چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

اسلام و لئو تولستوی

تولستوی و اسلام

و

تکه هائی کوتاه از زندگی تولستوی خالق اثر حماسی جنگ و صلح

(دستکاری و کوتاه شده توسط مدیر وبلاگ)    منبع:  پایگاه حوزه

نامه ی یک مادر برای تولستوی درباره ی مسلمان شدن فرزندانش و  پاسخ  نویسنده بزرگ روس لئوتولستوی با یک مقایسه ی جالب میان اسلام و مسیحیت.

 اواخر زمستان 1909 میلادی مادر خانواده یلنا وکیلاوا از تفلیس در نامه ی خود به تولستوی می نویسد:

استاد بزرگ و دوست داشتنی؛ آقای لئو تولستوی!

در ابتدای نامه به دلیل اتلاف وقت با ارزش شما و همین طور مشغول کردنتان برای مطالعه این نامه معذرت می خواهم. می دانم که انسان های بسیار زیادی؛ همانند من از شما سؤالاتی می کنند و به رغم این که به موضوع فوق کاملاً اشراف دارم، من نیز وقت شما را گرفته و پرسش خود را مطرح می کنم. دلیل این پرسش آن است که زندگی پرفراز و نشیب در برابر من مسأله ای را قرار داده است که از حل آن ناتوان؛ از این رو به صورت خلاصه آنچه را از شما می خواهم توضیح می دهم.

من زنی 50 ساله و مادر سه فرزندم. همسر من مردی مسلمان است، اما عقد و ازدواج ما مطابق آداب و آیین اسلام جاری نشده است و طبق قوانین موجود به صورت قانونی زن و شوهر می باشیم. فرزندان مشترک ما پیرو دین مسیح هستند. دخترم 13 سال دارد. یکی از پسرهایم 23 سال و در انستیتوی تکنولوژی پترزبورگ تحصیل می کند. پسر دیگرم 22 ساله است و در مدرسه نظامی آلکسیوی، مسکو در حال گذراندن دروس است. پسرانم برای گرویدن به دین پدری خود از من اجازه می خواهند. من چه می توانم بکنم؟ می دانم طبق قوانین جدید مملکت، این امر ممکن است و از سویی رفتار دولت را نسبت به خارجیانی؛ همچون ما به خوبی می دانم. این اندیشه ی پسرانم به دلایل کوچک، یا درگیری های خانوادگی نیست. از طرفی دلایل مالی و نیز رسیدن به مقاماتی سبب این اندیشه در آن ها نشده است، ولکن چیزی که بسیار نمایان است آن که آنان به دلیل تاتار بودنشان می خواهند به مردم خود که همواره در تاریکی و جهالت بوده اند، یاری کنند. به نظر آن ها اگر بخواهند با مردم خود همپا و برابر باشند باید مسأله دینی خود را حل کرده و مانند آن ها مسلمان باشند، اما هراس من از این جا شروع می شود که می ترسم با تفکری که دارم برای آن ها الگویی غلط باشم. با این درد روزها و شب ها را می گذرانم. آه! ای کاش می توانستم دردهایی را که در زندگی کشیده ام برای شما بیان کنم... من مادری هستم که دیوانه وار فرزندان خود را دوست دارد و هم اینک که برای شما نامه می نویسم، چشمانم پر از اشک است. کم کم دارم عقل خودم را از دست می دهم و چاره ای به غیر از نوشتن به شما پیدا نکرده ام. فقط شما هستید که با ذکاوت و دانش خود می توانید راهگشای این مشکل من باشید. با همه این ها این درد من می تواند برای شما بسیار معمولی و ساده باشد. ولی باور کنید حتی عنوان این درد به من اضطرابی بیش از اندازه می دهد.

آقای تولستوی! شما در هیچ برهه ای از زندگی به اشخاصی مانند ما که انسان هایی کوچک هستیم، پشت نکرده اید و همواره توصیه های خود را بدرقه اشخاصی مانند ما کرده اید؛ به این دلیل برای من بسیار روشن است که از فکر خود مدد گرفته و جسارت آن را یافتم تا برای شما بنویسم. مرا با سخنان تسلاّ دهنده خود آرام کنید. بسیار معذرت می خواهم که وقت گران بهای شما را گرفتم، ولی باور کنید که این را تنها به خاطر عشق مادری نسبت به فرزندانم انجام داده ام.

کسی که با تمام قلبش به شما ایمان دارد؛ یلنا یفسیموونا وکیل اوا.

 

 

15 مارس 1909 - پاسخ تولستوی به خانم یلنا یفسیموونا وکیل اوا:

لازم است که از تمام پسران شما مبنی بر کمک به مردم تاتار در این جا تشکر و تقدیر بسیار کرد. در امتداد و به موازات این خواست انسانی گرایش آن ها به دین اسلام و تابعیت از آیین محمدی نیز بسیار ضروری است. نباید فراموش کرد با این که دولت، آزادی دین را برای مردم روا داشته است و اینک از هیچ کس بابت گرایشش به دین سؤال، یا مؤاخذه نمی شود، ولی آنان که به دین اسلام منسوب هستند و باید خود در مورد آیین و قوانین و آداب دین دانستنی های خود را منتقل کنند. در همین رابطه باید گفت: پسران شما که از دین قبلی خود؛ یعنی مسیحیت دست کشیده اند و مسلمان شده اند، مجبور به ارائه ی دلایل به دیگران نیستند و این خواست منطقی و خصوصی آن هاست و مسأله ای است بین آن ها و خدایشان. نباید احساس شرم، یا گناه در مورد این انتخاب به خود راه دهند.

