چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

 

میخواهم جنبه دیگری از شخصیت خودم را رو کنم البته این رو کردن برای دوستان دوترم است و برای کسانیکه شاید دورا دور مرا بشناسند اما بعللی امکان نزدیک شدن بمن را نیافته اند و یا نمی خواهند نزدیکتر بشوند.

البته خیلی طول می کشد که آدم خودش را بشناسد و امتحان الهی هم یکی برای این است که آدمی خودش خودش را بشناسد.  این سئوال برای عده ای پیش می آید که من چنین و چنانم و فلان فضیلت را دارم و خداوند برای او امتحاناتی پیش می آورد تا انسان خودش را بشناسد و بداند که آنطور که در باره خودش فکر می کرد هست یانه.

 یکبار نوشتم که من در مقابل تعارفات و و تعریف و تمجید ها کم می آورم و هر عکس العملی ازم سلب می شود. و امروز برای خودم روشن شد که یک ایراد و یا بهتر بگویم ضعفی دارم که در نزد  دوستان و آشنا ها ارجم را پائین می آورد.

اولا میخواهم در باره یک موضوع اجتماعی و یا بهتر بگویم یک فضیلت فردی حدیثی بخوانم. شاید از علی علیه السلام در غرر الحکم است که فرمودند تهادو تحابوا بهم دیگر هدیه بدهید تا همدیگر را دوست بدارید!

دومین حدیث در باره عیادت مریض است. می فرماید خداوند می فرماید  ای فرزند آدم ! من مریض شدم چرا به عیادت من نیامدی؟ عرضه می دارد: خدایا تو عظیم تر از آن هستی که به ساحت تو مریضی و یا دیگر عوارض راه یابد. ندا می رسد ای فرزند آدم تو اگر به عیادت فلان مریض می رفتی مرا در کنار او می دیدی!

خب دو تا حدیث شد! اولی در باره هدیه دادن و دومی در باره عیادت مریض!

*

چند روز پیش در امتحان سبک شناسی اولین سئوال را که خواندم بکلی مایوس شدم چون  هیچ چی بلد نبودم و سئوال سوم و چهارم تا ششم همین حال را داشت و کم مانده بود منصرف بشم و پا شوم و از جلسه بزنم بیرون، اما از سئوال ششم تا نوزدهم را دیدم می توانم جوابشان را بنویسم و نشستم بالاخره فکر نمی کنم نمره را نگیرم، بالاخص که استاد می دانم که هوایم را نگه خواهد داشت چون در کلاس از همه فعالتر بودم و اردات به حقیر پیدا کرده بودند.

و امروز باز وقتی در جلسه ورقه توزیع شد، ابتدا تا ته همه موارد را خواندم، دیدم نه تنها همه را می دانم بلکه می توانم زیادتر از مقدار جوابی که خواسته شده بنویسم و شروع کردم  تند تند به نوشتن جوابها و دومین نفر بودم که جلسه را ترک کردم و آنکسی که قبل از من ورقه را بر گردانده بود، باعث شد من متعجب بشوم که من با این تند نویسی که داشتم چطور زود تر از من برخاست و ورقه را داد! با خود گفتم دست بالای دست بسیار است!

در پوست خود نمی گنجیدم و شادمان بیرون آمدم و راه خانه را در پیش گرفتم. فکر می کردم در خانه تها خواهم بود بخاطر اینکه همه به عیادت مریض به تبریز می روند که در یکی از بیمارستانه بستری  است، اما دیدم نه تنها به عیادت نرفته اند بلکه همراه مریض نیز باز گشته است و می گفت بخاطر اینکه دوشب نخوابیده ام برگشتم استراحت کنم.

خانم گفتند با مریض تماس گرفته اند و مریض اظهار داشته است که دلش میوه خواصی را می خواسته!

نا راحت شدم و گفتم نمی دانم اگر الان حرکت کنم، می توانم تا ساعت چهار که وقت عیادت تمام می شود به بیمارستان برسم یا نه. مردد بودم و نمی دانستم چکار کنم که یکدفعه یادم آمد که دوستی در تبریز دارم که اگر از او بخواهم حتما برای مریض میوه می برد.

به او زنگ زدم و گفتم: فلانی الان کجائی؟

 گفت: در تبریز هستم!

گفتم: میخواهم از دوستیمان سوء استفاده کنم.

گفت: بگو چه می خواهید!

گفتم: راستش مشکلی پیش آمد و مریضی در تبریز بستری است و میخواهم دو کیلو از فلان میوه برای ایشان ببرید!

گفت: مرا نمی شناسند، هماهنگی کن تا بیایند و تحویل بگیرند!....

بعد از حدود نیم ساعت زنگ زد و گفت: زنگ بزن ببین تحویل گرفته اند!

بلی میوه بدست مریض رسیده بود. نمی دانستم از ایشان چطور تشکر بکنم! با خود می اندیشیدم جبران کنم. چشم در قفسه گرداندم و دوسه جلد کتاب کمیاب بیرون کشیدم و گفتم آنها را به او بدهم چون خودم آن دوسه جلد کتاب را دوست داشتم، گفتم به او هدیه کنم و توضیح بدهم که تنها جبران زحمت او نیست و چون بزرگواری کرده است و من هم اینهارا را تقدیمش می کنم. و می دانستم محال زیر بار برود!

بعد از ظهر می دانستم بر خواهد گشت. زنگ زدم گفت الان رسیدم به مرند.

گفتم: کار مهمی که نداری؟

 گفت: نه!... از ساعت دو به بعد وقت برای خودم است.

گفتم: میام دنبالت بریم کمی باهم گپ بزنیم!

*

حدود دو ساعت باهم بودیم و با ماشین خیلی جاها رو زیر پا گذاشتیم و بالاخره کنار دَلِی چشمه ملا یوسف کمی صحبت کردیم و در مرکز میخواست خدا حافظی کند  که پاکت پر کتاب را بهش دادم و گفتم:  اینها برای شماست و میخوام بعنوان یادگاری از من داشته باشی.

شروع کرد به موعظه کردن من که: آقا اینها چه کاری است و باید بداد دوستان رسید ...  

 

خلاصه نتونستم پیروز بشم و کتابهائی که میخواستم به ایشان هدیه کنم را زیر بغلم گذاشت و در حالی که بسیار پکر بودم، به خانه باز گشتم. می دانم چندین فکر میاد به مغز خواننده و میگوید که او حق داشته اون ساعت نگیره بخاطر اینکه او کاری رو برای شما کرده بوده و شما می خواستید اجرتش را بدین که اجرش زایل می شد. من میگم آخه بار و سنگینی کاری را که او انجام داد برای من آنقدر زیاد بود که میخواستم اگر هم شده کمی تخفیف یابد!

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٥
تگ ها : خاطره ، اخلاق ، حدیث

گرگ، گرگ را نمی خورد....

اشعار حکمت آمیز از اما علی ابن موسی الرضا علیه السلام

می گوئیم زمانه خراب شده و مردم بد شده اند و اخلاق و فضائل و مکارم از میان برداشته شده و دشمنی ها آشکار گشته و بالاخره صدها عیب و ایراد بر پیشانی زمانه می نهیم و آنقدر این حرفها را از این و آن می شنویم  و تکرار می کنیم که گوئی واقعا این گونه است و چاره ای جز تحمل و تسلیم نیست.

اما اگر قدری دقیقتر به تفکر و اندیشه بپردازیم خواهیم دید که این عیب ها در خود ماست که باز تاب آنرا در زمان و زمانه و روزگار مشاهده می کنیم و بدان نسبت می دهیم.

اگر در جائی ظلم هست ظالم جز از ماست؟ اگر اخلاق و رفتار را و حقوق دیگران رعایت نمی شود این موضوع غیر از این است که ما خود انسانها هستیم که باعث و بانی این معضل و مشکل هستیم؟

بن المتوکل، عن علی، عن أبیه، عن الریان بن الصلت قال: أنشدنی الرضا علیه السلام لعبد المطلب:

یعیب الناس کلهم زماننا

و ما لزماننا عیب سوانا

نعیب زماننا و العیب فینا

و لو نطق الزمان بناهجانا

و ان الذئب یترک لحم زئب

و یأکل بعضنا بعضا عیانا

لبسنا للخداع مسوک طیب

فویل للغریب اذا اتانا

مردم همه بر روزگار عیب می گیرند و روزگار ما هیچ عیبی جز ما ندارد بر روزگار عیب می گیریم وعیب در ماست و اگر روزگار می توانست با ما سخن بگوید هجومان می گفت: گرگ گرگ را نمی خورد اما برخی از ما آشکارا برادر خود را دریده و می خوریم! لباسهای پاکیزه می پوشیم وای بر غریبی که بر ما وارد گردد!

قال الراوی حضرنا مجلس علی بن موسى الرضا علیه السلام فشکى رجل أخاه فأنشأ یقول: اعذر أخاک على ذنوبه

حَضَرْنَا مَجْلِسَ الرِّضَا , رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ فَشَکَا رَجُلٌ أَخَاهُ فَأَنْشَأَ الرِّضَا یَقُولُ :

 اعْذُرْ أَخَاکَ عَلَى ذُنُوبِهِ وَاسْتُرْ وَغَطِّ عَلَى عُیُوبِهِ

وَاصْبِرْ عَلَى بَهْتِ السَّفِیهِ وَلِلزَّمَانِ عَلَى خُطُوبِهِ

 وَدَعِ الْجَوَابَ تَفَضُّلا وَکِلِ الظَّلُومَ إِلَى حَسِیبِهِ

واعلم بأن الحلم عنــــد الغیظ أحسن من رکوبه

برای خطاهای برادرت عذر بتراش و بر عیبهای او پرده بپوشان جواب را رها کن و ظالم را برحسابگرش واگذار و بدان که بردباری در وقت غضب بهتر است از ارتکاب به آن

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢۳
تگ ها : شعر ، اخلاق ، حدیث

جهاد زن

جهاد المرائه حسن التبعل

جهاد زن خوب شوهر داری است!

خوشنویسی با مداد نوک پهن

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱٠/٢٢

الموت لا ولدا یبقــــــی و لا والدا


امیر مومنان علی (علیه السلام ) وصى و جانشین پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم اشعار زیر را در سوگ جانسوز پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خواند: 

الموت لا ولدا یبقــــــی و لا والدا
هذا السبیل الى ان لاترى احــدا
هذا النبى ولم یخلد لامـــــــــــته
لو خلد الله خلقـــــــــا قبله خلـدا
للموت فینا سهــــام غیر خاطـئة
من فاته الیوم سهم لم یفته غدا
مرگ نه پدر و نه فرزند را باقى نمى گذارد و برنامه مرگ همچنان ادامه دارد تا همه بمیرند.
مرگ حتى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم را براى امتش باقى نگذاشت اگر خداوند کسى را قبل از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم باقى مى گذاشت او را نیز باقى مى گذاشت ناگزیر ما آماج تیرهاى مرگ که خطا نمى روند واقع مى شویم که امروز مورد اصابت تیر مرگ نشدیم فردا او ما را از یاد نمى برد.

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۱
تگ ها : شعر ، حدیث

زیارت ابی عبد الله

 

ای سایه بلــــــــــــند سرم ای برادرم

 

آیینــــــــــــــه ی ترک ترکِ در بــرابرم
بالم شکسته است و پرم پر نمی زند

اما هنوز مثل همـــــــــــیشه کبوترم

 

((اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُاللّهِ وَ بَرَکاتُهُ))

از حنّان بن سُدَیْر از پدرش منقولست که حضرت صادق - علیه السلام - به من فرمود:« اى سدیر زیارت مى کنى قبر حسین علیه السلام را در هر روز!»

 عرض کردم :« فداى تو گردم نه!»

 فرمود:« شما چه جفاکارید! در هر جمعه زیارت مى کنید او را!»

 گفتم :«نه!»

 فرمود:« در هر ماهى زیارت مى کنید!»

 گفتم:« نه!»

 فرمود:« در هر سالى او را زیارت مى کنید!»

 گفتم:« گاهى از سالها شده که زیارت کرده ام.»

  فرمود:« اى سُدیر! چه جفا کارید شما به امام حسین علیه السلام! آیا ندانستید که حق تعالى را دو هزار هزار فرشته است (و در تهذیب و فقیه هزار هزار فرشته است ) ژولیده مو گرد آلوده که مى گریند بر آن حضرت و زیارت مى کنند وسست نمى شوند و چه مى شود براى تو اى سدیر که زیارت کنى قبر حسین علیه السلام را در هر جمعه پنج مرتبه و در هر روزى یک مرتبه!»

 گفتم:« فدایت شوم بین ما و بین او فرسخهاى بسیار است!»

 فرمود:«  بالا رو به بام خانه ات پس نظر کن به جانب راست و چپ پس بلند کن سر خود را بسوى آسمان پس قصد کن جانب قبر آن حضرت را و بگو :«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُاللّهِ وَ بَرَکاتُهُ» نوشته مى شود براى تو زیارتى و آن زیارت حجّه و عمره است!»

 سُدیر گفت:« بسا شد که بجا آوردم این را در ماه بیشتر از بیست مرتبه!»

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
تگ ها : حدیث ، شعر

لیکن سجیتک السخا

لِیَکُن سَجِیَّتُکَ السَّخَاءُ

غرر الحکم

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٠

میلیادر

 می دانم نقد فیلم به این آسانی ها نیست و منتقد تا زمانی که کاملا از چم خم کار اطلاع نیافته برایش آسان نخواهد بود در باره فیلی و یا داستانی نظر بدهد. اما برای من یک چیز مسلم است و آن اینکه هر بیننده ای از فیلم و یا خواننده ای از داستان تلقی ای دارد! یعنی فیلم و یا داستان بر مخاطب اثر خود را خواهد نهاد و او را ممکن است خشمگین کند و یا مهر تأئید بر محتوایش بزند و یا نظر خاصی در باره شکلش داشته باشد و یا سلیقه اش با پدید آورنده اش همخوانی و همسوئی داشت باشد و یا نداشته باشد و بالاخره چون مقولاتی از این دست خیلی پیچیده هستند، ممکن نیست کلا همه یک اثر را بی غیب و نقض از همه جهت بدانند و بالاخره ان قلت قلت در باره اثر خواهد بود و با استثنا ها اگر باشد، کاری نداریم.

با این حساب من بعنوان یک تماشاگر بی میل به سریال هم می توانم در باره تکه هائی از فیلم و سریال نظرم را باز گو بکنم.milyard Patugh.ir 17 عکس های سریال میلیاردر

روی سخنم در باره سریال میلیاردر است! سریالی که چند وقتی است بقول ارباب تلویزیون روی آنتن است و شبها کسانی که از شبکه های ماهواره ای استفاده نمی کنند شاهد پخش آن می باشند.

در این سریال با افراد متعددی سرو کار داریم که هر کدام خصوصیات و خلقیات خاص خودشان را دارند و در این میان سیر جوان مثل اینکه تافته جدا بافته است و  زمین و زمان دست در دست هم داده اند هم اورا بلند کنند و هم می خواهند بر زمینش بزنند! او جوان نخبه  و درستکاری است و خوب می تواند کار را پیش ببرد و خوب هم می تواند مظلوم نمائی بکند و بالاخره دل از آقا فرجام (رئیس) برده است و هر کاری می کند تا او را رام کند و یا در مقابل سیر جوان نیز هر کاری می کند مهر تأئید فرجام شترق می خورد بر پیشانی اش!

حالا در باره شخصیت پردازی فیلم حرف و حدیث فراوان است و بنده حقیر نیز در نقد فیلم آماتور، ولی به برخی آموزه های فیلم و یا بهتر بگویم به آن چیزهائی که خواسته یا ناخواسته بر پیکر جامعه تزریق می شود، اعتراض دارم و سازندگان فیلم را میخواهم  وقتی مطلبی را بر زبان کاراکتر  می گذارندکمی دقت نمایند. یک مورد در باره روابط زن و شوهر است که مرا به فکر وا داشته و این سئوال بزرگ در ذهن من بوجود آمده که یعنی تا این حد ما ایرانی ها در باره زنها و دخترانمان بی قید شده ایم که هر خواسته آنها را بر آورده نمائیم و یا هر کاری کردند اعم از غلط و درست و حرام و حلال، و مشروع ونامشروع اعتراض کردیم و آنها آبغوره گرفتند، جا خالی بدهیم و بگیم عزیزم گریه نکن و ناراحت نشو دیگه آخرین بار باشه بهت اعتراض می کنم!

من دوسه پلان را برای خواننده عزیز یاد آور می شوم که در آن داماد آقای فرجام یعنی منصور منتظر آذر خانم خودش است وقتی او بر می گردد از او سئوال می کند کجا بودی؟ آذر جواب می دهد: خونه دوستم بودم. او اعتراض می کند که تو در سالگرد شب ازدواجمان می گذاری می روی خونه دوستت و بر نمی گردی؟ آذر خانم و زن همین داماد خوش غیرت می گوید: یعنی من حق ندارم یه شب   توی خونه دوستم با او باشم و خوش بگذرانم!...

اینجاست که دور از جان امّلهائی مثل من یکه می خورد و به فکر فرو می رود که: یعنی چه؟  نویسنده، این فیلم نامه را برای شهر وند ایرانی نوشته و این تکه را توش گنجانده؟!

آیا در دین ما تا این حد به خانمها اجازه و آزادی داده شده است که خانم بدون اذن و اجازه شوهر برود در خانه دوستش خوش بگذراند و  شوهر نتواند اعتراض کند! من نمی دانم شاید واقعا بمن و دوستان هم عقیده بخندند اما آیا فکر نمی کنید خطری ما را تهدید می کند که ویراکننده تر از سنگ آسمانی است که قرار بود چند روز قبل بر پیکر زمین زیبای ما بخورد!

 

یک چیزی یادم آمد!

دیشب بعد از اذان مغرب و عشا در در پیاده رو یکی از خیابانهای شهر مان می رفتم و داشتم به مردمی که کیپ هم راه می سپردند فکر می کردم که اکثرشان پسران و دختران جوان بودند که باقتضای جوانی رفتار های دور از نزاکت از آنها سر می زد و دختر ها و خانمهای جوانی که پوشش مناسبی نداشتند. رسیدم به مغازه یکی از آشناها و از آنجا دوستی بیرون می آمد و سلام کردم و لحظاتی ایستادیم تا حال هم را بپرسیم. ایشان گفت: فلانی  زمونهئ عوض شده! سابق بر این هر کس خودش رو ملزم کرده بود در خیابان سر بزیر باشد و محرم و نامحرم را رعایت کند اما حالا دوره ای شده که وقتی مادری با دختر خودش بیرون می ایند، مادر به دختر می گوید: دخترم اگر یک وقتی دستی بهت خورد، مبادا اعتراض بکنی سرت را بانداز زیر و دور شو! این چیزها دیگر عادی شده!

مطلبی دیگر

دوستی می گفت: حیا چیز خوبی است! اگر کسی حیا داشته باشد همه چیز دارد! اگر کسی حیا داشته باشد، دین دارد و اخلاق دارد... آدم با حیا هر کاری بکند ملاحظه می کند آیا آن کار باعث ریختن آبرویش می شود یا نه. اگر حیا داشته باشد و کاری که او را رسوا می کند حیا مانعش خواهد شد!

اگر حیا داشته باشد، نمی آید  بعد از اینکه پستی را خواند، چند تا فحش و بد بیراه بنویسد و برود!

 

چند حدیث

قالَ رَسُولُ اللهِ - صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِه - :« لَو أمَرتُ أحَداً أن یَسجُدَ لأِحَدٍ لأَمَرتُ المَرأةَ أن تَسجُدَ لِزَوجِها.»[1]

پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله - فرمود:« اگر قرار بود دستور دهم کسی در برابر کسی سجده کند، به زن دستور می دادم تا برای شوهرش سجده کند.»

 

قال الامام الباقر - عَلَیْهِ السَّلامُ - :« لاشَفیعَ لِلمَرأَةِ أنجَحُ عِندَ رَبِّها مِن رِضا زَوجِها.[2] »

امام باقر - علیه السلام - فرمود: برای زن نزد پروردگارش، هیچ شفیعی کارسازتر از رضایت شوهرش نیست.

 

قال الامام الصادق - عَلَیْهِ السَّلامُ - :« لاغِنی بِالزَّوجَةِ فیما بَینَها و بَینَ زَوجِها المُرافِقِ لَها عَن ثَلاثِ خِصالٍ و هُنَّ: صِیانَةُ نَفسِها عَن کلِّ دَنَسٍ حَتّی یَطمَئِنَّ قَلبُهُ إلَی الثِّقَةِ بِها فی حالِ المَحبوبِ والمَکروهِ ...[3] »

امام صادق - علیه السلام - فرمود: زن در رابطه به شوهر سازگار خود از رعایت سه خصلت بی نیاز نیست: حفظ کردن خود از هر گناه و آلودگی تا شوهرش در هر حال، خوشایند یا ناخوشایند، در دل به او اطمینان داشته باشد؛ مراقبت از او و زندگی اش تا شوهرش در صورتی که لغزشی از او سرزند با او مهربانی کند و اظهار عشق به او با عشوه و دلبری و ظاهر مناسب و خوشایند در نظر او.

قال رسول الله - صلی الله علیه و آله - :« ویل لامرأة أغضبت زوجها، و طوبی لامرأة رضی عنها زوجها.[4]»

 



[1] . «بحار الأنوار، ج 103، ص 246»

 

[2] . «میزان الحکمه، ح 7864»

[3] . «بحار الأنوار، ج 78، ص 237»

[4] . «بحار الأنوار، ج 103، ص 245»

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٥
تگ ها : حدیث ، نقد و نظز

من استعمل الرفق غنم

 

 

(من استعمل الرفق غنم) مولا فرمود: هر که نرمخوئی بکار برد، بهرور گردد!

 

هرکه

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٦

حدیث بخط ثلث

بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد للله رب العالمین!

y4523_.jpg

قا علی علیه السلام: صلاح المعاد بحسن العمل

 

قال علی علیه السلام: من لا صدیق له، لا ذخر له

s4156_2.jpg

قال علی علیه السلام:

ظن المؤمن کهانه/ ظفر بالخیر من طلبه/ غایه الاخلاص الخلاص. صدق علی ولی الله و لیث الله الغالب و ولید الکعبه!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/۱٤

دو حدیث از امیر الموؤمنین علی علیه السلام!

دو حدیث از علی علیه السلام بخط ثلث:

قال الامام علی - علیه السّلام - : اِزهَدْ فی الدّنیا تنزِلْ علیکَ الرّحمةَ.              «غرر الحکم، ص 276، ح 6084»
   
امام علی - علیه السّلام - فرمود: در دنیا زاهد باش تا رحمت پروردگار بر تو نازل گردد.

سایت برای تبادل لینک

قال الامام علی - علیه السّلام - : فی الاِخلاصِ یکونُ الْخَلاصُ. «تنبیه الخواطر، ج 2، ص 154
» امام علی - علیه السّلام - فرمود: رهایی و نجات در اخلاص است

سایت برای تبادل لینک

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٩/۱۳

امام هادی علیه السلام

ابوالحسن امام هادی علیه‌السلام در سال ۲۱۲ هجری قمری در مدینه منوره متولد شد ند و تا سال ۲۳۶ در مدینه منوره تشریف داشتند. بعد از شهادت پدر بزرگوارشان امام جواد- علیه‌السلام- ، مقام امامت به ایشان منتقل شد در حالی که سن مبارک ایشان حدود ۸ - ۹ سال بود. البته نباید استبعاد کرد که  چگونه کودک هشت‌ساله می تواند چنین بار بزرگی را بر دوش بکشد؟ حضرت عیسی هم در دوارن کودکی در مهد و گهواره به مقام نبوت می‌‌رسد:« قالَ إِنِّی عَبْدُاللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنی نَبِیًّا»[1]یا یحیی بن زکریا در دوران کودکی به مقام نبوت می‌رسد:«یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا»[2]

امام هادی - علیه‌السلام-  در مدینه تدریس فقه و حدیث کرد و مشکلات مردم را رفع کرد، اما متوکل خیلی ناراحت بود زیرا فرماندار مدینه به او گزارش می‌دهد مردمی که مدینه می‌آیند، درب منزل امام هادی می‌روند و مسائل علمی و امور مالی خود را به ایشان ارجاع می‌دهند و می‌ترسم روزی علیه تو قیام کند![3]

متوکل عباسی یحیی بن هرثمه را فرستاد تا حضرت را از مدینه به سامرا آورد و امام - علیه‌السلام-  در حدود ۲۴ سال دارد که ایشان را از مدینه منوره به سامرا آوردند و همین که خبر منتشر شد که یحیی بن هرثمه با ۳۰۰ سرباز آماده است تا امام را به سامرا ببرد، مردم مدینه زار زار گریه ‌کردند. به قدری گریه و زاری کردند که یحیی بن هرثمه گفت من به شما قول می‌دهم کوچک‌ترین صدمه‌ای به ایشان نزنم. یحیی بن هرثمه که مأمور بود امام هادی - علیه‌السلام-  را از مدینه به سامرا بیاورد، می‌گوید: وقتی همراه امام - علیه‌السلام-  به بغداد رسیدم، اسحاق بن ابراهیم طاهری حاکم بغداد به من گفت:« یحیی! این مرد فرزند رسول خدا - صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم-  است. اگر متوکل را بر قتل او تحریک کنی با رسول خدا - صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم-  دشمن شده‌ای.»

 گفتم:« من از او جز نیکی ندیدم.» آن‌گاه به سوی سامرا روانه شدیم. وقتی به آن‌جا رسیدیم، وصیف ترکی (یکی از فرماندهان ترک در دربار عباسی) به من گفت:« اگر یک مو از سر این مرد کم شود با من طرف هستی!»

وقت ملاقات با متوکل، یحیی بن هرثمه قدمی برداشت و گفت:« من خانه‌ی ایشان را گشتم و در خانه‌ی ایشان جز چند حصیری که روی او نماز می‌خواند و چند کتاب دعا و قرآن ندیدم و این گزارش‌ها که به شما داده‌اند، دروغ است و او در مقام هدایت و تبلیغ و ارشاد است و هرگز نظر خروج ندارد.»[4] با این کار تا حدی توانست از هیمنه‌ی متوکل بکاهد و قرار شد حضرت در سامرّا بمانند.

در زمان مأمون سیاست بنی‌العباس عوض شد. عباسی‌ها قبل از مأمون به قتل اهل بیت کمر بسته بودند، اما از زمان مأمون تصمیم گرفتند ایشان را زیر نظر داشته باشند. لذا نزدیک منزل متوکل، خانه‌ای برای حضرت در نظر گرفتند که حضرت در آن‌جا با عیال و اولادش زندگی کند، اما در عین حال شیعیان به بهانه‌های مختلف به دیدن حضرت می‌رفتند. گویا حضرت از سال ۲۳۶ تا ۲۵۴ در سامرّا بوده است.

راوی می‌گوید:« دیدم امام هادی در آن جا مشغول کار است و عرق از پای او می‌ریزد. عرض کردم: «أین الرجال؟» دوستان شما کجا هستند؟ اجازه دهید ایشان این کار بکنند!»

حضرت فرمودند:« نه، بهتر از من با دسترنج خود زندگی کردند؛ جدم رسول‌الله و علی بن ابی‌طالب و پدرانم!»

امام در سامرّا هم مشغول کارهای امامت بود. در درجه‌ی اول حضرت در مدینه و مجموعاً در سامرّا حدود ۸۵ نفر فقیه و محدث تربیت کرد. مقام علمی امام به گونه‌ای بود که همه در مقابل او خضوع و خشوع می‌کنند. حضرت در سامرّا هم مشغول تبلیغ و تعلیم است. حضرت رساله‌ای در جبر و تفویض دارد که در آن رساله به وسیله‌ی آیات و روایات و با ادله‌ی عقلیه جبر و تفویض را ابطال کرده است و أمرٌ بَینَ الأمرین را اثبات کرده‌اند.[5]

در عین حالی که در اطراف متوکل کسانی بودند که خود را فقیه می‌دانستند، اما در بسیاری از مسائل به امام هادی مراجعه می‌نمودند. مسعودی در مروج الذهب می‌نویسد: مرد ذمی -که در واقع از اهل کتاب است، اما در زیر پرچم اسلام زندگی می‌کند مشروط بر این که به قوانین اسلام احترام کند و خلاف شرع نکند- نسبت به زن مسلمانی کار زشتی انجام داده بود و او را نزد خلیفه بردند و فقها او را محکوم به اعدام نمودند. هنگامی که می‌خواستتد حکم اعدام را اجرا کنند، او زرنگی نمود و شهادتین را بر زبان آورد و از این طریق فقهای آن‌جا را فریب داد، چرا که «الْإِسْلَامُ یَجُبُ مَا قَبْلَه»[6] اسلام گذشته را ندیده می‌گیرد. این‌که او اسلام آورد، یعنی گذشته‌اش هیچ است. اما برخی از فقیهان که آن‌جا بودند، در این مسئله تشکیک کردند که اسلامِ او اسلام واقعی نیست.

