چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

چهار- پنجشنبه

چهار،پنچشنبه

اایــش گرک اللهدان اغول دوز گله

گلمــــــــسه گلـمز یغشا یوز گله

 

یک

به گروهان زنگ زدیم گفتند دوساعت پیش رفت مرخصی. گوشی را گذاشتم. گفتم: یکی دو ساعت دیگر پیدا ش میشه!

گفت: گفته بود پنجشنبه میاد.

انتظار بطول نیانجامید... در حالیکه بند پوتین هایش را باز می کرد گفت: جمعه  مرخصی م تموم میشه! هر طور شده باید خودم را به گرهان احتیاط برسانم والا اضافه خدمت می زنن!...

قرار بود روز بعد با مادرش بره عیادت عمه اش در تبریز. ساعت ده آماده حرکت بودند. امیر خواهر زاده ام زنگ زد و گفت که ماشین گرفته، میاد دم در و سوارشون  میکنه و دم در خونشون هم پیا ده میکنه. چی از این بهتر!

پولی که به  آنها دادم زیاد نبود و آنها هم بروی خودشان نیاوردند. ماشین دوست امیر رسیده بود دم در و مدام بوق می زد. آمدیم بیرون ودوباره کلی سفارش کردم و بهشون سپردم مواظب خودشون باشند و به راننده تاکید کردم حتما دم در خانه امیر پیادشون کنه! راننده یه جوری چشم می گفت که من یقین پیدا کردم با زبان بی زبانی میگوید نیازی به این تاکید نیست و دست از سرمان بردار و بگذار بریم!

میخواستم قبل از آنها حرکت کنم که صدائی  شکستن چیزی به گوش رسید! نگران شدم. توقف کردم و دنده عقب گزفتم و از ماشین پیاده شدم. بعععله! در اثر عجله و بی احتیاطی آینه ماشین طرف را زده و شکسته بودم!

پرویز در آمد: سفارش دیگه ای نداری!؟ این گوشه و کنایه اش صد بار بیشتر از خسارتی که پرداختم جگرم را سوزاند ولی بروی خو نیاوردم. چون در این کار استادم و در این جور مواقع کاملا می توانم بخودم مسلط باشم و آرامشم را حفظ کنم! در حالیکه سعی میکردم اصلا لو نرم گفتم: اشکال نداره... فدای سرتون...

دو

تو این فکر بودم که ای کاش بی احتیاطی نمی کردم  که رسیدم به جلو مدرسه. بچه ها دم در مدرسه جمع شده بودند و سرو صدایشان گوش فلک را کر می کرد. ناگهان باز یک صدای ناجوری بلند شد: فیسسسسسسس!!!

دیگه فرمان نمی خواست حرف گوش کنه هر قدر می چیوندم، نمی پیچید! صدای یکی را شنیدم که از بیرون گفت: پنچره! و بعد راهش را کشید و رفت! بچه ها هم داد زدند: پنچر! چرخ جلوئی را نشان می دادند.

چاره ای نبود! کشیدم کنار و برای تعویض تایر پیاده شدم.  بچه ها دورم را گرفتند. صندوق عقب را باز کردم و همینکه جک را برداشتم، یکی از بچه ها از دستم گرفت و گفت اجازه بده کمک کنم.

بعد آچار را دیگری از دستم گرفت. و آن دیگری نگذاشت دست به زاپاس بزنم و از دست گرفت و قل داد بر گذاشت بغل تایر پنچر.

 البته می توانستم خودم به تنهائی کار خودم را انجام بدهم اما برای اینکه به بچه هائی که میخواستند کمک کنند فرصت داده باشم، مانعشان نشدم .بعضی نیز با مزه پرانی و بد ذاتی خودشان می خواستند یاران مرا دلسرد کنند. اما من با هشدار های کوتا آنها را متنبه می کردم که کمک به دیگران از مکارم بسیا خوبی است....

انجا بود که این شعر که سالها پیش گفته بودم یادم آمد:

ایش گرک آللهدان اغول دوز گله

گلمسه گـــــــــــلمز یغشا یوز گله

سه

....

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٢/۱٧
تگ ها : طنز