چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

عرض تسلیت/ متن سخنرانی

لولاک لما خلقت الافلاک

سالزوز حلت نبی مکرم اسلام حضرت محمد ابن عبد الله صلوات الله علیه و آله و شهادت امام دوم شیعیان حسن ابن علی المجتبی سبط اکبر  علیهما السلام  بر عموم  عاشقان اهل بیت تسلیت باد.

  

*انواع ظلم و ستم*

 

بسم الله الرحمن الرحیم...

امام صادق می فرمایند: الظلم ثلاثه:ظلم یغفره الله، و ظلم لایغفره الله، و ظلم لا یدعه الله، فاما الظلم الذی لا یغفره فالشرک، فاما الظلم الذی یغفره فظلم الرجل نفسه فیما بینه و بین الله و اما الظلم الذی لا یدعه فالمداینه بین العباد!

درشب رحلت پیامبر و اما حسن از خواندن این حدیث منظوری دارم که تا آخر صحبتم کم کم مشخص و معلوم خواهم کرد انشا الله. اما ابتدا  حدیث را معنی می کنم. می فرماید ظلم سه جور است. اول ظلم و ستمی که خداوند ازش نمی گذرد،آن شرک است که قصد ندارم در این باره صحبت کنم.

ظلم دیگری که بخشوده می شود ظلم و ستم بینی و بین الله است. یعنی انسان یک کارهائی بکند که گناه محسوب می شود و لکن خدا در صورتی که انسان توبه کند می آمرزد! مثل اینکه روزه اش را عمدا افطار کرده و حالا نه می تواند قضا کند قدرت جسمی ندارد و نه مالی دارد که کفاره بدهد، اگر استغفار کند خدا می گذرد چون این معصیت و نا فرمانی بین بنده و خداست و خدا کریم است و عفو می کند، می گذرد.

در این قسمت هم همین مقدار کافی است. اما می ماند گناهی که از آن فرو گذاری نمی کند و ستمی که خدا فرو گذار نمی کند، مداینه بین بندگان است. یعنی اینکه افراد نسبت به یکدیگر مطالباتی داشته باشند. اینجا دیگر موضوع مشکل می شود.

باید ملتفت این مطلب و موضوع بود که و خوب به خاطر سپرد که خدا ازاین ستم نمی گذرد! اگر مرتکب خطائی شده و ظلم و ستمی نسبت به کسی روا داشته به کسی سیلی زده و یا دل کسی را شکسته با ید  جبران کند! نگذارد بماند در آخرت یقه اش را بگیرند. این جا می شود چبران کند ، توبه نماید حلالیت بطلبد،در این دنیا  آسان است ولی در آخرت سخت.

 اگر مالی از دیگری برده باید بر ش گرداند. عده ای در مورد حرام و حلال خیلی دقت دارند. اخیرا در خیابان آقائی بعد از سلام و علیک گفت: لوله فاضلاب منزل ما  پر شده بود  مجبور شدیم تمیز کنم، از توی آت و آشغال یک انگشتری طلا پیدا شد، رفتم مستاجر و یا صاحب قبلی را پیدا کردم و موضوع را بهش گفتم، گفت مال ما نیست، حالا با این انگشتری که مال ما هم نیست چکار کنیم...  

یک عده این طوری اند. نمی خواهند حق مردم ضایع بشود. چیزی را که پیدا کرده مثل بعضی ها مال خودش تلقی نمی کند. میگوید باید به صاحبش برگردانم. این آدم معتقد است! می داند که اگر برنگرداند و بی تفاوت باشد خدا نمی گذرد. این موضوع اعتقاد  و باور میخواهد، به بیسواد و باسواد و غنی و فقیر ربط ندارد. فقط باور و عقیده است که آدمی را باز می دارد از اینکه به کسی ظلم بکند. باور اینکه قیامت و حساب و کتابی در کار است.

 

داستان سلطان سنجر(١)

یک قضیه نقل کرده اند در برخی کتب تاریخی ونوشته اند که سلطان سنجر بیرون رفته بود برای شکار روی دیوار باغی یک پرنده ای دید و از دور تیر انداخت و ترش به هدف خورد و از ندیم اش خواست برود و شکار را برایش بیاورد. رفت و سراسیمه برگشت و گفت: قربان آنچه بسویش تیر انداختید، بچه ای بوده و الان پشت دیوار افتاده و مرده...

چه حالی می شود اگر یک آدم خدا ترسی باشد. متذکر شدم که، لازم نیست حتما با سواد و عامی و...  هرکس یک جو اعتقاد داشته باشد، این جور پیش آمد ها ویران و داغانش می کند! سلطان سنجر است، می تواند راحت شانه بالا اندازد و راه خودش را بگیرد و برود. پدر و مادر بچه بقول معروف به هرجا ئی که محکمتر است سرشان را بکوبند! کاری نمی توانند که بکنند!