متوکل که امام را می‌شناخت، گفت:« این مسئله را از ابوالحسن الهادی بپرسید. حضرت در جواب نامه‌ی فقیهان نوشتند: او باید اعدام شود و قتل، جزای او است. فقها گفتند دلیل فتوی را بنویسند. امام از قرآن مجید این حکم را استخراج می‌کند. ببینید چگونه این مرد بزرگ از سلاله‌ی پیامبر اکرم این حکم الهی را از آیه‌ی ۸۴ سوره‌ی سجده استفاده می‌کند که: «فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنا به ما کُنَّا بِهِ مُشْرِکینَ* فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إیمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتی قَدْ خَلَتْ فی عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْکافِرُونَ[7] ؛ پس چون سختی [عذاب] ما را دیدند، گفتند: «فقط به خدا ایمان آوردیم و بدان‌چه با او شریک می‌گردانیدیم، کافریم.» [ولی] هنگامی که عذاب ما را مشاهده کردند، دیگر ایمانشان برای آن‌ها سودی ندارد. سنّت خداست که [از دیرباز] درباره بندگانش چنین جاری شده و آن‌جاست که ناباوران زیان کرده‌اند.

از این آیه می‌فهمیم ایمانی می‌تواند مؤثر باشد که ایمان خوفی و به عنوان أسقاط عذاب نباشد. این مرد ذمی که ایمان می‌آورد، به عنوان فرار از مسئله‌ی اعدام است. این علمِ سرشار از قرآن، علم عادی نیست. این آیه را هزاران نفر خوانده بودند و تا زمان امام هادی این حکم را متوجه نشده بودند.

گاهی در مسائل روشن هم به حضرت مراجعه می‌کردند. متوکل خادمی غیر مسلمان به نام ابن نوح داشت و به او کنیه داده بود. کنیه نشانه‌ی احترام است و غالباً عرب‌ها که دارای عشیره هستند برای فرزندان خود کنیه انتخاب می‌کنند و با کلمه‌ی «ابو» یا «ابن» او را می‌خوانند. متوکل به این مرد ذمی و کافر می‌گفت ابن نوح. فقیهانی که در حقیقت قشری هستند و از آیات و روایات خبری ندارند، گفتند: نباید به یک فرد غیر مسلمان کنیه بدهیم و کنیه نشانه‌ی احترام است. گفتند: از امام هادی سؤال کنید. حضرت این آیه را خواندند: «تَبَّتْ یَدا أَبی‌لَهَبٍ وَ تَبَّ[8] خداوند به او لقب داده است و این‌ها نشانه‌ی احترام نیست.

ابوالفلاح حنبلی در کتابی به نام «شذرات الذهب» شرح حال شخصیت‌ها و بزرگان را نوشته است. او در این کتاب خود می‌گوید: امام هادی فقیه امامی متعبد.

یافعی کتابی دارد به نام «مراةالجنان» و کتاب خوب و ارزنده‌ای است و همین کلمات را تکرار می‌کند، اما ابن صباغ مالکی در کتاب «الفصول المهمة فی معرفة الائمة» می‌فرماید: امام هادی انسانی است که زمین و آسمان مناقب و فضائل او را پر کرده است و من نمی‌توانم با قلم و بیانم گوشه‌هایی از مناقب و فضائل حضرت را بگویم. با این که اموال به منزل امام می‌رود، اما ایشان این اموال را در بین فقرا تقسیم می‌کنند و خود با یک حصیری زندگی می‌کند و برای این که بتواند زندگی خودش معتمد بر حقوق عامه نباشد، مزرعه‌ای را در سامرّا تهیه کردند و خودشان گاه و بی گاه در آن جا کار می‌کردند.[9]

راوی می‌گوید:« دیدم امام هادی در آن جا مشغول کار است و عرق از پای او می‌ریزد. عرض کردم: «أین الرجال؟» دوستان شما کجا هستند؟ اجازه دهید ایشان این کار بکنند. حضرت فرمودند: نه، بهتر از من با دسترنج خود زندگی کردند؛ جدم رسول‌الله و علی بن ابی‌طالب و پدرانم. [10]

 

چند حدیث کوتاه از امام هادی علیه السلام

1- یَاْتى عَلماءُ شیعَتِنا الْقَوّامُونَ بِضُعَفاءِ مُحِبّینا وَ أهْلِ وِلایَتِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ، وَالاْنْوارُ تَسْطَعُ مِنْ تیجانِهِمْ.[11]

علماء و دانشمندانى که به فریاد دوستان و پیروان ما برسند و از آن ها رفع مشکل نمایند، روز قیامت در حالى محشور مى شوند که تاج درخشانى بر سر دارند و نور از آن ها مى درخشد.

2- الدُّنْیا سُوقٌ رَبِحَ فیها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.[12]

دنیا همانند بازارى است که عدّه اى در آن ـ براى آخرت ـ سود  مى برند و عدّه اى دیگر ضرر و خسارت متحمّل مى شوند.

3- الْغَضَبُ عَلى مَنْ لا تَمْلِکُ عَجْزٌ، وَ عَلى مَنْ تَمْلِکُ لُؤْمٌ.[13]

غضب و تندى در مقابل آن کسى که توان مقابله با او را ندارى، علامت عجز و ناتوانى است،  ولى در مقابل کسى که توان مقابله و رو در روئى او را دارى علامت پستى و رذالت است.

4- مَنْ اَطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ بِسَخَطِ الْمَخْلُوقینَ وَ مَنْ اءسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ اءنْ یَحِلَّ بِهِ الْمَخْلُوقینَ.[14]

هرکس مطیع و پیرو خدا باشد از قهر و کارشکنى دیگران باکى نخواهد داشت.

5- السَّهَر الَذُّ الْمَنامِ، وَالْجُوعُ یَزیدُ فى طیبِ الطَّعامِ.[15]

شب زنده دارى ، خواب بعد از آن را لذیذ مى گرداند؛ و گرسنگى در خوشمزگى طعام مى افزاید یعنى هر چه انسان کمتر بخوابد بیشتر از خواب لذت مى برد و هر چه کم خوراک باشد مزّه غذا گواراتر خواهد بود .

 



[1] . مریم/ ۳۰  

[2] . مریم؛ ۱۲  

[3] . الارشاد، ص۴۳۵. اعلام الوری، ص ۳۶۵. قرشی، زندگانی امام علی الهادی، ص۳۸۶  

.[4] علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بی تا، ج ۴، ص ۱۸۳

[5] . تحف العقول، صص ۳۳۸- ۳۵۶. مسند الامام الهادی علیه‌السّلام، صص ۲۱۳- ۱۹۸

[6] . عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، ج ۲، ص ۵۴

[7] . مسند الإمام الهادی (ع)، العطاردی، ص: ۲۲۴

[8] . مسد/ ۱

[9] . الفصول المهمة، ابن صباغ المالکی، ج ۲، ص ۱۰۷۳

[10] . کافی (ط - الإسلامیة)، ج ۵، ص ۷۵

[11] . بحارالأنوار: ج 2، ص 6، ضمن ح 13.

.[12] أعیان الشّیعة: ج 2، ص 39، تحف العقول: ص 438.

[13] . مستدرک الوسائل: ج 12، ص 11، ح 13376.

[14] . بحارالا نوار: ج 50، ص 177، ح 56، و ج 71، ص 182 ح 41.

[15] . بحارالانوار: ج 84 ص 172 به نقل از اءعلام الدین دیلمى .

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۸/۱٠
تگ ها : حدیث ، تحقیق

ملعون

نوادر الراوندی : باسناده ، عن موسی بن جعفر ، عن آبائه علیهم السلام قال:

 

ملعون من غش مسلما أو ماکره أو غره

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٧/۱٢

ارمنی بادنجان

 

وقال النبی صلى الله علیه وسلم‏:«‏ ما أُعْطیَ العبدُ شرّا مِن طَلاقة اللّسان‏.‏.»

ترجمه: به بنده بدتر از زبان رها و ازاد داده نشده!

 

و عن عیسی علیه ‏السلام : لا تَکونوا کالمُنخُلِ ؛ یُخرِجُ الدَّقیقَ الطَّیِّبَ و یُمسِکُ النُّخالَةَ ، کذلکَ أنتُم تُخرِجونَ الحِکمَةَ مِن أفواهِکُم و یَبقَى الغِلُّ فی صُدورِکُم .

ترجمه: مسیح علیه ‏السلام : مانند غربال نباشید که آرد خوب را بیرون مى‏دهد و نخاله (سبوس) را نگه مى‏دارد. بدین سان، شما نیز از دهان‏هایتان حکمت بیرون مى‏دهید و کینه و ناخالصى در دل‏هایتان به جا مى‏ماند.

حدیث زیبائی است. یکبار نوشتم که در کتابفروشی کتابی را برداشتم و باز کردم و یک جمله ای توش بود که من را خیلی سر ذوق و شوق آورد و به محض اینکه به خانه بر گشتم بلا فاصله آنرا برای دوستان نقل کردم و آن جمله مضمون همین حدیث بود و من امروز حین مطالعه یک کتاب حدیثی بر خوردم به این فقره و یادم آمد که قبلا ترجمه این حدیث را از زبان عارفی برایتان نقل کرده ام!

یک بار دیگر نظری به حدیث بیاندازیم! چقدر زیبا با یک تشبیه بیان فرموده . بعضی ها مانند غربالند. اگر حکمت را تشبیه کنیم به آرد که غذای روح انسانی است، انبان و کیسه بعضی ها تا خر خره پر است از حرفهای زیبا و حکمت آمیز و از آن طرف هم خدا بهشون زبان گویا داده و بدون لکنت قادرند ساعتها  حرفهای خوب خوب بزنند!

واقعا آدم کیف می کند باهاشان هم صحبت بشود! گاه این عده آنقدر خوش برخورد و واردند با مردم تا کنند که بی چون و چرا مردم را مرید خودشان می کنند!

دیده اید! اکثر این جور آدمها خیلی کنجکاو هم هستند و به هر سوراخ و سنبه ای هم سرک می کشند بدون اینکه واهمه این را داشته باشند که خدای ناکرده ماری، عقربی بگزدشان!

ما که نوجوان بودیم یکی از اینها را می شناختیم و از بس خوب حرف می زد و می خندوند ما خیلی دوستشان داشتیم. اصلا  اون آدم یک چیز دیگه بود! در بازی فوتبال حرف اول را می زد و در لباس وشیدن الگو بود برای ما  و خلاصه خیلی کارهای دیگر می کرد که از عهد ما خارج بود. هر چیز جدیدش رو ایشون اول پیدا می کرد و باباش هم دوستش داشت و هرچی میخواست در اختیارش می گذاشت!

خلاصه محبوب همه بود!

کمی که بزرگ شد اسم در کرد و با انگشت نشانش می دادند تا اینکه...

بهتره بقیه اش را نگویم چون معمولا این جور آدمها هر قدر دوستا زیادی داشته باشند، به همان میزان نیز در معرض خطرند.

خلاصه دوستان ناباب کارشان را کردند و اون دوست ما دچار بدبختی و فلاکت شد و ...بی اعتبار شد!

 کسی که اکثر پدر ها او را به رخ بچه هاشان می کشیدند، کارهایش باعث شد دیگه وقتی حرفش می شد بگند: ول کنین و حرف دیگه بزنین!

چرا؟ آخه او کار ش بجائی کشیده  بود که ارمنی بادنجان[1] می خورد!



[1] .                                جریان ارمنی با دنجان

‌یکی از آقایان نقل می‌کردند که‏ در یکی از شهرستان‌ها مردی از کسبه که خیلی مقدس بود، خدا به او فرزندی‏ نداده بود جز یک پسر، آن پسر برایش خیلی عزیز بود، طبعا لوس و ننر و حاکم بر پدر و مادر بار آمده بود، این پسر کم‌کم جوانی برومند شد. ‌جوانی، فراغت، پولداری، لوسی و ننری دست به دست هم داده بود و او را جوانی هرزه بار آورده بود. کار به جایی رسید که کم‌کم در خانه پدر که هیچ وقت جز مجالس مذهبی ‌مجلسی تشکیل‏ نمی‌شد بساط مشروب پهن می‌کرد. ‌تدریجا زنان هر جایی را می‌آورد، پدر بیچاره دندان به جگر می‏گذاشت و چیزی نمی‏گفت. ‌

در آن اوقات تازه "گوجه فرنگی" به ایران آمده بود. ‌عده‏ای علیه‏ این گوجه ملعون فرنگی! تبلیغ می‏کردند به عنوان این که فرنگی است و از فرنگ آمده حرام است و مردم هم نمی‏خوردند و تدریجا مردم آن شهر حساسیت‏ شدیدی درباره گوجه فرنگی پیدا کرده بودند و از هر حرامی در نظرشان حرامتر بود. ‌در آن شهر به این گوجه " ارمنی بادمجان " می‏گفتند، این لقب از لقب " گوجه فرنگی " حادتر و تندتر بود، زیرا کلمه گوجه فرنگی فقط وطن‏ این گوجه را مشخص می‏کرد، ولی کلمه " ارمنی بادمجان " مذهب و دین آن‏ را معین کرد! قهرا در آن شهر تعصب و حساسیت مردم علیه این تازه وارد بیشتر بود. ‌

روزی به آن حاجی که پسرش هرزه و لاابالی شده بود و خودش خون می‏خورد و خاموش بود، اهل خانه خبر دادند که امروز آقا پسر کار تازه‏ای کرده است‏، یک دستمال "ارمنی بادمجان" با خود به خانه آورده است. ‌پدر وقتی که این خبر را شنید دیگر تاب و توان را از دست داد آمد پسر را صدا زد و گفت : پسر شراب خوردی صبر کردم، دنبال فحشاء رفتی صبر کردم، قمار کردی صبر کردم، خانه‏ام را مرکز شراب و فحشاء کردی‏ صبر کردم، حالا کار را به جایی رسانده‏ای که "ارمنی بادمجان" به خانه من‏ آورده‏ای، این دیگر برای من قابل تحمل نیست. ‌دیگر من از تو پسر گذشتم‏ باید از خانه من به هر گوری که می‏خواهی بروی.

 (استاد شهید مرتضی مطهری، امدادهای غیبی در زندگی بشر، ص151- 155) 

خبر زیر هم جالب است!

 

یک گروه در مصر که به گروه اتحادیه اسلامی مردم مصر مشهور است، ادعا نمود که گوجه فرنگی مسیحی است، بنابراین خوردن آن برای مسلمانان حرام است.

 

این گروه با جای دادن به عکسی از گوجه فرنگی در صفحه فیس بوک خود در پایین این عکس چنین نوشت:

 

گوجه فرنگی مسیحی است. چرا که وقتی گوجه فرنگی را بطور عمودی برش می دهیم، در وسط آن یک صلیب می بینیم. بنابراین گوجه فرنگی بجای پرستش خداوند، صلیب را می پرستد. صلیبی که بجای خداوند واحد به وجود 3 خدا معتقد است. بنابراین خودرن گوجه فرنگی حرام است.

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/۳٠
تگ ها : عکس ، خاطره ، حدیث

خظ ثلث با ماژیک روی روزنامه

 

 

 

خط ثلث یکی از زیبا طرین قالبها در هنر خوشنویسی است. اساتید فن از خط ثلث برای نوشتن کتیبه و کتابت قطعات چشم نواز و آیه قران و سخنان معصومین صلوات الله علیهم اجمعین بهره می برند.

وقتی بر کتیبه های نگاشته شده در اماکن متبرکه و مساجد بزرگ که دور محراب و یادیوار هایش آیه و یا روایتی نقش بسته است بنگریم، خیل سربازانی را می مانند که هر کدام سلاح هائی از قبیل نیزه و شمشیر و تیر و کمان بر دست گرفته و سواره و یا پیاده در حال تاختن بر دشمن می باشند!

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٦/۱۸

مردی که پشت شیطان را به خاک رساند!

آقای فهیمی دوست دارند در هر جمعی که ستند،روایتی ویا بیتی بخوانند. امروز این روایت را برای من خوانند: ... الا اعلمک باربعه اشیاء: فلا تجلسن علی طعام الا انت جائع و جود المضغ ولا تقم من الطعام الا انت تشتهی و اذا نمت فاعرض نفسک الخلاء!

تقریبا معنی اش این است که چهار چیز را باید در زندگی مراعات کرد، اول: تا گرسنه نگشته ای سر سفره منشین و غذا را خوب بجو، و دیگر اینکه قبل از اینکه سیر بشوی، از سر سفره بر خیز و هنگام خواب، سری به دار الخلا بزن!

وبعد از اینکه این روایت را برایم خواند، گفت: یاداشت کردی؟! گفتم بلی! گفت: اون گوشه بنویس یادگار محمد ابراهیم فهیمی!

این آقای فهیمی همان کسی است که می گفت زمانی در روستا زندگی می کردیم، در آنجا قهوه خانه ای بود که مردها در آن می شدند و چائی می خوردند و قلیان می کشیدند و هر چه دلشون می خواست نیز می گفتند! دیگر دیدم کم کم غیبت و اسرار دیگران را فاش کردن در آنجا مد می شود. یک روز تصمیم گرفتم دیگر پایم را به قهوه خانه نگذارم. اما وقت قهوه خانه که شد، میل شدیدی به قهوه خانه رفتن پیدا کردم ولی در مقابل نفس مقاومت کردم و با خود گفتم: اصلا نمی روم و در خانه ماندم.

فردای آن روز یکی از پیر مردهای ده مرا خواند و گفت: دیروز چه کار خیری انجام داده ای؟!

گفتم: هیچ؟

گفت: فکر کن!

گفتم: نمی دانم!

گفت: دیشب در خواب دیدم تو با ابلیس دست به گریبان هستی و بالاخره تو پشت شیطان را به خاک رساندی!

آقای فهیمی می گفت: یادم آمد که من دیروز در مقابل نفس خویش قد علم کردم و در جائی که غیبت می کردند حاضر نشدم و فهمیدم نفس همان شیطان است و هر کس در مقابل نفس خود ایستادگی کرد، در واقع جلو شیطان ایستاده است!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٥
تگ ها : اخلاق ، خاطره ، حدیث

فورگن و فرعون!

در این پست فکر نکنین من بهتون کمک می کنم رابطه بین "فرگون" و "فرعون" و "بادنجان دور قاب چین" رو پیدا کنین و اصلا و ابدا هم نمی گم چرا اون روایت رو می چسبانم به آخر این پست!

خودتون باید هر ارتباط و ربطی که در بین است خودتون پیدا کنین و اگر ره بجائی نبردین، بمن مربوط نیست. و این هم بگم تا حالا هر چی نوشته ام مورد سیاسی نداشته و اصلا نمی دانم چرا من بی اعتنام به مسایل سیاسی و اقتصادی! شاید به همین علته که من مدام در جا می زنم و همه از من جلو می زنن و یه وخ می بینم ای داد بی داد آنکه منش به پشیزی نمی خریدمش، اکنون چنان اوج گرفته و بالا رفته که نگو!

در هر صورت عامل عقب ماندگی من به این خاطره که حساب دو ودتا دستم نیست! همش چسبیده ام به امور عادی و بقول معروف سرم تو لاک خودمه! فکر نمی کنم از این به بعد دیگه بتونم کاری بکنم. نگو در ناامیدی بسی امید است!

 کاری به این کارا نداشته باشین و رابطه فرگون و فرعون رو بیابین!

بادنجان دور قاب چینی یعنی چه؟!

افراد متملق و چاپلوس را بادنجان دور قاب چین می گویند! چیزی که درآشپزان سرخه حصار در زمان ناصرالدین شاه قابل توجه بود، سبزی پاک کردن و بادنجان دور قاپ چیدن از طرف وزرا و امرا و رجال بود. آنها گروهی بودند که در امر طبخ و آشپزی مهارتی نداشتند و در صدر آن ها صدر اعظم قرار داشت که دو وظیفه ی مهم و خطیر (!!) به عهده داشتند. اول آن که چهار زانو بر زمین می نشستند و مثل بادنجان را پوست می کندند، دیگر آن که بادنجان ها را بعد از پخت دور و اطراف قاب های آش و خورش می چیدند.

 عبدالله مستوفی می نویسد:« من خود عکسی از این آشپزان دیده ام که صدر اعظم مشغول پوست کردن بادنجان، و سایرین هریک به کاری مشغول بودند. »

آقایان رجال و بزرگان کشور طوری حساب کار را داشتند که بادنجان ها را موقعی که شاه سری به چادر آن ها می زد به دور قاب می چیدند و مخصوصا دقت و سلیقه به خرج می دادند که بادنجان ها را به طرزی زیبا و شاه پسند دور قاب ها بچینند تا مسرت خاطر ناصرالدین شاه فراهم آید و نسبت به مراتب اخلاص و چاکری آن ها اظهار تفقد و عنایت فرماید.

دکتر فورویه طبیب مخصوص ناصرالدین شاه می نویسد : « ... اعلیحضرت مرا هم دعوت کرد که در این آشپزان شرکت کنم. من هم اطاعت کردم و در جلوی مقداری بادنجان نشستم و مشغول شدم که این شغل جدید خود را تا آن جا که می توانم به خوبی انجام دهم. در همین موقع ملیجکملیجک به شاه گفت:« بادنجان هایی که به دست یک نفر فرنگی پوست کنده شود نجس است!» شاه امر را به شوخی گذراند و محمد خان پدر ملیجک تمام بادنجان هایی را که من پوست کنده بودم جمع کرد و عمدا آن ها را با نوک کارد بر می چید تا دستش به بادنجان هایی که دست من به آن ها خورده بود نخورد. بعد بادنجان ها و سینی و کارد را با خود بیرون برد ... »

در هر صورت اصطلاح بادنجان دور قاپ چیدن از آن تاریخ  بر افراد متملق و چاپلوس اطلاق گردیده وکم کم به صورت ضرب المثل درآمده است.

 

موضوع دوم

"فرعون" آدم بدی بوده! من نمی توانم همه کارهائی رو که کرد اینجا یک به یک برای شما شرح بدم و اصلا شدنی نیست! می گوئید چرا؟ برای اینکه اونقدر کارای بد داشته که اگر من بخوام آونا رو اینجا بنویسم اولا وخ نمیشه و دومّا قصد چنین کاری رو هم ندارم.

اون «کوپک اوغلو»، بچه ها را سر می برید و تفرقه افکن بود و زنها را برای اینکه استثمارشون کنه زنده نگه می داشت. چرا سر نوزاد ها رو می برید؟ برای اینکه حضرت موسی نیز که در ان ایام متولد می شد به این طریق از بین برود! خدا نخواست از بین برود و بدست خود فرعون پرورش یافت!

خلاصه بعد از اینکه موسی علیه السلام بزرگ و پیامبر شد، آمد در خانه فرعون رو زد و بعد از کلی کشمکش وارد شد و به او گفت اگر ایمان به یگانگی خدا بیاورد نونش تو روغن خواهد بود، اما وزیری داشت بنام «بادنجان دور قاب چین» (می بخشین «هامان»).  

هامان فردی مقرب (وزیر)  فرعون معرفی شده که از او جهت مقابله با موسی مشورت می خواسته و در برخی حکایات و روایات هم دارد که  با حرفهای تحریک آمیز خود باعث لجاجت فروعون گشت تا ایمان نیاورد.  در حدیثی میخوانیم:« فَاَوْحَی اللهُ اِلَی موُسی اَنْ قُلْ لِفِرْعَوْنَ اِنَّکَ اِنْ آمَنْتَ بِاللهِ وَحَدَهُ ،اَمّرْتُکَ فِی مَمْلَکَتِکَ وَ رَدَدْتُکَ شَابًا طَربًا. فَاسْتَنْظَرَهٌ فِرْعَوْنُ.فَلَمًّا کَانَ مِنَ الْغَد،دَخَلَ اِلَیْهِ هَامَانُ.فَاَخْبَرَهُ فِرْعَونُ بِمَا وَعَدَهُ موُسَی مِنْ رَبِّهِ.فَقَالَ هَامَانُ :«وَالله لاَ یَعْدِلُ هَذَا هَؤُلاَءِ لَکَ یَوْمًا وَاحِدًا، وَنَفَخَ فِی مِنْخَرِهِ…»

 

موسی گفت:«یک پند مرا بپذیر ودر عوض چهار پاداش عظیم بگیر.»

هین زمن بپذیر یک   چیز و بیار

پس زمن بستان عوض آنرا چهار

فرعون گفت:«آن یک پند چیست؟آنرا برای من شرح ده!»

گفت: آن یک که بگوئی آشکار

که خدائی نیست غیر از کردگار!

فرعون گفت:«آن چهار پاداش چیست؟»

فرمود:«تندرستی وسلامت در بدنت، زندگی طولانی وعمر با رکت مُلک وآقائی دنیا وآخرت وجوانی ونشاط.»

سر انجام فرعون وعده های موسی را با هامان در میان گذاشت وبا او به مشورت پرداخت. هامان ناپاک وقتی این سخن را از فرعون شنید، بر سرو سینه خود زدوریش خود را کندوگریه وزاری نمودوگفت:« ای وای! ای شاه بزرگ این چه فکری است که وارد کلّه تو شده است! واین چه حال زشتی است که میخواهد ترا به تباهی بکشد! همه جهان مسخّر تست. امیران مشرق ومغرب مالیاتهای فراوان سوی تو سرازیر میکنند. پادشاهان لب به خاک پایت مینهند. همه تورا بعنوان معبود ومقصود می پرستند. سوختن در هزار آتش بهتر از آن است که تو با این عظمت، خدائی خود را رها  کنی وبنده موسی گردی!»

جمله  عالم  را  مــــــــسخر  کرده  تو

کار را با بخت چون زر کـــــــرده تو

از مشارق وز مغارب بی لــــــــــجاج

سوی  تو  آرند سلــطانان خــــــــراج

پادشاهان لب همـــــــی مالند شــــاد

تا می رسد به اینجا و می گوید:

حاصل  آن  هامان  بد   گفــــــتار بد

این چنین راهی بر آن فرعـــــون زد

لقمه دولت رســـــــــیده تا دهــــان

از  گلــــوی  او بریده ناگهـــــــــان

خرمن    فرعـــون  را  داد  ا و به  باد

هیچ شه را این چنین صاحب مبـــاد[1]

حضرت موسی وقتی حماقت فرعون را پس از اتمام حجت دریافت، به او شدیداً هشدار داد وفرمود:« اینک سزاوار تأدیب هستی! عصائی آورده ام که اژدها شودوخوی اژدهائی ترا با آن ادب میکنم.»…

من عصــــــا و نور بگرفته بدست

شاخ کستاخی تو خواهم شکست[2]

 

مطلب سوم

دین ما برای اینکه علقه ی مهر محبت در میان مردم باشد آموزه هائی دارد! یکی از آن آموزه ها دادرسی و به یاری هم شتافتن است و در فرهنگ دینی تا جائی این موضوع مهم شمرده شده و ارزشمند است که ضمن روایتی از امام حسین علیه السلام می خوانیم: احتیاجات مردم بر شما از نعمات الهی است، از اینکه کسی عرض نیاز می کند ملول نگردید!

حتی بر گرداندن محتاج از در خانه و یا رد کردنش بسیار زشت و خطر ناک شمرده شده و داستانهای عجیبی در این ارتباط در میان مردم است و در کتابها نیز مسطور است:

در معانى الاخبار به سند خود از ابى حمزه ثمالى روایت کرده که گفت : من با على بن الحسین (علیه السلام ) نماز صبح روز جمعه را خواندم . بعد از آنکه از نماز و تسبیح فارغ شد برخاست تا به منزل برود، من هم به دنبالش ‍ برخاستم و در خدمتش بودم حضرت ، کنیزش را که سکینه نام داشت ، صدا زد و به او فرمود: از در خانه ام سائلى دست خالى رد نشود، چیزى به او بخورانید، زیرا امروز روز جمعه است . عرض کردم آخر همه سائل ها مستحق نیستند، فرمود: اى ثابت ! آخر مى ترسم در میان آنان یکى مستحق باشد، و ما به او چیزى نخورانیم و ردش کنیم ، آن وقت بر سر ما اهل بیت بیاید آنچه که بر سر یعقوب و آل یعقوب آمد، به همه آنان طعام بدهید.

یعقوب رسمش این بود که هر روز یک قوچ مى کشت و آن را صدقه مى داد و خود و عیالش هم از آن مى خوردند، تا آنکه وقتى سائلى مؤ من و روزه گیر و اهل حقیقت که در نزد خدا منزلتى داشت در شب جمعه اى موقع افطارش ‍ از در خانه یعقوب مى گذشت ، مردى غریب و رهگذر بود، صدا زد که از زیادى غذایتان چیزى به سائل غریب و رهگذر گرسنه بخورانید، مدتى ایستاد و چند نوبت تکرار کرد، ولى حق او را ندادند و گفتارش را باور نکردند. وقتى از غذاى اهل خانه ماءیوس شد و شب تاریک گشت «انالله » گفت و گریه کرد و شکایت گرسنگى خود را به درگاه خدا برد و تا صبح شکم خود را در دست مى فشرد و صبح هم روزه داشت و مشغول حمد خدا بود. یعقوب و آل یعقوب آن شب سیر و با شکم پر خوابیدند، و صبح از خواب برخاستند در حالتى که مقدارى طعام از شب قبل مانده بود.

امام سپس فرمود: صبح همان شب خداوند به یعقوب وحى فرستاد که تو، اى یعقوب ! بنده مرا خوار داشتى ، و با همین عملت غضب مرا به سوى خود کشاندى ، و خود را مستوجب تاءدیب و عقوبت من کردى ؛ مستوجب این کردى که بر تو و بر پسرانت بلاء فرستم . اى یعقوب ! محبوبترین انبیاء نزد من و محترم ترین آنان آن پیغمبرى است که نسبت به مساکین از بندگانم ترحم کند، و ایشان را به خود نزدیک ساخته طعامشان دهد، و براى آنان ملجا و ماوى باشد.

