چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

نردبان این جهان

 

نردبان این جهان

حد اقل باید نیم ساعت بی وقفه بنویسم تو فکر خوب و بدش نباشم. اگر حین نوشتن بگم اینجا باید اینطوری باشه و اونجا خوب نیس، می مونه به آقام حضرت عباس (ع)  ، میشم وسواسی! اول باید تند و تند نوشت، بعد دیدکجا ایراد و اشکال  داره؟...

حسن آقا زنگ زد.

 


 

 خودمانی میگم حسن چون چند سالی از من کوچکتره و از دوره متوسطه  می شناسمش... از همون اول حرکات و سکنات خاصی داشت... بعدِ چند سال شد معلم ... حالا برای خودش برو بیائی داره: کتابهای قدیمی رو تصحیح می کنه و چند تائی کتاب نوشته. باز هم میخواد بنویسه. در آینده از مشاهیر میشه لابد.  خلاصه، زنگ زد  گفت چند تائی از دوستان میان عید دیدنی، توهم اگه می تونی بیا!... سر کوچه شون بهش زنگ زدم بیاد بیرون مرا که یادم رفته بود خونشون کدومه از سرگردونی نجات بده. اومد و باچهره خندان وبشاش هم اومد. اول از همه هم دیگه رو بغل کردیم و روی هم رو ماچ کردیم. آخه خیلی وقت بود هم دیگه رو ندیده بودیم!

میخواست در اتاق پذیرائی بشینیم ولی گفتم من دوست دارم کتاباشو ببینم و اصلا بهترین جا توی دنیا کتابخونه اس!

دوسه تا پله رفتیم پائین و بعد در کتابخونه اش رو باز کرد و رفتیم تو. کتابخونه اش بزرگ بود و دورتا دور قفسه بندی بود و کتابهای قدیمی و لوکس چیده شده بود درطبقاتش. رو زمین، زیر میز، زیر پا، همه جا کتاب و قلم و کاغذ و ابزار آلات ترمیم نسخ خطی ریخته بود...

گفتم:« امشب در باره تو م نویسم.»

گفت: «ول کنید آقا!... چی نظرت رو جلب کرد؟»

گفتم: «چی چی رو ول کنم، من هر شب می نویسم، امروز هم دیدار تو بهونه است و هیچ کی هم نمی تونه من رو از نوشتن منع کنه. هرکس حق این رو داره که در باره خودش و دوستاش بنویسه... اصلا تو با این همه کتاب و تالیفاتی که داری و مصصح هم هستی و چند ساله تدریس میکنی و... از همه مهمتر، شاگرد منم بودی!... هرچند فعلا استادی و باید مودب در محضرت نشست و تلمذ کرد!... خوب اینها هرکدوم توجیه می کنهدیگه!

گفت:«نردبان این جهان ما و منی است

عاقبت این نردبان بشکســـــتنی است

احمق آن کس که بالاتر نــــــشست

استخوانش تیز تر خـــــواهد شکست!

کم کسی پیدا میشه   بخواد در باره اش بنویسند.»

 گفتم:«تو اگر تمایل نداری دیگرون چه کنند؟...» رفت که چائی بیاره و شیرینی و میوه! تا او بیاد کتابها رو نگاه کردم . وقتی اومد، گفت:« فلانی  شرح مثنوی را ادامه ندادی؟»

گفتم:« دوستان لطف دارند و همه همین را می پرسند، موضوع تنبلی و این حرفا نیست! اگر فعلا دست نگهداشتم بخاطر دواعی دیگریه...»

گفت:«چون شدی عطشان بحر معنوی (در ادامه خندید بخاطر اینکه تحریف کرد بقیه بیت را) بزن شیرجه به دریای مثنوی!

گفتم: «...کن تفرج در تمام مثنوی.»

باز خندید و گفت:« ما همیشه اختلاف قرائت داریم... می دونید یه عده افتخارشون این که درباره مثنوی تنها یک صفحه نوشته اند!؟ حیفه بمونه، من اگر جای تو بودم کار های دیگه م رو تعطیل می کردم، فقط می چسبیدم به شرح مثنوی...»

در باره خیلی چیزها حرف زدیم. گفت: «دوست دارم همایش بزرگ داشت تابش( اسماعیل خان دین دار، متخلص به تابش) که ندیم خاص آقا محمد خان قاجار بوده برگزار بشه. این شاعر اصلا یالقوز آغاجی بوده، آقای اصغری تصحیح دیوانش را  تموم کرده. من شرح حالش را در نشریه باغچه بان دام چاپ  کردند.»

چند نفر از دوستان نیز آمدند دوتا شون مهمان بودند و ترکی کم می دونستند.  بخاطر اون دوتا مجبور بودیم فارسی حرف بزنیم. اما من گاه یادم می رفت و ترکی مطالبم را می گفتم و مورد اعتراض قرار می گرفتم.

گفتم: «ترکی هنره، وقتی فارسی حرف می زنم، قولنجم می ایسته.»

خیلی خندیدند!

ضمن پذیرائی با آجیل و شیرین، بحث در باره خوارق عادات و اینکه چطور بعض آدمها می توانند از مخفیات و مغیبات خبر بدهند ... و دنبال جواب  این نوع سئوالات بود. هرکس بنا به ذوق و سلیقه ی شخصی  چیزی گفت، و در یک جمع بندی رسیدیم به این جا که: هرچند خوارق عادات از برخی بروز می کند، اما برای آن نمی شود قانونی تدوین کرد و یا آموزش داد، برای کسب چنین نیرو ها باید به اصلاح نفس پرداخت و ریاضت کشید....   

 

 

حسن علیزاده /علامه محمد رضا حکیمی

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱/٦
تگ ها :