چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

یاد داشتهای روزانه/ قصه کوتاه

یاداشتهای روزانه

 بعد از نماز رفتم از مدیر کافی نت... خواستم  در نحوه قرار دادن تصویر در وبلاگ کمکم کند. بلد نبود اما آقای مهندس مصطفوی را برای این کار معرفی کرد. گفت:  پنج شش ساله که وبلاگ می نویسه.بهتره برید پیش ایشون.

 گفتم: احتمالا همان مهندسیه  که پل معروف نرسیده به باغ رضوان را زد . اگر اون باشه نور علی نور میشه واسه ی اینکه مدتی در جزیره مجنون هم رزمم بوده!

آدرس دفترش را با اشاره دست داد و راه افتادم.

 مهندس با دوستان و یا همکارانش مشغول کار یود. بعد از سلام و احوال پرسی و تعارف به نشستن، چون چند سالی بود که همدیگر را ندیده بودیم، مرا نشناخت. گفت: من باید شما را بشناسم! گفتم زحمت می کشید! 

بعد بالحن گله آمیز گفتم: انگار ما مدتی  در جزیره مجنون باهم بودیم ها.  هیجان زده ومتعجب گفت: آه ...! بله بله درسته، یادم آمد چقدر جالب! عجب دورانی بود. راستی دوران خوبی نبود؟

گفتم: درسته.

 خواست گله گزاری بکند از روزگار بد سازه که گفتم: روزگار بدی نیست، شاید من و تو داریم پیر می شویم و خیال می کنیم روزگار بد و عوض شده....

بعد  سئوال کرد: اسم شما باید...

   خواست به مغزش فشار آورد تا اسم مرا بخاطر بیاورد، نگذاشتم بیش از آن در زحمت بیفتد و اسمم را گفتم.  دستش را با عطوفت و مهربانی روی شانه ام نهاد. گفتم:  خاطره ای  بیاد داری از آن دوران؟

گفت: والله...!   چائی بدهم خدمتتون؟

گفتم: نه ممنون، دیر وقته، باید بروم  منتطرم اند.... یادته  قرار بود شب برویم خط و من گفتم یا در روز روشن ویا اینکه من شب همراهیتان نمی کنم؟ باید تو خاطرت مانده باشد که اون رانندهه ما را سوار تویو تا ش  کرد و خودش از ترس ترکش حین رانندگی زیر فرمان می خواست قایم شود ما بهش خندیدیم، گفت: صبر کنید حالا معلوم میشود کی ترسوست....

واقعا حق داشت. ما تازه به منطقه آمده بودیم و او از ما بیشتر سابقه جبهه داشت و می دانست چه خبر است.... خب!!!

...ماشین را توی کوچه صمصامی پارک کرده بودم. وقتی کنار ماشین رسیدم، یادم آمد جلو مسجد زده بودمش به دیوار و گوشه بالای چرخ طرف راست خم شده بود. با تیپا  صافکاری اش کردم...

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها :