چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

یک دو سه ....

دیروز وقتی کامنت حسن را دیدم که گفته بود بخاطربابایش خجالت می کشد یا اینکه اصلا نمی خواستم پست جدید بنویسم، در اندک مدت برای او جواب در هم برهمی نوشتم و در وبلاگ قرار دادم و مطمئن نبودم که آنچه نوشتم گویاست بخاطر همین به ابراهیم گفتم نظر بدهد و بعد از اینکه خواند گفتم: ایرادش چیه؟

گفت میشد از این بهتر و  بیشتر بنویسی!

گفتم: زنده باد!

گفتم : تو بخاطر وضیعیتم در میان دوستانت سر افکنده ای؟

گفت: واسه چی شرمنده و سر افکنده باشم؟ ... هرکی راهی رو انتخاب میکنه ، بابا تو هم این راه را انتخاب کرده ای بنظر تو درست بوده دیگه!

دوباره گفتم: زنده باد!... اما در مورد مطلب باید بهت، وقتی کامنت حسن را دیدم انگار برقم گرفت! نشستم ونوشتم بعد بدون اینکه درباره خوبی و بدیش فکر کنم دگمه انتشار را زدم باین امید که بعدا تکمیل می کنم ولی مثل همهیشه گمان نمی کنم حوصله  و وقتش اش را داشته باشم!..

دو

بعد از ظهر رفتیم عیادت ... که اخیرا خیلی مریض شده، همانجا  بود که آقای م.ا زنگ زد و گفت: ساعت هفت در ارشاد هستیم. نگاه کردم دیدم درست پنج دقیقه بد برنامه شون شروع می شود. خیاری را که پوست کنده بودم خوردم و پا شدم.

در پارک یک عده چهره های آشنا را دیدم که داشتند باهم صحبت می کردند. حدسم درست بود، بعدا آنها را هم سر میز جلسه دیدم. اما قبلش رفتیم در همان سالنی که نمایشگاه تندیسهای گلی و گچی برگزار بود به تابلو های   ضرب قلم مختاری تماشا کردیم. مثل اینکه هنر مندا از اهمیت به نمایش گذاشته شدن کارهایشان آگاه شده اند، چون این یکی نمایشگاه جمع نشده نمایشگاه دیگری بر پا می شود و این خیلی خوب است. ضمن تماشای آثار آقای مختاری سئوالاتی از هنرمندی که کار های با ارزشی از او دیده  بودم، و طرح جلد یکی از کتابهایم را با  هم فکری و همکاری او کار کرده بودم، در باره برخی سبکهای هنری صحبت کردیم و در اگر اشتباه نکنم باره  کوبیسم گفت که نقاشی شئ است از زوایای مختلف بر روی یک سطح...

سه

در سومین جشنواره شعر کوثر اتفاقا کنار بزرگواری قرار گرفتم که اهل میانه بود و شعر ترکی و فارسی و بایانی می سرود. گفت: که در برنامه نیست و فقط علاقه به شعر او را از میانه بانجا کشانده است . شما هم شعر می گوئید؟

گفتم: مرا بعنوان شاعر نمی شناسند،  اینقدر هست که...

گفت: اگر شعر آماده دارید: اجازه بگیریم بخوانید.

گفتم : بگویند فلانی نخود هر آش است؟

یک قطعه شعر ترکی برسم یادگار داد. بدک نبود و مادح تخلص می کرد!

چهار

احمدی از من خواسته تمرین آنها را ببینم و نظرم را در باره پیس و محتوای آن بگویم و دیروز در آمفی تئاتر کتابخانه عمومی تمرین داشتند. وقتی رسیدم، تمرین تمام شده بود.

گفت: دیر رسیدی!

گفتم: آخه  به جشنواره شعر کوثر دعوت بودم!

پنج

خواب بدی دیدم! صبح در میدان پشت سر وانتی حرکت می کردم که از چراغ قرمز می خواست رد بشود! ندیدم چراغ قرمز است. افسر هر دوی ما را نگه داشت.

بعد از آنکه برای وانتی جریمه نوشت، گفت: شما چرا خلاف کردی؟

گفتم: من ندیدم و بهوای وانتی پشت سرش آمدم.

گفت : مدارک!

گفتم: متاسفانه همراهم نیست!

گفت: بزن کنار!

 میخواست به جرثقیل زنگ بزند.

 گفتم: شما جریمه بنویس اما  اگر ماشین را ببرندپارکینگ، من بدون این ابو قراضه نمی توانم بکارهام برسم. من باید از ساعت چهار صبح با این ابو قراضه سگ دو بزنم. اگه این نباشه من کارم لنگه!

نه گوش کرد و نه بصورتم نگاه کرد. ماشین را گذاشتم و گفتم من می روم هر کاری باهاش خواستی  بکن. منتظر تاکسی بودم. یک سوار شخصی پیش پایم نگهداشت. سوار شدم و وقتی از کنار همان افسر عبور می کردیم گفتم نگداشت و پیاده شدم. روبه افسر گفتم: می بخشین من کارم بدون این راه نمی افته اگر اجازه بدین می برم! این در جالی بود که جر ثقیل از راه رسیده بود و  راننده اش پائین آمده بود و میخواست زنجیر را به جلو ماشین ببندد.

گفت: قمیش قویما گورک!!![1]   

 خیلی بهم برخورد. گفتم: میشه بگی قمش قویما یعنی چی؟

گفت: دئدیم قمش قویما یعنی قمش قویما!

اعترضم شدید تر بود. چند نفر نیز آمدند. دیگه برایم مسلم شد که ایشان بخاطر مامورییتی که دارد و بظاهر برای اینکه میخواهد خود را ماموری مخلص جلوه دهد با صدای بلند گفت: تخلف کردی و جریمه مشی میخوای جریمه ات نکنم؟

گفتم معاذ الله!  هر قدر میخواهی جریمه بنویس اما توهین نکن... تو گفتی قمش قویما من میگم شما معنی اش را بگو باز عصبانی می شی!

در این حین ماشین گشت رسید و مامورین پیاده شدند و آقای رئیس با صدای خیلی بلند و در حالیکه بطرفم هجوم می آورد گفت تو میخواهی سو استفاده کنی.

 گفتتم: چه طوری؟

گفت: تو آخوندی میخواهی زور بگوئی؟

گفتم: مطمئن باش اگر لباس آخوندی تنم بود با شما یک بدو نمی کردم. می بینی که لباس شخصی تنم است.

 بخاطر ایتکه زود می خواستم به خوانه برگردم شخصی آمده بودم بیرون. دیدم ماموری با مبایلش مشغول فیلم برداری از گفتگوی تند ماست.

رو به او گفتم: چرا فیلم می گیری؟

من هم مبایلم را در آوردم و مشغول فیلم گرفتن شدم. حتی چنان توپش پر بود که به یکی از هکارانش گفت: زنگ بزنید از کلانتری بیایند ، این آقا را ببرند.

گفتم: چه جوابی میخواهی بدی در آنجا اگر بپرسم مرا برای چه آورده اند؟... 

قضیه تمام شد. همه پی کار خودشان رفتند.

شش

در مرکز در کیوسک راهنمائی کمی آرام شده بودند. بی احترامی نکردند اما متوجه بودم که میخواهند با طرح سئوالات گوناگون و عنوان برخی مطالب جنجال آفرین کرختم کنند.

ایشان می گفتند من توهین کرده ام و باید عذر خواهی کنم و من می گفتم مامور شما اهانت کرده و باید بیاید اینجا بخاطر توهینش عذر خواهی نماید و بالاخره بعد از کلی گفتگو وخواهش از طرف من و لحن التماس آمیزم و حرف آنها که می گفتند فیلم مرا به فلان جا و فلان جا می دهند تهدیدم می کردند.

یکی از مآمورین موقر مرا بیرون برد و گفت فلانی بهتر نیست قضیه تمام شود. گفتم: از خدامه، و اصلا کلی کار دارم و میخواهم زودتر بروم پی کارم!

گفت: یک کمی ملایمتر صحبت کن!

گفتم: بچشم!

دوباره برگشتیم داخل کیوسک! اما دیدم تا من اقرار نکنم که مقصرم و کلی جریمه نشوم، رضایت نخواهند داد!...

واینگونه بود که آخر سر متوجه شدم حدود چهل هزار تومان باید جریمه بدهم، در حالیکه ابو قراضه هم فعلا در پارکینگ ماندنی است!

و من به برخی از همکاران گفتم دیگه دنبال ماشین نمی روم!!!!

.....

.....

......



[1] - معادل ترکی: دک شو، گم شو. این عبارت داستانی دارد مفصل که شاید تعریف نمایم! البته شاید لباس روحانی تنم بود این جسارت را نمی کرد....

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/۱۸
تگ ها : اخلاق ، خبر