چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

چرا این جوری گفته!

نوشته: ح.س

...هرکی بوده میخواسته بگه چه آدم بی مغزیم من! ولی معنی کردن کار اونکه خواسته این رو بگه کار آدم بی مغزی نیس! باید یه کسی باشه که خیلی سرش بشه تا بتونه اینو بفهمه. اون آدم خودش بی فکری کرده و بی مغز بوده که خواسته به یه آدم مثلا بی مغز با زبانی که فهمش برا یه آدم بی مغز سخته بگه بی مغزه! این باین می مونه که شما به یه آدم به زبونی که هیچ چی حالیش نیس فحش بدین. نمی فهمه، خوب ککش هم نمی گزه دیگه! اگه خواسته بگی بی مغز! چرا این جوری گفته؟!...


آن شب شام را در جای دیگرخوردم و به خانه باز گشتم.تازه نشسته بودم که در زدند. یکی از دوستان قدیمی بود. بعد از اینکه کمی صحبت کردیم، پا شد و رفت. هوا تاریک بود و من او را تا کوجه مشایعت کردم. در کوچه متوجه شدم که در ماشین باز است. یعنی کسی باز کرده بود و قبل از اینکه ببندد رفته بود. گفتم چرا در ماشین باز است. این سئوال را از خودم کردم. اما او جواب داد و گفت:« من وقتی آمدم در ماشین بسته بود.»

 رفتم بدون اینکه داخل ماشین راوارسی کنم سویچ را بر داشتم و در را بستم و برگشتم.

 در این فکر بودم که ممکن نیست در ماشین خود بخود باز شود. هرچند در ماشین خراب شده و خوب بسته نمی شود و هرکس می بیند فکر می کند در بستن ماشین اهمال کاری صورت گرفته است، ولی واقع اش این است که در ماشین طرف راننده از همان روزی که خریدمش خوب بسته نمی شود ومن هم مدارا می کنم و کاری به کارش ندارم.

آنقدر مطمئنم که در کوچه گاهی تاصبح درش قفل نمی کنم و هیچ اتفاقی نمی افتاد. به همسایه ها مطمئنم. کوچه ما از آن کوچه هائی است که می گویند در را بگذار باز باشد و برو هرجا خواستی و اقعا هم این طور است! یعنی هیچ کدام از همسایه ها آزارش به دیکری نمی رسد. واقعا این طوری است. حتی دله دزدهای کوچه  هم مرام دارند و با معرفتند. آنها هم هوای همسایه ها را دارند. از طرف آنها هیچ نگرانی متوجه همسایه ها نیست. می ماند آدم خوبهاش. آدم خوبها هم هرکس می رود پی کار خودش و کسی ناراحتی به کسی روا نمی دارد..

این از امتیاز همسایگان پائین شهر است. هر قدر هم دله دزد باشند، باز هوای دیگر همسایه ها را دراند.

اما نمی دانم چرا در ماشین باز شده بود. تا یادم نرفته باید یاد آور بشوم که آنشب باد می وزید و نم نم باران هم می می آمد. گفتم شاید باد باعث باز شدن در خراب ماشین شده. می بایست در را محکم می زدم تا بسته شود. من که محکم نزده بودم.

بهر تقدیر، آنشب بخاطر اینکه در ماشین باز شده بود، بسیار متعجب و حیران بودم. آخر چطور ممکن بود در ماشین خود به خود باز شود.

صبح شد. رفتم ماشین را روشن کنم. همینکه در را باز کردم متوجه شدم  روی صندلی راننده جوزی بی مغزگذاشته و رفته اند. حتم دارم این کار عمدی بوده است برای اینکه بعد از خارج کردن مغز، می خواسته آنرا به هم بچسباند که چسب نگرفه بود.

 ابتدا برای چند دقیقه هیچ نتوانستم قضاوت کنم. اصلا چیزی بفکرم نرسید. علت نهاده شدن پوست را درک نکردم. ومنظور آن کس را که آن را نهاده بود را نتوانتسم به چیزی و بجائی ربط بدهم.

***

 می گویند تو خیلی حساسی.  حتی یکبار مدیر مسئول...  که خیلی من پیشش ارج قرب دارم  این بیت شعر حافظ  را برایم خواند:

من چه گویـــم که ترا نازکی طبع لطیف

تا بحدی است که آهسته دعا نتوان کرد!

بعد چند نفر از دوستان هم مرا بحق یا بناحق متهم نمودند به حساس بودن و اینکه زود رنجم و اینها.

