چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

خاطره ای از چند سال پیش

خاطره ای از چند سال پیش

وقتی کتاب امانی را پس می دادم، آقای کتابدار گفت:« فلانی دوسه روز پیش رفته بودم ولایت. برف باریده بود این هوا (با دو دستش اندازه برف را نشان داد) در شهید لر ماشین ها نتوانستند بالا بکشند، یکی دوساعت آنجا گرفتار بودیم!»

گفتم:« هوای منطقه آدم را پاک گیج می کنه! نمی دونی  بعد یه ساعت هوا چه شکلیه مخصوصا در اردیبهشت ماه.»

...یادمه چند سال پیش دقیقا بیست و هشتم، اردیبهشت آشی برا مردم پخت که دو وجب برف روش بود. کلی ضرر به باغدارها زد! ...

از نزد قومان و خویشان  برمی گشتیم خانه حودمان در... ماشین نداشتیم و مینی بوس هم  بخاطر اینکه خسته می کرد، سواری شخصی گرفتیم. هوا آفتابی بود و تابستان انگار آن نزدیکی ها می پلکید.

  وقتی حرکتمان قطعی شد بچه ها اخمهایشان رفت تو هم و اصلا  حرف نمی زدند. دلشان نمی خواست از پیش مادر بزرگ و خاله و عمه و... بروند.

وجود پسر عمو در کنارشان که با ما می رفت، از غم ناراحتی آنها نکاست. و در طول راه هردو سرشان پائین بود و نمی شد باهاشان خرف زد. این وضع مار را بالکل بور و پکر کرده بود.

ابی توی یک بطر چند تا ماهی کوچک  می برد و همه هوش و هواسش پیش آنها بود.  ماهی ها در داخل بطری شنا می کردند و( ابی) چشم از آنها بر نمی گرفت.  پسر عمو (هم سن وسال ابراهیم و و داداشش) به مناظر بیرون نگاه می کرد  خوشحال بود.  هر چیزی که نظرش را جلب می کرد، نشان ما می داد، اما بچه ها خلقشان تنگ بود و با اخم از او رو بر می گرداندند!...

بعد از جلفا وقتی در جاده سیه  رود افتادیم و در کنار رود ارس بسوی مقصد روانه بودیم،ابی خبر داد که ماهی ها ش مرده اند. ماهی ها  داخل بطری، روی آب با حرکت ماشین بدون اینکه از خود اراده ای داشته باشندتکان می خوردند!

این اتفاق بهانه خوبی بود ابی بغضش بترکد و اشکهایش سزازیر شود. بگریه ابی داداش بزرگه هم شروع کرد به آب غوره گرفتن، اما پسر عمو زد زیر خنده !...

...آفتاب رفت پشت ابراها. یکی دوبار خودش را نشان داد و بالاخره کلا ناپدید شد. وقتی تونل را رد کردیم،و از (ننم وای)[1] بالا می رفتیم، گه گاه  قطرات باران روی شیشه ماشین نشست. 

 از نوردوز[2] گذشتیم .

 برف پاکن ها بکار افتاده. ...

برف شروغ به باریدن کرده بود.  هر خودروئی که از روبرو پیدا می شد، علامت می داد برگردیم. کم کم پیش روی مشکل می شد. هر طوری بود به سربالائی( شهیدلر) رسیدیم.

چند تا از سواری هائی که نتوانسته بودند از گردنه بالا بروند، مسافر ها را پیاده کرده و برگشته بودند. در گردنه شهیدلر عده زیادی از اهالی ویلان وسرگردان بودند و ماشینها مثل خر در گل فرو رفته و وامانده شده بودند ! بچه ها فکر می کردند حالا که اینطوره، دوباره بر می گردیم! مخصوصا که بارش برف ادامه داشت و شب در پیش بود و منطقه هم خطر ناک!

اما روزنه امیدی بود، مسافرها به سایپای مختار امید بسته بودند. می دانستیم که بالاخره باید بره. مردها داشتند با بیل و هرچه که دست رسی بآن بود، از کنار جاده برفها را کنار می زدند و خاک وسط را می رختند تا  چرخ وانت از درجا چرخیدن خلاص شودو راه بیفتد. مختار می گفت: «اگه  بتونم راهش باندازم گازش رو می گیرم و تا خود خاروانا  رفتیم!»

ولی کم کم داشتیم نا امید می شدیم. حد اقل تا خار وانا چهار کیلو متر ریگر راه بود. اما کاریش نمی شد کرد، پیاده راه افتادیم...

بالاخره بعد از اینکه هوای ابری کار خودش را کرد، کنار رفت تا آفتادب مسافران توی راه مانده را امید وار کند.

خلاصه، دیگر ابی و داداشی کمی سر حال آمده بودند: موقع خوبی گیر آورده بودند برای سرسره بازی و فیلم برداری با هندی کم نو نوار...



[1] - جاده کنار کوه کمتال و کنار رود ارس که خیلی سربالائی دارد و هر آن ممکن است تخته سنگی بغلطد و  وسط جاده بیفتد و خطر بیافریند.

[2]- محلی در نزدیکی مرز بین ایران و ارمنستان که شهر مغری یا مقری ارمنستان در آن سوی رود ارس دیده می شود.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥
تگ ها :