اى یعقوب ! تو دیشب دم غروب وقتى بنده عبادت گر و کوشاى در عبادتم «دمیال » که مردى قانع به اندکى از دنیا است به در خانه ات آمد، و چون موقع افطارش بود شما را صدا زد که سائلى غریب و رهگذرى قانعم ، شما چیزى به او ندادید او «انا لله »گفت و به گریه در آمد، و به من شکایت آورد، و تا به صبح شکم خالى خود را بغل گرفت و حمد خدا را بجاى آورد و براى خشنودى من دوباره صبح نیّت روزه کرد، و تو اى یعقوب با فرزندانت همه با شکم سیر به خواب رفتید با اینکه زیادى طعامتان مانده بود.

اى یعقوب ! مگر نمى دانستى عقوبت و بلاى من نسبت به اولیائم سریع تر است تا دشمنانم ؟ آرى ، به خاطر حسن نظرى که نسبت به دوستانم دارم اولیائم را در دنیا گرفتار مى کنم (تا کفّاره گناهانشان شود) و بر عکس ‍ دشمنانم را وسعت و گشایش مى دهم . اینک بدان که به عزّتم قسم بر سرت بلائى خواهم آورد و تو و فرزندانت را هدف مصیبتى قرار خواهم داد، و تو را با عقوبت خود تاءدیب خواهم کرد، خود را براى بلاء آماده کنید، و به قضاى من هم رضا دهید و بر مصائب صبر کنید.

ابو حمزه ثمالى مى گوید: به امام على بن الحسین (علیه السلام ) عرض کردم خدا مرا قربانت گرداند، یوسف چه وقت آن خواب را دید؟

فرمود در همان شب که یعقوب و آلش شکم پر، و «دمیال » با شکم گرسنه بسر بردند و صبح از خواب برخاسته براى پدر تعریف کرد، یعقوب وقتى خواب یوسف را شنید در اندوه فرو رفت ، همچنان اندوهگین بود تا آنکه خدا وحى فرستاد: اینک آماده بلاء باش ، یعقوب به یوسف فرمود خواب خود را براى برادران تعریف مکن که من مى ترسم بلائى بر سرت بیاورند، ولى یوسف خواب را پنهان نکرد و براى برادران تعریف کرد...

 

حالا میخواهم خواننده محترم یکی دیگر از خاطرات مرا بشنوند، بعد از آن خودشان به یک جمع بندی می رسند و اگر نرسیدند و چیزی از این پست طولانی دستگیرشان نشد، دیگه من کاری نمی توانم بکنم!

در منزل مقداری کار تعمیرات داشتیم و قسمتی را خراب و بعد از ان مجبور بودیم تعمیر نمائیم. در این میان معلوم است که به سیمان و گچ و برخی مصالح دیگر نیاز پیدا می شود!

می دانیم که گچ و سیمان را کیسه ای و یا فله ای می فروشند و می شود بمقدار کم از آنها را از مصالح فروشی ها خریداری کرد ولی نمی شود شن را  فورگنی تهیه کردو باید به یکی از این وانتی ها و یا شش چرخها بگی برایت از کارخانه و یا هر جای دیگر که هست، بیاورد!

آجر هم بشرح ایضا! یعنی اگر به صد تا آجر احتیاج پیدا کردی، نمی شود که بگی از کوره آجر پزی یک ماشین پر بیاورند، آنهم اگر تو نوبتت قرار ندهند!

پس چکار باید بکنی؟ می گردی ببینی کجا ها ساخت و ساز است! کجا دارند خونه می سازند! آن خانه های ده طبقه ای که می سازند و معلوم نیست از کجا میارن و ده طبقه می سازند و تو نمی تونی گل به دیوار خانه قدیمی ات بمالی! در هر صورت از جائی می گذری و می بینی دارند مفصل ساختمانی را می سازند و کارگر ها دراند کار می کنند و...

چشمت می افتد به تل شنی که همانجا ریخته شده! با یه نیش ترمز، ماشین را از حرکت باز می داری و از مردی خپل مپل می پرسی: خسته نباشی! ... کارگر ها برای شما کار می کنند!

-         بله!

-         پس اینا مال شماست؟

-         بله فرمایش؟!

-         من به یه فورگن شن نیاز داشتم، اگه ممکنه اجازه بدین یه فورگن بچه ها بیان بر دارن پولش هم رو چشم، می دیم!

-         قابل شما رو نداره... فورگون دارین؟

-         نه!... فورگونتون رو لطف می کنین؟

-         (بشوخی) حتما کارگرشم باید ما بدیم!

-         (به شوخی) نور علی النور میشه!

از آنجا رد می شوی و عصری به یکی از بچه ها می گویی برود و یک فورگون شنی را که قولش را داده اند بیاورد. کمی بعد دست از پا درازتر بر می گردد و می گوید: ندادند!... گفتندتموم میشه کار ناقص میمونه!

اینجا بود که فکر کردم: اون آدم بد نبود! و با یک فرگون شن که از آن همه کم می شد، اصلا در کل کار نمی خوند و در ضمن حتما خدا خوشش می آمد و و برکت به کارشان می داد اما این را در نظر نگرفتند و شاید بعضی از کارگرهای های بادنجان دور قاب چین صاحب کار را پر از تردید کردند و باعث شدند او از تمام شدن مصالح اش نگران گردد.

نمی دانم کی این پست را تا آخر می خونه؟! شاید آنکه بخواند آخر سر برایم بنویسد: فلانی دلتنگ نشو، هر قدر میخواهی برایت شن و ماسه بفرستیم!

ولی من واقعا برای خودم سینه نمی زنم، من ناراحت بی ارزش شدن ارزشها هستم!  

 



[1] . مثنوی معنوی

[2] . مثنوی معنوی

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٦/۱٠

دیوانه واقعی کیست؟

 

إنّ المَجنونَ حَقَّ المَجنونِ المُتَبَختِرُ فی مِشیَتِهِ، النّاظِرُ فی عِطفَیهِ، المُحَرِّکُ جَنبَیهِ بمَنکِبَیهِ، یَتَمَنّى علَى اللّهِ جَنَّتَهُ و هُو یَعصیهِ، الذی لا یُؤمَنُ شَرُّهُ و لا یُرجى خَیرُهُ فذلکَ المَجنونُ و هذا المُبتَلى.[1]

دیوانه ها انواع و اقسامی دارند. یک قسم از دیوانگان خود دیوانه اند  یگران را نیز دیوانه می کنند  هر کاری انجام دهند محق اند.

یک نمونه اش را ما هر روز باهاش سر و کار داریم. آزادانه به هرکه بخواهد فحش می دهد و اگر یک وقت بخواهی او را از این برنامه باز داری، عده ای هستند که مانعت شوند و چون این دیوانه حامیانی برای خود می بیند، جری تر می شود، نمی دانی چکار کنی؟ آنها که از او دفاع و حمایت می کنند با این عمل خود می خواهند خود را آدمهای خوب و چیز فهم جلوه دهند، اما این دیوانه دیوانه تر می شود و هر طور خواست رفتار می کند!

ودیوانگانی هستند که بد بختند! با اینکه حقیقتا بیمار و دیوانه اند چون با کسی کاری ندارند، دیگران با او کار دارند و آزارشان می دهند! وقتی در کوچه و خیابان دیده شوند یک عده نفهم بی کار سر به سرشان می گذارند و جیغ و دادآنها را در می آورند.  اینها را می شود دیوانگان زیر بدبخت خواند! اینها ترسانانی هستند که از فرط ترس و وحشت دیوانه شده اند. ناگهان مگس وزوز کند می ترسند.

ویک عده دیوانگانند که دیوانه اند و لاکن خودشان نمی دانند که دیوانه اند! گاهی دیوانه اند و گاهی عاقل! تو بگو دیوانگان ادواری! دیوانه ادواری کسی است که گاهی دیوانه می شود و یا بهتر است بگوئیم دیوانه اش می کنند، بعد از ساعتی و یا مدتی، عقل بر سرشان باز می گردد.

تااینجا چند نوع دیوانه را نام بردیم؟!

- دیوانه هائی که خود دیوانه اند و دیگران را دیوانه می کنند و و از حمایت دیگران نیز بر خوردارند!

- دیوانگانی که از فرط ترس و وحشت دیوانه شده اند.

- دیوانگان ادواری!

و دیوانگانی که شما باور نمی کنید دیوانه اند! این نوع دیوانه ها تعدادشان خیلی خیلیزیاد است. ممکن است صاحب اختراع و اکتشاف هم باشد و ...

این دیوانگان از هر دیوانه ای دیوانه ترند و باید آنها را شناخت. وقتی آنها را خوب شناسائی کردی، باید محطاط باشی و در نزد آنها زیاد وراجی نکن! خود را به حماقت بزن و تملق بگو و به دست پاشان بیفت! در این صورت می توانی از شر تشان در امان باشی. این دیوانگان که می گویم، خیلی قدرت دارند و می توانند دستور بدهند و دیگران نیز از آنها اطاعت می کنند.

این دیوانگانم خیلی هم بی رحمند.

برخی دیوانگان عادی احتمال دارد در دلشان رحم و شفقت را سراغ گرفت اما دیوانگان غیر عادی اصلا رحم شفقت سرشان نمی شود.

نمی خواستم در باره این جور دیوانه ها صحبت کنم ولی نمی دانم چرا خودشان را جلو انداحتند! شاید این هم جزو خصلت های دیوانگان غیر عادی باشد که آش هر نخودند.

خلاصه اگر من یک وقت دعا بکنم از خدا خواهم خواست از تعداد این ها هر قدر که می تواند کم کند و اصلا از خدا میخواهم دیوانه های غیر عادی را از بیخ بن بر کند و نسلشان را بر اندازد!

اما باز هم میشود از انواع دیوانه ها صحبت کرد. بگویم اون دیوانگان از چه قماشی هستند؟ اینها در واقع دیوان نیستند بلکه دیوانه ها به آنها انگ دیوانگی زده اند تا انها را به دار المجانین راهی کنند! نمی دانم شنیده اید رضاخان چند نفر را بجرم رک گوئی وغیره دستور داد به دیوانه خانه ببرندشان!

اینها هم دیواه اند هرچند شاعر باشند. چرا که اگر عاقل بودند هیچ وقت سر به سر دیوانه نمی گذاشتند. مثل افلاطون نگران می شدند که چرا دیوانه بروی آنها لبخند زده است!

دیوانه واقعی کیست ؟روزی از روزها که پیامبر خدا صلّیالله علیهوآله از کوچهای عبور میکرد، عدهای از مردم را دید که در جمع شدهاند. حضرت از آنها پرسید: بر گِرد چه جمع شدهاید؟

عرض کردند: دیوانه‏اى است که اعمال جنون‏آمیز و خنده‏آورش مردم را متوجه خود ساخته.

پیامبر آنها را به سوی خود فراخواند و فرمود: او مریض است و دیوانه نیست. اما مى‏خواهید دیوانه واقعى را به شما معرفى کنم؟

همه خاموش بودند و با تمام وجودشان گوش مى‏دادند. عرض کردند: بفرمایید، اى رسول خدا! حضرت فرمود: إنّ المَجنونَ حَقَّ المَجنونِ المُتَبَختِرُ فی مِشیَتِهِ، النّاظِرُ فی عِطفَیهِ، المُحَرِّکُ جَنبَیهِ بمَنکِبَیهِ، یَتَمَنّى علَى اللّهِ جَنَّتَهُ و هُو یَعصیهِ، الذی لا یُؤمَنُ شَرُّهُ و لا یُرجى خَیرُهُ فذلکَ المَجنونُ و هذا المُبتَلى.[2]

دیوانه حقیقى کسى است که با تکبر و غرور راه مى‏رود، متکبّرانه به دو طرف خود نگاه مى‏کند و پهلوهایش را با شانه هایش حرکت مى دهد. نافرمانى خدا مى کند و با این حال بهشت او را آرزو مى کند. کسى از شرّ او ایمن نیست و به خیرش امیدى نمىرود. پس دیوانه واقعى او است و این را که دیدید تنها یک بیمار است.



[1]. الخصال، ص ۳۳۲ 

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٥/٧
تگ ها : حدیث ، مقاله

سلام علیکم

صوموا تصحوا

روزه بگیرید تا سالم بمانید! 

حالتون چطوره؟! تبریک می گم! موفقیتتون رو. ماشین خریدین! خونه خرییدین و هر چیزی که خودتون دوس داشتین بهش برسین، بالاخره رسیدین!

به شما هم تسلیت میگم! غم آخرتون باشه! دنیا اینجوریه دیگه! چیزی که مدام قل بخوره  و بچرخه، بیش از این ازش انتظار نمی ره. می دونی که این زمین  تو آسمون مثل توپیه که یکی شوتش کرده  ولی این توپه از جو زده بیرون و جو گیر شده! مونده اون بالا و هی دور خورشید می گرده و باهاش داره کجا میره معلوم نیست!

یکی داشت می گفت منظومه شمس، با همه ابواب جمعیش داره هر لحظه و هر آن پف میشه! یعنی مثل باد کنک داره هر لحظه و هر ان گنده و گنده تر میشه!  ما گفتیم خوبه نترکه یه وخ ؟!ydfaoruhmuez5ydcoiys.jpg

گفت: نترس دارن روش کار می کنن! دانشمندا به فکرشن و میخوان یه راهی پیدا کنند تا از ترکیدنش جلو گیری کنن!

*

امروز از دکترمون و اون آقای با تجربه چیزها یاد گرفتیم! نمی دونین من هر  وقت  دکتر رو می بینم چقدر ازش چیز یاد می گیرم. نمی دونم گفتم یا نه، بعضیا دوست دارن چیزائی که می دونن به دیگرون هم بگن! دکتر ما هم این اخلاق رو داره. صبح با یه قصاب دیگه که داشت گوشت رو برای عرضه آماده می کرد، حرف می زد و ما کنارشون ایستاده بودیم و دکتر ما از اون آدم با تجربه سئوالی کرد و جواب کامل شنید و ما کنجکاو شدیم و دکتر ما گفت: بعضی از این دوستان تجاربی دارن که دانشگاه ازش خبر نداره! ما گفتیم مثلا؟ گفت همین که فک رو از کله طوری جدا کنند که استخون قاطی گوشت نشه! خیلی کم بلدند مثل ایشون (شخص باتجربه) از ساطور استفاده نکنن!

بعد اون شخص با تجربه گفت که می تواند از روی گوشت جنسیت و وزن وپیری و جوانی حیوان رو تقریبا تشخیص بده وبگه! ما تعجب کردیم و باز دکتر ما گفت که اینا رو اساتید دانشگاه قادر نیستن!

باز او شخص یه مطلبی گفت که ما تعجب مان بیشتر شد! گفت که یه خانم دکتر در گاوداری آمده بود، گاوی رو نشون داد و گفت که اون سیم خورده! معمولا گاوا هرچی دم دستشون باشه سرازیر می کنن تو انباریشون! هر چی رو بتونن فرو بدن مضایقه نمی کنن!

گفت اون خانم دکتر مثل او شاگرد طبیب مَثَل معروف که وقتی بالین مریض رسید، پوست هیچ میوه ای رو ندید و چشمش افتاد به پالان خر و اونجا بود که افاضه فرمود که: مریض نا پرهیزی کرده!... بیمار خر خورده و دیگه درست بشو نیست!...

می گفت خانم دکتر هم گفت که گاو سیم خورده! اون آدم باتجربه میگفت من گفتم خانم دکتر! این گاو مریضه!... سیم نخورده!

خانم دکتر بهش بر خورد و گفت شما دکتری یا من! من میگم سیم خورده!

گفت که بهش گفتم صبر کنه من بهش ثابت کنم که سیم نخورده و مریضه!

می گفت: گاو رو کشتم و در عرض بیست دقیقه شقه اش کردم و شکمبه اش رو بیرون کشیدم، سمی در کار نبود!

با تعجب ازم پرسید: تو کجا درس خونده ای؟

گفتم: من تجربه دارم!... از قدیم گفته اند تجربه بالاتر از علمه!... گوشهای گاو سر شده بود و دوساعت بیشتر زنده نمی موند... وقتی این حر رو از من شنید، خیلی تعجب کرد!

دکتر ما گفت که راس میگن! مثلانمی دونن مفاصل دام پیر بسختی جدا میشه و لی مفاصل دام جوان آن سفتی رو نداره و بعد در باره اینکه از چه راهی میشه گوشت دام پیر رو از دام جوان تشخیص داد، صحبت شد و دکتر ما گفت که مفصل حیوان جوان از آنجا که جدا می کنند، به آبی می زنه و عملا ما این را برسی کردیم دیدیم بله، حیوان جوان مفصلش از آنجا که قصاب جدا می کنه رنگش آبیه و پیرتر ها زرد!

*

آقا اوتادی زنگ زد از فردیس و نیم ساعت صحبت کردیم. مثل همیشه حرفها تکراری اما درست بود! گفت که باز کتابی ازش چاپ شده و ازم خواست برم از اقای یوسفی بگیرم و خوب بخونم و بعد هرچی نظر دارم بنویسم و بدم در چاپهای بعدی اعمال بشه!

قبلا گفته بود که داره رو کتاب مقالات اوتادی کار می کنه و گفت که دوتا شو از بیست تا کم کرده اند. هیجده تا در یک جلد چاپ شده در فلان کتابفروشی آورده  داده و من گله کردم که چرا من رو خبر نکرده. آمده  رفته! گفتم دفعه بعد که اومدی حتما خبرم کن یه افطاری باهم بزنیم رگ!

گفت: بعد از رمضان میاد.

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/٥
تگ ها : عکس ، خاطره ، حدیث

اکثر اهل الجنه البلهاء

 

اکثر اهل الجنه البلهاء

 

 

f58rbw965pglucd40.jpg

64y9q2s0q0hvo1ksk.jpg

 ak7h02h06l6dp1b5qsd.jpg

حلول ماه مبارک را به همه تبریک می گویم! امروز روز سومه تا بیای چشم به هم بزنی، زمستون تموم شده و رو سیاهی مونده به زغال!

این هم یه مثلی است. معمولا در زمانهای سابق فقرا که نمی تونستند زغال برای زمستون خودشون تدارک ببینند، وسطای زمستون که سرما به اوج خود می رسیده، مرد خونه با این عبارت به خودش تسلی میداده: زمستون میره، روسیاهی به زغال می مونه!

حالا گفتیم روز سوم ماه رمضان است! بعضیا روزه نمی گیرن، مجلس روضه شون در پیشه! یعنی وقتی موقعش برسه می زنن تو کلشون و گریه و زاری می کنن که چرا  روزه نگرفتن! این اون موقعیه که می ایستن در پیشگاه خدا در روز قیامت!

در کارگاه یکی داشت سیگار می کشید و من ناراحت شدم و بهش گفتم: سیگار رو از لبت بردار!

نخواست کم بیاره و پک دیگری زد و دور انداخت! بعد از چند دقیقه دیدم یکی دیگه که چندان عقل درست و حسابی نداره سیگار می کشه! گفتیم به ایشون نیز امر به معروف بکنیم و گفتم: چرا سیگار می کشی؟! دستش رو بعلامت انزجار تکان داد و من دیگه دست از سرش برداشتم.

روزه خور قبلیه با روزه خور بعدیه، یعنی همون که به کم عقلی معروفه، هم اسمه!

وقتی دوباره کنارش رسیدم، گفتم: تو هم اسمت فلانه. او هم روزه اش رو میخوره و تو هم روزه ات رو میخوری! فرقتون باهم چیه!

انگار که جواب دندان شکنی پیدا کرد، گفت: من افتخار می کنم که مانند او باشم!

راست می گفت. آخه در حدیث نبوی است که فرمود: اکثر اهل الجنه البلهاء = بیشتر اهل بهشت ابلهانند!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٢
تگ ها : عکس ، حدیث ، خاطره

مرد و قولش!

 

امام علی (علیه السلام) 
ضَادُّوا التَّوَانِیَ بِالْعَزْم
با عزم و اراده به جنگ سستی بروید!

مرد و قولش! من یادتونه چند وقت پیش گفتم از این به بعد دیگه اول هر پست یه حدیث تقدیم می کنم ... می دونم یادتونه و من هم  از اینکه هی تذکر میدم واقعا شرمندام!

همون طور که می بینین باز یه حدیث کوچلو از علی علیه السلام پیش کشتونه!

در معنای حدیث هر قدر بحث و گفتگو بشه باز هم کمه اما چرا به ترجمه اش اکتفا می کنم؟ بخاطر اینکه اگر به توضیحات اضافی بپردازم، از حرفای دیگه باز می مونیم!

اول، امروز کلی گرفتاری داشتم و نگرانی و بد بیاری! خوب کار هر روزه است دیگه و تحفه عصر. در این دور و زمونه کیه که گرفتاری نداشته باشه؟!

شما هر آدم خوشبختی را که سراغ داشته باشین، مسلم بدونین که او از همه غم و غصه هاش بیشتره.

قصه اون مرد بی غم که یادتونه؟ نشنیدین؟ باشه من یه ذره ش رو  میگم، اما کاملش رو از پیر مردها و اونائی که سنی ازشون گذشته بپرسین شاید کاملش رو از زبان اونا بشنوین!

میگن یه کسی بود بهش می گفتن  بی غم. یکی نارحت بود و غم غصه فراوان داشت، شنیده بود نام  بی غم رو گفت برم ببینم این آدم چرا غم و غصه نداره ، بالاخره پرسان پرسان رفت و دید یه آدمیه همّه چی داره و باهاش نشست به گفتگو و خواست سر بی غمی او را کشف کنه، او ماجراش رو تعریف کرد:

گفت که  زنی رو دوست داشته، گویا دختر عموش بوده و باهم ازدواج می کنن و از قضای روزگار میزنه زنه مریض میشه! طوری که ازش قطع امید می کنه. چون از قبل بهم دیگه قول داده بودند هر کدوم زودتر مرد، دیگری تن به ازدواج نده، مرده میره خودش رو اخته می کنه مبادا بزنه زیر قولش! اما از آنطرف بعد از مدتی زنه سلامتی شو باز می یابه و ...

بعد زنه بنای بد قلقی رو میذاره. این آقا بی غم مجبور میشه زن رو طلاق بده و بعد جلو چشمش اون زن با نوکرش ازدواج می کنه!!!

اینه که میگم هر کی رو دیدین غم و غصه نداره ، بدونین او شاید بیشتر از دیگران گرفتاری داره و ناراحته!

یادم اومد چند سال قبل در جمعی دور هم نشسته بودیم و از یکی خیلی خوشم آمد بخاطر اینکه خیلی حس کردم اعصابش سر جاشه.

خیلی مسلط در ان جمع رفتار می کرد و من ماتش بودم تا اینکه از جیبش چند نوع قرص در آورد. سئوال کردم اینا دیگه چیه؟... چه ناراحتی داری؟!..

گفت: این قرصای قرمز، برا اعصابمه و اینا... سفیدا برای قلبمه...

گفتم: پدر آمرزیده، من فکر می کردم تو با این آرامش نباس هیچ درد و مرضی داشته باشی! خندید!خنده

خب دیگه! ما امروز دلمون به این سگه سوخت! دیدیم کنار خیابان جلو بیطاری بهش سرم وصل کرده اند و او دارد تند و تند نفس می زنه، و نای جنبیدن و حرکت نداره! یه ذره اینور تر صاحبش کنارش نشسته بود و ما گفتیم: سگه زبان آدمیزاد سرش نمیشه، بشما میگیم خدا شفاش یده! 

 

xxc4xn2xtvhb1mahkvf3.jpg

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٤/٢٤
تگ ها : عکس ، خاطره ، حکایت ، حدیث

عقل معاد و عقل معاش!

چون قراره از این به بعد اول هر پست یک حدیث کوچلو براتون بخونم و تا جائیکه لازمه شرحش کنم ، امروز میخوم در باره عقل معاش و معاد یک حدیثی از میان خیل احادیث نقل کنم!

باز بعد از نماز این حدیث رو برای چند نفر ی که هنوز نرفته بودند خواندم و توضیح دادم:قال الحسن علیه السلام-:« بالعقل تدرک الداران جمیعا، و من حرم من العقل حرمهما جمیعا!»

با عقل و خرد است که هر دو سرا به دست می اید! و هر که از خرد محروم باشد، از هر دو سرا محروم می شود!

اول اجازه بدین یه موضوعی رو براتون بگم که برام خیلی جالبه! هر وقت میخوام در جمع صحبتی بکنم، معمولا قبل از آن گرفتارم و استرس دارم که:« چیزی پیدا نمی کنم که بگم!» اما همینکه بسم الله را می گویم، یکدفعه مطالبی جالب بر زبانم جاری می شود! میدونم شاید بگین باز از خودش تعریف کرد! من کاری بکار دیگران ندارم و هر طور میخوان در باره من فکر کنند، اما در دو جا خدا بهم رحم می کنه و لطفش شامل حالم میشه: اول موقع نوشتن، و دوم وقتی میخوام سخنرانی بکنم!

مثلا پریروز رفتیم به یکی از روستاهای بسیار دیدنی شهرمون که چند تا عالم خیلی مبرز از آنجا برخاسته! یکیش حجت کوهکمری مؤسس مدرسه معروف حجتیه قم است!...

تا برسیم به روستا، چند جا از ترس اینکه نکند یک وقتی قل بخوریم بریم ته دره، با چشمان بسته رانندگی کردم!!!!نگران ... باور نکنید!

اونجا زیارتگاهی است بنام سید حسن بابا! بعد از زیارت رفتیم خونه یکی از آشنا ها و باز اومدیم بیرون و نمی دونید در باغی که رفتیم چه درختان بزرگ گیلاسی داشت!

صاحبخانه ام می گفت: گیلاسها رسیده اند و من باور نمی کردم چون رنگشان بسیار سفید بود و من فکر می کردم تا گیلاس سرخ نزنه کال است ولی همینکه یکی رو امتحان کردم، دیدم خیلی هم رسیده و شیرین اند!

خلاصه داشتم می گفتم: یکی از جاهائی که خدا بدادم می رسه، یکی نوشتن و دیگری در سخن گفتنه!

آنجا در محوطه امام زاده ایستاده بودم که گوشی ام زنگ زد!  از آن طرف آقا موسی بود که گفت:« فلانی میای یکی از اقوام ما مرحوم شده نماز میت بخونی؟!

گفتم: متاسفانه درکوهکمر مهمانم نمی رسم!...

گفت: لا اقل می رسید که در مراسم شام غریبانش منبر برید؟!

گفتم: سعی می کنم تا ساعت شش(18) به مسجد بیام!

بعد از اینکه نهار خوردیم به همه گفتم پاشند! این بار پرویز رانندگی کرد و خیلی با حوصله! موقعی همین راه رو من رانندگی می کردم، هی ایراد می گرفت که چرا تند نمی رانم ولی دیدم خودش از ترس، از هم من یواشتر می راند، من چیزی نگفتم و ایراد نگرفتم!

ساعت شش رسیدیم مرند و اصلا فرصت مطالعه نداشتم و خالی الذهن رفتم مسجد. ولی همینکه روی منبر قرار گرفتم، مطالبی از اندوخته های سابقم خود بخود جاری شد...

بعد امروز هم همین ماجرا تکرار شد. حدیثی از کتابچه محراب انتخاب کرد: قال الحسن علیه السلام-:« بالعقل تدرک الداران جمیعا، و من حرم من العقل حرمهما جمیعا!

قبل از اینکه حدیث رو معنی بکنم، از یکی از حضار که در علم عربیت دستی دارد سئوال کردم: چرا اینجا با اینکه "داران" تثنیه است، "جمیعا" فرموده، در حالیکه می شد بفرماید "توأما"؟... البته خودم جوابش را نمی دانستم و الان هم توجیه قاطعی برای این اشکال ندارم ولی یکدفعه یادم آمد "جمیعا" باید بخاطر این باشد که دنیا و آخرت با اینکه دو چیزند ولی هرکدام چیزها یند! دنیا خیلی چیزهاست مثلا مقام و مال و غیره و آخرت هم اجزایش زیاد است مثلا جنان دارد و غرفه هائی در بهشت است و غیره، برای همین شاید امام علیه السلام فرموده اند "جمیعا"! خوب توجیهی است و حالا آنجا فی المجلس  فرصت اعتراض  نبود خدا را شکر!

و بعد در باره عقل صحبت کردم و گفتم دو جور عقل داریم: عقل معاش و عقل معاد!

بعضی ها عقل معاد خوبی دارند! شب که میخواهد بخوابد، فکر می کند و می بیند اگر صبح به ذوب آهن زنگ بزند و کلی آهن بخرد و پولش را با قرض و قوله جور کند و چک بکشد و آنها را انبار کند، حالا اگر نتوانست در موعدش پول خلق الله را بدهد، ایرادی نیست! یا التماس و من بمیرم تو بمیری، چند وقتی تادیه قرضش را به عقب می اندازد، و یا اینکه چند وقتی هم به زندان رفت، مهم نیست و فقط میخواهد پولدار بشود!

این جور آدمها خیلی زود دار دنیای خود را آباد می کنند و به دنیا می رسند و باصطلاح این جور ادمها عقل معاش دارند!