 من نمی دانم چقدر این دوستان دراین باره صائب هستند، ولی چیزی که من در باره خود می دانم این است که به هیچ وجه نا راحتی کسی را نمی خواسته ام و گوشه و کنایات پژمرده می کند. دلم می گیرد...

بهتره  بر گردم سر اصل قصه! گفتم پوسته گردو گذاشته بودند روی صندلی راننده ماشینم و در این کار حتم دارم تعمد بوده است. اما از یک موضوع یسیار متعجبم و آنهم این است که در کوچه ای که ما می نشینیم، آدم های درس خوانده کم است و از آن طرف ده تا خانه اآنطرفتر کسی نیست که از کلاس پنج اکابر بیشتر  درس خوانده باشد. نمی گویم نیست، اما از وقتی که از مدرسه آمده اند بیرون کتاب و روزنامه باز نکرده اند بخوانند و اگر تابلوی مغازه ها نبود بمرور حتی الفبا هم یادشان می رفت!

 همه می دانند آنکسانی بیشتر از این کارهای عجیب و غریب  سر در می آورند که تحصیلا کرده باشند.

می ماند آن دوست ما که آمده بود دیدن ما و این هم زشت است که شک به او ببرم. از مردانگی بدور است.

***

یادمه خیلی وقتها پیش فیلمی دیدم... یا شاید تله تئاتر بود خیلی وقتها پیش بود. آنموقع که تلویزیون رنگی کم بود وتلویزیون ما هم سیاه و سفید بود و پدر خدا بیامرزم می گفت:« این چیه دیگه؟ آدما رو اندازه ی اجنه نشون میده!»

تو فیلم یه کسی بود متشخص. یک موضوعی باعث سلب آرامشش می شود: تو خانه تنها پشت میزش نشسته که تیری شیشه را می شکند و از بیخ گوشش رد می شود.

خیلی وحشت می کند. از آن لحظه تا آخر فیلم افکار آزار دهنده به مغز کارکتر فیلم هجوم می آورد.

او فکر می کند چون مثلا با فلان آدم  در فلان تاریخ بگو مگو داشته، حالا آمده سراغش.

تا آخر فیلم همین جوری بود. یادم نیست فیلم چه جوری تمام شد ولی خوب یادمه موضوع این بود که  به یکی تیر می انداختند و تا آخر فیلم افکار مشوش میاد سراغش..

منهم افکار پلید آمد سراغم. کم کم داشت قصه پوست جوز برایم جالب و خیلی با معنی می شد. با خود می گفتم:« من مرغ کی رو کش کرده ام؟»

داستان را به چند تا از دوستان تعریف کردم. گفتم معنی جوز بی مغز چیه؟ کسی پیدا نشد تعبیردرست و حسابی کنه، یا نخواستند زیا در دور بر این موضوع خودشون رو خسته کنن.  اما من از آنجائی که برای هرچیزی دوست دارم یک معنی غیر از  معنی مفهوم ظاهریش درست کنم،  با خود می گفتم شاید هرکی بوده میخواسته بگه چه آدم بی مغزیم من! ولی معنی کردن کار اونکه خواسته این رو بگه کار آدم بی مغزی نیس! باید یه کسی باشه که خیلی سرش بشه تا بتونه اینو بفهمه. اون آدم خودش بی فکری کرده و بی مغز بوده که خواسته به یه آدم مثلا بی مغز با زبانی که فهمش برا یه آدم بی مغز مفهوم نیس بگه بی مغزه! این باین می مونه که شما به یه آدم به زبانی که نمی فهمه فش بدین. نمی فهمه خوب ککش هم نمی گزه دیگه! اگه خواسته بگی بی مغز! چرا این جوری گفته؟!

می مونه این نظر که یک کسی  مغز خر رو- ببخشید جوز رو خورده از آنجا می گذشته گفته بیا پوستشو بگذار داخل ماشین طرف!...

 خوب برگردیم سر تله تئاتر! گفتم که تو اون فیلم چی اتفاقی می افتاد. به یکی شلیک می کردن و بعد آرامشش سلب می شد و هی اعمال گذشتشو مرور می کرد که به کی گفته بالای چشت ابروست یا کی رو آزرده...

شاید اخیرا با آقای مدیر کل در گیر شده بودم. در گیری با مدیر کل می دونین که یعنی چی؟: محرومیت از مزایا و خیلی چیزا و از آن بد تر اخراج و تبعید و غیره. شاید یکی فهمیده و نخواسته صریح بگه خواسته این طوری بفهمونه..................................................................................................................................................................... خوب نکنه شما م یه وخ در ماشین تونو باز بذارین و  بیان داخلش پوست جوز بانداذند  و افکار مشوش بیاد سراغتون!

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱
تگ ها :