چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

خاطره ای مشابه هدیه جار شنبه سوری

خاطره ای مشابه

نویسنده: س . ج

بابا نزدیک عید دستم رو گرفت و گفت: بریم  میخوام واست لباس نو بخرم! خوشحال شدم.  رفتیم از همان گاراجی که یک بار تریلری که هفتاد نفر کشت  و زخمی کرد، سوار شدیم رفتیم تبریز. بابا هی می گفت تبریز دریاست! چند بار این جمله را تکرار کرد از آنوقت من هم باورم  شددریاست.بار اولم بود که شهر رو می دیدم.خیلی پیاده رفتیم. از این خیابون به اون به اون خیابون! تا اینکه بابا ی خدا بیامرزم من رو برد  میدان گجیر، بعد ها فهمیدم جائی که رفته بودیم، گجیر بود!  همون جائی که میگن سقز آدم رو کش میرن! خوب اگه بگم چه جوری، از اصل قصه دور می شیم.

تذکر: هرکی بخواد از این قصه، خاطره و ویا هر اسمی که روش میذارین، استفاده کنه باید کتبا اطلاع بده!


هرکسی همچین خاطراتی(شبیه خاطره اون دوستی که چند روز پیش نوشتیم) داره. مخصوصا از دوره نو جوانی...

دوستی می گفت: پدر خدا بیامرزم آنقدرها بضاعت نداشت که هرچی ما می خواستیم بخره. یادمه  واسه یه دفتر صد برگ به  ده تا بقالی و کتابفروشی سر زدیم، آخر سر نخرید و دست از پا درازتر برگشتم. واسه همینه که  الان بعد گذشت دهها سال، هنوز عقده است رو دلم. خونه  پر ه ازدفتر های جور واجور و هیچ  چی هم تو شون نمی نویسم. کلکسیونر دفترم...

همن دوست می گفت: من دوتا بچه دارم. هردوشون پسره. یکی - دو سال از دیگری کوچکتره خوب لازمه بگم کوچیکه کوچکتر از بزرگتره؟! او کوچیکه خیلی زبله ، از اول اول زبل بود. نه حرف گوش میکرد و نه می شد او را قانع کرد. یه بار کت براش خریدم. آخه من دوست داشتم کت تنش کنه، کت آدم رو سنگین نشون میئه!  واسش کت خریدم. با اینکه خیلی کوچیک بود، اما استقلال داشت، گفت که نمی پوشه !  نازش کردیم، التماس کردیم نشد. قبول نکرد. پوشید اما بعد  بهانه کرد که پشتش کته پاره است! می دونین که، کت یه چاک از پشت سر داره، او می گفت پارگیه، نپوشید!...

خوب بگذریم، بابا نزدیک عید دستم رو گرفت و گفت:« بریم  میخوام واست لباس نو بخرم!» خوشحال شدم.  رفتیم از همان گاراجی که یک بار تریلری که ترمزش برید و هفتاد نفر نفله کرد، سوار شدیم رفتیم تبریز. بابا هی می گفت تبریز دریاست! چند بار این جمله را تکرار کرد از آنوقت من هم باورم  شددریاست.

بار اولم بود که شهر رو می دیدم.خیلی پیاده رفتیم. از این خیابون به اون به اون خیابون! تا اینکه بابا ی خدا بیامرزم من رو برد  میدان گجیر، بعد ها فهمیدم جائی که رفته بودیم، گجیر بود!  همون جائی که میگن سقز از دهان آدم کش میرن! خوب اگه بگم چه جوری، از اصل قصه دور می شیم. شاید یه روز ی گفتم که مردی برای امتحان چند گرم سقز انداخت گوشه لپش وجوان خایان رفت گوشه  یکی  از قهوه خانه های آن دوره نشست. و می خواست ببینه چه چوری سقز از دهان آدم می دزدن( البته تبریزی ها همشون شریفند. همه جا آدم خوب وبد پیدا میشه  بنده دربست مخلصشونم و دوستشون دارم، خیییلی!) کجا بودیم؟ خوب این آقاهه رفت و نشست تو یکی از قهوه خونه های اون دوره. اونجا چند تائی هم بودند معلوم الحال! این آقا هم چائی جلوش بود و هم داشت سقز می جوید. یکی از او ن کهنه کارا، صداش از میان قلقل قلیون ها عبور کرد و رسید به گوش این دوست ما. با آرنج زد به پهلوی دوستش ، گفت: من یه جوک خنده دار یاد گرفته ام.

