چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

خاطره منبر علامه جعفری/ انسانهای خردمند همیشه چند گام جلوترند

خاطره منبر علامه جعفری

امروز در جع دوستان در مدرسه بودم در پاتوق همیشگی، جائی که هرکس خواست می آید و خواست می رود. صحبت برنامه دیشب تلویزیون شد و چند ماجرا از دورانی که علامه محمد تقی جعفری رحمه الله علیه به مرند مراوده داشته اند و هیچ جا نوشته نشده، تعریف کردند.

میگویند یکبار ایشان آمده بود، پیشنهادکردند در مسجد بازار ( امام ) منبر بروند، بترکی می گوید: من باشارمارام= بلدنیستم!  حاج سید خلیل آقا[1] بشوخی ترتیبات منبر رفتن را یاد آوری  و گوشزد می نماید:« باندازه و قدر فهم مردم موعظه کنید ... با مردم عامی سر و کار دارید...»

 اما بخاطر جامعیت استاد، و سطح بسیار پائین علمی اکثرحضار، مطالب قابل هضم نبوده و اکثرا مجلس را با گفتن این مثل « قوشوم وار قوشوم وار ائله بو! (ظاهرا مثلی است)...  ریشخند نموده، ترک می کنند! در حالیکه کتابهای استاد را جلو مسجد به معرض نمایش و فروش گذاشته بودند...

 

  2 انسانهای خردمند همیشه چند گام جلوترند

بعد از ظهر مطالعه کردم. وقوفم به برخی واقعیت ها چنان ویران و داغانم کرد که در بیان نگنجد! نمی شد کخ همه اش خواند و نوشت، با ابوقراضه ویا همان پرچم راجا زدم بیرون. در کوچه صمصامی بالاخره یک جائی برای پارک کردن یافتم. رفتم سروقت کتابهای اکبر کتابفروش. داشتم کتابهای قدیمی و دست دومش را که تعدادی از آنها را خودم داده بودم تماشا می کردم که دستی بر شانه ام نهاده شد. برگشتم صاحب دست کسی جز آقای پور رصی نبود. ماسک زده بود، گفتم: خدا بد نده!  گفت: چیزی نیست یک کم سرما خورده ام. میرم ببینم دکتر چی میگه.

گفتم: میخواهید باهم بریم!   تتشکر کرد. یادم آمد ولادت پیامبر اکرم تبریک گفته بود . گفتم: فلانی شرمنده جواب اس امت را ندادم آخه چشمام بد جوری صعیف شده!...

بعد از اینکه بخانه برگشتم، سر سفزه شام  دو بار گوشی نازنین لرزید. خیلی سخته به لرزه های گوشی بی اعتنائی کرد!

ابی داشت پلو شب عید را دو لپه می لنبوند! گوشی را آورد. آقا پور رضی باز پیش دستی کرده بود. 

گفتم: یک چیزی بنویس میخوام به چند نفر اس ام کنم!

ابی لطف کرد اما من نپسندیدم و این کلمات را اول به آقای پور رضی ارسال نمودم:

- برادر بزرگوار! جناب آقای پور رضی، انسانهای خردمند مثل جنابعالی  در ادب همیشه چند گام جلوترند، سال نو بر شما و بر خانواده مجترم مبارک باد....     



[1] یکی از علمای بنام سابق مرند که در سال 57 بدرون حیات گفت

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۱
تگ ها :