در مورد این که دین اسلام و تعلیمات محمدی در مقابل مسیحیت بسیار باارزش تر و دارای مقامی والاتر است و خصوصیات بیشتری دارد و این که فرزندان شما در راه این تفکر آسمانی خدمت می کنند با تمام قلبم با آن ها هم فکر بوده و به آن ها تبریک می گویم.

هم اینک کسی که این سطور را برای شما می نویسد، یک مسیحی است و با این که به تعلیمات مسیحیت سال های بسیار عادت کرده ام باید بگویم که دین اسلام و تعلیمات محمدی با تمام خصوصیاتش و آن چنان که در ظاهر دیده می شود، بسیار بسیار از مسیحیت کامل تر و با ارزش تر می باشد. حداقل خصوصیات ظاهری دین اسلام با مسیحیت اصلاً قابل قیاس نیست. اگر بر فرض مثال برای هر انسانی این امکان وجود داشت که در میان دو دین اسلام و مسیحیت یکی را برگزیند و خدای خود را با آن دین پرستش نماید، باید ابتدا فکر می کردیم که پرستش کلیسا، ایمان به حضرت مریم و پرستش او، پرستش غیر خدا و ایمان به خداوند همه با هم امکان ندارد و این چندگانی در پرستش مخالف دین توحیدی است. در صورتی که در مقابل آن دین اسلام وجود دارد که در آن تنها پرستش خدا است و بس. و همین دلیل است که دین اسلام را نسبت به مسیحیت برتر می کند و هر انسانی که عقل سلیم و هوش نیکو دارد در این انتخاب حتماً باید اسلام را برگزیند، نه دین دیگری را.

برای فرد فرد آدم ها که در دنیا زندگی می کنند دین وظیفه ای دارد و با آن شعور دینی است که انسان ها رشد بیشتری می کنند و مانند هر آنچه در زندگی می بینیم آدم ها نیز باید بلوغ خود را مدیون دین بدانند.

در رأس دین اسلام حضرت محمد(صلی الله علیه و آله ) وجود دارد که در تعلیمات خود اساس تمام ادیان مقدس را دارد و با خیلی از حقایق دین مسیحیت نیز همگام و نزدیک است؛ زیرا پایه ادیان الهی خداست. تعالیم ادیان نیز در جهت تشویق انسان ها در ایمان به خداست؛ بنابر این آنچه این تبلیغ و وظیفه را بهتر به انجام برساند، احترام بیشتری خواهد داشت و آن دین اسلام است.

مرا ببخشید که این چنین مفصل و طولانی می نویسم، دلیل آن است که شما عقاید مرا دانسته و آن ها را به پسران خود منتقل کرده و آن ها را در مسیر تعالی راهبر باشید. ماهیت اصلی دین حقایق است، حقایقی که بر تاریکی ها پرتو افکنده و زیباترین کاری که انسان ها می توانند انجام دهند، ایمان به این حقایق و در کل به دین است. اگر فرزندان شما وظایف خویش را همانند وظیفه ای انسانی و خانوادگی انجام دهند زندگی پر از آرامش و نیکویی می شود.

این جانب نمی دانم که فرزندان شما دانش و دانستنی های مربوط به ادیان و به خصوص اسلام را تا حدی می دانند، یا اصلاً اطلاعی از آن ندارند. جواب این پرسش هرچه باشد، فرقی نمی کند؛ زیرا کتاب ها و منابعی هست که به فرزندان شما در هر چه بهتر شناخت ادیان و خصوصاً اسلام یاری خواهد رساند، ولی فراموش نکنیم که بعضی روش ها وجود دارد که با نام اسلام یا دین، انسان را به راه غلط رهنمون می کند. یکی از این ها بهاییت است که ابتدا با نام اسلام در ایران ظهور کرد و بعد به سرزمین های آسیای صغیر آمد و در آن جا بازوهای خود را تقویت نمود... بهایی ها کعبه را به عنوان قبله قبول ندارند و جایی را که بهاءالله در آن ساکن است به عنوان قبله پذیرفته اند. دو کتاب مقدس به نام بیان و اقدس دارند که به آن ها اقتدا می کنند. این باور باطل است و از سوی هیچ کس نباید مورد پذیرش قرار گیرد.

دین دیگری که از آن به نام اسلام باید دوری کرد آیینی است که ابتدا در شهر کازان ظهور کرده است و مریدان و طرفداران آن خود را واسیوویچها نام نهاده اند؛ یعنی قشون خداوند. این ها نیز در ابتدا خواسته اند باورهای خویش را در قالب های انسانی و باور به دوستی بنا کنند، اما با این تصورات و باورها دشمنی کرده اند و پیروی از آن ها با هر نامی چون اسلام، یا دین دیگر خطاست.

