چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

ای خداوند فال...

ای خداوند فال...

بر خوردیم به دو تا نو جونی که در میدان آستانه داشتند با یه مرغ عشق بازی می کردند. ظاهرا کارشون فال فروشی بود اما گویا بخاطر گرما، حوصله شان سر رفته بود و حالا داشتند گوشه ای که رفت آمد کم بود، حیونی  مرغ عشق  رو می چلاندند.  مرغ عشق بال داشت اما حال نداشت. نمی دونم چش بود.  فارغ از همه چیز و همه کس، با مرغِ عشق بازی می کردند. یکی تو دستتش یه بسته فال بود. یادمه خیلی وقت پیش فال با مرغ عش گرفته بودم. پاکتی که توش تکه کاغذی بود و دوبیتی از حافظ نوشته شده بود...

...می گفتند:دوسه ساله فال می فروشند. دونه ای سی صد تومن.

دوستم سئوال کرد: کاسبی تون چطوره؟ گفتنند: ای... بد نیست!

به تقاضای دوستم یه فال خواستیم. مرغ عشق را از رو رمین برداشت نوکش را به پاکت ها نزدیک کرد. بعد از اینکه چند به پرنده فشار آورد،  آخر سر یک پاکت بیرون کشید....

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
تگ ها :