 بعد شروع کرد به گفتن جوک تازه، بعد یکی دیگر هم گفت ویکی دیگر...  این آدم ساده هم خنده و ریسه می رفت. یه وخت دید دهانش از آدامس خالی شده.. خنده توگلوش گیر کرد، اما بقیه غش غش میخندیدن ...

اونی که سقزش رفت شاید هیچ وقت نفهمید چه اتفاقی افتاد و چطور شد اما میگن: بغل دستش یکی از آن رندای هفت خط بود، وقتی این  چشماشو می بسته و بادهان باز قهقهه می زده،  یه تکه  سیم را فرز،  فروکرد به سقز و از دهانش بیرون کشید...

خوب کجا بودیم؟... ها داشتم می گفتم رفتیم گجیر! اونقدر آدم اونجابود که نگو و نپرس! اینجا و اونجا دست فروشا بساط خودشونو پهن کرده بودند. خیلی گشتیم! بابا از قیمت کت شلوار های با مارک گجیر راضی نبود. بالاخره بعد از چند ساعت چونه زدن با این کاسب و او دست فروش، یک دست کت شلواری توسی برا من پسند کرد... نمی دونم، اصلا از م سئوال کرد میخوامش یا نه. فقط خاله خاطری الکی کت رو روی دوشم انداخت و شلوار را م از رو انداز  گرفت و گفت: خوبه!

اصلا ذوق نکردم. انگار نه انگار که لباس نو دارم! بعد از اینکه رسیدیم خونه، بابا گفت:« بیا تنت کن ببینم!»

با اکراه پیش رفتم و شلوار رو بکمک اون پوشیدم و کت رو دیگه اونقدرا دست و پا چلفتی نبودم که یکی دیگه تنم کنه!

گشنه م بود. گفتم ننه گشنمه ! ننه یک لقمه گنده واسم با نون و پنیر درست کرد.( یکی از تخصصهای ننم!) اومدم بیرون.

یه کوچه تنگ و باریکی بود که همیشه یه نفر با یک حلبی ایستاده بود. کاری بکار کسی نداشت اما دیگران سر بسرش می ذاشتن و کفری اش می کردند. خدا بیامرزدش. خیلی زجر کشید و بعد هم چند سال پیش مرد.  اون کنار دیفار واستاده بود! بچه ها سر بسرش گذاشته بودن. من میخواستم آروم رد بشم ، اما درست اون وقتی بود که دیگه حقیقتا جوش آورده بود. بیچاره آژیر کشون برای اینکه بچه هارو از دورش بتارونه، حلبی رو دور سرش چرخاند حمله ورشد. خواستم در بروم تا حلبی بهم نخوره، خوردم زمین و بعد از اینکه پاشدم، نمی دونم از درد بود یا بخاطر جر خوردن شلوار، گریه کنان بطرف خونه راه افتادم.

بازم میگم، هرکی خواست از این قصه، خاطره و ویا هر اسمی که روش میذارین، استفاده کنه باید کتبا اطلاع بده!

