چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

پس این مقاله مال شماست!

باور کنید مقاله بیست صفحه ای که یکبار  خواسته بودند بنویسم، آنقدر وسواس بخرج دادم  که کمِ کمش بیست بار باز نویسی کردم... از وسط صفحه پنجم مثلا پارا گرافی را قیچی می کردم و می آورد میانه صفحه دوم می چسباند. یک شلم شوربائی شده بود که نگو و نپرس!...

بعد از یک استراحت کوتاه ساعت پنج میخواستم سر قرار حاضر شوم که مقداری دیر شد. با دوست فرهیخته قرار ما چهار را هفت تیر بود، چون دیر می کردم، با خود گفتم ای کاش  آنجا منتظرم نماند و برود در انتشاراتی، آقای پور ... زنگ بزند. اتفاقا همین طور هم شد و سر ساعت پنج پور ... زنگ زد و گفت کجائی؟ گفتم: کمی دیرم می رسم و باید بروم آقای...

گفت: آمده اینجا! منتظرتیم زود بیا!...

شال و کلاه کردم و راه افتادم بطرف کتابفروشی. کتابفروشی آقا ی پور ... پر بار است.  همه نوع کتاب درش هست . من آن دوست فرهیخته را معرفی کرده بودم که کتابش را چاپ کند و امروز بعد از ظهر قرار بود در کتابفروشی حرفها یشان را بزنند.

وقتی رسیدم دیدم دوست فرهیخته ما آنجا ست. گفت: فلانی اگر آنجا منتظر شما...

بشوخی گفتم: می دونید من با تله پاتی[1] شما را وا داشتم منتظر من نمانید و بیائید اینجا ! البته بشوخی این را گفتم، ولی او جدی گرفت و توضیح خواست و ضمنا گفت که اصلا در باره تله پاتی  چیزی نمی داند و هیچ اطلاعی ندارد...

وقتی کتابفروشی کمی خلوت شد، گفتم: خوب، برای چی اینجا هستیم؟

پور ...گفت: معلوم است دیگر!

دوست فرهیخته ما در آمد که: نمی دانید من چفدر متحمل زحمت شده ام تا این سیصد صفحه نوشته شده؟ میخوام این را  عالی و زیبا چاپش کنید.

گفت: بسرمایه خودتان؟

گفت : بالمناصفه، ....

کلی حرف زده شد. حرفهای زاید و ضروری. و بالاخره قرار شد ویراستاری کتاب را تقبل کنم و بیش از دو ماه هم طول نکشد و خواستند  بگویم چقدر  دست مزد می گیرم. بعد از کلی اصرار دست مزدم را تعین کردم. پوز ...نگاهی به دوست فرهیخته ما کرد و بعد روبه من کرد و گفت: خوب، ما روی قیمت پیشنهادی شما فکر می کنیم و فردا خبرتان می کنیم.

نرفتم. همانجا ماندم تا ببینم آخر این مشاجره و کشمکش به کجا می کشد؟...

دوست فرهیخته ما گفت: قیمت پیشنهادی فلانی واقعا منصفانه است، ضمنا اگر ایشان قبول نمایند، چون بکارشان خیلی وارند، ما زیاد دغدغه خاطرا نخواهیم داشت...

قرار شد قرارداد چاپ کتاب تنظیم گردد. بعد که بیرون آمدیم، دوباره تکرار کرد: واقعا منصفانه بود. توی ماشین که او را  می رساندم، در باره زحمت و مشقت نوشتن صحبت کردیم.

 گفتم: باور کنید مقاله بیست صفحه ای که یکبار ازمن خواسته بودند بنویسم، آنقدر وسواس بخرج دادم  که کمِ کمش بیست بار باز نویسی کردم... از وسط صفحه پنجم مثلا پارا گرافی را قیچی می کردم و می آورد میانه صفحه دوم می چسباند. یک شلم شوربائی شده بود که نگو و نپرس!...

در اینجا دوست فرهیخته ما از ته دل خندید و گفت: باور کنید می دانم چه می فرمائید!...

گفتم: اون موقع چاپ شد و بعد از هفت هشت سال، در کلاس روزنامه نگاری استاد پاشائی در موضوع زبان شناسی مقداری حرف زد، گفتم در این باره مطلبی نوشته ام. گفت بیار ببینم!

فردای آنروز کپی مقاله را (بخاطر اینکه نمی خواستم اصل مقاله از چنگم در بیاید) به استاد بردم. هینکه نگاه کرد، با شور و شعف گفت: پس این مقاله مال شماست!

گفتم: بله! استاد.. دوسه سال پیش نوشتم.

گفت: نه بیش از پنج سال است که من این مقاله را دارم و نگهداشته ام....به مقصد رسیده بودیم.



[1] - انتقال فکر

 

 

آقایان: از سمت راست ایستاده نفر دوم، استاد پاشائی(استاد) نفر سوم حاجی واعظ  ودیگران

 

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۸
تگ ها :