اگر افکار من حداقل موجب نادیده گرفتن ایده های غلط باشد، خیلی خوشحال می شوم و در خاتمه از شما، یا فرزندانتان خواهش می کنم مرا در جریان فعالیت های خود قرار داده، بدین وسیله مرا ممنون و خوشحال نمایید.

                                                      لئوتولستوی. 1909 مارس 15

 

                          ************                             

تنظیم توسط مدیر وبلاگ، برای وبلاگ

تولستوی

 

 

 

 

 

 

تکه هائی از زندگی تولستوی خالق اثر حماسی جنگ و صلح

 

در کودکی پدر و مادرش را از دست داد

*هنوز کودک بود که مادرش را از دست داد، و نه ساله بود که پدرش مرد.

 

چنین چیزی هست

* یک روز برادر بزرگتر لئو ( نیکولاس) گفت که او رازی را می داند که اگر پرده از روی آن برداشته شود، تمام وصائب و آلام از میان برداشته می شوند، اگر میل بدانستن آن دارند باید همگی ساکت و آرام خوب گوش کنند...

لئو واقعا می خواست  که موفق به کشف این راز مهم شود. نیکولاس گفت: این راز مهم روی یک ترکه سبز کنده کاری شده و در لب دره تنگی در جنگل قدیمی «زاکا» مدفون شده است.

تولستوی بعد از پنجاه سال نوشت: من داستان برادرم نیکولاس را واقعا باور کردم و هنوز هم عقیده دارم چنین چیزی هست!

 

لئو نه می خواهد و نه می تواند!

*در کازان به تحصیل پرداخت، بچه درس خوانی نبود، در باره او و دو برادرش گفته اند: «سرژ» می خواه و می تواند، «دیمتری» می خواهد و نمی تواند، لئو نه می خواهد و نه می تواند!

 

قیافه و ظاهری زشت داشت

*همیشه فکر می کردم قیافه و ظاهر من بسیار زشت است، از نزدیک شدن به آیینه وحشت داشتم!صورتم درست به یک روستائی عادی می ماند.

 

مگر حرف قحط است!

* روی را به یاد می آورم که پدرم برای معرفی برادرم –والوادیا- به شاهزاده خانم کرناکوا گفت: این یکی اعیان منش و آن یکی شاعذ خواهد شد!

شاهزاده دست مرا گرفت و گفت کدام یکی؟!

پدرم که لبخند شادی بر لب داشت،گفت: این کوچلو که موهایش سیخ ایستاده!

من در دل اندیشیدنم: موهای سیخ ایستاده من با او چکار دارند؟!مگر حرف قحط است؟!..

 

مادر اعتراف کردکه زشتم

* روزی سر نهار که شش ساله بودم- از قیافه و ظاهر من سخن به میان آمد، مامان که می کوشید در چهره من آثاری از زیبائی بیابد، میگفت چشمان من گواه بر خردمندی وهوشمندی من است و لبخند من مطبوع است؛ ولی سر انجام تسلیم ذلایل پدرم و حقیقت وسلم گشت و اعتراف کردکه زشتم! و بعد چون بخاطر نهار از او تشکر کردم، دست به گونه ام ذد و گفت: نیکلای کوچلو  این را بدانکه هیچ کس تو را بخاطر سیمایت تو را دوست نخواهد داشت، بدین سبب باید بکوشی پسری عاقل و مهربان باشی...

 

از خدا می خواستم مرا خوشگل کند

* خود می نویسد: خیلی خوب می دانست که خوش قیافه نیستم. لحظاتی فرا می رسید که نا امیدی مرا مغلوب می کرد. خیال می کردم در دنیا برای کسی که مثل چنین بینی پهن و و چنین لبهای کلفت و چنین چشمهای ریز خاکستری داشته باشد، هیچ گونه سعادتی نمی تواند و جود داشته باشد!و از خداوند می خواستم معجذی بکند و مرا خوشگل گرداند.

 

می خواست حالی کند ما هم طبقه نیستیم

*شیک پوش یود و به مقام اجتماعی اش می نازید یکی از هم شاگردی هایش در دانشگاه غاران در باره او چنین نوشته است: ...هرگز مرد جوانی را با یک چنان وقار و خود خواهی عجیب که به نظرم بی معنا می رسید، ندیده بودم...او سلامهای مرا به سختی و به ندرت پاسخ می داد مثل اینکه می خواست به من حالی کند ما به هیچ وجه هم تراز نیستیم...

 

خاطرات روزانه خود را در دفتری می نوشت

* تولستی از مدتها پیش خاطرات روزانه خود را در دفتری می نوشت. در این دفتر نه تنها امید ها و افکار، دعاها و سرزنشهایش را که به خود می کرد یاد داشت می کرد، بلکه گناهان و لغزشای خود را هم که در ارتکاب آنها مقصر بود، می نوشت.

 

پر کار و بد خط بود

*خیلی کار می کرد و پشت سرهم چیز می نوشت. خواندن دست خط او مشکل بود

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
تگ ها :