**********

 A similar memory

نویسنده: س . Authors: Q. ج C

بابا نزدیک عید دستم رو گرفت و گفت: بریم Baba I close my hand and said Eid: Breymann   میخوام واست لباس نو بخرم! Vast میخوام buy new clothes! خوشحال شدم. I was happy.   رفتیم از همان گاراجی که یک بار تریلری که هفتاد نفر کشت Went the same Garajy a trailer on the seventy people killed   و زخمی کرد، سوار شدیم رفتیم تبریز. And was injured, we went to ride Tabriz. بابا هی می گفت تبریز دریاست! Baba said hey Tabriz Dryast! چند بار این جمله را تکرار کرد از آنوقت من هم باورم How many times will repeat this statement then I believe   شددریاست. بار اولم بود که شهر رو می دیدم.خیلی پیاده رفتیم. Shddryast. On the city of Ulm I saw. I went walking. از این خیابون به اون به اون خیابون! I to this street to street I! تا اینکه بابا ی خدا بیامرزم من رو برد Until my dad would God Byamrzm   میدان گجیر، بعد ها فهمیدم جائی که رفته بودیم، گجیر بود! Gjyr field, then saw where we went, was Gjyr!   همون جائی که میگن سقز آدم رو کش میرن! Same place where the stupid man I Rule turpentine Myrn! خوب اگه بگم چه جوری، از اصل قصه دور می شیم. Well what I say, away from the original story Shym.

 

تذکر: هرکی بخواد از این قصه، خاطره و ویا هر اسمی که روش میذارین، استفاده کنه باید کتبا اطلاع بده! Note: Hrky Bkhvad this story, memory and the method or any nominally Myzaryn used to writing کنه Notify!

 

 

هرکس همچین خاطراتی(شبیه خاطره اون دوستی که چند روز پیش نقل نوشتیم) داره. Everyone Urinary memories (like the memory of a friend a few days ago I wrote The) داره. مخصوصا از دوره نو جوانی... New courses, especially young ...

دوستی می گفت: پدر خدا بیامرزم آنقدرها بضاعت نداشت که هرچی ما می خواستیم بخره. Friend said: God Byamrzm father was so destitute that we wanted to هرچی Bkhrh. یادمه Yadmh   واسه یه دفتر صد برگ به I واسه hundred leaves office   ده تا بقالی و کتابفروشی سر زدیم، آخر سر نخرید و دست از پا درازتر برگشتم. Ten to head Zdym grocery and bookstore, the last head and foot نخرید Draztr returned. واسه همینه که واسه that همینه   الان بعد گذشت دهها سال، هنوز عقده است رو دلم. Now after decades passed, it still has difficulty I. خونه  پر ه ازدفتر های جور واجور و هیچ Khone fill you Azdftr Vajvr any kind of   چی هم تو شون نمی نویسم. Sean is not what you write. کلکسیونر دفترم... Collector Dftrm ...

همن دوست می گفت: من دوتا بچه دارم. Hmn I said: I have two children. هردوشون پسره. Hrdvshvn Psrh. یکی - دو سال از دیگری کوچکتره خوب لازمه بگم کوچیکه کوچکتر از بزرگتره؟! One - two years after another good Kvchktrh requires smaller Bzrgtrh Kvchykh say! او کوچیکه خیلی زبله ، از اول اول زبل بود. He too Kvchykh Zblh, the first was the first زبل. نه حرف گوش میکرد و نه می شد او را قانع کرد. Letter would not listen to him and was not convinced. یه بار کت براش خریدم. I brush on a coat I bought. آخه من دوست داشتم کت تنش کنه، کت آدم رو سنگین نشون میئه! I wanted my آخه stress کنه coat, heavy coat I Nshvn Adam Millet!   واسش کت خریدم. Vassh coat I bought. با اینکه خیلی کوچیک بود، اما استقلال داشت، گفت که نمی پوشه ! Although there was very little, but independence was not that folder!   نازش کردیم، التماس کردیم نشد. Nazsh, we beg, we did not. قبول نکرد. Did not accept. پوشید اما بعد  بهانه کرد که پشتش کته پاره است! Wear the next excuse is that some Pshtsh Kth! می دونین که، کت یه چاک از پشت سر داره، او می گفت پارگیه، نپوشید!... Dvnyn to that, I slit the jacket behind داره, he said Pargyh, Npvshyd ...