عقل معاد هم این است که زیاد در اینجا خودش را برای رسید به حطام دنیوی به سختی نمی افکند، بلکه قانع است و کار های خدا پسند زیاد انجام می دهد  به اخرت و ان دنیا می رسد و درک می کند!...    

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٤/۱۸
تگ ها : عکس ، خاطره ، حدیث

خداوند دعای ائمه را اجابت می کند!

 

الهم عجّل لولیک الفرج!

قبل از اینکه حدیث را بخوانیم میخواهم  نکته ای که خودم در باراه امام عصر رسیده ام بیان کنم !

آنوقتها که سن کمی داشتم فقط در نیمه شعبانها مترصد و منتظر بودیم که کوچه را آزین بندی کنند و شیرینی پخش کنند .

کمی که سنمان بالاتر رفت و در باره امامان به تفکر و اندیشه پرداختیم، پیش خودمان فکر می کردیم که مگر می شود  انسان بیش از صد - صد و پنجاه سال عمر کند!؟...

بعد این را طوری حل کردیم و خلاصه خیلی در این باره تحقیق کردیم بالاخره قبول کردیم که بله اگر خدا بخواهد همانطور که حضرت مسیح زنده است و یا خضر علیه اسلام باقی است، و در باره هرکس اراده کند، آن شخص الی الابد زنده می ماند و یا عمر طولانی می یابد!

بعد سئوالات دیگر هم باز بود که یکی بعد از دیگری پاسخ های یشان را پیدا کردیم و هرچند بسیاری دیگر از سئوالات بی پاسخ باز هم هست، اما آن سئوالات می بینم که در حاشیه قرار دارند و اصل موضوع و مسئله ی مهم این است که:« باید همهگی باور کنیم که لازم است برای ظهور منجی و امام عصر بسیار بسیار دعا کنیم....»

حدیث:

خداوند دعای ائمه - صلوات الله علیهم اجمعین-  را اجابت می کند!

امام زمان حضرت مهدی -عجل الله تعالی فرجه الشریف- فرموده اند:

(إِنَّ اللّهَ تَعالى هُوَ الَّذی خَلَقَ الاَْجْسامَ وَقَسَّمَ الاَْرْزاقَ) تنها خداوند متعال است که اجسام را خلق و روزى ها را تقسیم کرده است ( لاَِنَّهُ لَیْسَ بِجِسْم وَلا حالٌّ فی جِسْم) زیرا او جسم یا حلول کننده در جسم نیست.( لَیْسَ کَمِثْلِهِ شیءٌ) چیزى همانند او نیست. (وَهُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ) او شنوا و داناست ( وَأَمَّا الاَْئِمَّهُ(علیهم السلام) فَإِنَّهُمْ یَسْأَلوُنَ اللّهَ تَعالى فَیَخْلُقُ) امّا ائمّه(علیهم السلام) چیزى را از خدا مى خواهند و خدا نیز براى آنان خلق مى کند. ( وَیَسْأَلوُنَهُ فَیَرْزِقُ) از خدا مى خواهند، خدا هم روزى مى دهد. (إِیجاباً لِمَسْأَلَتِهِمْ وَإِعْظاماً لِحَقِّهِمْ)[1] خدا چنین مى کند، چون بر خود حتم کرده که خواسته ى آنان را اجابت و منزلت و شأن آن ها را عظیم گرداند.

 

توضیح:

تنها دعای امام مستجاب است و نباید در مورد امام معصوم غلو نمود و فکر کرد که امام علیه السلام مدبر امور خلق اعم از مععیشت و غیره است.

شیخ طوسى[2](رحمه الله) درکتاب الغیبه نقل مى کند،جماعتى از شیعیان، در مقام اهل بیت(علیهم السلام) اختلاف کردند.عدّه اى قائل بودند که خداوند ـ عزّوجل ـ قدرت خلق و رزق را به امامان معصوم واگذار کرده است.در مقابل، عدّه اى براین عقیده بودند که این امر،محال است وبر خداوند متعال جایز نیست که امر خلق و رزق رابه ائمه واگذار کند;زیرا، تنها خداوند متعال قادر برخلق اجسام است.

شیعیان، در این امر، به نزاع شدید برخاستند. شخصى که در آن مجلس حاضر بود، گفت: «چرا نزد ابى جعفر محمّد بن عثمان عمرى (سفیر دوم حضرت) نمى روید و در این باره از او سؤال نمى کنید تا حقّ بر شما روشن گردد؟ او تنها راه و واسطه به سوى حضرت صاحب الأمر(علیه السلام)است.» شیعیان، بر این امر راضى شدند و نامه نوشتند و در آن، مسئله ى مورد نزاع را پرسیدند.

حضرت در جواب نامه مرقوم فرمودند:

خالق نباید جسم، و رازق نباید روزى خورنده باشد; در نتیجه، ما چون جسم داریم و روزى مى خوریم، نه خالق هستیم و نه رازق; ولى خداوند، حق ما را بزرگ قرار داده و درخواست ما را اجابت مى کند; لذا دعایى که مى کنیم، برآورده مى شود، نه این که ما، خود، جداى از خواست الهى، توان این را داشته باشیم.



[1] . الغیبه، طوسى، ص 294، ح248; احتجاج، ج2، ص285; بحارالأنوار، ج 25، ص 329، ح4. 

[2] . محمد بن حسن طوسی معروف به شیخ طوسی، شیخ‌الطایفه و شیخ، از علمای ایرانی شیعه در قرن ۵ قمری. او معاصر سلطان محمود غزنوی، حکومت آل بویه، شیخ صدوق، فردوسی، شیخ مفید و سید مرتضی بوده‌است. وی در رمضان سال ۳۸۵ هجری قمری در توس زاده شد، گرچه تاریخ دقیق تولد او در دست نیست. از کودکی آغاز به آموختن علوم اسلامی کرد. در سال ۴۰۸، ۲۳سالگی، خراسان را به قصد عراق ترک کرد و به بغداد رفت تا از محضر بزرگ‌ترین دانشمند شیعه آن عصر یعنی شیخ مفید درس آموزی کند.

شیخ طوسی در دوران جوانی به درجه اجتهاد رسید و کتاب تهذیب الاحکام را در این دوره و با پیشنهاد استادش، شیخ مفید تألیف کرد. وی پنج سال شاگردی شیخ مفید کرد. بعد از مرگ شیخ نزد شاگرد او سید مرتضی حاضر شد و ۲۳ سال تلمذ کرد.

سید مرتضی علم الهدی به سال ۴۳۶ درگذشت و پس از وی شیخ طوسی مرجع شیعه شناخته شد. ترکان سلجوقی در سال ۴۴۷ با استفاده از ضعف آل بویه - که شیعه مذهب بودند - به بغداد حمله کردند و با اشغال آن حکومت آل بویه را برانداختند. طوسی تا سال ۴۴۸ در بغداد بود و مجلس درس خود را در همان شهر تشکیل داد اما در سال ۴۴۸ به سبب حمله طغرل به بغداد و انقراض آل بویه بر آزار و اذیت شیعیان توسط اهل سنت و سلجوقیان افزوده شد.

در این زمان عبد الملک وزیر طغرل بیک، به محله‌های شیعه‌نشین حمله کرده، به قتل آنان پرداختند. حتی خانه شیخ حمله کردند تا وی را به قتل برسانند، ولی او را نیافتند و وسایل منزل و کتاب‌های او را آتش زدند و نابود ساختند. گفته‌اند طغرل بیک تا سال ۴۴۹، چندین بار کتاب‌های شیخ طوسی را در ملا عام سوزاند. بعد از این حادثه شیخ از بغداد خارج شد و به نجف رفت و حوزه علمیه نجف را تأسیس کرد. گفته شده که در آنجا ۳۰۰ مجتهد تربیت کرد و چندین کتاب نوشت. نفوذ علمی به گونه‌ای بود که تا ۸۰ سال فتوایی مخالف فتواهای وی صادر نشد.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٤/۱٤
تگ ها : حدیث

کونوا لنا زینا!

از این به بعد در اول هر پست یک حدیث کوتاه از ائمه هدی و یا پیامبر ص تقدیم می کنم و بعد  هر چی دوست دارم میگم و مینویسم ، امروز این حدیث را درجمع خواندم و مقداری توضیح دادم:

عَنِ الْاِمامِ الصَّادِقِ - علیهِ السَّلام - قالَ:« یا مَعْشَر الشِّیعَة!ِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً.[1]»

امام صادق - علیه السلام - فرمودند: ای شیعیان، شما به ما منسوب هستید، پس مایه زینت ما باشید نه مایه آبرو ریزی ما.

امام علیه السلام می فرمایند با کارها و اعمال خوبی که انجام می دهید برای ما زینت و زیور باشید.

هر قومی و طایفه ای دوست دارند کسانی که به آنها منتسب هستند، آدمهای بی عیب و نقصی باشند و دارای خصائلی که بدان مباهات نمایند. هر چند گفته اند: «گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل» ، اما آدم خوشش می آید بستگانش همه آدمهای سرشناس و خوب و و با نزاکت و مومن و دارای امتیازات ویژه باشند.

دقت داری که در محاورات روز مره چقدر از بستگان پولدار و یا صاحب منصب ومقاممان صحبت می کنیم و اسمشان را میاریم و سعی می کنیم یکجوری بگیم بعله فلانی پسر خاله ماست که الان در فلان جا استاد دانشگاه و یا خلبان و ... بلی! طبیعی و معقول است که آدم به اقوام خوب خودش بباله بنازه و ازشون به نیکی یاد کنه و اینجا و اونجا اسمشون رو ببره  فیگور بیگره! حالا که خودش بجائی نرسیده و یا  کم رسیده لا اقل افتخار اون قوم و خویش که نسیبشه الحمد لله!

حالا یه گام بذاریم جلو! آدم دوست داره حتی همکلاسی و هم مدرسه ایهاش هم آدمهای قابلی باشن!  مثلا در تلویزیون یکی رو می بینین که زمانی تو مدرستون درس میخونده! تا در صفحه تلویزیون می بینینش، گل از گلتون می شکفه و به اعضاء خانواده نشونش میدین و میگین:« ا.. ا! نیگاش کن تو رو خدا!... این بهروزه... تو کلاس ما بود و یادش بخیر... چقدر باهم دوست بودیم. بستنی اش رو داد منم لیس زدم!از خود راضی

اگر  تو یک شهر دیگه هم که باشین، به آدم بزرگای شهر تون افتخار می کنین و میگین فلان دانشمند همشری ما بود...

چقدر خوبه آدم دور بریهاش  معروف قابل احترام باشند!

 امابرعکس، یک آ دمی کارای ناشایست ازش سر بزنه و همه ازش بگریزند، وقتی اسمش میاد وسط یه جوری لب ورمیچینین و ویششششی می آیید که از هر بد و بیراه و فحشی بد تر و مؤثر تره! آخه هیچ کی دوست نداره  توی اقوام و یا دور برش آدمهای بد نامی باشه! 

شاید بظاهر بگیم: موسی بدین و خود و عیسی بدین خود... فلانی آدم بدیه، بمن چه! من سعی می کنم آدم خوبی باشم! آما واقعش این است یک آدم بد کل فامیل رو بد نام می کنه!

حالا بپردازیم به حدیث. امام صادق علیه السلام می فرمایند: معاشر الشیعه! ای شیعیان ای کسانیکه مذهب شیعه دارید و منتسب به ما هستید، برای ما زینت باشید! یعنی آدمهای خوبی باشید و طوری رفتار بکنید که از شما حساب ببرند و مورد احترام باشید. اگر در کارها تان دقت کنید و مخالفین ما ببینند که رفتارتان خوب است، ما سر افکنده نخواهیم شد!...

تا اینجا بس است. خلاصه اینکه اگر ما رفتارهامان طبق فرامین و دستورات اسلام باشد، زینت اهل بیت خواهیم بود و الا اگر اسم شیعه بودن را با خودمان یدک بکشیم و اعمال ناشایست داشته باشم، در واقع ضرر ما وتوجه اصل تشیع می شود!

 

در این چند روز که نبودم ، به مسافرت سبکی رفتم

چند تا عکس گرفتم:

 

xkz38smx7r02apdg4x5.jpg

حرم مطهر ، دم غروب و نزدیک اذان مغرب
gfkn9e7s4teuf4b05hji.jpg
راستش تا پایم به قم رسید همه اش در این فکر بودم که اولین کارم باید این باشه که به حرم می برم و زیارت  کنم، اما طوری شد که کارای دیگه جلو افتاد و هر بار که چشمم به گنبد خانم معصومه می افتاد ، خودم رو سر زنش می کردم! تا اینکه تصمیم گرفتم تا کنار ضریح رسیدم با یک زیارت جانانه جبران بکنم!
بعد از اینکه کنار ضریح ایستادم و سلام دادم، متوجه استاد شدم و دوست داشتم سئوالی که چند سال بود میخواستم از ایشان بپرسم و فرصت نشده بود شدم . عجله داشتند. زود حرفم را زدم و خداحافظ شما!
 
 

دوست داشتم نیمه شعبان، میلاد حضرت حجه علیه السلام در قم باشم اما حیف که این توفیق از من سلب شد!

[1] «مشکاة الأنوار، ص 67»

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/۱۳
تگ ها : حدیث ، خاطره ، عکس

از خواب گران خیز!

«قدرت از آن ِ مردمی است که کار می‌کند و اگر تاکنون از قید یوغ اسارت رهایی نیافته، به‌دلیل فرورفتن در یک خواب مصنوعی (هیپنوتیزم)( غفلت) است. بیدارکردن او ضرورتیست بنیادین و مبرم.»دفترهای خاطرات، ۱۸۹۸

                                                                                                                                                    تالستوی/ بیدار شو ای دیده که ایمـــــــــــــن نتوان بود/

 زین سیل دمادم که در این منزل خواب است.حافظ

 

خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت/

حیوان خبر ندارد ز جـــــــــــــــــــــــــــــــهان آدمیت.سعدی

 چقدر جمله زیبائی است و کلامی دلنشین و ابیات بعدی از دو شاعر بزرگ ایرانی، عالی!

 و چقدر به گفته بزرگان ایمان دارم! معجزه که می گویند همان کار و تلاش است و اگر امر خارق العاده ای در روی زمین واقع می شود، بخاطر کار و تلاش و زحمت کشیدن است!

این جمله را تولستوی در دفتر های خاطرات خودش آورده است. او صاحب چندین رمان که برخی از آنها شاهکارن شمرده  می شوند.

با بیوگرافی او کاری ندارم. اکثر کسانیکه او را می شناسند، می دانند که یکی از شاهکارهای او جنگ و صلح است.

خوب بیائیم سر اصل موضوع! اون جمله چه می گوید؟! در باره کار و تلاش و در باره ارزش و اهمیت آن هشدار می دهد و می گوید:« نخواب!»

البته خواب ضروری است. شنیده ام انسان بدون آب و نان می تواند چند صباحی زندگی کند و لی بدون خواب بیش از سه روز نمی تواند زنده بماند الا اینکه بیماری خواصی داشته باشد که اصلا رگ خواب نداشته باشد! مگر می شود؟! بلی  ممکن است! میگوئید چطور؟ جوابش این است که همانطور که ممکن است کسی حس بویائی خود را از دست بدهد و هچ بوئی را حس نکند و این ظاهرا در اثر سینوزیت و عفونت مخاطی اتفاق می افتد، همانطور هم ممکن است در جائی از مغز انسان فعل و انفعالاتی رخ دهد و یا بروز اشکال باعث شود انسان رگ خواب نداشته باشدو اصلا سالها بگذرد و خواب به چشمهایش نیاید!

من مردی را می شناختم که از نظر ظاهر بسیار ورزیده و تنومند بود.  یکجائی حرف او شد، گفتند: اصلا خواب ندارد و شبها از بس حوصله اش سر می رود،  کاراهای خانمش را در خانه انجام می دهد. البته ظاهرا این وضعیت خوب است. آنها که علاقه به کتاب و مطالعه دارند احتمالا اینطور فکر کنند که خوش بحالش! اگر من جای او بودم، می نشستم شبها در سکوت دوره های چند جلدی را می خواندم و با ین طریق نابغه می شدم و کسی دیگه جرعت نمی کرد در برابر من اظهار فضل و بکند و افه بیاید!

اما آدمی که یکی از حسهای خود را از دست بدهد  بد بختی است!

اگر حس تلخی  از کناره زبانتان برود، تلخی فلفل را احساس نکنید بدانید بد بخت هسیند.

خوب با این وصف هر کمی و زیادی در وجود انسان پیدا بشود عیب محسوب می شود! هر چند به چشم نیاید! مثل اینکه کسی مثلا زیر بغلش مو نداشته باشد، ظاهرا خوب است. دیگه احتیاج نخواهد داشت که مدام هر از چند وقت آن مو ها را برطرف کند، اما عیب است! معمول این است که زیر بغل و یا هر نقطه ی یک آدم متعارف که مو در می آورد، دارای مو باشد!

در شرح حال محمد بن مسلم نقل شده است که یکى از قضات اهل سنت در کوفه، بى وقت، درب خانه وى را دق الباب مى ‏کند. محمد بن مسلم از پشت بام نگاه مى ‏کند و مى ‏پرسد:« کیستى؟»

 مى ‏گوید:« فلان قاضى هستم!»

 آن شخص از محمد بن مسلم مى‏ پرسد در فلان مساله، از استادت جعفر بن محمد(امام صادق علیه السلام) چه شنیده ‏اى؟

 محمد بن مسلم مى ‏پرسد:« موضوع چیست؟»

 مى ‏گوید:« قضاوتى را نزد من آورده ‏اند، راجع به اینکه مردى مى ‏خواهد زنش را به خاطر عیبى( بی موئی عانه) طلاق بدهد. مى ‏خواهد بداند آیا مى ‏تواند به خاطر این عیب، عقدش را فسخ کند یا خیر، من در پاسخ درماندم و گفتم برو فردا بیا. حالا آمده ‏ام از تو بپرسم که آیا تو چیزى در این‏باره مى ‏دانى؟»

 محمد بن مسلم مى ‏گوید که در خصوص این مساله پاسخ صریحى ندارم، امّا شنیدم که امام صادق مى ‏فرمود: «کل ما زاد او نقص عن خلقته الاصلیة فهو عیب»

پس معلوم شد که هیچ موردی در شاکله انسان وجود ندارد که بی خود و بی ثمر باشد.

دیگر لازم نیست در باره جزئیات به بحث و برسی بپردازم! همین قدر کافی است که معروض دارم که نباید فکر کنیم در وجود انسان چیزی مزاحم است و نبود، بهتر بود!

حالا در باره خواب هم همین قضیه را باید قبول کرد که خواب برای سلامت انسان لازم است!

پس با این استدلالات ضروری است انسان  خواب و استراحت داشته باشد!

اما خواب هم دو نوع است: اول خوابی که انسان ناگزیر از آن است و برای اینکه خستگی از تنش در برود باید شبانه روز حد اقل شش الی هشت ساعت بخوابد!

اما گاهی در این خستگی در کردن ها افراط روی می دهد و زیادی میخواهیم خستگی در کنیم. صبح وقتی بیدار می شویم و از پنجره نگاهی به بیرون می اندازیم می بینییم هوا یک کمی روشن شده می گیم: حالا چند دقیقه دیگه بخواب، بعد بیدار می شوی و نماز ت می خوانی!

یک وقت می بینی سحر خیزی که یکی از عادات بسیار خوب است و در باره آن گفته اند سحر خیز باش تا کام روا گردی، دیگه از آن خبر نیست.

راستی عکس این قضیه چطور است؟ سحر خیز باش تا کام روا گردی! من یک جائی این را گفتم، یک نفر در جوابم گفت: اگر کامرا بودم، خود بخود سحر خیزبودم، اگر مشکلات نبود و زندگی برایم شیرین می شد و آنوقت وقتم در عالم خواب نمی گذشت!

بگذریم! گاهی افراط و تفریط زندگی آدمی را با اختلالات جدی روبرو می سازد و و در این هنگام لازم می آید خردمند، دنبال راه چاره باشد و ببیند چه باید بکند؟!

در صلاحت من نیست که در باره علم الاعضاء اظهار نظر نمایم! اما اگر من  پزشک نیستم، حق ندارم  چیزی را که می دانم نگویم و کتمان کنم و اصلا نظرم را می گویم هرچند غلط است!

پس خور و خواب لازمه وجود انسان است! اما افراط و تفریط کار را خراب می کند!  بهتر این است که ره اعتدال را بپیماید.

یادمان که نرفته؟... در صفحات قبل در باره انواع خواب صحبت بود. گفتیم یک خوابی نیاز انسان است و باید شبانه روز چند ساعتی را بخوابد تا قوای از دست رفته را باز یابد! اما یک نوع خواب هم هست که ظاهرا چشم ها بر هم نیامده و لکن اوضاع این گونه می نماید که فرد انگار خواب است. همانگونه که در عالم خواب از این دنیا فارغ است، در عالم بظاهر بیداری نیز عین خیالش نیست و به هیچ چیز اهمیت نمی دهد. بقول معروف دنیا رو آب ببره این را خواب می برده!

نه تنها فرد بلکه جامعه هم ممکن است گرفتار این خواب گردد و سالها بگذرد و پیشرفتی نداشته باشد و بعد از مدتی چنان عقب بماند که...

                  از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خیز !

                                                                       از خواب گران خیز !

والسلام علیکم ورحمه الله

 

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۳/٢٠

نماز در هر شب ماه رجب

(نماز در هر شب ماه رجب)

دو رکعت است، بعد از حمد، سه مرتبه سوره کافرون و یک مرتبه سوره توحید بخواند و چون سلام داد دست ها را بلند کند و بگوید: لا اله الا اللّه وحده لا شریک له، له الملک و له الحمد یحیى و یمیت و هو حى لا یموت بیده الخیر و هو على کل شئى قدیر و الیه المصیر و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم لا حول و لا قوة الا بالله اللهم صل على محمد النبى الامى و آله!

و دست ها را به صورت خود بکشد. ثواب این نماز، ثواب شصت حج و شصت عمره مى باشد

 

دوم

 

بابا طاهر گوید:« از او بخواه که میخواهد از او بخواهی، از او مخواه که می ترسد از او بخواهی!

 

منظور از اولی(او) خداست و از دومی(او) انسانها هستند! چه، در روایات عدیده تاکید بر این موضوع شده است که حتی نمک غذای خود را از خدا بخواهید و در تفسیر آیه  60 وره غافر:« وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ!»  و پروردگارتان فرمود: «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. در حقیقت، کسانى که از پرستش من کبر مى‏ورزند به زودى خوار در دوزخ درمى‏آیند...»  گفته اند منظور از عبادت در آیه شریفه دعا و درخواست!

 

 است و همچنین بسیار سفارش شده انسان از دیگری چیزی نحواهد. اصحاب رسول خدا بقدری بر این موضوع اهتمام می ورزیدند که گاه می شد تازیانه از دست سواره می افتاد، اما به کسی که پیاده بود نمی گفت آنرا بدهد و خود پائین می امد و بر می داشت!

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٧
تگ ها : حدیث

روز کارگر و... معرفت یک چیز دیگه است!

هر کاری کردم دیدم نمیشه ننویسم و عقده دلم با نوشتن حرفهای بعدیم باز میشه! من هم مثل شما گاهی تو خونه و یا در کتابخانه ام که تنها میشم، در باره کارا و حرفهای دوستان وو آشناها به به تدبر می پردازم و اونقدر فکر می کنم در باراه رفتاراشون که بالاخره برام قطعی میشه اون حرف و یا کارش عمدی بوده یا سهوی! از روی بد ذاتی بوده و یا اینکه اصلا طینتش اونجوری بوده و یا اینکه خودش رو میگرفته و یا اینکه حواسش جای دیگه بوده مثلا جواب سلام ما رو نداده!...

 

حالا بییا ئیم سر اصل مطلب! من چند سال پیش دوستی داشتم و حالا دیگه نه تنها دوستم نیست بلکه اصلا نمی خوام اون چند تا خاطره هم یه جوری بشه فراموش کنم و خلاص!

می دونین چرا؟ آخه فکر می کنم در دوستی اش صادق نبوده و هر چه در اون دوران می گفته همش کشک بوده! تا وقتی که هم محل بودیم و تو کوچه باهم صحبت می کردیم و یا اینکه عصرا باهم از این خیابون به اون خیابون می رفتیم و باهم از هر دری صحبت می کردیم، من فکر می کردم چه گوهریه این دوست و کم پیدا میشه مثلش و ما هر وقت ناراحت بودیم و یا دلمون می خواست مثلا با یکی درد دل کنیم می رفتیم سراغش و اونم خیلی تحویلمون می گرفت.

حتی بابا و ننش هم به ما لطف داشت و ما رو عین بچه خودشون، یعنی دوستم و برادراش دوست اشتن و هر وقت می رفتیم در خونشون از او بخوائیم بیاد کوچه، اگر باباشون تو خونه بود، اصرار می کرد بریم تو خونه بشینیم و صحبت کنیم.

ما یه مدت اصلا غیر از ایشون دوستی نداشتیم و ما لازم ملزوم هم دیگه شده بودیم و همه جا مارو باهم می دیدن! من رو با او و او را با من می شناختند!

اصلا یه مدت اخلاق و رفتار ما دوتا عین هم شده بود و حتی حرف زدن و خنده هامون و ادب و حرکات ما عین هم شده بود.

او دوست داشت همش قدم بزنیم و در باره چیزهای خیلی مهم باهم حرف بزنیم و کلی فضل فروشی می کردیم.

ایشون دفتر های نقاشی زیبائی داشت و نقاشی های زیبائی می کشید و من هم عشق نقاشی پیدا کردم، منتهی من مداد رنگی نداشتم و فقط مداد دو رنگ که در آن ایام مد بود و سرش یه رنگ و ته اش یه رنگ دیگه بود داشتم و هر دو طرفش رو تراشیده بودم و هر چی می کشیدم، قرمز و آبی رنگ می کردم!

یکبار یک نقاشی کشیده بودم و رفتم از او بخوام در مورد رنگ کردنش نظر بده و بگه چه جوری رنگ کنم خوب میشه و او سئوال کرد: بنفش دار؟

- نه!

. زرد داری؟

- نه!

سرمه ای داری؟

- نه

قهوهای چطور؟

- اونم ندارم!

- باشه عیب ندار... سبز چی!

- سبز؟... اونم ندارم!

-آبی چی؟

-آره آبی دار!!

- برگا رو آبی رنگ کن!

بعد دوباره سئوالاش شروع شد:

- چهره ای داری؟

- نه!

- زیتونی؟

- ندارم!

- اونم ندارم!

- قرمز که حتما داری؟

مداد دوسر رو نشونش دادم و با هیجان و شعف گفتم : آره...!

- تنه درخت رو قرمز کن!

ما شاد شنگول به خونه برگشتیم و تمام تردیدامون بر طرف شد و راحت نشستیم و درختمون رو برگاشو آبی و تنه اش رو قرمز رنگ کردیم!

حالا از آن ایام شاید سی و پنج سال گذشته و اون خاطره در اون گوشه موشه های یاد و حافظون مونده و هر از چند گاه میاد جلو دیدگانمون!

اما بی معرفت از وقتی که از این شهر رفتند و سالها گذشت، پاک ما رو فراموش کرد!

ما با خودمون گفتیم شایداز ما انتظار داره و رفتیم و در بروجرد گشتیم دنبالش و در پادگان گیرش آوردیم و رفتیم خونه مجردیش که اجاره کرده بود و نهار خوردیم و در آن شهر گشتیم و باهم بعد از ظهر رفتیم سینما و بعد در یکی از پارکا عکس هم انداختیم!

شام که می خوردیم گفت: می دونی تو خوش قدمی!

-        چطور

-        دیروز یه گونی برنج گرفتم و چائی و قند و هر چی لازم بود تهیه کردم و انگار بهم گفته بودن مهمون برات میاد!

ما از این حرفش کلی ذوق کردیم ...

بعد ها آمدند در تبریز و ما باز یه مدت فراموشمون شد و گاهی شبا تو خواب می دیدیم که باز در خونه ی قدیمشونن و بعد بیدار می شدیم  می دیدیم همش خواب بوده!

باز گفتیم بریم این دوستمون رو پیدا بکنیم و ببینیم در چه حالیه! رفتیم و پرسوجو کردیم و در تبریز یافیم و دیدیم خیلی برا خودش برو بیا داره و باز مثل اون دوران در خیابان قدم زدیم و در یک کبابی نهار خوردیم و بعد خدا حافظی کردم.

باز بعد از سی سال گفتیم باز شمارشو گیر بیاریم و بهش زنگ بزنیم و حالش رو بپرسیم. قرار شد اگر رفتم خدمت ایشون، قبلا زنگ بزنم!

باز ما طاقت نیاوردیم و رفتیم تو خونش پیدایش کردیم و دیدیم یه پسر داره ده دوازده ساله و شبیه خودش و یه هدیه براش دادیم...

حالا از او روز حدود ده سال گذشته و منتظرم یک بار پاشه بیاد و یا لا اقل حالی از ما بپرسه، اما با مرام اصلا انگار نه انگار!

باشه، من حرفی ندارم، اما یادت باشه که تو می گفتی نباید هم دیگر را فراموش کنیم و اگر یک وقتی هر کدام از مابجائی رسید دست اون یکی رو بگیره و از ورطه بیاردش بیرون !

