چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

هرقدر میخوای مجیز بگو!

هرقدر میخوای مجیز بگو!

و

میخوام قصه ماشین رو تموم کنم

 تو کوچه ما یه بچه تخسیه که به در مردم سنگ میزنه و خودشو قایم میکنه و حالا مثل تو هم شده مثل اون!!!!

سینا جان! دقیق بخوان، حتی اگر ده بار وهر کلمه را برای فهمیدن ده بار تکرار کنی لازمه!

***

صبح که از راه رسیدم رفتم سراغ کامپیوتر و یکراست رفتم تو دنیای مجازی و همین وبلاگ رو که دیگه لازم نیست اسمش رو تکرار کنم رو باز کردم  بعد نوبت چک کردن نظرات بود دیگه لابد!

این بار کلی نظر ثبت شده بود! نظراتی از دوستان دور و نزدیک، دوستانی که میشناسمشان و دوستانی که مرا می شناسند و نمی خوان من بشناسمشان و این برای من جالب است و حدس می زنم که مثلا سینا کیه... آها گفتم سینا!... این آقا یا خانم ابنه سینا که چند وقتیه نمی دونم از کجا پیداش شده هی به پر و پاچه ما می پیچه و من موندم باهاش چکار کنم! این آقا سینا راستی راسنی دیگه کم کم ....

نمیدونه که:

آن خداونــــدان که ره طی کرده اند

گوش بر بانگ سگان کی کرده اند!. مولوی

اصلا بذار هر طور و هر جور که دوست داره کامنت بده و بد و بیراه بگه و ما رو محکوم کنه که ای آقا شما اله و بله ای و از تعریف و تمجید خوشت میاد و من تعریفت می کنم، باز نمیدونه که:

مدح و تعریف است و تـخریق[1] حجاب

فارغ است از شـــــــرح  و تعریف آفتاب

مادح خورشیــــــد مداح خــــــود است

که دو چشم روشن و نا مرمد[2] است.[3]

 و میگه: تو باید این کار را بکنی و اون کار را نکنی و کلی موعظمون هم میکنه که این کار رو بکن.

ذم خورشـــــید جهان زم خود است

که دو چشم کـــور تاریک و بد است

تو ببخشا بر کسی کانـــــــدر جهان

شد حــــــــــــــسود آفتاب کامران![4]

 اصلا من فکر می کنم این آدمک سواد درست حسابی نداره! شاید مدرک لیسانس و فوق لیسانس داشته باشه و فیلم کوتاه هم بسازه ( چون خودش در یکی از کامنتهائی که داده گفته به ایشون گفتن در باره افراد تحقیق نکن و برو دنبال فیلم کوتاه ساختنت!)  پست ها رو میخونه و اصلا تشخیص نمیده چی به چیه. خیال میکنه اون حسنی که فرزندم خطابش کردم واقعا فرزند منه و این فرزند واقعی بخیال این سینا خان (م) از من متنفره ... آخه من چی بگم به این سینا! من فقط میتونم بگم آق سینا و یا مینا، هرچی میخوای مجیز بگو! من گوشم، ولی یادت باشد درون تو پرست از تا ریکی! بجائی نمی رسی! دست بردار و برو پی کارای دیگه و یا اصلا اگر دلت خواست، هیچ کاری نکن! آخه هنر پاکی و صداقت میخواد! تو به هرکی از راه میرسه وصله بهش می زنی!آدما رو بدون اینکه خودت اعمال آنها رو ببینی متهم  میکنی که گذشته چه جوری بوده ودر باره من هم میگی از تعریف و تمجید خوشم میاد ...

شما بگین چکار کنم با یه آدمی که حرفی داره از دور مثلا از پشت دیوار حرفشو میزنه میره؟ این اصولشه؟ بچه جان حرفات خوبند و اما چرا خودت رو مخفی میکنی ؟...

یادمه در یکی از کامنتات گفتی من ترسو ام. برو بگرد شاید تائیدش کرده ام. گفتی من اگر ترسو نیستم باید فلان مورد را نقد کنم!  گفتم من منتقد نیستم ولی تو حالیت نیست دیگه و بعد نوشتی ترسو ام...

گاهی ترس خودش کلی شجاعته اگر تو نمی ترسی پس چرا خودت را مخفی میکنی؟!

 تو کوچه ما یه بچه تخسیه که به در مردم سنگ میزنه و خودشو قایم میکنه و حالا مثل تو هم شده مثل اون!!!!

خوب حالا که نمی خوای خودتو نشون بدی اقلکن در باره کامنتهات یک کمی دقت داشته باش! فرت و فرت بقول یارو گفتنی کامنت میدی و خودت ام نمی دونی چی نوشتی! یکیش در باره اون ماموره که نمی دونم توهینت متوجه منه یا اون مامور؟.....

میخوام قصه ماشین رو تموم کنم

میخوام قصه ماشینه رو تموم کنم!  اونم چه ماشینی! هر عیبی که روش میاد میمونه بدون اینکه تو فکر تعمیرش باشم  وقتی به در و دیوارمیزنم اصلا ناراحت نیستم واسه این که میاد روش! 