خوب بگذریم، بابا نزدیک عید دستم رو گرفت و گفت:« بریم Well Anyway, dad was not my hand near Eid said: "Breymann   میخوام واست لباس نو بخرم!» خوشحال شدم. Vast میخوام buy new clothes! "I was happy.   رفتیم از همان گاراجی که یک بار تریلری که ترمزش برید و هفتاد نفر نفله کرد، سوار شدیم رفتیم تبریز. Went the same Garajy a trailer on the perfect Trmzsh Nflh and seventy people in, we went to ride Tabriz. بابا هی می گفت تبریز دریاست! Baba said hey Tabriz Dryast! چند بار این جمله را تکرار کرد از آنوقت من هم باورم How many times will repeat this statement then I believe   شددریاست. Shddryast.

بار اولم بود که شهر رو می دیدم.خیلی پیاده رفتیم. On the city of Ulm I saw. I went walking. از این خیابون به اون به اون خیابون! I to this street to street I! تا اینکه بابا ی خدا بیامرزم من رو برد Until my dad would God Byamrzm   میدان گجیر، بعد ها فهمیدم جائی که رفته بودیم، گجیر بود! Gjyr field, then saw where we went, was Gjyr!   همون جائی که میگن سقز از دهان آدم کش میرن! Same place where the stupid thug Myrn turpentine mouth! خوب اگه بگم چه جوری، از اصل قصه دور می شیم. Well what I say, away from the original story Shym. شاید یه روز ی گفتم که مردی برای امتحان چند گرم سقز انداخت گوشه لپش وجوان خایان رفت گوشه  یکی  از قهوه خانه های آن دوره نشست. Perhaps the day I told the man try some warm corner clip turpentine Lpsh youth was Khayan corner of the coffee house meeting period. و می خواست ببینه چه چوری سقز از دهان آدم می دزدن( البته تبریزی ها همشون شریفند. همه جا آدم خوب وبد پیدا میشه یه وقت بنده دربست مخلصشونم و دوستشون دارم، خیییلی!) کجا بودیم؟ Bbynh and asked what Christmas is Adam Dzdn oral turpentine (but Tabrizi Game Hmshvn Shryfnd. Vbd trump all the time I find میشه Mkhlsshvnm exclusive servant and I Dvstshvn, Khyyyly!) Where were we? خوب این آقاهه رفت و نشست تو یکی از قهوه خونه های اون دوره. Qahh was good meeting you and one of the coffee and I Khone period. اونجا چند تائی هم بودند معلوم الحال! There were multi-known time already! این آقا هم چائی جلوش بود و هم داشت سقز می جوید. This sir was the tea and was Jlvsh you chew turpentine. یکی از او ن کهنه کارا، صداش از میان قلقل قلیون ها عبور کرد و رسید به گوش این دوست ما که با آرنج زد به پهلوی دوستش ، گفت: من یه جوک خنده دار یاد گرفته ام. One of his old ن efficient Sdash among Qlql Qlyvn Game and password to listen to this like we reached the elbow side Zd friend, said: "I've learned Jokes funny.

  بعد شروع کرد به گفتن جوک تازه، بعد یکی دیگر هم گفت ویکی دیگر... Jokes to tell to start fresh, then another time he said other wiki ...   این آدم ساده هم خنده و ریسه می رفت. The innocent laughter and the chain went. یه وخت دید دهانش از آدامس خالی شده.. Time of gum I saw his mouth empty .. خنده توگلوش گیر کرد، بقیه شروع کردن به خندیدن و... Tvglvsh stuck in laughter, others started to laugh and ...

اونی که سقزش رفت شاید هیچ وقت نفهمید چه اتفاقی افتاد و چطور شد اما میگن: بغل دستش یکی از آن رندای هفت خط بود، وقتی چشماشو می بسته بود و بادهان باز قهقه زد،  یه تکه  سیم فرز،  فروکرد به سقز و از دهانش بیرون کشید... Perhaps that was Sqzsh Avny never understand what happened and how, but stupid: hand side of the line Rnday was seven, when eyes are closed and open wine Qhqh Zd, I wire piece milling, Frvkrd to turpentine and out of his mouth took ...

