چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

رو مسخرگی پیشه کن

رو  مسخرگی پیشه کن

این رو شنیدین که یکی از شاها با لنگ و قطیفه رفته بود تو حمام به دلقکش گفت من چند می ارزم؟ گفت دو زار! گفت: مرد حسابی دوزار قیمت لنگمه! گفت: من هم قیمت لنگت رو گفتم والا خودت هیچ نمی ارزی!!!

سابقا این دلقک ملقکها حرفاشونو می تونستن بزنن و حرف حق رو در لفافه شوخی می گفتن اما حالا با اینکه دلقک زیاده، اما میخوان وانمود کنند  دلقک نیستن و خیلی هم آدمهای مبادی آداب و با وقاری اند و کلی فیس و افاده میان:

افاده ها طــــــبق طبق

 سگها بدورش وق وق!

و اون کی بود رفت دیدن شاه؟ شاعر موش و گربه رو میگم... الان هرچی میکنم اسمش خاطرم نمیاد... آها !عبید زاکانی بود! میگن میخواس بره پیش شاه،گفتن شاه با دلقکش مشغوله و خلاصه نذاشتن بره تو. از همونجا برگشت و خودش رو زد به اون راه. این بیت مال اونه:

رو  مسخرگی پیشه کن و  مطربی آموز

تا داد خود از کهـــــــتر و مهتر بستانی؟

... بعد از  سلام و علیک و تعارفات معمول اشاره کردند بنشینم و درست نشستم روی آن صندلی ای که نشانم دادند.

کمی بعد دفتر دار و یا آبدارچیش آمدجلو هرکدوم یک چائی گذاشت و رفت. 

حقیر ساکت نشستم وایشان هم مشغول تمیز کردن روی میزش شد. کاغذ های شاید باطله ی بدرد نخور را پاره می کردند و در سطل زباله می ریخت و برخی را لای زونکن و پوشه  می گذاشت و پوشه را بر می داشت درقفسه قرار می داد و...

در این میان چیزی که برای ایشان اصلا مهم نبودوجود بنده بود. همه اش منتظر بودم و با خود می گفتم: خب می نشینه و از من ارباب رجوع می پرسد چه مرگمه و برای چه اونجام. ولی ایشون  نه نشست و نه سئوال کرد. خوب می دونین که آدم در این جور مواقع چه حالی پیدا می کنه؟  من هم از رو نرفتم و گفتم که برای چه خدمتشونم.  با خود م می گفتم ای کاش یه چیزی بگه، اگه پشه تو اتاق بو د هر کی بود، لا اقل نگاهی بهش می انداخت، اما انگار این مدیر کل بکل زبونم لال، کر لال بود.یه وخ فکر نکنین از قبل می شناخت ام!... 

چائی دیگه جلو م سرد شده بود. بی تعارف صاحبخونه  بد بود دست به چیزی زد...

 داشتم بطرف در می رفتم. هنوز داشت با خرت و پرت روی میز و اطرافش ور می رفت. گفتم:« شیرین کام!.» بیرون آمدم.این مال چند سال پیش بود.

امروز هم   یه آدم بزرگ و عظیمی رو دیدم، قد و هیکلشو نمی گم!  پست و مقام داشت! اما  اگه از پشت میزش می کشیدنش بیرون، چیزی براش  نمی موند، حتی دو زارم نمی ارزید..

 وحکایتی از عبید :

مردی را که دعوی پیغمبری می‌کرد نزد معتصم آوردند. متعصم گفت:« شهادت می‌دهم تو پیغمبر احمق استی!»

 گفت:« آری از آنکه بر قوم شما مبعوث شده‌ام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد.»

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٩
تگ ها : اخلاق ، مثل