چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

استقامت/ پایداری/ کار و تلاش/ به هیچ روی جا نزدن/ و…. چکیده(9)

هرکه به هر کجا رسیده، اینجوری رسیده!

استقامت/ پایداری/ کار و تلاش/ به هیچ روی جا نزدن/ و….

بزرگان:

غالب اوقات چنین بنظر می رسد که حتی مرگ نیز بستگی به قدرت اراده و نیروی خواستن در وجود ما دارد. (گوته )

اگر سخنان ترا اراده و عمل تعاقب نکند، پس از کجا می توان ارج و بهای ترا شناخت بی قدرتی برای خود قانونی دارد،اما اراده جز کامیابی قانونی نمی شناسد. (شیلر)

بزرگترین اختلاف بین انسان و حیوان فهم و فکر نیست، بلکه اراده و اختیار است. ( روسو، خالق امیل)

انسان با استقامت و نفوذ تعقل و استدلال می تواند حتی بر وبا و طاعون غلبه کند.(ناپلئون بنا پارت)

خیلی از این جور کلمات و عبارات را جمع آوری و گلچین نموده ام ا ما  عجالتا این مقدار بس است! (احمد سلطانپور)

اشعار:

مرد دانا کار  گیتی را نگیرد سر سری

سروری ار بایدت، می باید از سر بگذری

سخت جانی باید اندر زیر بار حادثات

با حوادث بر نباید سستی و تن پروری

در قبال زور مندان زور مندی لازم است

ورنه طعمه اقویا گردی  بجرم لاغری! 

                                                                   (سرمد)

وچکیده(٩)

ابن‌ ابی‌ عمیر دانشجو ‌ و تاجر بود! زراره‌ یک‌ طلبه‌ ‌اما تاجر هم‌ بوده‌. زراره‌ شش‌ ماه‌ تجارت‌ می‌کرده‌، شش‌ ماه‌ هم‌ می‌آمد شبها درس‌ پیش‌ امام‌ صادق‌ می‌خواند. ابن‌ ابی‌ عمیر برای‌ خاطراینکه‌ طلبه‌ بود مالش‌ را مصادره‌ کردند. 21 هزار تازیانه‌ به‌ تناوب‌ در 7 سال‌ به‌ او زدند. 7 سال‌ زندان‌ آن‌ هم‌ زندان‌ با شکنجه‌، اما به‌ مجردی‌ که‌ بیرون‌ آمد همان‌ ابن‌ عمیری‌ بود که‌ بود، یعنی‌ راوی‌ روایات‌ ائمه‌ طاهرین‌، تا زمان‌ غیبت‌ صغری‌ رسید.

 شیخ‌ طوسی‌ را به‌ اندازه‌ای‌ اذیت کردند مخصوصاً طلبه‌ هایش‌ را، حوزه‌ را بستند طلبه‌ها را متفرق‌ کرند کرسی‌ ایشان‌ را آتش‌ زدند درس‌، ایشان‌ را آتش‌ زدند سالن‌ درس‌ ایشان‌ را آتش‌ زدند، که‌ ایشان‌ مجبور شد شب‌ پیاده‌ و سر برهنه‌ به‌ سوی‌ نجف‌ فرار کند. اما به‌ مجردی‌ که‌ رسید، حوزه‌ نجف‌ را تشکیل‌ داد!

شهید اول‌ لمعه‌ را که‌ 200 سال‌ است‌ در حوزه ها می خوانند،‌ 6 روزه‌در زندان‌ نوشت‌. زمانی‌ که‌ اعلام‌ کردند و حکم‌ اعدام‌ گرفت! یک‌ دوره‌ فقه‌ به‌ نام‌ لمعه‌ نوشت‌ .

 شهید دوم‌ 54 سال‌ عمرکرد. 200 جلد کتاب‌ نوشت‌ همین‌ را گرفتندش ‌ برای‌ اعدام‌، آن‌ نامرد ترسید از دستش‌ بگیرند، سر ایشان‌ را نزدیک‌ شط‌ فرات‌ برید. همان‌ وقتی‌ که‌ ایشان‌ داشت‌ می‌رفت‌ و روبسوی‌ اعدام‌ داشت‌ مسالک‌ را می‌نوشت‌، کار می‌کرد حالا ولو اینکه‌ رو به‌ اعدام‌ می‌رود!

شهید دوم‌ پول‌ هیزم‌ نداشت‌ بخرد لذا هفته‌ای‌ یک‌ شب‌ دو شب‌ یک‌ بار هیزم‌ روی‌ دوشش‌ می‌گرفت‌ می‌آمد برای‌ اینکه‌ زن‌ و بچه‌اش‌ بی‌ هیزم‌ نمانند. توی‌ جبل‌ عامل‌ هم‌ بود، کار می‌کرد.

