نفس

پادشاهی کـن مرا فریاد رس

توبه ام بپـــــــذیر این بار دگر

تا به بندم بهر توبه صــد کمر.

نظامی در خمسه:

مرا خود کاشکی مادر نزادی

وگر زادی بخورد سگ بدادی

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
تگ ها : شعر

شیر مردا

شیرمردا تو چه ترسی ز ســـــــگ لاغرشان                            

 برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر ســـرشان

 

چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ                           

 همـــــــــــه دیوند که ابلیس بود مهترشان

 

همه قلــــبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ                              

هین چرا غره شدستـــی تو به سیم و زرشان.[1]



[1] -غزلیات شمس

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٦
تگ ها : شعر

یعنی چه؟ !!!!!!!!!!!

راستش به وبت سر زدم و می خواستم پاسخ نظرم را بخوانم که دیدم هیچ کدام فعال نیست و ناراحت شدم و مدام تکرار می کردم یعنی چه... یعنی چه.... یعنی چه!؟؟؟؟

ویاد شعر حافظ افتادم که زبان حال من بود نیشخند

یعنی چه!!!!!

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟

مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه؟

شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای

قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه؟

نه سر زلف خود اول تو  به دستم دادی

بازم از پای درانداخته ای یعنی چه؟

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان

از میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه؟

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول

عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه؟

حافظا! در دل تنگت چو فرو آمد یار

خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه؟

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٢۳
تگ ها : شعر

عذاب الیم

عذاب الیم!

نشود مرغ چمن همــــــــــنفس زاغ و زغن

روح را صحبت ناجنــــــس عذابیســت الیم.          شهریار

 

که حرامست می آنجا که نه یار است ندیم

روح را صحبت نا جنـــس  عذابیســــت الیم.   گویا حافظ

همین چند دقیقه پیش رسیدم . اگر اتفاقات امروز را که کمی در خودم حوصله احساس می کنم، ننویسم ممکنه بعدا حالش را نداشته باشم و یا اینکه  وقت نکنم بنویسم...

باز جلسه ماهانه بود  طبق معمول شرکت کردیم...

 

یک بار در باره مصاحبان خوب و دوستان باب و ناباب صحبت می کردم،  مطلبی را که چند وقت پیش خوانده بودم و بکل از یادبرده بودم، دوباره یادم آمد و بعد خودم متعجب بودم این قضیه توجیه اش چه جوریه؟ من اون مطلب رو کی و کجا خوانده بودم و چرا موقعی که میخواستم در باره اش فکر کنم و بعد صحبت کنم یادم نیامد و درست زمانی که  اصلا فکرش را نمی کردم یادم آمد. خیلی هم بموقع و بجا یادم آمد. مطلب این بود:

گفتم که، داشتم در باره دوستان باب و ناباب و همنشینان صالح وغیره سخنرانی می کردم تا رسیدم به اینجا که روزی حضرت سلیمان  وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقالَ ما لِیَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ کانَ مِنَ الْغائِبِینَ (۲۰) لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطانٍ مُبین، حضرت سلیمان در میان پرندگان هدهد را ندید.

حضرت سلیمان از انس و جن فرمانبردارانی داشت و این را همه می دانند و قران از این موضوع خبر داده است. می گویند وقتی پرندگان می آمدند محضر حضرت سلیمان آنقدر منظم بودند که جای هرکدام مشخص و معین بود و اگر یکی از آن نها بعللی غائب بود فوری معلوم می کرد! آنروز هدهد نبود، بآن نشان که از محلی که باید می بود، پرتو آفتاب می تابید و معلوم می کرد که نیست! بهمین خاطر سلیمان گفت: یا باید عذر بیاورد که چرا نیست و یا او را سر می برم و یا اینکه او را بعذاب درد ناک معذب می کنم!

حالا نکته اینحاست که مفسرین نوشته اند عذاب الیم این بود که، او را با غیر هم جنسش در یکجا محبوس می کنم!

باری گاهی با افرادی ظاهر الصلاح و حتی با کسانی که در میان مردم از وجه برخورداند نیز وقتی ادم مصاحبت می کند احساس می کند که در تنگنا قرار دارد و خدا خدا می کند هرچه زودتر از آن وضعیت و موقعیت خلاصی بیابد.

بگذریم...