اما این آدم با اینکه سلطان است، می داند چی به چی است، فوری دستور می دهد خیمه ای بر پا می کنند، پدر بچه را دستور می دهد می آورند. طشتی پر از طلا و شمشیری در کنارش نهاده، رومی کند به پدر بچه و می گوید: این طشت پر از طلا را می بینی؟ این هم شمشیری است بران در. یا این طشت طلا را بردار بعنوان خون بها و مرا عفو کن، یا با این شمشیر قصاص کن! من به قصاص درآخرت تحمل ندارم!...

تا حالا دو نمونه آوردم از کسانی که خدا ترسی آنها موجب شد مراقب اعمال خودشان باشند: یکی ماجرای آن آقائی که انگشتری یافته بود و سئوال کرد که با آن چه باید بکند و دیگری هم سلطان سجر.

نگاهی به آوخر زندگی پیامبر هم بکنیم. روایتی که میخواه نقل کنم در بحار و سایر کتب روائی مثل امالی شیخ صدوق موجود است. نقل می کنند پیامبر در آواخر عمر مبارکشان و در آن مرضی که از دنیا رفتند، به بلال گفتند: مردم را جمع کن.

بعد پیامبر در حالیکه به کمان خود تکیه داده بود، بر فراز منبر شد و  بعد از حمد وثنای الهی فرمود: ان ربی عزوجل حکم واقسم ان لا یجوز ظلم ظالم،ای رجل منکم کانت له قبل محمد مظلمه الا قام فلیقتص منه... خدا حکم کرده و قسم یاد نموده از ظلم ظالم نگذرد، محمد در قبال کدام یک از شما مظلمه ای دارد بر پا خیزد و قصاص نماید؟!

دقت کنیم به این مطلب. پیامبر چه می فرمایند. بعد در ادامه می فرمایند: فالقصاص فی الدنیا احب الی من القصاص فی دار الاخره علی رؤس الملائکه و الانبیاء.

می فرماید من در اینجا قصاص بشوم بهتر است از اینکه در آخرد در پیشگاه ملائک و انبیاء محاکمه و قصاص بشوم.

یک نفر بنام سواده ابن قیس بلند شد و گفت :»یا رسول الله من نمی دانم که کار شما عمدی بوده یا سهوی اما یک روز سوار بر ناقه بودید چوب را بلند کردید به ناقه بزنید، ضربه خورد به شکم من!

فرمود: معاذ الله ان تعمدت. پناه به خدا می برم به خدا از اینکه کارم عمدی باشد!

بعد به قبر فرمود برود و از فاطمه زهرا همان قضیب را بگیرد و بیاورد تا سواده تلافی کند. وقتی بلال برگشت، پیامبر فرمود: این الشیخ؟ آن مرد کجاست؟

سواده بلند شد و عرض کرد: ها انا ذا یا رسول الله!

فرمود نزدیک بیا و قصاص کن تا از من راضی گردی!

گفت: یا رسول الله شکم خود را برای قصاص شدن عریان کن!

وقتی رسول الله سینه اش را عریان کرد، آن مرد عرض کرد یا رسول الله اجازه می دهی من بدن شما را ببوسم!؟...

 غرض از آوردن این ماجرا و نقل این روایت و گفتن مطالب سابق،  قصدم تفهیم این نکته بود که باید متوجه بود که اگر از خطاها بماند برای آخرت، مشکل می شود. خداوند انشا الله توفیق دهد تا بتوانیم جبران ما فات کنیم و اگر ظلمی در حق کسی روا داشته ایم، موفق بشویم برای بدست آوردن دل آن کس... پیامبر هم با آن عظمتی که نزد خدا دارد نمی خواهد چیزی از حقوق مردم بماند برای آخرت(البته  باید توجه داشت که کار نبی مکرم اسلام برای  ارشاد امت بود)...

------------

(١)حکومت طولانی سلطان سنجر بر خراسان ( 490 ه.ق. تا 522 ه.ق. ) که مدتی از آن را در ایام اختلافات برادران ، در این ولایت حاکم بود ، اغلب در زد و خوردهای محلی گذشت و آخرین بار که به سمرقند لشکر کشید ، ارسلان خان ( خان سمرقند ) رسما" از اطاعت وی سرباز زد و جیحون مرز رسمی شد . سنجر ناچار شد به بسیاری از شهرهای تسخیر شده ،‌مجددا" لشکر بکشد . چنانکه در شوال سال 511 ه.ق. به غزنین تاخت و بهرامشاه غزنوی را دست نشانده خود ساخت و در جمادی الاول سال 513 ه.ق. در ساوه با سلطان محمود برادرزاده اش به جنگ پرداخت . سنجر در سال 524 ه.ق. مجددا" به سمرقند لشکر کشید تا خان سمرقند را مطیع سازد . همچنین ، به علت طغیان" اتسز " ، پسر قطب الدین محمد خوارزمشاه که دست نشانده سنجر بود ناچار به خوارزم نیز لشکر کشید ( ربیع الاول سال 533 ه.ق.)‌ و قلعه هزار اسب را تسخیر کرد هر چند اتسز را به دست نیاورد . در صفر سال 536 ه.ق. سنجر برای آرام کردن ماوراءالنهر به جنگ گورخان قراختایی رفت . در این جنگ بود که در محل قطوان ( شش فرسخی سمرقند ) از قراختاییان شکست خورد و همسرش اسیر شد و خود ترمذ گریخت . لشکر کشیهای دیگر او به خوارزم ( 528 ه.ق.و 542 ه.ق.) هیچ کدام نتیجه دلخواه نداشت و ضعف عمومی دولت سلجوقی باعث شد که طوایف " غز " ، از ترکمانان ساکن ماوراءالنهر ، کم کم قدرت و قوت بیشتر یافتند و شروع به بی رسمی در ولایات شرقی نمودند . در آخر کار ، به توصیه موید الدین آی ابه حاکم نیشابور سنجر به جنگ غزها رفت و در این جنگ سنجر شکست خورد و به دست امرای غز اسیر شد . حدود یک سال در اسارت بود تا در سال 551 ه.ق او را ازاد کردند . اما اندکی بعد بیمار شد و در چهاردهم ربیع الاول سال 552 ه.ق. وفات کرد و در مرو شاه جهان ( پایتخت ) ، او را به خاک سپردند.

