چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

آدمی خوارند اغلب مردمان/از دریا بر اتگیزان غبار!

 سلطان

آدمی خوارند اغلب مردمان!

مولانا برای من و تو داستانهای زیادی را در مثنوی به رشته نظم کشیده است. او با این داستانها ما را با واقعیات زندگی آشنا می نماید. خواننده در هر  مرتبه ای که باشد می تواند بفرا خور حال خویش از آن داستانها بهره و نصیب خود را بردارد. قصد من این نیست که بگویم داستانهای مثنوی خدای نکرده در سطح پائین قرار دارند، بلکه نظر من این است که  مولانا با برای به نظم کشیدن داستانهای خود و دیگران از کلمات آشنا و خیلی ساده ی محدود سود جسته است.  شاید برای ما در این زمان که از سروده شدن مثنوی سالهای بسیاری می گذرد کمی مشکل بنماید ولی باز هم می توان این ادعا را کرد و محکم گفت که اگر نظم مثنوی با دواوین دیگر شعرا مقایسه گردد معلوم می شود که او چقدر راحت و ساده آنچه را که در نظر داشته بیان نموده است! مثلا این بیت را در نظر بگیرید:

گو برو ای سگ چه عو عو می کنی

حرف قران را برون شو میـــــــــکنی

می گویند یک کسی پیش ملا رفت و گفت برای من از مثنوی تفآل بگیر

گفت چرا از مثنوی؟ قران که کلام خداست، بر کلام بشر تفوق دارد... و هرچه گفت که کلام بشر را ول کن بچسب به قران که نازل شده از سوی خداست، به خرجش نرفت که نرفت.

ملا گفت:« مرسوم نیست تفأل به مثنوی، لا اقل دیوان حافظ را فراموش نکن!»

گفت الا و بلا باید تفال به مثنوی بزنی! ملا چاره ی دیگری ندید، مثنوی را باز کرد و بیت فوق آمد و خود مولانا جواب آن مرد را داد که حرف قران مقدم است.

یک بار دیگر بیت را بخوانیم:

گو برو ای سگ چه عوعو میکنی

حرف قران را برون شو میکنــی!

ببینید چقدر ساده و راحت در یک بیت کلی برای مخاطب مطلب گفته! اولا تک تک کلمات آشنا هستند. می ماند برون شو کردن، که آنهم می دانیم برون مخفف بیرون است و شو نیز معنی روشنی دارد و در نهایت برون شو کردن یعنی قبول ننمودن و بیرون راندن....

یا یک بیت دیگری هم هست که میخوان بخوانم:

آدمی خوارند اغلـــــب مردمـان

از سلام علیکشان کم جو انان

این مضمون در چند جای مثنوی تکرا شده:

یک سلامی نشنوی ای مرد دین

که نگیرد آخر آن آســــــــــــــتین

یا

بی طمع نشنیده ام از خاص و عام

من ســـــــلامی ای برادر والسلام

دراین دوسه بیتی که نقل شد  ملاحظه می کنید که باز هم تکرار می کنم چقدر ساده آنچه را که میخواسته با چند تا کلمه فرموده است. در زمان ما کاریکاتوریست ها با چند تا خط  شکلی را می کشند و شما را خوشحال و یا محزون ، می خندانند ویا بفکر وا می دارند و.... در مثنوی هم ابیات فراوان ساده ای موجود است که می توان از خواندن آنها لذت برد و چیز یاد گرفت.

مخلص، هنر مولانا یک چیز دیگر است! با کلمات آشنا آنچه را خواسته گفته و خواننده و مخاطب هربار که مثنوی را در دست بگیرد، مطمئنا دست خالی نیست. باز هم در این باره صحبت خواهم کرد و ابیات دیگری نقل خواهم نمود. تا بعد!  

از دریا بر اتگیزان غبار!(2)

در قسمت قبلا گفتیم که مولانا در بیان  مطالب هیچ گونه پیچیدگی بکار نمی برد مخصوصا برخی ابیات مثنوی بقدری واضح  و روشن است که نیازی به تفسیر و توضیح نیست و دوسه بیت برای نمونه نشان دادیم و اگر بگردیم بسیاری دیگر را می توانیم بخوانیم.

و گفتیم این بدان معنا نیست که در مثنوی ابیات مشکل وجود ندارد بلکه منظور ما این است که اکثر قصص و داستانهای مثنوی قابل فهم و درک است. نیازی به این در و آن در زدن نیست. ممکن است در ابتدای امر مقداری بخاطر اینکه با سبک مولانا آشنا نیستیم  مشکل بنماید اما هرکس با این کتاب سترگ مانوس گردد، کم کم موانع درک معانی ابیات مرتفع می شود.