در جلسه شرکت کردم.  حرفای جالبی زده شد. مثلا یکی می گفت باید روحیه مخاطبین را شناخت و بعد روح آنها را با خداوند مرتبط کرد و برخی مثل من قائل بودند که هرجا موفقیت حاصل نیست باید برگردیم و در خودمان مطالعه داشته باشیم و برخی دیگر می گفتند باید مطالعه باشد و خلاصه هرکی هرچی تو چنته داشت روکرد و.

اهم صحبت ها اینها بودند: تحمل، بیان مطالب با شیوه نو و، ...

من نظرم این بود که هرکس دید در جائی نشانه و علائمی نمایان است که موفق نمی شود، باید کنار بکشد، عقب نشینی نوعی تاکتیک است و من خودم در جا هائی که دیدم و توفیق حاصل نمی شود کنار رفتم.

و اما در باره تحمل ایذا و نا راحتی ها: من یکبار می دانید با حاج آقا مطالبی بین ما رد و بدل شد و من در آن مورد زیاده روی کردم و بعدا منتظر بودم ایشان تلافی کنند و یا اینکه دیگر با من آنطور که باید گرم نگیرند ولی من بعدا دیدم ایشان اصلا کینه ای نیستند و اصلا قصه را فراموش کرده اند، حالا هیچ مشکلی در بین نیشت  من از ارادت مندانم و اگر ایشان عفو نمی کردند حالا  این طور نبود!...

No thumbnail found for this image.No thumbnail found for this image.No thumbnail found for this image.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٠
تگ ها : شعر ، عکس ، اخلاق

چونی دیگر!

چونی دیگر!

چون عقل زفهرست جهان بیرونی

چون روح زمشروح صفت افزونی

بنده زمیان جان تو را می پرسا

چون بودی دی و دوش و اکنون چونی؟

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧
تگ ها : شعر

چونی؟!

چونی؟

ای نور دل و دیده و جــــانم چونی؟

وی آرزوی هر دو جهـــــانم چونی؟

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چــــــــونی

****

پیوسته نیاز جــــان تو را می گویم

حقا که نه از روی ریا مــــــی گوبم

ای جان مــــن و دل من و دیده من

چونی و چگونه ای ؟ دعا می گویم

***

ای گل! میان بستان چونی؟

بی ناله این هزار دستان چونی؟

بی ما که جهان برای ما خواسته ای

ای دیده چه میکنی و ای جان چونی؟

***

ای لعبت هردو روشنائی چومی؟

وی همدم راه آشنائی چونی؟

تا از برم ای دوست جدائی چونی؟

ای جان جهان من کجائی چونی؟

***

ای مهر نما و کینه گستر چونی؟

ای روح نواز عشق پرور چونی

جانم زمیان جان ترا می پرسد!

چونی و چگونه ای و دیگر چونی؟

***

ای مطرب خوشنوای دلبر چونی؟

وی گلرخ رعنای سمنبر چونی؟

ای سوخته از روی چو ماهت خورشید

از زحمت دوسینه ی چاکر چونی؟

***

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٦
تگ ها : شعر

یوزون گولور

یوزون گلور آمّا

گوزلرین

اوزون

اوزاق

درین

غمله تانش

اوزون گلور آما

گوزلرین

گویا حیران

یوخسا دردین آیریلار دردینه تای؟

یا آیریلار دریندن پای

گوزلرینه؟

...بئله دیر!

آنلیرام

دوداقلاریندا گولوش

آما گوزلرینده درین غملر

گزلین

گزلین

گزلین

یوزون گولور ....

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٦/٢٧
تگ ها : شعر

امروز چنانم که......

تقدیم به تو       

امروز مرا یار بـــــــــدان حال ز ســـــــر برد
با یار چنــــــــــانم که خود از یار نــــــدانم
دی باده مرا بـــــــرد ز مســـتی به در یار
امروز چه چاره کـــــه در از دار نــــــــدانم
از خوف و رجا پار دو پــــــر داشت دل من
امروز چنان شـــــــد که پـــــر از پار ندانم
از چهره زار چــــــو زرم بود شکــــــــــایت
رستم ز شکایـــــت چو زر از زار نــــــدانم
از کار جهان کور بود مـــــردم عاشــــــــق
اما نه چو من خـــود که کر از کار نــدانم
جولاهه تردامـــن ما تار بـــــــــــــــــــدرید
می گفت ز مســـــتی که تر از تار ندانم
چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیـــست
اسرار همـــــــــی گویم و اســــرار ندانم
مانند ترازو و گـــــــــــــزم من که به بازار
بازار همی ســـــــــــــــــازم و بازار ندانم
در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر
طومار نویســـــــــــم من و طومار ندانم