خودت میدونی که من گرفتاری چندانی ندارم الحمد لله و می دونم تو هم گلیم خودت رو می تونی از آب بیرو بیاری، اما معرفت یک چیز دیگه است و ...

داش ما عمرش رو داد بشما و فکر نمی کنم کسی از آشنا ها  نشنیده باشه و تو و صد البته برخی دوستان ....تعجب

*

خب عقده رو خالی کردیم! حالا بریم سر اصل مطلب!

فردا باز روز کارگر است! به همه کارگرا و زحمت کشا تبریک می گم و دعا می کنم و شما هم دعا کنید که هیچ زحمت کشی به درد و مرض مبتلا نشه و با تنی سالم بره کار کنه و نون زن و بچش رو در آره!

من چند تا حدیث پیدا کرده ام که اونا رو میخوام برای دوستان تقدیم کنم:

ابو عمرو شیبانی نقل می کند: امام صادق (علیه السلام) را دیدم که در دستش بیلی بود و ازاری ضخیم بر تن داشت و در بوستان خود کار می کرد و عرق از پشت او سرازیر بود. عرض کردم: فدایت شوم! اجازه بدهید من به جای شما کار کنم. فرمود: من دوست دارم که مرد برای تأمین معیشت خود در گرمای آفتاب اذیّت شود.

 

طَلَبُ الحَلالِ فَرِیضَةٌ عَلَی کُلِّ مُسلِمٍ و مُسلِمَةٍ[1]

کار کردن برای کسب مال حلال، بر هر مرد و زن مسلمان واجب است.

امْنُنْ عَلَیْنَا بِالنَّشَاطِ وَ أَعِذْنَا مِنَ الْفَشَلِ وَ الْکَسَلِ وَ الْعَجْزِ وَ الْعِلَلِ وَ الضَّرَرِ وَ الضَّجَرِ وَ الْمَلَلِ[2]

(خدایا) نعمت سرزندگی و کوشایی را به ما ارزانی دار و از سستی، تنبلی، ناتوانی، بهانه آوری، زیان، دل مردگی و ملال، محفوظمان دار.



[1] . پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)/ جامع الاخبار، ص 389، حدیث 1079

 

.[2] پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)/ میزان الحکمه، ج11، ص5184

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها : خاطره ، اخلاق ، حدیث

عرض تسلیت

شهادت ام الائمه فاطمه زهراء ام ابیها سلام الله علیها بر عموم مسلمانان تسلیت باد!

 

حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:

 

« حبّب الی مِن دُنیاکم ثلاث: تلاوة کتاب الله و النظر فی وجه رسول و الانفاق فی سبیل الله »

 

از دنیای شما سه چیز محبوب من است: تلاوت قرآن، نگاه به چهره رسول خدا و انفاق در راه خدا

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٥

عرض تسلیت

! ایام فاطمیه و شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را بر همه مسلمانان و مومنان تسلیت عرض مینماییم.

حضرت زهرا سلام الله علیها:

من اصعد الی الله خالص عبادته اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته

کسی که عبادت های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد، پروردگار بزرگ برترین مصلحت را به سویش فرو خواهد فرستاد. [1]

 

 



[1] . بحار الانوار ، ج 70، ص 249

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧
تگ ها : حدیث

پاسخ چند پرسش و یک حدیث!

 

پاسخ چند پرسش و یک حدیث

در دو روز گذشته دوستان و حضار چند تا سئوال کردند و یک شبهه رو هلاجی کردیم که خلاصش رو می نویسم ، شاید برای عده ای نیز سئوال باشه:

اول دیروز یا پری روز یکی از دانش آموز ها سئوال کرد که، آقا این چه جوریه که یه فیلمی در گوشی های مردم هست که بر روی کعبه یک فرشته ای بال گسترده ...

من به عقلم رسید و  جدی نظرم را این گونه ابراز کردم که: این کار ها شانتاژ است و مثل اون قضیه ای است که زنی به گربه می رسیده و هنگام عکس برداری یک پنجه ای بزرگ نیز در عکس مشاهده شده و بال  فرشته هم بی شباهت به این نوع ماجرا ها نیست و ساختگی می تواند باشد. علت اینکه می گویم ساختگی و حقه بازی است این است که ببینیم ملائکه از چه جنسی هستند! ملائکه موجودات لطیف نوری هستند که عکس خود و یا بال آنها را نمی شود با این دوربینهای معمولی زمینی  انداخت و به چشم نیز دیده نمی شوند و قران نیز خبر داده از وجود ملائک مثل جبرائیل و میکائیل و غیره که در لسان اخبار نیز تعداد بیشتری نام برده شده!

ویکی دیگه نیز پرسید: اجنه چطور... آیا به چشم دیده می شوند؟ باز گفتم: نه اجنه نیز دیده نمی شوند و باز سئوال کرد، پس چرا بعضی ها اداعا می کنند جن دیده اند؟

گفتم: بلی خود اجنه دیده نمی شوند، اما می توانند در شکل و صورت حیواناتی مثل گربه و یا انسانها دیده شوند و جسم مادی  پیدا کنند!

و بعد میخواستم این قصه را  به آنها بگویم که وقت نشد آما اینجا برای دوستان وبگرد و دوستانی که لطف دارن و میان از وبم دیدن می کنند تعریف می کنم که بسیار جالب است  و زمانی در کتابی بنام امثال و مثل خوانده ام:

میگویند یک نفر نصف شب بخیال اینکه صبح شده، برخاست و به حمام ده رفت و دید که حمام باز است و جامه دار بر قرار و رختهای خود را کند و داخل حمام رفت و کیسه کش مشغول کیسه کشیدن به پشت او شد و در حین کار از کیسه کش پرسید: صبح شده؟

کیسه کش گفت: بگذار ببینم...

بعد دراز و دراز و درازتر شد و سرش از روزنه حمام بیرون رفت و گفت نه هنوز صبح نشده!

وقتی مرد اینطور دید، بیرون دوید و رفت و به جامه دار قصه را گفت و جامه دار نیز گفت: ببینم از من نیز درازتر شد؟!

شروع کرد به دراز شدن و قد کشیدن. وقتی مرد اینطور دید، غش کرد و افتاد. صبح حمامی  آمد مرد افتاده را به هوش آورد!

پس فرشته به چشم ظاهر دیده نمی شود و اجنه هم در شکل حیوانات دیده می شوند و گفته اند الجن جسم ناری یتشکل باشکال مختلفه حتی الکلب و الخنزیر= جن به هر شکلی دیده می شود، حتی در هیئت و شکل سگ و خوک!

سئوال بعدی این بود که آیا سحر موثر است! البته آنها بلد نبودند این طوری بپرسند و می گفتتند سحر درست است.

من جواب آها را این گونه ادم که در اینکه سحر م<ثر است درش شکی نیست و در دین هم نگفته اند تأثیر ندارد و آنچه لازم است بدانیم و بدرد ما می خورد این است که بکار بردن سحر حرام است، و نباید  در اثر ساده لوحی به رمال و جادو گر مراجعه کنیم.

باز سئوال کردند که: چرا برخی متدینین دعا می نویسند؟

- دعا نوشتن و دعا خواند برای کشایش کاری و اینکه حرزی همراه خود داشته باشیم که از بلایا ایمن گردیم دراین مورد منعی نیست و واجب هم نمی باشد که از حرز و اوراد و ادعیه استفاده کنیم، آنچه ممنوع است سحر است شعبده بازی است که خوب نیست و اعمال و کارهائی است که برخی انجام می دهند و یا برخی اشکال را می کشند و از موی گربه و سگ استفاده می کنند تا کسی را از هستی ساقط بنمایند!

پس اگر کسی بعنوان اینکه صلوات بر محمد و آل محمد هم ثواب دارد و هم تاثیر مثبت دارد در زندگی مان که برای خود ورد کنیم، اصلا اشکالی ندارد و و بسیار خوب است و اگر کسی بعنوان اینکه ایه الکرسی و یا وان یکاد آنها را از خطرات حفظ می نماید هیچ اشکالی ندارد همراه داشته باشد این تحت دعا نویسی و جادوگری و رمالی و سحر نمی رود.

سئوال کردند: حال اگر در روی انگشتری ما وان یکان و یا لفظ جلاله بود می توانیم به دست شوئی برویم! گفتم تا جائی که می دانم اگر در دست راست باش و در هنگام استنجا ملوث نشود اشکالی ندارد در دستمان باشد و اصلا انگشتری خلق شده که در دست راست باشد و آنهم در انگشت کوچک و یا در انگشت کناری آن و پوشیدن انگشتری در انگشت اشاره اصلا خوب نیست ...

دیگه سئوالی نیست؟

یکی گفت: یه حدیث بگید؟

خیلی در بایگانی ذهنم جستجو کردم تا اینکه به این حدیث بر خوردم: بالاخلاص یکون الخلاص! Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/با  خلوص نیت در اعمال و رفتار خلاصی است. یعنی اینکه ما هر کاری می کنیم خلص خدا باشد و محضتا لله باشد و برای غیر خدا کاری انجام نپذیرد!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳

یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد...

یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد...

 

یکی از عقل می‌لافـد ، یکی طامات می‌بافـد

بیا ! کاین داوری ها را به پیش داور انـدازیـم!

                                                                حافظ

"یکی ادّعـای عقل و تفکر می‌کند و یکی ادعای کـذب کرامت دارد. بیـا تا تشخیص و قضـاوت آن را بر عـهـده‌ی خداوند بـگـذاریم که او بهترین قاضی است و از واقعیت و درون همه آگاه است."

لافـیـدن: لاف زدن، ادّعـای بی‌جا و بـیـهـوده کردن.

طامات: جمع‌ طامّه‌ بمعنی‌ حادثه‌عظیم‌وبلای‌سخت, درفارسی‌بمعنی‌ اوراد و کرامات سالکان, به‌معنی‌سخنان‌پریشان‌ و گزاف ‌برخی‌ صوفیان‌ ودرویشان

( اسم ) جمع طامه، حادثه های عظیم بلادهای سخت و اقوال پراکنده . معارفی که صوفیان بر زبان رانند و در ظاهر گزافه به نظر آید . اقوال پراکنده سخن از چپ و راست...

اول می خواستم این بیت فقط باشد و خواننده خود متوجه می شود و چون کلی درش حرف و حدیث است فکر نمی کردم نیاز باشد چیزی زاید بر بیت بیاورم اما واقعا بعد دیدم برخی وبگذر ها که میان احتمالا نظرش ون جلب بشه و از آن جهت که لخت و عور بنظر نیاد، لازم دیدم لغاتش رو معنی و نثرش بیت را نیز پیدا بکنم.

البته نه اینکه نمی توانستم خودم برای بیت توضیح بنویسم، بخاطر این که دیگه حالی برای هیچکی نمانده و من هم جزو آن هیچکی ها هستم، رفتم دست رنج دیگری را زیر بیت قرار دادم. خدا اجرش بدهد!

اما واقعا کیه که در این دنیا از کوچیک و بزرگ خودش رو لایق در هر امر ندونه.

نمی دانم همه از عقل و خرد دم می زنیم ولی کارهامان هیچ سنخیتی با خردورزی و عقل مندی ندارد! آخه این همه گرفتاری و بد بختی محصول بی عقلی و کم خردی آدما نیست؟!

بالاترین کم خردی این نیست که انسان خدا را فراموش کند و دنبال هوای نفسش برود.

در روایات هم کسی عاقل معرفی شده است که مطیع امر خدا بوده و در سایه سار عقل به بهشت وارد آید: . شیخ کلینی در کافی نقل می کند که یکی از شاگردان خاص امام صادق (علیه السلام) از آن حضرت پرسید: عقل چیست؟ امام(علیه السلام) فرمودند: "العقل ما عبد الرحمان و اکتسب به الجنان"؛ عقل آن است مه انسان فقط خدا را بشناسد و او را عبادت کند و به وسیله آن بهشت را کسب نماید.

سپس سائل عرض کرد: پس آنچه در معاویه بود چیست؟ او سیاست باز خوبی است؛ در جنگ ها پیروز شد و توانست علی بن ابی طالب(علیه السلام) را شهید کند و حکومت را به دست بگیرد. اما صادق (علیه السلام) فرمود" "تلک النکراء تلک الشیطنه و هی شبیهه بالعقل و لیست بالعقل" ؛ شیطان در فطرت معاویه نفوذ کرده و چیزی شبیه عقل ساخته و به جای عقل در نهاد او قرار داده است..."

... به تعبیر شیخ انصاری در "فرائد الاصول" عقل فطری خالی از "شوائب اوهام" از منابع اثباتی دین است؛ اما اگر عقل به اوهام شیطان مشوب شود اعتبار خود را از دست می دهد..."

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها : شعر ، نقد ، حدیث ، شرح

کشف ، کرامت، معجزه ، امداد غیبی و کلی حرفهای دیگر!

کشف ، کرامت، معجزه ، امداد غیبی و کلی حرفهای دیگر!

قبلا در باره پر حرفی و اینا نوشتم و یکی از دردها و بدبختی های اکثر آدامها اینه که معمولا دوست دارند چونشون بکار باشه و هر چی دوست دارن بگن و دیگرون رو به ریش خودشون بخندونن.  اصلا پر حرفی موضوعیه که من نمی تونم بهش بی اعتنا بشم و میخوام کشفش بکنم که آیا درسته ما اینهمه این تکه گوشت رو این ور و اونور می چرخونیم و کلی خودمان را به درد سر می اندازیم و بعدش تبعاتش میاد و بال گردنمون میشه.

- باز چی شده... یه مثلیه میگن سنگ مفت و گنجشک مفت!... زبان که خرج مخارج نداره و شنیدنم هم ارزونتر و بی بهاتر از اون! بذار بچرخه و صوت ایجاد کنه سوتی! ... خدا رو هم در نظر نگرفتی بی خیال! دروغ و تهمت و "مالا یعنی"(بیهوده گوئی) کارت به این نباشه که وقتی در قیامت ریش زبان را می چسبند و به اشد عذابات گرفتارش می کنند، رو میکه به طرف خدا و میگه خدایا، چرا من رو این جوری میچلونی و عذاب میکنی، ندا میاد که: از تو چیزی پرید و آبروی یه عده رفت و خونها ریخته شد و آبرو ها برباد رفت و حرمتها هتک شد! واسه همین تو رو طوری عذاب می کنم که هیچ عضوی را به آن نوع عذاب نکرده ام. ای زبان از تو چیزی در آمد و به مشرق و مغرب رفت و خونها ریخته شد!

- خب، تو که این رو می دونی و می دونی خدا این زبان رو به اشد غذابها مجازات میکنه چرا به ام اعتراض می کنی... اصلا بیا یک طور دیگه صحبتمون رو پی بگیریم!... من تنها مقصودم این نبود که زبان تنها گناه میکنه! ممکنه آدم اصلا نه غیبت بکنه و نه دروغ وغیره بگه، اما با یه صحبتهائی که میکنه در همین دنیا دچار عذاب میشه و شاید در آخرت باهاش کاری نداشته باشن و فقط در این دنیا انگ سفاهت میخوره رو پیشونیش بسشه، با اینکه فی الواق نه ابله است و نه سفیه! فقط جرمش اینه که چرا اون مطلب غنی و پربار رو در نزد کسی یا کسانی ابراز می کنه که با انگشت نشونش بدن، طوری که انگار شاخ داره و یا مثلا عضوی از اعضای صورتش تغییر کرده مثل حیوانی شده که معروف به بلاهته!

- خب بنال بینیم چی مخوای بگی!

- تو از کشف و کرامت چی میدونی!... اصلا اعتقاد به کرامت داری ؟ یا تو به مدد غیبی معتقد هستی یانه... در مواقعی که واقعا احتیاج مبرم به کمک داری بهت کمک شده از غیب ... یا اینکه اسبابی درست شده که در پی ان مشکلت معجزه آسا رفع و برطرف بشه... اصلا به معجزه اعتقاد داری... اصلا برای کشف و کرامت افراد خاصی نیاز است که ازشون کرامتی دید بشه و یا اینکه اگر در مورد خودت یک اتفاق تقریبا غیر عادی و عجیبا غریبا افتاد که حس میکنی از جای دیگری بهت توجه شده شک بکنند و شک بکنی!

من به همه چیز در این باره اعتقاد دارم. هم معجزات پیامبران را یقین بهشان دارم و هم می دانم که هر چند ذهن ما نمی تواند جمع جور کند اما این معجرات رخ داده است و نظر خواصی در باره اعجاز دارم که برخی محققین هم سر پوشیده آنرا بیان کرده اند و من اینجا اینطور میتونم واضح بکنم که معجرات پیامبران تقریبا رمز گونه است! یعنی به آنصورت ممکن است اتفاق نیافتاده باشد که نقل شده در قران و غیره از کتب. من نمی خواهم منکر بشم اما یک طور دیگری قبول دارم! من نمی توانم خوب بیان بکنم آما آنطور که دیگران تلقی دارند، طرز تلقی من طور دیگر است. یک جور دیگر بگویم: من معجرات را ، البته اکثر معجزات رو آنی نمی دانم یعنی اکثرا معجرات انبیا زمان بر بوده مثال زنده اش همین معجزه بودن قران است، قران معجزه است در بیست و چند سال تکوین یافته! خب نخند!... چرا می خندی؟!

- آخه این مثالت رو قبلا و پیش از تو گفته ن! اگر عقیده تو در باره معجزه اینه دیگر نزاعی در بین نیست معجزاتی بوده  مثل قران و معجراتی بوده که لازم بوده که فی الفور انجام بشه!

- دیدی چقدر سخته من این نظر خودم رو چقدر سخته بیان کنم می ترسم من رو شما متهم بکنین به رد و انکار یک ضروری دین و بعد مرتدم کنین! بابا من در باره اکثر معجزات نظرم اینه که...

 اصلا میشه این بحث رو اینجا خاتمش بدیم و بریم سر صحبت دیگه!؟

بگو مگوی ما امروز در باره این بود که مردم دیگه آن مرام و مردانگی قدیما رو ول کرده اند و هرکی چسبیده به این که خودش رو از ورطه بیاره بیرون و کمک به هم نمی کنند.

یک نفر تازه وارد در جمعی که بودیم آمد و تا نشست، از روبرو یک نفر گفت: این آقا (تازه وارد را نشان داد)  چند سال پیش ، ده دوازده سال پیش، ما رو دید و گفت فلانی ده تومان داری به ام بدی تا چند وقت دیگر بهت برش گردونم! من داشتم آ، اما نمی دونم چرا گفتم ندارم! بعد که ایشون رفت ما بخودمون گفتیم تو کار خوبی نکردی!.. حالا برو پی اش و خونش رو پیدا کن و پول رو بهش بده... ما رفتیم و کلیبعد از این درو اون در زدن از یکی سئوال کردیم خونه ایشون کجاست و یک نفر نشون دارد و در زدیم اود بیرون و پولهامون رو در آوردیم از جیب بغل و گفتیم: وردار... هر چی احتیاج داری وردار!... ایشون ده تومن برداشت... ده تومن در اون ایام خیلی بود!

اونکه تازه اومده بود و هنوز داشت دستاش رو بهم می مالید تا سرمای بیرون رو نشون بده که چقدر هوا سرده( این رو هم بگم امثال تابستان چند روزی خیلی گرم بود و الان زمستان هم خیلی سرمای شدید داره...) و او هم بخش دیگر ماجرا رو شروع کرد به تعریف کردن و گفت که راستش بچه ها وضع حمل کرده بودند من اون موقع دست و بالم تنگ بود...

خلاصه صُرصُحبتها منجر شد به این قسمت که  خدا کریمه و بنده اش را در تنگنا قرار نمی دهد.

 دقیقا جنگ و دعواها از اینجا شروع شد و یکی گفت: کارهای خدا عجیبه! من در مسافرتی که برایم پیش آمده بود و پولهایم تمام شده بود، نمی دانستم چکار کنم رفتم وضو گرفتم و در نماز خانه ترمینال قبل از اینکه نماز بخوانم، رفتم از قفسه قرانی برداشتم چند آیه بخوانم، همین که لای قران را باز کردم دیدم مقداری اسکناس ذاخل قران است...من خیلی تعجب کردم. نمی دانستم چکار کنم و از آنطرف شدیدا به این پول نیاز داشتم...

بعد ماجرائی هم ما تعریف کردیم، که به ماجرای من و آن یکی دست خندیدند و گفتند آره دیگه شما دارای کشف و کرامت هسین و از مقربان درگاه! من بدم آمد و با او کلی بحث کردیم تا اینکه بدون اینکه نتیجه بگیرم و کسی منقاد بشه و قبول کنه همه متفرق شدیم.

اول میگم قصه چی بود و شاید قبلا هم این ماجرا رو تعریف کرده ام و دوستان ازم شنیده باشن ولی جاشه وتکراش عیب نداره!

در دل زمستان در مدرسه ولیعصر نشسته بدیم دور هم ودرسها را مرور می کردیم. بعد از ساعت ده کسی حق نداشت از مدرسه بره بیرون و یا اینکه اگر کسی بیرون می ماند اگر مراجعت می کرد باید کلی پشت در می ماند و کلی قربان صدقه می رفت تا خادم رو به دم در می کشاند و قول اکیدِ اکید می داد که دیگه تکرار نمیشه و زود برمیگرده، می تونست بیاد تو!

خلاصه دورهم داشتیم درس مرور می کردیم. ساعت یازده شب بود و مدرسه تقریبا با بازار فاصله داشت و از آن طرف چون زمان جنگ بود مردم بخاطر برنامه خاموشی و اینکه امینیت آنوقتها کم بود زودتر مغازه ها رو می بستن و می رفتن به سر خانه و زندگیشون و با این حساب نه می شد برای خریدن چیزی بیرون رفت و نه در صورت پا بیرون گذاشت چیزی می توانست بخرد.

نمی دانم چطور شد که خُرما به دل ما افتاد و تو دلمان گفتیم کاش اینجا یه کم خرما بود می خوردیم!

بعدش فکر خرما از یادم رفت و مشغول  جر وبحث شدیم.

یکدفعه در اتاق را زدند. به دوستان گفتم: آها... حالا بیا و عذر بخواه و طرف رو آروم کن... چقدر بهتون گفتم بلند نخدین بابا! گوش نکردین که...

دوباره دو تا ضربه انگشت خورد به در و بلند گفتم: بفرمائید!

یک از دوستان  اهل میانه بود. در را باز کرد و اشاره کرد برم نزدش. تو دستش یه قوطی خرمای درجه یک بی هسته بود و در حالیکه بدستم می داد گفت: بفرماید با دوستان میل کنید!

من هیچ وقت این ماجرا که از همین قبیل ماجرا ها در زندگی ام بکرات اتفاق افتاده، فراموش نمی کنم.

بعد از نقل این ماجرا بود که اون دوست ما در آمد که: نخیر!! اینها همگی صاحب کشف و کرامتند.

من به ایشان گفتم چقدر در زندگی تو از این جور اتقاقا بوده ولی تو یا متوجه نبودی ویا نخواسته ای اهمیت بدی.

گفت: اصلا از این نوع ماجرا ها در زندگی من نبوده!

من تعجب کردم. آخر مگه میشه آدم در این دنیا اینقدر بی تامل در باره مسائلی باشه که در بارهش کتابها پرکرده اند؟... میخوائین در این باره باز هم بگم؟

خلاصه چند تا شاهد آوردیم و موارد جالبی نقل کردیم و خلاصه این طوری نتیجه گرفتم که اگر این جور اتفاقات در زندگی فردی پیدا می شود، نه این است که طرف لایق است و از خودش کراماتی نشون میده، بلکه این ماجراها و اتفاقات بیانگر این مسئله است که ای انسان حواست باشد که نیازهایت را خدا می داند و تو را تنها نمی گذارد!

کل حرفم در باره معجزه و کرامت، جملات آخرین این پسته و نمی دونم برای اینکه این پست از زمختی و خشکی در آد دیگه باید چکار کنم.

گاهی عکس مناسب یا خودم دارم و یا اینکه عکسای پستام تزیینی یه!

برا این پست هم حتما یک چیزی پیدا می کنم امروز نشد فردا اما باز میخوام یه جمع بندی داشته باشم در باره معجزه و کرامت و کشف وشهود و امدادهای غیبی و مددهائی که نمی دانیم از کجا می رسند ... آها! یادم آمد! بهترین دلیلی که برای آن دوستمان اقامه کردم  خواستم یکجوری واش بدارم لااقل سکوت کنه و وانمود کنه که لا اقل قانع شده این بود که گفتم. چرا استبعا می کنی و می خندی به پیشامد های معجزه گون، تمام بزگان و اهالی حال، کرامات را قبوا دارندواستادی داشتیم که می گفت شخصی بوده ( گویا خودش حضور داشته) وقتی یک ماری پیدا شد و او فقط گفت: (مِت باذن الله[1]) اون ماره بی حرکت سرجاش مونده بوده! نکنه یادت رفته یک حمالی بوده در تبریز و یا جای دیگر که این حمال میبینه یه بچه داره از پشت بام می افته، داد می زنه: نگهدار! و بچه وسط راه  بین زمین و آسمون می مونه و جماعت دورش را می گیرند و بهش میگن: یه کار خارق الهاده کردی و او گفته بود که من نکردم خدا کرد و در ثانی من یک عمر حرف خدا رو گوش کردم و یکبار هم خدا حرف مرا شنید!

خلاصه این خوارق عادات اولا عقیده میخواد آنهم کامل و کامل، از آن گذشته علی علیه السلام مگر نفرموده اند که عرفته اله... یکی هم بحل العقود[2]! من خدا را شناختم از چند راه یکی هم به باز شدن گره از کارها.

وقتی یک مشکلی معجزه آسا رفع میشه از این قسمت باید یقینت بیشتر شه نه اینکه بخندی و بزنی تو ذوق طرف.

 

    



[1] . باذن خدا بمیر!

[2] . قال علی علیه السلام: عرفه الله بفسخ العزائم و حل العقود... نهج البلاغه، کلمات قصار

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
تگ ها : عکس ، خاطره ، اخلاق ، حدیث

حدیث قدسی

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

 

حدیث قدسی:

امیر المؤمنین(ع) می فرماید:

«أوحَی اللَّهُ ُِ تَعاَلَی اِلَی دَاوُدَ یَا دَاوُودُ تُرِیدُ وَ اُرِیدُوَلَا یَکُونُ اِلَّا مَا اُرِیدُ فَاِنْ أسْلَمْتَ لِمَا اُرِیدُ أَعطَیْتُکَ مَا تُرِیدُ وَ اِنْ لَمْ تُسْلِمْ لِمَا أُرِیدُ أَتْعَبْتُکَ فِیمَا تُرِیدُ ثُمَّ لَا یَکُونُ اِلَّا مَا اُرِیدُ!

خداوند متعال به داوودعلیه السلام وحی فرمود: ای داوود! تو می خواهی و من می خواهم؛ ولی فقط آن چیزی واقع می شود که من می خواهم. پس، اگر تسلیم خواست من شوی، خواست تو را هم تامین می کنم؛ اما اگر تسلیم خواست من نشوی، تورا در راه خواسته ات به رنج و زحمت می افکنم و آنگاه همان می شود که من می خواهم.»

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
تگ ها : حدیث

املا و استدراج

و شاید،املا و استدراج [1]

داستان کوتاه:

داشتم با دوستی درد و دل می کرد م . در باره اینکه چرا زمانه اینقدر عوض شده گله داشت و می گفت اصلا آدم درست پیدا نمی شود. و من عقیده ام این بود که: نه! آدمهای معتقد زیادند، اگر مشکل هست بخاطر سادگی و ناپختگی ماست و خودمان در کارها آنقدر ها دقت نمی کنیم و بعد بخاطر اینکه خواسته ایم مثلا صداقت خودمان را اثبات کنیم و از ان طرف آن کسی که با ما تعامل داشته دنبال منافع خودش بوده طبیعتا، بعدا گله مند میشیم و بد بیراه به زمین و زمان می گوئیم و فکر می کنیم هیچ کس آدم درستی نیست در حالیکه شما هم زمانیکه سر دیگری کلاه میگذاری، فکر می کنی که سود کرده ای و از آنطرف، طرف تورا آدم دغلکاری می دونه!

برای اینکه به گفته ام شاهدی آورده باشم، گفتم: زمانی من  اول بار که میخواستم ماشین بخرم، به یکی از بنگاهها رفتم و بعد از خوش بش، یکی از آشنا  رو آنجا دیدم و گفتم که هدفم از آمدن به بنگاه چیست و چون او را آنجا دیدم، دلم قرص شد و مطمئن شدم که به من نارو نمی زنند که هیچ، هرکی هم بخواهد به ام کلک بزند، نمی گذارند.

اما کم کم در عرض چند دقیقه متوجه شدم، در این بنگاههای معاملاتی قانونی حکم فرماست به این شکل که اگر دیدی سر پدرت کلاه می گذارند نباید  مداخله کنی و الا اتهاماتی از قبیل داخل معامله رفتن و غیره می چسبه رو پیشانیت  و بعدا تلافی اش را سرت در می آورند.

باری، ما آنجا با خودمان گفتیم: هیچ چیز باندازه صداقت کار ساز نیست که گفته اند النجات فی الصدق!

