چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

از بنده، نه بعنوان هنرمند...

از بنده، نه بعنوان هنرمند

بعد از اینکه دو تا قرص خوردم نشستم پشت کامپیوتر. می خواستم تا تنور گرم است بچسبانم. می خواستم بنویسم و در وبلاگم بگذارم. اما ابراهیم  خبر داد حجم  مان تمام شده و ...

با خود گفتم: عیبی ندارد، امشب می نویسم و فردا اول وقت زنگ می زنم به نماینده اش دوباره متصلمان کند به اینترنت و مابقی قضایا...

***

از صبح تا  یازده شب خیلی اتفاقات برایم افتاد. صبح بعداز نماز سوار شدم و رفتم در درمانگاه یکی دیگر از دندانهایم را کشیدند و بجایش تنزیب کاشتند و تا یکی دو ساعت نه می توانستم حرف بزنم و نه چیزی بخورم...

بعد رفتم سر کار... از نمایشگاه کتاب خمسه دو جلدی خریدم که متأسفانه هردو جلد دوم از آب در آمد...

بعد از شام، یکدفعه یادم آمد ساعت 8 به شب شعر دعوتم، سراسیمه پاشدم و بسرعت  خود را به آمفی تئاتر اداره ارشاد رساندم. با اینکه 20 دقیقه از وقت گذشته بود، هنوز برنامه شروع نشده بود. در سالن سرسری نطری به کتابها ی نمایشگاه که در سالن اداذه ارشاد برپا بود  افکنده و رد شدم.

داخل سالن در ردیف سوم یا چهارم تعدادی از شعرای بنام شهر نشسته بودند. هر چه تعارف کردند بروم و در ردیف اول بنشینم، قبول نکردم.

ابتدا رئیس اداره جناب شناور پشت تریبون رفت وبه مهمان ها و هنرمندها خوش آمد گفت و از بنده هم نه بعنوان هنرمند، بلکه کسی که همیشه در کنار هنرمندان شهر بوده ام نام برد (بزرگواری کرد)، ودر باره اهمیت و تعریف هنر سخن گفت. دستش درد نکند.

بعد که از پشت تریبون پائین آمد، خیلی جدی اشاره کرد بروم در کنارش در ردیف اول بنشینم. در این هنگا رئیس اداره نیز از در وارد شد. سه تائی در کنارهم نشستیم.

یکی یکی شعرا رفتند و هر کدام آنچه در چنته داشتند بیرون ریختند و از حق نباید گذشت که برخی اشعار بقدری جالب بود که تحول ایجاد کرد و در جمعیت شوق و ذوق بوجود آورد و مجلس را از خمودی و بی حالی بیرون آورد.

منتظر بودم برخی دوستان مثل جناب حکیمی و غیره شعر بخوانند و لی غیر از ترابی ظاهرا هیچ کدام شعر نداده بودند، دعوت نشدند.

در عوض یک آقائی از هادی شهر شعر «چاقالایش» معرکه بود! آب به دهان حضار انداخت من بخاطر اینکه نو آوری داشت، خوشم آمد:

دوتا زن که می رفتند از باغچه مردم چاقالا زرد آلو می دزدیدند برای ریختن در آش که گیر می افتند. بعد آن شعر یا قطعه ادبی تعریضی بود به مسائل اجتماعی و اینکه  اگر کسی میخواهد نانش توی روغن باشد باید از هر کس و قشری بهانه و عنوانی بگیرد! مثلا زاغ سیاه ناوا را چوب بزند وببیند کی آرد می دزدد تا وقتی موچش را گرفت، هی از او حق السکوت بگیرد و...

در آخر هنگامی که  شاعر شعر«چاقالا» جایزه اش را از دست فرماندار می گرفت، مجری برنامه با زرنگی اشاره به شعر آن شعارکرد و گفت: از این به بعد هرقت ایشان را ببینیم، آش چاقالا یادمان خواهد افتاد.

 

واما

*در آستانه اربعین حسینی، ساز آوازی که میان برنامه قرار داده بودند موجب رنجش خاطر رئیس اداره تبلیغات آقای  فیاض شد، ولی علنی نکرد و در گوش من گفت: نمی دانستم  سرنا و بالابان هم در برنامه  گنجانده اند؟...

* شعر ظهراب زاده گل کرد و از هر طرف صدای احسنت و آفرین بلند شد. شعرش در مدح حضرت زینب سلام الله علیها بود.

