چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

خاطره و حکایت عسلی

مردی مقداری عسل به خانه آورد و زنش آن را در طاقچه نهاد و رفت پی کار خودش. بعد که برگشت دید زنوبورهای کندوی همسایه ریخته اند و دارند عسل داخل کاسه را  به یغما می برند...

 

بقیه را در ادامه بخوانید


خاطره و حکایت عسلی

وقتی یه جا جمعیم هرکسی یک چیزی می گوید و گاه در یک موضوع هرکس اطلاعات خود را در طبق اخلاص قرار می دهد و چیزی می گوید و یکوقت می بینی کلی مطالب مفید در باره  آن موضوع  شنیده ای.

دقیقا امروز بعد از ظهر چنین شد. باچند نفر از دوستان قدیم و جدید در مغازه یکی از دوستان جمع شده بودیم ودر باره ماکولات و مشروبات( خوردنی ونوشیدنی ها) وعلم و هنر تغزیه سالم سخنها گفتند و ضمن اینکه دهانمان آب افتاد فهمیدیم که روغن حیوانی(ساری یاغ)  از نوع پاستو ریزه اش دربازارهست که بسیار لذیذ تر از فله ای نا مطمئن از نظر بهداشتی آن است.

حرف زنبور و  عسل  شد و گفتند که دیگر محال است عسل طبیعی خالص یافت شود و ...

یکی از دوستان شروع کرد به نقل خاطره ای شنیدنی، گفت: قبل از رمضان یکی از آشنایان برای ما  چند کیلو عسل آورد؟ گفتم :اگر کره خوب هم داشته باشه میخوام.

خوشحال بودیم که سحر های رمضان کره عسل خواهیم خورد. چند روز گذشت، دیدیم که عسل اصلا در ما اشتها بر نمی انگیزد و بعدیادمان رفت که اصلا یک همچو چیزی در خانه وجود دارد.

بعد از رمضان سر سفره صبحانه هم از آن عسل آمد ولی نمی دانم چرا نه من و بچه ها رغبت نکردند بخورند. بعد از هفت هشت ماه مقدار دویست گرم از آن عسل نخوزدیم. بچه ها به کسی  دادندش رفت.

... بعد از مدتی عده ای از همکاران به مراغه رفته بودند و بعد از اینکه ماموریتشان باتمام رسید و برگشتند، بمن گفتند برای تو هم سوغاتی از مراغه آوردیم.

گفتم: چه آوردید؟

 گفتند: شکلات و صابون مراغه (صابون مراغه معروف است) وبعضی چیزهای دیگر.

خب، بگذریم که ابتدا فکر کردم دارند سر بسرم می گذارند. اما بعد معلوم شد که نه راستی راستی چیزهائی را که گفته شد، آورده اند و در یک قوطی در نگهبانی اداره برای من محفوظ است. وقتی قوطی را باز کردم، میان آن یک قوطی یک کیلوئی عسل هم در  بود.

 با خود گفتم: عسل تو خونه ما مشتری نداره، بجای اینکه ببرم تو یخچال بمونه بهتره بدهم به یکی و دلش را شاد کنم. اما نشد وآوردم خانه.

چند روز آن قوطی عسل در یخچال بود. تا اینکه یک روز صبح  میان سفره آمد.

ابتدا کسی حاضر نبود بخاطر اینکه خاطره خوشی از عسل  خوش رنگ سابق نداشتند ، از آن بخورند ولی بالاخره دستی بسوی آن دراز می شد و شد!

نه مثل اینکه این یکی واقعا عسله! آن یک کیلو عسل  در یک صبحانه تمام شد!

نتیجه: اینکه خوراکی بد مزه را  هیچ کی نمی خوره!...

بعد یکی از دوستان که برخی کتابهای علمی را خوانده بود در باره انواع زنبورها و عوالم و عجائب زندگی این موجودات شگفت انگیز که در قران مجید هم سوره ای بنام آن است، داد سخن داد و بعض ها که از قبل اطاعاتی داشتند با گفتن درسته ویا گفتن چیزی سخن او را تکمیل می کردند.

وداستانی هم نقل شد که به شنیدنش می ارزد: مردی مقداری عسل به خانه آورد و زنش آن را در طاقچه نهاد و رفت پی کار خودش. بعد که برگشت دید زنبوورهای کندوی همسایه ریخته اند و دارند عسل داخل کاسه را  به یغما می برند...

وقتی شوهرش آمد، ما جرا را به او نقل کرد. مرد به در همسایه رفت و کاسه خالی را به صاحب کندو نشان داد و گفت: زنبورهای تو عسل مرا برده اند، حالا از تو میخواهم، ضامنی!

همسایه گفت: من چکار کنم؟ برو از خودشان بگیر!

مرد گفت:« باشه...از خودشان می گیرم.» و به خانه اش بر گشت و به زنش گفت دبه ای حاضر کند. داخل دبه را شیره اندود کرد و در حیاط نهاد. زنبورها بوی شیره را که شنیدند، یکی یکی آمدند و قتی داخل دبه از زبور پر شد، یکدفعه در دبه را گذاشت و به در همسایه برد و در حالیکه دبه را نشان می داد گفت: عسل مرا می دهی یا از خود زنبورها بگیرم......

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٤
تگ ها : مثل