چه جوری؟ هرچیزی نو اش و آخرین سیستمش خواهان داره. مخصوصا ماشین. همه دنبال این هستن بهترینش را بخرن.  اما اشیاء عتیقه هرچی کهنه تر و قدیمی تر باشه گرونتر هست ومشتری بالای سرشه. این ابو قراضه ما هم اونقدر عمر کرده که حالا وقتی میزنم به در و دیوار، میاد رو قیمتش، چون عتیقه است!...

بعد از اینکه بردنش پارکینک، بعد از یک ساعت دلم براش تنگ شد و برای اتمام حجت وآخرین بار به اقایان مراجعه کردم . گفتم: من نگفتم جریمه ام نکنین...

از آنجا فرستادنم به اداره راهنمائی. رفتم همون آقائی که باهاش بگو مگو کرده بودم آنجا بود. اما نمی دانم همکارشون وقتی ما صحبت می کردیم و یه عده تو صف واستاده بودند برن جلسه آزمون علائم، چرا یک دفعه بطرف هجوم آورد ؟ گفتم: شما میدانی ما سر چی با هم این طور جدی صحبت می کنیم؟ اما ایشان در حالیکه از روی عینک ذره بینی اش چشم غره می رفت، خیال داشت آنقدر مؤثر باشه که من درجا مثلا سکته کنم و پس بیفتم. اما خیلی فوری متوجه شدند که این از اونهاش نیست! غیبش زد و رفت داخل سالن و ما رو گذاشت بحال خودمان و کلی گلگی کردیم از هم، بعد مدارک مرا گرفت و یک جریمه خیلی خوشگل هیجده هزار تومانی نوشت و آمدم کیوسک و آز آنجا فرستادنم به پارکینگ! اوو وه! چقدر ماشین و موتور؟! خدا بده برکت!...

آنجا متوجه شدم ده پانزده تومن هم باید بدهم بابت حمل ماشین توسط جر ثقیل. قبول نکردم گفتند نمی ذاریم ببری! گفتم: عیب نداره، فقط خواهشا بذارین برم و خرت و پرت هام رو از توش بردارم و برم!

اینو انصافا اجازه دادن. رفتم کنار ماشین. در ماشین رو وقتی خواستم باز کنم، یک سگ گردن کلفتی از زیر چرخ شش چرخ برخاست و پارس کرد که تا یک ساعت بعدش ضربان قلبم به حال عادی برنگشت! من تا بحال از سگ نترسیده ام بخاطر اینکه می دانم اگر از سگ بترسی سگ با ذکاوت ذاتی که داره می فهمه و دست از سرت بر نمی داره...

بخاط اینکه احساس می کردم تعمدی است که بیازارنم و جریمه ای که کرده اند اصلا عادلانه نیست، ابدا میل نداشتم جریمه بدهم، الا چهار هزار تومان. رفتم پیش آقا رئیس. خوب دیگه  رئیس رئیسه! گفت: چی شده؟ من در حالیکه شروع کردم به گفتن ما وقع اوشون شروع کرد به نوشتن و به تلفن جواب دادن ووو

بعد فهمید یا نفهمید، گوش کرد یا گوش نکرد، نمی دانم، ولی می یکدفعه لحنش تغییر کرد و گفت: اصلا چرا آدمهای مثل شما رو باید جریمه کنن؟

 حس کردم سرم منت هم می گذارد و جریمه شدن مثل اینکه یک نوع لطفی است در حق شهروندا و رانندگان باید متشکر هم باشند که جریمه می شوند!

 برو آقا شما میخواستی سو استفاده کنی؟ مامورین ما حق داشتند! برو حق حقوق پارکینگ رو بده و ماشینت رو بردار و برو!

گفتم جناب رئیس، حق با شماست اما من همچ پولی ندارم.

گفتند: اونوقت نمی تونی ماشینت رو ببری!

در حالیکه پس پس می رفتم تا وقتی به در رسیدم برگردم و بیرون برم گفتم: هر جور شما دستور بدین! خدا حافظ شما!

از در میخواستم برم بیرون که دیدم حین مکالمه که داشت شماره می گرفت، به کسانی دستور داد ماشین را بدهند. اما از آن طرف اسرار داشتند که من با آنها در گیر شده ام و ایشان مدام تکرار می کردند: ماشین را بهش بدین ... ماشین را بهش بدین!

در هر حال آنها هم مشکلات شغلی خاص خودشان را دارند و اصلا با کسی قصد و غرض ندارند  اما گاهی قضایا یه جوری مرتب میشه که میان دو طرف نا خواسته بگو مگوپیش میاد و در حالیکه هیچ کدام قصد اهانت ندارند. بخیر گذشت! شاید من تند رفتم ولی اصلا قصد زور گوئی یا سو استفاده نداشتم. 

 

 



[1] -پاره کردن/از هم دریدن

[2] - بضم اول قتح سوم: ضعف و بیماری چشم

[3] - مثنوی معنوی، دفتر پنجم

[4] - همان

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/٢٥
تگ ها : شعر ، اخلاق