چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

آقا مه ... دی!/رندی رند تبریزی/آنها که فهمیدند...

آقا مه ... دی!

بعضی ارباب سوق بقدری رند و هفت خطن که رندی مثل خواجه حافظ در مقابل آنان انگشت تحیر بدندان می گزد.  میفرمائید چی شده؟ میگم، دوستی میگفت: یک بنگاهی شاگرد مهدی( بکسر اول)  نامی اختیار نموده بود و هر مشتری ای که از راه رسیدی  گفتی مهدی بپرچائی بیاور!

مهدی بالفور چائی تازه دم آوردی جهت مشتری. گاه مشتری که از سر بیکاری و علافی آمده بودی، مهدی را صدا  زدی و گفتی: آقا مِه... بعد مکث گفت: دی.... چائی بیاور!....

آنها که فهمیدند، فهمیدند و آنها که نفهمیدند، بپرسند ازکسانی که فهمیدند!

جمله اخیر (آنها که...) هم قصه ای دارد، اما یک ماجرای دیگری از رندیِ رندِ تبریزی بگویم، بعد.

 

رندیِ رندِ تبریزی

رندی در تبریز سوار تاکسی شد. خودش نقل کرد برای نگارنده که دیدم فرماندار(راننده) هرچه میخواهد میگوید و اصلا ساکت نمی گردد. 

گفتم: آقا ی شوفر مسقط الرأس شما کجاست؟

گفت:  بچه تبریزم!

گفتم: صفحه اول شناسنامه ات را اخیرا قرائت کرده ای؟

گفت: نه! برای چه می پرسی؟

گفتم: در صفحه اول یک چیزی نوشته.

گفت: چی نوشته؟

نا گفته نماند، هر بار که میخواست به مسافرش چیزی بگوید، در آینه نگاهش میکرد.

گفت: برو خوب بخوان ببین چه نوشته!؟

با به فکر فرو رفتن شوفر، ما جرای وراجیش نیزخاتمه یافت. ساکت و متفکر مشغول رانندگی خود شد. رندما هم بلاخره جائی باید پیاده می شد. بدنبال او مسافری دیگر نیز پیاده شد، و رند را صدا زد و گفت: عرضی داشتم؟

-درخدمتم.

- در صفحه اول شنا سنا مه چی چی نوشته؟!

رند خندید و گفت: تو هم متوجه نشده ای؟

- نه!

گفت: مرد حسابی نوشته صادره از تبریز دیگه!

این مسافر با خود گفت: بیچاره راننده، حالا شب میره خونش از سر تا ته صفحه اول رو میخونه، باز میخونه باز هم میخونه.. اما ملتفت نمیشه که نمیشه!

آنها که فهمیدند...

گویند دأب ملا این بود که وقتی بر فراز منبر می شد، ابتدا برای جلب توجه خلق الله،  می گفت:آیا می دانید... وبعد موعظت می فرمود. یک بار بر منبر رفت و بعد از حمد و ثنای الهی گفت: آیا می دانید...

خلایق مجال ندادند و بی قصدگفتند: نه...

فرود آمد و گفت: تا حال ندانسته اید، بعد از این هم ندانید!

بار دیگر وقتی بر منبر نشست. طبق معمول بی قصد گفت: آیا می دانید....

. حضار  به قصد یکصدا گفتند: آری! باز ماجرای به همان صورت تکرار شد که گفتیم ، عزم نمود بزیر آید و در همان حال گفت: حال که می دانید، چرا  دوباره بگویم!

بار سوم، مؤمنین گفتند این بار عده ای بگویند آری و عده ای بگویند نه. وقتی ملا سئوال را تکرار کرد، آنچه را قصد نموده بودند، بموقع اجرا گذاشتند، باز ملا در حالی که از منبر به زیر می آمد گفت:آنها که می دانند، به آنها که نمی دانند بگویند!

 

  

    

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٢
تگ ها : مثل