گذشته از آن مثنوی بخاطر این جذاب و شیرین است که قصه و حکایت دارد، آنهم بنظم. در این باره باز هم بعدها صحبت خواهیم کرد و حالا میخواهم یکی دو بیت برای نمونه از آن ابیات مغلق که فهمش مستلزم کنکاش بسیار است ذکر می کنم. یکی از غزلیات مولانا با ابیات زیر شروع می شود:

داد جاروبی بدســــــــتم آن نـــگار

گفت کز دریا بر انگیــــــــزان غــبار

بعد از آن جاروب را زآتش بسوخت

گفت کـــــــز آتش تو جاروبی برار [1]

مصراع اول هیچ مشکل ندارد. می گوید نکار بدستم جارو، همان وسیله ی  معروف که در رفت روب بکار می رود را بدستم داد. اما مشکل در مصراع و بیت بعدی بروز می کند. می گوید: گفت کز دریا بر انگیزان غبار! چطور می شود از دریا غبار انگیخت؟ طبیعت دریا با غبار انگیختن سازگاری ندارد. یعنی دریا مثل خشکی نیست که با جارو کردن بشود در آن گرد و خاک راه انداخت! اگر به یک آدم عادی بگوئیم فلانی این جارو را بگیر برو روی دریا جا رو کن تا گرد و غبار بلند بشود، می خندند.

بعد از آن جاروب را زآتش بسوخت. حالا کاری نداریم که تونست یا نه، میگوید بعد آن جارو را گرفت و آتش زد. گفت کز آتش تو جاروبی برار. حالا یک خواهش محال دیگر، میگوید بعد گفت که از آتش جاروی دیگر پدید بیاور!

خلاصه میگوید نگارم جاروبی بدستم داد و گفت از دریا غبار بر انگیز و بعد آن را آتش زد و گفت حالا از دل این آتش جاروی بیرون بیاور!حالا برای اینکه بدانیم منظور مولانا چیست، باید دست بدامن دیگران بشویم. دیگرانی که مثل و یا در حد او هستندو می توانند سخنان مشایخ و بزرگان عرفا را بفهمند.

 شیخ صفی الدین اردبیلی گفته است:«منظور از دریا طریقت است! و از جاروب کلمه لا اله الا الله. و بعد گفته چون این ذکر منتهی گردد که کلمه نفی و اثبات است، و از دوام این ذکر سلطان اثبات بر نفی مستولی گردد، و آتش اثباتِ محض شوایب نفی تمام سوخته گرداند، کز آتش تو جاروبی برار  بمعنی بعد از این ذکر، نیز دیگری هست که حدت و حرارت آن بیشتر باشد که در آن محض اثبات باشد- بر کار کن؛و ذکر اول خاشاک نفی به جاروب روبد و پاک گرداند و آن دگر سوزاند.»

شاه نغمت الله نگار را بر پیر کامل و ولی خدا و وارث انبیا، جاروب را لاء نافیه، دریا را خلوت سرای باطن، و غبار را تعلقات ظلمانیه حیوانیه و غبار کدورت نفسانیه تعبیر کرده است، وبار دیگر در ترکیب جاروب و لاء نافیه عقل، عقل را جاروب لاء نافیه دانسته است. و این مطالب را در ابیات زیر توضیح داده است:

عقل جاروب و نــــــگار آن مرد کار

باطنت دریا و هســــــتی آن غبار

آتش عشقش چو سـوزد عقل را

باز جاروبی زعشـــــق آید به کـار

 عقل لای نافیه می دان هــــمی

عشق اثبات حق است ای یار غار

آتشی در لا چو افتاد و بســـوخت

باز از الا تو جاروبـــی بـــــــــــــر آر[2]

حالا این دوت بزرگوار در شرح  آن دوبیت این مطالب را گفته اند. اما خودمانی عرض میکنم، آیا با این همه، چیزی دست گیر خواننده و شنونده عامی می شود؟ برای درک و فهم این ابیات و ابیات شاه نعمت الله باید در محضر مشایخ بود وزانوی تلمذ زد، تا اینکه از مضامین اینجوری سر در آورد.

اما مثنوی موارد این جوری ندرتا یافت می شود. اگر مولانا در مثنوی میخواست این مضمون را وارد کند، که حتما وارد کرده است، طوری که این پیچیدگی ها درش نباشد، می آورد.

 


[1] - گلیات شمس

[2] - رسائل شاه نعمت الله ولی.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/٢٤
تگ ها : اخلاق