چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

مدارک همراهم نبود

مدارک همراهم نبود

بعد ازغروب آفتاب ازامام زاده ابراهیم، حرکت کردیم . در میدان مادر، روی پل زدم و سپر ماشینی راکه بموقع نتوانسته بود رد شود،   را داغان و چراغش را شکاندم.

 خانم گفت:  مواظب باش، هوش و حواست کجاست... مواظب باش!

کار از کار گذشته بود. راننده آمد پائین و توپ و تشر زد.

-         مگه کوری؟!


با لباس شخصی رانندگی میکردم.

  با خونسردی گفتم: «نه !... اتفاقیه که افتاد، چه میشه کرد؟»

نمی دانستم در بعضی مواقع تا این اندازه توان خویشتن دارم.

دوباره با سرو صدا گفت: «حالا باید غرامت بدی.»

از کنار ماشین کشیدم کنار و گفتم:« آقای محترم! بر اعصاب خودت مسلط شو وغرامتت را بگیر و برو، حق نداری این جوری صحبت کنی.»

گفت: «میدونی چقدر باید خرج تعمیراتش کنی؟ »

گفتم:« این دیگر بخودم مربوطه.»

آقامجید( یکی از آشنایان) که بلافاصله خودش را رسانده بود گفت:«فلانی مگر بیمه نداری، صبر کن افسر بیاد.»

 گفتم:« آخه ایشون یک طور دیگه خیال میکنه من میگم نترسه، بره ببره تعمیرگاه،  خرجش را میدم.»

یقین داشتم مقصرم. باز آقا مجید گفت:« نه! زنگ بزنین افسر بیاد. »

گفتم:« فلانی از خانه آمدیم بیرون یه گشتی بزنیم ورفتیم امام زاده. مدارک همرام نیست.»

یک آقائی که نمی شناختیم مبایلش را در آورد و گفت من زنگ می زنم. هر لحظه دور برما را افراد کنجکاو بیشتری می گرفتند. در همان حین چشمم افتاد به جوانی موتور سوار که از راه رسید. رفتم جلو و گفتم:« خونمون نزدیکه، منو برسون مدارک رو  توخونه جا گذاشتم.»

گفت:« ای بچشم حاج آقا.»

.....

بعد از چند دقیقه برگشتیم. افسر آمده بود. پیش رفتم و مدارکم را بهش دادم. قطعا با خود می گفتم مقصرم و توی ذهنم دنبال راهی بودم که یک طوری قال قضیه را بکنم.

اما یک دفعه ورق بر گشت. افسر گفت:« ماشینت را روشن کن دنده عقب برو.»

 اطاعت کردم. در حالیکه مدارکم را باز میداد گفت:« ببین ماشینت طوریش نشده؟» دست به سپرش کشیدم و گفتم:« نه. »

بقیه هم گفتند:« پیکان چیزیش نمیشه.»

 گفتم:« نه چیزیش نیست.»

مدارکم را داد و گفت:« خوش آمدین.»

 گفتم:« من مقصر نبودم؟»

گفت:« نه بفرمائین هردو تون شهروند و محترمین، ایشون مقصره!»

 

2 کتاب گردشگری مرند را شروع می کنم

این قضیه دوسه ساعت بعد از ترک  ساختمان سابق شهرداری اتفاق افتاد. اول رفتم نماز جمعه. از مسجد جامع آمدم بیرون. عکاس تیز بین ریز نویس(آقای غلامرضا قاسمی) تنها  نشسته بود. قاسمی کارمند واحد تبلیغات موسسه جوانان خیر، و عکاس و خبر نگار است. رفتم پیشش...   

میگوید: بعد از عید میخواهم کتاب سیمای گردشگری مرند را شروع کنم و خبر گزاری راه اندازی خواهم کرد، میخواهم چند نفر جدی فعالیت کنند... این کار بخاطراین  مهم است که اخبار  بموقع بگوش مسئولین میرسه...

و گفت:« به ارشاد  اسلامی پیشنهاد کرده ام همایش وبلاگ نویسان برگزار گردد جهت تعامل  وتبادل افکار و اطلاعات ،مثلا با عنوان «انتظار» در نیمه شعبان. ...

ومی گفت: سه سال است همراه خانواده هنگام تحویل سال در جمکران حضور می یابم بخاطر ثبت لحظات معنوی تحویل سال، هر بار تأثیرات مثبتش را بیشتر در زندگیم حس می کنم.

 

3 دورتا دور مسئولین استانی و مرند نشسته بودند

 نوبت دیدار استاندار با مردم مرندبود. این برنامه استان گردی استاندار با مسئولین ادارت جهت رفع و رجوع  مشکلات اداری مردم صورت می پذیرد.  دراین دیدارها مردم مشکلاتشان را می گویند و استاندار می شنود و نامه هایشان را میبیند و به حرفها گوش می نماید و مردم راضی و خوشنود می روند...

در زیر زمین تقریبا وسیع شهرداری سابق دور تا دور مسئولین ادارات نشسته بودند. تعدادی از آنان آشنا بود. یکی از مسئولین گفت: همه جا این برنامه و این دیدارها در مسجد انجام پذیرفته،  اینجا مسجد بزرگ نبود...

 از مرکز استان آقایان واعظی معاون مدیر کل اداره فرهنگ وارشاد اسلامی استان نیز حضور داشت. نزدیک آقای شناور نشسته بود. گفتم :«حاجی با هنرمندا سخنی داری؟ گفت: آقای شناور هستند.

گفتم : «بله! ولی شما بزگ مائین.»

با خوش روئی که صفت غالب ایشان است گفت:« مفید و مختصر، متحد باشند! از تفرقه بپرهیزند!»   ای کاش در این باره یک کم بیشتر توصیح می دادند.

مدیر باید آستین بالا بزند

 صدای آقای سازدار، نماینده مردم مرند در مجلس را  مدام را می شنیدم که با افراد مختلف صحبت می کرد. مطلب جالبی عنوان کرد: گفت:« ... مدیر نباید منتظر بخشنامه باشد، باید آستین ها را بالا بزند و کار کند و کار ها را پیش ببرد.» حتما آقای سازدار هم قبول دارند که حرفشان با اینکه بسیار متین است، اما هیچ مدیری خطر نمی کند. پست و مقام چیزی نیست که یک مدیر با آن بازی کند!

3

تصمیم گرفتم با آقای استاندار صحبت کنم. روبرویشا نشستم. نامه رادادم....  بعد از صحبت کوتاه نامه را  برداشتم. قرص و محکم بعضی مطالب را که لازم می دانستم گفتم.  گوش کردند و خدا حافظی کردم.

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٢۱
تگ ها :