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٦/٢٧
تگ ها : شعر ، عکس

به کــــــــــــــس بد نکنیم

عید فطر بر  همه مسلمانان مبارک باد

به کــــــــــــــس بد نکنیم 

روزه یک سو شد و عــــید آمد و دل‌ها برخاســت 

 می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواســت 

نوبه زهدفروشــــان گران جان بـــــــــــــــگذشـت 

 وقت رندی و طرب کـــــــــــــردن رندان پیداسـت 

چه ملامت بود آن را که چــــــــــــــنین باده خـورد

 این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست 

باده نوشـــــی که در او روی و ریایی نبــــــــــــود 

 بهتر از زهدفروشـــــــی که در او روی و ریاسآآت 

ما نه رندان ریاییــــم و حریفـــــــــــــــــــــان نفاق 

 آن که او عالم سرّ است بدین حال گــــــــواست 

فرض ایزد بگذاریم و به کــــــــــــــــــس بد نکنیم 

 وان چه گویند روا نیســــــــــت نگویــــیم رواست 

چه شود گر من و تو چـــــــــند قـــدح باده خوریم

  باده از خون رزان است نه از خون شـــــــماست 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/۱۸
تگ ها : عکس ، شعر ، اخلاق

خونی که خورد در همه عمر

خونی که خورد در همه عمر

وصال شیرازی متوفّی سال 1262 هـ. ق در شیراز از بزرگان شعرا و ادبا و عرفای عصر فتحعلی شاه قاجار، علاوه بر مراتب علمی، به تمام خطوط هفت گانه (نسخ، نستعلیق، ثلث، رقایم، ریحان، تعلیق، و شکسته) مهارتی به سزا داشته و کتابهای فراوانی نیز با خطوط مختلف نگاشته است. از جمله، این که 67 قرآن به خط زیبای خود نوشته است. بر اثر نوشتن زیاد، چشمش آب می‏آورد و به پزشک مراجعه می‏کند، دکتر می‏گوید:« من چشمت را درمان می‏کنم، به شرطی که دیگر نخوانی و خط ننویسی.»

 پس از معالجه و بهبودی چشم، دوباره شروع به خواندن و نوشتن می‏کند تا این که به کلّی نابینا می‏شود. سرانجام با حالت اضطرار متوسل خاندان عصمت و طهارت می‏شود.

شبی در عالم رؤیا پیغمبر اکرم(ص) را در خواب می‏بیند، حضرت به او می‏فرماید:« چرا در مصائب حسین (و حسن) مرثیه نمی‏گویی تا خدای متعال چشمانت را شفاء دهد.؟»

 در همان حال حضرت فاطمه زهرا (س) حاضر گردیده می‏فرماید:« وصال! اگر شعر مصیبت گفتی، اوّل از حسنم شروع کن؛ زیرا او خیلی مظلوم است.»

صبح آن روز وصال شروع کرد در خانه قدم زدن و دست به دیوار گرفتن و این شعر را سرودن:

از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد

آن طشت را ز خون جـــــــگر باغ لاله کرد

نیمه دوّم شعر را که گفت، ناگهان چشمانش روشن و بینا شد. آن گاه اضافه کرد:

خونی که خورد در همه عمر، از گلو بریخت

دل را تهی ز خون دل چــــــــــند ساله کرد

زیـنـب کـشیـــد معـجـر و آه از جگر کشید

کلثـــــــــــوم زد به سینه و از درد ناله کرد

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳
تگ ها : شعر ، مقاله

خلا شکم و شوربای کلم!

خلاء شکم و شوربای کلم!

بعضی دوستان میگن چرا شعر های سخنت میذاری، خودت که خوب می نویسی و غیره و ذلک. در جواب آن دوستان میگم: لطف دارین! تشویقم می کنین اما دوستان دیگر هم در باره شعرهائی که پیشکششان می کنم می نوازندم! می تونید به کامنتهای پستهای قبلم سر بزنین... باور میکنین؟ خب پس خودتون رو به زحمت ناندازین!

