چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

انفجار / داستانی دیگر

انفجار

.jpg

 

مشکل جسمی داشت. می دانید که خوبیت نداره آدم وقتی کسی رو می بینه که مثلا دست یا پا نداره علتش رو  بپرسه که چی شده که دستش از کار افتاده و....

امروز وقتی اون  را دیدم که برای کاری پیشم آمده بود دستش را طوری بسته بود که نشون می داد در اثر تصادف شکسه و یا زخمی شده ! درست به همین علت که دستش را بسته بود  سئوال کردم که بگه چی شده.

 گفت: قصه اش طولانیه.

گفتم: بگو بشنوم.

گفت : از کجا شروع کنم.

گفتم: از هر کجا که خودت دوست دری و میخوای!

 مردد بود. گفتم: من اگر ماجرای دیدار با تو رو جایی نقل کنم می نویسم که برادر دوستم را در کتابخانه دیدم که دستش را بسته بود و ازش پرسیدم چرا دستش رو بسته گفت.... :

-تو ده بودین؟

گفتم: خیلی کم!... برا چی می پرسی؟!

گفت: آخه من دهاتی ام!... دو تا دوست بودیم که گوسفندارو می بردیم چرا. اون شب دوستم برگشت ده من پیش گوسندا در کوهموندم ...

فردا که با الاغ بر می گشتم ده  سر راهم یه  کیسه پلاستیکی پیدا کردم. توش پیچ و مهره و چیزای دیگه  بود. آوردمش خونه و مدتی نگرشون داشتم. در میان آن پیچ و مهره ها یک چیزی بود که نمی دونستم چیه . میخواستم حلقه اون رو در بیارم و جا کلیدی بکنم . نگو که نانجک دستیه و یه وقت دیم میون باغچه افتادم. .. انگشتام قطع شد و این جوری شد که دستم کوتاه شد!

 

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٩
تگ ها :