چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

ای دیده اگر کور نه ای

ای دیده اگر کور نه ای

یه کسی خربزه و عسل را باهم خورده و حالش بد شده بود. به طبیب مراجعه کرد. طبیب گفت: مگر نمی دانی که خربزه با عسل نمی سازد.

بیماربا آه و زاری گفت: آقای دکتر! فعلا این دو بهم ساخته اند و دارند پدرم را در می آورند!...  حالا به بقیه حرفهایم گوش بدین.

...نمی دانم این دوربین یا رایانه ما چه درد و مرضی گرفته که عکسها را قبول نمی کنه و یا دور بین بخل می کنه و عکسها را نمی خواد به رایانه بده!  خیلی امتحان و سعی کردم ولی نشد! دوربین عکس داره ها !... اگر یکی این دوتای مذکور در بالا با ما تا می کرد و با ما سرنا سازگاری نمیگذاشت، حالا این پست فاقد عکس نبود.

عکسا رو امروز در هوای نیمه ابری که در جاهای محتلف بودیم انداختم...

 از دیشب تصمیم داشتم بریم پیست اسکی میشو... اما وقتی به خونه برگشتم : گفتند:  حسین آقا زنگ زده و گفته تا نیم ساعت دیگر آماده بشویم باهم بزنیم این روز تعطیلی به کوه و دشت!

  باز هانیه دختر کوچکش  زنگ زد و گفت می ریم  یامچی. گوشی را گذاشت: سئوال کردم گفت: کجا؟

 گفت:  سمت یامچی!

گفتم: یامچی برای چی؟... الان یام و مشو از همه جا باصفا تره! و اخیرا هم برف خوب باریده الان اونجا تما شائیه!

گفت: هانیه حتما درست نفهمیده، میخواسته بگه یام، گفت یامچی!

...

کلا هشت نفربودیم. راه افتادیم ساعت دوازده. اول یامچی بعد  دور زدیم و سر راهمان دوباره  وقتی کنار قلعه خاکی شبیه قلعه خاکی مرند که هنوز برای من روشن نشده این دوتا قلعه که یک راه یامچی و دیگری بغل خانه ما در مرند است در اصل چی بودند... آیا آتشکده بوده اند، یا چیز دیگر. هنوز کسی به این پرسش جواب قطعی نداده است. اما  هر دواین مکانهای  پر رمز و راز پر است ازتکه سفال و استخوان مرده.

نمی دانم می گویند زمانی ، در این منطقه، البته خیلی خیلی پیشتر ها مثلا، مردم مذهب زرتشتی داشته اند، مرده هایشان را سوزانده اند. البته این را از  بعضی ها،که اساس درست حسابی ندارد،  شنیده ام و هیچ وقت هم دنبال این نرفته ام که ته و توی قضیه را در بیاورم ببینم واقعا و در اصل این مکان چه بوده و مردم در آنجا چه می کردند...

غرض، در راه بازگشت دوباره وقتی رسیدیم کنار قلعه خاکی، علامت دادم  نوروز کنار بزند و پشت سر ما کنار جاده توقف کرد....

بعد از چند دقیقه بالای تپه بودیم و مدام به حسین آقا می گفتم: ببین! این جا هم عین قلعه مرنده! منتها اینجا یا قدمتش بیشتر است یا اینکه اینجا بخاطر شرایط خاص آب هوائی، فرسایشش بیشتر بوده.

زیر پا استخوانها ریخته بود و این شعر عمرخیام در ذهن تداعی می کرد و جان می گرفت:

ای دیده اگر کور نه ای گور ببین

وین عـــا لم پر فتنه و پر شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گلند

روهای چــــو مه در دهن مور ببین

منتها مثل هر جای دیگر که سود جویان و حفاران گنج جو که برخی اماکن قدیمی را به طمع دست یازی به دفینه و اشیاع قیمتی زخمی می کنند، در آنجا هم حفاری های غیرمجاز صورت گرفته و چند جا ی پیکر قلعه ، تپه و یا هر اسمی که برایش  می نهید بر جای گذاشته اند...

از قسمت های محتلف عکس گرفتیم: از ستونهای خاکی که در زیر تازیانه گذر ایام هر روز بیش از روز قبل کوتاهتر و لاغرتر می شوند، از رگه ها و خطهای سیاهی که در بعضی قسمتها آشکارا بچشم می خورند و...

عکسا را یه کاریش میکنم انشا الله!

 

 برای مشاهده عکسا به ادامه مطلب مراجعه شود.

 


  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٧
تگ ها :