بعد چون جوان بودم و پول کمی داشتم و با آن می توانستم فقط یک ماشین مدل عهدبوقی بخرم، به بنگاهی گفتم: کل پولم فلان مبلغ است و میخواهم یه ماشین مدل پائین بخرم منتها ظاهرش هم خوب نبود، باکی نیست، فقط از نظر فنی مطمئن باشد. و ایشان به یکی از همپالگی هایش( این را بعدا فهمیدم) زنگ زد و گفت برا ماشینت یه مشتری پیدا شده و آدم بسیار خوبی است! آب تو دستته بذار زود بیا!

بعد از نماز مغرب بود. ایشان آمد و  با او آشنا شدم و بالاخره فهمیدم با کیا قرابت داره. اقوامش را می شناختم. چنان با من گرم گرفت و احترام کرد و ادب و نزاکت نشون دادکه من شکی برایم نماند که بهتر از ایشان آدم در دنیا پیدا نمی شود!

ماشین جلو بنگاه بود و به من گفت: فلانی پاشو و یه دوری باهاش بزن و اگر پسند کردی وردار ببر.

من می نمی بایست سادگی می کردم. باید با یکی از اقوامم و یا دوستان مشورت می کردم و اتفاقا به یکی از آشنا ها خبر دادم و آمد و او هم زیاد نتوانست یا نخواست کمکم کند و بعد از اینکه دستهایش را مقداری بهم مالید،  گفت: خودت می دانی، اگر خوشت میاد بخر!

اگر او جدی مرا منع می کرد و یا محکم می گفت مواظب باشم سرم کلاه نرود آنطور بی گدار به اب نمی زدم!

خلاصه باز النجات فی الصدق رو مثل وردی  مؤثر با خودمان هی تکرار کردیم وبا خودمان گفتیم ما با صداقت پا پیش  می گذاریم و اینها وقتی ببینند ما صادقیم  اونا هم نارو نمی زنن! اینها هم آدمند و می دانند چه جوری پول بدست میاد...

قبل از اینکه پاشم با ماشینِ فروشی دوری بزنم، سئوال کردم شما این ماشین رو چرا می فروشین؟

آنطرف خیابان را نشان داد و گفت: اون ماشین مال منه!

یه ماشین مدل بالا پارک شده بود، در ادامه گفت: این ماشین رو  می فروشم چون بهش احتیاج ندارم. رفتیم کنار ماشین و سوارش که شدم انگار سوار هوا پیما شدم. آنقدر جو گیر شدم و حال داد که یک دل نه صد دل عاشقش شدم و با خود گفتم: خوبه!... همینه..!

راه افتادیم و پرویز همراهم بود گفت:« بابا! مواظب باش تصدیق نداری.» من بدم می آمد!

راست می گفت. من گواهی نامه نداشتم، بعد از یک سال رانندگی بدون گواهی نامه موفق شدم بگیرم!

خلاصه بعد از اینکه از دور کوتاه زدن برگشتیم، گفتم: من پسندش کردم!

بنگاهی هم از این فرصت استفاده کرد و با زبان بازی و تعریف از ماشین و فروشنده گفت که قول نامه نوشته شود و بیع بدهم و  بعد مشکل سند را رفع کنیم!

من آنجا چرا فکر نکردم که با یک دور عیوب ماشین معلوم نمی شود و ماشین هم چیزی نیست که تنها ضررش گران بودن باشد! ممکن است راننده رو از کار و زندگی بیاندازد. اگر مشکلی داشت  باید از این تعمیرگاه به آن تعمیر گاه بری و به این خواهش کنی و از آن تعریف و تمجید نمائی ووو

قول نامه تنظیم شد و امضای من که پای قول نامه آمد و بیع را دادم دیدم، بنگاهی نفس عمیقی کشد و یک آهی سرداد که نگم بهتره!

پاشدیم و ماشین رو آوردیم خونه. آنشب چقدر خوشحال بودم! بچه ها همان شب اول که ماشین را آوردیم گفت: پاشین بریم خانه فلان خویش و بعد بلا فاصله به چند تا از فامیل نیز خبر داد که ما نیز ماشین دارشدیم!

بگذریم! صبح برای اینکه ببینم روغن و آبش سرجایشه، کاپوت رو بالا زدم و سیخ روغن رو  نگاه کردم، دیدم فقط در نوک سیخ یک قطره روغن بسیار سیاه که  شاید چندین ماه بود تعویض نشده بود آویزان است! نگران شدم و بعد از یکی دوساعت راندم بنگاه و به بنگاهی گفتم:  این چرا روغنش ته کشیده!؟

گفت: پیکان کار موتور معمولا یه کم روغن کم می کنه، دولکس نیست که!... نگران نباش...

اونروز دوبار پنچر شد و  یکی از پنچر گیرها گفت که از بس لاستیکها کهنه اند، سیمها بیرون زده اند، تیوب را سوراخ می کنن،باید هر چهار چرخ لاستیکهاش عوض بشه والا هرچه تیوب هم بخری فایده نداره.

پس لازم بود حد اقل چهارتا تایر و یا همان لاستیک نیم عاج نیم گل و یا همان نیمدارکه می گویند،بخریم.

بعد یکی از دوستان دید می گفت که این رو چند خریدی،... مبارکت باشه و این حرفا، یکدفعه چشم مبارکشون افتاد به تایر های جلوئی و گفت که جلو بندیش ایراد داره؟

گفتم: نه!

گفت: مگر کوری؟

- نه ولی واقعش من سر در نمیارم از مکانیکی ماشین سردرنمی آورم.

- به مکانیکی  مربوط نیست این رو باید ببری پیش یه صافکار! مگه نمی بینی کناره های طایر و کم کم داره میرسه به تویوب از بس سائیده شده؟!

ما آنجا بود که فهمیدیم که اگر جلو بندی ایراد داشته باشه تایر به چه حال و روز می افته.

بعد آن دوست و یا آن آشنا به ما گفتند: میذاری یه چند دیقه پشت فرمون بشینم!

- ایرادی نداره

پشت رل که نشست و تازه داشت راه می افتاد که گفت: ای بابا...!

-        باز چی شد؟

فرمون خلاصی داره اونم چه جور!!!... بری تو جاده خودت رو به کشتن میدی!!

میگی باید چکار کنم؟!

- هیچ  باید درست بشه دیگه!

وای دده!... حالابیا و باقالا بار کن. این ماشین روکه با اعتماد به طرف مقابل خریده بودیم، جای سالمش بیخ گوشش بود!

پاک از چشممون افتاد و با خودمون گفتیم دوباره بریم خدمت بنگاهی بگیم بابا این ماشینه کلکسیون درده!

فردا باز رفتیم پیششون و گفتیم : بابا این که ما را بد بخت میکنه، فرمانش خلاصی داره، روغن کم میکنه، جلو بندیش ایراد داره و ظاهرشم که عین جگر زلیخاست!

خیلی ساده فرمودند: ماشینه دیگه!... شما یه ماشینی نشون بده خرج نداشته باشه!

گفتم: آخه این خیلی خرج داره... باید از نو ساخته بشه...

گفت: بده داوود یه دستی به سر و گوشش بکشه، اونوقت میبینی چه ماشینی میشه، از اون گذشته کل خرجش مثلا چقدر میشه پیکان موتور رو زمین بذار بیش از سیصد تومن نمیشه!

من بلد نبودم سوت بکشم! بعضی وقتا لازمه ادم برای اینکه نشون بده چقدر تعجب کرده باید سوت بکشه، اینجوری: هشوشششششوووو!!!

(اگه سوت بلبلی م خوب نبود می بخشین! آخه چند وقتیه دندونای جلوئی م عیب و ایراد پیدا کرده، واسه اون خاطر نتونستم خوب سوت بزنم!)

خلاصه سگرمه هام رو کشیدم هم و بهش گفتم: آخه مرد حسابی من که بهت گفتم من هرچی دارم می دم یه ماشین خوب به م بده! حالا از کجا بیارم الان سیصد تومن رو. از اون گذشته مگه من کار و زندگی ندارم! شما میخوای من کارم را تعطیل کنم؟!

گفت: حالا میگی چکار کنیم؟

-من میخوام ماشین رو بهتون پس بدم؟

- باشه منتها ما دوباره ازتون میخریم. آخه لازمه دستی به سر و گوشش کشیده بشه، یک و پونصد ازت می خرم!

کم کم داشتم از کوره در می رفتم، گفتم: مرد حسابی سه چهار روز پیش دو تومن پول بهتون دادم و این فکسنی رو بهم قالب کردین ... شما اینجوری کاسبی میکنین؟....

گفت: لازم نیست چیز دیگه گفته شه، میفروشی؟!

پاشدم و در حالیکه پشتم بطرفش بود دیدم قدم داره خم میشه. میخواستم بدون هیچ کلامی برم بیرون، آما انگار کتک مفصلی خورده بودم و نمی توانستم قد راست کنم!

*

روبروی همان بنگاه مکانیکی بود و یه جوان کوتاه قد زبر و زرنگی بنام داوود که صورتش پشت یک لایه چرب و روغن پنهان شده بود، از درون چاله جواب سلامم را داد و گفتم: اوستا بیا بیرون یه نگاهی به این ماشین ما بانداز بگو چقدر خرج تعمیرش میشه!؟

آمد بیرون و با تحکم گفت: برو بشین توش و کاپوت و باز کن!

نگاهی به موتور افکند و سرش رو تکان داد و گفت: چند خریدی؟

-        دو تومن!

اگر من بلد نیستم سوت بزنم در عوض ایشان یه سوت جانانهای زد و گفت: قالب کرد!...

قبل از اینکه حرفهای دیگری بزنه گفتم: تورو خدا ببین دردش چیه و خرجش چقدره من هم تصمیم بگیرم...

 *

چهار پنج روز بالای سر داوود بودم و او هی ازم میخواست یه تک پا برم از ابزار فروش روبروی مکانیکی چیزی بخرم و چندین بار هم به تراشکار و غیره اعزام کرد و بالاخره روز چهارم تحویل داد و رفیم به صافکاری...

*

دو ماه بعد زنگ زدند و گفتند برم بنگاه. بنگاهی گفت: می دونی دویست تومن باید بدی تا سند ماشین رو بنامت بزنیم.

گفتم: درسته ولی فعلا پول ندارم که هیچ، کلی هم بدهی بالا آورده ام و پونصد تومن خرج ماشین کردم و لی حکایت همچنان باقیست!

گفت: دیگه بیش از این معطل نکن و الا چکت  برگشت میخوره!

گفتم: صبر کن...!

پاشدم و یک راست رفتم بانک که همان حوالی بود و به متصدی گفتم: من یه چکی به یه کسی کشیده ام منتها در معامله غش بوده، میاره نقد کنه...

-        شماره چک رو بده.

شماره چک را دادم و  دوباره به بنگاه برگشتم!  همانجائی که نشسته بودم نشستم و گفتم: شما سرم کلاه گذاشتین در حالیکه من بشما اعتماد کرده بودم، حالا یا سند من رو می دین و یا اینکه از دستتون شکایت می کنم.

گفت: ببین فلانی، بیا نه خودت رو به درد سر بیانداز و نه مارو اذیت کن! ما حاضریم ماشین رو ازت بخریم، بقیمت روز!

گفتم: چند؟

گفت: بهت گفتم که یک و پونصد!

گفتم: مرد حسابی اوقت که ایراد داشت و موتورش نیاز به تعمیر اساسی داشت، یک و پونصد می خریدین و حالا هم که چهارصد- پونصد تومن تعمیراتش برایم خرج داشته باز میخری به یک و پونصد!؟؟

شاید از چهرم خوند که دیگه از دست ماشینه ذله شده ام و قطعا نمی خوام نگرش دارم از روی صندلی بلند شد و گفت: بفرما یه دوری باهاش بزنیم ببینم می ارزه یا نه!

..... 

 در این داستان فعلا ضد قهرمان به سزای اعمالش نرسیده و  هر روز که میگذرد، چاقتر و چاقتر هم می شود! شاید مسئله املا و استدراج در میان باشد و خدا بهش فرصت میده هر کاری  میخواهد بکند!

 



[1] .  استدراج: در اصطلاح به معنای نزدیک شدن تدریجی به سوی هلاکت ونابودی در دنیا ویا آخرت است  که به صورت خفا ونا پیداست. به عبارت دیگر اسدراج تجدید نعمتی است بعد از نعمت دیگر بگونه‌ای که شخص ویا اشخاص ویا جامعه‌ای مورد عذاب غرق در مظاهر مادی وسرمست از نعمت های که یکی بعد از دیگری در اختیار شان قرار گرفته ، به زیاده روی در معصیت وکفر وعناد  می پردازد وبه تدریج وبدون توجه به سوی  هلاکت ونابودی نزدیک می شود ،از خدا ونتایج کارهای خود غافل می گردد.

املا: املأ درلغت به معنای مهلت دادن است. همین معنی در معنای اصطلاحی آن لحاظ گردیده است. از این رو در اصطلاح به معنای مهلت دادن گنهکاران ومعاندان وکافران تا مدت معین می باشد.

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٠

ایراد و پاسخ!

ایراد و پاسخ!

قبل از اینکه مطلب زیر را بخوانید، میخواهم تسلیت بگویم سالروز شهادت ابی جعفر باقر العلوم را وحدیثی از آن بزرگوار تقدیم می گردد:

دو رویى و دو زبانى

«بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ یَکُونُ ذاوَجْهَیْنِ وَ ذالِسانَیْنِ، یُطْرى أَخاهُ شاهِدًا وَ یَأْکُلُهُ غائِبًا، إِنْ أُعْطِىَ حَسَدَهُ وَ إِنِابْتُلِىَ خَذَلَهُ.»:

بد بندهاى است آن بندهاى که دو رو و دو زبان باشد، در حضورِ برادرش او را ستایش کند، و در پشت سر، او را بخورد! اگر دارا شود بر او حسد برد و اگر گرفتار شود، دست از یارى او بردارد.

کامنت شما

[....] باز هم تکرار میکنم من  به شما به عنوان یک روحانی احترام خاص قایلم و این را یک  وظیفه میدانم اما در عرصه فیلم و نمایش شما متاسفانه بسیار آدم منفی هستید و  سعی داشتید با تخریب

دیگران برای خودتان   وجهه هنری درست کنید که تلاش بیهوده است و خود شما بهتر هرکس میدانید فاقد استعداد در این زمینه هستید

مشکلاتان مشکل خود ستایی است از پور زارعیان خوشتان میاید چون ازتون تعریف میکنه از موسی احمدی خوشتان میاید چون ازتون تعریف میکنه از هر کس که ازت تعریف میکند خوشتون میاید و شاید این بر میگردد به مسایل روحی و روانی تان  از من بدتون میاید چون تعریف نمیکنم چون در وادی هنر جایی برای تعریف ندارین و من آدم با روحیه این که بیهوده از کسی تعریف کند را ندارم ...مطمئن باشید  اصلا قصد توهین ندارم چرا که هیچ وقت به خودم این اجازه را نمیدهم به یک روحانی بی ادبی بکنم فقط بر خود وظیفه میدانم بهتون توصیه بکنم برین پی مطالعه و تحقیق در حوزه فعالیت یک طلبه که هم اجرش زیاد است و پیش خدا عزت و هم عمرتون را در راه مسایل قیلم و این مقوله هدر ندین که اصلا آدم این کار نیستین ...پاینده و موفق در زندگی

نویسنده: علی

 

پاسخ: مخلص

من هم بشما توصیه می کنم برین پی کارتون و دنبال معلمی تون چرا نمرین.

من کجا دیده شده  تملق کسی را بگویم.(شما که بیش از همه تعریف و تمجید من را می کنید البته گه گاه که رو برو می شویم) اصلا پ... را شما چند سال است می شناسی؟(وچقدر می شناسی)

 از دوران کودکی ما هم محل بودیم و در کنار هم سالها زندگی کردیم و دوستان بخاطر خصائل بارز با ارزش ایشان در میان ما محترم بودند ولی من اولین بار که شما رو در نوربخش نشستیم شناختم چقدر دارای خود بزرگ بینی هستید و از آن به بعد دیگر با شما ابدا کاری نداشتم تا اینکه گه گاه اجبارا رو در رو می شدیم.

و بشما بگویم حالا که مجبورم کردید با اینکه  از خود ستائی متنفرم، ولی باید بعرض برسانم در میان دوستانی که سرشته ای در هنر دارند غیر از شما کسی این طور مرا بی خاصیت نمی داند و در چندین رشته من فعالیت کردم و  همانطور که می دانید حد اقل ده فیلمنامه چاپ شده یا قابل چاپ دارم( گو اینکه اصلا من فیلمنامه را بقول شما یک ژانر ادبی می دانم و قابل خواندن)  و چندکتاب ادبی و عرفانی منتشر کرده ام و برخی عنقریب منتشر خواهد شد ولی من باندازه بعضی ها دریده نبوده ام و اگر شما خوشتان نمی آید صدسال سیاه نیاید!... 

ادامه:

 

... مگر من برای شما تعیین تکلیف می کنم که شما برای من حد و حدود مشخص می کنید. در نظر من هر مقوله ی هنری ابزاری است برای هدایت و براه راست کشیدن و من نیز با همین ابزار ها براه آمدم.

حتی برخی مسائل غامض معارف که در باره شان فکر می کردم و بجائی نمی رسیدم رمان یک نفر خارجی که فعلا اسمش یادم رفته بدادم رسیت. اگر من نمی توانم در وادی هنر موفق باشم که مهم نیست، شما لا اقل در حوزه اخلاق و رفتار مقداری تجدید نظر داشته باشید که بصلاحتان است!

می دانید من خیلی سعی کردم نگویم و در چندین رشته فعالیت دارم و یکی هم نویسندگی است و شاید هیچ وقت آنطورکه باید موفق نشوم اما بقول معروف آب دریا را اگر نتوان گشید، هم بقدر تشنگی باید چشید، کجا برود.

ما هم مثل آن عجوزه مشتری یوسفیم اگر...

باور کن من به هیچ ندائی نخواستم پاسخ بدهم و در هیچ جشنواره کاری شرکت ندادم و با اینکه  ازم می خواستند، احساس می کردم شرکت در فرا خوانها آدمی را ممکن است بلند کند ولی در اثر سبکی است. باید آدم خودش بلند شود. برو از دوستانت سئوال کن چقدر از من خواسته شد که در فلان جا شرکت کنم و به فلان جا اثر بفرستم  که به هیچ کدام لبیک نگفتم.

شما خصوصی اش کرده بودید و من اگر تأئید نمی کردم، از کجا متوجه جواب من می شدید؟ پس لازم بود علی رغم میل شما من تأئید کنم و جواب شما را مرقوم نمایم و همانطور که می بینید ابدا کامنت شما را دست کاری نکردم و عینا حرفهایتان را میخواهم بخوانند.

////////////////////////////

مرده باد باد! داستانی از خسرو شاهانی.

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۸/۱۳
تگ ها : حدیث ، نقد و نظز

شهادت امام جواد (ع)

شهادت حضرت  امام  محمد تقی علیه السلام (جواد الائمه)  بر عموم شیعیان تسلیت باد!

 

حدیثی از آن بزرگوار

 

قالَ الإمام الجواد - علیه السلام - : الْمُؤمِنُ یَحْتاجُ إلی ثَلاثِ خِصال: تَوْفیق مِنَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ واعِظ مِنْ نَفْسِهِ، وَ قَبُول مِمَّنْ یَنْصَحُهُ.«بحارالأنوار، ج 72، ص 65، ح 3»

امام جواد - علیه السلام - فرمود: مؤمن در هر حال نیازمند به سه خصلت است: توفیق از طرف خداوند متعال، واعظی از درون خود، قبول و پذیرش نصیحت کسی که او را نصیحت نماید.

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۸/٦
تگ ها : حدیث

فقد الاحبه غربه

از دست دادن دوستان غریبی است!

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/٢

 

 

خیلی وقت بود که خط ننوشته بودم، مخصوصا خط ثلث را دوست دارم و بسیار تلاش کردم کمی یاد بگیرم ولی همانطور که ملاحظه می فرمائید اصلا خوب نیست ولی برخی دوستان از ثلث من خوششان می اید و این قطعه را با ماژیک بر پشت یک برگ a4 مستعمل کتابت کردم.

عیب نداره اگر خط بد است در عوض جمله زیبائی است از علی علیه السلام!

در باره عیب جوئی است و می فرمایند: بدترین عیب  این است که آدم عیبهای خودش رو نبینه و بره دنبال عیوب دیگران. البته هرکی عیبهای زیاده داشته باشه، وبخواد عیوب خودش رو بپوشونه، عیبهای دیگران دیگران رو شروع میکنه به شمردن و گفتن! 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٦/٤

 

اعمال ناخالص

« إِذا کانَ یَوْمُ الْقِیمَةِ نادى مُناد یَسْمَعُ أَهْلُ الْجَمْعِ أَیْنَ الَّذینَ کانُوا یَعْبُدُونَ النّاسَ قُومُوا خُذُوا أُجُورَکَمْ مِمَّنْ عَمِلْتُمْ لَهُ فَإِنّى لا أَقـْبـَلُ عَمَلاً خالَطَهُ شَىْءٌ مِنَ الدُّنْیا وَ أَهْلِها »

چون روز قیامت فرا رسد، ندا دهنده اى ندا دهد که همه مردم می شنوند، گوید: کجایند آنان که مردم را می پرستیدند؟ برخیزید و پاداشتان را از کسى که براى او کار کردید بگیرید! چون من عملى را که چیزى از دنیا و اهل دنیا با آن مخلوط شده باشد، قبول نمی کنم.

ــــــــــــــــــــــ

شرح:

 إِذا کانَ یَوْمُ الْقِیمَةِ وقتی که روز قیامت بشود، یکی از چیزهائی که باید یک مسلمان بدان اعتقاد داشته باشد، قیامت است. اعتقاد یه اینکه بعد از اینکه انسانها مردند و از دنیا رفتند دوباره زنده می شوند برای اینکه به حساب و کتاب هایشان رسیدگی شود.

معنی قیامت

از جمله معانی واژه ی "قیامت" است:

- به معنای برخاستن .  تعبیرِ "یوم القیامة"( روز برخاستن) بارها در قرآن کریم به کار رفته است. 

- به معنای توقف و سکون.  قیامت به معنای مرگ و به معنای توقف و سکون نیز در برخی موارد به کار می رود. روایتِ " من مات فقد قامت قیامته" در یک معنای دیگر  به این معنا اشاره دارد که : هر کس بمیرد قیامتش یعنی توقفش برپا می شود) در احادیث هم آمده که قیامت  پنجاه موقف (ایستگاه ) دارد و هر موقف هزار سال است. البته مقدار عددی پنجاه و مقدار عددی هزار،  مورد نظر نیست؛ بلکه یک نوع کنایه است.

- به معنای قوام پیدا کردن و درست شدن .

- به معنای جمع شدن و گرد آمدن.( همانند افرادی که نزد بزرگی جمع شده اند یا همانند خرده آهن هایی که جذب آهن ربایی شده اند)

پس قیامت موقعی است که خداوند انسانها را زنده می کند تا در یک محل جمع ایند تا به ثواب آعمال خیر خود را بگیرند و یا اینکه بخاطر گناهان و خطاهایشان معاقب شوند...

نادى مُناد یَسْمَعُ أَهْلُ الْجَمْعِ در فقره بعدی می فرماید آنجا یک منادی ندا می دهد و فریاد می زند:

 أَیْنَ الَّذینَ کانُوا یَعْبُدُونَ النّاسَ!  کجایند آنها که مردم را عبادت می کردند. مگر می شود مردم را عبادت کرد؟

در زمان پیامبران سنگ و چوب را عبادت می کردند، چه برسد به عبادت آدمها. بتهائی ساخته بودند و در مقابل آنها به سجده می افتادند و قربانی برایشان ذبح می کردند.

عباده چیست مطیع کیست؟

عبادت یعنی چه؟ «عبد» بر معنایی آمیخته از «اطاعت » و «فروتنی » دلالت می کند. همچنین دانسته می شود منظور از کلمه «عباده» عملی است که فرمانبری از معبودی را در پی دارد و آن اطاعتی عبادت است که محض دیگری باشد!

مفهوم کلمه «عبد» و مشتقات آن افعال آدمی را در بر می گیرد. همه انسانها به گونه ای در طریق این مفهوم عام سیر می کنند.

 عبادت جز پیروی فروتنانه معنایی ندارد و اگر چنین است - که هست - همه آدمیان، از مؤمن ترین مردم گرفته تا کافرترین آنها، عابدند. آنچه بین عبادات فرق می اندازد، «معبود» است، عده ای انسان را عبادت می کنند، دسته ای هوای نفس خود را، گروهی شیطان را و جمعی بتها را. در این میان کسانی هم هستند که فقط خدای یکتا را می پرستند. (ایاک نعبد)...

جملات فوق را از جای دیگر نقل کردم. و طبق جملات و عبارات فوق همه عابدند.

پس نمی شود انکار کرد که انسان می تواند هر چیزی را عبادت کند و این عبادت کردن اگر محض باشد عبادت است و اگر فرمانبری برای خود هم باشد اطاعت است.

پس در قیامت یک منادی ندا می دهد کجایند آنکسانیکه مردم را عبادت می کردند، یعنی کجایند کسانی که بخاطر مردم کارهائی می کردند که در چشمها بعنوان خدا پرست بنمایند؟! مثل ریا کاران. اینها کارهائی می کنن اما بخاطر خدا نه! محضه لله نه! بلکه بخاطر اینکه مردم ببینند.

 آن منادی به آنها می گوید قُومُوا خُذُوا أُجُورَکَمْ مِمَّنْ عَمِلْتُمْ لَهُ حالا که شما مردم را عبادت می کردید و کارهاینتان بخاطر آنها بود، حالا اجر و ثواب را از آنها بگیرید!

اهل دنیا، جنس خوب را طالبند!

در دنیا مردم اجناسی را قبول دارند که خلوص آنها بیشتر باشد. مثلا طلائی که چیز دیگر قاطی اش باشد شما قبول ندارید. گندمی که سنگ ریزه توش زیاد باشه مخلوط باشه با خاک و چیزهای زائد دیگر قبول ندارید!  حال که چنین است چرا خدا را وقتی عبادت می کنی و یا کاری می کنی که ثواب براش می نویسند، قاطی می کنی با چیزهای دیگر؟ وقتی بری از یک میوه فروش بخواهی برای تو یک کیلو میوه بدهد اگر تویش خراب باشد قبول نمی کنی! چطور توقع داری خدا عملی را از تو بپذیرد که تویش ریا هست و سمعه هست و ناخالصی دارد؟  فَإِنّى لا أَقـْبـَلُ عَمَلاً خالَطَهُ شَىْءٌ مِنَ الدُّنْیا وَ أَهْلِها می فرماید من عملی را که از چیزهای دنیوی درش قاطی شده باشد.

*

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٦
تگ ها : اخلاق ، حدیث

از اوصاف پیامبران

 چارپایان از عاطفه به دورند، گرچه روزگارى دراز از یک آخور، علوفه بخورند.

اخلاق شما چگونه است! آیا خودتان را می گیرید و اعنتا به دیگران ندارید؟ آیا متواضع هستید و تواضع را با رفتار و منش خاص خودتان تفسیر می کنید و کاری ندارید به این که اصلا رفتارتان دقیقا نشان دهنده تواضعتان است یا نه؟!

من نمی دانم شما با مردم چگونه رفتار و معامله می کنید، اما این را می دانم که وقتی آدم با دیگران ملاقات می کند، رفتارش باید سخیفانه نباشد و در دیگران اگر تاثیر خوب نمی گذارد، لا اقل از خود نراند.

اخیرا وارد مجلسی شدم و یکی صدایم زد و گفت: فلانی بیا و بعد خودش را جمع و جور کرد تا من بغل دستش جلوس کنم هر چند در پائین پا نشسته بود ولی این تعارفش نشان داد که برایم احترام قائل است!

رفتم و کنارش نشستم و گفت: فلانی تو یک وقتی حرفی زدی که من از آن موقع از شما خوشم آمده و فکر کردم شما روحیه تان در این مورد بخصوص شبیه انبیاستخجالت و و اخلاق انبیا این بود که از مردم نمی بریدند .

بعد خودش گفت: یادته زمانی در فلان جا روبرو آمدیم تو با من خوش بش کردی و چون من گرفتاری داشتم، و حواسم جای دیگر بود شما فکر کردی که چرا بورم، شاید فکر کردی که به شما بی اعتنا هستم، گفتی: تو اگر از من خوشت هم نیاید، باز من شما را دوست دارم و خوشم می اید! منهم از آن موقع ازشما بیششتر خوشم آمد!

یک حدیث:

امام صادق علیه‏السلام: اِنَّ سُرْعَةَ ائْتِلافِ قُلوبِ الاَْبْرارِ اِذَا الْتَقَوا ـ وَ اِنْ لَمْ یُظْهِرُوا التَّوَدُّدَ بِاَ لْسِنَتِهِمْ ـ کَسُرْعَةِ اخْتِلاطِ ماءِ السَّماءِ بِماءِ الاَْنْهارِ، وَ اِنَّ بُعْدَ ائْتِلافِ قُلوبِ الفُجّارِ اِذَا الْتَقَوْا ـ وَ اِنْ اَظْهُروا التَّوَدُّدَ بِاَ لْسِنَتِهِمْ ـ کَـبُعْدِ البَهَائِمِ مِنَ التَّعاطُفِ وَ اِنْ طالَ اعْتِلافُها عَلى مِذْوَدٍ واحِدٍ؛ 

 

نیکوکاران، چون با هم روبه‏رو شوند، هر چند به زبان باهم اظهار دوستى و محبّت نکنند، دل‏هایشان، به سرعتِ پیوستن باران به آب رودخانه‏ها، با هم انس مى‏گیرد، و بدکاران، هرگاه با هم روبه‏رو شوند، هر چند به زبان با هم اظهار دوستى و محبّت کنند، ولى دل‏هایشان از اُنس و الفت گرفتن با یکدیگر دور است، همانند چارپایان که از عاطفه به دورند، گرچه روزگارى دراز از یک آخور، علوفه بخورند.

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۸
تگ ها : خاطره ، حدیث

در نا امیدی بسی امید است

در نا امیدی بسی امید است

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز در ماهنامه محراب حدیثی خوندم دلم خنک شد.

قبل از اینکه آن حدیث را اینجا برای شما بخوانم میخواهم اعترافاتی بکنم. چند تاست و اولش این است که چقدر گاهی کم ظرفیتیم . دوستی می گفت: آدم بزرگها مثل دریا هستند! یعنی دریا حالا و حالا ها متلاطم نمیشه! باید یه طوفان جانانه ای برپا بشه بعدش موجها ی کوه پیکر درست بشن و بعد کشتی های غول پیکر را غرق کنن.

اما آدمهای کوچک برای هیچ و پوچ می بینی چنان آشوب بپا کردند که آن سرش نا پیدا!

یعنی آدم کوچلوها مثل برکه و یا یک گودال کوچکی هستند که با یک قلوه سنگ توشون سونامی بوجود میاد.

خب اولین عیبی که خیلی ها دارن اینه که زود جوش میارن.

دومین عیب اکثر ما ها اینه که یقین ما کمه. فکر می کنیم اگر فلان اقدام را نکنیم و به سوی فلان نریم از گشنگی می میریم! یعنی میخوام بگم ما عیب بزرگمون اینه که فکر می کنیم خودمان اگه بپا خواستیم می توانیم مشکلات را از پیش پا بر داریم و یا اگر مشکلی بروز کرد خودمان باید مث سپند هی بجهیم و پرت بشیم این ور و اونور تا مشکل حل بشه در صورتی که اگر این طور فکر کردیم باید بدانیم که مشکلات نه تنها حل نمیشه، بلکه احتمالا چند برابر هم میشه. میگید پس باید چکار کنیم. دست روی دست بگذاریم و هیچ کاری نکنیم! من نمیگم این کار درستیه، بلکه منظورم اینه که ما به تنهائی نمی توانیم مسائل و مشکلات خودمان را بر طرف کنیم. گاهی لازم میشه که انسان بخدا توکل کنه. مسلما کسی که متوکل باشد مسلما مدد می شود. 

بعد یک عیب دیگری که به مطالب قبل شاید مقداری مربوط باشد این است که  فراموش می کنیم که مشکل که بروز کرد، اینطور نیست که هیچ راه چاره ای نداشته باشه! مشکل امتحان است و گاهی برای این بروز می کند که انسان تقویت بشه.

دیروز یکی از دوستان یک تمثیل عالی آورد در جمع. یک لحظه به قیافشون نگاه کردم دیدم گاهی وجناتش منقبض و منبسطه. انگار داشت با یکی، یکی به دو می کر. بدون اینکه متوجه باشد گاهی دستش را مشت می کرد و طوری ادا و اطوار می آمد که نشان می داد با خودش در گیری داره. من چون او را زیر نظر داشتم، گفتم : فلانی چه شده؟ چرا با خودت در گیری؟... در گیر نیستی؟!

 گفت: چرا همین طوره.

میخواستم بگم: نذار مشکلات...چیزه...

دیگه بقیشو پیدا نکردم چی میخوام بگم و از دستم کمک گرفتم و مثل کسی که توپی رو تو دست گرفته  از راست حرکت دادم یعنی: نذار تو چنگ مشکلات خرد بشی!

گفت مشکلات هست، و تو هم خوب متوجه شدی! آدم گل سفالگری و کوزه گری رو ماننده است، تا تو کوره نره، اگه توش آب کنن، وا میره، اما وقتی خوب تو کوره پخت، آنوقت میارن توش آب زلال می ریزند که مایه حیاته!

گفتم به به! عالیه! چقدر زیبا مثل زدی! 

بهر تقدیر دیروز این صحبتها بدون اینکه مزاحم دیگر دوستانی که بودند و گفتگو می کردند باشیم، بین من و او رد و بدل شد.

خوب حالا میخوام حدیث رو براتون بخونم: حدیث انما یجیء الفرج علی الیاس = گشایش بعد از نو میدی است! خداوند بنده اش رو  تنها نمیذاره. مشکلی بروز می کنه، آدم گرفتار میشه کم کم  میخواد نا امید بشه، یه وخ میبینی خود بخود ناراحتی مرتفع وحل شد.

حالا خودتون به جمع بندی  برسید!

*

منتظر سید بودم بیاد پرینت کتابش رو ببینه و نظرش رو بگه. زنگ زدم و گفتم در دفترم. گفت تا نیم ساعت دیگر میاد. باخود گفتم پاشم برم یه کاریه انجام بدم و برگردم و او هم تا من برگردم میاد.

اما وقتی کنار ماشین رسیدم، هرچه گشتم، سویچ ماشین رو پیدا نکردم و معلوم بود که در دفتر جا گذاشته ام!

بدون اینکه خم به ابرو بیارم، آنهمه راه رو طی کردم به دفتر برگشتم و نشستم و خود را با کتابی مشغول کردم. به آبدارچی  سپردم که اگر سید آمد نذاه به اتاق دیگه بره.

بعداطلاع داد که سید اومد. صفحات پرینت شده را به او دادم. ذوق کرد و به وجد اومد و شاید با خوشحال نشان دادن خود مرا میخواست تشویق کند!

گفت که بسیار عالی است! گفتم چند روز هم کار داره عجله نکنه. و پاشدم  از پله های دفتر پائین اومدم و راهم را کشیدم از کوچه صمصامی برم به زمینلر و سوار بشم برم پی کارم.

یکی صدام زد.

برگشتم. یک موتور سواری جوانی می آمد و فکر کردم اوست. اما دیدم از طبقه اول سید نا راحت نگاه می کند. معلوم شد او صدایم زده است. گفت: کجا میری؟!برگشتم و در حالیکه او از پنجره سرش را بیرون آورده بود و من از پائین گفتم: یک کاری دارم باید بروم. 

دیدم دوتا اسکناس پنجاه تومانی ول کرد هردو  چرخ زنان آمدند پائین!

با لخند گفتم سید: اسکناس می باره. ممنون از شما! من پول نمی خواستم!!...

...... 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٧
تگ ها : عکس ، اخلاق ، خاطره ، حدیث

جبرئیل امین می آمد خدمتایشان(حضرت زهرا)

جبرئیل امین می آمد خدمتایشان(حضرت زهرا)

من راجع به حضرت صدیقه (س) خودم را قاصر می دانم ذکری بکنم، فقط اکتفا می کنم به یک روایت که در کافی شریفه است و با سند معتبر نقل شده و آن روایت این است که حضرت صادق (ع) می فرماید: فاطمه (س) بعد از پدرش 75 روز زنده بودند، در این دنیا بودند و حزن و شدت بر ایشان غلبه داشت و جبرئیل امین می آمد خدمت ایشان و به ایشان تعزیت عرض می کرد و مسائلی از آینده نقل می کرد. ظاهر روایت این است که در این 75 روز ، مراوده ای بوده است یعنی رفت و آمد جبرئیل زیاد بوده است و گمان ندارم که غیر از طبقه اول از انبیاء عظام درباره کسی اینطور وارد شده باشد... مساله آمدن جبرئیل برای کسی یک مساله ساده نیست ، خیال نشود که جبرئیل برای هر کسی می آید و امکان دارد بیاید، این یک تناسب لازم است بین روح آن کسی که جبرئیل می خواهد بیاید و مقام جبرئیل که روح اعظم است، چه ما قائل بشویم به این که قضیه تنزل جبرئیل ، به واسطه روح اعظم خود این ولی است یا پیغمبر است، او تنزیل می دهد او را و وارد می کند تا مرتبه پایین، یا بگوییم که خیر، حق تعالی او را مامور می کند که برو و این مسایل را بگو... تا تناسب مابین روح این کسی که جبرئیل می آید پیش او و بین جبرئیل که روح اعظم است نباشد، امکان ندارد این معنا، و این تناسب بین جبرئیل که روح اعظم است و انبیاء درجه اول بوده است مثل رسول خدا و موسی و عیسی و ابراهیم و امثال اینها، بین همه کس نبوده است... در هر صورت من این شرافت و فضیلت را از همه فضایلی که برای حضرت زهرا ذکر کرده اند، با این که آنها هم فضایل بزرگی است، این فضیلت را من بالاتر از همه می دانم... و این از فضایلی است که مختص حضرت صدیقه (س) است.[1]

 



[1] - امام خمینی/ صحیفه نور، ج 19، ص278 .

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٤
تگ ها : عکس ، حدیث

همه جوجو یکی قوقو/ اعمال روز عید!

 

 

               شــب عید است و یار از من چغندر پخته میخواهد

خیالش می رسد من گنـــــج قارون زیر سر دارم!

 

باز بهار از راه رسید و باز بچه ها به صرافت افتادند جوجه بگیرند و بزرگ کنن تا  مرغ بشن و بعدش متوجهین که، مرغاتخم می کنند و تخمها اونقدر زیاده که میبرنش بازار و بعد کم کم آنقدر در تجارت تخم مرغ موفقند که عاقبت قصه اون مرد تکرار میشه که طبق پر از تخم مرغ رو گذاشته بود بر سرش و داشت می آمد که یک نفر در عالم خیال دست بر سینه برد و گفت: سلام علیکم 

و او هم در عالم واقع خم شد به سلام دهنده که فقط در ذهن او واقعیت داشت، سلام کند،  همه تخم مرغها از طبق ریخت ...

حالا قصه بچه ها هم از این قراره. هر سال با گرم شدن هوا، میرن جوجه دهاتی(!) و یا رنگی روز شهری میارن تو خونه به این امید که پرورششون بدن،  اما به سر نوشت ماهی های سرخ داخل تنگ مبتلا میشن که در ایام عید چند روزی مهمون اکثر خونه هااند.

یا صب می بینن یکی مرده و دیگری  هم سرش گیج میره ونمی تونه سرپا بایسته و شایدم یه گربه خوش بخت شب عیدی دلی از عزا در بیاره وبا کارش برای خودش دشمن تراشی کنه.در هر صورت دیشب نتونستیم از بس جیک جیکشون گوش خراش بود بخوابیم. و شب هم تلویزیون و مطالعه قراموشمون شد و مهمون ها هم سرشون گرم این تازه وارد ها بود، و حتی یک از مهمونهای دقیق با هیجان  و هیاهو گفت این کوچلو رو باش، چه خط چشمی هم داره!

راستش یکیش عین کسی بود که سرمه یچشم زده باشه دور چشماش قشنگ خط سیاه طبیعی داشت و جیک جیکهاش گوش فلک را کر می کرد.

 

همه جوجو،  یکی قوقو!

یه ماجرائی میگم شاید شما باور نکنین، خانم می گفت: در همسایگی ما زنی بود که مرغ و خروس زیاد تو خونه داشت و تخم مرغها رو نگهمیداشت و وقتی تعدادشون ده بیست تا می شد، و می خواست زیر مرغ برای جوجه در آوردن  قرار بده خودش قشنگ بزک می کرد و سر مه بچشم می زد و (چالما) (١) می بست، وقتی جوجه ها از تخمها بیرون می آمدند، همشون چالما به سر و سرمه زده بیرون می آمدند!

می گفت: به دخترش هم گفته بود در حین گذاشت تخم مرغا به زیر مرغ اگر بوگوید: همه جوجو یکی قوقو، همه مرغ و فقط یکی خروس میشه، اما دختره از روی سهل انگاری و شوخی بر عکس گفته بود، همشون غیر از یه دونه خروس در اومدند!

توضیح بک واژه:

*********

١- چالما: ترکی است. شلمه. شمله.  

چالما زدن یا بستن: سابقا اکثرزنان روستاهای آذر بایجان  شالی مخصوصی  بعنوان رو سری می پوشیدند که گوشه های آن را برای راحتی در حین کار و یا به جهات دیگر از دو طرف به دور سر می پیچیدند. از فرهنگ واژگان خودم نیشخند

 

اما حیفه اعمال روز عید رو در ادامه ننویسم. ما هر کاری بکنیم ، بالاخره باید ببینیم شرع مقدس چه دستوری داره! علی علیه السلام فرمودند: هر روزی که در آن معصیت خدا نشود، عید است!

اعمال عید نوروز

 حضرت صادق علیه السلام به مُعَلَّى بن خنیس فرموده که چون روز نوروز شود غسل کن و پاکیزه ترین جامه هاى خود رابپوش و به بهترین بوهاى خوش خود را خوشبو گردان و در آن روز روزه بدار پس چون از نماز پیشین و پسین و نافله هاى آن فارغ شوى چهار رکعت نماز بگذار یعنى هر دو رکعت به یک سلام و در رکعت اوّل بعد از حمد ده مرتبه سوره اِنّا اَنْزَلْناهُ بخوان و در رکعت دوّم بعد از حمد ده مرتبه سوره قُلْ یا اَیُّها الْکافِروُنَ و در رکعت سیّم بعد از حمد ده مرتبه سوره قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ و در رکعت چهارم بعد از حمد ده مرتبه قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ و قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ بخوان و بعد از نماز به سجده شکر برو و این دعا را بخوان :

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ الاْوْصِیآءِالْمَرْضِیِّینَ وَعَلى جَمِیعِ اَنْبِیآئِکَ وَرُسُلِکَ بِاَفْضَلِ صَلَواتِکَ وَبارِکْ عَلَیْهِمْ بِاَفْضَلِ بَرَکاتِکَ وَصَلِّ عَلى اَرْواحِهِمْ وَاَجْسادِهِمْ اللهم بارِکْ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَبارِکْ لَنا فى یَوْمِنا هذَا الَّذى فَضَّلْتَهُ وَکَرَّمْتَهُ وَشَرَّفْتَهُ وَعَظَّمْتَ خَطَرَهُ اَللّهُمَّ بارِکْ لى فیما اَنْعَمْتَ بِهِ عَلَىَّ حَتّى لا اَشْکُرَ اَحَداً غَیْرَکَ وَوَسِّعْ عَلَىَّ فى رِزْقِى یا ذَا الْجَلالِ والاکرام اَللّهُمَّ ما غابَ عَنّى فَلا یَغیبَنَّ عَنّى عَوْنُکَ وَحِفْظُکَ وَما فَقَدْتُ مِنْ شَىْءٍ فَلا تُفْقِدْنِى عَوْنَکَ عَلَیْهِ حَتّى لا اَتَکَلَّفَ ما لااَحْتاجُ اِلَیْهِ یا ذَا الْجَلالِ وَالاِْکْرامِ

خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد آن اوصیاء پسندیده و بر همه پیمبران و رسولانت به بهترین درودها و برکت ده بر ایشان به بهترین برکتهایت و درود فرست بر  ارواح و اجسادشان خدایابرکت ده بر محمد و آل محمد و برکت ده به ما در این روز که آن را برترى داده و گرامیش کرده و شرافتش دادى و مقامش را بزرگ کردى خدایا برکت ده به من در آنچه به من تفضل کرده اى بدانسان که هیچکس را جز تو سپاس نگذارم و روزیم را وسیع گردان اى صاحب جلالت بزرگوارى خدایا هر چه از من پنهان شده مبادا کمک و نگهدارى تو از من پنهان شود و هر چه را گم کرده ام مبادا یارى خویش را بر آن از من گم کنى تا خود را به زحمت نیندازم درباره  آنچه را بدان نیازمند نیستم اى صاحب جلالت و بزرگوارى چون چنین کنى گناهان پنجاه ساله تو آمرزیده شود و بسیار بگو یا ذَا الْجَلالِ والاِْکْرامِ

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
تگ ها : عکس ، اخلاق ، شعر ، حدیث

 

رحلت حضرت محمد ابن عبد الله صلی الله علیه وآله  رسول الله بر عموم مسلمانان جهان تسلیت باد

 

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ ( علی) عَلَیْهِ السّلامُ

از خطبه هاى آن حضرت است

در فضیلت پیامبر(ص)

َبعَثَهُ وَالنّاسُ ضُلاّلٌ فى حَیْرَة، وَ خابِطُونَ فى فِتْنَة،

خداوند پیامبر را وقتى فرستاد که مردم در وادى گمراهى حیران بودند، و در فتنه کورکورانه مى رفتند،

قَدِ اسْتَهْوَتْهُمُ الاَْهْواءُ، وَ اسْتَزَلَّتْهُمُ الْکِبْرِیاءُ، وَ اسْتَخَفَّتْهُمُ

هواهاى نفسانى عقل و خرد را از آنان ربوده، کبر و خودپسندى آنان را دچار لغزش کرده، و جاهلیت تاریک

الْجاهِلِیَّةُ الْجَهْلاءُ. حَیارى فى زِلْزال مِنَ الاَْمْرِ، وَ بَلاء مِنَ الْجَهْلِ.

سبکسر و بى اعتبارشان نموده بود. در کارها ناآرام و سرگردان، و ملتى گرفتار نادانى بودند.

فَبالَغَ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فِى النَّصیحَةِ، وَ مَضى عَلَى الطَّریقَةِ،

رسول حق صلى اللّه علیه وآله خیرخواهى را نسبت به آنها به نهایت رساند، به راه حق حرکت کرد،

وَ دَعا اِلَى الْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ.

و آنان را به حکمت و موعظه حسنه دعوت فرمود.

وَ مِنْ خُطْبَة اُخْرى

از خطبه اى دیگر است

 

باز هم در فضیلت پیامبر(ص)

 

....  مِنْها فى ذِکْرِ الرَّسُولِ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ

از این خطبه است درباره پیامبر صلّى اللّه علیه وآله

مُسْتَقَرُّهُ خَیْرُ مُسْتَقَرٍّ، وَ مَنْبِتُهُ اَشْرَفُ مَنْبِت، فى مَعادِنِ الْکَرامَةِ،

قرارگاهش بهترین قرارگاه، و محل روییدنش شریفترین محل است، در معادن بزرگوارى،

وَ مَماهِدِ السَّلامَةِ. قَدْ صُرِفَتْ نَحْوَهُ اَفْئِدَةُ الاَْبْرارِ، وَ ثُنِیَتْ اِلَیْهِ اَزِمَّةُ

و گهواره هاى سلامت. قلب خوبان شیفته او شد، و توجه دیده ها به جانب او

الاَْبْصارِ. دَفَنَ اللّهُ بِهِ الضَّغائِنَ، وَ اَطْفَأَ بِهِ النَّوائِرَ.

گشت. خداوند به برکت او کینه ها را دفن کرد، و آتش دشمنى ها را خاموش نمود. مردم را به دست او با هم

اَلَّفَ بِهِ اِخْواناً، وَ فَرَّقَ بِهِ اَقْراناً. اَعَزَّ بِهِ الذِّلَّةَ،

(به خاطر) ایمان برادر ساخت، و نزدیکان را (به خاطر کفر) از هم دور کرد. به وسیله او ذلیل را عزیز،

وَ اَذَلَّ بِهِ الْعِزَّةَ. کَلامُهُ بَیانٌ، وَ صَمْتُهُ لِسانٌ.

و عزیز بى جهت را ذلیل گرداند. کلامش روشن کننده حق، و سکوتش زبان گویا بود.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٢
تگ ها : حدیث

حسن ظن به خدا


حسن ظن به خدا

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ کَانَ فِی زَمَنِ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ رَجُلَانِ فِی الْحَبْسِ فَأُخْرِجَا فَأَمَّا أَحَدُهُمَا فَسَمِنَ وَ غَلُظَ- وَ أَمَّا الاْخَرُ فَنَحِلَ وَ صَارَ مِثْلَ الْهُدْبَةِ فَقَالَ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ لِلْمُسْمَنِ- مَا الَّذِی أَرَى بِکَ مِنْ حُسْنِ الْحَالِ فِی بَدَنِکَ قَالَ حُسْنُ الظَّنِّ بِاللَّهِ- وَ قَالَ لِلاْخَرِ مَا الَّذِی أَرَى بِکَ مِنْ سُوءِ الْحَالِ فِی بَدَنِکَ قَالَ الْخَوْفُ مِنَ اللَّهِ فَرَفَعَ مُوسَى بِیَدِهِ إِلَى اللَّهِ فَقَالَ یَا رَبِّ قَدْ سَمِعْتَ مَقَالَتَهُمَا فَأَعْلِمْنِی أَیُّهُمَا أَوْلَى فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَیْهِ صَاحِبُ حُسْنِ الظَّنِّ بِی

یعنی:

امام صادق علیه السّلام فرمود: در زمان حضرت موسى بن عمران دو مرد زندانى بودند و آزاد شدند، که یکى از آنها چاق و درشت هیکل و دیگرى لاغر بود و مانند حشره اى کوچک (خرخاکى ) گردیده بود. موسى بن عمران به شخص چاق گفت : این سرحال بودن بدنت را از چه مى بینم ؟ گفت : از خوش گمانى به خدا، و به دیگرى گفت : این بدحالى را در بدنت از چه مى بینم ؟ گفت : از ترس خدا. موسى بن عمران دستش را بسوى خدا بلند کرد و گفت : پروردگارا! شنیدى قول این دو را اینک آگاهم کن کدامیک افضل است ؟

خداوند به او وحى کرد که : آنکه به من خوش گمان است برتر است .

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢
تگ ها : حدیث

لب تنور و شب سمور

گفت: فلانی به جاده خاکی زدی بس کن!!!

                                    -باشه من بس میکنمنیشخند

لب تنور و شب سمور

سلام علیکم حالتون چطوره خوبین ؟ خوشین ! خدا رو شکر . منهم بد نیستم ! والله روزگاره دیگه مبگذره! قصه لب تنور و شب سموره. شنیدین اون یار شراب خورده بود...:

 

شنیده ایم که محـــــــــــــمود غزنوی یک شب

 

شراب خورد و شبش جمله در ســمور گذشت

 

گدای گوشه نشــــــــــــــینی لب تنوری خفت

 

لب تنور بر آن بینوای عـــــــــــــــــــــور گذشت

 

علی الصباح یکی نــــــــــعره زد که ای محمود

 

«  شب سمور» گذشت و« لب تنور » گذشت .

 

این قصه خیلیاست! احتمالا قصه تو هم هست ولی باور کن« این نیز بگذرد!» این جمله هم حکایتی داره و می دونیم. اگرم نمی دونین، میگن یکی گفت: چکار کنم با اینهمه ناراحتی و... ؟! و یک نفر رو نگین انگشریش این جمله را حک کرد. گاهی این جمله رو که خیلی هم معنی داره پشت ماشینها می نویسن. خوب، این نیز بگذرد!!!

پیش از من و تو لیل نهاری (هم) بوده است!...

حالا میریم سراغ اصل مطلب. امشب میخوام دیگه منفی بافی رو بزارم کنار و مثل سابق بنویسم! البته با یه مقدمه دیگه: اون کی بود که گناهکارا رو دعا می کرد؟ یکی هم بود که می گفت ادب از بی ادبا آموخته! منم میخوام خواهش کنم شما هم همگام و همکلام با من حقیر دست به دعا برداریم و هر چه بی ادبه و تهمتزن و افترا بند رو باهم دعا کنیم!

آخه اینا آدم رو مدیون خودشون می کنن! من آنقدر از این جور آدما خوشم میاد ای کاش شما هم مثل من دنبال آدمائی که سؤ ظن دارن و تهمت  افترا می بندن برین اینا خیرشون خیلی از آدمائیه که خوب و نازنینن. آدمای نازنین به آدم ضربه میزنن!

ولی آدمهای تهمت زن و غیبت کن خیلی نازن. خدا امثالشون رو زیاد کنه! آخه اینا باعث میشن آدم حواسش جمع بشه و دست از پا خطا نکنه.

توضیح واضحات: اگه یکی مستقیم بیاد و شما رو موعظه کنه، بهتون بر میخوره، ولی اونی که پشت سر شما غیبت شما رو میگه و قربونش برم سخن چینه همون که هیز هیزم کش بد بخت شما رو باخبر میکنه، عوض اینکه بدتون بیاد(البته ممکنه بد بیراه بهش بگین و تصمیم بگیرین هرجا گیرش آوردین ...) اما شما با اینکه ناراحتین،  دست و پاتون رو جمع می کنین. مواظبین  ابدا  اون عمل خلاف ازنظر عرف  مجازاز نظر  شرع رو دیگه انجام ندین، با اینکه انجام نداین!

شما دزدی نکردین ولی یکی بهتون تهمت دزدی زده شما ناراحت میشین و اگر یک زمانی میخواستین از روی خودمانی بودن به یک چیزی دست بزنین دیگه نمی زنین.

مثلا پشت سر شما صفحه میذارن که دوتا زن  صیغه ای دیگه غیر از زن  اولتون دارین، با اینکه اصلا وجود نداشته مثل اون آقا مبهوت میشین بهتتون میبره اینجوری میشین. تعجب   دیگه دور بر اونی که دومی تحریمش کرد نمی پلکین.(فافهم) ....

در این باره گفتنی خیلیه ولی من بس می کنم. خلاصه  در این شب جمعه ای خدا پدر و مادر هرچه ادم تهمت زن وغیبت گووه بیامزه و ما را از شر دوستان موقر و خوب ناز در امان بداره بهمان علتی که فوقا گفتم. پسسسسسسسسسس بر گور بابای  هرچه ادم غیبت کن و افترا بند ه ....نیشخند

 

حالا این حدیثم بخونین که خیلی به آنچه ما در بالا گفتیم نزدیکه:

 

وَ قَالَ ع لَا یَنْفَکُّ الْمُؤْمِنُ مِنْ خِصَالٍ أَرْبَعٍ مِنْ جَارٍ یُؤْذِیهِ وَ شَیْطَانٍ یُغْوِیهِ وَ مُنَافِقٍ یَقْفُو أَثَرَهُ وَ مُؤْمِنٍ یَحْسُدُهُ قَالَ سَمَاعَةُ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ مُؤْمِنٌ یَحْسُدُهُ قَالَ یَا سَمَاعَةُ أَمَا إِنَّهُ أ شهدهم أَشَدُّهُمْ عَلَیْهِ قُلْتُ وَ کَیْفَ ذَلِکَ قَالَ لِأَنَّهُ یَقُولُ الْقَوْلَ فِیهِ فَیُصَدِّقُ عَلَیْهِ

امام صادق علیه السّلام فرمود: مؤمن از چهار خصلت جدا نیست ، از همسایه اى که او را اذیّت کند، و شیطانى که او را گمراه سازد، و منافقى که دائما به دنبال او باشد، و مؤمنى که بر او رشک ورزد. سماعه مى گوید: به امام عرض کردم : فدایت شوم ! مؤمنى که به او حسادت مى کند؟ فرمود: اى سماعه ! این مؤمن حسود از همه براى او سخت تر است ، گفتم :چگونه چنین است ؟ فرمود: در باره او بد مى گوید و مردم باور مى کنند.

 

 

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
تگ ها : جفنگ ، شعر ، نقد ، حدیث

 

السلام علیک یا باب نجاه الامه!

یا حسین ابن علی

ایها الشهید

از اول قصد سخنرانی نداشتم و نمی خواستم وقت شان را بگیرم ولی در دستم کتابی بود و اتفاقی در آن دیدم یک نفر از امام صادق علیه السلام سئوال کرده که چرا مصیبت امام حسین اینقدر عظیم است در حالیکه قبل از آن پیامبر رحلت فرموده بودند و بعد فاطمه زهرا و ....

امام علیه السلام این طور پاسخ می فرمایند که اهل کسا منحصر بود در پنج تن وقتی پیامبر رحلت فرمود مردم دلخوش بودند که زهرا علیها سلام هست وقتی ایشان شهید شدند، علی علیه السلام در جای ایشان بودند و...

اما وقتی امام حسین علیه السلام در کربلا به شهادت رسید، انگار تمام پنج تن به شهادت رسیدند از این جهت مصیبت امام خسین عظیمتر است!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٠
تگ ها : عکس ، چکیده ، حدیث

اول- دوم ...

اول

 تبریک می گویم عید قربان را به همه و بعد دعای هنگام ذبح و قربانی را می نویسم . التماس دعا!

دوم

دعای هنگام ذبح قربانی:

کسیکه راه رسم  ذبح قربانی را میداند بهتره خودش ذبح کند و اگر نمیداد، کسی را بگوید خود حاضر باشد در وقت ذبح قربانی آن را به طرف قبله نموده و «بسم الله الرحمن الرحیم » گفته و ذبح نماید و بعد از ذبح قربانی این دعا را بخواند: «الّلهُمَّ تَقَبَّلْهُ مِنِّیْ کَما تَقَبَّلْتَ مِنْ حَبِیْبِکَ مُحَمَّد صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ وَ مِنْ خَلِیْلِکَ اِبْراهِیْمَ عَلَیْهِ السَّلام» یا میتواند این دعا را بخواند: «اللّهُمَّ هذا مِنْکَ وَ لَکَ اَنَّ صَلاتِیْ وَ نُسُکِیْ وَ مَحْیایَ وَ مَماتِیْ للهِ رَبِّ العالَمِیْنَ، اللّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنْ فَلانِ ابنِ فَلان...» و بجای فلان ابن فلان نام شخص و نام پدر او را ببرد.