 

شعرانتقادی

بخشی از شعر آن شاعری که بقول آقای شناور انتقادی می سراید:

زامانین یالانین چیخارتماسایدیق

ائتمزدی دونیانی زندان بیزلره

او چالان هاویلا گر اوینا سایدیق

ائدردی هر یری میدان بیزلره

قاب قارا گجه نی گونوز گورسیدوخ

چرکین اورک لری تمیز گورسیدوخ

ایرینی اوغرونو دوم دوز گورسیدوخ

بیله سالمازدیلا تالان بیزلره

غمل سیز عالم تک های کوی سالسایدوخ

دالدادا اوز فیکریمزه قالسایدوخ

گونده بیر صفته دوشن اولسایدوخ

اولاردی هر موشکول آسان بیزلره

...

 امروز

بگذریم. اینها مال دیروز بود. اما امروز چکار کردیم.

ای کاش از اول دم به تله نمی دادم و هر طوری بود حالیشان می کردم که خرم من از کرگی دم ندارد! قبل از اینکه از محل کار برای افتتاح حرکت کنیم، یکی از آقایان زنگ زد و به برنامه بعد از ظهر در« فلان جا» دعوتم کرد و من هم قبول کردم.

از این طرف گفتند: حاضر شید بریم افتتاح...

 خبر نگار خبر کردیم و با دوربین از مد افتاده و بی قواره عهد بوقی اش دیرآمد.  چون چند بار بهش زنگ زده بودیم، بدش آمده بود واز دستمان عصبانی بود. تا رسید، به رگبارمان بست که اله و بله شد...

نمی دونم تا بحال دقت کردین یانه، وقتی بچه هم قبراق و بلند با آدم حرف بزنه، طرف هرکی باشه کم میاره و عقب میشینه. آقای رئیس با اینکه معمولا وقتی کار زیاد است، با احتیاط باهاش صحبت می کنیم، در مقابل خبر نگار کذائی نمی گویم کم آورد، ولی کوتاه آمد...

راننده آژانس از بس ساکت رانندگی کرد، خیال برم داشت نکنه زبانم لال، لاله! اما نه، نه لال بود ونه کر. شاید دوست داشت انرژی خودش را با حرف زدن بی خود هدر ندهد...

مخلص، رئیس قول داده بود بموقع برنامه تمام میشه و بر می گردیم. اما سخنرانی های دور و دراز و پذیرائی و دیدار ها و صحبت های اضافی باعث شد، خیلی دیر تر از آنچه فکرش را می کردیم برگشتیم.

*فرماندار و امام در خودروئی جدا گانه پیش از ما حرکت کردند.

* در عریان تپه بگرمی از ما استقبال شد و نهار مهمان حاج آقاحسین زاده بودیم وخانه عالم  روستا افتتاح و تحویلش داده شد.

* سخنرانها امام جمعه و فرماندار بودند و هر دو بحق خدمات نظام جمهوری اسلامی به روستائیان بیان و گوشزد کردند: امام گفت: ببینید عریان تپه را می شود  دیگر بهش روستا گفت؟! هر امکاناتی که در شهر هست اینجا هم هست. از نعمت برق و گاز و تلفن برخوردارید...

*مردم از شوری آب آشامیدنی شکوه و گله کردند.می گفتند ما آب آشامیدنی سالم نداریم.

* دقیقا در دقیقه نود به برنامه ای که دعوت بودم رسیدم.

 

همایش هیئات مذهبی در مسجد رفیع آباد

میر حبیبی گفت: جای سوزن انداختن نیست!

وقتی کفشهایم را توی پلاستیک می گذاشتم بروم داخل مسجد  این راگفت.داخل مسجد از جمعیت موج می زد . از همه  روستا ها آمده بودند. باز هم می آمدند. هنوز  آمدن ادامه داشت که یک عده می خواستند بروند. هوای داخل مسجد دم کرده و خفه بود.

*باز ظهراب زاده شعر دیشب اش را آنجا خواند. مردم گریه کردند.

* مدیر کل سخنرانی کرد، گفت:عد چهل سر عجیبی دارد...

زمان رضا خان چادر از سر زنها می گرفتند، می خواستند فرهنگ بیگانه را بزور باتوم بخوردم مردم بدهند...

 امام نهضت خود را از روز عاشورا آغاز کرد و روز عاشورا در فیضیه سخنرانی علیه کاپتولاسیون کرد...

*امام جمعه و فرماندار تشریف نداشتند.

*برف شروع به باریدن کرده بود، اما دوام نداشت...

*****

مسجد رفیع آباد/ همایش هیئات مذهبی

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
تگ ها :