چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

عبور از پل صراط

* کنار پیر مرد نشستم و از او خواستم  از تجربیات ناب زندگی خود  برایم سخن بگوید. لحظه ای از زمان حال دور شد و شاید از اول در زوایای آشکار و پنهان زندگیش به کندکاو پرداخت و باز گشت و گفت: تاخدمت سربازی الف را از باء تشخیص نمی دادم! خواندن و نوشتن را در پادگان آموختم...

گفتم: منظورم این بود که یک خاطره، یک ماجرائی که در زندگی تو را تکان داده و برای هرکس هم پیش نمی آید و در عین حال برایت بسیار شگفت انگیز و تعجب آور بوده و برای دیگران عبرت انگیز بوده تعریف نمائی.

گفت: چیزی یادم نمی آید!

برای اینکه منظورم را خوب حایش کنم،  گفتم: ببین، پیر مرد و پیر زنی را می شناختم  از منتسبین که  خواهر وبرادر بودند والان هردو مرده اند. یک روز پیر زن گفت : «در خواب دیدم  من و برادرم  میخواهیم از پل صراط  بگذریم ، داداش مثل برق و باد گذشت اما من هراسان و نالان در حالی که نزدیک بود بیفتم تو آتش، گذشتم»

......بعد از چند سال برادر این خانم یک روزصبح برای کار به مزرعه اش رفت ودر حالیکه هیچ اش نبود،  خبر فوتش را آوردند. اما همین خانم،  بیمار شد وده سال در بستر بیماری بود تا اینکه از دنیا رفت.

 حالا شما مرگ این دو نفر را با خوابی که یکیشان دید بود، کنار هم بگذار، ببین قضیه تا چه اندازه عجیب  می شود! من میخواهم مطلبی مثل این اگر شنیده یا برای خودت اتفاق افتاده است، بگوئی

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٥
تگ ها :