چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

تبعه تمسخر و تو ذوق زدن!

اول  این پست را کامنت نوشتم به هادی پور و بعد خوشم آمد،گذاشتم تو وبم، در کمتر از یک ساعت)

تبعه تمسخر و تو ذوق زدن!

دوستی داشتم که الان معلمه و خانمش هم معلمه و هردو مشغولند و خودش هم آدم بسیار خوبی است و و قابل احترام. البته  من دوستان زیادی دارم که الان هرکدام در یک شهری مشغول خدمت به هموطنان هستند. نمی گم چه کاره اند ولی دوران نوجوانی ما دوران سختی بود و در شهر ما از خانواده های ما فقیر تر شاید خیلی کم پیدا می شد. اما بین ما صمیمیتی عجیب حکم فرما بود. هر جا می رفتیم باهم بودیم حتی در دعوا ها و مرافعات... خوب اینها را برای چه میگم؟...

الان هم در روزهای خاص، بعد از چندین سال دور هم جمع می شویم. مثلا تعطیلات عید یا در روزهای تاسوعا و عاشورا خود بخود بقول معروف از اطراف و اکناف می آیند در آن نقطه معهود.

همه می دانیم  کجا باید هم دیگر را ببینیم. کمتر به همدیگر زنگ می زنیم اما  می دانیم که فلان هر جا باشد در محلی که در دوره نوجوانی آنجا جمع می شدیم پیدا خواهدشد...

امسال روز عاشورا هم این ما جرا تکرار شد. بعد از مراسم شاه حسین (شاخسی)  سر کوچه دور هم بودیم. از حال هم جویا می شدیم...

همان معلمی که ابتدا صحبتش شد رو بمن کرد و گفت: شما را نمی بخشم؟

گفتم: چرا؟!

گفت: بخاطر اینکه من میخواستم برم حوزه طلبه بشم، شما نذاشتی!

یادم آمد که ایشان یکبار آمد و گفت راهنمائی اش کنم. و من با صراحت گفتم: شما نرو حوزه!...

بقیه خندیدند و گفتند: مگراین هم میخواست بره حوزه ؟

 گفت: آره اما دو نفر باعث شدند نرم یکی ایشونه.

گفتم من اگر آن موقع مانع شما شدم بخاطر این بود که سر و وضعت با حوزه نمی خوند،کسانی که به حزه میرن از همان اول ظاهرشون نشون میده، اما شما سر وضعت  جور دیگری بود، از اون گذشته مگه ضرر کردی؟ خانمت معلمه و خونه وزندگی دارین و وصعتون بمراتب از من بهتره ...

گفت: آره اینها که گفتی هست، اما فلانی من بشما غبطه می خورم ای کاش هیچ کدام اینها نبود و علومی که شما دنبالش رفتین منهم می رفتم. ...

یک خاطره ای که دوست دیگر در کتابخانه نقل کرد. اون دوست دوست هم نیست آشنائی  ما کم کم منجر شد به رفقاقت .

 در کتابخانه بعد از اینکه بعضی صحبت ها کردیم رو، گفت: من میخواستم آخوند بشم، اما خانم معلمی چنان زد تو ذوقم و خنده ش چنان سحرم کرد که هوای طلبه شدن را بکل از سرم بدر کرد!

ما جرا از این قرار بود که من شاگرد اول کلاس بودم. نمراتم هیجده- نوزده کمتر نبود.

در آن دوره خانم معلم از بعض بچه ها سئوال کرد که در آینده چکاره میخوان بشوند، من تلپّی گفتم: آخوند!

ایشون هم پفّی کرد و از کلاس رفت بیرون! و شاید رفت تو دفتر گفت که  از شاگرد اول کلاس سئوال کرده میخواد چکاره بشه گفته آخوند وحتما انتظار داشته دیگرون هم بخندند!

بعد یک خانم معلم دیگری بود که آمد در کلاس و گفت: شنیدم میخوای روحانی بشی! بسیار خوبه! و ...

خلاصه این خانم معلم با اینکه لطف فرمود، اما  حرکت اون خانم اول و تمسخرش کار خود را کرد....

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٢/٢۳
تگ ها : اخلاق