خوب کجا بودیم؟... Where were we good? ... ها داشتم می گفتم رفتیم گجیر! I said I went to Game Gjyr! اونقدر آدم اونجابود که نگو و نپرس! Adam Avnjabvd Avnqdr that Ngo and Nprs! اینجا و اونجا دست فروشا بساط خودشونو پهن کرده بودند. Here and there stand the Frvsha Khvdshvnv were flat. خیلی گشتیم! I Gshtym! بابا از قیمت کت شلوار های با مارک گجیر راضی نبود. Baba the price of brand coat pants Gjyr not satisfied. بالاخره بعد از چند ساعت چونه زدن با این کاسب و او دست فروش، یک دست کت شلواری توسی برا من پسند کرد... Finally after many hours with the trafficker and pat on his sales, the suit pants Tvsy for a friendly to me ... نمی دونم، اصلا از م سئوال کرد میخوامش یا نه. I do not know, even in the M. Mykhvamsh question or not. فقط خاله خاطری الکی کت رو روی دوشم انداخت و شلوار را م از رو انداز  گرفت و گفت: خوبه! Great-coat I just pretend memories Dvshm clip on the pants of M. savings and said it: good!

اصلا ذوق نکردم. Did not taste at all. انگار نه انگار که لباس نو دارم! If they do not as if the new clothes! بعد از اینکه رسیدیم خونه، بابا گفت:« بیا تنت کن ببینم!» After we reached Khone, Baba said: "Now come see Tenet!"

با اکراه پیش رفتم و شلوار رو بکمک اون پوشیدم و کت رو دیگه اونقدرا دست و پا چلفتی نبودم که یکی دیگه تنم کنه! With reluctance and pants before I went I Pvshydm aided and coat it Avnqdra Clumsy I was not one I Tnm کنه!

گشنه م بود. M. Gshnh respectively. گفتم ننه گشنمه ! I Gshnmh mother! ننه یک لقمه گنده واسم با نون و پنیر درست کرد.( یکی از تخصصهای ننم!) اومدم بیرون. Mother Vasm a bit unwieldy with just bread and cheese to. (One of the specialties Nnm!) اومدم out.

یه کوچه تنگ و باریکی بود که همیشه یه نفر با یک حلبی ایستاده بود. I was thin and narrow alley that always people I was standing with a tin. کاری بکار کسی نداشت اما دیگران سر بسرش می ذاشتن و کفری اش می کردند. I did not use work others are Bsrsh Zashtn and head were his utterance. خدا بیامرزدش. Byamrzdsh God. خیلی زجر کشید و بعد هم چند سال پیش مرد. Very torturous and then took a few years ago, man.   اون کنار دیفار واستاده بود! I was the Dyfar Vastadh! بچه ها سر بسرش گذاشته بودن. Children being left Bsrsh head. من میخواستم آروم رد بشم ، اما درست اون وقتی بود که دیگه حقیقتا جوش آورده بود. I wanted to reject koloft.sex unable, but just when I brought that I was really boiling. بیچاره آژیر کشون برای اینکه بچه هارو از دورش بتارونه، حلبی رو دور سرش چرخاند حمله ورشد. Kshvn alarm for the poor children of Harv Dvrsh Btarvnh, tin attack Vrshd rotates his head around it. خواستم در بروم تا حلبی بهم نخوره، خوردم زمین و بعد از اینکه پاشدم، نمی دونم از درد بود یا بخاطر جر خوردن شلوار، گریه کنان بطرف خونه راه افتاد. I wanted to go in to each tin Nkhvrh, ate the earth and after Pashdm, I'm not in pain or because of arguments eating pants, crying, Kinana Khone way toward that.

بازم میگم، هرکی خواست از این قصه، خاطره و ویا هر اسمی که روش میذارین، استفاده کنه باید کتبا اطلاع بده! بازم میگم, Hrky called this story, memory and the method or any nominally Myzaryn used to writing کنه Notify!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
تگ ها :