چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

آدم کشی که راست راست می گرده و هیچ کی نمیتونه بهش بگه بالای چشت ابروست.

آدم کشی که راست راست می گرده و هیچ کی نمیتونه بهش بگه بالای چشت ابروست.

تا بحال هیچ کدام از پستام عنوان به این درازی نداشته! ...

...عوض اینکه بیکار بنشینیم، بیائید در باره دیگران شایعه بسازیم ، بهتر از این است که دست روی دست بگذاریم و هیچ کاری نکنیم. بیائید از غیبت کم نگذاریم و زبانمان را دراز کنیم به  دوسه کیلو متر آنطرفترو...

نمی دانم در کجا خواندم که امام خمینی فرمودند که بعضی ها زبانشان آنقدر دراز است که در خانه خودش نشسته و زبانش دراز شده و رفته خانه همسایه!

 

و یا در باره شایعه سازی در باره این و ان آنقدر هنر بخرج می دهیم که خود ابلیس انگشت بر دهان می ماند!

اصلا آدم تعجب میکنه که این شعایغات چطور درست میشه و کیا روش کار می کنن؟

والله! امروز یکی از دوستان زنگ زد و گفت: از فلانی خبر داری کجاست؟

گفتم: کجا باید باشه، تو خونه ش دیگه!

گفت: شمار شو داری؟

-         چی شده اول صبحی این طور مشتاق  میخوای بدونی کجاست؟

-         والله یه خبر بد، شنیدم باز داشتش کردن!

-         گفتم دیشب ساعت 12 باهاش مکالمه تلفنی داشتم... شما کی شنیدین که باز داشت شده؟... اصلا برا چی گرفتنش؟!

-         دیروز عصر ساعت حدود هفت هشت!

خنده ام گرفت وقتی گفت که بجرم دست داشتن در قتل گرفتنش. چون من او را می شناختم و می دانستم که نه تنها جرعت این را ندارد که به دیگران بگوید بالای چشمت ابروست، حتی از اینکه دیگری را بفهمه ناراحت کرده سهوا، میره هزار بار عذر خواهی می کنه و به این طریق دل طرف رو بدست میاره؟

گفتم: با ایشان تماس می گیرم  و ته و توی قضیه را در می آورم، ولی بدون این هم از اون شایعات  بی اساسه ها! گوشی را گذاشتم.

راستش کنجکاو شدم و می خواستم هر چه زودتر بدانم قصه چیست. به اون آشنا زنگ زدم. گوشی را گفتم بدهند به او، بعد از سلام علیک و احوال پرسی گفتم: پشت سرت شایعه است!

گفت:  چی چی برام ساختن.

گفتم: میگن آدم کشتی! اصلا میگن پرونده ات را دیده اند رو میز دادگاه و دیروز آمدن در خونت و بدستت دستبند زدندو بردنت!

گفت: می دونی، اولا زبان مردم را نمیشه گرفت و هرچی میگن بگن! در ثانی، میدونی که ما مدتی در فلان محل می نشستیم و یه همسایه ای داشتیم...

لازم نبود بقیشو گوش کنم : گفتم: آها! فهمیدم! تو با اون همسایه ای که داشتی، سلام علیک داشتی و بعدا او را بجرم قتل گرفتن!...

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/٢٧
تگ ها : نقد و نظز ، اخلاق