ادامه پا ورقی:

(داستان پیر زن و سلطان سنجر)

دولت ترکان که  بلندی گرفت

پیرزنی را ستمی درگرفت /دست زد و دامن سنجر گرفت/کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام/ وز تو همه ساله ستم دیده‌ام/ شحنه مست آمده در کوی من/   زد لگدی چند فرا روی من/ بیگنه از خانه برویم کشید / موی کشان بر سر کویم کشید/در ستم آباد زبانم نهاد /  مهر ستم بر در خانم نهاد/گفت فلان نیم‌شب ای کوژپشت / بر سر کوی تو فلانرا که کشت/خانه من جست که خونی کجاست/  ای شه ازین بیش زبونی کجاست/شحنه بود مست که آن خون کند/  عربده با پیرزنی چون کند/رطل زنان دخل ولایت برند/  پیره‌زنان را به جنایت برند/آنکه درین ظلم نظر داشتست/  ستر من و عدل تو برداشتست/کوفته شد سینه مجروح من/ هیچ نماند از من و از روح من/گر ندهی داد من ای شهریار/  با تو رود روز شمار این شمار/داوری و داد نمی‌بینمت/ وز ستم آزاد نمی‌بینمت/از ملکان قوت و یاری رسد/  از تو به ما بین که چه خواری رسد/مال یتیمان ستدن ساز نیست/   بگذر ازین غارت ابخاز نیست/بر پله پیره‌زنان ره مزن/  شرم بدار از پله پیره‌زن/بنده‌ای و دعوی شاهی کنی/  شاه نه‌ای چونکه تباهی کنی/شاه که ترتیب ولایت کند/  حکم رعیت برعایت کند

تا همه سر بر خط فرمان نهند/ دوستیش در دل و در جان نهند/عالم را زیر و زبر کرده‌ای/   تا توئی آخر چه هنر کرده‌ای/دولت ترکان که بلندی گرفت/   مملکت از داد پسندی گرفت/چونکه تو بیدادگری پروری / ترک نه‌ای هندوی غارتگری/مسکن شهری ز تو ویرانه شد /خرمن دهقان ز تو بیدانه شد/زامدن مرگ شماری بکن / میرسدت دست حصاری بکن//عدل تو قندیل شب افروز تست/  مونس فردای تو امروز تست/پیرزنانرا بسخن شاد دار/ و این سخن از پیرزنی یاد دار/دست بدار از سر بیچارگان/  تا نخوری پاسخ غمخوارگان/چند زنی تیر بهر گوشه‌ای /  غافلی از توشه بی توشه‌ای/فتح جهان را تو کلید آمدی/  نز پی بیداد پدید آمدی/شاه بدانی که جفا کم کنی/ گرد گران ریش تو مرهم کنی

رسم ضعیفان به تو نازش بود/  رسم تو باید که نوازش بود/گوش به دریوزه انفاس دار/   گوشه نشینی دو سه را پاس دار

سنجر کاقلیم خراسان گرفت/   کرد زیان کاینسخن آسان گرفت/داد در این دور برانداختست  /در پر سیمرعغ وطن ساختست/شرم درین طارم ازرق نماند/آب درین خاک معلق نماند/خیز نظامی ز حد افزون گری / بر دل خوناب شده خون گری.     (خمسه نظامی)

***

مسجد صاحب الزمان در کنار قلعه باستانی واقع شده، در ایام خاص مثل اعیاد و وفیات در این مسجد برنامه عزاداری و جشن سرور برپا می شود. دیشب بمناسبت رحلت نبی اکرم و شهادت اما حسن مجتبی بعد از عزاداری، سخنرانی بود! 

 واین هم یک تصویر کامل از قلعه خاکی(آتشکده ای بوده است طاهرا) دست عکاسش درد نکند!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
تگ ها :