شعر زیر ظاهرش سخته، و مال مولویه از دیوان شمس نوشتم، بهتره بگم در دیوان شمس که  اخیرا نمی بندم و همیشه پیش روم بازه تا اگه مختصر وقتی گیرم آمد قصد دارم تا آخر مرورش کنم، دیدم. چون وقت نداشتم از روش بنویسم و بعد تایپ کنم آمد و سرچ کردم وکپی برداشتم و حالا تقدیم شما می کنم ! اکثر ابیاتش روشنه. اما بعضیاش والله نمی دونم حقیقتا فهمیدم و این عیب نیست. مثلا در بیت اول و دوم میگه : 

زهی حلاوت پنهان در این خلای شــکم

 مثال چنگ بود آدمی نه بـیـش و نه کم

چنانک گر شــــــــکم چنگ پر شود مثلا

 نه ناله آید از آن چنـگ پر نه زیر و نه بم

میگه وقتی شکم خالی باشه یه حلاوتی آدم احساس میکنه. البته اگر بد فهمیدم شما می تونین کامنت بدین متنبه شم. یعد تشبیه می کنه آدمی رو به چنگ. شما بگین دایره، وقتی دایره توش پر باشه چه جور صدا داره؟ نه صدای زیر ازش شنفته می شه نه بم. شکم هم پر باشه آدمی نه سوز داره و راز و نیاز.

اگر ز روزه بـــسوزد دماغ و اشــــکم تو

  ز سوز ناله برآید ز ســـــینه‌ات هر دم

هزار پرده بسوزی به هر دمی زان سوز

 هزار پایه برآری به همـــــــت و به قدم

این دو بیت مقداری مبهمه، اما من این جور می فهمم و خلاصش اینه که تو وقتی در اثر روزه اذیت میشی، از ته دل آه می کشی دعای تو از ته دله و اون ناله ها تو رو ارتقا میده و می ری بالا وبالاتر ، هزار حجاب رو می دری!!!

شکم تهی شو و می نال همچو نی به نیاز

 شکم تهی شو و اسرار گو به ســــان قلم

این یه بیت هم شاید اینو میخواد بگه که: وقتی نی تو شکمش شکر هست، ازش صدائی در نمیاد. ولی وقتی از شکر خالی شد نی لبک میشه و ازش دردست یک نی نواز ماهرآواهای گوشنواز شنوده میشه!و یا مثل قلم که وقتی  به مرکب آغشته بشه حکمت ازش تراوش میکنه و بجا می مونه ! خوب دارم توضیح میدم که انشا الله ...؟!! از خود راضی

چو پر شود شکمــــت در زمــــان حــــــشر آرد

 به جای عقل تو شیطان به جای کعبـــــه صنم

چو روزه داری اخلاق خـوب جـــــــــــــمع شوند

 به پــــــــیش تو چو غلامان و چاکران و حشـم

به روزه باش که آن خاتم سلـــــیـــــمان است

مده به دیو تو خاتم مزن تو ملــــــــــک به هـــم

وگر ز کف تو شد ملک و لشــــــــــکرت بگریخت

 فـــــــــــــــــــــرازآید لشـــــــــکرت بر فراز علم

رسید مایده از آسمـــــــــــــــان به اهل صــیام

  به اهتــــــــــــــــمام دعاهای عــــیسی مریم

به روزه خوان کرم را تو منتـــــــــــــظر می باش

  از آنک خوان کرم به ز شــــــــــــوربای کــــــلم

بیت آخر چی میگه: میگه با روزه گرفتن منتظر رحمت الهی می باش چرا که خوان رحمت وکرم الهی خیلی بهتر از شوربای کلمه!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳۱
تگ ها : شعر ، اخلاق ، مقاله

یک شبی بیدار شو دولت بگیر

چند شبها خواب را گشتی اسیر   

  یک شبی بیدار شو دولت بگیر

 

بعض بچه ها اونفدر توخسن که نمی تونن لحظه ای آروم بگیرن. هی ورجه ورجه می کنند و بالاخره یک چیزی رو می شکنند و یا صدای همسایه رو در میارن و یا باید مامان همیشه چشمش روش باشه!

این حال ما هم هست! یادم نمیاد یک لحظه آرام و قرار داشته باشم: یا مجله  کتاب ورق می زدم و یا تمرین خط می کردم و حتی مدتی به طرف طراحی هم رفتم و عکس بعضی دوستان را بمحض اینکه دقایقی تو چهرشون دقیق می شدم ، می تونستم روی کاغذ یک شباهتی بدهم...

باری چند دقیقه پیش شعر فوق رو که رو پاکت نامه قلمی کردم، یادم آمد و نمی دانم  در چه حالی نوشتم  فقط یک وقت متوجه شدم با زیگزاگ های پی در پی بیت را رو پاکت تمرین کرده ام. چکار کنم این دستم ساکن نمی شود!

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٧
تگ ها : شعر