 تعطیلی‌ برای‌ اینها یک‌ چیز خوبی‌ بود. ‌ من‌ جمله‌ صاحب‌ جواهر ختم‌ جواهرش‌ شب‌ بیست‌ و سوم‌ ماه‌ مبارک‌ رمضان بوده‌. (جلد 43 را مطالعه‌ کنید)

ختم‌ المیزان‌ هم شب‌ بیست‌ و سوم‌ ماه‌ مبارک‌ رمضان بوده.‌ علامه‌ طباطبایی‌ بیشتر توی‌ تعطیلات‌ کار می‌کرد . حضرت‌ امام خمینی‌، غالباً نوشته‌ این‌ کتاب‌ در محلات‌ نوشته‌ شد، نمی‌دانم‌ این‌ کتاب‌ در خوانسار نوشته‌ شد، این‌ کتاب‌ در دهی‌ از دهات‌ تهران‌ (درکه‌) نوشته‌ شد، چون‌ هوای‌ قم‌ خیلی‌ ناراحت‌ کنند بود( البته‌ ایشان‌ برای‌ زن‌ و بچه‌ می‌رفتند) دو سه‌ ماهی‌ یک‌ دهی‌ می‌رفتند آنجا دو سه‌ جلد کتاب‌ می‌نوشتند و خوشحال‌ بودند این‌ که‌ تراکم‌ کار داشتند، در ایام‌ تحصیل‌ نمی‌شد وقتی‌ تعطیلات می‌شد، می‌گفتند این‌ تراکم‌ کارمان‌ را در ایام‌ تعطیلی‌ تمام‌ بکنیم‌ و بسیاری‌ از بزرگان‌ همین‌ جور بودند و تحریر الوسیله‌ را هم‌ در ترکیه‌ هنگام‌ تبعید نوشتند.

مرحوم‌ صاحب‌ ریاض‌ یک‌ دوره‌ فقه‌ نوشته‌ خیلی‌ عالی‌ است‌ در دو جلد. کتاب‌ خیلی‌ خوبی‌ است.‌ یک‌ دوره‌ فقه‌ است،‌ شرح‌ شرایع‌ است‌ وقتی وهابی‌ها ریختند کربلا را غارت‌ کردند (ایشان‌ آنوقت‌ در کربلا بوده‌)  و چه‌ کشت‌ کشتاری! چه‌ جسارتها به‌ حرم‌ مطهر امام‌ حسین‌ کردند. ایشان‌ زن‌ و بچه‌ را روانه‌ کرده‌ بود یک‌ بچه‌ شیر خوار پیش‌ ایشان‌ بود و ‌ آمدند در را شکست‌ند ریختند توی خانه ،‌ ایشان‌ از ترسش‌ رفت‌ زیر بوته‌ها و دشمن‌ گردش‌ کرد نه‌ چیز بود نه‌ صاحب‌ ریاض‌ بود که بکشند، وقتی‌ رفتند بیرون‌، ‌از زیر بوته‌ها بیرون‌ آمد بنا کرد، ریاض‌ بنویسد. در همان کتاب نوشته‌  وقتی‌ که‌ دشمن‌ هجوم‌ آورد و من‌ رفتم‌ زیر بوته‌ها و کرم ولطف‌ خدا نگذاشت‌ این‌ بچه‌ گریه‌ بکند، و چون‌ بچه‌ گریه‌ نکرد و ما نجات‌ پیدا کردیم‌ و آنها رفتند ما از زیر بوته‌ها آمدیم‌ بیرون‌ حالا داریم‌ ریاض‌ می‌نویسیم.‌

مرحوم‌ صاحب‌ عروه‌ می‌گوید من‌ هفت‌ مرتبه‌ این‌ جواهر را از اول‌ تا آخر مطالعه‌ کردم‌ خوب‌ می‌شود عروه‌ بنویس‌!

