چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

هدیه چار شنبه سوری

    هدیه چار شنبه سوری

میگن وقتی بچه شیـــــــــــــــر خوره بودم،

 بابا و ننه میزاشـــتنم پیشش (مادر بزرگ)

 و می رفتن دنبال یه لقـــــــــمه نون، وقتی

گریه کــــردم، سِنه ی خشـکش رو 

 مکیدم، شیـــــــــــرش جوشیده بود!

تذکر: حتی اگه خود ناقل خاطره هم خواست ازین متن سو استفاده کنه  نمیشه، باید کتبا اجازه بگیره! 


ا ع- ز-  یه کت مخملی سورمه ای  تنش بود و مثه یه فرش دست بافت که بعضی رنگاش خودشو بزور توچشم بچپونه، برق می زد.

بشوخی گفتم:« کهنه اش بکن بده باهاش عکس باندازیم!»

گفت:« والله! خیلی هم کهنه است...»

بعد گفت:« دیگه بچه ها بزرگ شده اند هر لباسی رو که نخوان بپوشن ما خدمتشون هستیم.

 گفتم:« از اولش این طوری بوده، نسل ما کهنه پوش بودند:  بچه که بودیم لباسهای برادر بزرگتر از خودمونو می پوشیدیم حالا هم که بچه ها بزرگ شده اند، هر چی از نظر آنها دموده بشه، ما می پوشیم...»

بعد یه خاطره ای او ن گفت و یکی هم من. اول خاطره او نو میگم:

یه بار بابام کت و شلواری خریده بود و مرا برد به خیاطی اوستا و پارچه را داد بهش و گفت:« برا این یه کت شلوار گلو گشاد بدوز، طوریکه بطونه چند سال بپوشه رو تنش دوام بیاره!»

اوستامترش رو از دور گردنش کشید و گفت: «چشم! ... بذار ببینم...»  و قد و بالاو عرض و طولم رو مترکرد  و بعد از چند روز که نمی دونم از شوق چه جوری گذروندم، باباکت و شلوار رو برام آورد.

خودتون حذس بزنین بعد از اینکه کت شلوار نو را تنم کردم چه شکلی شدم. بقول معروف به تنم زار زد! شلوار آنقدر بلند یود که روسنه ام باید نگهش میداشتم تا سر نخوره بیاد پائین، کت هم، حتی برا خود بابا هم  گشاد بود!

هی ننه گفت: «به به! اندازه ی اندازته... بپوش عادت می کنی و آب میره...!»

شما اگه جای من بودین چکار می کردین؟ من هم همون کارو کردم. هزچه کردند نپوشیدم!

رفتم خونه مادر بزرگ. مادر بزرگ خیلی خیلی دوستم داشت. آنقدر که میگن وقتی بچه شیر خوره بودم، وبابا و ننه میزاشتنم پیشش و می رفتن دنبال یه لقمه نون، وقتی گریه کردم، سینه خشکش رو  مکیدم، شیرش جوشیده بود!

خلاصه، مادر بزرگ تا دید پکرم  گفت:« چی شده؟»

گفتم:« بابا پارچه داده بود واسم کت وشلوار بدوزن،اوستاآنقدر گشاد دوخته که برا تن خودش هم گشاده!»

ننه  بعد از این که کلی خنده وریسه رفت،گفت:« خودم واست یه کت شلوار خوشگل می دوزم!»

بعد رفت از یخدان[1] پارچه ای که معلوم نبود از کی مانده بود، آورد و آنشب تا صبح مشغول دوخت و دوز بود.

منم خیلی خوشحال بودم که چار شنبه آخر سال کت شلوار نو می پوشم! خوب... در اینجا پک عمیقی به سیگارش زد و در حالیکه نمی دونستیم برای چه می خندد،  بعد  از اینکه ته سگارش را زیر پا له کرد گفت:« وقتی دست پخت ننه رو تنم کردم اومدم بیرون، بچه ها تو کوچه تا چشمشون افتاد بمن زدند زیر خنده و  هو  کردند!

- هو هو ممد لباس دخترونه پوشیده!... هوهو...هوهو!

با داد و فریاد و گریه وزاری خودم رو تو خاک و خل انداخم و حا لاگریه نکن و کی کن!...  من هم خاطره خودم رو انشا الله در یک فرست دیگه تعریف می کنم.

 

تذکر: حتی اگه خود ناقل خاطره هم خواست ازین متن سو استفاده کنه  نمیشه، باید کتبا اجازه بگیره!



[1] - صندوقچه چوبی

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها :