چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

استاد فخری! عکس و نوشته هایم...

با عده ای از شعرا ی عزیز رفتیم و در کنگره شعر عاشورائی  شرکت کردیم.  هر سال در آستانه محرم این اتفاقات  میمون و با برکت   اینجا و آنجا می افتد. اولیاء امور از مداح ها و شعرا ی اهل بیت که گاه دیگرانی مثل من که نه شاعرند و نه مداح قاتیشان می شوند، دعوت می کنند.

تا برسیم به محل کنگره یک الی یک و نیم ساعت طول کشید. شاعر جماعت نمی تواند ساکت بنشیند... یادم نرفته این جکایت را بنویسم و بعد بگویم کجا رفتیم و چکار کردیم. یک شاعری به پزشک مراجعه کرد و گفت: آقای دکتر انگار توی دلم یک چیزی گیر کرده. دکتر سئوال کرد: ببینم! تازگیها شعری گفته ای؟ گفت بله. گفت: به کسی هم خوانده ای؟ گفت: نه گفت: آنرا برای من بخوان.

شاعر بعد از اینکه شعرش را خواند، دکتر گفت: تشریف ببرید خوب شدید!...

هر که از این حکایت یک چیزی بر داشت کند، اما شاعر تا زمانیکه شعرش را برای کسی نخوانده است، آرام نمی کیرد.

خوب داشتم می گفتم که با عده ای از شعرا رفتیم و در کنگره شعرعاشورائی شرکت کردیم. خلاضه با هم بودیم و خیلی باهم صحبت کردیم نمی توانم که همه را بنویسم!  

دیر رسیدیم. یعنی زمانی رسیدیم که مدعوین در سالن، سر میز عذا نشته بودند و منتظر یودند بعد از سوپ جوئی که خورده بودند، غذای اصلی برسد.

خدا حفظ کند آقای فخری را که آنجا هم از از تیر رس  دوربینش در امان نما ندیم.

اگر ما هم نمی خواستیم باز او سرش گرم کار خودش بود و مدام عکس می گرفت. سرمیز غذا، توی مینی بوس، هنگامی که از ماشین پیاده شدیم و خیلی جا های دیگر.

خیلی بهمان خوش گذشت. عده ای شعر خواندند و چند تائی سخرانی کرد و مقاله خواند.

پیام اخلاقی1!!!!!!!! مطلب فوق:

1-      توی ماشین از فصاحت و بلاغت صجبت کردیم

2-      با برخی از شعرا ونویسندگانی که توفیق هم صحبتی با آنها را پیدا نکرده بودم نصیبم شد، و از این بابت بسیار خدا را شاکرم!

3-    مطلع شدم در یکی دو جا جلسات هفتگی برگزار می شود و شعرا اشعار تازه خودشان را در آنجا می خوانندو احیانا تذکراتی به صاحب اثر در باره موارد شعرش داده می شود. ( البته این را یواشکی بگویم که خیلی باید مواظب بودکه بعضا بعداز اینکه موارد گفته شد، سگرمه هایی طرف توی هم می رود، هرچند شما نبینید.).

4-    آقای فخری نشانی وبلاگ خودش را بمن داد و من بخاطر چون به اش قول داده ام چیزی امشب بنویسم واز ترس اینکه  اگر ننویسم گله گزاری کند شتابزده این مطلب را نوشتم که اگر یک وقتی سری بما زد دست خالی نرود.

5-       خدا را شکر  که یک ساعت زودتر برنامه تمام شد و الا مجببور بودیم هی بساعتهایمان نگاه کنیم بخاطر بعد.

6-       در راه باز گشت، باهم دیگر یم کمی بیشر اخت شدیم، اشعاری خوانده شد و به به و احسنت گفتیم!

7-    آقای فخری( عکاس زبر دستی است و شعر هم می سراید ...)  گفت: باختصار در وبلاگت از خودت بنویس. گفتم شاید این کار را بکنم اما، تصویری که تصادفا با قیافه جدی که بخود گرفته ام، و عبا و عمامه تا حدی مرا معرفی میکند واز آن گذشته، مطالبی که می نویسم کمک زیادی در این باره می کند.....  

تصویر عدهای از شاعر و شاعره ها در داخل مینی بوس

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/۱۸
تگ ها : شعر