شیخ‌ انصاری‌ یک‌ خانه‌ کوچکی‌ داشت‌ دو تا اتاق‌ داشت‌ یکی‌ مال‌ زن‌ و بچه‌ یکی‌ مال‌ خودش‌ آن‌ اتاق‌ فرشش‌ حصیر بود اما نه‌ تمام‌، یک‌ منقل‌ گِلی‌ هم‌ کنارش‌ بود دختر ناصرالدین‌ شاه‌ هم‌ آمد دیدن‌ ایشان‌، نگاه‌ کرد، خیلی‌ تعجب‌ کرد، یک‌ مرجع‌ تقلید و این‌! بعد یک‌ تعییر و سرزنش‌ از یکی‌ از بزرگان‌ کرد، می‌خواست‌ تعریف‌ شیخ‌ انصاری‌ را بکند شیخ‌ انصاری‌ به‌ اندازه‌ای‌ عصبانی‌ شد گفت:‌ دیگر حق‌ ندارید اینجا بنشینید پا شوید و بروید! می‌خواست‌ بیرونشان‌ کند به‌ التماس‌ افتادند، و بعد هم‌ شیخ‌ انصاری‌ توجیه‌ کرد که‌ اگر آن‌ عالم‌ وضعش‌ غیر از وضع‌ من‌ است‌ بجهت این است که  من‌ اینجا با این‌ طلبه‌ها هستم‌ همه‌ باید مثل‌ هم‌ باشیم‌، آنوقت‌ این‌ شیخ‌ انصاری‌ ‌زن ‌و چهار- پنج‌ تا بچه‌ داشت‌، داشت‌، چند تا رختخواب‌ داشتند یک‌ رختخواب‌ چادر نداشت‌،‌ زنش‌ التماس‌ می‌کرد، می‌گفت‌ نمی‌شود با پول‌ سهم‌ امام‌ از این‌ کارها نمی‌شود کرد، بالاخره‌ ایشان‌ نخوری‌ کرد یک‌ چادر رختخواب‌ درست‌ کرد شیخ‌ انصاری‌ آمد دید که‌ چادر رختخواب‌ درست‌ شده‌ گفت‌ این‌ کجا بود، گفت‌ راستش‌ شما پول سه‌ سیر گوشت‌ را که به‌ ما می‌دادید ما کم‌ خوری‌ کردیم،‌ گفتم‌ دو سیر بس‌ است،‌ این‌ یک سیر را جمع‌ کردیم‌، چادر رختخواب‌ شد! شیخ‌ انصاری‌ گفت‌:« خب‌ معلوم‌ می‌شود ما در بیت المال اسراف‌‌ کردیم‌، از این‌ به‌ بعد دو سیر، برای‌ اینکه‌ شما با دو سیر هم‌ می‌توانید زندگی‌ کنید.» همه‌ شان‌ چنین‌ بودند .

شیخ‌ انصاری‌  یک‌ چشم‌ که‌ نداشت‌ برای‌ اینکه‌  دزفولیها درآن‌ وقتها معمولاً چشمشان‌ صدمه‌ می‌دید، برای‌ اینکه‌ تراخم‌ در دزفول‌ زیاد بود آن‌ یکی‌ چشم‌ هم‌ نصفه‌ بود یعنی‌ با نصف‌ چشم‌ راست‌ یا چپ،‌ ایشان‌ مکاسب‌ را نوشت‌، فرائد(رسائل) را نوشت‌ تدریس‌ شبانه‌ روزی‌ داشت، شیخ‌ انصاری‌ هم‌ در دزفول‌ تراخم‌ گرفت‌ یک‌ چشم‌ مبارکشان‌ کور شد یک‌ چشمشان‌ نصفه‌ شد، باآن‌ نصفه‌ آمد نجف‌ و آن‌ شد که‌ باید می شد!

وقتی پهلوی‌ آمد روی‌ کار طلبه ها نمی‌توانستند‌ توی‌ حجره‌ بمانند‌ می‌آمدند توی‌ حجره‌ در را می‌شکستند، عمامه‌ پاره‌ می‌کرند لذا قبل‌ از اذان‌ صبح‌ فرار می‌کردند‌ توی‌ بیابانها، شب‌ ‌ ساعت‌ 9 می‌آمدند‌، هر که‌ به‌ هرکجا رسید اینجوری‌ رسید،                 

صاحب‌ جواهر یک‌ پسر بیشتر نداشته‌، به‌ قول‌ خودش‌ عصای‌ دستش‌ بوده‌، این‌ پسر مُرد غسلش‌ دادند، کفنش‌ کردند، برای‌ تشیع‌ جنازه‌، از آقا خواهش‌ ایشان‌ قبول‌کردند، جنازه‌ را آوردند توی‌ کتابخانه‌ صاحب‌ جواهر یک‌ خانه‌ کوچک‌دو اتاقه‌ داشت،‌ مثلاً دو در سه‌ یکی‌ مال‌ صاحب‌ جواهر بود یکی‌ هم‌ مال‌ زن‌ و بچه‌، تابوت‌ را آوردند پیش‌ ایشان‌،‌ اتاق‌ دو تا در داشت‌ یکی‌ تو دالان‌ یکی‌ توی‌ صحن‌، توی‌ آن‌ هوای‌ 54 درجه که معلوم‌ است‌ کورانش‌ چیست‌، جواهر نوشت‌ آنوقت‌ وقتی‌ این‌ تابوت‌ مطهر پسر ش توی‌ آن‌ اتاق‌ بود ‌نماز مغرب‌ و عشاء را که‌ خواندند، موقع‌ نوشتنشان‌ شد. رفتند نشستند پای‌ جنازه‌ پسر، بنا بود مثلاً همیشه‌ هفت‌ هشت‌ صفحه‌ بنویسند هرهفت‌ هشت‌ صفحه‌ را نوشتند، بعد هم‌ زیرش‌ نوشت: من‌ اینها را هدیه‌ کردم‌ به‌ روح‌ پسرم‌.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
تگ ها :