سوم

این خبر را هم بدهم  که بالاخره تونستیم نمایشگاه دائمی راه  باندازیم با کتابهای زیاد. میز برای چیدن و به نمایش گذاشتن آنها کم آوردیم و باید فکری در این باره بکنیم! بخاطر لینکه اطلاع رسانی خوبی نداریم مراجعه کننده آنقدر ها زاد نیست اما من امید وارم در آینده  بیشتر مردم مطلع بشوند و کتابهائی را که دوست دارند با تخفیف ویژه  تهیه نمایند. البته بیشتر کتابهای ما دینی و ادبی  و علمی هستند و در کنار کتاب، محصولات فرهنگی دیگر نیز عرصه خواه شد....

چهارم

در زندگی مواردی پیش می آید که انسان نمی تواند از کنار آن بسادگی بگذرد!...

اادامش رو شب میخوام بنویسمنیشخند

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٥
تگ ها : عکس ، خبر ، حدیث

پیری و مریضی

 پیری و مریضی

اول بگم که وبلاگ نویسی از آون کارای خطرناکه، چون نمی دونی کی میاد میخونه و از طرف دیگه نمی دونی چه دسته گلی آب میدی و دیگران رو به ریش خودت می خندونی.

باز سئوال کردی چی شده؟ هیچ... به یکی دوتا وبلاگ سر زدم دیدم بعضیا واقعا پر کارن و بخاطر پر کاریشون کلی دوست و آشنا برای خودشان دست و پا کرده اند.

جالب اینجاست که این دوستان و آشنا های ناشناخته، اونقدر نظر میدن که آدم کیف میکنه! اما همین کامنتها باعث بدبختی و شقاوت بعضی ها هم میشه. می دونین چرا؟ برای اینکه وقتی ببینم بمحض اینکه پست تازه گذاشتم و در ساعات اولیه، اصلا همون دقایق اولیه بیست- سی تا نظر رسید، از خود بی خود میشم دیگه! جیگور میگوری میشم که بععععععععله این منم طاووس علیین شده! بعدش دیگه تو زمین و زمان جا نمیشم و فوری میخوام باز هم مطلب جدید بذارم و...  در این پر کاری یک وقت می بینی حرفی از ذهنم پرید که رسوائی به بار آورد یا  موجب شد عده ای صداشون در بیاد: چون مواظب قلمم نیستم، اهانت به اقوام طوایف و آداب و رسوما و زبانها و غیره میشه!

ازون گذشته ممکنه در وبلاگ نویسی اسمی در کرده باشم و برخی وبلاگهای بی اسم و رسم بنام من خونده بشه. و یا خیال کنند که من صاحب آنها را می شناسم...

من خیلی بدم  میاد مخفیانه کار کنم. من نمی ترسم که. از کی وچی باید بترسم وقتی ریگی تو کفشم نیست – این ریگی با اون ریگی فرق داره ها. در باره اون ریگی حرف می زنم که گاهی میره تو کفش آدم -  نه اهل شرارتم و نه وقتی کسی در باره من حرفی بزنه و یا کاری بکنه در باره ش ملاحظه دارم.  حقش زو می ذارم کف دستش ! حرفم رو می زنم و اصلا برام علی السویه است که طرف بدش بیاد یا نیاد!

***

امروز یه کم حالم بهتر شد. آخه دوسه روز بود هم گرفتاریم زیاد بود هم بشدت سرما خورده بودم. طوری که روز جمعه همش خوابیدم.

-        خوب بمن چه!

-    راست میگی اصلا بتو چه! قضیه بنی آدم و اون عضو و.... چی میگن؟... بدرد آورد دگر عضوها رو ولش! همش کشکه!

-    خیلیا مریض میشن. این که این همه داد و هوار نداره! در ترکی یه مثلیه در این جور مواقع میگن« ارمنی خون دیده؟...»[1]

-    درسته  اصلا انسان محل آفات و بلیاته گاهی مریضه و گاهی سالمه و گاهی هم قضا و قدر پیش میاد و دست پاش میشکنه دیگه! اما من میخوام یه مطلبی رو گوشزد کنم و تذکر بدم. اصلا میخوام بیدارت کنم!

    من در این چند روز هیچ کاری رو نتونستم بخاط همین سرما خوردگی جزئی درست انجام بدم! باور کنید تو خونه موندم و خواستم کتاب بخونم حوصله ام قد نداد. خواستم برم بیرون، نتونستم!... سر کار می رفتم ولی اگر تو خونه می موندم خیلی بهتر بود. خلاصه حرف حسابم اینه که سلامتی نعمتیه که آدم تا از دستتش نده براش اهمیت و ارزشش قائل نمیشه.

اول بیماری و بعدش هم پیری.  پیری رو در خودم تجربه نکرده ام. اما اخیر یه آدم پیر و مریضی رو دیدم. چه حال و روزی داشت! میخواست بره بیرون افتاد. شتافتم به کمکش و یکی هم قبل از من رسید و مادوتا هر کاری کردیم نتونستیم بلندش کنیم و اون بیچاره آخر سر گفت: شما بذارین من میخوام خودم بلند شم!

ما رفتیم کنار خیلی طول کشید تا تونست پا شود....

در باره پیری و بیماری بازم مطلب دارم  اما باشه برای بعد.  وَاللّهُ خَلَقَکُمْ ثُمَّ یَتَوَفَّاکُمْ وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْ لاَ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئًا إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ ﴿۷۰﴾ النحلو خدا شما را آفرید سپس [جان] شما را مى‏گیرد و بعضى از شما تا خوارترین [دوره] سالهاى زندگى [فرتوتى] بازگردانده مى‏شود به طورى که بعد از [آن همه] دانستن [دیگر] چیزى نمى‏دانند قطعا خدا داناى تواناست (۷۰)النحلنه تنها برای انسان بلکه برای تمام مخلوقات تولد و دوره جوانی و پیری و...این سنت جاریه خداوند است... نمی خوام وارد مباحث اعتقادی و غیره بشم. بر می گردم به زمان حال و یه خواهش ازتون دارم: در این شبهای ماه مبارک رمضان اگر وقت کردید حتما به بیمارا سر بزنید!  من یه حدیث قدسی هست، مضمونش رو میگم  تا معلوم بشه از بیمارا عیادت کردن چقدر مهمه و ثواب داره: یابن آدم مرضت و لم تعد...= ای فرند آدم مریض شدم از من عیادت نکردی؟ میگوید: خدایا ساحت تو از مرض و بیماری و تمام آفات بری است! ندا می رسد: اگر به عیادت فلان مریض می رفتی مرا در بالین او می دیدی!.... حدیث ادامه داره بروید وقت کردید در کتابهای حدیثی دنبال بقیه اش بگردید!...  و در آخر دعا کنیم خدا به همه مریصها شفا بده و اونها هم بتونند از فیوضات این ماه بهره ببرند.

***امروز صبح همینه دم در خونه توقف کردم یه گربه یهو خودش رو زد به ماشین و بعد افتاد! اول خیال کردم این هم مثل آدمهائیه که برا شر بپا کردن و اخاذی خودش رو زد به ماشین. با احتیاط در را باز کردم، دیدم بعله، همون گربه اونقدر فرز و زبل بود که یه گنجشکی رو شکار کرده و داره رو دیوار میره تا ببرتش و در جای امنی کوفت کنه!یه درس دیگه: اگر مثل پرنده بال داشته باشی، وقتی اجل بیاد پر پرواز ازت گرفته میشه موش صیدت میکنه!



[1] - وقتی یه کسی براش اتفاق مختصری بیفته مثلا دستش روچاقو جزئی ببره او جزع و فزع بکنه میگن: نه خبریندی ارمنی قان گوردی!؟= چه خبرته! ارمنی خون دید؟

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٤
تگ ها : اخلاق ، عکس ، حدیث

... و استفاده بهینه از آنات عمر

 بسم الله الرحمن الرحیم

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : خیرکم من تعلم القران و علمه!

امروز حوصله مطالعه نداشتم! در چنذ روز اخیر آنقدرذکر خط و خطاطی شدو آز آن طرف  هم یک تابلوی وایت برد دم دست هست و من هم وسوسه  میشم و از هر فرصتی برای تمرین و و نشان دادن خطم استفاده می کنم و بعد میرم از دور  (بخاطر اینکه آواز دهل شنیدن از دور خوش است!) نگاه می کنم به به و احسنت میگم به خودم...

حدیث زیبای لاعلم کالتفکر را بخط ثلث نوشته بودم و داشتم سبک و سنگین می کردم  که دوتا از جوانهای محلاز در آمدند.می گفتند  میخوان در  نیمه شعبان، روزمیلاد امام عصر عج ایستگاه صلواتی راه بیاندازند. بارک الله به این جوانها! خب، می دانند اون روز هوا گرمه و هرکی میاد تشنشه، با آب خالی بد است از مهمانها پذیرائی کنند!و عابرین هم بنوشند ثواب و اجر داره! 

 در باره سایر برنامه مسجد (صاحب الزمان محله سیدلر/پای قلعه) سئوال کردم، گفتند کلاسهای قران رو تشکیل داده اند، خواستند جهت رونق کلاسها یاریشان برسانم، گفتم کاش وقت و فرصتش را داشتم تا مدام کنارشان باشم و هر کاری از دستم بر می آید بکنم! 

                                                                                   

-------------------------------------------

دو

شما وقتی بیکارین وقتتون رو چگونه می گذرونین! حتما میگید  هرکی یه جوری از وقتهاش که از هر چیزی با ارزشتر و گرانبهاتره، استفاده میکنه:یکی مطالعه می کنه و دیگری میخوابه تا انرژی و نیرو بگیره دوباره بخوابه، و بعضیا مطالعه می کنند و برخی دیگه هم میرن بیرون قدم بزنند و بگردن .. خلاصه هرکی یه جوری از فرصتها و دقایق عمرش بهره می بره. 

اما یک هم هست که با یه روش دیگه وقت کشی میکنه! زنگ زدم به یکی که دور از ما ست و گفتم: چه خبر... چکار می کنی؟تصاویر بسیار جالب و دیدنی از حشراتی که زیر میکروسکوپ های الکترونی قرار گرفتن

گفت: هیچ... دارم مگسها رو به سزای اعمالشان می رسانم واعدامشون می کنم!!!

با رک الله! اینو میگن یه کار درست و حسابی و بهره گیری از آنات و لحظات با ارزش و قیمتی عمر!!!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۸
تگ ها : حدیث ، عکس

دعادر مصائب

دعادر مصائب و نوازل. این دعا را بعد از دو یا چهار رکعت نماز برای مشکلات و مهمات مستمر بخوانند که مجرب است!

عن ابی حمزه قال سمعت علی ابن الحسین علیهما السلام یقول لابنه:یا بنی! من اصابه منکم مصیبه، او نزلت به نازله، فلیتوضأ و لیسبغ الوضوء، ثم یصلیرکعتین او اربع رکهات، ثم یقولفی آخرهن:

ترجمه: راوی می گوید از علی ابن حسین علیهما السلام شنیدم که به فرزندشان می فرمودند: ای فرزندم! هرکس از شما به او مصیبتی روی آورد، و یا نازله ای بر او نازل گردد، وضوی خوبی بگیرد و دو یا چهار رکعت نماز بگزارد و در آخر این دعا را بخواند:

بسم الله الرحمن الرحیم:

یا موضع کل شکوی و یا سامع کل نجوی و یا شاهد کل ملأ و یا عالم کل خفیه ویا دافع ما یشاء من بلیه و یا خلیل ابراهیم و یا نجی موسی و یا مصطفی محمد (ص) ادعودک دعاء من اشتدت فاقته و قلت حیلته و ضعفت قوته دعاء الغریب الغریق المضطر الذی لا یجد لکشف ما هو فیه الا انت یا ارحم الراحمین

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٤/۱٩
تگ ها : عکس ، حدیث

دعا در مهمات و مصائب و نوازل

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٤/۱٩
تگ ها : حدیث ، عکس

عید مبعث

عید مبعث بر عموم مسلمانان جهان مبارک باد!

بعثت لاتمم مکارم الاخلاق

 

فقراتی از خطبه دوم نهج البلاغه

محمد ( صلى اللّه علیه و آله ) بنده او و پیامبر اوست 

...وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، أرْسَلَهُ بِالدِّینِ المشْهُورِ، وَالعَلَمِ المأْثُورِ، وَالکِتَابِ المسْطُورِ، وَالنُّورِ السَّاطِعِ، وَالضِّیَاءِ اللاَّمِعِ، وَالْأَمْرِ الصَّادِعِ، إزَاحَةً لِلشُّبُهَاتِ، وَاحْتِجَاجاً بِالبَیِّنَاتِ، وَتَحْذِیراً بِالْآیَاتِ، وَتَخْویفاً بِالمَثُلاَتِ، وَالنَّاسُ فی فِتَن انْجَذَمَ فِیها حَبْلُ الدِّینِ، وَتَزَعْزَعَتْ سَوَارِی الیَقِینِ، وَاخْتَلَفَ النَّجْرُ، وَتَشَتَّتَ الْأَمْرُ، وَضَاقَ الْمَخْرَجُ، وَعَمِیَ المَصْدَرُ، فَالهُدَی خَامِلٌ، واَلعَمَی شَامِلٌ. عُصِیَ الرَّحْمنُ، وَنُصِرَ الشَّیْطَانُ، وَخُذِلَ الْإِیمَانُ، فَانْهَارَتْ دَعَائِمُهُ، وَتَنکَّرَتْ مَعَالِمُهُ، وَدَرَسَتْ سُبُلُهُ، وَعَفَتْ شُرُکُهُ. أَطَاعُوا الشَّیْطَانَ فَسَلَکُوا مَسَالِکَهُ، وَوَرَدُوا مَنَاهِلَهُ، بِهِمْ سَارَتْ أَعْلامُهُ، وَقَامَ لِوَاؤُهُ، فی فِتَن دَاسَتْهُمْ بِأَخْفَافِهَا، وَوَطِئَتْهُمْ بأَظْلاَفِهَا، وَقَامَتْ عَلَی سَنَابِکِهَا، فَهُمْ فِیهَا تَائِهُونَ حَائِرونَ جَاهِلُونَ مَفْتُونُونَ، فِی خَیْرِ دَارٍ، وَشَرِّ جِیرَانٍ، نَوْمُهُمْ سُهُودٌ، وَکُحْلُهُمْ دُمُوعٌ، بأَرْضٍ عَالِمُها مُلْجَمٌ، وَجَاهِلُها مُکْرَمٌ.

ترجمه:

... و شهادت مى‏دهم که محمد ( صلى اللّه علیه و آله ) بنده او و پیامبر اوست که او را فرستاد با آیینى چون آفتاب تابنده ، پرآوازه و دانشى برتر و کتابى نوشته شده و فروغى تابان و پرتوى درخشان و فرمانى قاطع تا حق از باطل بازشناساند ، و زنگ شبهت از دلها بزداید . محمد ( صلى اللّه علیه و آله ) براى اثبات پیامبرى خویش حجتها آورد و مردمان را با آیات کتاب خود بیم داد و با ذکر عقوبتها و کیفرها که بر امتهاى پیشین رفته بود ، بترسانید .

مردمان در فتنه‏هایى گرفتار بودند ، که در آن رشته دین گسسته بود و پایه یقین شکست برداشته و مى‏لرزید . هرکس به چیزى که خود اصل مى‏پنداشت چنگ زده بود . کارها پراکنده و درهم ، راه بیرون شدن از آن فتنه‏ها باریک ، طریق هدایت مسدود و کورى و بى‏خبرى آنسان شایع و همه‏گیر که هدایت را آوازه‏اى نبود . خدا را گناه مى‏کردند و شیطان را یار و یاور بودند . ایمان خوار و ذلیل بود ، ستونهایش از هم گسیخته و نشانه‏هایش دگرگون و راههایش ویران و جاده‏هایش محو و ناپدید .

 

همگان در راه شیطان گام مى‏زدند و از آبشخور او مى‏نوشیدند . به یارى این قوم بود که شیطان پرچم پیروزى برافراشت و فتنه‏ها برانگیخت و آنان را در زیر پاهاى خود فرو کوفت و پى سپر سمهاى خود نمود . آنان ، در آن حال ، حیرت زده و نادان و فریب خورده بودند و بهترین خانه‏ها  را بدترین همسایه . شبها خواب به چشمانشان نمى‏رفت و سرمه دیدگانشان سرشک خونین بود . آنجا سرزمینى بود که بر دانایش چون ستوران لگام مى‏زدند و نادانش را بر اورنگ عزت مى‏نشاندند .

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٤/۱۸
تگ ها : حدیث

عرض تبریک میلاد علی علیه السلام

                                                                                                                       فرخنده میلاد علی ابن ابیطالب لیث الله الغالب و روز پدر                   بر همه شیعیان جهان مبازک باد!                                                                                                                                        

شعری منسوب به علی علیه السلام در بیان آنکه دنیا بفطانت و عقل حاصل نشود!

 

فلو کانت الدنیا تنال بفــــــطنه

وفضل وعقل، نلت اعلی المراتب

ولکنما الارزاق حظ و قســــــمه

بفضل ملیک لا بحــــــیله طالب

اگر دنیا بزیرکی و فضل و عقل و خرد بدست انسان می آمد، جا داشت که من به اعلی درجه آن نائلشوم، ولی روزی مردم بفضل خدای رحمان و رحیم قسمت می شودنه بمکر و حیله!

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٤/٤
تگ ها : شعر ، حدیث

بد زبانی(بذاء)/

::: بدزبانى :::

( جند حدیث دراین باب)

 

 

مقدمه:

خداوند متعال برای انسان عضوی قرار داده است که ارزش آن اگر از سایر اعضاء، مثل چشم و گوش بیشتر نباشد قطعا کم  نیست! آن عضو زبا است، همان عضو کوچکی که سر سبز را می دهد بر باد! گاه یک کلمه باعث می شود انسان از هستی ساقط گردد. ممکن است زندانی اش کنند یا بگیرند بکشندش، و بسرش بلا هائی بیاورد که فکرش رانمی کرده. مثل آن دلقک یک دفعه بگویند بگیرید و شکمش را سفره کنید.  این داستان را در کتاب حدیث دل آورده ام ، حدیث دل کتاب حجیمی نیست اما احادیثی  (حدود20حدیث)  که در آن شرح شده و مختصر هم شرحشان کرده ام، در جائی از کتاب بمناسبتی داستان دلقک  دربار ناصری را که به شاه گاو گفته بود ، آورده ام...

از این نوع پیش آمد ها یسیار بوده و بعد ها هم بسیار اتفاق خواهد افتاد.  چرا؟ چون انسان زبان خود رانگه نمی دارد! برای اینکه نعمت زبان مفت به چنگش افتاده وبی رویه از آن استفاده می کند.

 درحدیث دارد که انسان خیلی بیشتر از طلا و جواهراتش باید مواظب  زبانش باشد!  چرا اینقدر از نقدینگی خودش مواظبت می کند اما  جلو زبان و  سخن خود را نمی گیرد؟ برای اینکه توجه ندارد با یک جمله چه آتشی که می تواند به پا نکند! اگرتوجه داشت، این طوری سخنان خود را  بیهوده و بولنگاری خرج نمی نمود.

اکثر آتش جنگ وجدالها و فتنه ها را همین زبان دامن زده و شعله ور می کند، و هم اینکه قادراست آن را فرو بنشاند.

 

بر دهان خود بنه مهر سکوت

عطار در پند نامه چند قطعه در باره زبان و کم حرفی و موضواعات مرتبط دارد و این ابیاتی که ذیلا نقل شود از همان کتاب است:

ای بــرادر گر تو هســتی حق طــلب

جــز بفــرمان خــدای مگـــشای لب

اول چیزی که از سالک می خواهد این است که می گوید: اگر طالب حقّی باید که بفرمان خدا لب بسخن بگشائی.

 یک وجه  بیت فوق این است که باذن خدا می توانی صحبت کنی که این طبعا وقتی کسی می تواند حرف بزند، این اذن داده شده است و گفتن اینکه بفرمان و بامر خدا لب به سخن بگشا، لغو می شود، چون این معنی از بیت مستفاد می شود که همیشه و در همه حال اذن خدا استمرار دارد، اما معلوم است که انسان مادامی که زنده است و قادر است ، می تواند آزادنه سخن بگوید.. خداوند یک بار انوقتی که انسان را گویا کرده، اذن فرموده و مابقی حالات  تابع همان مره اول است.

وجه دیگز این است که در آن چه خدا دستور داده است ، سخن بگو. در این صورت باید این طور بگوئیم که خدا وند دستور داده است که بنده در حق گوئی بکوشد پس باید حق بگوید؛  غیبت نکند و کرانه گیرد از کلی معاصی که توسط زبان صورت می پذیرد و حق هم همین است.

گر خــبر داری زحــی لایمــــــوت

بر دهان خود بنه مــــــــــهر سکوت

بعد می فرماید: اگر خدا شناس هستی و می دانی که خدائی وجود دارد و حاضر و ناظر است ، مهر سکوت بر لب بنه و سکوت اختیار کن! حرف نزن! البته نه اینکه کلا انسان را منع می کند از حرف زدن، بلکه از ما لا یعنی نهی می کند.

این که نمی شود کلا مهر سکوت بر لب بنهد و هیچ حرف نزند. اما می تواند از عقل و خرد خود یاری جسته در آنچه که روا نیست سکوت کند.

سعدی علیه الرحمه در این معنی می سراید که:

نظر کردم بچشم عقل و تدبیر

ندیدم به زخاموشی خــضالی

نگویم لب ببند و دیده بر دوز

ولیکن هر مـــــقامی را مقالی...

بلی انسانِ گویا می داند که : هر سخن جائی و هر نقطه مکانی دارد وبی تأمل بگفتار دم نمی زند. 

ای پسر پندو نصــــیحت گـوش کن

گر نجاتی بایدت خـــــــاموش کن

باز در توضیح این سخن مطالب فوق بس است. همانطور که گفته شد، نجات در صمت ، زیاد حرف نزدن و درهمه چیز را نگفتن است. این یک پند عالی است از ائمه معصومین که انسان چیزی را که نمی داند نباید بگوید و اصلا خیلی چیزها را که می داند باز نباید بر زبان آورد. شاعر می گوید:

نظر کردم بچشم رأی و تدبیر

ندیدم به زخاموشی خصـالی.

عقل سلیم تصدیق می کندکه واقعا این طور است! خیلی خصال و اوصاف پسندیده هست اما سر آمد همه آنها خاموشی است. پندی هست که می گوید: اگر حرف زدن از نقره باشد سکوت طلاست.  

تنبیه

افراد کم حرف معمولا شم دشمن شناسی خوبی دارند. در توضیح این سخن باید افزود که دشمن و کسی که حد اقل ما دوستش نمی داریم، و حتی  کسانیکه احترام به آنها قائلیم و بالاخره همه و همه، هنگامی که لب بسخن می گشائیم و چیزی می گوئیم، از از افکار و اندیشه ما آگه شده و از درون ما اطلاع حاصل می کنندو هرکس از سخنان ما در خور شأن خود استفاده می برد. اگر دشمن است موضع گیری مناسب خواهد داشت. اگر دوست باشد، بگونه ای دیگر از حرفهای ما سود خواهد بر... با این حساب باید سخن گفتنن را به حد اقل رساند و دو برابر آنچه که باید بگوئیم،  باید مستمع باشیم. حتما شنیده اسد که گفته اند: دو گوش بخاطر این است که انسان دو برابر چیزی که می گوید،باید بشنود.

هرکه را گفـــــــــــــتار بسیارش بود

دل درون ســــــــــــینه بیمارش بود


عاقلان را پیشه خاموشــــــــــی بود

پیشه جاهل فرامـــــــــــــــوشی بود

خامشی از کذب و غیبت واجب است

ابله است آن کو بگــفتن راعب است

ای برادر جــــــــــــــز ثنای حق مگو

قول حــــــــــــق را از برای دق مگو

هرکه در بند عـــــــــبارت می شـود

هرچه دارد جمـــــله غارت می شود

دل زپرگفـــــــــــتن بمیــرد در بدن

گرچه گـــــــــفتارش بود در عــدن

وانکه سعی اندر فـــصاحت می کند

چهره دل رل جراحــــــــت می کند

رودهان را در دهان محــــــبوس دار

وز خلایق خویــش را مأیـــــوس دار

هرکه او بر عیب خود بــــیــــــنا شود

روح مو را قـــــــوتی پـــــــــیدا شود.   عطار/ پند نامه

                                                                                                                               (ادامه دارد)

***

احادیث بد زبانی

1- عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ :

إِنَّ مِنْ عَلَامَاتِ شِرْکِ الشَّیْطَانِ الَّذِى لَا یُشَکُّ فِیهِ أَنْ یَکُونَ فَحَّاشاً لَا یُبَالِى مَا قَالَ وَ لَا مَا قِیلَ فِیهِ

اصول کافى جلد 4 صفحه :14 روایة :1

ترجمه :

امام صادق علیه السلام فرمود: از نشانه ها شرکت شیطان که تردیدى در آن نیست اینستکه فحاش باشد که باکى از آنچه گوید و از آنچه درباره او گویند نداشته باشد.

 

2- عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ :

کَانَ فِى بَنِى إِسْرَائِیلَ رَجُلٌ فَدَعَا اللَّهَ أَنْ یَرْزُقَهُ غُلَاماً ثَلَاثَ سِنِینَ فَلَمَّا رَأَى أَنَّ اللَّهَ لَا یُجِیبُهُ قَالَ یَا رَبِّ أَ بَعِیدٌ أَنَا مِنْکَ فَلَا تَسْمَعُنِى أَمْ قَرِیبٌ أَنْتَ مِنِّى فَلَا تُجِیبُنِى قَالَ فَأَتَاهُ آتٍ فِى مَنَامِهِ فَقَالَ إِنَّکَ تَدْعُو اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُنْذُ ثَلَاثِ سِنِینَ بِلِسَانٍ بَذِى ءٍ وَ قَلْبٍ عَاتٍ غَیْرِ تَقِیٍّ وَ نِیَّةٍ غَیْرِ صَادِقَةٍ فَاقْلَعْ عَنْ بَذَائِکَ وَ لْیَتَّقِ اللَّهَ قَلْبُکَ وَ لْتَحْسُنْ نِیَّتُکَ قَالَ فَفَعَلَ الرَّجُلُ ذَلِکَ ثُمَّ دَعَا اللَّهَ فَوُلِدَ لَهُ غُلَامٌ

اصول کافى جلد 4 صفحه :16 روایة :7

ترجمه :

از امام صادق علیه السلام حدیث شده که فرموده : در بنى اسرائیل مردى بود که سه سال پیوسته دعا مى کرد که خدا پسرى به او روزى کند (دعایش ‍ مستجاب نمى شد) همینکه دید خدا خواهش او را بر نمى آورد عرض کرد: پروردگارا آیا من از تو دورم و تو سخن مرا نمى شنوى ، یا تو بمن نزدیکى و پاسخ نمى دهى ؟ کسى در خواب نزدش آمد و باو گفت : تو سه سال تمام خدا را با زبانى بد و هرزه ، و دلى سرکش و ناپرهیزکار، و نیتى نادرست میخوانى ، پس باید از هرزه گویى به در آئى ، و دلت پرهیزکار، و نیتت درست گردد (تا خواهشت بر آورده شود) حضرت فرمود: آنمرد بدستور عمل کرد سپس دعا کرد و خدا را خواند و داراى پسرى شد.

 

عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِى عَبْدِ اللَّه ِفَقَالَ لِى مُبْتَدِئاً یَا سَمَاعَةُ

مَا هَذَا الَّذِى کَانَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ جَمَّالِکَ إِیَّاکَ أَنْ تَکُونَ فَحَّاشاً أَوْ صَخَّاباً أَوْ لَعَّاناً فَقُلْتُ وَ اللَّهِ لَقَدْ کَانَ ذَلِکَ أَنَّهُ ظَلَمَنِى فَقَالَ إِنْ کَانَ ظَلَمَکَ لَقَدْ أَرْبَیْتَ عَلَیْهِ إِنَّ هَذَا لَیْسَ مِنْ فِعَالِى وَ لَا آمُرُ بِهِ شِیعَتِى اسْتَغْفِرْ رَبَّکَ وَ لَا تَعُدْ قُلْتُ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ لَا أَعُودُ

اصول کافى جلد 4 صفحه :17 روایة :14

ترجمه :

سماعة گوید: وارد شدم بر امام صادق علیه السلام ، حضرت آغاز بسخن کرد و بمن فرمود: ایسماعة اینچه جنجالى بود که میان تو و شتر دارت پدیدار گشته بود؟ مبادا دشنامگو و بدزبان و لعنت کننده باشى ؟ عرض ‍ کردم : بخدا سوگند چنین بود (که فرمود ولى ) او بمن ستم کرد؟ فرمود: اگر بتو ستم کرده تو از او سر افتادى ، هر آینه این کردار از کردارهاى من نیست ، و بشیعیانم چنین دستورى ندهم ، از پروردگارت آمرزش بخواه ، و به آن کردار باز مگرد، عرض کردم : از خدا آمرزش خواهم و دیگر باز نگردم .

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱۱/٩
تگ ها : اخلاق ، حدیث