چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

هزار وعده خوبان

هزار وعده خوبان

( این خاطره را در یک نشست نوشتم، خواهشم از خواننده محترم اینه که اشکالات املائی و دستوریش را بر من ببخشایند!)

یه عده آنقدر خوش مشرب و بگو بخندند که هر جا باشند، آنجا را تبدیل به محفل بگو بخند می کنن. با حرفا و مثل و جوکاشون کلی می خندونن،  شما میگی اینا آدمای باحالی ان، من هم با شما هم عقیده ام. دوستای این جور آدما زیادن از همه قشر...

خلاصه امروز با چند تا از رفقائی  که این اخلاقیات رو دارن کمی دور هم بودیم، من همیشه از بودن در جمع آنها خوشحالم...

قصه از آنجا شروع شد که سید کمال آقا همونی که ما جرای جاجی رضا حری اهوازی را تعریف کرد در شب شعر رسول مهربانی و من چند وقت پیش نوشتم،اومد. دوستان بهش قبلا زنگ زده بودند بیاید برای کاری. وقتی آمد درست موقعی بود که آقای فیاض هم بود، بعد از خوش و بش، سر صحبت وا شد و در باره آدمها که وقتی به جائی میرن و ناشناخته اند طرز تلقی دیگران را در باره شان این طور بیان کرد: آدمها با ظارشان استقبال و با باطنشان مشایعت می شوند. بالاخره آنچه گفت مفهومش همین بود و بدنبال مطلبش افزود: یک عده ظاهری آراسته دارند، وقتی جائی میرن بخاطر ظاهر آراستشون کلی کمی ان(٢)، ولی وقتی بخوان برن، هیچکی اعتنا بهش نمی کنه، بر عکس بعضیا وقتی جایی برن که ظاهر آراسته ای ندارند و آدمهای ملائی باشند، وقتی بخوان آنجا را ترک کنند، با اعزاز و اکرام مشایعت میشن!...

نظیر استاد جعفری که هیچ وقت ظاهری آراسته نداشت، یک بار آمد در مدرسه، نشسته بودیم  روی نیمکت های چوبی، دیدم یک آخوند ناشناس آمد و رفت زیر توت چطری گوشه تخت نشست و بعد سیگاری سر چوب سیگاریش زد و شروع کرد به کشیدن! در این حین حاج سید خلیل آقا[1] آمد وقتی دیدند که ایشان آنجا هستند، بالحن خواص خودشان سئوال کردند:این کیه؟...

خود استاد بسادگی و اخلاق و لحن خاص خودشان گفتند: بنده جعفریم!

سید کمال گفت من آنوقت شناختم این آدم همونی است که کتاب زندگی ایدال و ایدال زندگی مال اونه! پیش رفتم و در باره کتاب از او سئوال کردم گفتند: بلی! اون کتاب سخنرانی منه در دانشگاه.

گوشهای حاج سید خلیل آقا سنگین بود، کمی بلند گفتم: ایشون  استاد جعفری اند!

حاج سید خلیل آقا: بطرف ایشان بر گشت و گفت: چرا اینجوری پاشو بریم منزل!...

بعد در باره ظاهر ساده استاد مطالب گفتند و آقای فیاض گفت: من از زبان خودشان شنیدم که در فیضیه گفتند در دانشگاه سخنرانی داشتم، وقتی میخواستم برم داخل دانشگاه، سر باز جلوم را گرفت و گفت کجا! گفتم سخنرانی دارم. گفت: تورو به دهتون راه نمی دن چه برسد توی دانشگاه!

... بعد حاج سید کمال خاطره دیگری نقل کرد و گفت در دانشگاه تبریز بعد از سخنرانی با ایشان ملاقات کردم و از ایشان خواستم هروقت به مرند تشریف بیاورند، جای دیگر نروند،

ایشان عذر آوردند که نمی خواهد مزاحم خانواد شوند و..

گفتم: خانواده ای در کار نیست و در اتاق مجردی از ایشان پذیرائی خواهد شد.

ایشان قول داد. بعد چند سال، داشتم در مرکز٣ می رفتم که یکی از دوستان صدایم زد: فلانی آقای جغفری تو قهوه خانه نور بخشه!

جلدی برگشتم و رفتم قهوه خانه دیدم بعله! چائی خورده اند و سیگار می کشند.

بعد از سلام و یاد آوری کردم که در فلان موقع در دانشگاه قول داده اند که هروقت آمدند بیایند منزل ما.

گفتند: قول خوبان دادم یا بدان؟!

نمی دانستم چه بگویم و منظور ایشان را هم متوجه نشدم، گفتم: قول خوبان!

گفتند:هااا.. هزار وعده خوبان یکی وفا نکند!.....



[1] - روحانی قدر و موسس و مدیر مدرسه...

٢- بخور آستینم!

٣-میدان امام فعلی که همیشه به این نام نامیده می شود

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٢
تگ ها : اخلاق